Category Archives: Politicians

Issues preventing this earth to be a paradise for all!

Rehabilitation of Sheela

Bhagwan’s (Osho’s) Rehabilitation of Sheela
As circumstances demand we are forced to show this video in public. There are so many accusations from different sides concerning Sheela’s time in Rajneeshpuram about which Bhagwan himself had spoken in 1985 in a very negative way. One year after Sheela left, on August 1st. 1986, Bhagwan revoked all his former charges against her explicitly. Rajneeshpuram and the events there had been Bhagwan’s lessons for Sheela and every Sannyasin, but this seems still neglected by the Sannyas-community at large and the public. There was practically no media coverage for it, neither in the public nor in the Sannyas media. Hence we feel it’s high time to give everybody a fair chance to hear the core statements from the rehabilitating press conference also.

by Bhagwan (Osho)
Press Conference 1st of August 1986

They tried every means to destroy us. Poor Sheela has nothing to do with it. She certainly became a victim. I have all compassion for her. It has to be understood you can become entangled. All the telephones from the commune were taped. I was in isolation and in silence. Sheela was my secretary and the president of the commune. Seeing that all the telephones are taped she started taping the telephones that were coming from outside.

And found that the government, FBI, CIA, the other government agencies had their agents in the commune hiding as Sannyasins who go on giving information. She was not a criminal! When I had chosen her as the president of the commune she was an innocent woman of great intelligence. But the American politicians destroyed her innocence.

Whatever they were doing she had to do as a counter-effect, as a defence. All her crimes are basically crimes of American politicians which she repeated. Just to save the commune. I have nothing but compassion and sadness for her. She is not a criminal! And whatever she did, there was no bad intention in it.

She had even bugged my own room. She has bugged 200 houses. Naturally, logically it seems that she was even trying to find out what I do in my privacy, what I say in my privacy. That is not true! The truth is she wanted to be alert, because I lived in a house alone. If in the night anybody opens the doors which were of glasses her bugging will inform her immediately. She could reach there. It was for my protection, not against me.

She never did anything against me or against the commune.
But now she can be interpreted. And because of the interpreters she starts replying these interpreters and journalists in the same tone. She had not the genius to say the truth: that “I had bugged Bhagwan’s house for his protection.” But I know!

She would have died for me. She had loved me.
Not the kind of love you have shown me. Your love is simply cunning.

Advertisements

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyServices, Osho, Places, Politicians, Psychology

درباره ي اوشو

درباره ي اوشو
بيشتر ما در دنياي زمان زندگي مي كنيم، در خاطرات گذشته و در انتظارات آينده.
فقط به ندرت است كه ما بعد بي زمان حال را لمس مي كنيم __ در لحظاتي از زيبايي ناگهاني، يا خطري ناگهاني،
در ديداري با معشوق و يا با غافلگيرشدن با چيزي غيرمنتظره.
مردمان بسيار اندكي از دنياي زمان و ذهن __و جاه طلبي هايش و رقابت هايش__ گام بيرون مي نهند.
و شروع مي كنند به زندگي كردن در دنيايبي زماني.
و از آناني كه چنين مي كنند،
فقط تعداد اندكي تجربه ي خويش را با ديگران سهيم شده اند: لائوتزوLao Tzu ، گوتام بودا Gautam Buddha ، بودي دارما Bodhidharma … يا اخيراً، جورج گرجيف George Gurdjieff ،
رامانا ماهارشي Ramana Maharshi ، جي كريشنامورتي J. Krishnamurthi … اينان توسط معاصران خود، خل و ديوانه انگاشته شده اند‘ پس از مرگشان آنان را ” فيلسوف” مي خوانند.
و با مرور زمان به اسطوره بدل مي شوند __ نه انسان هايي با گوشت و خون، بلكه نمايندگاني اسطوره اي از ميل جمعي ما براي رشدكردن به وراي امور كوچك و پيش پاافتاده و بي معني بودن زندگي روزمره.
باگوان كسي است كه آن دري را كه به زندگي در بعد بي زماني گشوده مي شود كشف كرد.
او خودش را يك “وجودگراي واقعي” true existentialist مي خواند و زندگيش را وقف برانگيختن ديگران براي كشف همان در كرد __ تا از دنياي گذشته و آينده گام بيرون نهند و دنياي جاودانگي را خودشان تجربه كنند. از اوان كودكي اش در هندوستان، روشن بود كه باگوان از قراردادهاي دنياي اطرافش پيروي نخواهد كرد.
او هفت سال اول زندگيش را با پدربزرگ و مادربزرگ مادري اش گذراند، كه به او اين آزادي را داده بودند كه خودش باشد __ چيزي كه تعداد اندكي از كودكان از آن برخوردار هستند.
او كودكي منزوي بود و ترجيح مي داد ساعت هاي طولاني نزديك درياچه در سكوت بنشيند
و يا محيط اطرافش را به تنهايي اكتشاف كند.
او مي گويد كه مرگ پدربزرگ مادري اش تاثيري عميق بر زندگي درونش گذاشت
او را برانگيخت تا آن زندگي بدون مرگ را كشف كند.
تا زماني كه به پدر و مادر خودش و خانواده ي درحال رشدشان بازگشت و وارد مدرسه شد،
آنقدر وضوح يافته بود و ريشه هايش در خويشتن محكم شده و آنقدر شهامت يافته بود
تا هرگونه اقدام بزرگ ترها را براي شكل دادن زندگيش طبق ميل آنان، و اينكه او چگونه بايد باشد را به چالش بخواند.
او هرگز از مبارزه و جدل خجالت نمي كشيد.
براي باگوان، حقيقت قابل سازشكاري نيست، يا اينكه اگر باشد، ديگر حقيقت نيست.
و حقيقت يك تجربه است و نه يك باور.
او هرگز از مردم نمي خواهد كه گفته هايش را باور كنند،
بلكه در عوض آزمايش كنند و خودشان ببينند كه چيزي كه مي گويد درست است يا نيست.
و در عين حال، او براي يافتن راه ها و وسايلي براي افشاي طبيعت باورها___
فقط تسليت هايي براي آرام كردن نگراني هاي ما در برابر ناشناخته،
و موانعي براي روياروشدن با واقعيت اسرارآميز و كشف نشده __ بسيار بي رحم است.
پس از به اشراق رسيدنش در بيست و يك سالگي، باگوان تحصيلات دانشگاهي اش را تمام كرد
و هفت سال به تدريس فلسفه در دانشگاه جبل پور پرداخت.
در همين اوقات، به سراسر هند سفر كرد و با سخنراني هايش رهبران مذهبي سنتي را در مناظرات عمومي
به چالش فراخواند و با مردماني متفاوت، با تمام شيوه هاي زندگي گوناگون ديدار كرد.
در اواخر دهه ي 1960 ، باگوان شروع كرد به تكميل كردن تكنيك منحصر به فرد خودش به نام دايناميك مديتيشنDynamic Meditation (مراقبه ي پويا.) او مي گويد كه انسان معاصر چنان با سنت هاي منسوخ گذشته و نگراني هاي زندگي معاصر گرانبار شده است كه پيش از اينكه بتواند اميدوار باشد كه آن وضعيت بدون فكر و آسوده ي مراقبه
راكشف كند، بايد از يك روند پاكسازي عبور كند.
او در سراسر هند اردوگاه هاي مراقبه برپا كرد و براي حاضران سخنراني كرد
و شخصاً مراقبه هايي را كه تدوين كرده بود اجرا كرد.
در اوايل دهه ي 1970 نخستين افراد غربي شروع به شنيدن باگوان كردند و تعداد روزافزوني از آنان، همراه با سالكان هندي به جرگه ي “نئوسانياس” Neo-Sannyas پيوستند.
در 1974 يك جمع a commune در اطراف باگوان در پونا Pune ، در هند تشكيل شده بود و آن جريان قطره قطره از بازديدكنندگان غربي، به زودي سيلي شد كه تا به امروز هم ادامه دارد.
بسياري از بازديكنندگان اوليه غربي، درمانگراني بودند كه خودشان را با محدوديت هاي روش هاي غربي روبه رو مي ديدند
و جوياي رويكردي بودند تا بتواند به ژرفاي عميق تري از روان انسان دست بيابد و آن را متحول سازد.
باگوان آنان را ترغيب كرد تا مهارت هايشان را به آن جمع هديه كنند و از نزديك با آنان كار كرد تا روش هاي درماني آنان را در فضايي از مراقبه به كار بگيرند.
او گفته است كه مشكل روش هاي درماني غرب در اين است كه آن ها خودشان را مقيد مي كنند تا ذهن و عوارض آن را درمان كنند، درحاليكه شرق مدت ها پيش دريافته است كه مشكل اصلي، خود ذهن __ يا هويت گيري ما با آن است.
آن روش هاي درماني مي توانند در سبكباركردن مردم از عواطف سركوب شده و ترس هايشان مفيد باشند __ همچون مراحل تخليه سازي catharsis در مراقبه هايي كه او تدوين كرده ___ و به آنان كمك كند تا خودشان را واضح تر ببينند.
ولي تازماني كه ما خودمان را از مكانيسم ذهن و فرافكني هاي آن، و از خواسته ها و ترس ها رها نكنيم،
فقط از چاله اي در آمده ايم تا دوباره در چاله اي ديگر كه خودمان ايجاد كرده ايم بيفتيم. بنابراين روش هاي درماني
بايد دست در دست روند هويت زدايي و مشاهده گري، كه به نام مراقبه شناخته شده حركت كند.

در پايان دهه 1970 آن جمع پونا شامل بزرگترين مركز درماني و رشد در دنيا بود و هزاران نفر از سراسر دنيا براي شركت در گروه هاي درماني و مراقبه كردن، براي نشستن در كنار باگوان در سخنراني هاي صبحگاهي اش و براي هديه كردن مهارت هاي خود به زندگي آن جمع و يا براي بازگشت به كشورهايشان و ايجاد مراكز مراقبه در آن ها، به آنجا مي آمدند.

بين سال هاي 1981 و 1985، تجربه ي زندگي در جمع در آمريكا مورد آزمايش قرار گرفت:
در زميني به وسعت 126 مايل مربع كه در يك كويرمرتفع در شرق اورگان Oregon بود. در اينجا، باگوان در دوران سكوت و انزوا از دنيا به سر مي برد___ به جز سواري روزانه اش در طبيعت اطراف.
تاكيد اصلي زندگي جمع،
برپاسازي شهر راجنيش پورام Rajneeshpuram
به عنوان “واحه اي در كوير” بود. در يك زمان كوتاهي كه معجزه مي نمود،
آن جمع براي 5000 نفر خانه سازي كرد و شروع كرد به جبران ده ها سال خسارتي كه به زمين وارد شده بود__
از طريق چراي بيش از حد حيوانات ___ نهرها را دوباره جاري كرد و درياچه ها و منابع ذخيره ي آب ساخت
و يك كشاورزي خودكفا ايجاد كرد و هزاران درخت كاشت.
در راجنيش پورام ، مراقبه ها و برنامه هاي درماني توسط “دانشگاه بين المللي مراقبه” International Meditation University انجام مي شد.
وسايل مدرني كه توسط دانشگاه ساخته شده بود و محيط حفاظت شده ي آن،
عمق و گسترش بي سابقه اي به برنامه ها بخشيده بود كه پيش از اين ممكن نبود.
دوره هاي طولاني تر و آموزش هايي خاص تدوين شده بودند تا شركت كنندگاني از قشرهاي وسيع تري را جذب كند.
از جمله شركت كنندگان كساني بودند كه پيشتر در دنيا جاافتاده بودند و مايل بودند مهارت هاي حرفه اي خودشان را گسترش بدهند و خودشان را بيشتر بشناسند.
جشن ساليانه ي “روز مرشد”Guru Poornima كه در ماه آگوست برپا مي شد، بيست هزار نفر را به آنجا كشاند تا در حضور باگوان بنشينند و به او در سواري هاي روزانه اش تبريك بگويند.
ولي ايالات متحده اين تجربه ي تازه را در درون مرزهايش با مهرباني پذيرا نشد و به زودي آژانس هاي مختلف دولتي،
سازمان هاي گروه فشار كه با بودجه هاي خصوصي اداره مي شدند و مسيحيان اصولگرا نيروهايشان را به هم پيوستند
تا از ادامه ي وجود راجنيش پورام جلوگيري كنند. ساكنان آن شهروقتي كه از مرزهاي آنجا به بيرون سفر مي كردند با بدرفتاري هاي لفظي و فيزيكي مواجه بودند و خود شهر و تشكيلات مختلف آن دائماً درگير دعواهاي حقوقي و شكايت هاي قانوني بودند.
منشي خصوصي باگوان (شيلا، م.)، كه در طول دوران بازنشستگي او از زندگي عمومي، كارها را اداره مي كرد،
ويژگي هاي مخالفين را كسب كرد و با تعصبي بي رحمانه به آنان حمله مي كرد و آن جمع را با دست هاي آهنين اداره مي كرد.
در حدود اين زمان، باگوان سخنراني عمومي خودش را دوباره آغاز كرد.
او توجه خودش را به مسيحيت، ارزش هاي اساسي آن همچون اطاعت و باور كوركورانه، روش هاي گناه و سركوب و تجيليات آن كه تعصب و خشونت بود معطوف كرد.
او در مورد آزادي ، مسئوليت و احترام به زندگي سخن گفت. و به شدت مخالفانش را به چالش خواند تا بيايند و آن تجربه را خودشان از نزديك ببينند و به قانون اساسي خودشان احترام بگذارند.
منشي باگوان عاقبت آن جمع را ترك كرد و در پشت سر، كوهي از جرم و بدكاري برجاي نهاد:
برخي از آن جرم ها برعليه دشمنانش در بيرون بودند و بيشتر برعليه خود ساكنان جمع.
ماموران محلي، ايالتي و فدرال از اين فرصت استفاده كردند تا برعليه آن شهر و ساختار جمع اقدام كنند.
آنان اتهاماتي برعليه شركت هاي گرداننده ي آن شهر وارد كردند و تهديد كردند كه تمام دارايي هاي آن شهر را ضبط خواهند كرد.
باگوان دستگير و بدون وثيقه بازداشت شده بود و براي بي اعتبار ساختن او و ارتباط دادن او با جرايم منشي اش،
او را در يك هواپيماي مخصوص زندانيان در سراسر كشور كشاندند و او را در غل وزنجير بستند. .
يك سفر پنج ساعته، پنج روز طول كشيد.
در اين مدت، دو روز تمام كسي نمي دانست كه باگوان در كجاست ، حتي وكلاي اونيز از محل اقامت او بي خبر بودند .
او را با نامي جعلي در يكي از زندان هاي اكلاهماOklahoma ثبت نام كرده بودند.
پس از اين اقدام، يك زوال پيشرفته در سلامتي باگوان، عاقبت پزشكان را متقاعد كرد كه او در طول اقامت دوروزه اش در زندان اكلاهما مسموم شده است: احتمالاً با تاليوم thallium.
بنا به توصيه وكيلش، كه از سوء قصد به جان او نگران بود،
باگوان اجازه داد كه به جرم جزيي تخلف از قوانين مهاجرت، از آمريكا اخراج شود.
او وارد يك سفر دور دنيا شد، ولي فشارهايي كه از سوي وزارت امور خارجه ي آمريكا وارد مي شد سبب شد كه بيست و يك كشور يا از ورود او كاملاً جلوگيري كنند و يا پس از يك اقامت كوتاه بدون هيچ توضيحي او را اخراج كنند.
او در اواسط 1986 به هندوستان بازگشت و صدها مريد و دوست از سراسر دنيا بي درنگ به او پيوستند.
در ژانويه 1987 باگوان به پونا بازگشت و روزي دوبار سخنراني مي كرد.
ظرف چند ماه، جمع پونا يك برنامه ي تمام از فعاليت هاي مختلف را اداره مي كردو
بسيار فراتر از محدوده ي سابق گسترش مي يافت.
در آنجا، تسهيلاتي با استاندارهاي مدرن و تهويه ي مطبوع ___كه در آمريكا تثبيت شده بود__ ساخته شد و باگوان تاكيد كرده بود كه جمع جديد پونا بايد واحه اي در قرن بيست و يكم باشد، حتي در هند درحال توسعه.
مردمان بيشتري از شرق __ به ويژه از ژاپن __ به آنجا آمدند و حضور آنان غنايي مناسب از هنرهاي درماني و رزمي را با خود آورد. هنرهاي تجسمي و نمايشي نيز شكوفا شد و همراه با اين ها،
يك “مكتب خانه ي عرفاني” School of Mysticism شكل گرفت.
اين تنوع و گسترش برنامه ها در انتخاب نام “مولتيورسيتي” Multiversity توسط باگوان بازتاب يافت كه همچون چتري اين برنامه ها را فراگرفته است.
و تاكيد بر مراقبه حتي رشد بيشتري كرد __ “مراقبه” زمينه ي تكرار شونده در سخنراني هاي باگوان بود و او چند تكنيك جديد ” درمان هاي مراقبه گون”meditative therapies شامل “بي ذهني” No-Mind ، “رزعرفاني” The Mystic Rose و “تولد دوباره” Born Again را تدوين و معرفي كرد.
در اواسط 1987، باگوان به تدريج از فعاليت هاي عمومي كناره گرفت.
سلامت شكننده اش غالباً مانع مي شد تا سخنراني كند و دوران غياب او طولاني تر مي شد. در اواسط 1988، او عنصري جديد را وارد سخنراني هايش كرد:
در پايان هر سخنراني، او مخاطبينش را به يك مراقبه ي سه مرحله اي هدايت مي كرد.
در آوريل 1989 او آخرين سخنراني اش را انجام داد، به پرسش ها پاسخ داد و داستان هاي ذن را تفسير كرد.
در ماه هاي بعد، هروقت كه سلامتي اش اجازه مي داد، عصرها مي آمد و با مريدان و دوستانش در مراقبه اي از موسيقي و سكوت مي نشست و سپس به اتاقش مي رفت و آن گروه حاضر، يكي از نوارهاي تصويري سخنراني هايش را تماشا مي كردند.
باگوان بدنش را در 19 ژانويه 1990 ترك گفت.
درست چند هفته پيش از اين تاريخ، از او پرسيده شد كه پس از رفتنش چه اتفاقي براي كار او خواهد افتاد.
او گفت:

“اعتماد من به جهان هستي مطلق است. اگر در آنچه كه مي گويم حقيقتي باشد، بقا خواهد يافت….

مردمي كه به كار من علاقه داشته باشند، به سادگي مشعل را حمل خواهند كرد، ولي چيزي را بر كسي تحميل نخواهند كرد….
من يك منبع الهام براي مردمم خواهم ماند. و اين چيزي است كه بيشتر سالكان احساس خواهند كرد.
من مايلم آنان خودشان رشد كنند __ كيفيت هايي چون عشق، كه در حول آن هيچ كليسايي را نمي توان برپا ساخت،
كيفيت هايي چون هشياري، كه در انحصار هيچكس نيست، كيفياتي چون ضيافت،
جشن گرفتن و تازه ماندن، چشماني چون كودكان داشتن …
من مايلم مردم من خودشان را بشناسند و طبق خواست ديگران نباشند. و آن راه، در درون است….”

چند ماه پيش از اينكه بدنش را ترك كند، باگوان جايگاه و ظرف حاوي خاكسترش را كه با آينه و سنگ مرمر درست شده، طراحي كرد و متن سنگ وفاتش را چنين ديكته كرد:

“باگوان:
هرگز زاده نشد – هرگز نمرد
فقط بين 11 دسامبر 1931
تا 19 ژانويه 1990
از اين سياره ي زمين بازديد كرد

.”

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Osho, Politicians, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

کتاب راز اشو و اتحاد اهریمنان

… ضمناٌ خوشحالم که فرصتي شد تا توانستي با اوشو کمي بيشتر و واقعي تر آشنا شوي.
کتاب هاي سانسور شده اش در ايران بسيار محبوب است
: و شايد برايت جالب باشد که بداني کتاب راز (تفسيرداستان هاي صوفيان
: ترجمه ي بنده در ايران بسيار مورد استقبال قرار گرفته ,
: و براي همين هم ممنوع الچاپ شده (براي چاپ 5)!!
و از اين سو نيز نام بنده را نزد سه ناشر منتخب در ايران بعنوان “سياه” معرفي کرده اند
که نبايد هيچ اثري را از بنده به چاپ برسانند. اين يکي از توافق هاي نوشته شده يا نشده است
ولي اگر نوشته هم نشده باشد گفته شده و فهميده شده است!!!!
: جالب است که نشر فراروان هم که کتاب راز را چاپ کرده ديگر حق تجديد چاپ را به نام من ندارد
و يکي ديگر از مترجمين روي آن کار مي کند تا در چاپ بعدي به ترجمه ي ايشان باشد!
: همسويي شرق و غرب براي کنترل افکار عمومي خيلي جالب است

4 Comments

Filed under Attitude, CopyRight, Education, Ego, FactScience, Information, MyWritings, Politicians, نوشته هایم, به زبان پارسی

در هنگام بحران های بزرگ، همیشه اشراق زیاد رخ داده است


گفته شده که در زمان فشار های بزرگ __ اجتماعی، اقتصادی، مذهبی __ خیر عظیمی ممکن می گردد. آیا این پدیده بازتابی از حالت ما در پونا است که در حضور شما تجربه می کنیم؟

آری، زمان بحران زمانی بسیار پرارزش است. وقتی که همه چیز جا افتاده باشد و هیچ بحرانی وجود ندارد، چیزها مرده هستند. وقتی که هیچ چیز تغییر نکند و چنگال کهنگی کاملاٌ جا افتاده باشد، تغییر دادن خود تقریباٌ ناممکن است. وقتی همه چیز در اغتشاش است و هیچ چیز ایستا نیست، هیچ امنیتی وجود ندارد و هیچکس نمی داند که لحظه ی بعد چه روی خواهد داد __ در چنین لحظه ی از اغتشاش __ تو آزاد هستی، می توانی تغییر کنی. می توانی به درونی ترین هسته ی وجودت دست پیدا کنی.
درست مانند یک زندان است: وقتی همه چیز جا افتاده باشد، برای زندانیان تقریباٌ غیرممکن است که از آن بیرون بزنند و از زندان بگریزند. ولی فقط فکر کن: یک زلزله آمده است و همه چیز مختل شده و هیچکس نمی داند که نگهبانان کجا هستند و کسی نمی داند که زندانبان کجاست و قوانین ازبین رفته اند و هرکس در پی کار خودش می دود __ در این موقع، اگر زندانی قدری هشیار باشد می تواند به راحتی فرار کند. اگر او احمق باشد، فقط آنوقت است که فرصت را از دست خواهد داد.
وقتی جامعه در پریشانی است و همه چیز بحرانی است و اغتشاش حاکم است __ این زمانی است که اگر بخواهی می توانی از زندان فرار کنی. بسیار آسان است زیرا هیچکس مراقب تو نیست و کسی در تعقیب تو نیست. تو تنها رها شده ای. اوضاع چنان است که هرکسی متوجه به کار خودش است __ کسی به تو نگاه نمی کند: زمان مناسب است. این لحظه را از دست نده.
در هنگام بحران های بزرگ، همیشه اشراق زیاد رخ داده است. وقتی که جامعه جاافتاده است و عصیانگری، رفتن به فراسو و اطاعت از قوانین تقریباٌ ناممکن باشد، رسیدن به اشراق بسیار بسیار دشوار است __ زیرا اشراق یعنی آزادی . درواقع، اشراق یعنی دورشدن از جامعه و فرد شدن. جامعه فردها را دوست ندارد، آدم آهنی ها را دوست دارد که فقط مانند فرد به نظر می رسند ولی فردیت ندارند. جامعه وجود انسان های اصیل را دوست ندارد. جامعه دوستدار نقاب ها است و افراد متظاهر و منافق را دوست دارد ولی نه اشخاص واقعی را، زیرا یک شخص واقعی همیشه موجب دردسر است. شخص واقعی همیشه یک شخص آزاد است. نمی توانی چیزی را بر او تحمیل کنی، نمی توانی از او یک زندانی درست کنی، نمی توانی او را به بردگی بکشانی. او مایل است تا جانش را بدهد ولی نمی خواهد که آزادی اش را از کف بدهد. آزادی برای او از خود زندگی باارزش تر است. آزادی برای او ارزشی والاتر دارد. برای همین است که ما در هندوستان والاترین ارزش ها را موکشا moksha و نیروانا nirvana خوانده ایم: آزادی تمام، آزادی مطلق.
هرگاه جامعه در هرج و مرج است و هرکسی به کار خودش مشغول است __ باید که سرگرم کار خودش باشد __ فرار کن. در آن لحظه درهای زندان باز هستند؛ حفره های بسیاری در دیوارها وجود دارند؛ نگهبانان سرگرم انجام وظیفه نیستند __ فرد می تواند به آسانی فرار کند.
همین اوضاع در زمان بودا در بیست و پنج قرن پیش وجود داشت. این همیشه در یک دایره می چرخد. این چرخه در بیست و پنج قرن کامل می گردد. درست مانند چرخش یک سال که تابستان پس از یک سال فرا می رسد، یک چرخه ی بیست و پنج قرنی وجود دارد. همیشه پس از بیست و پنج قرن، پایه های کهنه ازبین می روند و جامعه باید پایه های جدید پی ریزی کند. تمام عمارت و ساختار بی ارزش می شود و باید تخریب شود. آنوقت تمام نظام های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و مذهبی مختل می شوند. ساختاری تازه باید زاده شود: این یک درد زایمان است.
دو امکان وجود دارد. یک: امکان دارد که شروع کنی به تعمیرات ساختار کهنه و درحال فروپاشی: می توانی یک خادم اجتماعی بشوی و شروع کنی به تثبیت چیزهای موجود. آنوقت ازدست می دهی، زیرا هیچ کاری نمی توان کرد: جامعه در حال مرگ است. هرجامعه ای یک طول عمر دارد و هر فرهنگی یک طول عمر مشخص دارد. مانند کودکی که زاده می شود و ما می دانیم که کودک جوان خواهد شد و پیر خواهد شد و خواهد مرد __ هفتاد سال، هشتاد سال و نهایتاٌ صد سال __ هر جامعه ای نیز زاده می شود، جوان می شود، پیر می گردد و باید که بمیرد. هر تمدنی که زاده شده باید بمیرد. این لحظات بحرانی لحظات مرگ قدیم است و کهنه؛ لحظات زایش موجودی تازه. نباید اهمیت بدهید؛ نباید از ساختار کهنه حمایت کنی __ خواهد مرد. اگر به حمایت از گذشته و کهنه ادامه بدهی، شاید در زیر آن درهم بشکنی و له بشوی. این یک امکان است که تو به حمایت از ساختار کهنه ادامه دهی. این کار نخواهد کرد. تو فرصت را از دست داده ای.
سپس امکان دیگری هست: شاید یک انقلاب اجتماعی را شروع کنی تا چیز تازه ای بیاوری. آنوقت نیز باردیگر فرصت را از کف خواهی داد، زیرا آن چیز جدید خودش خواهد آمد. نیازی نیست تو آن را بیاوری. تازه خودش خواهد آمد __ نگرانش نباش؛ یک انقلابی نباش. تازه خواهد آمد. اگر کهنه رفته باشد هیچکس نمی تواند با زور آن را بازگرداند و اگر تازه وجود داشته باشد و زمانش رسیده باشد و نوزاد در رحم پخته شده باشد، نوزاد متولد خواهد شد. نیازی به عمل سزارین نیست. کودک زاده خواهد شد؛ نگرانش نباش. انقلاب خودش رخ خواهد داد، یک پدیده ی طبیعی است. نیازی به انقلابیون ندارد. نیازی نیست آن شخص را بکشی: او خودش خواهد مرد. اگر شروع کنی به راه انداختن انقلاب اجتماعی __ یک کمونیست می شوی، یک سوسیالیست می شوی __ نکته را از دست خواهی داد.
این ها دو امکان هستند که در آن می توانی نکته را از دست بدهی. و یا اینکه می توانی از این زمان بحران استفاده کنی و متحول شوی: از آن برای رشد فردی خود استفاده کن. هیچ چیز مانند لحظه ای بحرانی در تاریخ نیست: همه چیز در تنش است و همه چیز شدت دارد و همه چیز به یک لحظه ی اوج رسیده است و از آنجا است که چرخ شروع به چرخیدن خواهد کرد. از این استفاده کن، از این فرصت استفاده کن و دگرگون شو. برای همین است که من روی انقلاب فردی تاکید دارم.
یوگا: ابتدا و انتها جلد پنجم / فصل دهم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

خنده والاترين پديده ي روحاني: اشو

باگوان عزيز:
خنديدن با شما تجربه اي بس زيبا، پاك و رهاكننده اي است.
ظرف چند ثانيه تمامي سنگيني ها و افكار را مي زدايد.
مي خواهم با شما اين طريق را، درحال رقص، خندان و خندان طي كنم.
آن چيست كه در شما مي خندد؟
در ما چه چيزي مي خندد و مايل است كه بخندد؟
تفاوت بين خنده ي يك بودا و خنده ي يك مريد در چيست؟

اين تنها جايي است كه تفاوتي وجود ندارد.
براي همين است كه خنده والاترين پديده ي روحاني است:
كيفيت خنده ي مرشد و مريد دقيقاً يكي است، همان ارزش را دارد. ابداً تفاوتي وجود ندارد.
در هرچيز ديگر تفاوت وجود دارد: مريد، مريد است، درحال آموختن است
و در تاريكي دست و پا مي زند.
مرشد پر از نور است، تمام دست و پا زدن ها متوقف شده است،
بنابراين هر عمل اين دو، باهم تفاوت خواهد داشت.
ولي چه در تاريكي باشي و چه در نور تمام، خنده مي تواند به تو بپيوندد.
تاريكي نمي تواند خنده را منحرف كند، نمي تواند آن را آلوده سازد و نه نور مي تواند
آن را غني تر سازد.
به نظر من، خنده والاترين كيفيت روحاني است، جايي كه جاهل و عارف با هم ديدار مي كنند.
و اگر يك سنتa tradition بسيار جدي باشد، و مريد و مرشد هرگز نخندند، اين به آن معني است كه در آن سنت، هيچ امكان ديدار وجود ندارد، يك خط جدايي وجود دارد.
يكي از پيشكش هاي من به مذهب، يك احساس شوخ طبيعي است كه در هيچ مذهب ديگري وجود ندارد.
و يكي از اظهارات اساسي در مورد آن اين است كه مي گويم خنده والاترين كيفيت روحاني است.
دنيايي بس عجيب است. همين چند روز پيش، دادگاهي در آلمان به نوعي به نفع من و عليه دولت راي داده است، ولي به نوعي ديگر آن قاضي نمي توانسته رويكرد مرا به زندگي درك كند. دولت سعي داشت ثابت كند كه من انساني مذهبي نيستم، زيرا خود من گفته ام كه مذهب مرده است، خودم گفته ام كه من مردي جدي نيستم!
و قاضي گفته، “آن گفته ها در يك كنفرانس خبري اظهار شده، نمي تواند جدي گرفته شود!
و ما آن فضايي را كه او اين جملات را در آن گفته نمي دانيم. بايد از كتاب هاي نوشته شده اش جملاتي را بياوريد. من او را انساني مذهبي مي دانم و آموزش هاي او را يك مذهب مي دانم. وهرچه او مي گويد، هركاري كه مي كند، كاري جدي است.”
باوجودي كه ما دعوا را برديم، نه آن قاضي توانست بفهمد و نه دولت.
من جداً غيرجدي هستم، ولي اين وراي ادراك دادگاه ها است. من يك مذهبي غيرمذهبي هستم، ولي قرار نيست دادگاه ها كوآن هاkoans را درك كنند. دولت فكر مي كرد كه با اشاره به اين نكته كه من گفته ام مردي جدي نيستم، همين كافي است و ثابت مي كند كه من انساني غيرمذهبي هستم، زيرا تمام انسان هاي مذهبي، جدي هستند.
نيمي از اين درست است: تاكنون تمام مردم مذهبي غيرجدي بوده اند. و به سبب همين جدي بودن آنان است كه بشريت دچار تحول نشده است. اگر تمام انسان هاي مذهبي، به عوض اينكه فقط
در مورد باورها حرف بزنند و چيزهايي را به بحث بكشانند كه قابل اثبات نيست،
فقط مي خنديدند…. اگر گوتام بودا و كنفوسيوس و لائوتزو و موسي و زرتشت و مسيح …..همگي مي توانستند گردهم آيند و بخندند، معرفت انساني جهشي كوانتومي مي كرد.
جدي بودن آنان بر قلب بشريت سنگيني مي كند.
خنده در مردم توليد گناه مي كند: وقتي كه مي خندي، احساس مي كني خطايي مرتكب شده اي.
خنده در سالن سينما خوب است، ولي نه در كليسا.
در كليسا، تو تقريباً وارد قبرستاني مي شوي كه مسيح بيچاره هنوز روي صليب آويزان است. بيست قرن… مي توانيد اينك او را پايين بياوريد.
يهوديان او را فقط براي شش ساعت به صليب كشيدند، و مسيحيان بيست قرن است كه او را
به صليب بسته اند. و با ديدن آن مرد بر روي صليب، خنديدن كاري دشوار است!
تمام مذاهب خنديدن را دشوار كرده اند.
حس شوخ طبيعي توسط هيچ مذهبي به عنوان يك كيفيت مذهبي تشخيص داده نشده است.
من خنده را برترين كيفيت روحاني اعلام مي كند. و اگر ما بتوانيم در هر سال، براي يك ساعت، تاريخي مشخص و زماني مشخص را تعيين كنيم كه در آن، تمام دنيا بخندد،
فكر مي كنم كمك كند تا تاريكي، خشونت و حماقت ها ازبين بروند __ زيرا خنده تنها ويژگي انساني است كه هيچ حيوان ديگري آن را ندارد.
هيچ حيواني قادر به خنديدن نيست، و هرگاه اين مذاهب فردي را يك قديس سازند، او همچون يك حيوان مي شود، خنده را ازدست مي دهد. او از نردبان تكامل سقوط مي كند و به بالاتر صعود نمي كند.
خنده يك زيبايي چندين بعدي دارد: مي تواند تو را آسوده سازد، مي تواند ناگهان به تو احساس سبكي بدهد، مي تواند بار دنيا را از تو بگيرد، ولي تجربه اي زيباست. مي تواند همه چيز را در زندگيت عوض كند. همان لمس كردن خنده مي تواند زندگيت را چيزي با ارزش براي زندگي كردن سازد، چيزي كه براي آن شاكر باشي.
بنابراين ، تاجايي كه به خنده مربوط مي شود، مريد و مرشد فقط در آن نقطه با هم ديدار
مي كنند. براي همين است كه چنين تازه كننده و جوان كننده است.

اوشو : انتقال چراغ

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

افراد منحصربه فرد وجود دارند __ هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند

“… تمام مشکل تو اراده برای قدرتwill-to-power است.
در کارت می خواهی قدرتمند باشی. تو یک درمانگر هستی؛ در گروه درمانی خودت مایلی قدرتمند باشی. حتی اگر عشق بورزی، می خواهی بر زنی که دوستش داری سلطه داشته باشی. این تنش تو، مشکل تو، اگر به یک نکته تقلیل بیابد، همان اراده برای کسب قدرت است.
خوب است که آن را افشا کردی، زیرا هر زخمی که باز شود، شروع به خوب شدن می کند. اگر آن را درک کنی __ که مشکل تو اراده برای قدرت است __ آنوقت چیزی وجود ندارد که نگرانش باشی. آنوقت باید به درونش نظر کنی __ که چرا این اراده برای قدرت از اول برخاسته است؟ این از عقده ی حقارت برمی خیزد. می بایستی همیشه خودت را با دیگران مقایسه کرده باشی: کسی برتر است و من کهتر.
در طول قرون آموزش چنین بوده است: که مردمان فرادست وجود دارند و مردمان فرودست؛ و تمام این آموزش یک دروغ است. فقط افراد منحصربه فرد وجود دارند __ هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند. پس بگذار بر این واقعیت تاکید کنم:
من اعتقادی به برابری ندارم، منحصربه فردبودن را باور دارم. برابری مفهومی بسیار فقیر و گنگ است. “همه باهم برابر هستند” یک احساس مسطح بودن و بی مزگی می دهد. نه، گل مریم و گل سرخ و گل نیلوفر باهم برابر نیستند؛ طاووس ها و هدهدها نیز باهم برابر نیستند __ ولی تمامشان منحصربه فرد هستند.
مردم با این فکر زندگی کرده اند که یا تمامشان باهم برابر هستند و یا نابرابر! من مفهومی تازه به شما می دهم. برابری، نابرابری __ هردو دو روی یک سکه هستند. این سکه را کاملاٌ دور بینداز. هر فرد شخصیتی منحصربه فرد از خودش دارد: او نه برتر از دیگری است و نه کهتر.
تو مراقبه نکرده ای. این یکی از فجایعی است که برای تمام درمانگران رخ می دهد. چون در گروه های درمانی آنان یک مرشد-کوچولوmini-guru می شوند، فکر می کنند که نیازی به مراقبه کردن ندارند. آنان شروع می کنند به حل کردن مشکلات دیگران و ازیاد می برند که مشکلات خودشان در انتظار هستند تا حل بشوند. بنابراین شروع کن به مراقبه کردن؛ شروع کن به هشیارشدن که تو یک موجود منحصربه فرد هستی، درست همانگونه که دیگران چنین هستند. و زمانی که این فکر منحصربه فردبودن در تو جا افتاد، این نگرش داوری کردن را رها خواهی کرد. چه چیز برای داوری وجود دارد؟ __ مردم منحصربه فرد هستند.
فکر داوری کردن نسبت به دیگران بخشی از فلسفه ی قدیم بود که می گفت کسی برتر است و دیگری کهتراست: کسی قدیس است و دیگری گناهکار. آنوقت یقیناٌ مسئله ی قضاوت کردن پیش می آمد: برای اینکه کسی را قدیس بخوانی باید قضاوت کنی؛ وقتی کسی را گناهکار می خوانی باید قضاوت کرده باشی. و این داوری کردن فقط مختص دیگران نخواهد بود، در مورد خودت نیز خواهد بود.
وقتی قدیسی را می بینی، خودت را داوری می کنی: “من خیلی پایین تر هستم.” و وقتی کسی احساس کهتری کند، می خواهد که قوی شود، تا به خودش و به دنیا اثبات کند که “من حقیر نیستم.” با مفهوم منحصربه فردبودن تمام داوری ها ازبین می روند.
به یاد قصاب خیلی مشهوری افتادم. شهرت او در این بود که برای بیست سال متوالی حیوانات را برای پادشاه چین قصابی می کرد، ولی هرگز ابزار کارش را تغییر نداده بود. سلاح های او حتی پس از بیست سال کار مداوم، مانند روز اول تازه و نو مانده بودند. پادشاه پیر شده بود و قصاب هم پیر شده بود….
یک روز پادشاه در باغ قدم می زد. به مکان آن قصاب نزدیک شد و ابزارهای کارش را دید که بسیار تازه و نو در آنجا برق می زنند. از او پرسید، “چطوری ترتیب داده ای؟ تو آن ها را عوض نکرده ای، حتی آن ها را برق نینداخته ای؟”
قصاب گفت، “نیازی نیست __ زیرا وقتی حیوانی را تکه تکه می کنم، برای من یک مراقبه است. من مرید مرشدی هستم و از او سوال کرده بودم، او گفته بود،
“من حیرت کرده بودم که مرشدی که نیازاریnon-violence را آموزش می دهد مرا از ماندن در این حرفه منع نکرده است و برعکس به من می گوید که به قصابی ادامه بدهم. ولی او به من گفت،
” و به سبب آموزش های او __ وقار و مراقبه گونگی و احترام برای زندگی __ حیوانی که کشته می شود تقلا نمی کند، نمی جنگد و سعی نمی کند تا فرار کند. او بدون هیچگونه اصطکاک به تیغ های من اجازه می دهد تا کار کنند. برای همین است که این تیغ های من مانند روز اولشان نو و براق مانده اند. من کشتار می کنم ولی با قلب و با عشق.”
قصاب های دیگری هم در آن کاخ بودند و نمی توانستند باور کنند که او چگونه موفق به این کار شده است. آنان می دیدند که او نخست حیوان را درآغوش می گیرد و می بوسد و با او حرف می زند و به او می گوید، “حتی اگر من هم تو را نکشم، دیگری تو را خواهد کشت. بهتر این است که من تو را سر ببرم، زیرا با حرمتی عمیق و عشق و محبتی ژرف چنین خواهم کرد: پس جنگی بین ما وجود نخواهد داشت. اجازه بده، تا که آزار نبینی. سعی نکن فرار کنی.”
این قصاب ساده بعدها مرشد بزرگی شد. او عادت داشت به مردم بگوید، “من چیز زیادی نمی دانم. آنچه می دانم این است که اگر حتی یک حیوان را دوست داشته باشید، او درک می کند و حتی آماده است با خوشحالی در دستان شما کشته شود __ چون او را دوست دارید.”
او از مرشد خودش پرسیده بود، “آیا مرا قضاوت نمی کنی که کاری گناه آلود انجام می دهم؟”
مرشد گفته بود، “آنان که داوری می کنند زندگی را درک نمی کنند. کسی باید قصاب باشد؛ کسی باید هیزم شکن باشد، کسی باید دزد باشد __ زیرا مردم به انباشتن پول ادامه می دهند.”
یک دزد چیزی نیست جز یک سوسیالیست عملگرا!
ادارک عمیق سبب نگرش بدون قضاوت شما می شود: آنگاه کسی گناهکار نیست و کسی قدیس نیست. آنگاه تمام نکته این است: اگر یک گناهکار هستی، تا حد ممکن، به تمامی و شدت هرچه بیشتر گنهکار باش __ زیرا آنچه نهایتاٌ مهم است تمامیت و شدت است. اگر یک قدیس هستی، نیمه دل نباش: به شدت و در تمامیت وجودت یک قدیس باش، زیرا در نهایت، همین به حساب می آید: نه اینکه چه می کنی، بلکه چگونه انجامش می دهی: با مراقبه گونه بودن و در سکوت.
پراشانتام، نیازی نیست که نگران باشی که روزی بیدار شوی و ببینی که خیلی دیر شده است. هرگز خیلی دیر نیست. حتی اگر در آخرین نفس زندگی این را دربیابی همین کافی است. یک لحظه ی کوتاه از ادراک، وزین تر از یک عمر سوءتفاهم است: یک لحظه از ادراک،یک عمر سوءتفاهم را پاک می کند __ پس هرگز دیر نیست.
و نگران این نباش که روزی احساس کنی مرا از کف داده ای. نمی توانی مرا از کف بدهی __ هیچکس نمی تواند. زیرا من هیچ انتظاری از شما ندارم. من شما را همانگونه که هستید می پذیرم و همیشه شما را چنان که هستید خواهم پذیرفت. من هیچ قضاوتی ندارم، پس چگونه می توانی مرا از دست بدهی؟ ولی این چیزی است که شما در طول قرن ها توسط آن شرطی شده اید: پدر به پسر می گوید do not fail me ، مرشد به مرید می گوید آنان انتظار دارند که شما نوعی مشخص باشید و باید حتماٌ موفق باشید.
هرکاری که می کنی، با شدت انجامش بده. ولی نمی توانی مرا از دست بدهی زیرا من هیچ انتظاری ندارم؛ نمی توانید مرا ناکام کنید. من در طول سالیان بسیار با آدم های بسیاری کار کرده ام و سپس راه هایمان جدا شده است. من به آنان نمی گویم که به من خیانت کرده اند،فقط می گویم که راه هایمان ازهم جدا شده است __ زیرا مسئله ی خیانت درکار نیست. من هرگز درخواست وفادارماندن نکرده ام، پس چگونه می توانم بگویم که به من خیانت شده است؟ زندگی فقط ما را به نقطه ای آورده که نمی توانیم باهم باشیم.
قلب من هنوز برای آنان که به راه خودشان رفته اند سرشار از محبت است. هرکجا که هستند، برکات من همچون سایه آنان را تعقیب خواهد کرد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد

“… می توانم تشویش تو را برای تمامی بشریت و این سیاره ی زمین درک کنم، زیرا ما هرروز به یک فاجعه نزدیک تر و نزدیک تر می شویم.
دلیلش این است که آن فاجعه بسیار نزدیک می شود؛ حتی با میانگیرهایتbuffers نمی توانی آن را فراموش کنی__ و این دردناک است. وبیشتر آزار می دهد زیرا احساس می کنی که نمی توانی کمک کنی؛ هیچ کاری از تو برنمی آید. این فقط ورای ظرفیت هر فرد است که از آن مصیبت، از این فاجعه ی خودکشی دسته جمعی که تقریباٌ قطعی به نظر می رسد، جلوگیری کند. ولی من راهی از خودم دارم.
توبه این دلیل احساس ناتوانی می کنی زیرا چنین فکر می کنی که باید به دیگران کمک کنی تا درک کنند و این شغلی غیرممکن است. دنیا خیلی بزرگ است و مردم چنان پر از خشونت هستند که به نظر نمی رسد که آن مصیبت از بیرون وارد می شود، بلکه این خشونت انباشته شده در خود مردم است که این زمین را به انفجار خواهد کشاند.
ولی در مورد کمک کردن فکر نکن. آنوقت احساس ناتوانی نخواهی کرد و تنش نخواهی داشت. من احساس ناتوانی نمی کنم. من تنش ندارم. من هیچ تشویشی ندارم و من بیشتر از آنچه تو می توانی باشی از آن هشیار هستم __ زیرا رویکرد من کمک کردن به دیگران نیست، بلکه فقط بالابردن معرفت شما به والاترین اوج ممکن است…. چیزی که شما کاملاٌ قادر به آن هستید.
اگر ما فقط بتوانیم دویست انسان روشن ضمیر در دنیا ایجاد کنیم، دنیا می تواند نجات بیابد.
کاویشا در یک خانواده یهودی متولد شده، پس این داستان زیبا را درک می کند: در کتاب عهد عتیق اشاره شده که دو شهر سودومSodom و گوموراGomorrah وجود داشتند و هردو انحراف جنسی پیدا کردند. در گومورا همجنسبازی بسیار شایع بود و در سودوم مردم حتی در انحراف خود بیشتر سقوط کرده بودند: با حیوانات آمیزش می کردند. واژه ی انگلیسی سودومیsodomy (واژه مترادف و مخصوص آن bestiality است یعنی آمیزش با حیوانات م) از این می آید: از شهر سودوم. و خداوند تصمیم گرفت که تمام مردم این دو شهر را نابود کند.
او آن دو شهر را کاملاٌ ازبین برد __ واین خیلی عجیب است که آن دو شهر جمعیتی یکسان با جمعیت هیروشیما و ناکازاکی داشتند. هیروشیما و ناکازاکی توسط انسان نابود شدند، ولی داستان عهد عتیق این است که خداوند آن دو شهر منحرف را نابود کرد. آنچه می خواهم برایتان بگویم داستانی هاسیدیکHassidic (عرفان یهود م.) بر اساس نسخه ی عهد عتیق از نابودی آن دو شهراست.
یهودیت در تمامیت خود در هاسیدیسم شکوفا شده است. هاسیدیسم پدیده ای عصیانگر و اساساٌ مذهبی است. بجز مسیحیت، تمام ادیان چیزی زیبا به دنیا بخشیده اند __ با وجودی که آن مذاهب با آن چیز زیبا مخالف بودند!
محمدنیسم صوفیان را به دنیا بخشیده، باوجودی که محمدی ها صوفیان را کشته اند. بودیسم ذن را بخشیده، باوجودی که بوداییان ذن را بعنوان تعالیم اصیل گوتام بودا نمی پذیرند. هندویسم تانترا را بخشیده، ولی هندوها بسیار با تانترا مخالف هستند __ و این خود حقیقت آنان است. چیز بسیار عجیبی است… و همین مورد در مورد یهودیت نیز هست.
هاسیدیسم پدیده ای کوچک و عصیانگر است در داخل دنیای یهودیت. فردی که هاسیدیسم را پایه گذاشت بال شمتوفBaal Shemtov بود. او داستان هم می گفته و شما می توانید زیبایی و تفاوت را احساس کنید.
روزی کسی از او پرسید، “نظر شما در مورد سودوم و گومورا چیست؟”
و بال شم گفت، “آن داستان بطور کامل نوشته نشده است. من داستان کامل را برای شما می گویم.” و چنین گفت، “وقتی خدا اعلام کرد که می خواهد آن دو شهر را نابود کند، یک هاسید، یک عارف به او نزدیک شد و از خدا پرسید، “اگر در این شهر ها صدنفر باشند که تو را تجربه کرده باشند، با این صد نفر چه خواهی کرد؟ آیا آنان را نیز همراه با تمام شهر نابود خواهی کرد؟”
“خدا برای لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت، “نه، اگر صد روح بیدار در آن دو شهر وجود داشته باشد، به سبب وجود آن صد نفر آن دو شهر مصون خواهند بود، آن ها را خراب نخواهم کرد.”
عارف گفت، “اگر فقط پنجاه نفر باشند و نه صد نفر؟ آیا آن دو شهر و این پنجاه نفر را نابود خواهی کرد؟”
حالا خدا احساس کرد که توسط این عارف گیر افتاده است! گفت، “نه. من نمی توانم پنجاه روح بیدارشده را نابود کنم.” و هاسید گفت، “می خواهم که بدانی که فقط یک نفر هست که بیدار شده و شش ماه را در سودوم زندگی می کند و ششماه را در گومورا. در این مورد چه می گویی؟ آیا دو شهر را نابود خواهی کرد؟
خداوند گفت، “تو خیلی حقه باز هستی! این مرد کیست؟” هاسید گفت، “من هستم.”
” و خدا نتوانست او را انکار کند زیرا مسئله ی تعداد و کمیت نیست؛ مسئله ی کیفیت است: یک روح بیدار شده یا صد روح بیدار شده.
“انسان بیدار شده نمی تواند توسط جهان هستی نابود شود، زیرا انسان بیدار شده رویای قدیم خود جهان هستی است __ که به ستارگان دست بیابد.”
و در اینجا بال شم گفت که سودوم و گومورا هرگز نابود نشدند.
یهودیان از بال شم عصبانی هستند که او فقط این داستان را از خودش درآورده و تمام داستان در عهد عتیق موجود است. یهودیان هاسیدها را بعنوان یهودی اصیل نمی پذیرند. به همین ترتیب، انسان واقعاٌ مذهبی توسط مذهبیون محکوم می شود.
چه بال شم این داستان را ازخودش ساخته باشد و چه یک داستان واقعی را بیان کرده، من با او هستم. اول اینکه خدایی که به نابودکردن اعتقاد داشته باشد، خدا نیست. خدایی که نتواند مردم را از انحرافاتشان متحول کند، یک خدا نیست. با این داستان، بال شم تنها آن دو شهر را نجات نداده است، بلکه خداگونگی خدا را نیز نجات داده است: مهربانی او، عشق او و ادراک او را.
کاویشا، دنیا را تماٌماٌ فراموش کن. تو همان یک هاسید بشو، همان عارف. و اگر ما بتوانیم در سراسر دنیا فقط دویست نفر انسان روشن ضمیر خلق کنیم…. این عدد دقیقاٌ مانند عدد آن عارف بال شم است. وقتی او شروع کرد به صحبت و مذاکره با خدا، مسئله فقط دو شهر بود. دنیا بزرگتر شده و حالا مسئله ی تمام دنیا است __ پس من مذاکرات را با دویست نفر شروع می کنم! ولی مایلم به شما بگویم که حتی دویست نفر هم کفایت می کند، و دنیا نجات خواهد یافت، زیرا جهان هستی نمی تواند شکوفایی غایی خودش را نابود کند.
پس دنیا را ازیاد ببر؛ وگرنه تشویش بیهوده ایجاد می کند و بیداری خودت را نابود خواهد کرد، که تنها امکان نجات دادن دنیا است.
هرکسی که بخواهد به دنیا کمک کند باید دنیا را ازیاد ببرد و روی خودش تمرکز کند. معرفت خود را به چنان اوجی برسان که جهان هستی مجبور شود برای نابودکردن یا نجات دادن این دنیا، دوبار تفکر کند.
توده ها، اینگونه که هستند، اهمیتی ندارند، جهان هستی توجهی به آنان ندارد. درواقع، جهان هستی مایل است که تمام بشریت __ این بشریت فاسد __ نابود شود، تا تکامل بتواند باردیگر از ابتدا آغاز شود. چیزی به خطا رفته است….
ولی اگر تعداد اندکی اشخاص روشن ضمیر وجود داشته باشند، آنان بسیار وزین تر از میلیاردها میلیارد مردم روی زمین هستند. جهان هستی نمی تواند دنیا را نابود کند__ نه تنها به دلیل وجود آن تعداد روشن ضمیر، بلکه به این دلیل که به سبب روشن ضمیری آنان، توده های ناخودآگاه نیز تحت تاثیر قرار می گیرند، زیرا این قله های هیمالیایی از همان توده های ناآگاه برخاسته اند. آنان نیز دیروز ناآگاه بودند، امروز خودآگاهی یافته اند.و جهان هستی بسیار شکیبا است: اگر ببیند که اشخاص ناخودآگاه می توانند به تمامی آگاه شوند، آنوقت توده های مردم نیز که مطلقاٌ ناخودآگاه هستند، نیز چنین امکانی خواهند داشت.
این بستگی به افراد دارد و نه به جمعیت ها. توده ها چنان فاسد و گندیده هستند که نابودکردن آنان یک عمل مهرآمیز است. ولی ما باید اثبات کنیم که ازمیان این بشریت ناآگاه و تقریباٌ مرده، تعدادی گل نیلوفرآبی می توانند شکوفا شوند. آنوقت، فقط زمان بده، شاید گل های نیلوفرآبی بیشتری بیایند. برخی ممکن است فقط غنچه باشند، برخی شاید فقط در دانه باشند، ولی اگر حتی فقط یک انسان روشن ضمیر وجود داشته باشد، با وجود او تمامی بشریت باارزش می گردد، زیرا آن انسان این امید را نشان می دهد که هر انسان قادر به انجام همان معجزه هست.
پس کاویشا، کمک کردن را فراموش کن. نمی توانی کمک کنی؛ هیچکس نمی تواند کمک کند. ولی می توانی یک عارف شوی، یک هاسید و می توانی با خدا مجادله کنی که، من اینجایم. آیا مرا نابود خواهی کرد؟ و این مردمان خوابزده که در خواب راه می روند __ من نیز یکی از آنان بودم. این دیروز من بود. به این مردم باید فرداهایشان را داد. هرگونه امکان هست که هر انسانی بتواند یک گوتام بودا شود.”
این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

عصیانگربرعلیه مردگی عصیان می کند و زندگیش را برای آن، بر دستهایش می گیرد

“… مفهوم من از عصیانگر بسیار ساده است: انسانی که همچون یک آدم آهنی توسط شرطی شدگی های گذشته زندگی نمی کند: مذهب، جامعه، فرهنگ__هرچیزی که متعلق به دیروز است، به هیچ وجه در روش زندگی او اخلال نمی کند.
او بطور منفرد زندگی می کند – پره ای از چرخ نیست، بلکه یک واحد زنده است. زندگی او را هیچکس دیگر، جز هوشمندی خودش تعیین نمی کند. آزادی، همان عطر زندگی اوست: نه فقط خودش در آزادی زندگی می کند، بلکه به همه اجازه می دهد در آزادی زندگی کنند. او به هیچکس اجازه نمی دهد در زندگیش مداخله کند؛ و نه در زندگی هیچکس دیگر مداخله می کند. برای او، زندگی چنان مقدس است __ و آزادی ارزش نهایی آن است – که می تواند همه چیز را فدای آن کند: اعتبار، آبرو و حتی خود زندگی را.
برای او، آزادی همان چیزی است که مردمان مذهبی در گذشته آن را خداوند می خواندند.
آزادی خدای اوست.
انسان ها در طول اعصار همچون گوسفند زندگی کرده اند، جزیی از توده: دنباله روی سنت ها و مجمع ها – پیروی از کتاب های کهنه و مراسم کهنه __ ­­ولی آن روش زندگی، مخالف فردیت انسان بود؛ اگر یک مسیحی باشی نمی توانی یک فرد باشی؛ اگر یک هندو باشی نمی توانی یک فرد باشی.
عصیانگر کسی است که تماماٌ براساس نور خودش زندگی می کند و برای ارزش غایی آزادی فردی خود، همه چیز را به مخاطره می اندازد.
عصیانگر انسان معاصر است. توده ها معاصر نیستند.
هندوها به کتاب های مذهبی شان اعتقاد دارند که پنج یا ده هزار سال قدمت دارند. سایر مذاهب نیز همینطور: مردگان بر زندگان تسلط دارند.
عصیانگربرعلیه مردگی عصیان می کند و زندگیش را برای آن، بر دستهایش می گیرد. او از تنها بودن نمی ترسد، برعکس از تنهابودنش همچون یکی از پرارزش ترین گنجینه ها لذت می برد. جمعیت به شما امنیت می دهد __ به قیمت روح شما. جمعیت شما را اسیر می کند و به شما دستورالعملی می دهد که چگونه زندگی کنید و چکار بکنید و چکار نکنید.
در تمام دنیا، هر مذهب چیزی مانند ده فرمان به مردم داده است – و این فرمان ها توسط کسانی داده شده اند که هیچ تصویری از آینده نداشتند و اینکه معرفت انسان در آینده چگونه خواهد بود. گویی که کودکی خردسال بخواهد تمام داستان زندگی شما را بنویسد، بدون اینکه بداند جوانی یعنی چه و بدون اینکه بداند کهنسالی یعنی چه و مرگ چه معنایی دارد.
تمام مذاهب ابتدایی و خام هستند و این ها زندگی شما را شکل داده اند. طبیعی است که تمام دنیا چنین در رنج و مصیبت باشد: به شما اجازه نداده اند تا خودتان باشید.
هرفرهنگ می خواهد که شما نسخه های کربنی باشید و نه هرگز چهره ی اصیل خودتان.
عصیانگر کسی است که طبق نور خودش زندگی کند و براساس هوشمندی خودش حرکت کند. او راه خودش را با راه رفتن در آن خلق می کند و شاهراه توده ها را دنبال نخواهد کرد.
زندگی او خطرناک است __ ولی آن زندگی که خطرناک نباشد ابداٌ زندگی نیست. او چالش های ناشناخته را می پذیرد. او با آماده شدن در گذشته، با ناشناخته در آینده دیدار نمی کند. این سبب ایجاد تشویش برای تمام بشریت است: گذشته شما را آماده می کند و آینده هرگز مانند گذشته نخواهد بود. دیروز شما هرگز مانند فردای شما نخواهد بود.
ولی انسان تاکنون چنین زندگی کرده است: دیروزهای شما، شما را برای فرداهایتان آماده می کند. خودهمین آماده سازی یک مانع می شود. نمی توانید به راحتی نفس بکشید، نمی توانید به راحتی عشق بورزید، نمی توانید به راحتی برقصید – گذشته، شما را به انواع مختلف فلج کرده است. بار گذشته چنان سنگین است که همه زیر آن خرد شده اند.
عصیانگر به سادگی با گذشته خداحافظی می کند. این یک روند ادامه دار است؛ بنابراین، عصیانگر بودن یعنی پیوسته در عصیان بودن – زیرا هرلحظه به گذشته تبدیل می شود، هر روز به گذشته بدل خواهد شد. چنین نیست که گذشته پیشاپیش در گورستان قرار داشته باشد، شما هرلحظه از آن عبور می کنید. بنابراین، عصیانگر باید هنری تازه بیاموزد: هنر مردن بر هرلحظه ای که گذشته است، تا بتواند آزادانه در لحظه ای که آمده است زندگی کند.
عصیانگر روندی همیشگی از عصیان است؛ او موجودی ایستا نیست. و اینجاست که من بین عصیانگر و انقلابی تمایز می گذارم.
انقلابی توسط گذشته شرطی شده است. شاید با عیسی مسیح یا با گوتام بودا شرطی نشده باشد، ولی توسط کارل مارکس یا مائو تسه تونگ یا جوزف استالین یا آدلف هیتلر یا بنینو موسولینی شرطی شده باشد…. مهم نیست که چه کسی او را شرطی ساخته است. انقلابی کتاب مقدس خودش را دارد – سرمایهDas Kapital ؛ سرزمین مقدس خودش را دارد – روسیه شوروی؛ و زیارتگاه خودش را دارد – کاخ کرملین… و درست مانند هر فرد مذهبی دیگر، او براساس معرفت وجود خودش زندگی نمی کند. او براساس آگاهی که دیگران ساخته اند زندگی می کند.
بنابراین یک انقلابی چیزی جز یک مرتجع نیست. شاید با یک جامعه ی خاص مخالف باشد، ولی همیشه طرفدار یک جامعه ی دیگر است. شاید با یک فرهنگ مخالفت کند، ولی بی درنگ از فرهنگی دیگر طرفداری می کند. او فقط از یک زندان به زندان دیگر می رود – از مسیحیت به کمونیسم؛ از یک مذهب به مذهب دیگر روی می آورد – از هندویسم به مسیحیت. او زندان هایش را تغییر می دهد.
عصیانگر به سادگی از گذشته بیرون می زند و هرگز به گذشته اجازه نمی دهد تا براو مسلط شود. این روندی دائمی و پیوسته است. تمام زندگی عصیانگر آتشی است در حال سوختن. او تا آخرین نفس شاداب است و جوان. او در هیچ موقعیتی براساس تجربه های گذشته اش واکنش نشان نمی دهد؛ در هرموقعیت براساس آگاهی کنونی خود پاسخ می دهد.
به نظر من، عصیانگر بودن تنها راه مذهبی بودن است واین به اصطلاح مذاهب، ابداٌ مذهب نیستند. آن ها بشریت را کاملاٌ نابود کرده اند و انسان ها را به اسارت کشیده اند و روح هایشان را به زنجیر کشیده اند؛ بنابراین در ظاهر به نظر می رسد که شما آزاد هستید، ولی در عمق وجودتان، مذهب چنان وجدانی برایتان خلق کرده که به تسلط برشما ادامه می دهد.
درست مانند این است که دانشمندی به نام دلگادو Delgado دریافت که در مغز انسان هفتصد مرکز وجود دارند. این مراکز با تمام بدن شما در ارتباط هستند. مرکزی برای سکس وجود دارد و مرکزی برای هوش و… برای هر فعالیت انسان مرکزی در مغز وجود دارد. اگر در یک مرکز خاص یک الکترود کار بگذاریم، پدیده ای بسیار عجیب رخ می دهد. او برای نخستین بار در اسپانیا این را به نمایش گذاشت.
او الکترودی را در مغز یک گاو بسیار قوی کارگذاشت و یک دستگاه کنترل از راه دور در جیبش داشت و در صحنه ایستاد و پرچم قرمز را تکان داد و آن گاو دیوانه وار به سمت او دوید. آن گاو در تمام اسپانیا ازهمه خطرناک تر بود و هزاران نفر برای تماشا آمده بودند. نفس همه بند آمده بود و هیچکس پلک نمی زد. گاو نزدیک تر و نزدیک تر می شد و همگی می ترسیدند که دلگادو تا چند لحظه ی دیگر بمیرد. ولی او دست در جیبش کرد و آن دستگاه کوچک را در آورد و درست وقتی که گاو در دوقدمی او قرار داشت دگمه ای را زد __ کسی این را ندید __ و گاو ناگهان درجایش ایستاد: گویی که مانند یک مجسمه خشک شده است.
از آن زمان دلگادو با حیوانات زیادی آزمایش کرد و روی انسان نیز. و نتیجه گیری او این است که کاری که او با الکترودهایش می کند، مذاهب با شرطی کردن هایشان انجام داده اند. شما از همان روزهای اول، زندگی یک کودک را شرطی می کنید و یک عقیده و مفهوم را برایش تکرار می کنید و تکرار می کنید؛ و این مفهوم در نزدیکی مرکز هوشمندی او جایگزین می شود و این مفهوم مرتب آن مرکز را تحریک کرده و سیخک می زند که کاری را بکند یا نکند.
آزمایشان دلگادو می تواند برای بشریت خطرناک باشد. می تواند توسط سیاستبازها مورد استفاده قرار بگیرد. وقتی نوزادی در بیمارستان متولد می شود، می توان یک الکترود در مغزش و در مرکز هوش او کار گذاشت؛ و یک نظام کنترل مرکزی می تواند مراقب این باشد که هیچکس انقلابی یا عصیانگر نشود.
شاید تعجب کنید که در درون جمجه، شما حساسیتی ندارید که بتوانید تشخیص دهید آیا چیزی در سرتان کاشته شده است یا نه. و یک دستگاه کنترل از راه دور می تواند ترتیب کار را بدهد… تمام روسیه را می توان از مرکزی در مسکو کنترل کرد. مذاهب همین کار را بصورتی خام انجام داده اند.
عصیانگر کسی است که تمامی گذشته را دور می ریزد، زیرا می خواهد زندگیش را براساس خواسته های خودش و طبیعت خودش زندگی کند – نه بر اساس یک گوتام بودا یا یک مسیح یا یک موسی.
عصیانگر تنها امید برای آینده ی بشریت است.
عصیانگر تمام مذاهب، تمام ملیت ها و تمام نژادها را نابود می کند—زیرا این ها همگی گندیده و گذشته هستند و از پیشرفت تکاملی انسان ممانعت می کنند. آن ها به هیچکس اجازه نمی دهند تا به شکوفایی تمام خود برسد؛ آن ها خواهان وجود انسان نیستند، بلکه گوسفند می خواهند.
مسیح همواره می گفت، “من چوپان شما هستم، و شما گوسفندان من…” و من همیشه در عجب بوده ام که حتی یکنفر هم برنخاست و نگفت، “این چه حرف بی معنی است که می زنی؟ اگر ما گوسفند باشیم، پس تو هم گوسفند هستی؛ و اگر تو چوپان هستی، پس ما هم چوپان هستیم.”
نه تنها معاصرین او… بلکه در طول دوهزار سال حتی یک مسیحی نیز این نکته را نگفت که این برای بشریت یک توهین و تحقیر بزرگ است که انسان ها را گوسفند بخواند و خودش را چوپان و ناجی.
“من برای نجات شما آمده ام” و او حتی نتوانست خودش را نجات بدهد. و حتی اکنون نیمی از بشریت امیدوارند که او بازگردد و آنان را نجات بدهد. شما نمی توانید خودتان را نجات بدهید: تنها پسر خدا باید بیاید و شما را نجات دهد. و او به مردمش قول داده بود: “من به زودی بازمی گردم، در طول حیات شما.” و دو هزار سال گذشته است و هنوز نشانی از او نیست.
ولی تمام مذاهب به راه های مختلف همین کار را کرده اند. کریشنا در گیتا می گوید که هرگاه مصیبت و رنج و تشویش باشد، “من بارها و بارها خواهم آمد.” پنج هزار سال گذشته است و او حتی یک بار هم دیده نشده است، “بارها و بارها” که بجای خودش!
این افراد، هرچقدرهم که کلامشان زیبا باشد، حرمتی به بشریت نگذاشته اند. یک عصیانگر به شما احترام می گذارد و زندگی را محترم می شمارد. او برای هر موجودی که رشد می کند و تنفس می کند حرمتی عمیق قایل است. او خودش را بالاتر از شما قرار نمی دهد و خودش را از شما مقدس تر نمی انگارد: او فقط یکی در میان شماست. او تنها یک چیز را می تواند مدعی شود: که از شما باشهامت تر است. او نمی تواند شما را نجات بدهد __ فقط شهامت شماست که می تواند شما را نجات دهد. او نمی تواند شما را رهبری کند __ فقط جرات و جسارت شماست که می تواند شما را به رضایت از زندگیتان رهبری کند.
عصیانگری شیوه ای از زندگی است و به نظر من، تنها مذهب اصیل است. زیرا اگر شما طبق نور خود زندگی کنید، می توانید بارها گمراه شوید و بارها سقوط کنید؛ ولی هر سقوط، هر گمراهی شما را خردمندتر، هوشمند تر، فهیم تر و انسان تر می سازد . برای یادگرفتن، راه دیگری جز اشتباه کردن وجود ندارد. فقط یک اشتباه را دوبار مرتکب نشوید.
خدایی بجز آگاهی شما وجود ندارد.
نیازی به هیچ پاپ یا هیچ آیت الله یا شانکاراچاریا وجود ندارد که بین شما و خداوند واسطه باشند. اینها بزرگترین جنایتکارهای روی زمین هستند زیرا از ناتوانی شما بهره کشی می کنند.
همین چند روز پیش پاپ گناهی را اعلام کرد: که فرد نباید مستقیماٌ نزد خداوند اعتراف کند، باید از طریق کشیش اعتراف کنید. اعتراف مستقیم و ارتباط داشتن مستقیم با خداوند یک گناه محسوب می شود… عجیب است…. می توانید به روشنی ببینید که این یک مذهب نیست، یک تجارت است. زیرا اگر مردم شروع کنند به اعتراف کردن مستقیم نزد خداوند، آنوقت چه کسی نزد کشیش اعتارف کند و وجه جریمه را بپردازد؟ وجود کشیش بیفایده خواهد بود و پاپ بی فایده خواهد شد.
تمام کشیشان تظاهر می کنند که بین شما و منبع غایی حیات واسطه هستند. آنان هیچ چیز از منبع غایی زندگی نمی دانند. تنها شما هستید که می توانید منبع زندگی خود را بشناسید. ولی منبع حیات شما همان منبع غایی زندگی است، زیرا ما ازهم جدا نیستیم. هیچ انسانی یک جزیره نیست. ما در زیر همگی یک قاره ی وسیع هستیم __ و جزیره ها بسیار هستند __ ولی شما در عمق اقیانوس باهم ملاقات می کنید. شما بخشی از یک زمین و یک اقیانوس هستید. در مورد آگاهی و معرفت نیز چنین است. ولی انسان باید از کلیسا و معبد و مسجد و کنیسا آزاد باشد. انسان فقط باید خودش باشد و چالش زندگی را هرکجا که او را رهبری کند بپذیرد. تنها راهنما خود شما هستید.
شما مرشد و ارباب خودتان هستید.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است

“… بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است. تمام جوامع، فرهنگ ها و تمدن ها با بازیگوشی مخالف بوده اند، زیرا انسان بازیگوش هرگز جدی نیست. و تازمانی که فرد جدی نباشد، نمی تواند مورد سلطه قرار بگیرد، نمی توان او را جاه طلب ساخت، نمی توان او را وادار کرد که در پی قدرت، پول و اعتبار باشد.
آن کودک در هیچکس نمی میرد. چنین نیست که وقتی رشد می کنید آن کودک می میرد، او باقی است. هرآنچه که قبلاٌ بوده اید هنوز در شما هست و تا آخرین نفس در شما باقی خواهد ماند.
ولی جامعه همیشه از افراد غیرجدی وحشت دارد. مردمان غیرجدی برای پول و قدرت سیاسی جاه طلبی ندارند؛ آنان ترجیح می دهند از جهان هستی لذت ببرند. ولی لذت بردن از جهان هستی نمی تواند برای شما مایه کسب اعتبار و آبرو شود، نمی تواند شما را قدرتمند کند، نمی تواند نفس شما را ارضا کند؛ و تمام دنیای انسان برحول محور نفس می چرخد. بازیگوشی با نفس تو مخالف است __ می توانی آزمایش کنی و ببینی. فقط با کودکان بازی کن و درخواهی یافت که نفس تو ناپدید می شود، درخواهی یافت که باردیگر کودک شده ای. این تنها در مورد تو صدف نمی کند، برای همه چنین است.
چون کودک درون تو سرکوب شده، فرزندان خودت را نیز سرکوب خواهی کرد. هیچکس به فرزندانش اجازه نمی دهد تا برقصند و بخوانند و فریاد بکشند و بپرند. به دلایل بی اهمیت: شاید چیزی بشکند، شاید اگر در بیرون بدوند لباس هایشان در باران خیس بشود__ به این دلایل جزیی یک کیفیت بزرگ روحانی، بازیگوشی، تماماٌ نابود می شود.
کودک مطیع توسط والدین، آموزگاران و همگان تحسین می شود، و کودگ بازیگوش را سرزنش می کنند. شاید بازیگوشی او مطلقاٌ بی ضرر باشد، ولی او محکوم می شود زیرا خطر عصیانگری بالقوه وجود دارد. اگر کودک با آزادی تمام مجاز به بازیگوشی باشد و چنین رشد کند، یک موجود عصیانگر خواهد شد. به راحتی به اسارت در نمی آید؛ نمی توان به آسانی او را به ارتش کشاند تا مردم دیگر را نابود کند و یا خودش را ازبین ببرد.
کودک عصیانگر به جوانی عاصی تبدیل خواهد شد. آنوقت نمی توانی او را وادار به ازدواج کنی؛ آنوقت قادر نخواهی بود شغلی مشخص را بر او تحمیل کنی؛ آنگاه نمی توان او را وادار کرد که خواسته های برآورده نشده ی والدینش را برآورد. جوان عصیانگر راه خودش را دنبال می کند. او بر اساس خواسته های عمیق درون خودش زندگی می کند و نه بر اساس خواسته ها و افکار دیگران.
انسان عاصی در اصل طبیعی است. کودک مطیع تقریباٌ بی جان است؛ بنابراین والدینش بسیار خوشحال هستند، زیرا او همیشه تحت کنترل است.
انسان بطور عجیبی بیمار است: می خواهد دیگران را کنترل کند __ نفس شما با کنترل کردن دیگران ارضا می شود: تو انسانی ویژه هستی! و خود او نیز مایل است تحت کنترل باشد، زیرا وقتی تحت کنترل باشی دیگر مسئول نخواهی بود.
به تمام این دلایل، از همان ابتدا بازیگوشی سرکوب شده و له می گردد.
می پرسی، “یک پسربچه ی زیبا وجود دارد که مدت های زیاد است از او غفلت کرده ام. این پسربچه بازیگوش است، کنجکاو و مسرور __ ولی بیشتر اوقات من به او اجازه نمی دهم که کنترل را برهم بزند…” این ترس از چیست؟ این ترس توسط دیگران کاشته شده است: همیشه در کنترل باش، همیشه منضبط باش، همیشه به مسن تر از خودت احترام بگذار. همیشه از کشیشان و والدین اطاعت کن __ آن ها می دانند که چه چیز برای تو درست و خوب است! طبیعت تو هرگز اجازه ندارد تا حرف خودش را بزند.
آهسته آهسته، شروع می کنی به حمل یک کودک مرده در درونت. این کودک بی جان درونت حس شوخ طبعی تو را نابود می کند: نمی توانی از ته دل بخندی، نمی توانی بازی کنی، نمی توانی از چیزهای کوچک زندگی لذت ببری. چنان جدی می شوی که زندگی، بجای اینکه گسترده و منبسط شود، شروع می کند به تنگ و کوچک شدن.
همیشه در عجب بوده ام که چرا مسیحیت بزرگترین مذهب در دنیا شده است. بارها و بارها به این نتیجه رسیده ام که به دلیل آن صلیب و مسیح مصلوب است __ بسیار غمگین، بسیار جدی! طبیعی است… نمی توانی انتظار داشته باشی که مسیح روی صلیب لبخند بزند! و میلیون ها انسان شباهتی بین خودشان و مسیح روی صلیب پیدا کرده اند!
جدی بودن او، غمگین بودن او دلیلی بوده است که مسیحیت بیش از هر مذهب دیگر رواج یافته است.
من مایلم که کلیساها و معابد ما، مساجد و کنیساهای ما غیر جدی بشوند، بیشتر بازیگوش شوند: پر از خنده و شادی. این روحیه ی سالم تر، کامل تر و یکپارچه تری به بشریت خواهد بخشید.
ولی تو اینجا هستی… دست کم وقتی که سالک من هستی نیازی نیست تا صلیب خودت را بردوش بکشی. آن صلیب را دور بینداز. من به شما می آموزم که برقصید، آواز بخوانید و بازی کنید.
زندگی در هرلحظه باید یک خلاقیت پرارزش باشد. آنچه که خلق می کنید اهمیتی ندارد __ می تواند فقط ساختن قصرهای ماسه ای در ساحل باشد __ ولی هرکاری می کنید باید از بازیگوشی و شادمانی شما بیاید.
هرگز نباید اجازه بدهی که کودک درونت بمیرد. آن را تغذیه کن و نترس که از کنترل خارج شود. کجا می تواند برود؟ وحتی اگر از کنترل خارج شود__ خوب که چی؟
وقتی از کنترل خارج شوی چه می توانی بکنی؟ می توانی مانند انسان دیوانه ای برقصی، می توانی مانند دیوانه ها بالا و پایین بپری و بدوی… ممکن است مردم فکر کنند که دیوانه شده ای، ولی این مشکل آنان است. اگر تو از آن لذت می بری، اگر زندگیت از آن تغذیه می شود، آنوقت اهمیت ندارد، حتی اگر برای بقیه ی دنیا یک مشکل شود.
زمانی که در کالج بودم عادت داشتم صبح خیلی زود، ساعت سه یا چهار صبح برای پیاده روی بروم. درست کنار منزلم خیابانی بود با درختان خیزران و بسیار تاریک… و این بهترین مکان بود، زیرا به ندرت کسی را در آنجا می توانستم ملاقات کنم… فقط یک نگهبان منزل مردی ثروتمند مرا می دید
ولی یک روز __ این چیزی است که شاید تو آن را از کنترل خارج شدن بخوانی __ داشتم در طول خیابان آهسته می دویدم که به فکرم رسید خوب است که عقب عقب بدوم! در هندوستان خرافاتی وجود دارد که اشباح عقب عقب راه می روند، ولی من آن را کاملاٌ از یاد برده بودم و درهرحال کسی در آن خیابان نبود. پس شروع کردم به دویدن به سمت عقب. از آن بسیار لذت می بردم و صبحی بسیار خنک بود.
آنوقت مرد شیرفروش رسید و مرا دید… مردم از روستاهای کوچک شیر می آوردند و او قدری از همیشه زودتر آمده بود، پس قبلاٌ هرگز مرا ندیده بود. او که ظرف شیر را حمل می کرد ناگهان مرا دید. من می باید زیر سایه یک درخت خیزران بوده باشم و وقتی که او به سایه ام رسید که زیر تکه ای از نورمهتاب دیده می شد، من ناگهان بیرون آمدم و به سمت عقب می دویدم. او فریاد زد، “خدای من!” و ظرف های شیر را انداخت و فرار کرد.
بااین وجود من نفهمیدم که او از من می ترسد! فکر کردم از چیز دیگری وحشت کرده است. پس من هردوظرف شیر او را حالا خالی بودند برداشتم…. فکر کردم که دست کم باید ظرف های او را نجات بدهم. پس به دنبال او دویدم. او با دیدن من که به سمت او می دوم… هرگز ندیده بودم کسی به آن سرعت بدود. می توانست قهرمان دو دنیا باشد. خیلی تعجب کرده بودم. فریاد زدم، “صبر کن!” به عقب برگشت و بدون اینکه چیزی بگوید….
تمام این صحنه را آن نگهبان مرد ثروتمند دیده بود. او به من گفت، “تو او را خواهی کشت.”
گفتم، “فقط می خواهم ظرف های شیر را به او برگردانم.”
او گفت، “ظرف ها را اینجا پیش من بگذار. وقتی آفتاب طلوع کند، او نزد من خواهد آمد. ولی از این کارها نکن __ گاهی مرا هم می ترسانی، ولی چون من می دانم… سال هاست که تو را می بینم که کارهای عجیب و غریب می کنی، ولی گاهی می ترسم: فکر می کنم: کسی چه می داند که آیا واقعاٌ این تو هستی که به طرف من می آیی یا یک روح است که عقب عقب به سمت من می آید؟ گاهی دروازه را می بندم و به داخل می روم. من همیشه تفنگم را بخاطر تو پر و آماده نگه می دارم!”
گفتم، “باید یک چیز را بدانی: که اگر من یک روح باشم، تفنگ تو بیفایده است __ نمی توانی یک روح را با گلوله بکشی. پس هیچوقت از آن استفاده نکن، زیرا بر روح تاثیری نخواهد داشت؛ ولی اگر واقعاٌ انسانی باشد، تو را به جرم قتل دستگیر خواهند کرد.”
گفت، “درست است. هرگز به این فکر نکرده بودم که روح ها…” و همانجا در برابر من تمام گلوله هایش را درآورد و گفت، “گاهی ترس خیلی زیاد است… شاید به کسی شلیک کنم و او را بکشم.”
گفتم، “اول خوب به من نگاه کن و مطمئن بشو که من یک روح نیستم! تو گلوله ها را در آوردی و شاید من یک روح باشم که تو را ترغیب کرده ام!”
گفت، “چی؟…” و شروع کرد به گذاشتن گلوله ها در تفنگش!
گفتم، “تو این دو ظرف شیر را داشته باش.” و من تقریباٌ شش ماه در آن بخش از شهر ماندم و هر روز از آن نگهبان سوال می کردم، “آیا مرد شیرفروش آمد؟”
می گفت، “نیامده. ظرف ها هنوز منتظر او هستند و فکر می کنم که دیگر نخواهد آمد. شاید برای همیشه از دنیا رفته و یا آنقدر از اینجا ترسیده که هرگز به این خیابان برنخواهد گشت. من مراقب هستم و به نگهبان های شیفت های دیگر هم گفته ام… و ما این ظرف ها را در جلوی دروازه قرار می دهیم تا او بتواند ببیند که ظرف هایش اینجا هستند. ولی شش ماه گذشته و خبری از او نیست.”
گفتم، “این عجیب است.”
گفت، “هیچ هم عجیب نیست. با ناگهان ظاهر شدن و عقب عقب دویدن، تو می توانستی هرکسی را بکشی. چرا عقب عقب می دوی؟ من خیلی ها را می شناسم که آهسته می دوند، ولی به عقب دویدن؟…”
گفتم، “من از اینکه همیشه به سمت جلو بدوم خسته شده بودم. برای یک تغییر هم که شده سعی داشتم به عقب بدوم. نمی دانستم که در آن وقت این احمق سرخواهد رسید. هیچکس به این خیابان نمی آید. آن مرد شیرفروش شاید شایعه ای ساخته باشد. و شایعات مانند آتش وحشی پخش می شوند. حتی صاحب خانه ای که در آن زندگی می کردم به من گفت، “آنقدر زود برای پیاده روی نرو؛ فقط وقتی برو که آفتاب درآمده باشد، زیرا مردی در اینجا یک روح دیده است.”
گفتم، “چه کسی به تو گفته؟”
گفت، “زنم به من گفته و تمام همسایه ها می دانند. این خیابان پس از ساعت هشت خالی می شود.”
به او گفتم، “شاید باور نکنی، ولی روحی وجود ندارد. درواقع، این من بودم که عقب عقب می دویدم.”
گفت، “سعی نکن مرا گول بزنی.”
گفتم، “می توانی با من بیایی. ساعت سه صبح هیچکس آنجا نیست.”
گفت، “چرا باید ریسک کنم؟ ولی یک چیز قطعی است: اگر تو از رفتن دست برنداری باید از خانه ی من بروی. نمی توانی اینجا زندگی کنی.”
گفتم، “این خیلی عجیب است. حتی اگر خیابان پر از روح باشد، تو چرا باید اصرار کنی که من از اینجا بروم؟ نمی توانی مرا مجبور کنی. من اجاره می پردازم… تو به من رسید داده ای. و در دادگاه نمی توانی بگویی که به دلیل این است که این مرد به خیابانی می رود که روح ها در آنجا می دوند! هیچ دادگاهی این را ازتو قبول نمی کند.”
گفت، “منظورت این است که مرا به دادگاه خواهی برد؟ اگر اصرار کنی، می توانی در این خانه زندگی کنی. من اینجا را خواهم فروخت. از این خانه خواهم رفت.”
گفتم، “ولی من یک روح نیستم.”
گفت، “این را می دانم__ ولی قاطی شدن با ارواح؟ شاید روزی یک روح تو را تا خانه تعقیب کند! و من مردی زن و بچه دار هستم. نمی خواهم هیچ ریسکی بکنم.”
در اینجا تو نیازی به ترسیدن نداری: می توانی عقب عقب بدوی و اگر حتی یک روح واقعی باشی، کسی به تو توجهی نخواهد کرد. اگر نتوانی در اینجا بازیگوشی کنی، آنوقت در هیچ کجای دنیا نخواهی توانست بازیگوش باشی. تماماٌ به بازیگوشی خودت اجازه بده __ کنترل را رها کن؛ و زمانی که کودک درونت واقعاٌ زنده و رقصان باشد، خود مزه ی زندگی تو را تغییر خواهد داد: به تو یک حس شوخ طبعی خواهد داد، خنده ای زیبا و تمام سرسنگینی های تو را نابود می کند. از تو انسانی اهل دل خواهد ساخت.
انسانی که در سرش زندگی کند ابداٌ زندگی نمی کند. فقط انسانی که اهل دل است و آوازهایی را می خواند که قابل درک برای سر نیستند، و چنان می رقصد که هیچ ربطی به فضای بیرون تو ندارد… فقط به سبب سرشار بودنت… چنان انرژی زیادی در خود داری که می خواهی برقصی و آوازبخوانی و فریاد بزنی…. پس انجامش بده!
تو را بیشتر زنده خواهد ساخت. به تو فرصتی خواهد داد تا مزه ی واقعی زندگی را بچشی. انسان جدی قبل از مرگش مرده است. خیلی قبل از مرگش، تقریباٌ مانند یک جسد زندگی می کند.
زندگی فرصتی بسیار گرانبهاست، نباید در جدی بودن گم شود. جدی بودن را برای قبر نگه دار. بگذار جدی بودن در قبر سقوط کند و منتظر روز قیامت باشد. ولی قبل از اینکه وارد قبر بشوی، یک جسد نباش.
به یاد کنفوسیوس افتادم. یکی از مریدانش از او سوالی پرسید که نوعاٌ هزاران مرید آن را می پرسند: “ایا ممکن است چیزی در مورد اتفاقات پس از مرگ بگویید؟”
کنفوسیوس پاسخ داد: “تمام این فکر های پس از مرگ را می توانی پس از مردن، در قبر فکر کنی. هم اکنون، زندگی کن!”
زمانی برای زندگی کردن هست و زمانی برای مردن. آن ها را باهم قاطی نکن، وگرنه هردو را ازدست خواهی داد. هم اکنون، با تمامیت و شدت زندگی کن و وقتی که مردی، آنوقت به تمامی بمیر. بخش بخش نمیر: یک چشمت بمیرد و با چشم دیگر به اطراف نگاه کنی؛ یک دست بمیرد و با دست دیگر دنبال یافتن حقیقت باشی! وقتی می میری، با تمامیت بمیر. و تعمق کن که مرگ چیست. ولی هم اکنون، وقتت را برای چیزهایی که در دوردست هستند تلف نکن: این لحظه را زندگی کن. آن کودک می داند که چگونه با تمامیت و شدت زندگی کند و بدون ترس از اینکه از کنترل خارج شود.
شما در این معبد کاملاٌ اجازه دارید که خودتان باشید، بدون هیچگونه ممانعتی. من می خواهم این در تمام دنیا رخ بدهد. این تنها یک آغاز است. دراینجا شروع کن به زندگی با تمایمت و باشدت، لحظه به لحظه، با سرخوشی و بازیگوشی. و خواهی دید که هیچ چیز از کنترل خارج نخواهد شد، که هوشمندی تو تیزتر خواهد شد؛ که جوان تر خواهی شد و عشق تو عمیق تر خواهد شد. و وقتی به دنیای بیرون می روی، هرکجا بروی، تا حد ممکن زندگی را و بازیگوشی را و شادمانی را منتشر کن __ به تمام گوشه و کنار زمین.
اگر تمام دنیا شروع کند به خندیدن و شادمانی کردن و بازی کردن، انقلابی عظیم بوجود خواهد آمد. جنگ ها توسط انسان های جدی بوجود می آیند؛ کشتارها توسط انسان های جدی صورت می گیرد و خودکشی ها توسط انسان های جدی انجام می شوند __ تیمارستان ها پر از مردمان جدی است. فقط تماشا کن که جدی بودن چه آسیب هایی به انسان زده است و آنوقت از جدی بودنت بیرون خواهی زد و به آن کودک، که در درونت در انتظار است، اجازه خواهی داد تا بازی کند و آواز بخواند و برقصد.
تمام مذهب من از بازیگوشی تشکیل شده است.
این جهان هستی وطن ما است و ستارگان برادران و خواهران ما هستند؛ این اقیانوس ها و رودخانه ها و کوهستان ها دوستان ما هستند. در این کائنات که بسیار دوستانه است، تو مانند یک بودای سنگی نشسته ای __ من بودای سنگی را موعظه نمی کنم: می خواهم شما بوداهای رقصان باشید.
پیروان بودا این را دوست نخواهند داشت، ولی من اهمیت نمی دهم که دیگران چه فکر می کنند. من فقط به حقیقت اهمیت می دهم. اگر یک حقیقت نداند که چگونه برقصد، افلیج است؛ اگر یک بودا قادر به خندیدن نباشد، چیزی کسر دارد؛ اگر یک بودا نتواند با کودکان قاطی شود و بازی کند، به بیداری نزدیک شده است، ولی کاملاٌ بیدار نشده است. چیزی در او خفته است.
در ژاپن یک سری تصویر نه تایی وجود دارد که بسیار بااهمیت هستند. در تصویر اول مردی هست که گاو خودش را گم کرده است. همه جارا می گردد: در میان درختان و جنگل انبوه… ولی هیچ نشانی از گاو وجود ندارد.
در تصویر دوم او رد پای گاو را پیدا می کند. در سومی، به نظر می رسد که گاو در پشت درختان پنهان شده؛ فقط پشت گاو دیده می شود.
در چهارمی، او تقریباٌ به گاو رسیده است و تمام هیکل گاو مشخص است.
در پنجمی، او شاخ های گاو را در دست گرفته است. در ششمی او با گاو کشمکش می کند.
در تصویر هفتم او بر گاو چیره شده و روی آن نشسته است.
در هشتمی، آن دو به سوی خانه بازمی گردند.
در تصویر نهم، گاو در اصطبل خودش است و مرد مشغول نواختن فلوت است.
این نه تصویر یکی را کسر دارد. این ها از چین آمده اند و مجموعه ی چینی ده تصویر دارد. وقتی به ژاپن آورده شدند، دهمی را دور انداختند زیرا بسیار عصبانی کننده است __ و دهمین تصویر، بودای من است.
در تصویر دهم، گاو در اصطبل خودش است و آن بودا با یک بطری شراب روانه ی بازار شده است. ذهن ژاپنی فکر کرده که این خیلی زیاده روی است: مردم چه فکر خواهند کرد؟ یک بودا با بطری شراب؟ این برای ذهن معمولی مذهبی عصبانی کننده است، ولی به نظر من این یکی از تمام بقیه تصاویر مهم تر است. بدون آن تصاویر ناقص هستند.
وقتی کسی به بیداری می رسد، آنوقت باید فقط یک انسان معمولی باشد. رفتن به بازار با یک بطری شراب امری نمادین است: فقط یعنی که اینک دیگر نیازی نیست تا به مراقبه بنشیند؛ مراقبه اینک در قلب نشسته است؛ اینک نیازی به جدی بودن نیست. فرد آنچه را که می خواسته بیابد، یافته است؛ اینک زمان سرخوشی است؛ اینک زمان جشن گرفتن است.
وبجز در بازار در کجا می توانی جشن بگیری؟ برای مراقبه می توانی به جنگل و کوهستان بروی، ولی برای جشن و شادی باید به سمت بازار بروی. کجا می توانی یک دیسکو پیدا کنی؟!همیشه این دهمین تصویر را به یاد داشته باش. در نهمی توقف نکن __ نهمی زیباست، ولی ناقص است. یک گام بیشتر… فقط نواختن فلوت کافی نیست. مست شو! و دیوانه وار برقص!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

همه کس آن تیمارستان را درخودش دارد. این میراث ما است…

“…. من با ایجاد هرگونه مخالفت، هرنوع شکاف و هر جدایی در شما، مخالف هستم.
می گویی، ” گاهی اوقات سرخوشی هست و عشق و سکوت. دیگر اوقات به نظر می رسد که یک تیمارستان را در سرم دارم.” همه کس آن تیمارستان را درخودش دارد. این میراث ما است.
والدینت آن را به تو داده اند، کشیشانت آن را به تو داده اند، رهبرانت، آموزگارهایت، تمام فرهنگت فقط یک چیز را بعنوان میراث به تو داده اند __ و آن تیمارستان درون سرت است.
ولی آنان مسئول نیستند. همان چیز برای آنان اتفاق افتاده است: هر نسلی انواع تنش ها و بیماری ها و خرافات و دیوانگی را به نسل بعدی می بخشد. آنان چیز دیگری ندارند که ببخشند. ولی تو خوش اقبال هستی که بخشی از تو گاهی احساس خوشی و عشق و سکوت می کند. این ها چنان نیروهای قوی و توانمندی هستند که نیازی نداری به آن تیمارستان توجه کنی.
به یاد داشته باش که توجه کردن همان خوراک دادن است. آن تیمارستان را نادیده بگیر. تمام تغذیه را به خوشی خود و عشق و سکوتت بریز.. هیچ چیز را برای آن مجانین که در سرت زندگی می کنند باقی نگذار. آنان شروع می کنند به ترک کردن تو، وارد سر یکی دیگر خواهند شد. همیشه مردمانی هستند که بسیار پذیرا هستند: آنان فقط چیزهای جنون آمیز را می پذیرند…بنابراین نگران نباش که آنان از گرسنگی می میرند. آنان راه خودشان را خواهند یافت.
تو فقط باید آنان را نادیده بگیری. بگذار باشند، ولی طوری رفتار کن که وجود ندارند و تمام انرژی خودت را به خوشی و عشق و سکوتت بریز __ بدون اینکه هیچ چیزی را نگه داری. اینگونه، آن بخش مجنون ذهن تو خود به خود شروع می کند به کوچک شدن و خواهد مرد.
این است تفاوت بین روانشناسی غربی و اکتشاف شرق در وجود درونی انسان. روانشناسی غرب توجه زیادی به آن تیمارستان دارد __ و همین به آن خوراک می دهد. شما زیگموند فروید را نخواهید دید که در مورد سرخوشی و عشق یا سکوت یا آرامش و سرور صحبت کند. در تمام ادبیات روانشناسی حتی این واژگان را پیدا نخواهید کرد، واشاره ای به آن ها نشده است. آنان فرهنگ لغات خودشان را دارند: اسکیزوفرنی، عصبیت، روانپریشی….
هرگاه یک روانکاو به تو نگاه کند، به آن تیمارستان نگاه می کند؛ او به هیچ چیز سالم در تو نگاه نمی کند. او بیشتر و بیشتر آن بخش مجنون از ذهن تو را می کاود و چیزهای بیشتری از آن در می آورد. او تو را متقاعد می کند که واقعاٌ دیوانه هستی.
رویکرد شرق تماماٌ متفاوت است و چنان سالم است که تو عصبیت و روانپریشی و شکاف شخصیتی و این واژگان بیمارگونه و تعریف های پیچیده ی آن ها را نخواهی یافت__ تفاوت زیادی بین آن ها نیست، ولی فقط درمورد تمام این چیزها هیاهوی زیاد می کنند.
شنیده ام: کسی از یک روانشاس بزرگ پرسید، “فرق بین عصبیت و روانپریشی چیست؟” روانشناس بزرگ گفت، “تفاوت بسیار ظریف است، ولی بسیار بزرگ. شخص عصبی فکر می کند که دو بعلاوه ی دو می شود پنج؛ و فرد روانپریش فکر می کند که دو بعلاوه ی دو می شود چهار، ولی در این مورد ناراحت است!” تفاوت بسیار ظریف است ولی آنان تجارت خوبی از آن ساخته اند.
شرق روی بخش سالم شما تاکید می کند، آن بخش سرخوش وجود، آن بخش روحانی وجود تو. تجربه ی خود من این است که به هرچه بیشتر توجه نشان بدهی، شروع می کند به رشد کردن. توجه تغذیه است، و هرچه را که نادیده بگیری و به آن توجه نکنی شروع می کند به مردن.
در یک آزمایش کوچک، یک روانکاو سعی داشت ببیند که آیا توجه کردن یا غفلت کردن از کسی چه تفاوتی در او ایجاد می کند. مفهوم شرق این است که این تفاوتی عظیم ایجاد می کند. پس او دو میمون کوچک را مورد آزمایش قرار داد: هردو بقدر کافی خورک و بهداشت و هرچه نیاز داشتند می گرفتند. ولی یکی مورد غفلت قرار گرفته بود، هیچکس او را حتی نوازش نمی کرد و هیچکس او را با عشق لمس نمی کرد __ این جزو برنامه و آزمایش بود. میمون دیگر بسیار مورد توجه بود: هرکس از کنار او می گذشت به او سلام می داد و سرش را با محبت لمس می کرد و او را در آغوش می فشرد.
با شگفتی بسیار روانشناس، آن میمون که هیچ توجهی دریافت نمی کرد شروع کرد به کوچک شدن و آن میمون دیگر که محبوب بود بسیار خوب رشد می کرد. آن میمون اولی ظرف سه ماه مرد و آن دیگری بخوبی زنده ماند. این آزمایش را بارها در آزمایشگاه های مختلف انجام داده اند و همیشه نتیجه یکسان بوده است.
توجه یک تغذیه ی نامریی است، وقتی با عشق و محبت به کسی نگاه می کنی، به او چیزی می بخشی که قابل خریداری نیست، چیزی که به او این احساس را می دهد که مورد نیاز است و ارزش زنده بودن را دارد. وقتی شخصی نادیده گرفته می شود، آهسته آهسته شروع می کند به فکر کردن که، “من مورد نیاز نیستم؛ هیچکس به من توجهی ندارد. پس چرا زنده بمانم؟”
او شروع می کند به ازدست دادن علاقه به زنده ماندن. و لحظه ای که علاقه ات به زنده ماندن را ازدست بدهی، نمی توانی برای مدت زیادی زنده بمانی، حتی اگر تمام نیازهای جسمانی تو برآورده باشد.
ولی چیزی به نام نیازهای روحانی هم وجود دارد. من آن را نیاز به مورد نیازبودن می خوانم. کسی به تو نیاز دارد و ناگهان تو فورانی از انرژی درخود احساس می کنی. مراقبه کننده شروع می کند به این احساس که گویی تمام جهان هستی به او نیاز دارد: درختان به او نیاز دارند، کوهستان ها به او نیاز دارند، رودخانه ها به او نیازمند هستند. زندگی مسرت آمیز یک عارف بر اساس این تجربه است که حتی ستارگان دوردست نیازمند وجود او هستند؛ و اینکه وقتی گل سرخی شکوفا می شود، به کسی نیاز دارد که آن را تحسین کند.
… اینک حتی دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که گیاهان احساس های شما را درک می کنند. آنان خوشی و اندوه شما را می فهمند. و درک می کنند اگر آن ها را نادیده بگیری. اگر این در مورد گیاهان صدق کند، آنگاه ذهن انسان بسیار حساس تر است.
پس فقط یک چیز را به یاد داشته باش: آن تیمارستان را که در سرت هست نادیده بگیر. همه آن را دارند. چیز مخصوصی نیست. فقط پشتت را به آن بکن. و تمام انرژی خودت را به سرخوشی و عشق و سکوت و محبت و دوستی بریز.
تعجب خواهی کرد که وقتی تمام انرژی تو صرف اینگونه کیفیات مثبت شود، کیفیات منفی مانند تاریکی شروع به ناپدیدشدن خواهند کرد. فرد هرگز نباید از این کیفیات منفی مشکل درست کند، این ابتدای سفر خطا است. اگر چیزی داری که احساس می کنی نباید وجود داشته باشد، حتی همین مقدار که “این نباید وجود داشته باشد” نیز توجه کردن به آن است.
وقتی می گویم “نادیده بگیر!” فقط می گویم، “طوری رفتار کن گویی که وجود ندارد __ و انرژی خود را به دنیای مثبت واریز کن: به ارزش های زیبا که نه تنها تو را یک انسان می سازند، بلکه به تو کمک می کنند که از محدوده ی انسانی گذر کنی و یک بودا بشوی.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم, خنده و تفریح