Tag Archives: Time

چه بدانی و چه ندانی، نمی توانی بجز در اینک-اینجا در جای دیگری باشی

“… چه بدانی و چه ندانی، نمی توانی بجز در اینک-اینجا در جای دیگری باشی. هرکجا که باشی در اینک-اینجا هستی.
در هرزمان به تو فقط یک لحظه داده می شود __ و تو آن لحظه را به نقشه کشیدن یا نگران شدن برای آینده تلف می کنی؛ و آینده هرگز نمی آید. آنچه که می آید همیشه اینجا است، اکنون: یک سری از “اکنون ها” __ یک اکنون، اکنون دیگر…. _ ولی تو همیشه در اکنون زندگی می کنی.
آینده وجود ندارد __ پس چگونه می توانی نگران آینده باشی؟
به دلیل این نوع نگرانی و نقشه کشی برای آینده است که یک ضرب المثل خاص در تمام زبان های دنیا وجود دارد: “انسان به آرزوکردن و نقشه کشیدن ادامه می دهد و نگران آینده است؛ و خداوند به ناکام کردن او ادامه می دهد.” (مترادف فارسی آن: “آنچه دلم خواست، نه آن می شود/ آنچه خدا خواست، همان می شود.” م)
خدایی وجود ندارد که شما را ناکام کند. این خود نقشه کشیدن شماست که تخم ناکامی را می کارد. شما با نگرانی در مورد آینده، زمان حال را هدر می دهید؛ و آهسته آهسته، نگرانی از آینده ملکه ی وجودتان می شود. بنابراین، وقتی که آینده فرا می رسد، همچون زمان حال فرامی رسد؛ و به دلیل عادت نگرانی از آینده، آن لحظه را نیز در نگرانی هدر می دهید.
شما تمام عمر را به نگران شدن در مورد آینده ادامه می دهید. فقط وقتی دست برمی دارید که مرگ برسد و تمام امکانات برای آینده را با خودش ببرد. تمام زندگی را از کف داده اید: می توانستی زندگی کنی __ ولی فقط نقشه کشیدی.
با شدت و تمامیت در لحظه ی حال زندگی کن، زیرا لحظه ی بعدی از این لحظه زاده می شود. و اگر آن را با تمامیت و شادمانی زندگی کرده باشی می توانی مطلقاٌ یقین داشته باشی که لحظه ی بعد برکات و سرور بیشتری خواهد آورد.
شنیده ام: سه استاد فلسفه در ایستگاه راه آهن مشغول بحث کردن بودند. قطار در ایستگاه بود و چند دقیقه بعد آنجا را ترک می کرد، ولی آنان چنان سرگرم مباحثه بودند که قطار بدون آنان راه افتاد! سپس متوجه شدند و شروع کردند به دویدن به دنبال قطار… دو نفر از آنان توانستند به آخرین کوپه ی قطار سوار شوند و سومی در ایستگاه جا ماند. حالا قطار رفته بود و اشک در چشمان مرد جمع شده بود.
یک باربر در آنجا ایستاده بود و بادیدن آن منظره گفت، “چرا گریه می کنی؟ دست کم دو نفر از دوستانت سوار شدند.” استاد فلسفه گفت، “مشکل همین است. آنان برای بدرقه ی من آمده بودند!” آن دو نیز می باید در داخل قطار به گریه افتاده باشند!
جهان هستی نیز گاهی با مردم شوخی می کند. نیتین، از این عادت نقشه کشیدن دست بردارو از نگرانی برای آینده بازبایست. اگر فردا بیاید، آنجا خواهی بود؛ و اگر بدانی که چطور زندگی کنی، اگر بدانی چگونه با شادی و رقص زندگی کنی، فردای تو نیز سرشار از شعف و رقص خواهد بود.
این انسان رنجور است که برای آینده نقشه می کشد، چون زمان حال او چنان دردناک است که می خواهد از آن دوری کند، نمی خواهد آن را ببیند. او به فرداها می اندیشد: “روزهای خوش خواهند آمد!” او کاملاٌ ناتوان است که همین لحظه را به لحظه ای خوش تبدیل کند. این عادت کهنه و قدیمی که همه چیز را آینده حواله بدهی و همه چیز را به تعویق بیندازی و برای آینده زندگی کنی، تمامی زندگی را از دستت خواهد ربود. راه دیگری وجود ندارد.
می پرسی، ” آیا واقعاٌ امکان دارد که انسان همیشه در اینک-اینجا باشد؟” این تنها امکان است. نمی توانی جای دیگری باشی. آزمایش کن: سعی کن در فردا باشی. هیچکس تاکنون موفق نشده است __ نمی توانی در دقیقه ی بعدی به سر ببری. آیا می پنداری که می توانی بپری و به آینده برسی؟ یا که از امروز جهش کنی و به فردا برسی؟! حتی اگر برای فردا نقشه می کشی، آن نیز در اینک-اینجا انجام می شود؛ حتی اگر نگران آینده باشی، آن نیز در اینک –اینجا صورت می گیرد. نمی توانی جای دیگری باشی؛ هرکاری که انجام دهی، جهان هستی فقط این فضای اینک و اینجا را به تو اجازه می دهد.
به تو می گویم که من در اینک و اینجا زندگی می کنم. من نیز به نوعی سعی داشته ام به آینده دست بیابم __ ولی راهی وجود ندارد. نمی توانی به گذشته بروی، نمی توانی از زمان جلو بزنی و به آینده برسی. در دست های تو فقط زمان حال وجود دارد؛ درواقع، زمان حال تنها زمانی است که داری.
و “حال” واژه ای بسیار بامعنی است، زیرا این تمام زندگی تو است __ یک “حال” که از تولد تو تا مرگ تو کش آمده است. ولی همیشه “حال” است. و “اینجا” تنها فضای ممکن است. نمی توانی هیچ کجای دیگر جز “اینجا” باشی؛ هرکجا که باشی، آن مکان “اینجا” خواهد بود.
فقط در این مورد روشن باش، وگرنه زندگی مانند آب ازمیان دستانت می لغزد. به زودی دستانت خالی خواهند بود، و دیدار با مرگ با دستانی خالی یک شکست فاحش است. سرشار از خوشی، سکوت و متانت با مرگ خود دیدار کن. با دستانی پر از شعف با مرگ خود دیدار کن.
در آن شعف، خود مرگ می میرد. تو هرگز نمی میری… اینک-اینجای تو برای همیشه و همیشه ادامه خواهد داشت.
گ
زیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: دانستن آینده

“… کار من این است: گرفتن هرآنچه که در شما کاذب است.
من نمی توانم چیزی به شما بدهم. فقط می توانم بگیرم __ زیرا آنچه را که نیاز داری، پیشاپیش داری. ولی آن چیز چنان با دروغ های بسیار و چنان با انواع اکاذیب و خرافات پوشیده شده که باوجودی که کار اساسی من آفرینش است، نودونه درصد کار من تخریب است.
برای آفریدن آنچه که تو پیشاپیش داری __ هشیار کردن تو از آن __ تمام چیزهای کاذب باید برداشته شوند. و شما خیلی آشغال دارید! ذهن شما پر از اثاثیه ی گندیده است…
من در بخشی از هندوستان به نام ساغرSagar زندگی می کردم، در خانه ی ثروتمندترین مرد آن شهر. کار او جمع آوری انواع چیزها بود. هرچیزی که وارد بازار می شد باید به منزل او می آمد: چه او نیاز داشت و چه نداشت! خانه ی او پر بود از چیزهای مطلقاٌ بی مصرف و منسوخ شده: چیزهای غیرلازم! حتی رفت و آمد هم در خانه ی او مشکل شده بود.
اتاقی که من در آن بودم پر بود از اثاثیه. وسایلی که متعلق به اعصار مختلف بودند، دوره ی ویکتوریا…. رادیوهای مختلف…. در آن زمان تلویزیون هنوز به آن شهر نیامده بود ولی یک دستگاه تلویزیون در اتاقش بود.
گفتم، “منظور از این دستگاه تلویزیون چیست؟”
گفت، “یک روز تلویزیون هم خواهد آمد.”
گفتم، “آیا به یک چیز فکر کرده ای؟ که اتاقی را که به من داده ای __ و تو اتاقی را برای من انتخاب کرده ای که تمام گنج های تو در آن است __ حتی حرکت کردن در آن اتاق در روز روشن هم سخت است و انسان باید خیلی مراقب باشد که به چیزی برخورد نکند!”
به او گفتم، “تو آن اتاق را نابود کرده ای.”
او گفت، “چه می گویی؟ من آن را تزیین کرده ام.”
گفتم، “تزیین تو چیزی جز نابودی نیست.”
لغت انگلیسی “روم”room (اتاق) خیلی بااهمیت است. فقط به معنی “جادار بودن” roominess و “فضاداشتن” spaciousness است. هرچه اثاثیه ی بیشتری در اتاق بگذاری بیشتر آن را ازبین برده ای. آنوقت دیگر اتاق نیست، تبدیل به یک انبار شده است.
از او پرسیدم، “آیا اتاق دیگری در این خانه داری؟”
گفت، “این بهترین اتاق است. اگر این را انبار بخوانی، آنوقت از اتاق های دیگر بیشتر ناراضی خواهی بود. آن ها بیشتر پر هستند. من در این اتاق چیزهای جدید را نگه می دارم. این اتاق میهمان است.”
گفتم، “عجب اتاق میهمان خوبی درست کرده ای!”
ذهن های شماهمیشه مرا به یاد این اتاق میهمان می اندازد __ پر از آشغال و چیزهای بیهوده: چنان سرشار از اثاثیه که فضایی حتی برای خودتان وجود ندارد.
زندگی مراقبه چنین است: ایجاد فضا در تو. هرچیز بی معنی را که دیگران به تو داده اند بیرون بریز. فقط وقتی از وجود واقعی خویش هشیار خواهی شد که ذهن تماماٌ خالی باشد. از یک سو ذهن خالی خواهد شد و درعین حال از وجود تو، وجود خالص خودت پر می شود.
رشدکردن به فضا نیاز دارد. معرفت و آگاهی تو درحال گرسنگی کشیدن است. به آن آسمانی ببخش تا در آن پرواز کند __ و این در اختیار تو است، زیرا هرآنچه را که در ذهن داری، خودت جمع آوری کرده ای. حالا نمی دانی چگونه از آن ها خلاص شوی. مراقبه فقط تکنیکی است برای خلاص شدن از آن. بزرگترین روز در زندگیت زمانی خواهد بود که سکوتی عمیق تو را دربرگیرد.
آری، رام فقیر، احساس تو درست است: ” در سی و هفت سالگی احساس می کنم که زندگی جدیدی را شروع می کنم.” تو زندگی جدید را آغاز کرده ای__ ولی فکر نکن که قبل از این یک زندگی قدیم هم داشته ای. تو مرده بودی. زیرا جمله ات چنین معنی می دهد که زندگی قدیم تمام شده و زندگی جدیدی شروع شده است.
می خواهم به تو بگویم: زندگی همیشه جدید است، فقط مرگ است که قدیمی است. و من تو را صدا زده بودم، “لازاروس، از قبرت بیا بیرون.” و این دیر نیست. سی و هفت سالگی دیر نیست. تو فقط نیمی از زندگیت را هدر داده ای؛ نیمی دیگر هنوز هست. و این نیمه را می توانی چنان با شدت و تمامیت زندگی کنی که هیچ زندگی ناکرده وجود نداشته باشد.
حتی فقط یک لحظه که با شدت و تمامیت زندگی کرده شود، مساوی است با ابدیت. وگرنه می توانی برای ابد به زندگی نباتی ادامه بدهی و هیچ مزه ای از زندگی و شهد زندگی نچشیده باشی. این یک آغاز است. بگذار بگوییم که تو اکنون متولد شده ای….
رام فقیر، آن سی و هفت را درست همانطور ازیاد ببر که وقتی در بامداد بیدار می شوی و تمام رویاها و کابوس های شب را فراموش می کنی. نه اینکه وقتی وجود داشتند تو آن سال ها را زندگی نکرده ای، در آن زمان واقعی بودند. کاملاٌ تازه از نو آغاز کن.
می گویی، “… احساس می کنم که زندگی جدیدی را شروع می کنم.” تو نخستین زندگیت را شروع کرده ای. “چیزی نمی دانم…” این شروعی بزرگ است، زیباترین آغاز است __ زیرا هیچ چیز ندانستن یعنی که تو ذهن را کنار گذاشته ای؛ چیزی ندانستن یعنی که نفس رها شده است؛ یعنی که چشمانت دوباره تازه شده اند، معصوم و سرشار از شگفتی. می توانی باردیگر آواز پرندگان را درک کنی و بار دیگر رنگ های اعجاب انگیز گل ها را ببینی و باردیگر در ساحل گوش ماهی ها را جمع آوری کنی. انسانی که از قبر خودش درآمده باشد این جهان هستی را چنان زیبا و جذاب و اغواگر می یابد که نیازی به یافتن هیچ خدایی ندارد. او خداوند را در گل ها، در پرندگان، در درختان و در مردم یافته است. درواقع، هیچ خدایی بجز این زندگی آوازخوان، این زندگی رقصنده، این سبزینه ها و این گل های رنگین وجود ندارد.
خداوند یک خالق نیست __ خداوند خلاقیت است و تمام جهان هستی پیوسته در کار خلق کردن است. آن مفهوم کهنه که خدا جهان را در شش روز آفرید و روز هفتم را استراحت کرد و هنوز هم در استراحت است…. یکشنبه ی او هنوز نیامده است! گمان نمی کنم دوشنبه ی او هیچگاه فرا برسد! تمام این فکر احمقانه است. این هستی زیبا نمی تواند ظرف شش روز خلق شده باشد.
من یک خیاط داشتم که مرد خوبی بود و محمدی بود. به سفری طولانی می رفتم، پس از او خواستم، “می خواهم لباسم شنبه عصر آماده باشد و از حالا شش روز وقت داری و به من کلک نزن!” زیرا بنا به دلایلی در تمام دنیا نمی توان به حرف خیاط ها اعتماد کرد. این بخشی از پیشه ی آنان است.
او گفت، “اگر بخواهی آن را شش روزه آماده می کنم. ولی قبل از اینکه چنین بخواهی، نگاهی به دنیا بینداز.”
گفتم، “منظورت چیست؟”
گفت، “منظورم این است که خداوند این دنیا را در شش روز آفرید __ چه آشفته بازاری! آنوقت به من نگو که آستین ها بلند هستند؛ یا ردا کوتاه است و یا یقه ات تنگ است __ یک خرابکاری خواهد شد. اگر خدا نتواند در شش روز کاری بکند…. من یک پیرمرد بیچاره بیشتر نیستم.”
پس به او گفتم، “باشه، سر فرصت کار کن. ولی لباس هایم نباید خراب از کار دربیاید. می توانم سفرم را عقب بیندازم.” ولی تمام این فکر که خدا این دنیا را ظرف شش روز خلق کرده مطلقاٌ بدون سند و مدرک است. حتی یک شاهد عینی هم وجود ندارد! زیرا اگر یک شاهد عینی وجود می داشت، به این معنی است که دنیا قبلاٌ وجود داشت. و این فکر احمقانه هم هست زیرا مسیحیان فکر می کنند که خدا این دنیا را دقیقاٌ در چهارهزار و چهار سال پیش از تولد مسیح آفریده است. حتماٌ هم در روز دوشنبه اول ژانویه شروع شده! ولی شخص تعجب می کند که قبل از آن چکار می کرده است…. تمام ابدیت پیش از آن تاریخ!
این چه نوع خدا و چه جور خالقی است؟ و اگر او اینهمه صبر کرده است، چه الزامی داشته که آن موقع دنیا را خلق کند و مردم را بی جهت رنج بدهد؟ می توانست قدری بیشتر صبر کند. مردمی که این داستان را باور دارند __ وباید هم باور داشته باشند زیرا در کتاب مقدسشان است__ نمی توانند حتی یک دلیل بیاورند که چرا او ناگهان تصمیم به خلق دنیا گرفت. و اگر سبب خلقت دنیا از بیرون باشد، به این معنی است که دنیا ازقبل وجود داشته است. باید از درون وجود خودش آمده باشد. بنابراین من مایلم تا تمام ساختار این داستان را عوض کنم.
به نظر من خداوند خود خلقت است: همیشه اینجا بوده است و همیشه اینجا خواهد بود. خداوند شخصی جدا از هستی نیست؛ خداوند در هر ذره وجود دارد، در هر سلول و در هر اتم از این جهان هستی. او خود هستی و زندگی ما است و عشق ما و حقیقت ما.
رام فقیر، تو با شروعی بزرگ آغاز کرده ای: با چیزی ندانستن. هیچ چیز نمی تواند از این بزرگتر باشد. در این ندانستن، گل های بسیار بسیار زیادی شکوفا خواهند شد، در این ندانستن فروتنی اصیل رشد خواهد کرد؛ در این ندانستن تو سپاسگزاری عمیقی خواهی یافت…. انسان دانش آلوده با غبار بسیار زیاد پوشیده شده است __ و غبارهای کثیف. آینه ی او با چنان لایه های ضخیمی از دانش پوشیده شده که دیگر قادر به بازتاب نیست.
ندانستن یعنی که تمام غبارها برداشته شده و آینه ات تمیز است. اینک می توانی دورترین ستارگان را بازتاب بدهی.
” چیزی نمی دانم و ذهنی پیچیده ندارم؛ مانند کودکان هستم: رویاها و جاه طلبی ها درحال شکسته شدن است و آینده تماماٌ ناشناخته.
زیبایی آینده در همین است، اگر شناخته شده بود، بسیار زشت می بود. اگر می دانستی که فردا صبح همسرت تو را می بوسد… خود همان بوسه یک شکنجه ی کافی است! ولی اینکه آن را از قبل بدانی؟! نمی توانی تمام شب را بخوابی زیرا که فردا صبح خواهد آمد!
اگر آینده را می دانستی، زندگی تمام ماجراجویی اش، تمام شعف و رازهایش را از دست می داد. این همان ناشناخته است که تو را هرلحظه به تعجب وا می دارد و بازهم به تعجب وامی دارد. انسانی که همه چیز را در آینده بداند __ فقط به مصیبت او فکر کن: او می داند که سی سال دیگر در تاریخی مشخص “خواهم مرد”. او می داند که در تاریخی مشخص “ازدواج خواهم کرد” او می داند که پس از ازدواج چه اتفاقی خواهد افتاد… هر روز یک مشاجره، هر روز یک جنگ!
باابن وجود، مردم عجیب هستند و نزد ستاره شناس ها یا کف بین ها می روند تا درمورد آینده بدانند. آنان از دانستن گذشته راضی نیستند. این بقدر کافی آنان را شکنجه داده است، رنج کافی برده اند __ بااین وجود رنج بیشتری را می خواهند!
در کلکته که بودم یک ستاره شناس را نزد من آوردند. او در آن منطقه از کشور مشهور بود. من با انسان بسیار خوبی زندگی می کردم __ به ندرت می توان با چنین انسانی برخورد کرد __ نام او سوهان لعل دوگارSohanlal Dugar بود. ما در جیپورJaipur به طرز عجیبی با هم آشنا شده بودیم. من برای جمعی سخنرانی می کردم واو جزو حاضرین بود. من نمی دانستم که او کیست __ یکی از ثرومندترین مردان کشور بود و به یقین ثروتمندترین فرد در کلکته. پس از شنیدن سخنانم، با یک بسته بزرگ اسکناس نزد من آمد و پای مرا لمس کرد و آن بسته اسکناس را کنار پای من قرار داد. گفتم، “من عشق و احترام تو را می پذیرم، ولی نیازی به آن پول ندارم. اگر وقتی به پول نیاز داشتم… می توانی آدرس خودت را برایم بنویسی.”
وقتی که هدیه اش را رد کردم __ او تقریباٌ هفتادو پنج یا هشتاد سال داشت __ اشک های درشتی از چشمانش جاری شد. گفتم، “آیا تو را آزرده ام؟”
او گفت، “تو رنج و فقر مرا درک نمی کنی. من یکی از ثروتمندترین مردم این کشور هستم، ولی من فقط پول دارم و نه هیچ چیز دیگر. پس وقتی کسی پول مرا رد می کند، مرا رد کرده است. من چیز دیگری ندارم به تو بدهم. می توانی فقط آن را بپذیری و جلوی چشم من آن را آتش بزنی __ این به خودت مربوط است. وقتی که آن را پذیرفتی، به من ربطی ندارد که با آن چه بکنی، ولی نمی توانی آن را رد کنی. من مردی بسیار فقیر هستم، زیرا هیچ چیز دیگر غیر از پول ندارم.”
موقعیت دشواری بود: من پول را قبول کردم و به سازمانی که آن سخنرانی را ترتیب داده بود دادم، ولی آن پیرمرد یکی از بهترین دوستان من شد. در آن زمان تفاوت سنی ما خیلی زیاد بود.
او گفت، “اگر تو واقعاٌ پول را پذیرفته باشی، هروقت به کلکته می آیی باید در منزل من بمانی.”
گفتم، “مشکلی نیست، در منزل تو می مانم.”
او واقعاٌ یک روح بزرگ بود. خانه اش یک کاخ بود و تهویه مطبوع مرکزی داشت. در آن زمان کلکته پایتخت هند بود، قبل از دهلی نو؛ و کاخ فرماندار سلطنتی هم در آنجا بود. هیچ پشه و مگسی در آن خانه وجود نداشت. بااین وجود، وقتی من غذا می خوردم او به روش قدیم هندوستان، با بادبزنی از جنس خیزان روبروی من می نشت و آن را حرکت می داد. گفتم، “اینجا مگس و پشه ای نیست و تهویه مطبوع هم کار می کند و واقعاٌ سرد است. این باد زدن واقعاٌ غیرضروری است، فقط کنار من بنشین.”
او گفت، “نه، چون من یک قمارباز هستم. من امروز ثروتمندترین هستم، ولی شاید فردا نباشم. شاید این کاخ از دست برود و این تهویه مطبوع هم برود. ولی تو به من قول داده ای که در منزل من بمانی. پس من توجهی به این کاخ و تهویه مطبوع ندارم. پس تنها این بادبزن است که تو را خنک نگه می دارد و پشه ها را می راند. گفتم، “این نگرانی زیادی در مورد آینده است. وقتی اتفاق افتاد می توانی چنین کنی، ولی حالا؟”
گفت، “من زندگیم براساس ستاره شناسی و کف بینی قرار دارد. و من بهترین ستاره شناس خودم را فراخوانده ام تا جدول تولد تو را و کف دست تو را ببیند.”
نمی توانستم آن پیرمرد را بیازارم پس گفتم، “باشد، هروقت که آمد….”
ستاره شناس آمد و من به او گفتم، “من اعتقادی به ستاره شناسی ندارم. حتی اگر درست باشد، من مایلم علمی را که آینده ی مردم را به آنان نشان بدهد نابود کنم. آینده باید ناشناخته باقی بماند. ولی نیاز به نابود کردن نیست، زیرا این علمی تقلبی است و من به تو ثابت خواهم کرد که تقلبی است.”
او گفت، “تو نمی دانی… من بزرگترین ستاره شناس در بنگال هستم. خواهم دید که چگونه اثبات می کنی.” او خیلی چیزها در مورد آینده ی من گفت و سپس مزد خودش را طلب کرد. دستمزد او هزار روپیه بود. و من قبلاٌ به سوهان لعل دوگار گفته بودم که تو به او چیزی نمی پردازی و من خودم با او به توافق می رسم.
پس آن پیرمرد ساکت ماند. ستاره شناس بازهم از من خواست که دستمزدش را بدهم. گفتم، “تو باید می دانستی که این مرد به تو پولی نخواهد داد. تو حتی این آینده ی نزدیک را هم نمی دانی __ که این مرد تا پنج دقیقه ی دیگر تقاضای تو را رد خواهد کرد!…. و حالا در مورد تمام زندگی آینده ی من سخن می گویی. تو حتی در مورد زندگی خودت هم نمی دانی که هزار روپیه از دستت رفته است. این دلیل من است که این علمی کاذب است. تو می توانی مردم را گول بزنی زیرا مردم به دانستن آینده خیلی علاقه دارند. تو درک نمی کنی که اگر آنان آینده را می دانستند، زندگی تمام شور وشوقش را از دست می داد. وقتی زاده می شدی، می توانستی کارت کوچکی با خودت بیاوری که تمام وقایع زندگی روی آن چاپ شده بود. آنوقت فکر می کنی که آن زندگی ارزش زندگی کردن را داشت؟”
زندگی هیجان و شعف دارد زیرا که آینده ناشناخته است. ناشناخته بودن آینده زیباترین پدیده است، انسان حتی لحظه ی بعدی خودش را نمی داند.
رام فقیر، می گویی، ” احساس می کنم که دارید مرا لخت می کنید؛ آیا کار شما همین است؟”
تکرار می کنم: آری، این کار من است. لحظه ای که لخت شوی، به وطن رسیده ای.
تمام دروغ ها ریخته شده اند، تمام پوشش ها و نقاب ها انداخته شده اند و تو فقط خودت هستی، یک معرفت برهنه.
آری، این حرفه ی من است.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Osho on astrology, future prediction, horoscope readings, palmistry, the I-Ching, tarot …

“One thing that is very fundamental has to be remembered, and that is that whenever we are doing anything – astrology, future prediction, horoscope readings, palmistry, the I-Ching, tarot – anything that is concerned with the future, it is basically a reading of the unconscious of the person. It has nothing much to do with the future. It has more to do with th past, but because the future is created by the past, it is relevant to the future too. Because people live like mechanical things, the prediction is possible. If you know the past of the person, unless the person is a buddha, you will be able to predict his future because he is going to repeat it. If he has been an angry person in the past, he is carrying the tendency to be angry; that tendency will have effects in the future. Ordinarily, an unconscious being goes on repeating his past again and again. It is a wheel-like phenomenon, he repeats it; he cannot do anything else. He cannot bring any new thing into his life, he cannot have a breakthrough. That’s why all these sciences work. If people are more aware, more alert, they won’t work. You cannot read the horoscope of a buddha, or read his hand, because he is so free of the past and he is so empty in the present that there is nothing to read! There has been a great misunderstanding between life and time. Time is thought to consist of three tenses: past, present, future – which is wrong. Time consists only of past and future. It is life that consists of the present. So those who want to live, for them there is no other way than to live this moment. Only the present is existential. The past is simply a collection of memories, and the future is nothing but your imaginations, your dreams. Reality is here, now. Those who want just to think about life, about living, about love – for them, past and future are perfectly beautiful because they give infinite scope. They can decorate their past, make it as beautiful as they like – although they never lived it; when it was present they were not there. These are just shadows, reflections. They were continuously running, and while running they have seen a few things. They think they have lived. But in the past, only death is reality, not life. Those who have missed living in the past – automatically, to substitute for the gap – start dreaming about the future.Their future is only a projection out of the past. Whatever they have missed in the past, they are hoping for in the future; and between the two non-existences is the small, existent moment that is life. For those who want to live, not to think about it; to love, not to think about it; to be, not to philosophize about it – there is no other alternative. Drink the juices of the present moment, squeeze it totally because it is not going to come back again. Once gone, it is gone forever. But because of the misunderstanding, which has been almost as old as man – and all the cultures have joined in it – people have made the present part of time. And the present has nothing to do with time. If you are just here in this moment, there is no time. There is immense silence, stillness, no movement; nothing is passing, everything has come to a sudden stop. The present gives you the opportunity to dive deep into the water of life, or to fly high into the sky of life. But on both sides there are dangers – past and future are the most dangerous words in human language. Between past and future, living in the present is almost like walking on a tightrope – on both sides there is danger. But once you have tasted the juice of the present, you don’t care about dangers. Once you are in tune with life, then nothing matters. And to me, life is all there is. You can call it “God”, but that is not a good name because religions have contaminated it. You can call it “existence”, which is beautiful. But what you call it is not of any consequence. The understanding should be clear that you have only one moment in your hands – the real moment. And again and again you will get that real moment. Either you live it or you leave it unlived. Most people simply drag themselves from the cradle to the grave without living at all. I have heard a Sufi story about a man, when he died, who suddenly realized, “My God, I was alive.” Only death, as a contrast, made him aware that for seventy years he had been alive. But life itself had not enriched him. It is not the fault of life. It is our misunderstanding. Watchfulness will give you life without even thinking about it, because watchfulness can only be in the present. You can witness only the present. Live totally and live intensely, so that each moment becomes golden, and your whole life becomes a series of golden moments.

Osho
introduction of the book “Tarot in the spirit of Zen”.

1 Comment

Filed under Education, Ego, Information, MyServices, Osho, Psychology

525,600 minutes

There are 525,600 minutes in every year.
If you sleep 8 hours a day, you only have 350,400.
If you take two days off per week and work only 8 hours per dayyou only have 125,280 minutes a year to “get things done.”
If you take one hour off for lunch and a 10 minute break forthe remaining 7 hours, you only have 91,300 minutes a year to”get things done.”
If you’re like 95% of the population and *really* only use about1/3 or less of that time to get work done (as opposed to playing around, daydreaming, or doing “busy work,” you onlyreally have 30,450 minutes a year to “get things done.”…..
Source: http://www.simpleology.com/login.html

Leave a comment

Filed under FactScience

with joy and dignity…

Jay Baba….this was sent by an Indian friend and for a ‘change of temperature’ is posted here!
Today I will delete from my diary two days:
yesterday and tomorrow

Yesterday was to learn

and tomorrow will be the consequence
of what I can do today.

Today I will face life with the conviction that this day will not ever return.

Today is the last opportunity I have to live intensely,
as no one can assure methat I will see tomorrow’s sunrise.

Today I will be brave enough not to let any opportunity pass me by,
my only alternative is to succeed.

Today I will invest
my most valuable resource:my time ,

in the most transcendental work:my life ;

I will spend each minutepassionately to make of today a differentand unique day in my life.

Today I will defy every obstacle that appears on my way trusting I will succeed.

Today I will resist pessimism and will conquer

the world with a smile, with the positive attitude

of expecting always the best.

Today I will make of every ordinary task a sublime expression,

Today I will have my feet on the ground

understanding reality and the stars’ gaze to invent my future.

Today I will take the time to be happy and will leave my footprints and my presence

in the hearts of others.

Today, I invite you to begin a new season where we can dream

that everything we undertake is possible and we fulfill it,

with joy and dignity.

SMILE Have a good day and a better one tomorrow!
HAVE A NICE DAY

Leave a comment

Filed under Education, MeherBaba, MyServices, NewsOfTheMagicHill, Psychology

A Precious Human Life by Dalai Lama the 14th

“Everyday, think as you wake up:
‘Today i am fortunate to have woken up.
a am alive, i have a precious human life
i am not going to waste it.
i am going to develop myself;
to expand my heart out to others;
to achieve enlightenment for the benefit of all beings.
i am going to have kind thoughts toward others.
i am not going to get angry, or think badly about others.
i am going to benefit others as much as i can,’ “

Leave a comment

Filed under Education, MyServices, Spirituality

WYSIGBE = God’ Blue Eye!

Jay Baba, can you stare motionless into His Blue eye for 60 seconds = ONE minute? See what happens………….

Leave a comment

Filed under Education, FactScience, MyServices, MyWritings, Ontology, Photos

statistic of world population / What a world….

jay Baba………long time, no post! Lot is happening, but the news will come LATER, not now! For now, will post this statistical report on population of the world and how ‘lucky’ we are if….. thank to Baba for being one of the ‘lucky ones’ and to Ali for sending this report: a summary in English is my share for my English-speaking readers/friends:

World population is now around 6.5 billion….if we reduce this figure to 100 people, what will happen?
از اين يکصد نفر جمعيت ؛ 57 نفر آسيايی ؛ 21 نفر اروپايی ؛ 14 نفر امريکايی ؛ و 8 نفر آفريقايی خواهند بود . از اين يکصد نفر ؛ 52 نفر زن ؛ و 48 نفر مرد خواهند بود . از اين يکصد نفر ؛ هفتاد نفر رنگين پوست و سی نفر سپيد پوست خواهند بود . از اين جمعيت يکصد نفری ؛ شش نفر از شهروندان امريکا ؛ 59 در صد ثروت دنيا را در اختيار خواهند داشت . از اين يکصد نفر ؛ هشتاد نفر زير خط فقر زندگی خواهند کرد . از اين جمعيت يکصد نفری ؛ هفتاد نفر بی سواد خواهند بود . از اين يکصد نفر ؛ پنجاه نفر با گرسنگی و بی غذايی دست به گريبان خواهند بود . يک نفر خواهد مرد . دو نفر به دنيا خواهند آمد . از اين يکصد نفر ؛ فقط يک نفر کامپيوتر خواهد داشت . از اين يکصد نفر ؛ فقط يک نفر دارای تحصيلات عاليه خواهد بود ..
و اما …..
Out of this 100 people, 57 would be Asians, 21 Europeans, 14 Americans and 8 Africans. Out of this 100, 52 will be females and 48 males…. 70 would be colored-skin and 30 would be white-skin…. 6 will be American citizens holding 59% of the world wealth….. 80 will be BELOW poverty line…. 70 will be illiterate…. 50 will be facing starvation….. Everyday, one will die and two will be born…. out of this 100 people, only ONE would have computer and only one will have higher education…… but…….
* – اگر شما امروز صبح ؛ صحيح و سالم از خواب بر خاستيد ؛ مطمئن باشيد که خوشبخت تر از يک ميليون انسانی هستيد که تا پايان همين هفته راهی گورستان خواهند شد . * – اگر شما هيچگاه از جنگ آسيب نديده ايد ؛ اگر گرفتار تنهايی مرگبار سلول های انفرادی نشده ايد ؛ اگر تن تان بر اثر شکنجه ؛ آش و لاش نشده است ؛ و اگر مزه تلخ گرسنگی را نچشيده ايد ؛ بدانيد که خوشبخت تر از پانصد ميليون نفر از انسان های روی زمين هستيد . * – اگر شما بدون هراس از شکنجه و مرگ ؛ وارد مسجدی ؛ کليسايی ؛ يا عبادتگاهی شديد ؛ خوشبخت تر از سه ميليون انسان کره زمين هستيد . * – اگر در يخچال خانه تان غذايی هست ؛ اگر کفش و لباس داريد ؛ اگر تختخوابی و سقفی داريد ؛ شما ثروتمند تر و خوشبخت تر از 75 درصد ساکنان کره زمين هستيد . *- اگر دارای حساب بانکی هستيد ؛ اگر در کيف شما پولی و در قلک شما سکه ای هست ؛ شما در زمره هشت در صد انسان های خوشبخت روی زمين هستيد .
If you have get up this morning, fine and healthy, BE SURE that you are luckier than 1000’000 people who will end up in grave-yards by the end of this week! If you have never suffered from wars and the deadly loneliness of the individual cell prison, if your body has not suffered from any torture and have never tasted the bitter hunger, KNOW WELL that you are luckier than 500’000’000 people on this earth……. if you have entered any church or temple, WITHOUT fear of torture and imprisonment, you are luckier than 3’000’000 people of this earth….. if you have a refrigerator at home, if you have shoes and clothing and a bed and a shelter over your head, you are wealthier and luckier than 75% of the population of the world….. if you have a bank account and have some money in your wallet and a few coins in your piggy-bank, you are among the lucky 8% of the people on this earth…… SO……
بنا بر اين :
*- آنچنان کار کن که انگار نيازی به پول نداری . *- آنچنان دوست بدار که انگار هيچگاه ؛ هيچکس ؛ آسيبی بتو نخواهد رساند . *- آنچنان برقص که انگار کسی تماشايت نمی کند . *- آنچنان آواز بخوان که انگار کسی نمی شنود . * – و آنچنان زندگی کن که انگار کره زمين ؛ همان بهشت موعود است
Work, as you have no need for money…. LOVE, as no one, never will hurt you….. Dance, as no one is watching you…. SING, as no one is hearing you; and LIVE, as this earth is the promised heaven.
If you liked this writing, publish it and send it for your friends, and if you do not do so, nothing will happen. But if you did, you will put a smile on someone’s lips.
Huuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu

1 Comment

Filed under Education, FactScience, Humor, MyServices, Psychology

God’s Creation from subatomic to 10 million light year away from the Milky Way

Jay Baba……..Jalllalkhalegh Huuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu see what i just received from a Baba list group, just amazing stuff………… thanks all, especially the contributor authors:
Matthew J. Parry-Hill, Christopher A. Burdett and Michael W. Davidson – National High Magnetic Field Laboratory, 1800 East Paul Dirac Dr., The Florida State University, Tallahassee, Florida, 32310.

http://micro.magnet.fsu.edu/primer/java/scienceopticsu/powersof10/index.html

Leave a comment

Filed under Education, FactScience, MyServices, Photos

Samsara= coming & going, till…


Yes, we all shall go… to return….until……..

Leave a comment

Filed under Education, Information, IntellectualSkills, MyWritings, Photos