Tag Archives: Fear/Love

شعر واقعی…. فرصت عصیانگری و…. و… از اشو

تقدیم به دانشجویان، شاعران، هنرمندان، عارفان، مردمان معمولی = انسان های شریف و نجیب و صلح دوست، و حتی به سیاستبازهای سیه چهره و بی شعور، و حتی نظامیان خشن و بی رحم!
در مورد شعر واقعی + تسلیم شدن واقعی به جهان هستی + خودآگاه/ناخودآگاه + عصیانگری اصیل + …. از سخنان راستین شاعر ذوالقرنین = اشو .
آخرش و وسطش= بهتر از اولش!

اشوی عزیز، چندی پیش، وقتی که شب در خواب بودم، رویایی دیدم که در یک جلسه ی سخنرانی بودم. صبح آن شب هیچ چیزی را از آنچه که گفته بودید به یاد نداشتم، بجز این عبارت” “تسلیم شدن شعر است.” از آن زمان در شگفت بوده ام که شعر چه ربطی به تسلیم دارد و برعکس؛ و چگونه شعر می تواند مانند عشق، نیایش و مراقبه، یک طریقت باشد؟

دوا ریچاDeva Richa ، شعر همه چیز را دربر دارد: عشق را دربر دارد، نیایش را
دربر دارد، مراقبه را دربردارد و بسیار بیشتر را. هرآنچه که الهی است، هرآنچه که زیباست،
هرآنچه که بتواند تو را به فراسو ببرد، در شعر وجود دارد.

شعر فقط شعر نیست: شعرمذهب اصلی و ضروری essential religion است. شعر یعنی حالتی از بودش، که در آن ذهن دیگر بین تو و جهان هستی تداخل نکند __ مستقیم، بدون فاصله؛ جایی که بین تو و جهان هستی اتصال و ارتباطی وجود دارد؛ جایی که تو بعنوان یک ماهیت جداگانه ازبین رفته ای و آن تمامیت the whole، شروع کرده به سخن گفتن، توسط تو، شروع کرده به رقصیدن توسط تو، جایی که تو یک نی توخالی شده ای hollow bamboo و آن تمامیت، تو را به یک فلوت تبدیل کرده است.

شعر نزول کل است در جزء، اقیانوسی که در قطره ناپدید می شود. شعر یک معجزه است.
و وقتی از شعر سخن می گویم انگشتانم شکسپیرها و کالیداس هاkalidases را نشانه
نرفته اند؛ آنان نیمه- شاعران partial poetsهستند. بله، آنان لحظاتی از شعر را شناخته اند، ولی آنان شاعر نیستند. آنان زمانی که دروازه های ناشناخته برایشان بازبوده، لمحاتی را
داشته اند، آنان دسترسی مختصری به ژرف ترین منابع حیات داشته اند، ولی آن لحظات فقط هدیه ای خالص از سوی ناشناخته بوده است. آنان هیچ نمی دانسته اند که چگونه به آن منابع برسند، آنان از چگونگی دستیابی آن تمامیت به خودشان چیزی نمی دانستند. تقریبا حالتی از ناخودآگاهی بوده. در رویا رخ داده، درست همانطور که در رویا می بینند.
آن ها رویا بوده اند.

تمامی به اصطلاح شعرای بزرگ دنیا، نقاشان بزرگ، موسیقی دان ها و مجسمه سازهای بزرگ همگی خوابدیدهdreamers بوده اند. آری آنان لحظاتی در رویاهایشان داشته اند، چیزی رسوخ کرده است، در اینجا و آنجا، اشعه هایی از نور قادر بوده از مانع رویا عبور کند؛ و حتی همان یک اشعه ی نور کافی بوده تا یک شکسپیر و یا یک کالیداس را خلق کند.
ولی این چیزی نیست که من به آن اشاره دارم.

وقتی می گویم شعر، منظورم آن چیزی است که از وجود بوداها جاری بود. شعر واقعی این است. بودا یک خوابدیده نیست، این مردمان اگر هر چیزی باشند، مردمانی بیدارawakened people هستند. رویاها ازمیان رفته اند، بخار شده اند. اینک دیگر چنان نیست که حقیقت بطورناخودآگاه بر آنان وارد شود و تسخیرشان کند و آنان را خالی و مصرف شده و خسته رها سازد….. شاعر معمولی فقط جهش می کندhops : برای لحظه ای از زمین کنده می شود، ولی فقط برای لحظه ای، و بازهم دوباره روی زمین برگشته است.

بودا بال دارد __ جهش نمی کند. او می داند چگونه به دورترین ستاره برود. او راه رفتن به سوی ناشناخته را می داند، او کلیدی دارد که در رمزهای هستی را می گشاید. او یک مرشد است. و آنگاه چیزی از وجودش جاری می گردد که مال خودش نیست. او فقط یک واسطهmedium است: او تسخیر شده است. و آنگاه، هرچه که او بگوید شعر است، یا حتی اگر ساکت هم باشد، سکوت او شعر است. سکوت او موسیقی بزرگی در خودش دارد؛ او،
چه صحبت کند و چه خاموش باشد، مهم نیست. وقتی صحبت کند، شعر می گوید؛
وقتی صحبت نکند، شعر باقی می ماند. او توسط شعر احاطه شده است، او در شعر راه
می رود، او در شعر می خوابد؛ شعر خود روح اوست، اساس و جوهر وجودش است.

این شعر چگونه اتفاق می افتد؟ این شعر در تسلیم رخ می دهد، وقتی رخ می دهد که آن جزء شهامت کافی گرد می آورد تا تسلیم کل شود، زمانی که قطره ی شبنم به اقیانوس می لغزد و اقیانوس می گردد.

تسلیم وضعیتی متضادنماparadoxical است: از یک سو، تو ازبین می روی؛ از سوی دیگر برای نخستین بار در شکوه بی نهایت خویش ظاهر می گردی، در شکوه چندین وجهی خود. آری قطره از میان رفته است، و برای همیشه رفته است؛ راهی برای بازیافت آن نیست
و نمی توانی باردیگر آن را طلب کنی. شبنم بعنوان یک قطره از میان رفته است، ولی درواقع، شبنم اقیانوش شده است، اقیانوس گونهoceanic گشته است. هنوز وجود دارد،
نه دیگر بعنوان یک ماهیت مشخص و محدود، بلکه همچون چیزی بی نهایت، بی انتها و بدون حد و مرز.

معنی اسطوره ی ققنوس phoenixهمین است. او می میرد، کاملاٌ می سوزد، به خاکستر تبدیل می شود، و آنگاه ناگهان از خاکسترها دوباره زاده می شود __رستاخیز. ققنوس نمایانگر مسیح است: مصلوب شدن و رستاخیز یافتن. ققنوس نمایانگر بودا است: مرگ بعنوان نفس؛
و زایشی تازه بعنوان کسی که ابداٌ نفس ندارد. ققنوس نمایانگر تمام کسانی است که شناخته اند: شناختن یعنی ققنوس بودن. چنان که هستی بمیر، تا بتوانی آن که واقعاٌ هستی بشوی! در تمامی نااصیل بودن هایت، ساختگی بودن هایت و جدا بودنت از جهان هستی بمیر.

ما به این باور ادامه می دهیم که جدا هستیم. نیستیم، حتی نه برای یک لحظه. بر خلاف باوری که داری، با تمامیت یکی هستی. ولی باورهایت می تواند برایت تولید کابوس کند: باید که کابوس تولید کند. باور این که “من جدا هستم”، یعنی تولید ترس کردن.

اگر از کل جدا باشی، هرگز نمی توانی از ترس خلاص بشوی، زیرا که تمامیت چنان وسیع است و تو چنان کوچک و خرد هستی، چنان ریزه atomic هستی، که باید پیوسته با کل بجنگی تا تو را جذب خودش نکند. باید همیشه گوش به زنگ باشی، در حالت دفاعی باشی، تا اقیانوس تو را به سادگی به درون خودش نکشد. باید از خودت در پشت دیوار ها و دیوارها و دیوارها محافظت کنی. تمام این تلاش ها چیزی جز ترس نیست. و آنگاه پیوسته مراقب هستی که مرگ به تو نزدیک می شود و مرگ این جدایی تو را نابود خواهد کرد. تمام عملکرد مرگ همین است: مرگ یعنی که آن کل، جزء را دوباره طلب کرده است. و تو می ترسی که مرگ بیاید و تو خواهی مرد. چگونه عمر طولانی داشته باشیم؟ چگونه به نوعی فناناپذیری برسیم؟
انسان راه های متفاوتی را آزمایش کرده است. داشتن فرزندان یکی از این راه ها است: این اشتیاق عظیم برای داشتن فرزند به همین دلیل است. ریشه ی این خواست برای داشتن فرزند، ابداٌ ربطی به خود فرزندان ندارد، ربطی به مرگ دارد.

تو می دانی که برای همیشه اینجا نخواهی بود؛ هرچقدر هم که کوشش کنی، شکست خواهی خورد، تو این را می دانی، زیرا میلیون ها نفر شکست خورده اند و هیچکس موفق نشده است. این یک امید واهی است. پس راه های دیگری پیدا کن: یکی از ساده ترین راه ها،
باستانی ترین آن، داشتن فرزندان است: تو اینجا نخواهی بود، ولی چیزی از تو، ذره ای از تو، سلولی از تو، به زیستن ادامه خواهد داد.
این یک راه جایگزینvicarious برای جاودانه شدن است.

اینک علم روش های پیچیده تری را ابداع کرده است___ زیرافرزند تو شاید کمی شبیه به تو باشد، و یا ممکن است ابداٌ شبیه تو نباشد و فقط قدری شبیه به تو باشد؛ الزامی نیست که دقیقاٌ شبیه به تو باشد. و اینک دانشمندان روش هایی را یافته اند که می توانند تو را تکرار کنند. برخی از سلول های تو را حفظ می کنند، و وقتی که تو مردی، فرد جدیدی می تواند از آن سلول ها خلق شود. و آن وجود تکراری، دقیقاٌ شبیه به تو خواهد بود، حتی دوقلوها هم به این شباهت نیستند. اگر با موجود تکراری duplicateخودت ملاقات کنی تعجب خواهی کرد: او دقیقاٌ شبیه به خودت است، مطلقا مانند خودت است.

اینک آنان می گویند برای ایمن تر بودن، وقتی که تو هستی، یک انسان تکراری می تواند از تو تولید شود، و می توان این موجود را درسرمای شدید قرار داد، تا اگر سانحه ای رخ بدهد، اگر در یک حادثه ی رانندگی بمیری، می توانی بی درنگ او را جایگزین کنی. همسرت هرگز قادر نیست تفاوت را احساس کند، فرزندانت هرگز نخواهند دانست که این پدر جدید، فقط یک تقلید است، زیرا او دقیقاٌ مانند تو خواهد بود.

انسان ها راه های دیگر را نیز آزموده اند، بسیار پیچیده تر از این یکی. کتاب بنویس، تابلو نقاشی کن، سمفونی های عظیم بساز: تو خواهی رفت، ولی آن موسیقی باقی خواهد ماند،
تو خواهی رفت، ولی امضای تو بر آن کتاب ها خواهد ماند؛ تو خواهی رفت ولی مجسمه ای که ساختی باقی خواهد بود. این، مردم را به یاد تو می اندازد، تو در خاطرات آنان بقا خواهی داشت. تو قادر نخواهی بود روی این زمین راه بروی، ولی می توانی در خاطرات مردم گردش کنی. بهتر از هیچ چیز است. مشهور بشو، راهی به کتاب های تاریخ پیدا کن __ البته این ها فقط در پاورقی خواهد بود، ولی چیزی هست بهتر از هیچ.

انسان در طول اعصار تلاش کرده است تا به نوعی به جاودانگی دست پیدا کند. ترس از مرگ بسیار است: تمام زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد.

لحظه ای که مفهوم جدابودن را رها کنی، ترس از مرگ ناپدید می شود. برای همین است که من این موقعیت تسلیم را متناقض نما می خوانم. تو به اختیار خودت می میری و آنگاه ابداٌ
نمی توانی بمیری، زیرا کل هرگز نمی میرد، فقط اجزا هستند که جایگزین می شوند. ولی اگر تو با کل یکی شوی، برای همیشه زنده خواهی بود، به ورای مرگ و زندگی رفته ای.

این است جستار نیروانا، اشراق، موکشا، ملکوت الهی __ موقعیت بی مرگی. ولی شرطی که باید برآورده شود بسیار ترسناک است. شرط این است: نخست تو باید بعنوان یک ماهیت جداگانه بمیری. تسلیم یعنی همین: مردن بعنوان یک ماهیت جداگانه، مردن بعنوان یک نفس و منیت. و درواقع این چیزی نیست که نگرانش باشی، زیرا تو جدا نیستی، این فقط یک باور است. بنابراین فقط آن باور می میرد. این تنها یک ایده و یک مفهوم و فکر است.

مانند این است که تو در تاریکی شب طنابی دیده باشی، واین فکر آمده که این یک مار است و تو با هراس زیادی از آن مار فرار می کنی: لرزان و عرق ریزان. و آنگاه شخصی می آید و به تو می گوید، “نگران نباش، من آن را در روز دیده ام و خوب می دانم که این فقط یک طناب است. اگر باور نداری، ای هی پاسسیکوIhi Passiko ، با من بیا و ببین! به تو نشان خواهم داد که این یک طناب است.”

و این کاری است که بودا ها در طول اعصار انجام داده اند: “ای هی پاسسیکو: با من بیا و ببین!” آنان طناب را در دست می گیرند و به شما نشان می دهند که این فقط یک طناب است، مار از اول وجود نداشته است. تمام ترس ها ازبین می رود، شروع می کنی به خندیدن. شروع می کنی به خودت خندیدن، که چقدر احمق بوده ای. از چیزی می ترسیدی که از اول وجود نداشته است! ولی چه وجود داشته و چه نداشته، آن چند قطره عرق که ریخته ای واقعی بوده: آن ترس، آن لرزه ها، قلبی که تندتر می زده، فشار خون __ تمام این چیزها واقعی بوده است.
این را به یاد داشته باشید: چیزهای غیرواقعی می توانند موجب چیزهای واقعی بشوند. اگر فکر کنی که آن ها واقعی هستند، برای تو بعنوان واقعیت عمل می کنند __ فقط برای تو. یک رویاست، ولی می تواند در تو تاثیر بگذارد، می تواند تمام زندگیت را متاثر کند، تمامی روش زندگیت را.

نفسego وجود خارجی ندارد. لحظه ای که قدری هشیار، آگاه و گوش به زنگ بشوی، نفس را ابداٌ پیدا نخواهی کرد. این همان طناب است که تو اشتباهی مار می دانستی اش. مار را در هیچ کجا نمی توانی پیدا کنی.
مرگ وجود ندارد، مرگ چیزی غیرواقعی است: با ایجاد جدایی، تو آن را خلق می کنی. تسلیم شدن یعنی مفهوم جدایی را انداختن: مرگ بطور خودکار ازبین می رود، ترس در جایی یافت نمی شود، و تمامی مزه ات از زندگی تغییر خواهد کرد. آنگاه هر لحظه بسیار پاک و صاف است، یک پاکی سرشار از سرور و شادمانی. آنگاه هر لحظه ابدیت است. و اینگونه زیستن یعنی شعر؛ لحظه-به-لحظه زندگی کردن بدون نفس یعنی شعر. زندگی بدون نفس یک رحمت است، موسیقی است” زندگی بدون نفس یعنی زندگی کردن، واقعاٌ زیستن. من چنین زندگی کردنی را شعر می خوانم: شعر یعنی زندگی کسی که تسلیم جهان هستی است.

وبه یاد داشته باش، بگذار دوباره تکرار کنم: وقتی تسلیم جهان هستی می شوی، چیزی واقعی را تسلیم نمی کنی. فقط یک مفهوم خطا را تسلیم می کنی، تنها یک وهم و خیال را تسلیم
می کنی، سراب و غیرواقعی را تسلیم می کنی. چیزی را تسلیم می کنی که از اول نداشته ای. و با تسلیم کردن آنچه را که نداشته ای، به چیزی خواهی رسید که داشته ای.

و دانستن اینکه، “من در وطن قرار دارم، من همیشه بوده ام و همیشه خواهم بود،” لحظه ی بزرگی از آسودگی است. با دانستن اینکه، “من یک خارجی نیستم، من یک غریبه نیستم، من ریشه کن شده نیستم، ” و اینکه، “من به این جهان هستی تعلق دارم و جهان هستی به من تعلق دارد،” همه چیز آرام و ساکت و ساکن می شود. این سکون و آرامش، تسلیم شدن است.

واژه ی تسلیم کردن surrenderیک فکر بسیار بسیار اشتباه را به شما می دهد، گویی که چیزی را از دست می دهید. شما هیچ چیز را از دست نمی دهید، فقط یک رویا را رها
می کنید، فقط چیزی را تسلیم می کنید که قراردادی است و جامعه در شما بوجود آورده است.

نفس مورد نیاز است، در جامعه عملکردی مشخص دارد. حتی وقتی که فرد تسلیم خداوند است، فرد از واژه ی “من” استفاده می کند __ ولی اینک چیزی کاربردیutilitarian است، چیزی وجودینexistential نیست. او می داند که وجود ندارد: او از این واژه استفاده
می کند، زیرا استفاده نکردن از آن برای دیگران بی جهت تولید دردسر خواهد کرد، ارتباطات را غیرممکن خواهد کرد. هم اینک هم ناممکن هست! ارتباط با مردم دشوارتر خواهد شد.
پس “من” فقط یک وسیله ی قراردادی است. اگر بدانی که “من” فقط یک ابزار است، قراردادی، کاربردی، مفید، ولی نه یک چیز وجودین؛ آنگاه هرگز برایت مشکل ساز نخواهد بود.

ریچا، رویای تو به تو لمحه ای بخشیده است، رویاهایت به تو اجازه داده اند تا چیزی را ببینی، چیزی که مجاز نبودی در بیداری ببینی. گاهی چنین می شود. ذهن خودآگاه بیشتر نفسانی است؛ روشن است: خودآگاه هرگز وارد ناخودآگاه نمی شود. جامعه فقط می تواند خودآگاه را آموزش بدهد؛ جامعه قادر نیست ناخودآگاه را تعلیم دهد، دست کم نه هنوز __ آنان سخت
می کوشند!

بخصوص در روسیه شوروی آنان سخت تلاش دارند تا ناخودآگاه را تعلیم دهند. و متاسفانه آنان موفق می شوند. آنان به هنگام خواب به مردم آموزش می دهند. وقتی در خواب هستی، خودآگاه دیگر عمل نمی کند، ضمیرناخودآگاه فعالیت می کند. به ویژه در روسیه، آنان
آزمایش های بزرگی در مورد آموزش در حالت خواب انجام داده اند،: این می تواند انجام شود، دارند انجامش می دهند.

این یکی از بزرگترین خطراتی است که نسل های آینده باید با آن روبه رو شوند. اگر سیاستبازها وسایلی در اختیار داشته باشند تا بتوانند به مردم در حالت خواب آموزش بدهند، آنگاه هیچ امکانی برای عصیانگری وجود نخواهد داشت.

وقتی که فرد در خواب است، می توانید از او یک کمونیست، کاتولیک، هندو، بودیست، مسیحی و محمدی بسازید، و چون این در ناخودآگاه رخ داده، او مطلقا قادرنخواهد بود که به ورای آن برود. او قادر نخواهد بود از آن خلاص بشود، زیرا ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از خودآگاه است. خودآگاه فقط نوک کوه یخی است: یک دهم از ذهن شما خودآگاه است و نه دهم آن ناخودآگاه است. اگر سیاست بازها بتوانند به ناخودآگاه دست پیدا کنند، آنگاه بشریت محکوم به فنا است. آنگاه به کودکان در خواب آموزش خواهند داد. حتی خواب هم متعلق به خودت و خصوصی نخواهد بود، حتی خواب هم چیزی شخصی نخواهد بود، به حکومت تعلق دارد.
تو حتی قادر نخواهی بود که رویاهای خصوصی داشته باشی: حکومت تصمیم می گیرد که چه خوابی می توانی ببینی __ زیرا شاید رویایی ضد-حکومتی داشته باشی و حکومت نمی تواند این را تاب آورد. رویاهایت می تواند دستکاری شود، ناخودآگاه تو می تواند مورد دستکاری قرار بگیرد، ولی خوشبختانه این هنوز اتفاق نیفتاده است.

شاید شما آخرین نسلی باشید که امکان عصیانگری دارد. و اگر شما عصیان نکنید، شاید دیگر فرصتی وجود نداشته باشد: بشریت می تواند به وجودی مانند آدم آهنیrobot like existence تنزل یابد. پس تا وقتی که فرصت هست عصیان کنید! فکر نمی کنم زمان زیادی باقی مانده باشد، شاید تا پایان همین قرن ( آن زمان، قرن بیستم م.)، در همین بیست یا بیست و پنج سال. اگر بشریت بتواند در این بیست و پنج سال عصیان کند، این آخرین فرصت است؛ وگرنه، مردم کاملا ناتوان خواهند شد، ناخودآگاه بر آنان مسلط خواهد شد. تا این زمان، جامعه قادر بوده که به آسانی خودآگاه شما را آلوده کند __ توسط تعلیم و تربیت رسمی، توسط کلیسا، توسط تبلیغات __ ولی فقط ضمیرخودآگاه شما را؛ ناخودآگاه شما هنوز آزاد است.

بیشتر چنین اتفاق می افتد که وقتی در خواب عمیق به سر می بری، به حقیقت نزدیک تری. بسیار عجیب است، نباید چنین باشد، باید در وقت بیداری به حقیقت نزدیک تر باشی. ولی بیداری شما دیگر به خودتان تعلق ندارد: یک هندو است، یک مسیحی است، یک محمدی است، دیگر متعلق به تو نیست؛ جامعه پیشاپیش در شما رسوخ کرده است، آن را مختل ساخته است، نابودش کرده است. ولی ناخودآگاه هنوز متعلق به تو هست.

برای همین بوده که روانکاو ها به رویاهای شما علاقمند شده اند، زیرا شما در رویاها
صادق تر هستید. در رویا ها کمتر کاذب هستید، در رویاها تمام سانسور های جامعه
ازبین می رود. در رویا چیزها را همانطور که هستند می خوانید، چیزها را آنطور که هستند می بینید، خودتان را آنطور که هستید می بینید. لحظه ای که بیدار شوید، شروع به تظاهر کردن می کنید. بیدار بودن شما یک وانمود کردن و یک تظاهر طولانی و ادامه دار است.

برای همین است که خوابیدن چنین آسوده کننده است، زیرا پیوسته حفاظت کردن و گفتن چیزهایی که باید گفته شوند، و انجام کارهایی که جامعه انجام آن ها را ضروری ساخته،
خسته کننده است، بسیار خسته کننده. انسان برای خلاص شدن از تمام این ها و دوباره
طبیعی شدن و فراموش کردن جامعه و رهایی از کابوس و جهنمی که جامعه ساخته،
نیاز دارد که روزانه هشت ساعت بخوابد.

هرچه بیشتر آگاه و هشیار بشوی، هرچه بیشتر از قید جامعه و چنگال های آن آزاد بشوی، آنگاه فقط بدن نیاز به خوابیدن خواهد داشت و حتی در خواب هم یک جریان پیوسته از آگاهی وجود خواهد داشت. ذهنت به خواب نیازی نخواهد داشت، نیاز جبری و جوهری برای خوابیدن ذهن وجود ندارد، این یک الزام ساختگی است.

وقتی که ذهنت روشن، آزاد است و مقید نیست، نیاز کمتر و کمتری داری که ذهنت بخوابد.
و آنگاه معجزه ای رخ خواهد داد: اگر بتوانی وقتی که در خواب هستی هشیار بمانی، برای نخستین بار خواهی دانست که از بدن جدا هستی. بدن خفته است و تو بیدار هستی: چگونه ممکن هردو مانند هم باشید، چگونه شما دو می توانید یکی باشید؟ تفاوت را خواهی دید، تفاوتی بس بزرگ است.

بدن به زمین تعلق دارد، تو به آسمان تعلق داری. بدن به ماده تعلق دارد، تو به خدا تعلق داری. بدن زمخت است، تو چنین نیستی. بدن محدودیت دارد، زاده شده و خواهد مرد: تو هرگز زاده نشده ای و هرگز نخواهی مرد. این تجربه ات می شود، نه یک باور.

باورbelief ، ترس-مدارfear-oriented است. تو دوست داری که باور کنی که تو نامیرا هستی، ولی باور فقط یک باور است، چیزی غیراصیل است، از بیرون نقاشی شده است. تجربه چیزی کاملاٌ متفاوت است، از دورنت می جوشد، مال خودت است. و زمانی که چیزی را دانستی، هیچ چیز نخواهد توانست شناخت تو را به لرزه اندازد، هیچ چیز نمی تواند شناخت تو را نابود کند. شاید تمام دنیا برعلیه آن باشد، ولی تو می دانی که جدا هستی. شاید تمام دنیا باور داشته باشد که روح وجود ندارد، ولی تو خواهی دانست که وجود دارد. شاید تمام دنیا بگوید که خدا وجود ندارد، ولی تو لبخند خواهی زد __ زیرا خود تجربه ی آن، تایید کننده است، گواه آن خودش است.

ریچا، شاید رویای تو بسیار بااهمیت باشد. آنچه که تو در خودآگاهی خودت اجازه نداده ای،
در ضمیر رویابین dreaming consciousness تو سربرآورده است. اشعه ای از نور وارد شده است.

در غرب، قبل از فروید، حالت بیداری تنها ضمیری بود که شناخته شده بود؛ در شرق اینگونه نبوده __ حتی پس از فروید، باوجودی که ضمیر رویابین بعنوان چیزی ارزشمند پذیرفته شده، هنوز یک چیز اتفاق نیفتاده است: خواب بدون رویا هنوز مورد توجه قرار نگرفته است.
در شرق این چنین نیست. شرق همیشه آگاهی بیداری را سطحی ترین حالت دانسته است، آگاهی رویابین را بسیار ژرف تر و بااهمیت تر دانسته و آگاهی در خوابsleeping consciousness را حتی عمیق تر از این دانسته و حتی بااهمیت تر از آگاهی رویابین. غرب هنوز نیازمند یک فروید دیگر است تا خواب را بعنوان مهم ترین بخش آگاهی معرفی کند.

ولی شرق هنوز چیزی بیشتر می داند: نقطه ای وجود دارد: چهارمین مرحله ی آگاهیturya توریا نام دارد، این مرحله فقط یعنی “چهارم” the fourth، نام دیگری ندارد. توریا یعنی چهارمین: وقتی که بیدار هستی، رویا و خواب همگی ازبین رفته اند، فرد فقط یک مشاهده گر است. نمی توانی آن را بیداری بخوانی، زیرا این شاهد witness هرگز نمی خوابد؛
نمی توانی آن را رویادیدن بخوانی، زیرا برای این شاهد هیچ رویایی ظاهر نمی شود؛
نمی توانی آن را خواب بخوانی، زیرا این شاهد هرگز نمی خوابد. این آگاهی جاودانه است. این همان بودی چیتای Bodhi chita آتیشا است، این معرفت مسیح است، این همان بوداسرشتیbuddhahood است، اشراق.

پس همیشه مراقب و محتاط باش. از رویاهای خودت بیشتر مراقبت کن تا از حالت بیداری،
و همچنبن از حالت خواب بدون رویای خودت بیشتر مراقبت کن تا از حالت رویای خودت.
و به یاد بیاور که باید دنبال حالت چهارم بگردی، زیرا فقط چهارمین، نهایت و غایت است.
با چهارمین به وطن رسیده ای. اینک جایی برای رفتن وجود ندارد.

ریچا، می گویی تمام رویاها را ازیاد برده ای و فقط یک جمله به یاد داری، “شعر تسلیم است”. این عصاره ی تعلیمات من است. اصلی ترین نکته در پیام من به دنیا این است که شعر تسلیم شدن است__ و برعکس، تسلیم شدن شعر است.

من دوست می دارم که سانیاس هایم، تمام سانیاس هایم خلاق باشند __شعرا، موسیقی دان ها، نقاش ها، مجسمه سازان و غیره. در گذشته، سالکین تمامی مذاهب، زندگی غیرخلاقی
داشته اند. آنان برای خلاق نبودن مورد احترام قرار داشتند و به سبب همین عدم خلاقیت، چیزی زیبا به این دنیا اضافه نکرده اند. آنان باری گران بوده اند: آنان چیزی از بهشت
به روی زمین نیاورده اند. درواقع، آنان ویرانگر بوده اند __ زیرا تو یا سازنده هستی و یا که باید ویرانگر باشی. نمی توانی خنثی بمانی: یا باید زندگی را با تمام خوشی هایش تایید کنی،
یا شروع می کنی به سرزنش کردن زندگی.

گذشته ی انسان یک کابوس بس طولانی از رویکردها و نگرش های مخرب و نفی کننده ی زندگی بوده است. من به شما تایید زندگیlife affirmation را آموزش می دهم! من احترام گذاشتن به زندگی را آموزش می دهم. من ترک دنیا را نه ، بلکه لذت بردن از زندگی را آموزش می دهم. شاعر بشوید! و وقتی می گویم شاعر بشوید، منظورم این نیست که همگی شما شکسپیر بشوید و یا میلتون یا تنیسون. اگر من با شکسپیر و میلتون و تنیسون ملاقت کنم، آن وقت به آنان هم می گویم شاعر بشوید __ زیرا آنان فقط در مورد شعر رویا می بینند.
شعر واقعی در حالت چهارم معرفت رخ می دهد. تمامی به اصطلاح شاعران بزرگ فقط رویابین بوده اند؛ آنان در قید حالت دوم معرفت بوده اند. نثر در قید حالت اول است __ معرفت بیداری و شعر در قید حالت دوم است.

آن شعر که من از آن سخن می گویم فقط در حالت چهارم آگاهی ممکن است. زمانی که تماماٌ آگاه شده ای، روشن. زمانی که ذهن دیگر وجود ندارد. آن وقت هرکاری که انجام بدهی شعر خواهد بود، هرکاری بکنی موسیقی خواهد بود. و حتی اگر کاری هم نکنی، شعر تو را احاطه می کند، رایحه ی تو خواهد بود. خود حضورت تو شعر خواهد بود.

ریچا، می پرسی، ” از آن زمان در شگفت بوده ام که شعر چه ربطی به تسلیم دارد و برعکس، و چگونه شعر می تواند مانند عشق، نیایش و مراقبه یک طریقت باشد؟”

عشق یک راه است، نیایش راه دیگر است، مراقبه یک راه است، زیرا این ها راه هایی بسوی شعر هستند. هرآنچه که تو را به خداوند هدایت کند حتماٌ تو را به شعر هدایت کند. انسان الهی نمی تواند چیزی جز یک شاعر باشد. او ترانه ای خواهد خواند، البته نه از خودش: او ترانه ی خداوند را خواهد خواند. او به سکوت خداوند کلام می بخشد، او برای تمامی هستی یک دهان خواهد بود.

من به شما مراقبه می آموزم، نیایش، عشق، زیرا تمامی این شما را به مرکز می برند.
و مرکز، شعر است. این ها همگی راه هایی به سوی شعر هستند. حل کردن خود در شعر یعنی حل شدن در خداوند ___ و البته که این بدون تسلیم ممکن نیست. اگر تو خیلی باقی مانده باشی، خداوند نمی تواند اتفاق بیفتد. تو باید غایب باشی تا که او در تو یک حضور شود.
بمیر، تا بتوانی باشی.
کتاب خرد
فصل چهارم
آخرین فرصت برای عصیانگری

Advertisements

2 Comments

Filed under Attitude, Education, Ego, Mediatation, MyTranslations, Osho, Poetry, Psychology, اشو ..., ترجمه هایم

Dhamma is never unjust…

2004/11/2002 / 01:44 PM

… yes it is a reality and not the TRUTH. Sad, but a ‘reality’!
they have deleted me from their list and my translations will never be published in Iran (with the same regime!) apparently the popular Raaz (Osho on Sufism) has caused Osho’s books to be banned from publication and reprint-permits for the last six months and ‘they’ think i am the cause of it. They even think that i wanted the book cover to have a picture of Osho, while i had NO role in it and i had not seen any drafts before actual publication.
But they see me ‘responsible’ for it!!!!!!!!!

What to do? He gave me very clear direct warning that they may do ‘legal’ things and with ‘one phone call’, i can be ‘deported’ very easily without ANY Human Right Issue! This is India! Yes, this is a sad reality too. But where can you live? On the OCEANS?, as Osho suggested! Is there any place where you can tell the truth and face not the harsh consequences? I guess not? Do you see anywhere on this globe?

So that is why, we need to come up with a ‘new plan’ to go on doing the same thing without involving osho here.(directly).

Human ‘laws’ can be ugly and cruel, yet Dhamma is never unjust. We shall see which ‘law’ prevails. Making money and becoming powerful in establishment is ‘legal’ but spreading the uncensored words of Osho is a ‘sin’, with grave ‘punishments’! But i do not want to be a ‘sinner’ anymore to face the punishment. It is Not the time yet.

So as Raghu said, i make it into a ‘meditation’ and use this ‘passive nature’ of mine more deeply. Now i need to make basic changes in my life style and am grateful to them who made me do it by warning! Of course we just met by pure synchronization and only a ‘divine plan’ for me to get the point, BEFORE it was too late! Like the ‘print job the other day!

Ok. I surrender to the Will of existence, Amrito being one part of it!…

Leave a comment

Filed under Attitude, BharataIndia, CopyRight, Ego, FactScience, HumanRights, Information, MohsenKhatami, MyServices, MyWritings, PersiaParseIran

Ego is the basic problem

“Ego is the basic problem, the most basic. And unless you solve it, nothing is solved. Unless ego is disappears, the ultimate cannot penetrate you.
The ego is like a closed door. The guest is standing outside; the guest has been knocking, but the door is closed. Not only is the door closed, but the ego goes on interpreting. It says: there is nobody outside, no guest has come, nobody has knocked, just a strong wind is knocking at the door. It goes on interpreting from the inside without looking at the fact. And the door remains closed. By interpretations, even the possibilities of its opening becomes less and less. And the moment comes when you are completely closed in your own ego. Then all sensitivity is lost. Then you are not an opening, and you cannot have a meeting with existence. Then you are almost dead, the ego becomes your grave.
This is the most basic problem. If you solve it, everything is solved. There is no need to seek God. There is no need to seek truth. If the ego is not there, suddenly everything is found, if the ego is not there, you simply come to know that truth has always been around you, without and within. It was the ego which wouldn’t allow you to see it. It was the ego that was closing your eyes and your being. So the first thing to be understood is what this ego is.
A child is born, a child is born without any knowledge, any consciousness of his own self. And when a child is born, the first thing he becomes aware of is not himself. The first thing he becomes aware of is the other. It is natural, because the eyes open outwards; the hand touch others, the ears listen to others, the tongue open outwards, that is what birth means. Birth means coming into this world, the world of outside.
So when a child is born he is born into this world. He opens his eyes, sees others. ‘Other’ means the ‘thou’. He becomes aware of the mother first. Then, by and by, h becomes aware of his own body. That too is the other, that too belongs to the world. He is hungry and he feels the body; his need is satisfied, he forgets the body. This is how a child grows. First he becomes aware of you, thou, the other, and then by and by, in contrast to you, thou, he becomes aware of himself. This awareness is a reflected awareness. He is not aware of who he is. He is simply aware of the mother and what she thinks about him. If she smiles, if she appreciates the child, if she says. “You are beautiful,” if she hugs and kisses him, the child feels good about himself.
Now an ego is born. Through appreciation, love, care, he feels he is good, he feels he is valuable, he feels he has some significance. A center is born, but this center is a reflected center, it is not his real being. He does not know who he is, he simply knows what others think about him. And this is the ego: the reflection __ what others think. If nobody thinks that he is of any use, nobody appreciates him, nobody smiles, then too an ego is born __ an ill ego: sad, rejected, like a wound, feeling inferior, worthless. This too is the ego. This too is a reflection. First the mother __ and the mother means the world in the beginning __ then others will join the mother, and the world goes on growing. And the more the world grows, the more complex the ego becomes, because many others’ opinions are reflected.
The ego is an accumulated phenomenon, a by-product of living with others. If a child lives totally alone he will never come to grow an ego. But that is not going to help, he will remain like an animal. That does not mean that he will come to know the real self, no. the real can be known only through the false, so ego is a must. One has to pass through it. It is a discipline, the real can be known only through the illusion. You cannot know the truth directly: first you have to know that which is not true. First you have to encounter the untrue. Through that encounter you become capable of knowing the truth. If you know the false as the false, truth will dawn upon you.
Ego is a need; it is a social need, it is a social by-product. ‘Society’ means all that is around you __ not you, but all that is around you, all, minus you, is the society, and everybody reflects. You will go to school and the teacher will reflect who you are. You will be in friendship with other children and they will reflect who you are. By and by, everybody is adding to your ego, and everybody is trying to modify it is such a way that you don’t become a problem to the society.
They are not concerned with you, they are concerned with the society. Society is concerned with itself, and that’s how it should be. They are not concerned that you should become a self-knower; they are concerned that you should become an efficient part in the mechanism of the society. You should fit into the pattern, so they are trying to give you and ego that fits with the society. They teach you morality: morality means giving you an ego which will fit with the society. If you are immoral you will always be a misfit somewhere or other.
That’s why we put criminals in the prisons __ not that they have done something wrong, not that by putting them in prisons we are going to improve them, no. they simply don’t fit. They are troublemakers, they have certain types of egos of which the society doesn’t approve. If the society approves, everything is good.
One man kills somebody, he is a murderer, and the same man in wartime kills thousands __ he becomes a great hero. The society is not bothered by a murder, but the murder should be committed for the society __ then it is ok. The society doesn’t bother about morality. Morality means only that you should fit with the society, if the society is at war, then the morality changes. If the society is at peace, then there is a different morality.
Morality is a social politics, it is a diplomacy. And each child has to be brought up in such a way that he fits into society, that’s all, because society is interested in efficient members. Society is not interested that you should attain to self-knowledge. Society is always against religion. Hence, the crucifixion of Jesus, the murder of Socrates __ because they also didn’t fit.
Two types of people don’t fit. One: someone who has developed an anti-social ego; he will never fit. But he can be put on trial, there is that possibility, you can torture that man, you can punish him and he may come to his senses, the torture may be too much and he may be converted. Then there is another type of man who is impossible for the society __ a Jesus. He is not a criminal but he has no ego. How can you make a man who has no ego fit? He looks absolutely irresponsible but he is not: he has a greater commitment to God. He has no commitment to the society. One who is committed to God doesn’t bother; he has a different depth of morality. It doesn’t come from codes, it comes from his self-knowledge.
But then a problem arises, because societies have created their moral codes. Those moral codes are man-made. Whenever a Jesus or a Buddha happens, he doesn’t bother about the man-made conventions. He has a greater commitment; he is involved with the whole. Each moment he decides his response through his awareness, not through conditioning; so nobody knows about him, about what he will do. He is unpredictable.
Societies can forgive criminals but they cannot forgive Jesus and Socrates __ that’s impossible. And these people are almost impossible. You cannot do anything about them because they are not wrong. And if you try to understand them, they will convert you __ you cannot convert them. So it is better to kill them immediately. The moment the society becomes aware it kills them immediately, because if you listen to them there is danger __ if you listen to them you will be converted, and there is no possibility of converting them, so it is better to be completely finished, to have no relationship with them. You cannot put them in prison because there also they will remain in relationship with the society, they will exist, just their existence is too much __ they have to be murdered. And then, when priests take over, then there is no problem. Then pope of the Vatican is part of the society; Jesus never was.
That is the difference between a sect and a religion. Religion is never part of any society, it is universal, it is existential, and very very dangerous. You cannot find a more dangerous man than a religious man, because his revolution is so absolute that there is no possibility for any compromise with him. And because he is so absolutely certain __ he knows what he is doing __ you cannot convert him. And he is infectious: if he is there he will spread like a disease, he will infect many people.
Jesus had to be killed. Christianity can be accepted, but not Christ. What is Christianity? Christianity is society’s effort to replace Christ. Christ is dangerous, so society creates Christianity around him. Christianity is okay, the priest is okay __ the prophet is dangerous, that’s why three hundred religions exist on the earth, how can there be three hundred religions? Science is one. You cannot have a Catholic science and a Protestant science; you cannot have a Mohammedan science and a Hindu science. Science is one __ how can religions be three hundred?
Truth cannot be sectarian. Truth is one and universal, only one religion exist, Buddha belongs to that religion, Jesus belongs to that religion, Krishna, Mohhamed, they all belong to that religion. And then there are three hundred religions __ these are false religions, these are tricks the society has played with you, these are substitutes, imitations.
Look: Jesus is crucified on the cross, and what is the pope of the Vatican doing? He has a gold cross around his neck. Jesus is hung on the cross, and around the pope’s neck the cross is hanging, and it is a gold cross. Jesus had to carry his own cross; that cross was not golden, how can crosses be golden? His was very very heavy. He fell while carrying it on the hillock of Golgotha, under the weight he fell, he fainted. Have you seen any priest fainting under the weight of the golden cross? No, it is false substitute, it is a trick. Now this is no longer religion, this is part of the social politics. Christianity is politics Hinduism is politics, Buddhism is politics. Buddha, Jesus, Krishna, they are not social at all. They are not anti-social __ they are beyond society.
So there are two dangers for the society: anti-social people, criminals; you can tackle them. They may be dangerous but something can be done about them; they are not dangerous. Then there is a group of people which is beyond society. They are impossible, you cannot change them, they will not be ready to make any compromise.
The society creates an ego because the ego can be controlled and manipulated. The self can never be controlled and manipulated. Nobody has ever heard of the society controlling a self __ not possible. And the child needs a center; the child is completely unaware of his own center. The society gives him a center, and the child is by and by convinced that this is his center, the ego that society gives.
A child goes back to his home. If he has comes first in his class, the whole family is happy. You hug and kiss him and you take the child on your shoulders and dance and you say, “what a beautiful child! You are a pride for us.” You are giving him an ego, a subtle ego. And if the child goes home dejected, unsuccessful, a failure, he couldn’t pass, or he has just been on the back bench, then nobody appreciates him and the child feels dejected. He will try hard next time, because the center feels shaken.
Ego is always shaken, always in search of food, that somebody should appreciate it. That’s why you are continuously ask for attention. That’s why ego has always been a misery. If the husband comes into the room and doesn’t look at his wife, there is trouble. If he is more interested in his newspaper there is trouble __ how dare you be more interested in the newspaper when your wife is there? If a man is very very great, then his wife is always a problem. The contrary will also be so: if a wife is very very great, her husband will be a problem. Ask the wives of great men __ because a great man has many deeper things to do. A Socrates,,,, he was more interested in meditation than in his wife, and that was a wound. Socrates’ wife was continuously nagging. He was more attentive to somewhere else __ “something is more important than me?” __ and this shakes the ego.

I have heard: Mulla Nasruddin and his wife were coming out from a cocktail party, and Mulla said, “Darling has anybody ever said to you how fascinating, how beautiful, how wonderful you are?”
His wife felt very very good, was very happy. She said, “I wonder why nobody has ever told me this?”
Nasruddin said, “Then from where did you get this idea?”

You get the idea of who you are from others. It is not a direct experience, it is from others that you get the idea of who you are. They shape your center. This center is false. You carry your real center __ that’s nobody’s business; nobody shapes it, you come with it, you are born with it.
So you have two centers. One center you come with, which is given by existence itself; that is the self. And the other center, which is created by the society, is the ego; it is a false thing. And it is a very great trick: through the ego the society is controlling you. You have to behave in a certain way, because only then does the society appreciates you, you have to walk in a certain way, you have to laugh in a certain way, you have to follow certain manners, a morality, a code. Only then will the society appreciates you, and if it doesn’t, your ego will be shaken.
And when the ego is shaken you don’t know where you are, who you are. The others have given you the idea. That idea is the ego.”

Osho, Returning To The Source, pp 101-107

2 Comments

Filed under Attitude, Education, Ego, Information, IntellectualSkills, Mediatation, Ontology, Osho, Psychology

exoteric vs. esoteric, After Osho

This always happens: when I say something, I create two groups of people around me. One group will be exoteric. They will organise, they will do many things concerned with society, with the world that is without; they will help preserve whatever I am saying.The other group will be more concerned with the inner world. Sooner or later the two groups are bound to come in conflict with one another because their emphasis is different.

The inner group, the esoteric mind, is concerned with something quite different from the exoteric group. And, ultimately, the outer group will win, because they can work as a group.

The esoteric ones cannot work as a group; they go on working as individuals. When one individual is lost,something is lost forever.This happens with every teacher.

Ultimately the outergroup becomes more and more influential; it becomes an establishment. The first thing an establishment has todo is to kill its own esoteric part, because the esoteric group is always a disturbance. Because ofheresy, Christianity has been destroying all that is esoteric…

These are intrinsic problems – they happen, and you cannot do anything about it.

“The Great Challenge, 1972

Leave a comment

Filed under Attitude, CopyRight, Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, Ontology, Osho, Psychology

دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست…

خودبودن
باگوان عزيز، چرا هركس ميل دارد كسي كه نيست باشد؟
دليل روانشناختي اين تمايل چيست؟

نارندراNarendra ، همه از همان كودكي مورد سرزنش واقع شده اند. هرعمل كودك كه خودانگيخته و از روي تمايلاتش باشد، مورد پذيرش نيست. مردم، آن جمعيتي كه كودك در آن بايد رشد كند، مفاهيم و آرمان هاي خودش را دارد.
اين كودك است كه بايد با آن مفاهيم و آن آرمان ها خودش را وفق دهد. كودك موجودي ناتوان است.
آيا تاكنون در اين مورد انديشيده اي؟ ___ كودك انسان ناتوان ترين كودك در تمام خانواده ي حيوانات است.
تمام حيوانات مي توانند بدون حمايت والدين و جمعيت بقا يابند، ولي كودك انسان نمي تواند بدون حمايت ديگران زنده بماند، بي درنگ خواهد مرد. او ناتوان ترين مخلوق در دنيا است __ بسيار آسيب پذير و شكننده است.
طبيعي است كه كساني كه در قدرت هستند قادراند تا كودك را به هر ترتيب ممكن شكل بدهند.
بنابراين همه چيزي شده اند كه هستند، مخالف خودشان!
دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست، همين است.
همه در وضعيت شكاف شخصيتيschizophrenic به سر مي برند . هيچكس هرگز مجاز نبوده تا خودش باشد.
به هركس تحميل شده تا كسي باشد كه از بودن آن، خوشحال نيست.
بنابراين، همانطور كه شخص رشد مي كند و روي پاي خودش مي ايستد، شروع مي كند به تظاهركردن به خيلي چيزها كه ميل داشته در واقع بخشي از وجودش باشد. ولي در اين دنياي ديوانه، او از اين تمايل طبيعي منع شده است. به او تحميل شده تا مانند ديگري و ديگران باشد__ كسي كه او نيست. او اين را مي داند. همه اين را مي دانند __ كه به او تحميل شده كه پزشك شود يا مهندس شود، او با زور و فشار يك سياست كار شده يا يك جاني و يا يك گدا.
انواع فشارها در جامعه وجود دارد. در بمبئي مردمي وجود دارند كه تمام كسب آنان اين است كه كودكان را مي دزدند و آنان را افليج ، كور يا چلاق مي كنند و وادارشان مي كنند تا گدايي كنند و هرروز عصر، تمام پولي را كه جمع كرده اند به آنان بدهند. آري، به آنان خوراك داده مي شود و پناهگاهي دارند. از آنان همچون يك كالا بهره كشي مي كنند،
آنان موجودات انساني نيستند. اين يك افراط است، ولي اين به درجات كم يا زياد براي هر انسان روي مي دهد.
هيچكس با خودش راحت نيست.
در مورد يك جراح بسيار معروف شنيده ام كه در سن بازنشستگي بود. دانشجويان و همكاران بسياري داشت. در ميهماني بازنشستگي او، همه ي آنان جمع شده بودند و مي رقصيدند و آواز مي خواندند و خوش بودند. ولي او در گوشه اي تاريك غمگين ايستاده بود.
دوستي نزد او رفت و گفت، ” شما را چه مي شود؟ ما جشن گرفته ايم و شما در اين گوشه غمگين ايستاده ايد.
آيا نمي خواهيد بازنشسته شويد؟
شما هفتادوپنج سال داريد. پانزده سال پيش مي بايد بازنشسته مي شديد. ولي چون جراح بسيار قابلي هستيد، حتي در اين سن نيز كسي رقيب شما نيست. اينك با خيال راحت و با آسودگي بازنشسته شويد!”
او گفت، “در همين فكر بودم. اندوه من به اين سبب است كه والدينم مرا مجبور كردند كه جراح شوم. من مي خواستم يك آواز خوان بشوم و من عاشق اين بودم. حتي اگر يك آوازه خوان خيابان گرد مي شدم، دست كم خودم بودم. اينك يك جراح مشهور در دنيا هستم، ولي خودم نيستم. وقتي مردم مرا به عنوان يك جراح تحسين مي كنند، طوري گوش مي دهم كه گويي كس ديگري را تحسين مي كنند. من جايزه هايي برده ام و تشويق نامه هاي بسيار دارم ولي هيچكدام زنگ خوشحالي را در قلبم به صدا در نمي آورند ___ زيرا اين من نيستم. من فقط مي خواستم يك نوازنده ي فلوت باشم، حتي اگر مجبور مي شدم در خيابان گدايي كنم. ولي در آن صورت خوشبخت مي بودم.”
در اين دنيا فقط يك خوشبختي وجود دارد و آن خودبودن است.
و چون هيچكس خودش نيست، همه تلاش دارند تا پنهان كنند __ نقاب ها، تظاهرها و نفاق ها. آنان از آنچه كه هستند شرمگين اند.
ما اين دنيا را يك بازار كرده ايم نه يك باغ زيبا تا هركس مجاز باشد گل وجود خويشتن را به آن باغ آورد. ما گل مريم را وادار ساخته ايم تا گل سرخ به بار آورد ___ حالا گل مريم ازكجا گل سرخ بياورد؟ آن گل هاي سرخ، مصنوعي خواهند بود و گل هاي مريم، در اعماق دلشان خواهند گريست و شرمسار خواهند بود كه ” ما به قدر كافي شهامت نداشته ايم تا برعليه جمعيت عصيان كنيم.
آنان گل هاي مصنوعي را بر ما تحميل كرده اند و ما گل هاي واقعي خودمان را داريم كه عصاره هايمان براي آن جاري هستند. ولي قادر نيستيم تا گل هاي واقعي خود را نشان بدهيم.”
به شما همه چيز آموخته اند، ولي نياموخته اند تا خودتان باشيد.
اين زشت ترين نوع جامعه است زيرا همه را رنجور ساخته است.
در مورد يك استاد ادبيات در دانشگاه شنيده ام كه از دانشگاه بازنشسته مي شد. تمام استادهاي دانشگاه و دوستانش گردهم آمده بودند تا بازنشستگي او را جشن بگيرند. ولي ناگهان متوجه شدند كه او گم شده است.
يكي از دوستانش كه وكيل بود درپي او رفت… شايد به باغ رفته باشد.
ولي آنجا چه مي كرد؟ زير درختي نشسته بود.
اين وكيل نزديك ترين و قديمي ترين دوست او بود. از او پرسيد، “اينجا چه مي كني؟”
او گفت، ” اينجا چه مي كنم؟ يادت مي آيد پنجاه سال پيش را؟__ نزد تو آمدم و گفتم كه مي خواهم زنم را به قتل برسانم؟
و تو گفتي« چنين كاري نكن وگرنه پنجاه سال در زندان خواهي بود.» در اين فكر هستم كه اگر به حرف تو گوش نداده بودم، امروز از زندان بيرون آمده بودم و آزاد بودم.
من چنان خشمگين هستم كه گاهي اوقات ميل پيدا مي كنم …. چرا دست كم، تو را نكشم؟! اينك من هفتادوپنج سال دارم.
حتي اگر مرا به پنجاه سال زندان محكوم كنند، نمي توانند مرا پنجاه سال در زندان نگه دارند. من ظرف پنج يا هفت سال خواهم مرد. ولي تو يك دوست نبودي، تو ثابت كردي كه بزرگترين دشمن من هستي!”
بودن آنگونه كه نمي خواهي باشي، بودن با كسي كه نمي خواهي با او باشي و انجام كاري كه نمي خواهي انجام بدهي، پايه و اساس تمام مصيبت هاي شماست.
و جامعه از يك سو ترتيبي داده كه همه رنجور باشند و از سويي ديگر همان جامعه از شما انتظار دارد كه رنج خود را نشان ندهيد ___ دست كم نه در حضور جمع، نه آشكارا. اين يك امر خصوصي است!
جامعه رنج را آفريده است ___ و اين در واقع، به همه مربوط است، نه اينكه يك امر خصوصي باشد. همان جامعه كه تمام دلايل مصيبت را در تو خلق كرده، نهايتاً به تو مي گويد، “رنج تو مربوط به خودت است، ولي وقتي بيرون مي آيي، با لبخند بيرون بيا. چهره ي مصيبت بارخودت را به مردم نشان نده!”
و اين را آداب معاشرت و فرهنگ مي خوانند. اين در اساس، نفاق است.
و تا زماني كه فرد تصميم نگيرد كه، “من خودم خواهم بود، به هر قيمتي. چه مورد سرزنش باشم، چه قبولم نكنند و به من احترام نگذارند…..
همه چيز خوب است ولي من نمي توانم تظاهر كنم كه كس ديگري هستم.” اين تصميم و اين اعلام ___ اين اعلام آزادي، آزادي از وزنه ي جمع، ___ به وجود طبيعي تو، به فرديت تو زايشي دوباره مي بخشد.
آنگاه نيازي به نقاب نداري. آنگاه مي تواني به سادگي خودت باشي، درست همانطور كه هستي.
ولحظه اي كه بتواني فقط خودت باشي، آرامشي عظيمي كه وراي ادراك است تو را فرا خواهد گرفت.
ا

وشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل اول، پرسش دوم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند.

اوشوي عزيز: من از اينكه با شما هستم بسيار خوشحال و خوشبختم. مرشد عزيزم: من از شما بسيار سپاسگزارم زيرا هنوز هم براي همگي ما كه مي خواهيم از منبع بي پايان شما بنوشيم، در دسترس هستيد.
بهره بردن از عشق و محبت شما چنان بركتي است كه من هرگز كلامي نخواهم يافت تا از شما
براي تمام كارهايي كه براي ما مي كنيد سپاسگزاري كنم.
من به زودي به آن دنياي ديوانه ي بيرون بازخواهم گشت، جايي كه شما فقط در قلب من خواهيد بود.
گاهي فكر مي كنم كه آيا بازهم ارزش آن را دارد كه در بيرون كار كنم و آموزش هاي شما را منتشر كنم؟
در عجبم كه آيا هنوز هم نقشه و ميلي داريد كه كاري براي اين دنياي ديوانه انجام دهيد‘
يا اينكه مي خواهيد فقط با سالكين خود بمانيد. آيا مي توانيد چيزي در اين مورد بگوييد؟

اين پرسش در خودش پرسش هاي بسيار دارد.
نخست: سپاسگزاري واقعي هرگز قادر نيست براي بيان خودش واژه اي بيابد.
آن سپاسگزاري كه بتوان براي بيانش، واژه بيابي، فقط تشريفاتي است ___ زيرا هرچيزي كه دل آن را احساس كند،
بي درنگ به وراي واژگان، مفاهيم و زبان مي رود.
مي تواني آن را زندگي كني، مي تواند از چشمانت بدرخشد، مي تواند همچون رايحه اي از تمامي وجودت پراكنده شود.
مي تواند موسيقي سكوتت شود‘ ولي نمي تواني آن را بازگو كني.
لحظه اي كه آن را بگويي، يك چيز اساسي بي درنگ خواهد مرد. كلمات فقط مي توانند حامل مردگان باشند، نه تجارب زنده.
بنابراين قابل درك است كه تو سپاسگزاري كردن را دشوار مي يابي.
اين مشكل تو نيست‘ مشكل تجربه ي سپاسگزاربودن است.
و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند. آنان كه چيزي جز كلام و واژگان نمي شناسند نفرين شده اند.
دوم: مي گويي كه به زودي دور مي شوي و من فقط در قلب تو خواهم بود.
اگر من در قلب تو باشم، راهي نيست كه از من دور شوي. مي تواني از حضور جسماني من دور شوي، ولي اگر حضور مرا در قلب خودت احساس كني‘ حضور جسماني من ديگر اهميتي ندارد. تو از حضور روحاني من آگاه گشته اي.
حضور فيزيكي تنها يك نقطه ي آغاز است ___ اگر بتواند تو را به حضور روحاني هدايت كند‘ كارش را انجام داده است.
اينك هركجا كه بروي، من در قلب تو خواهم تپيد. مهم نيست كه اينجا باشي يا در سياره اي دور دست.
عشق تنها پديده اي است كه فضا، فاصله و زمان را نابود مي كند. نيروي شيميايي عشق هنوز كشف نشده است.
فيزيكدان ها به فضا و زمان توجه دارند و هنوز اين نكته را درك نكرده اند كه در جهان هستي چيزي بيشتر هست كه در آن، فضا و زمان هردو ازبين مي روند.
عشق پديده اي است كه نه فضا و نه زمان و نه فاصله مي شناسد. شايد علم هرگز قادر به درك آن نباشد.
شايد اين وراي محدوده ي علم باشد. ولي خارج از محدوده ي شعر و مذهب نيست. خارج از محدوده ي مراقبه نيست.
خارج از محدوده هيچ كس كه آماده باشد در عشق محو گردد نيست.
آنگاه علم پژواكي در دوردست ها مي ماند و عشق، تنها واقعيت مي شود.
مردماني چون شانكارا، بوسانكBosanquet و برادلي كه مي گفتند دنيا يك توهم است‘ حرفهاي بي معني نمي زدند.
دنيا از فضا و زمان تشكيل شده است ___ ولي اين اشخاص كوشيدند تا اثبات كنند كه دنيا يك سراب و توهم است.
آنان در حول محورتوهمي بودن دنيا، يك نظام فلسفي ساختند.
همان تلاش آنان شكستشان مي دهد : اگر دنيا يك توهم است، آنوقت چه نيازي است كه اثبات كني كه توهم است؟
اگر چيزي وجود ندارد، وجود ندارد.
ولي اگر شانكارا مي خواست از اتاقش خارج شود، از ميان در خارج مي شد، نه از وسط ديوار! ديوار واقعي است.
اگر برادلي مي خواست نهار بخورد، سنگ نمي خورد! زيرا وقتي كه نان، توهم باشد و سنگ هم توهم باشد‘ چه تفاوتي هست؟ هر دو رويا هستند.
اين اشخاص تلاش كردند چيزي را اثبات كنند كه در وجود خودشان تجربه نكرده اند. اين يك تجربه ي عاشقانه نبود ، بلكه فقط منطق بوده. براي همين است كه هزاران فيلسوف كوشيده اند به دنيا اثبات كنند كه همه چيز توهم است، ولي هيچكس متقاعد نشده است. حتي خود آنان نيز متقاعد نشده اند.
به ياد داستاني افتادم:
يك فيلسوف بودايي را به درگاه پادشاهي بردند. مردم مي گفتند كه او بزرگترين منطق داني است كه تاكنون شناخته شده.
و او مروج اين نظريه بود كه همه چيز توهم است‘ همه چيز از همان ماده اي درست شده كه روياها از آن درست شده اند.
ولي پادشاه مردي بسيار عملگرا بود.او گفت، “صبر كنيد.اعلام كنيد كه تمام مردم بايد به خانه هايشان بروند و درها را ببندند. تمام مغازه ها بايد بسته شوند زيرا فيل ديوانه ي ما وارد خيابان ها خواهد شد.”
سپس آن فيلسوف را تنها در خيابان گذاشتند و فيل را آزاد كردند. فيلسوف بيچاره مي گريست و فرياد مي زد” نجاتم بدهيد!
هيچ چيز توهمي نيست ___ دست كم اين فيل توهم نيست!” و آن فيل واقعاً ديوانه بود.
با ديدن اين وضعيت‘ نگهبان ها نگذاشتند كه فيل به آن مرد حمله كند و او را به بارگاه آوردند.
پادشاه از او پرسيد: ” حالا در مورد فلسفه ات چه مي گويي؟” مرد فيلسوف گفت: “فيل توهم است، فيلسوفي كه مي گريست و فرياد مي كشيد، توهم است و پادشاهي كه او را نجات داد نيز توهم است __ همه چيز توهم است و غيرواقعي. ولي لطفاً مرا دوباره آنجا نگذاريد. زيرا اين يك فلسفه است. من حاضرم بحث كنم، ولي با فيل وحشي نمي توان بحث كرد. اگر فيلسوفاني داريد، آنان را بياوريد و من به ايشان ثابت مي كنم كه دنيا غيرواقعي است.”
اين فيلسوف ها چيزي را مي گويند كه قدري از حقيقت در آن هست.
ولي آنان سعي داشتند كه آن را اثبات كنند‘ اينجاست كه به خطا رفته اند.
عشق را نمي توان اثبات كرد، فقط مي توان تجربه اش كرد.
و در عشق، تمام آنچه كه از فضا و زمان تشكيل شده به نظر مي رسد كه از جنس روياست.
اين يك مباحثه نيست، يك فلسفه نيست.
مي تواني نزديك كسي نشسته باشي، بدن هاي شما مي توانند يكديگر را لمس كنند و بااين حال مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد.
و مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد و بااين وجود، عشق مي تواند شما را چنان به هم نزديك كند كه بتوانيد در يكديگر ذوب شويد.
بنابراين به ياد بسپار: اگر مرا در دلت احساس كني، من با تو مي آيم. هركجا كه بروي با تو خواهم آمد __ و بدون بليط!،
زيرا آنان هنوز راهي پيدا نكرده اند كه بدانند كه شخص مسافر كسي را در قلب خوش پنهان كرده است.
سوم: دنيا البته كه ديوانه است. و چنين نيست كه ناگهان ديوانه شده باشد. هميشه چنين بوده است.
من نه بدبين هستم و نه خوشبين. فقط واقع بين هستم.
من مي دانم كه تغييردادن تمام اين دنياي ديوانه ممكن نيست. حتي اگر من بتوانم مردم خودم را، سالكينم را تغيير بدهم،
همين نيز يك اميد بسيار زياد است.
پس من نمي خواهم كه تو يك مامور تبليغ شوي و تلاش كني اين مردم ديوانه را تغيير بدهي.
خودت را تغيير بده و به ساير همسفرها كمك كن ___ به آنان شهامت بده، به هر ترتيب ممكن. لحظاتي از تاريكي وجود دارند و لحظاتي از ترس و واهمه وجود دارند. لحظاتي هستند كه فرد احساس مي كند شايد بهتر بود اين راه را انتخاب نمي كرد __ زيرا اين راه با تمام دنياي ديوانه مخالف است.
سالم ماندن در اين دنياي ناسالم، ناگزير با آن مخالفت دارد.
پس به آن تعداد اندكي كه به سمت سلامت مي روند كمك كن و هرگز تقاضاي ناممكن نكن.
اين ممكن است ___ تغيير دادن چندهزار سالك در سراسر دنيا. و اگر اين چندهزار سالك متحول شوند، شايد همين، نيرويي مغناطيسي و يك نيروي جاذبه شود تا ميليون ها نفر را به سمت خود بكشد.
ولي تو بايد از خودت شروع كني. اگر بتواني خودت را عوض كني، همين نيز خيلي زياد است و اگر بتواني به آنان كه در راه هستند كمك كني، همين نيز براي مهر و عشق تو كافي است.
در آن دنياي ديوانه نيز مردمان بسياري هستند كه نمي خواهند چنين كه هستند باشند، مايل اند متحول شوند و اگر شخصي را يافتي كه مشتاق تحول بود، به او كمك كن.
ولي هرگز خودت را بر كسي تحميل نكن، زيرا اگر كسي بخواهد ديوانه بماند، اين حق مادرزادي اوست.
مزاحم او نشو، او پيشاپيش در زحمت زياد هست. فقط او را تنها بگذار و بگذار ديوانگي اش را زندگي كند.
برايش بركت بطلب كه ” آن را به تمامي زندگي كن.” شايد با تماماً ديوانه بودن، از آن بيرون بيايد.
مشكل مردمان ديوانه اين است كه هميشه ديوانگي خودشان را ناقص زندگي مي كنند، هميشه چيزي را سركوب مي كنند و هرگز كارهايي را كه مي خواهند انجام دهند، با تماميت انجام نمي دهند.
اگر به آنان آزادي كامل داده شود، مي توانند از اين ديوانگي بيرون بيايند.
دست كم مردم من بايد به همه اجازه دهند كه خودشان باشند: بدون قضاوت كردن، بدون سرزنش كردن، بدون اينكه آنان را ديوانه يا گناهكار بخوانند. بدون اينكه آنان را به جهنم بفرستند. فقط بايد پذيرا باشند
انسان باعشق، ديگران را، همانطور كه هستند مي پذيرد‘ بدون انتظار هيچگونه تغيير.
اشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل سوم، پرسش نخست

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

در هنگام بحران های بزرگ، همیشه اشراق زیاد رخ داده است


گفته شده که در زمان فشار های بزرگ __ اجتماعی، اقتصادی، مذهبی __ خیر عظیمی ممکن می گردد. آیا این پدیده بازتابی از حالت ما در پونا است که در حضور شما تجربه می کنیم؟

آری، زمان بحران زمانی بسیار پرارزش است. وقتی که همه چیز جا افتاده باشد و هیچ بحرانی وجود ندارد، چیزها مرده هستند. وقتی که هیچ چیز تغییر نکند و چنگال کهنگی کاملاٌ جا افتاده باشد، تغییر دادن خود تقریباٌ ناممکن است. وقتی همه چیز در اغتشاش است و هیچ چیز ایستا نیست، هیچ امنیتی وجود ندارد و هیچکس نمی داند که لحظه ی بعد چه روی خواهد داد __ در چنین لحظه ی از اغتشاش __ تو آزاد هستی، می توانی تغییر کنی. می توانی به درونی ترین هسته ی وجودت دست پیدا کنی.
درست مانند یک زندان است: وقتی همه چیز جا افتاده باشد، برای زندانیان تقریباٌ غیرممکن است که از آن بیرون بزنند و از زندان بگریزند. ولی فقط فکر کن: یک زلزله آمده است و همه چیز مختل شده و هیچکس نمی داند که نگهبانان کجا هستند و کسی نمی داند که زندانبان کجاست و قوانین ازبین رفته اند و هرکس در پی کار خودش می دود __ در این موقع، اگر زندانی قدری هشیار باشد می تواند به راحتی فرار کند. اگر او احمق باشد، فقط آنوقت است که فرصت را از دست خواهد داد.
وقتی جامعه در پریشانی است و همه چیز بحرانی است و اغتشاش حاکم است __ این زمانی است که اگر بخواهی می توانی از زندان فرار کنی. بسیار آسان است زیرا هیچکس مراقب تو نیست و کسی در تعقیب تو نیست. تو تنها رها شده ای. اوضاع چنان است که هرکسی متوجه به کار خودش است __ کسی به تو نگاه نمی کند: زمان مناسب است. این لحظه را از دست نده.
در هنگام بحران های بزرگ، همیشه اشراق زیاد رخ داده است. وقتی که جامعه جاافتاده است و عصیانگری، رفتن به فراسو و اطاعت از قوانین تقریباٌ ناممکن باشد، رسیدن به اشراق بسیار بسیار دشوار است __ زیرا اشراق یعنی آزادی . درواقع، اشراق یعنی دورشدن از جامعه و فرد شدن. جامعه فردها را دوست ندارد، آدم آهنی ها را دوست دارد که فقط مانند فرد به نظر می رسند ولی فردیت ندارند. جامعه وجود انسان های اصیل را دوست ندارد. جامعه دوستدار نقاب ها است و افراد متظاهر و منافق را دوست دارد ولی نه اشخاص واقعی را، زیرا یک شخص واقعی همیشه موجب دردسر است. شخص واقعی همیشه یک شخص آزاد است. نمی توانی چیزی را بر او تحمیل کنی، نمی توانی از او یک زندانی درست کنی، نمی توانی او را به بردگی بکشانی. او مایل است تا جانش را بدهد ولی نمی خواهد که آزادی اش را از کف بدهد. آزادی برای او از خود زندگی باارزش تر است. آزادی برای او ارزشی والاتر دارد. برای همین است که ما در هندوستان والاترین ارزش ها را موکشا moksha و نیروانا nirvana خوانده ایم: آزادی تمام، آزادی مطلق.
هرگاه جامعه در هرج و مرج است و هرکسی به کار خودش مشغول است __ باید که سرگرم کار خودش باشد __ فرار کن. در آن لحظه درهای زندان باز هستند؛ حفره های بسیاری در دیوارها وجود دارند؛ نگهبانان سرگرم انجام وظیفه نیستند __ فرد می تواند به آسانی فرار کند.
همین اوضاع در زمان بودا در بیست و پنج قرن پیش وجود داشت. این همیشه در یک دایره می چرخد. این چرخه در بیست و پنج قرن کامل می گردد. درست مانند چرخش یک سال که تابستان پس از یک سال فرا می رسد، یک چرخه ی بیست و پنج قرنی وجود دارد. همیشه پس از بیست و پنج قرن، پایه های کهنه ازبین می روند و جامعه باید پایه های جدید پی ریزی کند. تمام عمارت و ساختار بی ارزش می شود و باید تخریب شود. آنوقت تمام نظام های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و مذهبی مختل می شوند. ساختاری تازه باید زاده شود: این یک درد زایمان است.
دو امکان وجود دارد. یک: امکان دارد که شروع کنی به تعمیرات ساختار کهنه و درحال فروپاشی: می توانی یک خادم اجتماعی بشوی و شروع کنی به تثبیت چیزهای موجود. آنوقت ازدست می دهی، زیرا هیچ کاری نمی توان کرد: جامعه در حال مرگ است. هرجامعه ای یک طول عمر دارد و هر فرهنگی یک طول عمر مشخص دارد. مانند کودکی که زاده می شود و ما می دانیم که کودک جوان خواهد شد و پیر خواهد شد و خواهد مرد __ هفتاد سال، هشتاد سال و نهایتاٌ صد سال __ هر جامعه ای نیز زاده می شود، جوان می شود، پیر می گردد و باید که بمیرد. هر تمدنی که زاده شده باید بمیرد. این لحظات بحرانی لحظات مرگ قدیم است و کهنه؛ لحظات زایش موجودی تازه. نباید اهمیت بدهید؛ نباید از ساختار کهنه حمایت کنی __ خواهد مرد. اگر به حمایت از گذشته و کهنه ادامه بدهی، شاید در زیر آن درهم بشکنی و له بشوی. این یک امکان است که تو به حمایت از ساختار کهنه ادامه دهی. این کار نخواهد کرد. تو فرصت را از دست داده ای.
سپس امکان دیگری هست: شاید یک انقلاب اجتماعی را شروع کنی تا چیز تازه ای بیاوری. آنوقت نیز باردیگر فرصت را از کف خواهی داد، زیرا آن چیز جدید خودش خواهد آمد. نیازی نیست تو آن را بیاوری. تازه خودش خواهد آمد __ نگرانش نباش؛ یک انقلابی نباش. تازه خواهد آمد. اگر کهنه رفته باشد هیچکس نمی تواند با زور آن را بازگرداند و اگر تازه وجود داشته باشد و زمانش رسیده باشد و نوزاد در رحم پخته شده باشد، نوزاد متولد خواهد شد. نیازی به عمل سزارین نیست. کودک زاده خواهد شد؛ نگرانش نباش. انقلاب خودش رخ خواهد داد، یک پدیده ی طبیعی است. نیازی به انقلابیون ندارد. نیازی نیست آن شخص را بکشی: او خودش خواهد مرد. اگر شروع کنی به راه انداختن انقلاب اجتماعی __ یک کمونیست می شوی، یک سوسیالیست می شوی __ نکته را از دست خواهی داد.
این ها دو امکان هستند که در آن می توانی نکته را از دست بدهی. و یا اینکه می توانی از این زمان بحران استفاده کنی و متحول شوی: از آن برای رشد فردی خود استفاده کن. هیچ چیز مانند لحظه ای بحرانی در تاریخ نیست: همه چیز در تنش است و همه چیز شدت دارد و همه چیز به یک لحظه ی اوج رسیده است و از آنجا است که چرخ شروع به چرخیدن خواهد کرد. از این استفاده کن، از این فرصت استفاده کن و دگرگون شو. برای همین است که من روی انقلاب فردی تاکید دارم.
یوگا: ابتدا و انتها جلد پنجم / فصل دهم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

آیا کائنات مرا دوست دارد؟


آیا کائنات مرا دوست دارد؟

این سوالی اشتباه است. باید طور دیگری پرسیده شود، “آیا تو کائنات را دوست داری؟” زیرا کائنات یک شخص نیست. نمی تواند تو را دوست داشته باشد. مرکزی ندارد، یا که می توانی بگویی، “همه جا مرکز آن است.” ولی پدیده ای غیرشخصی است. یک پدیده ی غیرشخصی چگونه می تواند تو را دوست داشته باشد؟
ولی وقتی تو عشق می ورزی، کائنات پاسخ می دهد __ مطلقاٌ پاسخ می دهد. اگر یک قدم به سمت کائنات برداری، کائنات هزار و یک قدم به سمت تو می آید؛ ولی این یک پاسخ است.
باید درک کنید که لائوتزو چه می گوید: که طبیعت جهان هستی زنانه است. یک زن منتظر می ماند، هرگز کاری را شروع نمی کند. مرد است که باید برود و آغاز کند. مرد باید بیاید و اظهار عشق کند و خواستگاری کند و ترغیب کند. جهان هستی زنانه است __ منتظر می ماند. این تویی که باید اظهار عشق کنی؛ تو باید از آن خواستگاری کنی، تو باید رابطه را آغاز کنی و آنگاه کائنات بر تو می بارد __ به روش های بی نهایت می بارد و به راه های بی نهایت ارضاء می کند. درست مانند یک زن: وقتی او را ترغیب کردی او بطور عظیمی بارش می کند. هیچ مردی نمی تواند مانند یک زن عاشق باشد. مرد همیشه یک عاشق ناتمام است: هرگز تمام وجودش در عشق نیست. یک زن کاملاٌ در عشق است، عشق تمام زندگیش است، هر نفسش است. ولی او منتظر می ماند. او هرگز آغازکننده نیست؛ هرگز تو را تعقیب نمی کند __ و اگر زنی تو را تعقیب کرد __ هرچقدر هم که زن زیبایی باشد __ از او خواهی ترسید. به نظر زنانه نمی آید. او بسیار خشن خواهد بود و تمام زیبایی اش به زشتی بدل می گردد. زن منفعل است. این واژه ی منفعل passive و انفعالpassivity را به یاد داشته باشید. کائنات مادر است. همیشه بهتر است خداوند را “مادر” بخوانی تا “پدر”. پدر زیاد با ربط نیست. کائنات مادر است: زنانه، در انتظار تو است __ برای همیشه. همیشه در انتظار تو است __ ولی این تو هستی که باید به در بکوبی. اگر در بزنی درخواهی یافت که بی درنگ به رویت باز می شود. ولی تو باید در بزنی. ولی اگر در نزنی به ایستادن کنار دروازه ادامه می دهی. جهان هستی آن را باز نخواهد کرد؛ او خشن نیست. حتی در عشق هم خشن نیست. برای همین است که می گویم پاسخ خواهد داد.
ولی سوال را اشتباه نپرس. نپرس که آیا کائنات مرا دوست دارد؟ کائنات را دوست بدار و درخواهی یافت که عشق تو چیزی نیست. کائنات به تو عشقی بی نهایت خواهد بخشید، عشق تو را با پاسخی بی نهایت برخواهد گرداند. ولی این یک پاسخ responseاست. کائنات هرگز آغازکننده نیست؛ صبر می کند. و این زیباست که صبر می کند؛ وگرنه تمام زیبایی عشق ازبین می رفت.
ولی این سوال برمی خیزد، ربطی با ذهن شما دارد. ذهن انسان چنین عمل می کند: همیشه می پرسد، “آیا دیگری مرا دوست دارد؟” زن، همسر می پرسد، “آیا شوهرم مرا دوست دارد؟” مرد همیشه می پرسد، “آیا زنم، همسرم مرا دوست دارد؟” فرزندان به این فکر می کنند: “آیا پدر مرا دوست دارد؟ آیا مادر مرا دوست دارد؟” و والدین به این فکر می کنند که آیا فرزندان آنان را دوست دارند. شما همیشه در مورد دیگری سوال می کنید. یک سوال اشتباه می پرسی. در جهتی اشتباه حرکت می کنی. به دیوار برخورد خواهی کرد: دری نخواهی یافت. احساس آزردگی خواهی کرد، زیرا با دیوار برخورد خواهی کرد. خود همان شروع اشتباه است. باید همیشه بپرسی، “آیا زنم را دوست دارم؟”، “آیا شوهرم را دوست دارم؟”، “آیا فرزندانم را دوست دارم؟” ” آیا پدرم را دوست دارم؟”، “آیا مادرم را دوست دارم؟” ولی همیشه از خودت شروع کن __ آیا تو عشق می ورزی؟
و این است آن راز: اگر عاشق باشی، ناگهان می دانی که همه عاشق تو هستند. اگر عاشق زنت باشی، او تو را دوست خواهد داشت؛ اگر شوهر را دوست داشته باشی، او تو را دوست خواهد داشت.، اگر فرزندانت را دوست داشته باشی، آنان تو را دوست خواهند داشت. شخصی که از دل خودش عشق بورزد از همه جا پاسخ دریافت می کند. عشق هرگز نمی تواند بی ثمر باشد. شکوفا خواهد شد.
ولی باید درست شروع کنی: در مسیر درست، وگرنه همه این سوال را دارند، “آیا دیگری مرا دوست دارد؟” و آن دیگری نیز همین سوال را دارد. آنوقت هیچکس عشق نمی ورزد، آنوقت عشق فقط یک افسانه می شود، آنوقت عشق از روی زمین ناپدید می گردد __ چنین که شده است. عشق ازبین رفته است، فقط در شعر شاعران وجود دارد __ افسانه ها و تخیلات و رویاها . هم اکنون واقعیت مطلقاٌ از عشق خالی است، زیرا با یک سوال خطا شروع کردی.
آن سوال را مانند یک بیماری ترک کن. آن را رها کن و از آن فرار کن و همیشه بپرس، “آیا من عشق می ورزم؟” و این یک کلید خواهد شد. با آن کلید می توانی هر دلی را باز کنی و با آن کلید، رفته رفته چنان هنرمندی می شوی که می توانی خود جهان هستی را با آن کلید بگشایی. آنوقت یک نیایش می شود. فقط اینطور بپرس، “آیا کائنات به تو دعا می کند؟” آنوقت به نظر احمقانه می آید: مسخره به نظر خواهد آمد: “آیا کائنات به تو نیایش می کند؟” آن را نخواهی پرسید؛ ولی نیایش چیزی نیست جز والاترین شکوفایی عشق.
تو به کائنات نیایش می کنی و آنوقت از همه جا نهرهای عشق را می یابی که به سمت تو جریان دارند. احساس ارضاشدن می کنی. کائنات خیلی دارد که به تو بدهد، ولی برای آن، تو باید باز باشی. و آن بازبودن فقط وقتی ممکن است که تو عشق بورزی: آنوقت باز می شوی. وگرنه بسته باقی خواهی ماند. و حتی کائنات نیز در برابر بسته بودن تو ناتوان است.

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

…اشو: عشق را فقط مي توان بخشید


……………. زندگي را سرشار از عشق كنيد. ولي خواهيد گفت، “ما هميشه عشق مي ورزيم.”
و من به شما مي گويم كه شما به ندرت عشق مي ورزيد.
شايد اشتياق عشق را داشته باشيد، ولي بين او دو تفاوتي بس عظيم وجود دارد.
عشق ورزيدن و نياز به عشق داشتن دوچيز كاملاً متفاوت هستند.
بيشتر ما در تمام زندگي همچون كودكاني باقي مي مانيم، زيرا همه دنبال عشق هستند.
عشق ورزيدن چيزي بسيار اسرارآميز است و اشتياق عشق را داشتن چيزي بسيار بچه گانه.
كودكان خردسال عشق مي خواهند، وقتي مادر به آنان عشق مي دهد، رشد مي كنند. آنان همچنين از ديگران نيز عشق مي خواهند و خانواده به آنان عشق مي دهد. سپس وقتي بزرگ شدند، اگر شوهر باشند، از زنانشان عشق مي خواهند و اگر زن باشند، از شوهرانشان عشق مي خواهند.
و هركس كه خواهان عشق باشد در رنج است، زيرا عشق چيزي نيست كه بتوان آن را خواست.
عشق را فقط مي توان داد. در خواستن عشق، تضميني وجود ندارد كه بتواني آن را به دست آوري.
و اگر آن شخصي كه از او تقاضاي عشق داري، او نيز از تو انتظار عشق را داشته باشد، مشكل ايجاد خواهد شد.
مانند ملاقات دو گدا است كه باهم و از هم، گدايي مي كنند.
در تمام دنيا زنان و شوهران مشكلات ازدواج را دارند و تنها دليل آن اين است كه هردو از هم توقع عشق دارند، ولي قادر به دادن عشق نيستند.
قدري در اين مورد فكر كن __ نياز پيوسته تو براي عشق.
مي خواهي كسي دوستت داشته باشد و اگر عاشقت باشد، احساس خوبي داري. ولي آنچه كه نمي داني اين است كه ديگري فقط به اين دليل دوستت دارد كه مي خواهد تو عاشق او باشي. درست مانند اين است كه كسي براي صيد ماهي طعمه بگذارد:
او طمعه را براي خوراك دادن به ماهي پرتاب نمي كند، براي صيد ماهي پرتاب مي كند.
او نمي خواهد آن خوراك را به ماهي بدهد، او فقط براي اين چنين مي كند كه آن ماهي را صيد كند.
تمام افرادي كه در اطرافتان مي بينيد كه عاشق هستند فقط طعمه مي اندازند تا عشق به دست آورند.
براي مدتي طعمه را مي اندازند، تا وقتي كه آن ديگري شروع كند به اين احساس كه امكان گرفتن عشق از اين شخص وجود دارد. آنگاه او نيز قدري عشق نشان خواهد داد تا زماني كه به اين نتيجه برسند كه هردو گدا هستند!
آنان اشتباهي اساسي مرتكب شده اند: هريك مي پنداشته كه ديگري پادشاه است.
و به زمان خودش هريك تشخيص مي دهد كه هيچ عشقي از ديگري دريافت نمي كند، آنگاه اصطكاك شروع مي شود.
براي همين است كه زندگي زناشويي به نظر جهنم مي آيد، زيرا همه ي شما خواهان عشق هستيد،
ولي نمي دانيد چگونه عشق بدهيد. اين اساس تمام دعوا هاست. تا زماني كه چيزي كه من مي گويم اتفاق نيفتد، رابطه ي بين زن و شوهر هرگز هماهنگ نخواهد شد، مهم نيست كه چقدر آن را تنظيم كنيد و چه نوع ازدواجي داشته باشيد و مهم نيست كه قوانين اجتماعي چه بگويند.
تنها راه بهتر ساختن رابطه اين است كه درك كنيد عشق چيزي دادني است و نمي توان آن را درخواست كرد.
عشق را فقط مي توان داد. هرآنچه كه دريافت مي كني تنها يك بركت است، پاداش عشق ورزي نيست.
عشق را فقط بايد داد و هرآنچه كه دريافت مي كني فقط يك بركت است، يك پاداش نيست.
و حتي اگر هيچ چيز دريافت نكني، هميشه خوشحال هستي كه قادر به دادن عشق بوده اي.
اگر زن و شوهر به جاي درخواست عشق شروع كنند به دادن عشق، زندگي مي تواند برايشان بهشت شود.
و دنيا چنان اسرارآميز است كه اگر آنان از خواستن عشق دست بردارند و بيشتر عشق بدهند، عشق بيشتري دريافت خواهند كرد و اين راز را تجربه خواهد كرد. و هرچه بيشتر عشق بورزند، كمتر درگير سكس مي شوند…………..

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

چون علم دانشي بدون عشق است هميشه در خدمت مرگ قرار دارد، نه در خدمت زندگي

اوشوي عزيز، در غرب مردم بسياري مشغول آفرينش علم يا فن آوري اشراق هستند.
يقين است كه نياز و جود دارد، ولي شما اين امكان را چگونه مي بينيد؟
آيا بدون رسيدن به حالت اشراق، اين مشغوليتي غيرمسئولانه است؟
آيا روش آريكا Arica رويكردي معتبر است؟

نخستين واساسي ترين نكته اي كه بايد به ياد داشت اين است كه اشراق هرگز نمي تواند فن آوري technology داشته باشد. طبيعت آن چنين است كه غير ممكن است. ولي غرب شيفته ي فن آوري است، بنابراين هرچه كه به چنگ غرب بيفتد، آن را به فن آوري تنزل مي دهد. فن آوري يك وسواس شده است. براي دنياي بيرون، علم رويكردي معتبر است، ولي ناقص است‘ تنها رويكرد نيست بلكه فقط يكي از رويكردهاست. شعر همانقدر معتبر است كه علم هست. علم، دانش بدون عشق است و خطرش در همين است.
چون علم دانشي بدون عشق است هميشه در خدمت مرگ قرار دارد، نه در خدمت زندگي.
بنابراين، تمام پيشرفت هاي علمي، انسان را به سوي يك خودكشي جهاني پيش مي برد. روزي وقتي كه انسان خودكشي كرد __ جنگ جهاني سوم ___ سوسك ها خواهند پنداشت، “براي بقا يافتن، ما مناسب ترين هستيم.” يك داروين، يك سوسك/داروين اثبات خواهد كرد، “ما مناسب ترين هستيم، زيرا كه بقا يافته ايم.” __ اصل بقاي شايسته ترين گونه!
انسان دست به خودكشي زده است، خودش را نابود كرده است.
دانش بدون عشق خطرناك است، زيرا خود ريشه اش مسموم است.
عشق تعادل را نگه مي دارد، هرگز به دانش اجازه نمي دهد زياد پيشروي كند، بنابراين هرگز مخرب نمي شود. علم، دانش بدون عشق است ___ خطرش در همين است.
يكي از روش هاي معتبر است: شيئ ، ماده را مي توان بدون عشق شناخت، نيازي به عشق ندارد. ولي زندگي فقط ماده نيست، زندگي سرشار از چيزي بسيار ماورايي است. آن چيز ماورايي است كه كسر است. و آنگاه علم، رفته رفته و خودكار به فن آوري تبديل مي شود. و چيزي مكانيكي مي شود. بيشتر وسيله اي مي شود براي بهره كشي از طبيعت و دستكاري كردن طبيعت. علم از همان آغاز در اين فكر بوده كه چگونه طبيعت را فتح كند. اين فكري احمقانه است.
ما از طبيعت جدا نيستيم، چگونه مي توانيم آن را فتح كنيم؟ ما طبيعت هستيم، پس چه كسي مي خواهد چه كسي را فتح كند؟ ___ مسخره است. با اين حماقت، علم بسيار ويرانگر گشته است: تمام طبيعت ازبين رفته است، جو زمين مسموم شده است: هوا، آب، درياها همه چيز آلوده شده است. تمام هماهنگي طبيعت درحال نابودي است، محيط زيست انسان پيوسته در حال نابودشدن است.
لطفاً به ياد داشته باشيد __ كافي است، بيشتر از كافي است!
علم را متوجه درون نكنيد. اگر كاربرد روش علمي براي طبيعت بيروني چنين فاجعه آور بوده، براي طبيعت درون بيشتر فاجعه آفرين خواهد بود__ زيرا به سمت امور ظريف تر حركت مي كني. حتي براي طبيعت بيروني نيز به نوعي متفاوت از دانش نياز است، دانشي كه در عشق ريشه داشته باشد. ولي براي دروني ترين هسته ي وجود، براي آن ظريف ترين و آن ماورايي، ابداً به دانش نيازي نيست. به معصوميت نياز است، معصوميتي همراه با عشق ___ آنگاه درون را خواهي شناخت ، آنگاه وجود داخلي خودت را خواهي شناخت.
ولي غرب شيفته ي فن آوري است. به نظر مي آيد كه فن آوري درمورد طبيعت موفق گشته است: “ما قوي تر شده ايم.” ما قوي تر نشده ايم! تمام اين فكر فقط يك دروغ است: ما قوي تر نشده ايم. ما هر روز ناتوان تر مي شويم، زيرا منابع طبيعي در حال تمام شدن هستند. دير يا زود زمين تهي خواهد شد، چيزي در آن نخواهد روييد. ما قوي تر نمي شويم، ما هر روز ضعيف تر و ضعيف تر و ضعيف تر مي شويم. ما در بستر مرگ قرار گرفته ايم.
شيوه اي كه انسان با طبيعت رفتار مي كند، بشريت بيش از پنجاه سال ديگر ___ شصت سال و يا نهايتاً صد سال، كه چيزي نيست ___ دوام نخواهد داشت. اگر جنگ جهاني سوم واقع نشود، آنگاه ما مرتكب يك خودكشي آهسته مي شويم.
ظرف يكصد سال بشريت ازبين خواهد رفت، حتي اثري از آن باقي نخواهد ماند. و انسان نخستين موجودي نيست كه محو خواهد شد: حيوانات بسيار ديگري ، حيواناتي بسيار قوي از روي زمين محو شده اند. آن ها روي زمين مي گشتند، حاكم زمين بودند، بزرگتر از فيل بودند. آن ها ديگر در هيچ كجا يافت نمي شوند. آن ها فكر مي كرده اند كه خيلي قوي شده اند: آن ها قوي هيكل بودند، با انرژي عظيم. ولي زمين نتوانسته بود براي آن ها خوراك فراهم كند.
آن ها بزرگ و بزرگتر و بزرگتر شدند، ولي لحظه اي فرارسيد كه ديگر زمين نمي توانست براي آن ها خوراك فراهم كند __ آن ها مجبور شدند كه بميرند.
براي انسان نيز چنين روي مي دهد: او مي پندارد كه قوي و قوي تر مي شود. انسان مي تواند به كره ي ماه برسد…. ولي او زمين را نابود مي كند. او تمامي امكان زندگي در آينده را ازبين برده است. بشريت به آهستگي درحال محو شدن است.
لطفاً فن آوري خود را متوجه درون نكنيد: به اندازه ي كافي خسارت زده ايد! اشراق نمي تواند به سطح فن آوري تنزل يابد.
پس نخستين نكته: سفر دروني، سفري معصومانه است، به دانش ربطي ندارد، يقيناً به علم مربوط نيست و مطلقاً با فن آوري نسبتي ندارد. بيشتر به عشق، معصوميت و به سكوت تعلق دارد. مراقبه در واقع يك تكنيك نيست.
چون شما چيزي جز تكنيك را درك نمي كنيد، من عبارت “تكنيك” را به كار مي برم. وگرنه، مراقبه ابداً يك تكنيك نيست. مراقبه چيزي نيست كه انجامش بدهي. مراقبه حالتي است كه دست مي دهد، درست مانند عشق. مراقبه چيزي است كه مي تواني در آن باشي، ولي نمي تواني انجامش بدهي. با انجام دادن، متوقف مي شود.
بي عملي non-doingچگونه مي تواند فن آوري داشته باشد؟ فن آوري در مورد عمل كردن مصداق دارد: بايد عملي انجام دهي. مراقبه كاري نيست كه انجامش بدهي. مراقبه وجود دارد، تنها زماني كه انجام دهنده رفته است و تو كاملاً آسوده هستي و هيچ كاري نمي كني، در يك رهاشدگي و استراحت عميق….. مراقبه در اينجا وجود دارد. آنگاه مراقبه شكوفا مي گردد.
مراقبه يعني شكوفايي وجود تو. ربطي به شدن becoming ندارد.
مراقبه يك دستاورد نيست، يك بهترشدن نيست، بلكه فقط بودن آن چيزي است كه پيشاپيش هستي. چه تكنيكي مورد نياز است؟ مردم احمق هستند، براي همين است كه بايد در مورد تكنيك سخن گفت! اگر درك كني، نيازي به هيچ چيز نيست.
فقط كافي است كه ساكت باشي و فقط خودت باشي و در هيچ جهتي حركت نكني، ابداً حركت نكني و آنگاه بركت را خواهي ديد، مراقبه را خواهي شناخت. وقتي كه اين مراقبه چنان جريان خودانگيخته اي شود كه حتي نيازي نداشته باشي در گوشه اي در حالتي خاص بنشيني، وقتي كه نيازي نداشته باشي براي آن به گوشه اي خلوت در خانه بروي كه كسي مزاحمت نباشد، وقتي كه اين مراقبه در بازار نيز در تو وجود داشته باشد، در حال حرف زدن، راه رفتن، كاركردن و غذاخوردن نيز در تو وجود داشته باشد، وقتي كه هميشه در وجودت باشد و حتي در حال خوابيدن نيز در تو وجود داشته باشد__ آن را احساس مي كني و مانند نفس كشيدن يا تپش قلبت شده باشد ___ اين چيزي است كه كبير آن را ساهاج سامادي يا سرور خودانگيخته مي خواند.
اين به تكنيك نيازي ندارد، فقط به خودانگيختگي نياز دارد، فقط به طبيعي بودن نياز دارد، فقط به ساده بودن نياز دارد.
بنابراين به شما مي گويم: خوشا به حال جاهلان، زيرا كه ملكوت الهي از آن ايشان است.
معصوم و نادان شويد. دانش آلوده باقي نمانيد.
ولي در غرب چنين روي مي دهد: اينك آنان مي كوشند كه ذهن را دستكاري كنند و مكانيسم هايي براي دستكاري كردن ذهن ايجاد مي كنند. اين از علم بسيار خطرناك تر خواهد بود. زيرا وقتي كه بداني ذهن انسان را چگونه دستكاري كني، او را به سطح يك دستگاه خودكار تنزل داده اي: اين چيزي است كه اتفاق خواهد افتاد. وقتي كه بداني انسان و ذهنش قابل دستكاري شدن هستند و مي توان آن را تماماً دستكاري كرد، آنگاه تمامي آزادي انسان و فرديت او ازبين خواهد رفت. آنگاه مي توان بدون اطلاع تو در سرت الكترود كار گذاشت و تو را از دهلي، از مسكو و از واشنگتن دستكاري كرد… از پايتخت. مي توان فقط با امواج راديويي تو را دستكاري كرد. مي توان به تمامي كشور فرمان داد و هيچكس نخواهد ديد كه اين فرمان از كجا آمده است ___ از درون خودت آمده است. يك الكترود وجود دارد و فقط از طريق امواج راديويي مي توان به تو دستور داد و تو اطاعت خواهي كرد. تمام آزادي انسان ازبين خواهد رفت.
مي توان هرلحظه تو را هيپنوتيزم كرد. مي توان هرلحظه روانت را به هر طريق گردش داد و تو باور خواهي كرد، بسيار واقعي خواهد نمود ___ و اين از درون خودت خواهد آمد.
آنگاه از دهلي، از مسكو، از واشنگتن، از لندن و از پايتخت ها….. نيازي به نگهداري نيروي پليس و نيروي قضايي نيست: اين ها بسيار پرهزينه و غيراقتصادي هستند. اين ها همچون گاري دستي هستند__ نيازي به اين ها نيست. فن آوري بهتري در دسترس است، نيازي نيست اين تعداد مردم را براي ايجاد و حفظ قانون نگه داشت، حتي نيازي به كشيش نيست تا به تو اخلاق و دين بياموزد. دستورات فقط از پايتخت صادر مي شوند: كه شما همگي خوشبخت هستيد ___ و همه احساس خوشبختي خواهند كرد‘ كه همگي شما راضي هستيد __ و همه احساس رضايت خواهند كرد. شايد در حال مرگ باشي، شايد از گرسنگي در حال تلف شدن باشي، ولي احساس رضايت خواهي كرد! شايد از درد و رنج در بستر مرگ قرار داشته باشي، ولي اگر تلقيني صادر شود كه تو خوشبخت هستي و مرگ وجود ندارد، باور خواهي كرد كه خوشبخت هستي و مرگي وجود ندارد! و اين از درون خودت خواهد آمد.
اين چيزي است كه دلگادو Delgado پيشنهاد مي كند كه روزي انجام دهد و او مي گويد، “آنگاه انسان خوشبخت خواهد بود و هيچكس بدبخت نخواهد بود.” __ ولي اين خوشبختي واقعي نخواهد بود.
سپس مكانيسم هايي وجود دارند كه با استفاده از تحريك الكتريكي مي توانند در ذهنت امواج آلفا ايجاد كنند. اين خطرناك است، زيرا به تو اجازه نخواهد داد كه واقعيت را ببيني. و اين امواج آلفا از بيرون خلق مي شوند، واقعي نخواهند بود، حقيقي نخواهند بود. و خداوند ناپديد خواهد شد، آنگاه نيازي به خداوند نخواهد بود. تو بدبخت نيستي، پس چرا به دنبال خوشبختي باشي؟ و تو جزم ها را باور خواهي داشت __ هرگونه جزمي كه وجود داشته باشد و سياست كارها و كشيشان تو از آن پيروي مي كنند ___ تو آن جزم ها را باور خواهي داشت، آن ها را به طور مطلق باور خواهي داشت __ ترديدي وجود نخواهد داشت.
شك كردن از ميان خواهد رفت. اين گامي بسيار خطرناك است.
مراقبه نبايد به سطح فن آوري تنزل يابد و اشراق را نمي توان تنزل داد. اشراق يعني هشياري، مشاهده گري. اشراق نه به بدن مربوط است و نه به ذهن، به ماورا تعلق دارد. بدن را مي توان با مكانيسم هايي دستكاري كرد، ذهن را نيز مي توان توسط روش هايي دستكاري كرد، ولي روح تو در فراسوي اين ها قرار دارد و با هيچ مكانيسمي نمي توان آن را دستكاري كرد.
پرسيده اي، ” در غرب مردم بسياري مشغول آفرينش علم يا فن آوري اشراق هستند”
اين ها مردمي جنايتكار هستند. مردمي خطرناك هستند، از آنان پرهيز كنيد. اين ها همان مردمي هستند كه دويست سال پيش فن آوري را ايجاد كردند. آنان طبيعت را نابود كردند و اينك به سمت آگاهي consciousness روي آورده اند. آنان اين را نيز ازبين خواهند برد.
اينك نهضتي در سراسر جهان براي حفاظت از محيط زيست طبيعي ايجاد شده است، براي حفظ “طبيعي بودن” طبيعت. ولي اين در واقع بسيار دير است. اينك هيچ كاري نمي توان كرد.
و به نظر مي رسد اين مردمي كه طرفدار محيط زيست شده اند، قدري خل هستند، گونه اي ديگر از “شاهدان يهوه” Jehova Witnesses__ متعصبيني كه مذبوحانه براي چيزي ناممكن مي جنگند. پيش از اينكه بلاي فن آوري به سمت آگاهي انسان روي آورد، آن را متوقف كنيد. آن را در نطفه متوقف كنيد.
و مي گويي، “… . يقين است كه نياز و جود دارد….” چنين نيست، مطمئناً چنين نيست. نيازي وجود ندارد. …. “… ولي شما اين امكان را چگونه مي بينيد؟” امكانش نيز وجود ندارد.
ولي انسان موجودي خطرناك است: هرچه چيزي ناممكن تر باشد، او بيشتر جذب آن مي شود و برايش چالش دارد. اين چيزي است كه ادموند هيلاري Edmond Hillary پس از رسيدن به قله ي اورست بيان كرد. كسي از او پرسيد، “اصلاً چرا چنين تلاشي كرديد؟ فايده اش چيست؟ چرا؟” ادموند هيلاري پاسخ داد” مجبور بودم، زيرا اورست در آنجا وجود داشت. چون وجود داشت مي بايست آن را فتح مي كردم. آن قله همچون يك چالش وجود داشت.” براي نفس انسان، هرچيز غيرقابل فتح يك چالش است. چون امكاني وجود ندارد، طبيعي است كه هرگز اتفاق نمي افتد. ولي خود همين ناممكن بودن، براي اين مردم ديوانه و شيفته كه مي خواهند هرچيزي را به تكنيك تنزل دهند، يك چالش مي شود. آنان قادر نيستند براي اشراق يك فن آوري خلق كنند. اين در واقعيت ابداً ممكن نيست. ولي آنان مي توانند يك فن آوري بيافرينند كه ذهن را دستكاري كند و حتي مردم را فريب بدهد و توهمي از اشراق ايجاد كند.
اين چيزي است كه با مواد مخدر روي داده است. مواد مخدر فن آوري اشراق شده اند. و مرشد مواد مخدر، جينزبرگGinsberg ، طوري سخن مي گويد كه گويي تمامي عرفاي دنيا يك چيز را گفته اند و سعي داشته اند به شما همان منظر و نگرشي را بدهند كه ال اس ديLSD يا سايلوسيبين psilocybin يا ماري وانا marijuanaبه شما مي دهد.
اين بي معني است! هيچ موادمخدري نمي تواند اشراق را به تو بدهد، ولي مواد مخدر مي توانند توهمي از اشراق را بيافرينند.
“… آيا بدون رسيدن به حالت اشراق، اين مشغوليتي غيرمسئولانه است؟”
فقط كساني كه اشراق را نشناخته اند مي توانند چنين كوششي بكنند. آنان كه اشراق را شناخته اند حتي نمي توانند به فكر اين امكان بيفتند. و اين غيرمسئولانه است.
“… آيا روش آريكا Arica رويكردي معتبر است؟”
روش آريكا يك فن آوري است، تكنيك است، دانش بدون عشق است __ بنابراين خطر وجود دارد. مردم را به آدم آهني تبديل مي كند.
هميشه به ياد داشته باش: هدف، آزادي است، موكشا‘ رهايي مطلق هدف است. مي تواني مردم را به آدم هاي آهني تبديل كني: آنان كمتر در رنج خواهند بود. درواقع، اگر يك آدم آهني كامل باشي، چگونه مي تواني رنج ببري؟ يك ماشين هرگز رنجور نيست ___ البته هرگز خوشحال هم نيست، ولي هيچگاه در رنج نيست.
روش آريكا يا هر روش ديگري كه بدون عشق باشد، خطرناك است. و بارديگر تميزدادن آن بسيار دشوار است زيرا همين روش را مي توان با عشق استفاده كرد. و آنگاه بامعني خواهد بود و همين روش را مي توان بدون عشق انجام داد و آنگاه خطرناك خواهد شد. و اين بسيار مشكل است كه از بيرون ببيني كه آيا اين روش با عشق انجام مي گيرد و يا بدون عشق.
روش آريكا از مكاتب مختلف گزيده شده است: صوفي، گرجيف، تبتي، هندي و ژاپني. يك ملغمه است. تكنيك هايي را از تمام دنيا انتخاب كرده اند. نخست اينكه آن ها از مكاتب مختلف برگزيده شده اند، هماهنگي در آن وجود ندارد، مركزيت ندارد.
مثل چيزي است كه روي هم انباشته شده باشد ___ مانند يك جمع نامتجانس از مردم است، نه يك خانواده ___ زيرا كه تكنيك ها از مكاتب متفاوت مي آيند.
يك تكنيك صوفي بايد هم با تكنيك ذن تفاوت داشته باشد. هردو عمل مي كنند، هردو كار مي كنند، ولي در نظام هاي خودشان كار مي كنند، نمي توانند در نظام ديگري كار كنند. مثل اين است كه قطعه اي از يك اتوموبيل را برداري و بخواهي آن را به اتومبيل ديگري با مدلي متفاوت نصب كني. كار نمي كند و تعجب خواهي كرد: “چرا كار نمي كند؟”
در اتومبيل اول كار مي كرد، زيرا هماهنگي وجود داشت، براي آن اتومبيل ساخته شده بود.
يك روش ذن در فلسفه ي ذن كار مي كند، يك روش صوفي در فلسفه ي تصوف كار مي كند و يك روش تبتي در نظام عرفاني بودايي كار مي كند. يك روش يوگا در نظام پاتانجلي كار مي كند. نمي تواني فقط اين روش ها را از هر كجا جمع كني. مثل اين است كه بخواهي با قطعاتي از يك رولزرويس و چند قطعه از يك لينكلن و چند قطعه از يك كاديلاك و چند قطعه از يك فيات، يك اتومبيل جديد درست كني. اتومبيلت خطرناك خواهد بود. اول اينكه به هيچ كجا نخواهد رفت ___ و تو خوش اقبال هستي كه حركت نخواهد كرد. اگر حركت كند تو بيشتر بداقبال خواهي بود. آريكا ملغمه اي از مكاتب مختلف است. آريكا بسيار طمعكار است و مركزيتي در آن وجود ندارد. يك اركستر نيست، سروصدايي بازاري است.
نخستين نكته: اگر زياد با اين روش كار كني، به مركز خودت نخواهي رسيد. تجارب بسياري در پيرامون خواهي داشت، ولي هرگز به مركز وجودت دست نخواهي يافت. و تمام تجارب تو از يك خانواده نخواهد بود، بلكه تكه پاره خواهد بود. و اين خطرناك است، مي تواني به تكه هاي مختلف تقسيم شوي.
دوم: عشقي وجود ندارد، زيرا مركزي وجود ندارد __ و عشق فقط از مركز برمي خيزد. اين مجموعه از روش هاي مختلف بي روح است، روحي در آن وجود ندارد. بنابراين مي تواني در روش ها بسياربسيار كارآمد شوي، و بااين وجود خواهي ديد كه قلبت جريان ندارد. كارآمد خواهي شد ولي مسرور نخواهي گشت. شايد كمتر رنجور بشوي، تنش كمتري داشته باشي، شايد قادر شوي بيشتر خودت را كنترل كني، شايد نفسي قوي تر پيدا كني، ولي روح نخواهي داشت.
تمامي روش ها وقتي معتبر هستند كه در فضاي خودشان به كار گرفته شوند. ولي آريكا هنوز هيچ فلسفه اي ندارد، هماهنگي در آن نيست. و روش ايجاد هماهنگي اين نيست، راهش درست متضاد اين است.
درواقع، بوديسم وقتي زاده شد كه بودا به اشراق رسيد. نخست مركز آمد و سپس او شروع كرد به ايجاد روش خودش: روشي كه به مردمي كه به اشراق نرسيده اند كمك كند تا به آن مركزي برسند كه او رسيده است. نخست مركز آمد و سپس پيرامون.
در مورد جلال الدين رومي نيز همينطور بود: او نخست خودش به اشراق رسيد. و وقتي به اشراق رسيد به سماع پرداخت __ ولي سماع او براي رسيدن به اشراق نبود، او هرگز قبلاً در اين مورد چيزي نمي دانست. او فقط سماع را بسيار دوست داشت و احساس آرامش بسيار مي كرد. اين يك تصادف بود. وقتي كه سماع مي كرد به اشراق رسيد وقتي كه به اشراق رسيد شروع كرد به اين فكر كه چگونه به مردم كمك كند __ اول مركز آمد. سپس روش هاي تصوف را شروع كرد. همينطور هم با پاتانجلي اتفاق افتاد.
ولي آريكا كاملاً فرق دارد. هيچ موجود به اشراق رسيده اي در مركز وجود ندارد، البته شخصي بسيار زرنگ هست كه روش هاي مختلف را از منابع متفاوت و جهت ها و سنت هاي مختلف گردآوري كرده است __ ولي مركزي در آن وجود ندارد. اين فقط پيرامون است. بنابراين مردمي كه اين روش را انتخاب مي كنند دير يا زود احساس مي كنند كه گير كرده اند. شما را تا حد مشخصي جلو مي برد، ولي ناگهان خواهيد ديد كه رشدي وجود نخواهد داشت. و همچون كوير خشك خواهيد شد…. زيرا تا زماني كه عشق جاري نباشد، گل ها نخواهند روييد، درختان رشد نخواهند كرد و نهرها جاري نخواهند شد
شكوفايي غايي هميشه با عشق وجود دارد.

تكنولوژي درون: از توهم تا واقعيتاز كتاب طريق عشقThe Path of Love اوشو

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم