Monthly Archives: April 2007

Life WITHOUT internet / TeachEasyQASH555 =”آسان آموز پ س م ت 5555″ زندگی بدون اینترنت

<!–[if supportFields]> DATE @ “dd/MM/yyyy” <![endif]–>14/04/2007<!–[if supportFields]><![endif]–> / <!–[if supportFields]> TIME @ “HH:mm” <![endif]–>09:53<!–[if supportFields]><![endif]–> was just thinking about it. For myself, I see it somehow ‘impossible’! Life in vegetative or animal stage and even human-life, only as ‘surviving’ maybe, but life, as I am living it now, becomes definitely disturbed and impossible to continue. These day I am having ‘connection’ problem. The phone line was ‘down’ for 16 hours, 2 days ago; even since then, the speed is so low sometimes that I have to shut everything down and start ‘connect’ing again, or go to sleep in hopelessness! No complain again, for those who are not patient enough and ‘read’ this as complaint. It is actually an introduction to the good news of GRATITUDE to our Beloved Baba, who made such facilities available in a remote primitive underdeveloped Indian Village in the heart of Maharashtra, His ‘warrior’ State among others in His Bharata.

Use this time to announce the good news of the wondrous Xoops’ installation on my server. Thanks to Sina, who did it from Belgium last week.
He is a multilingual Persian ‘REALBOY’, as he calls himself, and 17 years young,
a true blessing arriving just on time to help me utilize this amazing tool
for communication and instruction.

Yesterday, when I saw the NEW TeachEasyQASH555, on screen (although empty from content, yet!) I was happy to see a VERY old ‘dream’ coming true. The ‘idea’ of it was conceived during my student years at SUNYAB, where I took ‘independent study’ courses in Instructional Media Dept., where Instructional Design was a part of the deal and my FAVOURITE subject. Skilled volunteers, technical and non-technical, are needed to construct and develop this TeachEasyQASH555.

The site is interactive and instructional in ‘nature’ and the emphasis is on PRACTICAL applications of Ontology in daily life.

Offering various local and internet services, from health food…. To Emotional Consultation,
is another feature of the site.

Soon more good news will be announced.

Thanks to Meher Baba

At His Service, in His Meherabad

Mohsen

زندگی بدون اینترنت / آسان آموز پ س م ت 5555

<!–[if supportFields]> DATE @ “dd/MM/yyyy” <![endif]–>‏14/04/2007<!–[if supportFields]><![endif]–> / <!–[if supportFields]> TIME @ “HH:mm” <![endif]–>‏10:04<!–[if supportFields]><![endif]–> سلام. الان داشتم به همین فکر می کردم.

برای بنده که به نوعی “ناممکن” است! زندگی در سطح نباتی و حیوانی و حتی در سطح انسانی در حد “گذران عمر” شاید میسر باشد، ولی زندگی، به این صورت که الان من در اینجا زندگیش می کنم قطعاٌ دچار اختلال گشته و ادامه اش ناممکن می شود. این روزها دچار اختلال در اتصال نت شده ام و پریرزو خط تلفن از عصر تا فردا صبحش قطع بود که مجبور شدم به اداره ی تلفن بروم و گزارش دهم و ده دقیقه بعدش وصل شد. ولی حتی وقتی هم که وصل است گاهی سرعت چنان پایین می افتد که قابل استفاده نیست و آنوقت مجبورم

بنشینم و آنقدر کلید “وصل” را بزنم، که یا متصل شوم و یا اینکه راه نمی دهد و از ناامیدی می روم و می خوابم! برای آنان که عجول هستند و شاید فکر کنند این یک شکایت است، بهتر است عرض کنم که چنین نیست و در واقع مقدمه ای است برای بیان شکرگذاری و سپاس خودم از مهربابای عزیزمان که برکت استفاده از چنین تکنولوژی پیشرفته ای را (خط پهن/ دی اس ال) در این روستای دورافتاده در قلب ایالت ماهاراشترا در هندوستانش فراهم آورده است.

موقع را مغتنم می شمارم و خبر خوش نصب برنامه ی شگفت انگیز “زوپس” (فارسی و انگلیسی) را در فضایی که بزودی آدرسش اعلام می شود اعلام می کنم. یک فضای شاد و آموزشی برای زندگی و عشق و سرور….دیروز وقتی بلوک “آسان آموز پ س م ت 5555” را می ساختم و وقتی آنرا درسایت نگاه کردم (هرچند فعلا خالی از محتوا است!) احساس خیلی خوبی داشتم که چگونه یک “رویای قدیم” بعد از32 سال توانسته به روی صفحه بیاید. فکر چنین نظام آموزشی که بتواند 5 پرسش های اساسی انسان را در5 موضوع محتلف، برای 5 گروه سنی مختلف و در 5 توان اساسی انسانی به زبان ساده آموزش دهد متعلق به سال های 1974( و بعد از آن) است که در دانشگاه ایالتی نیویورک در بافلو درس می خواندم. برای گرفتن لیسانس در “رسانه های دوسویه”، درس هایی در دانشکده ی “برنامه ریزی تعلیم و تربیت و رسانه های آموزشی” داشتم که در آن “طراحی آموزشی” محبوب ترین موضوع درسی ام بود.

امیدوارم با یاری سایر عزیزان و اعضای محترم سایت این بخش هم بزودی فعال شود.

برای ساخت و تدوین پایگاه اطلاعاتی مربوطه نیاز به داوطلبان ماهر داریم.

منتظر خبرهای خوب آتی باشید. دوستدار شما: محسن/ مهراباد خدا

Leave a comment

Filed under FactScience, MohsenKhatami, MyServices, Ontology, Psychology, نوشته هایم

April Dhuni in Meherabad=مراسم آتش این ماه در مهرآباد

Peace. jay baba…. Yesterday the Dhuni was GOOD. Went to arti first and then walked down to the road side, where the FIRE is.Seeing Heather and Erico was lovely and we talked a bit from the Railway to the road. They must feel much satisfaction, seeing the results of their devotion and hard work for Beloved Baba during these years.
سلام. مراسم آتش دیروز خیلی خوب و جالب بود. قبل از آن برای زیارت رفتم بالای تپه و بعد از مراسم نیایش، با خوانندگان هندی مقداری دف نواختم. پیاده آمدم به سمت جاده و همزمان، هدر و اریکو را دیدم که موتورشان را نزدیک خط آهن پارک کردند و تا رسیدن به آتش دونی کمی با هم صحبت کردیم و شکرگزاری و شادیم را از بودن در اینجا با زبان بی زبانی (بردن دست ها به بالا) بیان کردم. این دو باید خیلی بیشتر از ما حال کنند از دیدن رشد این محل و در واقع ثمره دهی تلاش های مخلصانه شان برای آباد کردن مهرآباد. .

The Music was good and the Artis, as well. .6 Iranias were there (Excluding M’dkht, who does not like Persian(s)(Men. women language….)!

Persian Arti was performed by us and at the end MeherBaba/ MeherBaba Tune was fast and thrilling! .Some new faces and good old ones were there. There were about 150-200 people and more than one could expect for this month.
بادانی مهرآباد تا حد زیادی مرهون تلاش های این دو عزیز است؛ البته با همکاری سایر عزیزان پیشتاز

در حدود 200 نفر آمده بودند و بادرنظرگرفتن فصل گرما جالب بود دیدن این تعداد از چهره های قدیم و جدید. بدون مهردخت شش نفر ایرانی بودیم (چون ایشان از ایرانی بودن خودش و بقیه زیاد خوشش نمیاد و با ایرانی ها هم انگلیسی حرف میزنه، ایشون را جزو آمار نیاوردم!) در انتهای دعاها دعای مخصوص ایرانی آلوبا را خواندیم و در انتها هم با یک ریتم تند و شش و هشت نام نامی مهربابا/مهربابا بود که به آسمان رفته بود و همگی خوششان آمد از این شور و حال. Jay Baba

Leave a comment

Filed under 'MeherBaba-lovers', MeherBaba, MyWritings, NewsOfTheMagicHill

To The Lotus Feet of Iranian Women!!

سلام بر همگی عزیزان/ متن زیر را ساعتی پیش برای یک گروه در ارکت نوشتم به نام “پای زن ایرانی”/ در شرط خودم برای عضویت / 20 مارچ/ هم مطلبی برایشان نوشته بودم به این مضموم:
شرط عضویت در این گروه
سلام/ فقط و فقط به یک شرط عضو این گروه شدم و هستم که “پای زن ایرانی” را نماد انرژی زن ایرانی بدانیم و نه فقط یک جسم = بدون روح! مرد ایرانی هنوز خیلی باید راه بیاید تا قدر زن را بداند و او را همچون مرشد و راهنمای خودش بپذیرد./ پس با این پیش شرط که”پا” فقط جسم نیست و یک انرژی والا و هوشمند الهی در آن جاری است، من احترام و عشق خود را به این نماد زن ایرانی (یک موجودواقعی و الهی) تقدیم می کنم و عضو این گروه می شوم و میتوانم برای اعضای محترم از ترجمه های خودم از اوشو در مورد انرژی زن بفرستم = شاید مردان ایرانی را مفید افتد در شناخت خودشان و انرژی زن. سال نو مبارک شاد باشی

امروز دیدم تعداد اعضا بالا رفته خیلی ولی مطلب اساسی چیز نداشتم یا ندیدم در این گروه: پس متن زیر را نوشتم. تقئیم به پاهای نیلوفرین زنان ایرانی که تربیت کننده ی مرد ایرانی هستند (بعنوان مادر و سپس همسر) و اگر خواهران عزیز هر “بی تربیتی” از این مرد ایرانی می بینند، لطفا به حساب “بدآموزی” های آنان نزد مادرانشان (و البته پدارنشان که آنان هم در دامان مادران و زنان تربیت شده اند!!) بگذارید! و ببخشید!

So What? خوب که چی؟
سلام…. می بینم که تعداد اعضا بیشتر شده ولی جز آگهی های تبلیغاتی چیزی در سایت نیست. پس این پاهای نیلوفرین زن ایرانی چی شد؟ عکسش که پای مرد ایرانی است! نماد و محتوا چی؟
در هند رسم است که کوچکتر و شاگرد برای ادای احترام پای بزرگتر و استاد را لمس می کند. ولی اگر شما بخواهید پای یک زن هندی را لمس کنید خیلی دچار اظطراب می شود. چرا؟
چرا پا؟

برای اینکه در فرهنگ هند پا به معنی پایین و پست است/ ولی پای کسی که “آن” ی دارد و احترامش لازم است (انسان به خدا رسیده) فرق دارد و بهش می گویند “پاهای نیلوفرین” به معنی گلی که ریشه در لجن دارد و ساقه در آب و خودش در هوا است و پاک.
من فکر کردم منظور شما از “پای زن ایرانی” این بوده و برای همین عضو شدم تا اگر مردان ایرانی بخواهند بدانند که جنس زن چقدر از آن جلوتر و کارآمدتر و هوشمند تر است، بتوانم خدمتی کنم.

خواندن کتاب های اوشو توصیه می شود و اگر به فارسی خواستید می توانید با من تماس بگیرید.
بزودی لینک سایت جدید خود را می فرستم تا عزیزان از آن طریق بتوانند با این مبحث بیشتر آشنا شوند.
شاد باشیم
هووووووووووووووووووو

Leave a comment

Filed under Feminism, MyWritings, نوشته هایم, اشو ...

7 reasons not to mess with children.! هفت لطیفه در مورد خرد کودکان

Jay Baba, this email just came from Iran.
In these ‘pre-war’ days, could be a bit useful to be happy.

A little girl was talking to her teacher about whales.

The teacher said it was physically impossible for a whale to

swallow a human because even though it was a very large mammal its throat was very small.

The little girl stated that Jonah was swallowed by a whale.

Irritated, the teacher reiterated that a whale could not swallow a human;
it was physically impossible.

The little girl said, “When I get to heaven I will ask Jonah”.

The teacher asked, “What if Jonah went to hell?”

The little girl replied, “Then you ask him “.

A Kindergarten teacher was observing her classroom of children while they were drawing.
She would occasionally walk around to see each child’s work.

As she got to one little girl who was working diligently, she asked what the drawing was.

The girl replied, “I’m drawing God.”

The teacher paused and said, “But no one knows what God looks like.”

Without missing a beat, or looking up from her drawing, the girl replied,

“They will, in a minute.”

A Sunday school teacher was discussing the Ten Commandments with her five and six year olds.

After explaining the commandment to “honour” thy Father and thy Mother,
she asked, “Is there a commandment that teaches us how to treat our brothers and sisters?”

Without missing a beat one little boy (the oldest of a family) answered,
“Thou shall not kill.”

One day a little girl was sitting and watching her mother do the dishes at the kitchen sink. She suddenly noticed that her mother had several strands of white hair
sticking out in contrast on her brunette head.

She looked at her mother and inquisitively asked, “Why are some of your hairs white, Mom?”

Her mother replied, “Well, every time that you do something wrong
and make me cry or unhappy, one of my hairs turns white.”

The little girl thought about this revelation for a while and

then said, “Momma, how come ALL of grandma’s hairs!”

The children had all been photographed, and the teacher was

trying to persuade them each to buy a copy of the group picture.

“Just think how nice it will be to look at it when you are all grown up and say,
‘There’s Jennifer, she’s a lawyer,’ or ‘That’s Michael, he’s a doctor.’

A small voice at the back of the room rang out,
“And there’s the teacher, she’s dead.”

A teacher was giving a lesson on the circulation of the blood.

Trying to make the matter clearer, she said, “Now, class, if I stood on my head,
the blood, as you know, would run into it, and I would turn red in the face.”

“Yes,” the class said.

“Then why is it that while I am standing upright in the ordinary position
the blood doesn’t run into my feet?”

A little fellow shouted, “Cause your feet ain’t empty.”

The children were lined up in the cafeteria of a Catholic elementary school for lunch.
At the head of the table was a large pile of apples.
The nun made a note, and posted on the apple tray:

“Take only ONE. God is watching.”

Moving further along the lunch line,
at the other end of the table was a large pile of chocolate chip cookies.

A child had written a note, “Take all you want. God is watching the apples.”

It doesn’t matter how many people you send this to, just

remember if it made you laugh, your friends will laugh too.

Leave a comment

Filed under Humor, Psychology

Wedding Invitation Cards for Baba

Jay baba, while sitting on the left stone a young Indian brother came with 2 different size fancy wedding invitation cards and put them over Baba’s tomb. i thought he wants Baba to bless them only. The bride came after him and they paid respect and left, without taking the cards back. After a while, when leaving, saw the couple again as they were sitting on the big shed area. Sister Suzi already put the cards in the closet. Asked the brother if the cards were for Baba and stay there? He said ‘yes, we invite Him for blessing in our wedding’! Then in a joking way i said, ‘do you think Baba needs a card to be present in your wedding?’ He said very seriously and wisely, ‘Baba may need not but it is OUR DUTY to invite properly’…… That was very cool in that hot sunny Sunday!

Another loving news was/is that brother Graig was there too, sitting quietly under the big shed. You NEVER KNOW whom you’r going to meet up The Hill…….

Leave a comment

Filed under 'MeherBaba-lovers', MagicHill, MeherBaba, MyWritings, NewsOfTheMagicHill, Psychology