Tag Archives: Phsychology

شعر واقعی…. فرصت عصیانگری و…. و… از اشو

تقدیم به دانشجویان، شاعران، هنرمندان، عارفان، مردمان معمولی = انسان های شریف و نجیب و صلح دوست، و حتی به سیاستبازهای سیه چهره و بی شعور، و حتی نظامیان خشن و بی رحم!
در مورد شعر واقعی + تسلیم شدن واقعی به جهان هستی + خودآگاه/ناخودآگاه + عصیانگری اصیل + …. از سخنان راستین شاعر ذوالقرنین = اشو .
آخرش و وسطش= بهتر از اولش!

اشوی عزیز، چندی پیش، وقتی که شب در خواب بودم، رویایی دیدم که در یک جلسه ی سخنرانی بودم. صبح آن شب هیچ چیزی را از آنچه که گفته بودید به یاد نداشتم، بجز این عبارت” “تسلیم شدن شعر است.” از آن زمان در شگفت بوده ام که شعر چه ربطی به تسلیم دارد و برعکس؛ و چگونه شعر می تواند مانند عشق، نیایش و مراقبه، یک طریقت باشد؟

دوا ریچاDeva Richa ، شعر همه چیز را دربر دارد: عشق را دربر دارد، نیایش را
دربر دارد، مراقبه را دربردارد و بسیار بیشتر را. هرآنچه که الهی است، هرآنچه که زیباست،
هرآنچه که بتواند تو را به فراسو ببرد، در شعر وجود دارد.

شعر فقط شعر نیست: شعرمذهب اصلی و ضروری essential religion است. شعر یعنی حالتی از بودش، که در آن ذهن دیگر بین تو و جهان هستی تداخل نکند __ مستقیم، بدون فاصله؛ جایی که بین تو و جهان هستی اتصال و ارتباطی وجود دارد؛ جایی که تو بعنوان یک ماهیت جداگانه ازبین رفته ای و آن تمامیت the whole، شروع کرده به سخن گفتن، توسط تو، شروع کرده به رقصیدن توسط تو، جایی که تو یک نی توخالی شده ای hollow bamboo و آن تمامیت، تو را به یک فلوت تبدیل کرده است.

شعر نزول کل است در جزء، اقیانوسی که در قطره ناپدید می شود. شعر یک معجزه است.
و وقتی از شعر سخن می گویم انگشتانم شکسپیرها و کالیداس هاkalidases را نشانه
نرفته اند؛ آنان نیمه- شاعران partial poetsهستند. بله، آنان لحظاتی از شعر را شناخته اند، ولی آنان شاعر نیستند. آنان زمانی که دروازه های ناشناخته برایشان بازبوده، لمحاتی را
داشته اند، آنان دسترسی مختصری به ژرف ترین منابع حیات داشته اند، ولی آن لحظات فقط هدیه ای خالص از سوی ناشناخته بوده است. آنان هیچ نمی دانسته اند که چگونه به آن منابع برسند، آنان از چگونگی دستیابی آن تمامیت به خودشان چیزی نمی دانستند. تقریبا حالتی از ناخودآگاهی بوده. در رویا رخ داده، درست همانطور که در رویا می بینند.
آن ها رویا بوده اند.

تمامی به اصطلاح شعرای بزرگ دنیا، نقاشان بزرگ، موسیقی دان ها و مجسمه سازهای بزرگ همگی خوابدیدهdreamers بوده اند. آری آنان لحظاتی در رویاهایشان داشته اند، چیزی رسوخ کرده است، در اینجا و آنجا، اشعه هایی از نور قادر بوده از مانع رویا عبور کند؛ و حتی همان یک اشعه ی نور کافی بوده تا یک شکسپیر و یا یک کالیداس را خلق کند.
ولی این چیزی نیست که من به آن اشاره دارم.

وقتی می گویم شعر، منظورم آن چیزی است که از وجود بوداها جاری بود. شعر واقعی این است. بودا یک خوابدیده نیست، این مردمان اگر هر چیزی باشند، مردمانی بیدارawakened people هستند. رویاها ازمیان رفته اند، بخار شده اند. اینک دیگر چنان نیست که حقیقت بطورناخودآگاه بر آنان وارد شود و تسخیرشان کند و آنان را خالی و مصرف شده و خسته رها سازد….. شاعر معمولی فقط جهش می کندhops : برای لحظه ای از زمین کنده می شود، ولی فقط برای لحظه ای، و بازهم دوباره روی زمین برگشته است.

بودا بال دارد __ جهش نمی کند. او می داند چگونه به دورترین ستاره برود. او راه رفتن به سوی ناشناخته را می داند، او کلیدی دارد که در رمزهای هستی را می گشاید. او یک مرشد است. و آنگاه چیزی از وجودش جاری می گردد که مال خودش نیست. او فقط یک واسطهmedium است: او تسخیر شده است. و آنگاه، هرچه که او بگوید شعر است، یا حتی اگر ساکت هم باشد، سکوت او شعر است. سکوت او موسیقی بزرگی در خودش دارد؛ او،
چه صحبت کند و چه خاموش باشد، مهم نیست. وقتی صحبت کند، شعر می گوید؛
وقتی صحبت نکند، شعر باقی می ماند. او توسط شعر احاطه شده است، او در شعر راه
می رود، او در شعر می خوابد؛ شعر خود روح اوست، اساس و جوهر وجودش است.

این شعر چگونه اتفاق می افتد؟ این شعر در تسلیم رخ می دهد، وقتی رخ می دهد که آن جزء شهامت کافی گرد می آورد تا تسلیم کل شود، زمانی که قطره ی شبنم به اقیانوس می لغزد و اقیانوس می گردد.

تسلیم وضعیتی متضادنماparadoxical است: از یک سو، تو ازبین می روی؛ از سوی دیگر برای نخستین بار در شکوه بی نهایت خویش ظاهر می گردی، در شکوه چندین وجهی خود. آری قطره از میان رفته است، و برای همیشه رفته است؛ راهی برای بازیافت آن نیست
و نمی توانی باردیگر آن را طلب کنی. شبنم بعنوان یک قطره از میان رفته است، ولی درواقع، شبنم اقیانوش شده است، اقیانوس گونهoceanic گشته است. هنوز وجود دارد،
نه دیگر بعنوان یک ماهیت مشخص و محدود، بلکه همچون چیزی بی نهایت، بی انتها و بدون حد و مرز.

معنی اسطوره ی ققنوس phoenixهمین است. او می میرد، کاملاٌ می سوزد، به خاکستر تبدیل می شود، و آنگاه ناگهان از خاکسترها دوباره زاده می شود __رستاخیز. ققنوس نمایانگر مسیح است: مصلوب شدن و رستاخیز یافتن. ققنوس نمایانگر بودا است: مرگ بعنوان نفس؛
و زایشی تازه بعنوان کسی که ابداٌ نفس ندارد. ققنوس نمایانگر تمام کسانی است که شناخته اند: شناختن یعنی ققنوس بودن. چنان که هستی بمیر، تا بتوانی آن که واقعاٌ هستی بشوی! در تمامی نااصیل بودن هایت، ساختگی بودن هایت و جدا بودنت از جهان هستی بمیر.

ما به این باور ادامه می دهیم که جدا هستیم. نیستیم، حتی نه برای یک لحظه. بر خلاف باوری که داری، با تمامیت یکی هستی. ولی باورهایت می تواند برایت تولید کابوس کند: باید که کابوس تولید کند. باور این که “من جدا هستم”، یعنی تولید ترس کردن.

اگر از کل جدا باشی، هرگز نمی توانی از ترس خلاص بشوی، زیرا که تمامیت چنان وسیع است و تو چنان کوچک و خرد هستی، چنان ریزه atomic هستی، که باید پیوسته با کل بجنگی تا تو را جذب خودش نکند. باید همیشه گوش به زنگ باشی، در حالت دفاعی باشی، تا اقیانوس تو را به سادگی به درون خودش نکشد. باید از خودت در پشت دیوار ها و دیوارها و دیوارها محافظت کنی. تمام این تلاش ها چیزی جز ترس نیست. و آنگاه پیوسته مراقب هستی که مرگ به تو نزدیک می شود و مرگ این جدایی تو را نابود خواهد کرد. تمام عملکرد مرگ همین است: مرگ یعنی که آن کل، جزء را دوباره طلب کرده است. و تو می ترسی که مرگ بیاید و تو خواهی مرد. چگونه عمر طولانی داشته باشیم؟ چگونه به نوعی فناناپذیری برسیم؟
انسان راه های متفاوتی را آزمایش کرده است. داشتن فرزندان یکی از این راه ها است: این اشتیاق عظیم برای داشتن فرزند به همین دلیل است. ریشه ی این خواست برای داشتن فرزند، ابداٌ ربطی به خود فرزندان ندارد، ربطی به مرگ دارد.

تو می دانی که برای همیشه اینجا نخواهی بود؛ هرچقدر هم که کوشش کنی، شکست خواهی خورد، تو این را می دانی، زیرا میلیون ها نفر شکست خورده اند و هیچکس موفق نشده است. این یک امید واهی است. پس راه های دیگری پیدا کن: یکی از ساده ترین راه ها،
باستانی ترین آن، داشتن فرزندان است: تو اینجا نخواهی بود، ولی چیزی از تو، ذره ای از تو، سلولی از تو، به زیستن ادامه خواهد داد.
این یک راه جایگزینvicarious برای جاودانه شدن است.

اینک علم روش های پیچیده تری را ابداع کرده است___ زیرافرزند تو شاید کمی شبیه به تو باشد، و یا ممکن است ابداٌ شبیه تو نباشد و فقط قدری شبیه به تو باشد؛ الزامی نیست که دقیقاٌ شبیه به تو باشد. و اینک دانشمندان روش هایی را یافته اند که می توانند تو را تکرار کنند. برخی از سلول های تو را حفظ می کنند، و وقتی که تو مردی، فرد جدیدی می تواند از آن سلول ها خلق شود. و آن وجود تکراری، دقیقاٌ شبیه به تو خواهد بود، حتی دوقلوها هم به این شباهت نیستند. اگر با موجود تکراری duplicateخودت ملاقات کنی تعجب خواهی کرد: او دقیقاٌ شبیه به خودت است، مطلقا مانند خودت است.

اینک آنان می گویند برای ایمن تر بودن، وقتی که تو هستی، یک انسان تکراری می تواند از تو تولید شود، و می توان این موجود را درسرمای شدید قرار داد، تا اگر سانحه ای رخ بدهد، اگر در یک حادثه ی رانندگی بمیری، می توانی بی درنگ او را جایگزین کنی. همسرت هرگز قادر نیست تفاوت را احساس کند، فرزندانت هرگز نخواهند دانست که این پدر جدید، فقط یک تقلید است، زیرا او دقیقاٌ مانند تو خواهد بود.

انسان ها راه های دیگر را نیز آزموده اند، بسیار پیچیده تر از این یکی. کتاب بنویس، تابلو نقاشی کن، سمفونی های عظیم بساز: تو خواهی رفت، ولی آن موسیقی باقی خواهد ماند،
تو خواهی رفت، ولی امضای تو بر آن کتاب ها خواهد ماند؛ تو خواهی رفت ولی مجسمه ای که ساختی باقی خواهد بود. این، مردم را به یاد تو می اندازد، تو در خاطرات آنان بقا خواهی داشت. تو قادر نخواهی بود روی این زمین راه بروی، ولی می توانی در خاطرات مردم گردش کنی. بهتر از هیچ چیز است. مشهور بشو، راهی به کتاب های تاریخ پیدا کن __ البته این ها فقط در پاورقی خواهد بود، ولی چیزی هست بهتر از هیچ.

انسان در طول اعصار تلاش کرده است تا به نوعی به جاودانگی دست پیدا کند. ترس از مرگ بسیار است: تمام زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد.

لحظه ای که مفهوم جدابودن را رها کنی، ترس از مرگ ناپدید می شود. برای همین است که من این موقعیت تسلیم را متناقض نما می خوانم. تو به اختیار خودت می میری و آنگاه ابداٌ
نمی توانی بمیری، زیرا کل هرگز نمی میرد، فقط اجزا هستند که جایگزین می شوند. ولی اگر تو با کل یکی شوی، برای همیشه زنده خواهی بود، به ورای مرگ و زندگی رفته ای.

این است جستار نیروانا، اشراق، موکشا، ملکوت الهی __ موقعیت بی مرگی. ولی شرطی که باید برآورده شود بسیار ترسناک است. شرط این است: نخست تو باید بعنوان یک ماهیت جداگانه بمیری. تسلیم یعنی همین: مردن بعنوان یک ماهیت جداگانه، مردن بعنوان یک نفس و منیت. و درواقع این چیزی نیست که نگرانش باشی، زیرا تو جدا نیستی، این فقط یک باور است. بنابراین فقط آن باور می میرد. این تنها یک ایده و یک مفهوم و فکر است.

مانند این است که تو در تاریکی شب طنابی دیده باشی، واین فکر آمده که این یک مار است و تو با هراس زیادی از آن مار فرار می کنی: لرزان و عرق ریزان. و آنگاه شخصی می آید و به تو می گوید، “نگران نباش، من آن را در روز دیده ام و خوب می دانم که این فقط یک طناب است. اگر باور نداری، ای هی پاسسیکوIhi Passiko ، با من بیا و ببین! به تو نشان خواهم داد که این یک طناب است.”

و این کاری است که بودا ها در طول اعصار انجام داده اند: “ای هی پاسسیکو: با من بیا و ببین!” آنان طناب را در دست می گیرند و به شما نشان می دهند که این فقط یک طناب است، مار از اول وجود نداشته است. تمام ترس ها ازبین می رود، شروع می کنی به خندیدن. شروع می کنی به خودت خندیدن، که چقدر احمق بوده ای. از چیزی می ترسیدی که از اول وجود نداشته است! ولی چه وجود داشته و چه نداشته، آن چند قطره عرق که ریخته ای واقعی بوده: آن ترس، آن لرزه ها، قلبی که تندتر می زده، فشار خون __ تمام این چیزها واقعی بوده است.
این را به یاد داشته باشید: چیزهای غیرواقعی می توانند موجب چیزهای واقعی بشوند. اگر فکر کنی که آن ها واقعی هستند، برای تو بعنوان واقعیت عمل می کنند __ فقط برای تو. یک رویاست، ولی می تواند در تو تاثیر بگذارد، می تواند تمام زندگیت را متاثر کند، تمامی روش زندگیت را.

نفسego وجود خارجی ندارد. لحظه ای که قدری هشیار، آگاه و گوش به زنگ بشوی، نفس را ابداٌ پیدا نخواهی کرد. این همان طناب است که تو اشتباهی مار می دانستی اش. مار را در هیچ کجا نمی توانی پیدا کنی.
مرگ وجود ندارد، مرگ چیزی غیرواقعی است: با ایجاد جدایی، تو آن را خلق می کنی. تسلیم شدن یعنی مفهوم جدایی را انداختن: مرگ بطور خودکار ازبین می رود، ترس در جایی یافت نمی شود، و تمامی مزه ات از زندگی تغییر خواهد کرد. آنگاه هر لحظه بسیار پاک و صاف است، یک پاکی سرشار از سرور و شادمانی. آنگاه هر لحظه ابدیت است. و اینگونه زیستن یعنی شعر؛ لحظه-به-لحظه زندگی کردن بدون نفس یعنی شعر. زندگی بدون نفس یک رحمت است، موسیقی است” زندگی بدون نفس یعنی زندگی کردن، واقعاٌ زیستن. من چنین زندگی کردنی را شعر می خوانم: شعر یعنی زندگی کسی که تسلیم جهان هستی است.

وبه یاد داشته باش، بگذار دوباره تکرار کنم: وقتی تسلیم جهان هستی می شوی، چیزی واقعی را تسلیم نمی کنی. فقط یک مفهوم خطا را تسلیم می کنی، تنها یک وهم و خیال را تسلیم
می کنی، سراب و غیرواقعی را تسلیم می کنی. چیزی را تسلیم می کنی که از اول نداشته ای. و با تسلیم کردن آنچه را که نداشته ای، به چیزی خواهی رسید که داشته ای.

و دانستن اینکه، “من در وطن قرار دارم، من همیشه بوده ام و همیشه خواهم بود،” لحظه ی بزرگی از آسودگی است. با دانستن اینکه، “من یک خارجی نیستم، من یک غریبه نیستم، من ریشه کن شده نیستم، ” و اینکه، “من به این جهان هستی تعلق دارم و جهان هستی به من تعلق دارد،” همه چیز آرام و ساکت و ساکن می شود. این سکون و آرامش، تسلیم شدن است.

واژه ی تسلیم کردن surrenderیک فکر بسیار بسیار اشتباه را به شما می دهد، گویی که چیزی را از دست می دهید. شما هیچ چیز را از دست نمی دهید، فقط یک رویا را رها
می کنید، فقط چیزی را تسلیم می کنید که قراردادی است و جامعه در شما بوجود آورده است.

نفس مورد نیاز است، در جامعه عملکردی مشخص دارد. حتی وقتی که فرد تسلیم خداوند است، فرد از واژه ی “من” استفاده می کند __ ولی اینک چیزی کاربردیutilitarian است، چیزی وجودینexistential نیست. او می داند که وجود ندارد: او از این واژه استفاده
می کند، زیرا استفاده نکردن از آن برای دیگران بی جهت تولید دردسر خواهد کرد، ارتباطات را غیرممکن خواهد کرد. هم اینک هم ناممکن هست! ارتباط با مردم دشوارتر خواهد شد.
پس “من” فقط یک وسیله ی قراردادی است. اگر بدانی که “من” فقط یک ابزار است، قراردادی، کاربردی، مفید، ولی نه یک چیز وجودین؛ آنگاه هرگز برایت مشکل ساز نخواهد بود.

ریچا، رویای تو به تو لمحه ای بخشیده است، رویاهایت به تو اجازه داده اند تا چیزی را ببینی، چیزی که مجاز نبودی در بیداری ببینی. گاهی چنین می شود. ذهن خودآگاه بیشتر نفسانی است؛ روشن است: خودآگاه هرگز وارد ناخودآگاه نمی شود. جامعه فقط می تواند خودآگاه را آموزش بدهد؛ جامعه قادر نیست ناخودآگاه را تعلیم دهد، دست کم نه هنوز __ آنان سخت
می کوشند!

بخصوص در روسیه شوروی آنان سخت تلاش دارند تا ناخودآگاه را تعلیم دهند. و متاسفانه آنان موفق می شوند. آنان به هنگام خواب به مردم آموزش می دهند. وقتی در خواب هستی، خودآگاه دیگر عمل نمی کند، ضمیرناخودآگاه فعالیت می کند. به ویژه در روسیه، آنان
آزمایش های بزرگی در مورد آموزش در حالت خواب انجام داده اند،: این می تواند انجام شود، دارند انجامش می دهند.

این یکی از بزرگترین خطراتی است که نسل های آینده باید با آن روبه رو شوند. اگر سیاستبازها وسایلی در اختیار داشته باشند تا بتوانند به مردم در حالت خواب آموزش بدهند، آنگاه هیچ امکانی برای عصیانگری وجود نخواهد داشت.

وقتی که فرد در خواب است، می توانید از او یک کمونیست، کاتولیک، هندو، بودیست، مسیحی و محمدی بسازید، و چون این در ناخودآگاه رخ داده، او مطلقا قادرنخواهد بود که به ورای آن برود. او قادر نخواهد بود از آن خلاص بشود، زیرا ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از خودآگاه است. خودآگاه فقط نوک کوه یخی است: یک دهم از ذهن شما خودآگاه است و نه دهم آن ناخودآگاه است. اگر سیاست بازها بتوانند به ناخودآگاه دست پیدا کنند، آنگاه بشریت محکوم به فنا است. آنگاه به کودکان در خواب آموزش خواهند داد. حتی خواب هم متعلق به خودت و خصوصی نخواهد بود، حتی خواب هم چیزی شخصی نخواهد بود، به حکومت تعلق دارد.
تو حتی قادر نخواهی بود که رویاهای خصوصی داشته باشی: حکومت تصمیم می گیرد که چه خوابی می توانی ببینی __ زیرا شاید رویایی ضد-حکومتی داشته باشی و حکومت نمی تواند این را تاب آورد. رویاهایت می تواند دستکاری شود، ناخودآگاه تو می تواند مورد دستکاری قرار بگیرد، ولی خوشبختانه این هنوز اتفاق نیفتاده است.

شاید شما آخرین نسلی باشید که امکان عصیانگری دارد. و اگر شما عصیان نکنید، شاید دیگر فرصتی وجود نداشته باشد: بشریت می تواند به وجودی مانند آدم آهنیrobot like existence تنزل یابد. پس تا وقتی که فرصت هست عصیان کنید! فکر نمی کنم زمان زیادی باقی مانده باشد، شاید تا پایان همین قرن ( آن زمان، قرن بیستم م.)، در همین بیست یا بیست و پنج سال. اگر بشریت بتواند در این بیست و پنج سال عصیان کند، این آخرین فرصت است؛ وگرنه، مردم کاملا ناتوان خواهند شد، ناخودآگاه بر آنان مسلط خواهد شد. تا این زمان، جامعه قادر بوده که به آسانی خودآگاه شما را آلوده کند __ توسط تعلیم و تربیت رسمی، توسط کلیسا، توسط تبلیغات __ ولی فقط ضمیرخودآگاه شما را؛ ناخودآگاه شما هنوز آزاد است.

بیشتر چنین اتفاق می افتد که وقتی در خواب عمیق به سر می بری، به حقیقت نزدیک تری. بسیار عجیب است، نباید چنین باشد، باید در وقت بیداری به حقیقت نزدیک تر باشی. ولی بیداری شما دیگر به خودتان تعلق ندارد: یک هندو است، یک مسیحی است، یک محمدی است، دیگر متعلق به تو نیست؛ جامعه پیشاپیش در شما رسوخ کرده است، آن را مختل ساخته است، نابودش کرده است. ولی ناخودآگاه هنوز متعلق به تو هست.

برای همین بوده که روانکاو ها به رویاهای شما علاقمند شده اند، زیرا شما در رویاها
صادق تر هستید. در رویا ها کمتر کاذب هستید، در رویاها تمام سانسور های جامعه
ازبین می رود. در رویا چیزها را همانطور که هستند می خوانید، چیزها را آنطور که هستند می بینید، خودتان را آنطور که هستید می بینید. لحظه ای که بیدار شوید، شروع به تظاهر کردن می کنید. بیدار بودن شما یک وانمود کردن و یک تظاهر طولانی و ادامه دار است.

برای همین است که خوابیدن چنین آسوده کننده است، زیرا پیوسته حفاظت کردن و گفتن چیزهایی که باید گفته شوند، و انجام کارهایی که جامعه انجام آن ها را ضروری ساخته،
خسته کننده است، بسیار خسته کننده. انسان برای خلاص شدن از تمام این ها و دوباره
طبیعی شدن و فراموش کردن جامعه و رهایی از کابوس و جهنمی که جامعه ساخته،
نیاز دارد که روزانه هشت ساعت بخوابد.

هرچه بیشتر آگاه و هشیار بشوی، هرچه بیشتر از قید جامعه و چنگال های آن آزاد بشوی، آنگاه فقط بدن نیاز به خوابیدن خواهد داشت و حتی در خواب هم یک جریان پیوسته از آگاهی وجود خواهد داشت. ذهنت به خواب نیازی نخواهد داشت، نیاز جبری و جوهری برای خوابیدن ذهن وجود ندارد، این یک الزام ساختگی است.

وقتی که ذهنت روشن، آزاد است و مقید نیست، نیاز کمتر و کمتری داری که ذهنت بخوابد.
و آنگاه معجزه ای رخ خواهد داد: اگر بتوانی وقتی که در خواب هستی هشیار بمانی، برای نخستین بار خواهی دانست که از بدن جدا هستی. بدن خفته است و تو بیدار هستی: چگونه ممکن هردو مانند هم باشید، چگونه شما دو می توانید یکی باشید؟ تفاوت را خواهی دید، تفاوتی بس بزرگ است.

بدن به زمین تعلق دارد، تو به آسمان تعلق داری. بدن به ماده تعلق دارد، تو به خدا تعلق داری. بدن زمخت است، تو چنین نیستی. بدن محدودیت دارد، زاده شده و خواهد مرد: تو هرگز زاده نشده ای و هرگز نخواهی مرد. این تجربه ات می شود، نه یک باور.

باورbelief ، ترس-مدارfear-oriented است. تو دوست داری که باور کنی که تو نامیرا هستی، ولی باور فقط یک باور است، چیزی غیراصیل است، از بیرون نقاشی شده است. تجربه چیزی کاملاٌ متفاوت است، از دورنت می جوشد، مال خودت است. و زمانی که چیزی را دانستی، هیچ چیز نخواهد توانست شناخت تو را به لرزه اندازد، هیچ چیز نمی تواند شناخت تو را نابود کند. شاید تمام دنیا برعلیه آن باشد، ولی تو می دانی که جدا هستی. شاید تمام دنیا باور داشته باشد که روح وجود ندارد، ولی تو خواهی دانست که وجود دارد. شاید تمام دنیا بگوید که خدا وجود ندارد، ولی تو لبخند خواهی زد __ زیرا خود تجربه ی آن، تایید کننده است، گواه آن خودش است.

ریچا، شاید رویای تو بسیار بااهمیت باشد. آنچه که تو در خودآگاهی خودت اجازه نداده ای،
در ضمیر رویابین dreaming consciousness تو سربرآورده است. اشعه ای از نور وارد شده است.

در غرب، قبل از فروید، حالت بیداری تنها ضمیری بود که شناخته شده بود؛ در شرق اینگونه نبوده __ حتی پس از فروید، باوجودی که ضمیر رویابین بعنوان چیزی ارزشمند پذیرفته شده، هنوز یک چیز اتفاق نیفتاده است: خواب بدون رویا هنوز مورد توجه قرار نگرفته است.
در شرق این چنین نیست. شرق همیشه آگاهی بیداری را سطحی ترین حالت دانسته است، آگاهی رویابین را بسیار ژرف تر و بااهمیت تر دانسته و آگاهی در خوابsleeping consciousness را حتی عمیق تر از این دانسته و حتی بااهمیت تر از آگاهی رویابین. غرب هنوز نیازمند یک فروید دیگر است تا خواب را بعنوان مهم ترین بخش آگاهی معرفی کند.

ولی شرق هنوز چیزی بیشتر می داند: نقطه ای وجود دارد: چهارمین مرحله ی آگاهیturya توریا نام دارد، این مرحله فقط یعنی “چهارم” the fourth، نام دیگری ندارد. توریا یعنی چهارمین: وقتی که بیدار هستی، رویا و خواب همگی ازبین رفته اند، فرد فقط یک مشاهده گر است. نمی توانی آن را بیداری بخوانی، زیرا این شاهد witness هرگز نمی خوابد؛
نمی توانی آن را رویادیدن بخوانی، زیرا برای این شاهد هیچ رویایی ظاهر نمی شود؛
نمی توانی آن را خواب بخوانی، زیرا این شاهد هرگز نمی خوابد. این آگاهی جاودانه است. این همان بودی چیتای Bodhi chita آتیشا است، این معرفت مسیح است، این همان بوداسرشتیbuddhahood است، اشراق.

پس همیشه مراقب و محتاط باش. از رویاهای خودت بیشتر مراقبت کن تا از حالت بیداری،
و همچنبن از حالت خواب بدون رویای خودت بیشتر مراقبت کن تا از حالت رویای خودت.
و به یاد بیاور که باید دنبال حالت چهارم بگردی، زیرا فقط چهارمین، نهایت و غایت است.
با چهارمین به وطن رسیده ای. اینک جایی برای رفتن وجود ندارد.

ریچا، می گویی تمام رویاها را ازیاد برده ای و فقط یک جمله به یاد داری، “شعر تسلیم است”. این عصاره ی تعلیمات من است. اصلی ترین نکته در پیام من به دنیا این است که شعر تسلیم شدن است__ و برعکس، تسلیم شدن شعر است.

من دوست می دارم که سانیاس هایم، تمام سانیاس هایم خلاق باشند __شعرا، موسیقی دان ها، نقاش ها، مجسمه سازان و غیره. در گذشته، سالکین تمامی مذاهب، زندگی غیرخلاقی
داشته اند. آنان برای خلاق نبودن مورد احترام قرار داشتند و به سبب همین عدم خلاقیت، چیزی زیبا به این دنیا اضافه نکرده اند. آنان باری گران بوده اند: آنان چیزی از بهشت
به روی زمین نیاورده اند. درواقع، آنان ویرانگر بوده اند __ زیرا تو یا سازنده هستی و یا که باید ویرانگر باشی. نمی توانی خنثی بمانی: یا باید زندگی را با تمام خوشی هایش تایید کنی،
یا شروع می کنی به سرزنش کردن زندگی.

گذشته ی انسان یک کابوس بس طولانی از رویکردها و نگرش های مخرب و نفی کننده ی زندگی بوده است. من به شما تایید زندگیlife affirmation را آموزش می دهم! من احترام گذاشتن به زندگی را آموزش می دهم. من ترک دنیا را نه ، بلکه لذت بردن از زندگی را آموزش می دهم. شاعر بشوید! و وقتی می گویم شاعر بشوید، منظورم این نیست که همگی شما شکسپیر بشوید و یا میلتون یا تنیسون. اگر من با شکسپیر و میلتون و تنیسون ملاقت کنم، آن وقت به آنان هم می گویم شاعر بشوید __ زیرا آنان فقط در مورد شعر رویا می بینند.
شعر واقعی در حالت چهارم معرفت رخ می دهد. تمامی به اصطلاح شاعران بزرگ فقط رویابین بوده اند؛ آنان در قید حالت دوم معرفت بوده اند. نثر در قید حالت اول است __ معرفت بیداری و شعر در قید حالت دوم است.

آن شعر که من از آن سخن می گویم فقط در حالت چهارم آگاهی ممکن است. زمانی که تماماٌ آگاه شده ای، روشن. زمانی که ذهن دیگر وجود ندارد. آن وقت هرکاری که انجام بدهی شعر خواهد بود، هرکاری بکنی موسیقی خواهد بود. و حتی اگر کاری هم نکنی، شعر تو را احاطه می کند، رایحه ی تو خواهد بود. خود حضورت تو شعر خواهد بود.

ریچا، می پرسی، ” از آن زمان در شگفت بوده ام که شعر چه ربطی به تسلیم دارد و برعکس، و چگونه شعر می تواند مانند عشق، نیایش و مراقبه یک طریقت باشد؟”

عشق یک راه است، نیایش راه دیگر است، مراقبه یک راه است، زیرا این ها راه هایی بسوی شعر هستند. هرآنچه که تو را به خداوند هدایت کند حتماٌ تو را به شعر هدایت کند. انسان الهی نمی تواند چیزی جز یک شاعر باشد. او ترانه ای خواهد خواند، البته نه از خودش: او ترانه ی خداوند را خواهد خواند. او به سکوت خداوند کلام می بخشد، او برای تمامی هستی یک دهان خواهد بود.

من به شما مراقبه می آموزم، نیایش، عشق، زیرا تمامی این شما را به مرکز می برند.
و مرکز، شعر است. این ها همگی راه هایی به سوی شعر هستند. حل کردن خود در شعر یعنی حل شدن در خداوند ___ و البته که این بدون تسلیم ممکن نیست. اگر تو خیلی باقی مانده باشی، خداوند نمی تواند اتفاق بیفتد. تو باید غایب باشی تا که او در تو یک حضور شود.
بمیر، تا بتوانی باشی.
کتاب خرد
فصل چهارم
آخرین فرصت برای عصیانگری

Advertisements

2 Comments

Filed under Attitude, Education, Ego, Mediatation, MyTranslations, Osho, Poetry, Psychology, اشو ..., ترجمه هایم

Ego is the basic problem

“Ego is the basic problem, the most basic. And unless you solve it, nothing is solved. Unless ego is disappears, the ultimate cannot penetrate you.
The ego is like a closed door. The guest is standing outside; the guest has been knocking, but the door is closed. Not only is the door closed, but the ego goes on interpreting. It says: there is nobody outside, no guest has come, nobody has knocked, just a strong wind is knocking at the door. It goes on interpreting from the inside without looking at the fact. And the door remains closed. By interpretations, even the possibilities of its opening becomes less and less. And the moment comes when you are completely closed in your own ego. Then all sensitivity is lost. Then you are not an opening, and you cannot have a meeting with existence. Then you are almost dead, the ego becomes your grave.
This is the most basic problem. If you solve it, everything is solved. There is no need to seek God. There is no need to seek truth. If the ego is not there, suddenly everything is found, if the ego is not there, you simply come to know that truth has always been around you, without and within. It was the ego which wouldn’t allow you to see it. It was the ego that was closing your eyes and your being. So the first thing to be understood is what this ego is.
A child is born, a child is born without any knowledge, any consciousness of his own self. And when a child is born, the first thing he becomes aware of is not himself. The first thing he becomes aware of is the other. It is natural, because the eyes open outwards; the hand touch others, the ears listen to others, the tongue open outwards, that is what birth means. Birth means coming into this world, the world of outside.
So when a child is born he is born into this world. He opens his eyes, sees others. ‘Other’ means the ‘thou’. He becomes aware of the mother first. Then, by and by, h becomes aware of his own body. That too is the other, that too belongs to the world. He is hungry and he feels the body; his need is satisfied, he forgets the body. This is how a child grows. First he becomes aware of you, thou, the other, and then by and by, in contrast to you, thou, he becomes aware of himself. This awareness is a reflected awareness. He is not aware of who he is. He is simply aware of the mother and what she thinks about him. If she smiles, if she appreciates the child, if she says. “You are beautiful,” if she hugs and kisses him, the child feels good about himself.
Now an ego is born. Through appreciation, love, care, he feels he is good, he feels he is valuable, he feels he has some significance. A center is born, but this center is a reflected center, it is not his real being. He does not know who he is, he simply knows what others think about him. And this is the ego: the reflection __ what others think. If nobody thinks that he is of any use, nobody appreciates him, nobody smiles, then too an ego is born __ an ill ego: sad, rejected, like a wound, feeling inferior, worthless. This too is the ego. This too is a reflection. First the mother __ and the mother means the world in the beginning __ then others will join the mother, and the world goes on growing. And the more the world grows, the more complex the ego becomes, because many others’ opinions are reflected.
The ego is an accumulated phenomenon, a by-product of living with others. If a child lives totally alone he will never come to grow an ego. But that is not going to help, he will remain like an animal. That does not mean that he will come to know the real self, no. the real can be known only through the false, so ego is a must. One has to pass through it. It is a discipline, the real can be known only through the illusion. You cannot know the truth directly: first you have to know that which is not true. First you have to encounter the untrue. Through that encounter you become capable of knowing the truth. If you know the false as the false, truth will dawn upon you.
Ego is a need; it is a social need, it is a social by-product. ‘Society’ means all that is around you __ not you, but all that is around you, all, minus you, is the society, and everybody reflects. You will go to school and the teacher will reflect who you are. You will be in friendship with other children and they will reflect who you are. By and by, everybody is adding to your ego, and everybody is trying to modify it is such a way that you don’t become a problem to the society.
They are not concerned with you, they are concerned with the society. Society is concerned with itself, and that’s how it should be. They are not concerned that you should become a self-knower; they are concerned that you should become an efficient part in the mechanism of the society. You should fit into the pattern, so they are trying to give you and ego that fits with the society. They teach you morality: morality means giving you an ego which will fit with the society. If you are immoral you will always be a misfit somewhere or other.
That’s why we put criminals in the prisons __ not that they have done something wrong, not that by putting them in prisons we are going to improve them, no. they simply don’t fit. They are troublemakers, they have certain types of egos of which the society doesn’t approve. If the society approves, everything is good.
One man kills somebody, he is a murderer, and the same man in wartime kills thousands __ he becomes a great hero. The society is not bothered by a murder, but the murder should be committed for the society __ then it is ok. The society doesn’t bother about morality. Morality means only that you should fit with the society, if the society is at war, then the morality changes. If the society is at peace, then there is a different morality.
Morality is a social politics, it is a diplomacy. And each child has to be brought up in such a way that he fits into society, that’s all, because society is interested in efficient members. Society is not interested that you should attain to self-knowledge. Society is always against religion. Hence, the crucifixion of Jesus, the murder of Socrates __ because they also didn’t fit.
Two types of people don’t fit. One: someone who has developed an anti-social ego; he will never fit. But he can be put on trial, there is that possibility, you can torture that man, you can punish him and he may come to his senses, the torture may be too much and he may be converted. Then there is another type of man who is impossible for the society __ a Jesus. He is not a criminal but he has no ego. How can you make a man who has no ego fit? He looks absolutely irresponsible but he is not: he has a greater commitment to God. He has no commitment to the society. One who is committed to God doesn’t bother; he has a different depth of morality. It doesn’t come from codes, it comes from his self-knowledge.
But then a problem arises, because societies have created their moral codes. Those moral codes are man-made. Whenever a Jesus or a Buddha happens, he doesn’t bother about the man-made conventions. He has a greater commitment; he is involved with the whole. Each moment he decides his response through his awareness, not through conditioning; so nobody knows about him, about what he will do. He is unpredictable.
Societies can forgive criminals but they cannot forgive Jesus and Socrates __ that’s impossible. And these people are almost impossible. You cannot do anything about them because they are not wrong. And if you try to understand them, they will convert you __ you cannot convert them. So it is better to kill them immediately. The moment the society becomes aware it kills them immediately, because if you listen to them there is danger __ if you listen to them you will be converted, and there is no possibility of converting them, so it is better to be completely finished, to have no relationship with them. You cannot put them in prison because there also they will remain in relationship with the society, they will exist, just their existence is too much __ they have to be murdered. And then, when priests take over, then there is no problem. Then pope of the Vatican is part of the society; Jesus never was.
That is the difference between a sect and a religion. Religion is never part of any society, it is universal, it is existential, and very very dangerous. You cannot find a more dangerous man than a religious man, because his revolution is so absolute that there is no possibility for any compromise with him. And because he is so absolutely certain __ he knows what he is doing __ you cannot convert him. And he is infectious: if he is there he will spread like a disease, he will infect many people.
Jesus had to be killed. Christianity can be accepted, but not Christ. What is Christianity? Christianity is society’s effort to replace Christ. Christ is dangerous, so society creates Christianity around him. Christianity is okay, the priest is okay __ the prophet is dangerous, that’s why three hundred religions exist on the earth, how can there be three hundred religions? Science is one. You cannot have a Catholic science and a Protestant science; you cannot have a Mohammedan science and a Hindu science. Science is one __ how can religions be three hundred?
Truth cannot be sectarian. Truth is one and universal, only one religion exist, Buddha belongs to that religion, Jesus belongs to that religion, Krishna, Mohhamed, they all belong to that religion. And then there are three hundred religions __ these are false religions, these are tricks the society has played with you, these are substitutes, imitations.
Look: Jesus is crucified on the cross, and what is the pope of the Vatican doing? He has a gold cross around his neck. Jesus is hung on the cross, and around the pope’s neck the cross is hanging, and it is a gold cross. Jesus had to carry his own cross; that cross was not golden, how can crosses be golden? His was very very heavy. He fell while carrying it on the hillock of Golgotha, under the weight he fell, he fainted. Have you seen any priest fainting under the weight of the golden cross? No, it is false substitute, it is a trick. Now this is no longer religion, this is part of the social politics. Christianity is politics Hinduism is politics, Buddhism is politics. Buddha, Jesus, Krishna, they are not social at all. They are not anti-social __ they are beyond society.
So there are two dangers for the society: anti-social people, criminals; you can tackle them. They may be dangerous but something can be done about them; they are not dangerous. Then there is a group of people which is beyond society. They are impossible, you cannot change them, they will not be ready to make any compromise.
The society creates an ego because the ego can be controlled and manipulated. The self can never be controlled and manipulated. Nobody has ever heard of the society controlling a self __ not possible. And the child needs a center; the child is completely unaware of his own center. The society gives him a center, and the child is by and by convinced that this is his center, the ego that society gives.
A child goes back to his home. If he has comes first in his class, the whole family is happy. You hug and kiss him and you take the child on your shoulders and dance and you say, “what a beautiful child! You are a pride for us.” You are giving him an ego, a subtle ego. And if the child goes home dejected, unsuccessful, a failure, he couldn’t pass, or he has just been on the back bench, then nobody appreciates him and the child feels dejected. He will try hard next time, because the center feels shaken.
Ego is always shaken, always in search of food, that somebody should appreciate it. That’s why you are continuously ask for attention. That’s why ego has always been a misery. If the husband comes into the room and doesn’t look at his wife, there is trouble. If he is more interested in his newspaper there is trouble __ how dare you be more interested in the newspaper when your wife is there? If a man is very very great, then his wife is always a problem. The contrary will also be so: if a wife is very very great, her husband will be a problem. Ask the wives of great men __ because a great man has many deeper things to do. A Socrates,,,, he was more interested in meditation than in his wife, and that was a wound. Socrates’ wife was continuously nagging. He was more attentive to somewhere else __ “something is more important than me?” __ and this shakes the ego.

I have heard: Mulla Nasruddin and his wife were coming out from a cocktail party, and Mulla said, “Darling has anybody ever said to you how fascinating, how beautiful, how wonderful you are?”
His wife felt very very good, was very happy. She said, “I wonder why nobody has ever told me this?”
Nasruddin said, “Then from where did you get this idea?”

You get the idea of who you are from others. It is not a direct experience, it is from others that you get the idea of who you are. They shape your center. This center is false. You carry your real center __ that’s nobody’s business; nobody shapes it, you come with it, you are born with it.
So you have two centers. One center you come with, which is given by existence itself; that is the self. And the other center, which is created by the society, is the ego; it is a false thing. And it is a very great trick: through the ego the society is controlling you. You have to behave in a certain way, because only then does the society appreciates you, you have to walk in a certain way, you have to laugh in a certain way, you have to follow certain manners, a morality, a code. Only then will the society appreciates you, and if it doesn’t, your ego will be shaken.
And when the ego is shaken you don’t know where you are, who you are. The others have given you the idea. That idea is the ego.”

Osho, Returning To The Source, pp 101-107

2 Comments

Filed under Attitude, Education, Ego, Information, IntellectualSkills, Mediatation, Ontology, Osho, Psychology

در آگاهی کیهانی فقط می توانی در آزادی ملاقات کنی، در عشق خالص.

“… در آگاهی کیهانی فقط می توانی در آزادی ملاقات کنی، در عشق خالص. خود همین فکر نخواستن رهاکردن آنان، ضد-آزادی است. می خواهی در آگاهی کیهانی آنان را تصاحب کنی و در دست بگیری: جایی که فردیت ها ازبین رفته است. این ها نخستین مردمانی هستند که ناپدید می شوند. آنان از دستان تو خواهند لغزید.
و تاجایی که به من مربوط می شود، مشکلی نیست. تو قادر به تشخیص من خواهی بود، زیرا بین من و تو مسئله ی تصاحبگری وجود ندارد. هرچه دوستی تو غیرتصاحبگرتر باشد، امکان اینکه هسته ی اساسی فرد را تشخیص بدهی بیشتر است، زیرا شکل خارجی ازبین خواهد رفت. فقط هسته ی اساسی وجود خواهد داشت که بدون بدن است. فقط توسط آزادی و توسط عشق است که امکان تشخیص دادن وجود دارد.
می پرسی، “… آیا بازهم قادر هستیم که دوستان خودمان را تشخیص بدهیم؟”
تو هشیار نیستی: شخصی امروز دوست است، فردا دشمن تو خواهد بود؛ کسی دیروز دشمن تو بود و امروز دوست تو شده است. دوستان به دشمنان تبدیل می شوند و دشمنان به دوستان. تازمانی که دوستی تو پیشاپیش ابدی نباشد __ در اینک-اینجا __ نباشد، قادر به تشخیص آنان نخواهی بود.
هرآنچه را که بتوانی اکنون ابدی کنی __ در اینک-اینجا __ قادر خواهی بود در آخرت تشخیص بدهی.
و این خوب است. در مورد مردی شنیده ام که هشت بار ازدواج کرده بود. حالا تشخیص داده شدن توسط هشت زن، همزمان در آگاهی کیهانی… آن مرد سعی خواهد کرد که به نوعی به همین دنیا برگردد! او چنان آگاهی کیهانی را نخواهد خواست: جایی که هشت زن او را شکنجه بدهند!
هرچیزی که در اینجا خالص باشد، در هردنیایی که باشی خالص باقی خواهد ماند. بنابراین دوستی را کاملاٌ از ناخالصی ها پاک کن و به عشق فقط همچون یک سپاسگزاری نگاه کن و نه یک توقع و درخواست. تمام روابطی که براساس توقع و انتظارات هستند محو خواهند شد. فقط خالص ترین روابط __ فقط لذت محض از فردیت دیگری __ به یاد آورده خواهد شد و تشخیص داده می شود. و این خوب است، زیرا تو زندگانی های بسیار را زندگی کرده ای: شوهران بسیار داشته ای و همسران زیاد داشته ای، دوستان زیاد داشته ای و دشمنان زیاد…. معامله کردن با هریک از آنان بطور جداگانه دشوار بوده است. در آن آگاهی کیهانی، هزاران زندگانی و روابط آن ها تو را له و نابود خواهد کرد.
حتی الهییون مسیحی نیز در مورد روز قیامت نگران شده اند. برتراند راسل وقتی کتاب چرا یک مسیحی نیستم را می نوشت این سوال را شروع کرد. او به تمام کذب های الهیات مسیحی اشاره کرد. و یکی از اکاذیب این نظریه روز قیامت است.
برتراندراسل یک ریاضی دان بود. او نمی توانست تصور کند که چگونه میلیون ها میلیون انسان می توانند ظرف یک روز قضاوت شوند. و نیمی از آنان زنانی هستند که با جیغ و فریاد به دنبال شوهرانشان می گردند… و همگی آنان در زندگی های پیشین خود شوهران بسیاری داشته اند و باهم دعوایشان خواهد شد ونزاع درخواهد گرفت! آنان خداوند را دیوانه خواهند کرد! برتراندراسل می گوید، “برای همین است که روز قیامت همیشه به تعویق می افتد. هرگز اتفاق نخواهد افتاد.”
تمام مردمی که در قبرها هستند… و این رقم کوچکی نیست: هرکجا که نشسته باشی دست کم هشت نفر در زیر آن دفن شده اند. و خداوند تمام این مردگان را از قبرهایشان بیدار خواهد کرد؟ نخست اینکه بیدارکردن اینهمه مردم از قبرهایشان زمان زیادی را خواهد گرفت، یک روز کافی نخواهد بود. و مردمانی که برای قرن ها در قبرها خوابیده اند…. حتی بیدار کردن شخصی که همین دیشب فقط برای شش یا هشت ساعت خوابیده نیز کار سختی است. بیدارکردن کسانی که میلیون ها سال است که خفته اند کار آسانی نخواهد بود!
و آنوقت تمام آن جمعیت چنان بزرگ خواهد بود که یک گردهمآیی عظیم خواهد بود. و همه شتاب دارند تا پیدا کنند… زیرا در هزار زندگانی تو هزار زن خواهی داشت و هر یک از زن های تو هزار شوهر خواهند داشت __ نه فقط تو. آن روز چنان دعوایی برپا خواهد شد که هیچکس زحمت قضاوت را نخواهد کشید. و خدا چطوری از پس آن برخواهد آمد؟
من با برتراند راسل موافق هستم که روز قیامت اتفاق نخواهد افتاد زیرا که از نظر ریاضی غیرممکن است.
خوب است که تمامش را ازیاد ببری: تنها خالص ترین به یاد خواهند ماند __ و شما چیزهای زیادی ندارید که خالص باشند. بنابراین منتظر آخرت نباش. اگر می خواهی کسی را تشخیص بدهی، رابطه ات را با آن شخص خالص کن. به او آزادی مطلق بده و توسط او نیز تحت سلطه درنیا. مطلقاٌ آزاد بمان. فقط دو آزادی، دو تنهابودن، دو مراقبه کننده که بدون هیچ دلیلی غیر از خوشی محض باهم دیدار می کنند قادر به تشخیص یکدیگر خواهند بود.
ولی آروپ، در مورد من می توانی یقین داشته باشی: چه تو مرا تشخیص بدهی و چه ندهی، من تو را به یاد خواهم داشت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

“پیش بران __ فقط به سمت آب های عمیق،

“… شاید والت ویتمنWalt Whitman تنها مردی در تاریخ آمریکا باشد که به عارف بودن بسیار نزدیک است. وگرنه، ذهن آمریکایی بسیار سطحی است. باید هم بسیار سطحی باشد زیرا فقط سیصد سال عمر دارد. ذهن یک کودک است که در مورد همه چیز کنجکاو است: همه چیز را زیر سوال می برد و پیش از اینکه پاسخی بدهی، پرسش دیگری را پیش می کشد. علاقه ی زیادی به پاسخ ندارد؛ فقط کنجکاو است، می خواهد همه چیز را همزمان بداند. از یک مذهب به مذهب دیگر می رود و از یک مرشد نزد مرشد دیگر. برای جستن پاسخ ها به دوردست ترین نقاط جهان می رود __ ولی همه چیز تقریباٌ مانند یک مد روز است.
روانشناس ها دریافته اند که در آمریکا هیچ چیز بیش از سه سال دوام نمی آورد. این تقریباٌ حد معمولی برای هر مد روز است __ نوعی خاص از خمیردندان، نوعی از صابون، یک شامپوی خاص، یک مرشد خاص __ همه وارد یک بازار می شوند.
شما اینک چیزی در مورد بیتل هاThe beatles نمی شنوید. درست بیست سال پیش، آنان دراوج بودند، اینک کسی حتی علاقه ای ندارد بداند که آن ها کی بودند. بر سر آن بیچاره ها چه آمد؟ حالا در مورد تاکینگ هدزTalking Heads می شنوید؛ همان چیز دارد برای این ها رخ می دهد. در این بیست سال موسیقدان ها و رقاص ها و خوانندگان زیادی به اوج رسیده اند و ناپدید گشته اند.
محاسبه شده که در آمریکا هر شخص هر سه سال شغلش را عوض می کند، همسرش را هر سه سال عوض می کند و شهرش را هر سه سال عوض می کند. به نظر می رسد که برای هرچیز مورد نیاز سه سال کفایت می کند!
والت ویتمن فردی نادراست که در آمریکا زاده شده است. او باید در جایی در شرق متولد می شد __ و او بسیار به شرق علاقه داشته.
این قطعه ی کوچک که توریا فرستاده از شعری بلند از اوست به نام گذرگاهی به هندوستان
“پیش بران __ فقط به سمت آب های عمیق،
ای روح! بی پروا بران، که من با تو ام و تو با من، و ما در حال اکتشاف.
ما به سمتی می رویم که هیچ دریانوردی جرات رفتن به آنجا را نداشته،
و ما، خود کشتی، خود خویش و همه چیز را به مخاطره می اندازیم.

او می گوید که سالک روحانی باید هشیار باشد که به سمت آب های ناشناخته می رود، جایی که هرگز هیچ دریانوردی جرات رفتن به آن را نداشته است. و این مخاطره ای کوچک نیست، زیرا چالش این است “… فقط به سمت آب های عمیق بران،” آب های کم عمق را برای ذهن های سطحی وابگذار. آنان که می خواهند ژرفای خویش را بشناسند باید به سمت آب های عمیق پیش بروند.

“پیش بران __ فقط به سمت آب های عمیق،
ای روح، بی پروا بران، که من با تو ام و تو با من، و ما در حال اکتشافیم.
ما به سمتی می رویم که هیچ دریانوردی جرات رفتن به آنجا را نداشته،

هدف ما جایی است که هیچکس جرات رفتن به آن را نداشته است.

و ما، خود کشتی، خود خویش و همه چیز را به مخاطره می اندازیم.

اگر اوضاع خراب شود ما آماده ایم که ، “خود کشتی، خود خویش و همه چیز را به مخاطره اندازیم.” ولی ما قصد این داریم تا ناشناختنی را اکتشاف کنیم. این برای جوینده ی حقیقت گذرگاهی بسیار زیبا است، برای هر آن کس که جویای راز غایی و اسرار جهان هستی است؛ آب های عمق کم کفایت نمی کند.
مردم همه چیز می خواهند، بدون اینکه هیچ چیز را به مخاطره بیندازند؛ و به این سبب، بهره کشان بسیاری وجود دارند. آنان به شما می گویند، “فقط هر یکشنبه به کلیسا برو و نیازی نیست نگران باشی. به عیسی مسیح باور بیاور و در روز داوری، خود او، کسانی را که به او اعتقاد داشتند جدا خواهد کرد. آنان وارد بهشت می شوند و کسانی که توسط مسیح انتخاب نشده اند برای ابد به جهنم خواهند رفت.”
یک راه حل بسیار ارزان و بسیار سطحی: فقط به عیسی مسیح ایمان بیاور! هندوها همین را می گویند: ، فقط کریشنا را باور بدار، فقط تکرار کن راماکریشنا، راماکریشنا.”
چند روز پیش خبری خواندم که رییس نهضت هاری کریشنا در اروپا، با تمام پول ها به آمریکا فرار کرده است __ او یک آمریکایی بوده و فقط اسمش هندی بود. او تمام پیروانش را در گرسنگی در فرانسه رها کرده است. ذهن آمریکایی چنان دلار-گرا است که وقتی نوبت انتخاب بین دلار و خدا می رسد، دلار را انتخاب می کند __ زیرا خداوند همیشه وجود خواهد داشت! نخست از دلار استفاده کن، آنوقت نوبت خدا می رسد. و درواقع، بدون دلار چگونه می توانی وارد ملکوت خداوند بشوی؟!… به قدری “بخشش”bakhsheesh نیاز خواهی داشت! (لغت “بخشش” در زبان هندی به معنی رشوه دادن هم هست م.)
و کدام را برخواهی گزید؟ اگر خدا را انتخاب کنی __ دردسر بیهوده خواهی داشت. نمی توانی بیست وچهار ساعته با خدا زندگی کنی، زیرا خود مفهوم خدا یعنی داوری کردن. خدا پیوسته تو را مورد قضاوت قرار می دهد: “خطا می کنی، خطا می کنی… این گناه است…. تو را به جهنم خواهم انداخت!” فکر نمی کنم هیچ انسانی بتواند بیست و چهار ساعته با این به اصطلاح خدا زندگی کند و سالم بماند. خوب است که تاکنون کسی این بدشانسی را نداشته که چنین تجربه ای داشته باشد!
والت ویتمن یکی از کسانی است که در آمریکا ابداٌ درک نشده است __ و بااین حال تنها کسی است که آمریکا می تواند به او افتخار کند.

ای روح شجاع من!
پیش تر، پیش تر بران!
ای شادمانی جرات، ایمن نمان!
آیا این ها همگی دریاهای خداوند نیستند؟

نگران امنیت نباش. آیا تمام این هستی یکی نیست؟ آیا تو و جهان هستی ازهم جدا هستید؟ آیا تو به همان منبع، به همان خداوند تعلق نداری؟ تمام این دریاها به خداوند تعلق دارند،پس تو در امان هستی. نگران نباش، می توانی “خود کشتی، خویشتن و همه چیز” را به مخاطره بیندازی __ و با این وجود، در دست های جهان هستی امن خواهی بود.

پیش تر، پیش تر، پیش تر بران!

تا حدامکان پیش برو. هیچ کجا را بدون کشف کردن باقی مگذار.
او این چیزها را در مورد دنیای بیرون نمی گوید، می گوید که این دنیاها در درون شما هستند. وقتی که می گوید پیش تر، پیش تر، پیش تر بران! او را سوءتفاهم نکنید. منظور او در تمام شعر __ این تنها بخشی از شعر است __ این است که به درون برو و همه چیز را به مخاطره بینداز __ “کشتی و خویشتن را و همه چیز را.”
و نیازی نیست نگران امنیت و امن بودن باشی، زیرا تمام این ها بخشی از یک تمامیت است. دیدن تمامی این جهان هستی __ بیرون و درون __ همچون یک واحد، بینشی عظیم است؛ فقط بسیار به ندرت شاعری به چنان اوجی صعود می کند.
او چیزی از یک عارف در خودش داشت. باوجودی که در آمریکا زاده شده بود، چیزی از شرق در وجودش داشت؛ برای همین این شعر را “گذرگاهی به هندوستان” نام نهاد. قرن هاست که هندوستان نماد سفر درون است: فقط یک ماهیت سیاسی نیست __ پدیده ای روحانی است. تا جایی که ما به یاد داریم، مردم از سراسر جهان برای جستن خویش به هندوستان می آمده اند. چیزی در آب و هوایش است، چیزی در ارتعاشات آن هست که کمک می کند.
من این را دیده ام __ با سفر به دور دنیا تماشا کرده ام __ و این تجربه ای بسیار معماگون بوده. و آنان که اینجا هستند و همچنین در جمع ما در آمریکا بوده اند، همگی این را احساس کرده اند. نامه های بسیار برایم می آید: “عجیب است… ما در جمع آمریکا بودیم، همگی این احساس را داریم: ما پنج سال آنجا بودیم، ولی هرگز همان خوشی و همان ترانه و همان رقص را که در اینجا احساس می کنیم، در آنجا احساس نکرده ایم.” و من نیز این واقعیت را می دیدم: که چون میراثی روحانی در آنجا نبود، هوا خالی بود، خشک. آن عصاره ای که روح را تغذیه کند در آنجا وجود نداشت.
و من سپس به اطراف جهان سفر کردم و توانستم تفاوت را ببینم. شاید چون در طول هزاران سال نوابغ شرق پیوسته جویای روح بوده اند، نوعی جو دراینجا خلق کرده اند. اگر در شرق مراقبه کنید، به نظر می رسد که همه چیز کمک می کند: درختان، زمین، هوا. اگر در آمریکا مراقبه کنید، باید تنها مراقبه کنید __ کمکی از هیچ کجا وجود ندارد.
در اسپانیا، در پرتقال، هرگونه امکانی بود تا یک جمعcommune دیگر ایجاد شود، ولی من دیدم که همان ماجرا دوباره رخ خواهد داد. تمام حاصل پنج سال تلاش در آمریکا به سادگی توسط متعصبین مسیحی __ کسانی که هیچ چیز از مذهب نمی دانند__ و سیاست بازهای فاشیست نابود شد.
درواقع، از آن جمع وحشت داشتند: نگرانی اصلی شان شده بود: دادستان کل آمریکا اعلام کرده بود: “نابود کردن این جمع، اولویت ما است.” و آن جمع هیچ آزاری به کسی نرسانده بود.
ولی می توانم درک کنم: در عمق، آن جمع روی طول موجی متفاوت ارتعاش داشت، بخشی از آمریکا نبود و هرگز نمی توانست بخشی از آمریکا باشد. ارتعاشات آنجا چنان قوی بود که راهی برای شکستن آن وجود نداشت __ زیرا آمریکا چیزی از روحانیت نمی داند، هرگز عمیق تر از پوست نرفته است.
و با حرکت در اطراف دنیا، تجربه ی من همان بود: شرق از نظر سیاسی و اقتصادی سقوط کرده است، ولی هنوز هم سایه ای از پروازهای طلایی خودش را حمل می کند. و آنان که در جست وجوی خویشتن هستند، در اینجا، در این کشور فقیر جهان سوم، چیزی را می یابند که روح هایشان را تغذیه می کند.
در هندوستان علم و فن آوری پیشرفته نیست و فقر روز به روز رشد می کند. ولی با این وجود، برخلاف تمام این ها، تا جایی که به جستار روحانی مربوط است، غنی ترین سرزمین دنیا است.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Arts, BharataIndia, Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

همه کس آن تیمارستان را درخودش دارد. این میراث ما است…

“…. من با ایجاد هرگونه مخالفت، هرنوع شکاف و هر جدایی در شما، مخالف هستم.
می گویی، ” گاهی اوقات سرخوشی هست و عشق و سکوت. دیگر اوقات به نظر می رسد که یک تیمارستان را در سرم دارم.” همه کس آن تیمارستان را درخودش دارد. این میراث ما است.
والدینت آن را به تو داده اند، کشیشانت آن را به تو داده اند، رهبرانت، آموزگارهایت، تمام فرهنگت فقط یک چیز را بعنوان میراث به تو داده اند __ و آن تیمارستان درون سرت است.
ولی آنان مسئول نیستند. همان چیز برای آنان اتفاق افتاده است: هر نسلی انواع تنش ها و بیماری ها و خرافات و دیوانگی را به نسل بعدی می بخشد. آنان چیز دیگری ندارند که ببخشند. ولی تو خوش اقبال هستی که بخشی از تو گاهی احساس خوشی و عشق و سکوت می کند. این ها چنان نیروهای قوی و توانمندی هستند که نیازی نداری به آن تیمارستان توجه کنی.
به یاد داشته باش که توجه کردن همان خوراک دادن است. آن تیمارستان را نادیده بگیر. تمام تغذیه را به خوشی خود و عشق و سکوتت بریز.. هیچ چیز را برای آن مجانین که در سرت زندگی می کنند باقی نگذار. آنان شروع می کنند به ترک کردن تو، وارد سر یکی دیگر خواهند شد. همیشه مردمانی هستند که بسیار پذیرا هستند: آنان فقط چیزهای جنون آمیز را می پذیرند…بنابراین نگران نباش که آنان از گرسنگی می میرند. آنان راه خودشان را خواهند یافت.
تو فقط باید آنان را نادیده بگیری. بگذار باشند، ولی طوری رفتار کن که وجود ندارند و تمام انرژی خودت را به خوشی و عشق و سکوتت بریز __ بدون اینکه هیچ چیزی را نگه داری. اینگونه، آن بخش مجنون ذهن تو خود به خود شروع می کند به کوچک شدن و خواهد مرد.
این است تفاوت بین روانشناسی غربی و اکتشاف شرق در وجود درونی انسان. روانشناسی غرب توجه زیادی به آن تیمارستان دارد __ و همین به آن خوراک می دهد. شما زیگموند فروید را نخواهید دید که در مورد سرخوشی و عشق یا سکوت یا آرامش و سرور صحبت کند. در تمام ادبیات روانشناسی حتی این واژگان را پیدا نخواهید کرد، واشاره ای به آن ها نشده است. آنان فرهنگ لغات خودشان را دارند: اسکیزوفرنی، عصبیت، روانپریشی….
هرگاه یک روانکاو به تو نگاه کند، به آن تیمارستان نگاه می کند؛ او به هیچ چیز سالم در تو نگاه نمی کند. او بیشتر و بیشتر آن بخش مجنون از ذهن تو را می کاود و چیزهای بیشتری از آن در می آورد. او تو را متقاعد می کند که واقعاٌ دیوانه هستی.
رویکرد شرق تماماٌ متفاوت است و چنان سالم است که تو عصبیت و روانپریشی و شکاف شخصیتی و این واژگان بیمارگونه و تعریف های پیچیده ی آن ها را نخواهی یافت__ تفاوت زیادی بین آن ها نیست، ولی فقط درمورد تمام این چیزها هیاهوی زیاد می کنند.
شنیده ام: کسی از یک روانشاس بزرگ پرسید، “فرق بین عصبیت و روانپریشی چیست؟” روانشناس بزرگ گفت، “تفاوت بسیار ظریف است، ولی بسیار بزرگ. شخص عصبی فکر می کند که دو بعلاوه ی دو می شود پنج؛ و فرد روانپریش فکر می کند که دو بعلاوه ی دو می شود چهار، ولی در این مورد ناراحت است!” تفاوت بسیار ظریف است ولی آنان تجارت خوبی از آن ساخته اند.
شرق روی بخش سالم شما تاکید می کند، آن بخش سرخوش وجود، آن بخش روحانی وجود تو. تجربه ی خود من این است که به هرچه بیشتر توجه نشان بدهی، شروع می کند به رشد کردن. توجه تغذیه است، و هرچه را که نادیده بگیری و به آن توجه نکنی شروع می کند به مردن.
در یک آزمایش کوچک، یک روانکاو سعی داشت ببیند که آیا توجه کردن یا غفلت کردن از کسی چه تفاوتی در او ایجاد می کند. مفهوم شرق این است که این تفاوتی عظیم ایجاد می کند. پس او دو میمون کوچک را مورد آزمایش قرار داد: هردو بقدر کافی خورک و بهداشت و هرچه نیاز داشتند می گرفتند. ولی یکی مورد غفلت قرار گرفته بود، هیچکس او را حتی نوازش نمی کرد و هیچکس او را با عشق لمس نمی کرد __ این جزو برنامه و آزمایش بود. میمون دیگر بسیار مورد توجه بود: هرکس از کنار او می گذشت به او سلام می داد و سرش را با محبت لمس می کرد و او را در آغوش می فشرد.
با شگفتی بسیار روانشناس، آن میمون که هیچ توجهی دریافت نمی کرد شروع کرد به کوچک شدن و آن میمون دیگر که محبوب بود بسیار خوب رشد می کرد. آن میمون اولی ظرف سه ماه مرد و آن دیگری بخوبی زنده ماند. این آزمایش را بارها در آزمایشگاه های مختلف انجام داده اند و همیشه نتیجه یکسان بوده است.
توجه یک تغذیه ی نامریی است، وقتی با عشق و محبت به کسی نگاه می کنی، به او چیزی می بخشی که قابل خریداری نیست، چیزی که به او این احساس را می دهد که مورد نیاز است و ارزش زنده بودن را دارد. وقتی شخصی نادیده گرفته می شود، آهسته آهسته شروع می کند به فکر کردن که، “من مورد نیاز نیستم؛ هیچکس به من توجهی ندارد. پس چرا زنده بمانم؟”
او شروع می کند به ازدست دادن علاقه به زنده ماندن. و لحظه ای که علاقه ات به زنده ماندن را ازدست بدهی، نمی توانی برای مدت زیادی زنده بمانی، حتی اگر تمام نیازهای جسمانی تو برآورده باشد.
ولی چیزی به نام نیازهای روحانی هم وجود دارد. من آن را نیاز به مورد نیازبودن می خوانم. کسی به تو نیاز دارد و ناگهان تو فورانی از انرژی درخود احساس می کنی. مراقبه کننده شروع می کند به این احساس که گویی تمام جهان هستی به او نیاز دارد: درختان به او نیاز دارند، کوهستان ها به او نیاز دارند، رودخانه ها به او نیازمند هستند. زندگی مسرت آمیز یک عارف بر اساس این تجربه است که حتی ستارگان دوردست نیازمند وجود او هستند؛ و اینکه وقتی گل سرخی شکوفا می شود، به کسی نیاز دارد که آن را تحسین کند.
… اینک حتی دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که گیاهان احساس های شما را درک می کنند. آنان خوشی و اندوه شما را می فهمند. و درک می کنند اگر آن ها را نادیده بگیری. اگر این در مورد گیاهان صدق کند، آنگاه ذهن انسان بسیار حساس تر است.
پس فقط یک چیز را به یاد داشته باش: آن تیمارستان را که در سرت هست نادیده بگیر. همه آن را دارند. چیز مخصوصی نیست. فقط پشتت را به آن بکن. و تمام انرژی خودت را به سرخوشی و عشق و سکوت و محبت و دوستی بریز.
تعجب خواهی کرد که وقتی تمام انرژی تو صرف اینگونه کیفیات مثبت شود، کیفیات منفی مانند تاریکی شروع به ناپدیدشدن خواهند کرد. فرد هرگز نباید از این کیفیات منفی مشکل درست کند، این ابتدای سفر خطا است. اگر چیزی داری که احساس می کنی نباید وجود داشته باشد، حتی همین مقدار که “این نباید وجود داشته باشد” نیز توجه کردن به آن است.
وقتی می گویم “نادیده بگیر!” فقط می گویم، “طوری رفتار کن گویی که وجود ندارد __ و انرژی خود را به دنیای مثبت واریز کن: به ارزش های زیبا که نه تنها تو را یک انسان می سازند، بلکه به تو کمک می کنند که از محدوده ی انسانی گذر کنی و یک بودا بشوی.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم, خنده و تفریح

مرد نیز آبستن می شود __ نه مانند زنان؛ آبستنی او بسیار برتر است

“… مرد نیز آبستن می شود __ نه مانند زنان؛ آبستنی او بسیار برتر است. زن می تواند انسان های بیشتری تولید کند، ولی وقتی مرد آبستن می شود، او موسیقی؛ نقاشی، مجسمه و شعر خلق می کند __ تمام چیزهایی که زندگی کردن را ارزشمند می سازد و به زندگی ارزش می بخشد.
ولی مردمان اندکی این آبستنی را احساس می کنند. آنان چنان درگیر امور دنیا هستند _ پول، در کسب آبرو و قدرت و اعتبار __ که هرگز برایشان مهم نیست که چیزی تولید کنند که پس از آنان زنده بماند.
فرزندان یک زن، یک زندگی هفتاد یا هشتاد ساله خواهد داشت، ولی اشعار اوپانیشاد چه؟ پنج هزار سال گذشته و هنوز پرارتعاش و هنوز زنده هستند __ و آن مردمانی که به این اشعار جان بخشیده اند نمی توانستند از این احساس حاملگی پرهیز کنند. هر شاعر بزرگ می داند که زمانی که شعری در درونش می جوشد تا به دنیا بیاید، او تقریباٌ احساسی زنانه دارد، تقریباٌ مانند رحمی است که آن شعر در آنجا شکل می گیرد و رشد می کند.
همین روند برای تمام هنرهای خلاقه صدق می کند، ولی برای آنان که مراقبه می کنند این بیشتر صادق است زیرا آنان یک گوتام بودا را آبستن هستند. آنان خودشان را به دنیا خواهند آورد. این پدیده ای بسیار مرموز است، ولی بسیار شبیه به بارداری در زنان است.
می گویی، ” اتفاقی در من رخ می دهد : احساسی از پربودن، از غنی بودن، و انبساط در قسمت بالای بدنم.” این ها نشانه هایی هستند که زندگی قدیم تو ازبین خواهد رفت ویک زندگی تازه در درونت شکل می گیرد. جایی که قبلاٌ خالی بوده، اینک پر و سرشار می شود. جایی که فقر بوده __ زیرا آنچه که انسان آرزو می کند و می طلبد فقط یک چیز را نشان می دهد: که او فقیر است. و حتی ثروتمندترین انسان ها را نیز به این معنی فقیر خواهی یافت: شاید همه چیز داشته باشد، ولی بازهم بیشتر می خواهد. او یک گدای ثروتمند است. فقر تو درحال ازبین رفتن است و یک غنای دیگر جای آن را می گیرد.
همه در یک زندگی ابرمانند زندگی می کنند. انسان از روی ترس __ترس از افشا شدن،ترس از آسیب پذیر بودن و ترس از برهنه بودن وجود خویش __ در اطراف خودش دیوارهایی ایجاد می کند. ولی با شروع مراقبه آن دیوارها شروع می کنند به فروپاشی؛ زیرا آگاهی به انبساط و گستردگی نیاز دارد. نمی تواند در فضایی کوچک زندانی شود__ حتی تمامی آسمان برایش کوچک است.
تو درحال یک دگرگونی عظیم هستی. این همان تحولی است که همه برای آن در اینجا جمع شده اند. می گویی، ” گلویم را لمس می کند. این احساس مرا محکم نمی فشارد، بلکه مرا و همه چیز و همه کس را در اطرافم در آغوش می گیرد. نمی دانم که آیا دیگران هم این احساس را دارند، ولی من می توانم این درآغوش گرفتن را احساس کنم. این یک لمس بدون لمس است، همچون یک سلام شیرین که به هیچ کس و هیچ چیز نشانه نرفته__ بلکه متوجه همه کس و همه چیز است. و این احساس مرا در هه جا تعقیب می کند. مانند یک آبستن شدن عجیب است که من هیچ چیز از آن نمی دانم.”
اینک بیشتر و بیشتر در موردش خواهی دانست. فقط از سقط جنین پرهیز کن! تاجایی که به مرد مربوط می شود و به خلاقیت او، نیاز به هیچ کنترل زایش وجود ندارد. مردان بیشتر و بیشتری باید به این حالت از خلاقیت دست پیدا کنند.
تعجب می کنی، ” من چگونه می توانم آبستن باشم؟ من یک مرد هستم.” برای همین است که می توانی باشی: زیرا که تو یک مرد هستی. یک زمینه ی عمیق روانشناسی وجود دارد که باید آن را درک کنی. مرد همیشه در مقایسه با زن احساس حقارت داشته است، زیرا زن می تواند بزاید و مرد نمی تواند. زن می تواند یک مادر بشود __ آغازی از یک زندگی دیگر ومرد از آن ناتوان است. برای جایگزین کردن این، مرد شروع کرد به یافتن راه هایی تا بتواند خلاق و مولد باشد. این یک نیاز عمیق روانشناختی است برای ازبین بردن آن احساس حقارت.
مردان نقاشی های بزرگ، شعرهای بزرگ، رقص های بزرگ و موسیقی های بزرگ را خلق کرده اند __ همگی این ها فقط جایگزین هستند. برای همین است که زنان برای ایجاد این چیزها زحمتی به خود نداده اند.{…}
زن احساس رضایت دارد زیرا که می داند می تواند زندگی را خلق کند. شاید تو یک مجسمه ی زیبا خلق کنی، ولی بازهم چیزی مرده است. شاید یک قطعه ی موسیقی عظیم بیافرینی، ولی این نیز پایدار نیست: مانند باد می آید و می رود، ولی این مخلوق های تویک کودک زنده نیستند __ کودکی که لبخند می زند و نفس می کشد و شگفتی های این دنیا را می بیند.
به نظر می رسد که تمام هنر ها و خلاقیت های مردان فقط جایگزینی فقیر برای نیروی آفرینندگی زن باشد. بارها از من سوال شده که چرا زنان جزو شعرا و موسیقیدانان و مجسمه سازان بزرگ دنیا نیستند. دلیل این است که آنان می توانند زندگی را خلق کنند، نیازی ندارند که چیز دیگری بیافرینند.
زن و مرد فقط در یک نقطه و در یک نکته باهم دیدار می کندد و من آن را فضای مراقبه می خوانم __ جایی که زن و مرد واقعاٌ باهم برابر هستند، زیرا هردو می توانند خویشتن را متولد کنند. می توانند دوباره زاده بشوند و هردو می توانند از اشراق آبستن شوند.
بجز در فضای مراقبه، زن و مرد دو گونه ی متفاوت هستند. آنان فقط در مراقبه ی عمیق با هم دیدار می کنند. و تازمانی که تمام بشریت مراقبه گون نباشد، زن و مرد باهم خواهند جنگید. عشق آنان همیشه بالا و پایین خواهد رفت __ لحظاتی زیبا وجود دارد و لحظاتی از زشتی؛ لحظاتی از سرخوشی وجود دارد و لحظاتی از دردو رنج.
ولی در مراقبه __ اگر دو مراقبه کننده انرژی های خود را باهم سهیم شوند __ عشق یک پدیده ی ثابت خواهد بود: تغییر نخواهد کرد. عشق کیفیت ابدی دارد؛ الهی خواهد شد.
ملاقات عشق و مراقبه بزرگترین تجربه ی زندگی است.
داشتن عشق بدون مراقبه یعنی داشتن یک زندگی پردردسر و سرشار از تشویش و نگرانی __ همیشه در اغتشاش و کشمکش. لحظاتی از سکوت خواهد بود، ولی آن سکوت چیزی جز جنگ سرد نیست __ آمادگی برای جنگی دیگر؛ همین. روشن است که برای آماده شدن برای جنگی دیگر، باید که برای چند لحظه و برای چند روز ساکت باشی!
ولی چنین چیزی تاکنون ممکن نبوده است، زیرا تمام مذاهب راهی اشتباه را در پیش گرفته اند.آنان تصمیم گرفته اند که زنان و مردان را ازهم جدا کنند؛ تصمیم گرفته اند که آنان را دشمن یگدیگر سازند. و تمام این مذاهب با من مخالف هستند زیرا که من برای یک هدف تلاش می کنم: که تاجایی که به مراقبه مربوط است، این در انحصار هیچکس نیست: نه مرد و نه زن. مراقبه فقط نقطه ی دیدار است: جایی که در آن نه مرد، مرد است و نه زن، زن؛ هردو موجودات انسانی هستند و خدایان بالقوه، تخم های خداگونگی و الوهیت.
نه عشق به تنهایی قادر به آن است __ زیرا که دردسرش خیلی زیاد است __ و نه مراقبه به تنهایی می تواند، زیرا بدون عشق، مراقبه بیشتر مانند سکوت گورستان است: دیگر رقصان نیست و دیگر شکوفا نیست. آری، آرامشی هست ولی آن آرامش شبیه به مرگ است __ زنده نیست. آن آرامش دیگر تنفس نمی کند و دیگر تپش قلبی ندارد.
تمام زندگی من فقط وقف یک برنامه بوده است: چگونه عشق و مراقبه را کنارهم بیاورم __ زیرا فقط از طریق این ملاقات است که یک انسانیت تازه ممکن خواهد بود. و فقط در ملاقات عشق و مراقبه است که دوگانگی مرد و زن __ نابرابری مرد و زن __ ازبین خواهد رفت.
نهضت آزادی زنان نمی تواند سبب خیر باشد. من مستقیماٌ به آزادی زنان علاقه ای ندارم؛ توجه من به آزادی همگان است __ زیرا اگر زن آزاد نباشد، مرد نیز آزاد نخواهد بود. رابطه ی عملکردی زن و مرد مانند زندانی و زندانبان است: آنان هردو دربند یکدیگر اسیر هستند. نه مردان آزاد هستند و نه زنان __ هردو در یک بردگی که بریکدیگر تحمیل کرده اند به سر می برند؛ به این امید که اگر دیگری را به اسارت خود درآورند، آزاد خواهند بود. ولی آن دیگری هم راه خودش را برای به اسارت کشیدن تو دارد.
فقط در مراقبه، در سکوت، جایی که عشق شکوفا می شود، می تواند یک هماهنگی طبیعی، یک برابری و تعادل طبیعی بوجود بیاید __ بدون مبارزه و بدون جنگیدن. و زمانی که این تعادل و برابری طبیعی باشد، زیبایی خاص خودش را دارد.
دیان جان، می پرسی، “آیا مردان هم می توانند آبستن شوند؟”
تمام فرهنگ، هرآنچه که تمدن می خوانید چیزی جز حاصل آبستنی تعدادی اندک از مردان نیست. هر مردی ظرفیت آبستن شدن را دارد، ولی تعداد بسیار اندکی این چالش را پذیرفته اند و این راه طاقت فرسا را پیموده اند. حامگلی زنان فقط بیولوژیک است. مرد نمی تواند آنگونه باردار شود، ولی از نظر معنوی می تواند آبستن شود. و زنان، هم می توانند بطور بیولوژیک و هم بطور روحانی آبستن شوند.
و می پرسی، ” آیا شبانه با من دیداری داشته اید، باگوان؟” دیان جان، آیا فکر می کنی من روح القدس هستم که دختران باکره را آبستن کنم؟ و حالا که از دختران باکره خسته شده ام، شروع کنم به آبستن کردن مردان، مردان باکره؟ من روح القدس نیستم __ من ابداٌ یک مسیحی نیستم! ولی این درست است: تو آبستن شده ای. احساس برکت کن و از آن لذت ببر! و تا می توانی آن را تغذیه کن: این به تو یک تولد خواهد بخشید: یک توی جدید!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Arts, Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

On Mind and Non-organic beings! یک گپ دوستانه در مورد ذهن و موجودات غیرارگانیک

یک گپ دوستانه و سانسور شده در مورد ذهن و موجودات غیرارگانیک

13/12/2006 / 21:00

برخی از عزیزان می پرسند “کارت چیست؟”…. پاسخش دشوار است چون من یک کار نمی کنم و به کارهای مختلف مشغولم… مثلاٌ گپ زدن اینترنتی و نقش یک مشاور را بازی کردن، گاهی!”…. و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود، ناچیز” …”

Some dear ones ask me ‘what is your job?’….. Hard to answer… Hazrat Ali says ‘The Best Work is Fun’. Thanks to Baba, now I feel this.
در زیر کل گپی را که امروز صبح با یکی از دوستان اینترنتی داشتم برایتان آورده ام تا شاید برای کسانی که از خرافات و مزخرفات استادان قلابی و مال پرست در رنج هستند مفید افتد…. آمین

Following is an example of ONE of my ‘works’ (‘that which keeps me busy’) (no ‘business’!), AS a ‘consultant’ (unofficially, yet ACTUALLY!)…. Since it may have some ‘fun’ for you too (Education is also ‘best’ when it is FUN!), I translate it, in {…}, for the English speaking friends…. {Some parts are edited, for various practical/social/ reasons)

(it is a Yahoo chat session, dated TODAY!) Have fun:

Friend(12:21:43 khob hastid{Are you fine?}

Mohsen(12:21:59 بله عزيز/ يادم نيست {yes dear / do not remember (you)}

Friend(12:22:46 اخه من خيلي وقت هست كه مزاحم شمانشده ام{because it is a long time since I have disturbed you! ( a polite way of saying ‘we chatted’!!}

Mohsen(12:23:03 آشنايي بده { please give some clue}

Friend(12:23:46 من همان ….هستم كه …مشكل داشتم وشما راهمنمايي ام كرديد كه صبور باش وبه خدا توكل كن {I am the same ….who had problem with …….and you advised me to ‘be patient and trust God’}

Mohsen(12:24:14 آها/ توکل کردي؟ صبور بودي؟ هستي؟ ){Aha, Have you trusted? Were you patient?}

Friend(12:25:29 صبوربودم واوضاع ….داره بهتر ميشه رهايش كردم وبخداسپردمش (البته ازدرونم باعشق) والان 2 ماه هست كه به خانه نمي ايد ولي خداراشكر درحال ….هستش {I was patient and my ….‘s condition is getting better. I let go of …. and asked God to protect ….(of course with love and from within)… and now he has been away from home for 2 months, but thanks God he is on the way…}

Mohsen(12:25:54 شکر خدا/ بهش احساس گناه نده و ازش حمايت کن(Thanks God/ do not give ….guilt feeling and support ….}

Friend(اقاي خاتمي عزيز من باذهن بيمارخودم خيلي مشكل دارم{dear Mr. Khatami, I have much problem with my own sick mind}

Friend(12:26:26 تازه دارم ميفهمم كه من از….م بيمارترم {Now I know that I am more sick than my ….!}

Friend(12:26:45 ولي نمي خواهم به قرص ارام بخش پناه ببرم{but i do not like to take shelter in tranquillisers}

Mohsen(12:27:00 احسنت/ شروع شفا همين تشخيص بيماري است/ نگران نباش/ خودت را دوست بدار و خداوند را(Bravo / beginning of the healing is recognizing the disease}

Friend(12:27:59 زماني كه هيچ كاري انجام نميدهم يعني ذهن وقت پرسه زدن دارد بدترين لحظات براي من است {when I do not do anything, means when the mind has time to wander, it is my worse moments for me}

Friend(12:28:41 مي خواهم ازقدرت درونم براي درمان خودم (ذهن بيمار) استفاده كنم{I like to use my inner power for self-healing (the sick mind)}

Mohsen(12:29:27 بله/ در آن وقت بيا به قلبت و احساس هاي مثبت و منفي را تماشا کن و يا کاري مثبت انجام بده/ شستن و پختن و….{yes/ at those moments, come to your heart and WATCH the positive and negative feelings, and or do something constructive: washing/cleaning/cooking…}

Friend(12:30:30 مثلا زمان خواب سخت ترين ودردناك ترين لحظات است {for example, sleeping time is the most difficult and painful time}

Mohsen(12:30:48 بله/ طبيعي است/ اوشو را ميخواني در آن وقت؟ {yes, it is natural/ Do you read ….. at that time?}

Friend(12:31:19 عصر ها بمدت 2الي 3 ساعت مطاله ميكنم{2-3 hours in the evening I read}
Mohsen(12:31:33 اوشو را؟ {who, Osho?}
Friend(12:31:51 بله اشو رامي خوانم {yes, I read Osho}

Friend(12:32:32 اقاي خاتمي ميخواهم يك اقراربكنم {Mr. Khatami, I want to have a confession}

Friend(12:33:07 {Do you have time to discuss this problem?} وقت داريد راجع به اين مسئله باشما صحبت كنم
Mohsen(12:33:21 بله عزيز/ بگو {Yes dear, tell me}

Friend(12:34:13 چندوقت پيش…..اشنا شدم ودرمدت اشنايي راجع به مشكلات وبيماريهايم باايشان صحبت كردم {Some time ago, I met a man,….., I told him about my problems and diseases.}

Friend(12:34:57 اين بنده خدا مرابه يك كلاس به نام فرادرماني( شبكه شعوركيهاني) معرفي كرد. {This servant of God introduced me to a class called “Beyond Therapy =Cosmic Consciousness Network”

Friend(12:35:37 نمي دانم شما اسم اين كلاس را شنيديد {Wonder if you have heard this name or not.}
Friend(12:35:57 استا د اين كلاس اقاي…..نام دارد{The master is called Mr….}

Friend(12:39:28 واين كلاس گفتن شماريشه اي درمان خواهيد شد {And in this class, he said you will be healed from the roots.}

Friend(12:39:54 ومن هم بدون تحقيق ومشورت با كسي به اين كلاس رفتم {And I went to this class, without investigation and consulting with anyone.}

Friend(12:40:24 درابتدا راجع به مسائلي صحبت مي كردند كه همه انها رامن دركتابهاي اشو خوانده بودم {In the beginning they talked about issues that I had read them all in Osho’s books.}

Mohsen(12:43:27 چقدر شهريه دادي؟ {How much was the fee?}
Friend(12:43:54 ترم اول 45000 تومان 4جلسه (First term, 4 sessions, 45000 Toman =450’000 Rls

Friend(12:44:11 شهريه مهم نيست (The fee is not important}
Mohsen(12:44:17 چه نتيجه اي گرفتي تا حالا؟ {What results you have got, so far?}

Friend(12:44:22 من درانتهاي جلسه سوم رواني شدم {I freaked out at the end of third session}
Mohsen(12:44:30 بعدش چي؟ {What after?}

Friend(12:45:16 انها راجع به موجودات غيرارگانيك (جن . ديو. بختك. ال) براي من صحبت كردند {They talked about the ‘Non-organic Beings’, Jennies, giants, bakhtaks, Aals,..}

Friend(12:45:34 وابراز داشتند كه من الوده به يكي ازاين موجودات مي باشم {And they told me that I am contaminated with one of these beings}
Friend(12:46:07 وتمام بيماريهاي ذهني وجسمي .حتي … سالگي من مبتلاشده ام {And all my mental and physical problems, even my …which I got at the age of…. ,}
Friend(12:46:27 مسببش موجودات غيرارگانيك مي باشد {…These non-organic being are responsible for them.

Mohsen(12:47:01 خوب / راه چاره را هم گفتند؟ {ok. Did they talk about the remedy too?}
Friend(12:47:23 يك روش داشتند به نام ارتباط وكلمه هوشمندي . من . نام بيمارراذكر مي كردند و بيماررادرحلقه قرارمي دادند {They had a method called ‘communication’ and a word, ‘intelligence’. They called the name of the patient, me, and they put me inside a circle.}

Friend(12:48:33 من موقع گرفتن ارتباط تصاويرخيلي وحشتناك را مي ديدم { And one day, I saw …….. VERY frightening.}

Friend(12:48:44 وقتي جريان رابراي استاد تعريف كردم {when I told the story for the master,}
Friend(12:49:03 گفتند بايد سريع به كلاس ترم 2 يعني تشعشع دفاعي بروي {he said ‘you must immediately go to the Term 2’, meaning The Defensive Radiation class.

Mohsen(12:49:22 شهريه آن چقدر است؟ (How much is this class’ fee?}
Friend(12:49:59
Mohsen عجب/ شايد راه هاي کم خطر ديگري هم باشه{Wow, may be there are cheaper ways, too}

Friend(12:50:45 ابراز كردند دركلاس تشعشع دفاعي ايشان تيري بسوي موجودات پرتاب ميكنند

{They said that in the Defensive Radiation classes, he will shoot an arrow toward such beings
Friend(12:51:18 وهمه موجودات شروع ميكنند شماراازار دادن and all these beings will start to hurt you….}

Mohsen(12:52:07 بعدش چي؟ {Then what?}
Friend(12:52:41 انها ميهمان شما هستند وبراي اينكه ميزبان راعاصي كنند …. شما بايد نترسي وادامه دهيد تااين موجودات ازشما دفع شود {“these are your guests and to hurt the host , they will make you ……, are all their function, and you must not fear and must continue, until you get rid of these beings.}

Friend(12:53:01 ممكن 1الي 2 سال زمان ببرد {“this may take one or two years!” They said!}
Mohsen(12:53:21 يعني چند ميليوني بايد هزينه کني تا تيرها به هدف بخوره؟ {It means that you must spend a few million, so their arrow hit the target!}

Friend(12:53:29 ومن هم كه هم درحال حاظر…..بودم
Friend(12:53:50 كم اوردم وديگر روحيه ام راباختم وحسابي ترسيده بودم {and since I was the … was at loss and lost my spirit and was really scared.}
Mohsen(12:54:12 بله/ ترس بهترين وسيله ي پول درآوردن براي خيلي ها است {Yes, fear is the best means to make money for many people!}

Friend(12:54:13 به شدتي كه دوباره مثل زمان قديم به دعاو ثنا التماس به خدا روي اوردم{My fear was so intense, that I went praying and begging God, as before.}

Mohsen(12:54:36 فقط خدا درماني کن و هزينه ريالي هم نکن/ هزينه اش نفساني است {Do only God-therapy now, and do not spend money/ the cost of this, is the ego !}

Friend(12:55:00 تااينكه كتاب….. راخداوند بدستم رسيد {Until God sent me the book called ….

Friend(12:55:42 وتوسط ان كتاب فهميدم تمام ان موجودات توهمي است كه بابيان انها وفكركردن من درذهنم بوجود امده بود {and through that book, I understood that these beings are illusory, which by expressing and thinking about them, are created in my mind.}
Friend(12:56:17 اين كلاس درخيابان گاندي وبطورازاد فعاليت دارد
Friend(12:56:30 ودولت هم هيچ كاري به انها ندارد {This class is on Gandhi St. and is functioning freely. And the government has no objection to them.}

Mohsen(12:56:50 بله دولت خودش شياد است و براي همکاران آزادي هست {Yes, the government itself is The Charlatan and there is freedom for ‘the colleagues’!}

Friend(12:57:37 خيلي اسيب روحي وجسمي ديدم .تادوباره توانستم خودم راپيدا كنم{I suffered much, spiritually and physically, till I could find myself again.}

Mohsen(12:57:50 حالا پيدا کردي؟
Mohsen(12:57:56 پس مشکلي نداري {Have you found it now? Then, you have NO problem!}

Friend(12:58:17 الان فقط موقع خواب خيلي ضعيف ميشوم{Now, I have become very weak at sleeping time.}
Friend(12:58:31 تاسرگرم كار وتلاش هستم خوبم
Friend(12:58:43 خيلي حساس رنجور وضعيف شده ام {when I am busy working, I am ok, I have become very fragile and weak.}

Mohsen(12:59:06 از همان موقع براي تقويت شدن استفاده کن/ يک وزنه ي طبيعي = سنگ سنگين که حداقل چهار کيلو باشد انتخاب کن و شب ها بگذار روي ناف وازش انرژي بگير {Use THAT time for becoming strong/ put a natural weight = choose a heavy stone, at least 4 Kg, and put it at your navel area, at nights, and gain energy from it.}

Mohsen(12:59:21 دم و بازدم را هم مشاهده کن {Watch your inhalations and exhalations.}
Mohsen(01:00:00 {No problem, This situation will change/ IF you will and act.}عيب نداره/ اين وضعت تغيير مي کنه/ اگر بخواهي و عمل کني

Friend(01:00:07 ميشه كمي بيشتر توضيح دهيد {can you explain more?}
Mohsen(01:00:30 توضيح را فراموش کن و سنگ را پيدا کن/ بازهم ميگم/ {forget the explanations and find the stone! / I repeat it.}

Friend(01:00:44 چه نوع سنگي {What kind of stone?}
Mohsen(01:01:06 اگر کريستال طبيعي يا خام باشه بهتره ولي حتي آهن هم خوبه. باهاش نفس بکش براي تقويت اعتماد به نفس خوه {If it is a raw natural crystal, is better. But even Iron is good. Breath with it . It is good for self-esteem.}

Friend(01:01:17 وزنه مي شود {Can it be a weight-lifting (piece)?}
Mohsen(01:01:25 {Yes ANYTHING heavy} بله هرچيز سنگين

Mohsen(01:01:47 مي تواني در يک شال گرم بپيچي و بگذاري روي مراکز انرژي خودت {You can wrap it in a warm shawl and put it on your energy centres}

Friend(01:02:35 يعني روع ناف (means ON the naval?}
Mohsen(01:03:45 بله بيشتر بين ناف و زير ناف/ روي قلب هم ميتوني قرار بدهي{Yes, mostly on naval and under it/ you may put it on the heart too}

Friend(01:04:16 4 كيلو روي قلب اشكالي ندارد{4 Kg on the heart has no problem?}
Mohsen(01:05:34 شايد داشته باشه در حد تحمل بگذار و زود بردار/ براي قلب از وزنه 2-3 کيلو استفاده {It may, put it until you can bear it, and remove soon / for the heart you can use 2-3 Kg weight.}

Friend(01:06:20 وزنه قديم ورزشكارهاباشد اشكالي نداره. {If it is the old fashion weight-Lifting’s, no problem?}
Mohsen(01:06:46 نه/ لاي پارچه ضخيم بپيچ {No. Warp it in a thick cloth.}

Friend(01:06:45 يك سوال تاخودصبح كه بيدارميشوم اينوزنه بايد روي ان محل بماند {One question: this weight must stay there, until the morning, on the area?
Mohsen(01:07:00 نه وقت خواب بگذار کنار/ تا که خوابت ببره {No, when sleep, put it away/ UNTIL you fall sleep.}

Mohsen(01:07:20 اگر روي ناف خوابت ببره اشکالي نيست و بهتر هم هست {If you sleep while on your naval, it is ok, and it is even better.}
Friend(01:07:27 چه مدت زماني روي ان محل بماند {How long it shall remain on the spot?}

Mohsen(01:07:40 هرچه بيشتر بهتر/ در حد راحتي و نداشتن درد {The longer the better / until you are comfortable and have no pain.}

Mohsen(01:08:07 جن و آل ها را بده به سنگ و خداي سنگ را جذب خودت کن {Give your Jeneis and the Aals to the stone, and absorb the God of that stone into yourself!}

Friend(01:09:07 اقاي خاتمي ايا واقعا اين ها رامابا ذهنمان بوجود مي اوريم .اين نظر من درست است{Mr. Khatami, Do we really create these beings with our minds? Is my view right?}
Mohsen(01:09:49 ذهن نيرويي عجيب است ولي ذهن و غيرذهن ازهم جدا نيستند/ بدن و ذهن يکي هستند/ دو روي يک سکه {Mind is a strange force, but mind and no-mind are not separate / body and mind are the same thing/ two sides of the same coin.}

Friend(01:10:35 راجب اين موجودات بقول انها غيرارگانيك پرسيدم {I asked you about these so called “Non- Organic” Beings!}
Mohsen(01:11:01 آن ها هم هستند و جدا از ما نيستند/ {These Beings also exist and are NOT separate from us!}

Friend(01:11:25 مي گفتند خداوند قبل ازاينكه انسان راخلق كند اين موجودات رابراي محافظت ازكائنات وطبيعت افريد {They would say, “Before God created Man, He created these beings for protection of the Universe and the Nature!”}
Friend(01:12:00 من اين نظر اخرتان برايم مبهم است {Your last statement is important for me.}
Friend(01:13:00 يعني چي جداازمانيستند {What do you mean “They are NOT separated from us”?}

Mohsen(01:13:39 در واحد کل کيهاني از ما جدا نيستند ولي با شما کاري هم ميتونند نداشته باشند { They are NOT separate from us, in the scale of Whole Unified Cosmos, but they can leave you alone, TOO!}

Friend(01:15:00 منظورشما اين است كه بستگي به خود مادارد كه اين موجودات رادعوت بكنيم يانه {Do you mean that it is up to us to invite such beings, or not?

Friend(01:17:20 ايا اين ها را ماباتفكراتمان قوي نمي كنيم. مگر نه اينكه خداوند انسان رااشرف مخلوقات قرارداه وازروح خودش درمادميده پس چگونه يك موجود خيالي كه قابل رويت ولمس ندارد مي تواند به يك انسان كه خودش يك خدا مي باشد اسيبي برساند {Do we not make them stronger by our thoughts? Are we not The Highest Creature of God, and God had breathed into us from His OWN SOUL? So how come an imaginary being, who cannot be seen and touched, can hurt a Man, who is God himself?

Mohsen(01:17:51 بخاطر ضعف او {For his weakness}
Mohsen(01:17:59 روي همه تاثيرات يکسان ندارند {They have no equal effect on everyone.}

Friend(01:19:25 يعني من دريك زمينه از3 سالگي ضعف داشتم كه طبق گفته اساتيد اين كلاس ان هامن رابه بيماري فلج اطفال مبتلا كرده اند {Means, according to the masters in this class, They have given me Polio?!!
Mohsen(01:19:50 گفته هاي آن اساتيد را بشنو ولي باور نکن {Hear what they say, BUT do not believe them.}

Mohsen(01:20:06 آن ها استتيد دکان دار هستند {They are ‘masters who are shop-keepers’!}
Friend(01:20:15 يا اينكه من دران سن چه اسيبي به طبيعت رساندم كه به اين بيماري مبتلا شدم {Or, as a 3 year old child, What harm did I do to Nature that I shall deserve this disease?!}

Mohsen(01:21:05 گفتم اصلش را باور نکن/ آن ها ويروس را هم جن و پري مي دانند {Told you: do not believe the base of it! They see viruses as Jennies and fairies}

Friend(01:21:44 براي من هنوز مبهم است كه اين موجودات واقعا دراطراف بعضي ازما ادمها هستند وبطريقي ماراازار ميرسانند. {For me it is still vague that such beings are really around some people and they hurt us in some ways}

Friend(01:22:16 يااينكه مادرذهنمان به انها خوراك ميرسانيم {Or, it is we who feed them in our minds?}
Mohsen(01:25:29 هردو {BOTH}

Mohsen(01:26:02 وجودشان از شما نيست ولي تغذيه شان با شماست{Their existence is not FROM you, but their feeding is your job!}
Friend(01:26:13 اقاي خاتمي مي تونم ازتون خواهش كنم راجع به اين مسئله برايم واضح ترتوضيح دهيد

Friend(01:26:28 وجودشان ازكجاست {Mr. Khatami, would you please explain more clearly about this problem? Where is their being FROM?}

Mohsen(01:26:39 الان نميتونم/ توضيح فايده زيادي نداره/ تمرين را انجام بده/ همين الان هم ميتوني {Right now I cannot = (Had 2 guest at home at that time!) {Explanation is of not much use/ do the practice/ even right now you can do it.}
Friend(01:27:12 الان درمحل كارم هستم{Right now I am at work!}

Mohsen(01:26:58 وجود تمام موجودات از عدم است و عدم = خدا

{Beings of ALL beings is from NON-BEING and NonBeing =God

Friend(01:28:24 اقاي خاتمي اين مدت بخاطر اين مسئله خودم بتنهايي خيلي درد كشيدم
Friend(01:28:43 وهنوز هم نمي توانم بكلي اين مسئله رافراموش كنم
Friend(01:29:01 جرات اين كه به كسي هم بگويم ندارم{Mr. Khatami, during this time, I have suffered much, alone, and still I cannot forget it, I do not dare to tell it to anyone, either.}

Friend(01:29:27 عدم ؟{NON-BEING?}
Mohsen(01:29:50 بله عدم= نيستي / مبدا هستي = وجود {Yes: Non-being =Void = Origin of being = BEING

Friend(01:30:34 يعني نيستي = هستي {Means Being = Non-being?}
Mohsen(01:30:50 بله در نهايت چنين است {Yes, ULTIMATELY it is so.}

Friend(01:31:53 اقاي خاتمي كتابي رانمي شناسيد كه به من معرفي كنيد تااين مسئله برايم روشن شود{Mr. Khatami, Do you know a book, to make this clear?}
Mohsen(01:32:40 الان نه ولي مي پرسم و برات لينک ميذارم در نت هست{Not now, but I ask and leave link for you/ it is there, on the net.}

Friend(01:33:32 انها ميگفتند اين كه درسال 2 باربيماري بمدت 1 ماه به من حمله ميكند وگوشت كتف مرابصورت گزگزهاي شديد ازار ميدهد وسپس شروع به تحرير عضله ميشوم .كاران موجودات ميباشد {They used to say that “this disease will attack you twice a year and my right shoulder would hurt by intense tingling and then the muscle atrophy will set in….this is the work of those beings”!}

Mohsen(01:34:50 تحت تاثير اين گفته ها نباش و دل را به ياد خدا مشغول کن {Do not be affected by such sayings and make your heart busy with the remembrance of God.

Friend(01:35:46 ذهن فضولم نمي گذاردبي خيال اين مسئله شوم {My ‘nosy mind’ does not allow me to let go of this problem!}
Friend(01:36:02 دلم مي خواهد برايم اين موضوع كاملا بازشود{I like to completely grasp this subject.}

Mohsen(01:36:06 فضوليش را تغذيه نکن {Do not feed its ‘nose’!}
Mohsen(01:36:16 به موقعش ميشه ولي فعلا خودت را تقويت کن {IT WILL be clear, on its own time. YOU MAKE yourself strong, for the time being.

Mohsen(01:36:50 خودت را سرزنش نکن == انرژي هدر نده/ سنگ را روزي دو سااعت اقلا مصرف کن {Do NOT BLAME YOURSELF = Do not waste energy/ USE the stone, at least two hours a day.}
Friend(01:38:06 باشه چشم ازراهنمايي شما نهايت سپاسگزاري رادارم. به خدا توكل مي كنم وسعي مي كنم اين موضوع رافراموش كنم {OK, infinite gratitude for your guidance. I trust God and try to forget this subject.}

Friend(01:39:54 انشاالله خدا كمكم كند كه دوباره به حال خوب برسم {May God help me to regain my good mood.}

Mohsen(01:40:14 بله نقش خدا و خودت را در اين ميان دست کم نگير و هيچ نگران نباش/ خودش چاره ساز است {Yes, Do NOT under estimate the Role of God and yourself and do not worry at all.}
Mohsen(01:40:26 اگر بخواهي و نترسي حتما خواهي رسيد {IF you WANT and FEAR NOT, You will reach, DEFINITELY.}

Friend(01:40:35 شما رابه خداوند يكتا مي سپارم وروز خوبي رابرايتان ارزومندم {I leave you with the One God and wish you a good day.}
Mohsen(01:41:07 تشکر/ بزودي موفق خواهي شد/ نگرانش نباش {Thank you/ Soon you will succeed/ Do not worry about it.}

Mohsen(01:41:11 سنگ را درياب {Find/USE the stone}
Friend(01:42:03 ممنون وسپاسگزارم {Thank you and my gratitude

Leave a comment

Filed under Bilingual دوزبانه, Education, MyServices, MyWritings, NewsOfTheMagicHill, Psychology, نوشته هایم

Blood type and personalit trait

Found this in my inbox and want to share and CHECK with you!
Can you verify the case with yourself?
For me it was fine and correct (i am B – type! Wow! only ONE% of the population??????????)

Blood type and Rh
How many people have it?
O + 40 %
O – 7 %
A + 34 %
A – 6 %
B + 8 %
B – 1 %
AB + 3 %
AB – 1 %

Does Your Blood Type Reveal Your Personality?

According to a Japanese institute that does research on blood types, there are certain personality traits that seem to match up with certain blood types. How do you rate?
TYPE O You want to be a leader, and when you see something you want, you keep striving until you achieve your goal. You are a trend-setter, loyal, passionate, and self-confident. Your weaknesses include vanity and jealously and a tendency to be too competitive.
TYPE A You like harmony, peace and organization. You work well with others, and are sensitive, patient and affectionate. Among your weaknesses are stubbornness and an inability to relax.
TYPE B You’re a rugged individualist, who’s straightforward and likes to do things your own way. Creative and flexible, you adapt easily to any situation. But your insistence on being independent can sometimes go too far and become a weakness.
TYPE AB Cool and controlled, you’re generally well liked and always put people at ease. You’re a natural entertainer who’s tactful and fair. But you’re standoffish, blunt, and have difficulty making decisions.

Leave a comment

Filed under Education, Psychology

999% of my problem is solved now, by HIS GRACE.

Jay Baba Dear all ….since i get a few responses about ‘the dance’ being a ‘tango’, i just wrote this for a sister and will post it here as the GOOD NEWS of His Infinite Compassion and Grace……. it was MUCH MORE than i could even imagine…………….

“…..WHY you think the dance was a ‘Tango’?????? Any otherway of looking at it?

……. 999% of my problem was solved this morning, by HIS GRACE! Tomorow will go back ‘home’ and will do my best to love and SERVE ALL, including those who carry UNNECESSARY load of hatred for me!

Jay Meher Baba + Jay His mandalis and TRUE ‘lovers’
Huuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu

Leave a comment

Filed under MagicHill, MeherBaba, MyWritings, NewsOfTheMagicHill, Psychology

The Top Ten World’s Worst Dictators At Present

8/25/2006 /4:28 PM
Jay Baba Huuuuuuuuuuuuu.. Speaking of the ‘BIG people’, these BIG egos MUST be on the TOP list, otherwise they would not ruin their lives being dictators! Of course these are only the ‘exposed’ ones, many other BIG ones are carrying other ‘titles’ (heads of the powerful states, corporations, etc!)

Since # 9 is somehow relates to me (my homeland is ‘occupied’ by him and his stupid followers!) I list them ALL, here.

See how I can ‘create’ ‘powerful’ enemies from other countries, as well?!

Please NOTE the word ‘power’ in all these (and other) ‘ego/mind cases’ ! And also the word ‘worse’! There must be hundreds of ‘less bad’ dictators around; and may be millions, when it comes to the ‘house-hold’ level!

1. Omar AlBashir, Sudan, in power since 1989
2. Kim Jong-il, North Korea, in power since 1994
3. Than Shwe, Burma, in power since 1992
4. Robert Mugabe, Zimbabwe, in power since 1980
5. Islam Karimov, Uzbakestan, in power since1990
6. Hu Jinato, China, in power since 2002
7. King Abbdullah, Saudi Arabia, in power since 1995
8. Saparmurat Niyazov, Turkmenistan, in power since1990
9. Seyyed Ali Khamenei, Iran, in power since 1989
10. Teodoro Obiang Nguema, Equatoria Guinea, in power since1979

Interesting enough 4 out of 10 (40%) are ‘Moslems’, ONLY by the name of course, not by ‘definition’ (a Muslim is one who is peaceful and submits to the Will of Allah and no one is hurt by him/her!)

The source is Hindustan Times, Aug.21.2006

Leave a comment

Filed under Education, HumanRights, MyServices, MyWritings, Politicians, Psychology