Tag Archives: MyServices

هدیه به همگان: جدیدترین ترجمه

فصل اول از “کتاب کندالینی” یا در جست و جوی معجزه آسا را در اینجا برای استفاده ی عموم منتشر می کنم. همراه با مقدمه ی ای کوتاه…. همین الان ویرایش آن تمام شد و امیدوارم مفید افتد….
فصل یک
کندالینی، آن افعی خفته
من نمی دانم چرا شما اینجا آمده اید. شاید شما نیز نمی دانید. بیشتر ما چنان زندگی می کنیم که نمی دانیم چرا زندگی می کنیم، به کجا می رویم و چرا. ما از خود نمی پرسیم، چرا؟”. وقتی که تمام زندگی ما بدون پرسیدن این سوالات سپری می شود، تعجبی نخواهد بود اگر که همگی شما، بدون اینکه هدفتان را از این آمدن دانسته باشید، آمده باشید. شاید برخی از شما بدانند، ولی امکان آن بسیار کم است.
ما در چنان حالت خواب و چنان حالتی از ناهشیاری عمیق زندگی می کنیم، راه می رویم و می بینیم و می شنویم، که دیدن آنچه را که هست از کف می دهیم. آنچه را که گفته می شود نمی شنویم، آنچه را که هست نمی بینیم. ما آنچه را که گفته می شود نمی شنویم و آن هستی که تمام اطراف ما را __ چه در بیرون و چه در درون__ فراگرفته است لمس نمی کنیم.
پس تعجبی ندارد اگر شما ندانسته و بی خبر به اینجا آمده باشید.
ما نمی دانیم که چرا زنده هستیم. و بی خبریم که چه کار می کنیم__ تا درجه ای که حتی از نفس کشیدن خودمان هم بی خبریم.
ولی من می دانم که چرا اینجا هستم. و این چیزی است که مایلم با شما سهیم شوم.
طلب و جویش انسان در طول زندگانی های متعدد ادامه دارد و پس از جست و جوها در زندگانی های بیشمار است که ما لمحه ای از آنچه را که سرور bliss یا آرامش یا حقیقت یا خداوند یا موکشا moksha یا نیروانا nirvanaمی خوانیم به دست می آوریم__می توانید آن را هر چیزی بخوانید، با اینکه کلامی وجود ندارد که آن را بیان کند. فرد آن را پس از زندگانی های بسیار و بسیار کسب می کند. و آنان که آن را می جویند، می پندارند که پس از یافتن آن، تماماٌ از آن لذت خواهند برد، ولی آنان بسیار اشتباه می کنند. آنان پس از دستیابی به آن، در می یابند که این فقط آغاز یک تلاش دیگر است،
یک کوشش دیگر؛ و اینکه، استراحتی وجود ندارد.
تا دیروز آنان سخت می کوشیدند تا آن را پیدا کنند؛ اینک آنان در شتاب هستند تا آن را با دیگران سهیم شوند. اگر چنین نبود، بودا از شهرهای ما بازدید نمی کرد، ماهاویراMahavira بر در خانه هایمان
نمی کوفت، و مسیح ما را فرا نمی خواند. پس از تماس یافتن با آن متعالی، نوعی جدید از کار آغاز
می شود. درواقع، باوجودی که یافتن هرچیز بامعنا همراه با سرور و شعف است، سهیم کردن آن با دیگران بسیار شادی آورتر و مسرت انگیزتر خواهد بود. کسی که از نعمت سرور و خداگونگی برخوردار شده باشد، برای سهیم شدن آن با دیگران بی قرار می گردد. درست همانگونه که گلی
رایحه اش را پراکنده می کند، یا ابری که بارانش را فرو می بارد، یا موجی که با شتاب ساحل را در آغوش می کشد، به همین ترتیب، وقتی کسی چیزی را از فراسو درمی یابد، روحش تشنه است تا آن رایحه ی را در همه جا پراکنده سازد.
من از خودم خبر دارم که چرااینجا هستم. و این دیدار ما در اینجا وقتی می تواند با معنا باشد که شما نیز برای همین دلایل اینجا باشید و اگر من و شما بتوانیم در همین سطح با هم دیدار کنیم. وگرنه، چنانچه غالباٌ رخ می دهد، هیچ ملاقاتی نمی تواند صورت بگیرد، با اینکه ما در راه های خود باهم برخورد کرده باشیم. اگر شما به دلیلی که من اینجا هستم در اینجا حضور نداشته باشید، حتی با وجود نزدیکی جسمانی با یکدیگر، هیچ نقطه ی دیداری بین ما وجود نخواهد داشت.
من مایلم تا شما نیز آنچه را که من اینک می بینم ببینید. این چنان نزدیک است که ندیدن آن توسط شما مایه ی شگفتی است. و بسیاری از اوقات من شک می کنم که شما عمداٌ چشم ها و گوش های خودتان را بسته اید؛ وگرنه چگونه می توانید آن را ازکف بدهید؟ مسیح بارها و بارها گفته است که مردم چشم دارند ولی نمی بینند، و گوش دارند ولی نمی شنوند. نه تنها آنان که نابینا هستند، کور هستند و آنان که ناشنوا هستند کر هستند، بلکه حتی آنان که هم چشم دارند و هم گوش دارند، کور و کر هستند.
برای همین است که شما آنچه را که بسیار نزدیک است نمی بینید و نمی شنوید، چیزی که شما را
از همه طرف دربرگرفته است. موضوع چیست؟
تردیدی نیست که یک مانع کوچک بر سر دید شما قرار گرفته است. این یک مانع بزرگ نیست. مانند یک ذره غبار کوچک است که جلوی چشم را می گیرد و مانع دیدن یک کوهستان بزرگ می شود.
فقط یک تکه کوچک از غبار می تواند چشمانتان را نابینا کند. منطق می گوید که برای جلوگیری از دیدن یک کوهستان بزرگ، به یک مانع نیاز است. محاسبات ریاضی می گویند که برای جلوگیری از دیدن یک کوهستان بزرگ، آن مانع باید بزرگتر از خود آن کوهستان باشد. ولی در واقعیت، آن ذره ی غبار بسیار کوچک است و چشمان ما نیز کوچک هستند. ولی چون آن غبار چشم را می پوشاند، آن کوهستان پوشیده می شود و بنابراین برای دید ما نادیدنی خواهد شد.
به همین ترتیب، آنچه مانع دید درونی ما می شود، چیزی بزرگ مانند یک کوهستان نیست. درست مانند آن غبار کوچک است و این همان چیزی است که ما را نسبت به واقعیت نابینا ساخته است.
به سبب یک مانع کوچک، تمام حقایق زندگی برای ما پنهان باقی می ماند.
من در مورد چشمان جسمانی که با آن اشیاء را می بینیم حرف نمی زنم. این می تواند تولید سردرگمی زیاد کند….
خوب به یاد بسپارید: در جهان هستی، فقط آن حقیقتی که ما برایش یک حساسیت درونی برای دریافت، ادراک، پذیرش و برای زندگی کردن آن داریم، برای ما با معنی است. اگر من گوش نداشته باشم، حتی غرش امواج دریا که بسیار بلند و قوی است را نیز نمی توانم بشنوم. حتی اگر اقیانوس تا ابد به غریدن ادامه بدهد، من هرگز نمی توانم آن را بشنوم. فقط نداشتن گوش ها، آن صدای غرش را برای من به هدر خواهد داد. و اگر چشم نداشته باشم، حتی اگر خورشید به در خانه ام بیاید، آن را نخواهم دید.
و به همین ترتیب، اگر دست نداشته باشم، علیرغم میل زیادم به لمس کردن، هرگز نخواهم توانست
کسی را لمس کنم.
در مورد خداوند و سرور حرف و سخن بسیار است: تعداد زیادی کتب مذهبی در دنیا وجود دارند، میلیون ها نفر در معابد و مساجد و کلیساها به دعا و نیایش و آواز خواندن مشغول هستند، ولی علیرغم تمام این ها، به نظر می رسد که ما هیچ تماسی با خداوند نداریم، به نظر می رسد که او را نمی بینیم، نمی شنویم و تپش ضربان قلب او را در وجودمان احساس نمی کنیم.
به نظر می رسد که تمام این سخنان توخالی و پوچ باشند. شاید ما با این باور به حرف زدن در مورد خداوند ادامه می دهیم که شاید توسط حرف زدن بتوانیم یا او را بیابیم و یا تجربه ای از او به دست آوریم. ولی اگر یک انسان ناشنوا برای زندگانی های متعدد در مورد نت های موسیقی صحبت کند،
هیچ اتفاقی نخواهد افتاد؛ و اگر یک نابینا تا ابد از نور سخن بگوید، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
بااین وجود، این امکان هست که آنان قربانی این توهم شوند که آنان کر و کور نیستند. آنان توسط
حرف زدن در این موارد، می توانند به این باور برسند که می دانند که صوت چیست و نور چیست!
معابد و کلیساها و مساجدی که ما در تمام روی زمین ساخته ایم، در ایجاد این توهم و این فریب موفق بوده اند. مردمانی که در اطراف و در درون این بناها نشسته اند هیچ چیز جز توهمات را دارا نیستند. فوقش این است که به خدا باور داشته باشند، ولی نمی توانند او را بشناسند. و باور داشتن ارزش زیادتری از حرف زدن ندارد. اگر آن سخنان بقدر کافی متقاعد کننده باشند، ما باور می آوریم. اگر کسی با قدرت مباحثه کند و وجود خدا را اثبات کند و ما نتوانیم اثبات کنیم که او وجود ندارد، آنگاه احساس شکست خوردن می کنیم و شروع می کنیم به پذیرفتن خدا. ولی باور داشتن، شناختن نیست؛ ما هرچقدر هم که یک فرد نابینا را نسبت به وجود خدا متقاعد کنیم، او نمی تواند نور را بشناسد و نمی تواند ببیند.
من با این ادراک اینجا هستم که شناختنknowing ممکن هست.
تردیدی وجود ندارد که در درون ما مرکزی وجود دارد که خفته است __ مرکزی که هرازگاه، یک کریشنا به شناخت آن نایل آمده و شروع می کند به رقصیدن با شعف؛ مرکزی که یک مسیح آن را
می شناسد و از روی صلیب با گریه می گوید، “پدر، آنان را ببخش، زیرا که نمی دانند چه می کنند!”
و به یقین یک ماهاویرا آن مرکز را می شناسد. و به سبب همین مرکز است که یک گوتام سیدارتا، یک بودا __ فرد بیدار__ می شود. قطعاٌ مرکزی وجود دارد__ یک چشم، یک گوش __ که خفته است.
و من مخصوصاٌ در اینجا هستم تا به شما کمک کنم که این مرکز را بیدار کنید.
در اینجا یک لامپ برق وجود دارد که بر همگی ما نور می افشاند. اگر سیم آن را که به نیروگاه متصل است قطع کنید، از نورافشانی بازمی ایستد، با اینکه این لامپ هنوز هم همان است. اگر در مسیر جریان برق به این لامپ اختلال به وجود آید، بجای نور تاریکی در اینجا خواهیم داشت. این لامپ همان است، ولی چون جریان برق از آن عبور نمی کند، غیرفعال می گردد. و اگر جریان برق به آن نرسد،
این لامپ بیچاره چه می تواند بکند؟
در درون هریک از ما مرکزی هست که توسط آن مرکز، خداگونگیgodliness می تواند شناخته شود، ولی چون نیروی حیات به آن مرکز نمی رسد، در حال کمون، خفته و غیرفعال است. حتی اگر چشمان شما معمولی و سالم باشند، اگر نیروی حیاتی به آن ها نرسد و آن ها را فعال نکند، بی فایده خواهند بود.
دختری جوان توسط بستگانش نزد من آورده شد. او عاشق مرد جوانی شده بود. وقتی که خانواده اش از این موضوع و دیدار آن دو آگاه شدند، دیواری بین آن دو ساختند__ یک دیوار واقعی. ما می باید بکوشیم که دنیایی خلق کنیم که در آن هیچ دیواری بین زوج های عاشق وجود نداشته باشد. خانواده ی دختر مانع تمام تماس ها بین او و دوست پسرش شدند. آن دختر از خانواده ای محترم بود و عاشق او در خانه ی مجاور زندگی می کرد و و آن دو معمولاٌ از پشت بام خانه هایشان یکدیگر را ملاقات می کردند. بنابراین، یک دیوار واقعی بین دو خانه برپا شد تا مانع دیدارهای آن دو شود.
و روزی که آن دیوار ساخته شد، آن دختر ناگهان کور شد.
والدین او در ابتدا شک کرده بودند و فکر می کردند که او این کورشدن را تظاهر می کند. آنان به او توجهی نکردند و تهدید کردند که او را کتک خواهند زد. ولی کوری با تهدید معالجه نمی شود!
سپس پزشکان برای مشاوره دعوت شدند و گفتند که چشمان او اشکالی ندارند، ولی همچنین گفتند که او دروغ نمی گوید؛ او واقعاٌ قادر به دیدن نبود. پزشکان گفتند که آنان قادر نیستند کاری بکنند، و این نوعی کوری روانی است. نیروی حیاتی از رسیدن به چشمان او بازایستاده و با مانع روبه روش ده است.
برای همین او کور شده بود، با اینکه چشمان او مشکل جسمی نداشتند.
آنگاه او را نزد من آوردند. من سعی کردم تمام موقعیت را درک کنم. از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است و آیا در سطح ذهنی اتفاقی برایش رخ داده. او با به یاد آوردن داستانش گفت، “آنگاه ذهنم گفت که دیگر چشمانت بی فایده هستند، آن چشم ها اگر قرار نیست کسی را ببینند که دوست دارند ببینند، بهتر است که کلاٌ از دیدن دست بردارند. آن روز که آن دیوار ساخته شد، این یک فکر که من کور خواهم شد، تمام روز ذهنم را تسخیر کرده بود. حتی در خواب دیدم که کور شده ام__ زیرا اگر این افتخار از چشمان من گرفته شده بود که کسی را که دوست داشتتند ببینند، پس خوب است که آن ها قدرت دیدن را از دست بدهند.”
ذهن دختر جوان به کوری او رضایت داده بود، پس نیروی حیاتی از رسیدن به چشمان او بازایستاده بود. خود چشم ها مشکلی نداشتند، می توانستند ببینند، ولی آن انرژی که با آن می دیده اند، از رسیدن به چشم ها بازمانده بود.
وجود ما مرکزی دارد، پنهان در درونم ما، جایی که خداگونگی توسط آن مرکز شناخته می شود،
جایی که ما لمحه ای از حقیقت را در می یابیم و با انرژی حیاتی ازلی خود ارتباط برقرار می کنیم.
وجود ما مرکزی دارد، پنهان در درونم ما، جایی که خداگونگی توسط آن مرکز شناخته می شود،
جایی که ما لمحه ای از حقیقت را در می یابیم و با انرژی حیاتی ازلی خود ارتباط برقرار می کنیم.
ولی نیروی حیاتی ما به آن مرکز نمی رسد، در جایی سر راه آن بازمانده، جایی که درست نزدیک آن است.
درک روشن این نکته بسیار ضروری است، زیرا آنچه را که من مراقبه می خوانم، در طول این سه روز بیشترین تلاش ما خواهد بود: رساندن نیروی حیاتی به آن مرکز، جایی که آن گل می تواند شکوفا شود، آن شمع می تواند افروخته گردد، چشم سوم می تواند باز شود و آن حس برتر می تواند در دسترس قرار گیرد. از همین مرکز است که برخی، حقیقت یا خداگونگی یا هرآنچه را که می خواهید بنامیدش، دیده اند؛ جایی که همگان حق دارند همان را ببینند.
ولی برای یک بذر، چون که فقط یک بذر است، الزامی نیست تا یک درخت شود. هر بذر این حق را دارد که یک درخت باشد، ولی همه ی بذرها درخت نمی شوند. با اینکه بذر این توان را دارد که یک درخت شود، همچنین ضروری است که آن را در زمین کاشت و آن را تغذیه کرد. لازم است که آن بذر شکسته شود، بعنوان بذر ازهم فروپاشد و بمیرد، تا که بتواند یک درخت شود. فقط آن بذری که آماده ی فروپاشی و محو شدن در خاک باشد، به یک درخت تبدیل می شود. و اگر ما به درخت و بذر باهم نگاه کنیم و آن ها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، باور این مشکل است که چگونه یک بذر کوچک می تواند به یک درخت بزرگ تبدیل گردد. به نظر ناممکن می رسد.
این به نظر ناشدنی است که یک بذر کوچک بتواند به یک درخت بزرگ بدل شود. هرگاه ما به مردانی چون کریشنا یا بودا نگاه می کنیم، همیشه این احساس را داریم. با ایستادن در کنار کریشنا، این احساس راداشته ایم که غیرممکن است که مانند او باشیم. پس گفته ایم، “تو موجودی خدایی هستی، و ما فقط افرادی عادی هستیم، نمی توانیم مانند تو باشیم. تو یک آواتار avatarهستی، یک تجلی الهی، و ما فقط مردمانی حقیر هستیم که فقط به نوعی روی زمین می خزیم. در قدرت ما نیست که مانند تو باشیم.” هرگاه یک بودا، یک ماهاویرا را در سر راه خود ملاقات کرده باشیم، پاهایشان را لمس کرده و گفته ایم، “تو یک پیشوای الهیtirthankara هستی، یک تجلی خداوند، یک پسر خدا؛ و ما فقط مردمانی معمولی هستیم.” اگر یک بذر می توانست سخن بگوید، همین را به درخت می گفت، “تو الهی هستی و من فقط یک بذر معمولی هستم، چگونه می توانم مانند تو باشم؟” یک بذر چگونه می تواند باور کند که آن درخت عظیم در درون خودش پنهان است؟
ولی واقعیت این است که آنچه که امروز یک درخت تنومند است، زمانی یک بذر کوچک بود، و آن بذر کوچک امروز، فردا به یک درخت عظیم بدل خواد شد.
در درون هریک از ما امکاناتی نامحدود پنهان است. ولی تا زمانی که ما از آن ها بی خبر باشیم، هیچ کتاب مذهبی، هیچ انسان-خداgod-man ، هرچقدر هم که با صدای بلند آن را اعلام کند، نمی تواند وجود آن را اثبات کند. و باید که اینچنین باشد، زیرا باور داشتن به اینکه ما نمی دانیم، یک فریب محض است. برای ما بهتر است که بگوییم که نمی دانیم حقیقت چیست.
ولی به همان اندازه واقعیت هم دارد که برخی از انسان ها حقیقت را شناخته اند. و برخی دیگر این مردمان راشناخته اند و تمام زندگیشان به این وسیله متحول گشته است؛ گل های آسمانی در اطراف آنان شکوفا گشته است. ولی ما نمی توانیم فقط با پرستیدن آنان، آن تحول و دگرگونی را داشته باشیم.
شوربختانه، مذاهب در حد پرستش متوقف شده اند. ولی با پرستیدن، یک بذر چگونه می تواند یک درخت شود؟ همانطور که یک رودخانه نمی تواند با پرستش اقیانوس به آن تبدیل شود، این نیز ممکن نیست. و یک تخم پرنده، با پرستیدن پرنده هرگز نمی تواند بال هایش را در آسمان بگشاید. آن تخم مجبور است که پوسته اش را بکشند؛ باید نخست بعنوان یک تخم از بین برود. زمانی که یک جوجه برای نخستین بار از پوسته اش بیرون می آید، نمی تواند تصور کند که می تواند پرواز کند.
با دیدن مرغانی که در آسمان پرواز می کنند، نمی تواند باور کند که او نیز می تواند پرواز کند.
حتی با دیدن پرواز مادرش، حتی با اصرار مادرش برای به پروازدرآوردنش، آن جوجه اطمینان ندارد، می لرزد. او در کنار آشیانه می نشیند و شهامت گرد می آورد. چگونه کسی که هرگز قبلاٌ پروازکردن را نشناخته می تواند باور کند که می تواند پرواز کرده و در عرصه ی بی پایان آسمان سفر کند؟
من خوب می دانم که در این سه روز، شما نیز در کنار شاخه های درختان کاج در اینجا خواهید نشست و در شگفت خواهید بود که آیا سفر به ناشناخته ممکن است. هرچقدر هم که من با صدای بلند شما را ترغیب کنم که بپرید، جهش کنید، پرواز کنید، باور نخواهید داشت که پرواز امکان دارد. پرنده ای که هرگز قبلاٌ به پرواز درنیامده چگونه می تواند باور کند که پرواز کردن امکان دارد؟
بجز جهیدن راهی نیست. برای یک بار هم که شده باید بپرید، بدون اینکه بدانید که این چیست.
برای آغاز، باید جهشی به درون تاریکی وجود داشته باشد.
کسی می خواهد شنا یاد بگیرد. اگر بگوید که بدون آموختن شنا پایش را به درون رودخانه نخواهد گذاشت، خطایی نکرده است. به نظر درست و منطقی می آید __ چگونه قبل از یادگرفتن شنا، می تواند وارد آب شود؟ ولی مربی به او خواهد گفت که او نمی تواند بدون وارد شدن به رودخانه، شناکردن را بیاموزد. و این مباحثه بر سر شناکردن می تواند تا ابد ادامه داشته باشد. راه حل چیست؟ مربی بر سر نخست وارد شدن، اصرار خواهد ورزید، وگرنه شناکردن ممکن نخواهد بود. و حق با اوست.
درواقع، آموختن با ورود به رودخانه آغاز می شود. همه شناکردن را بلد هستند، نباید آنرا بیاموزند.
اگر شناکردن را آموخته باشید، آنگاه می دانید که این را نباید یادگرفت. همه شناکردن را بلد هستند، ولی نمی دانند که چگونه روشمند شنا کنند. فقط پس از ورود به رودخانه است که آن روش و آن قلق را خواهید دانست. در ابتدا دست ها و پاهایتان را به روشی مغشوش تکان می دهید؛ و همچنانکه ادامه
می دهی، با پشتکار، حرکات را با مهارت انجام می دهید. همه می دانند که چگونه دست و پاهایشان را حرکت بدهند، ولی وقتی که برای مدتی تمرین کنید، حرکات روشمند می شوند.
بنابراین، آنان که می دانند می گویند که شناکردن آموختنی نیست؛ به یادآوردنی است.
بنابراین، آنان که می دانند می گویند که تجربه ی خداگونگی، تجربه کردن حقیقت، یک یادآوری است. این چیزی نیست که ما امروز آن را یاد بگیریم. روزی که آن را بشناسید، خواهید گفت، “هی!
پس شناکردن این است! می توانستیم هر زمانی این کار را بکنیم، آن را می دانستیم. ولی هرگز آن شهامت را نداشتیم که بپریم، ما فقط در کنار رودخانه معطل بودیم.” پاگذاشتن در درون آب بسیار ضروری است، و زمانی که فرد در آب باشد، کار شروع می شود.
آن مرکزی که من در موردش حرف می زنم، در مغز ما پنهان است. اگر از متخصصین مغز بپرسی، خواهند گفت که فقط بخش بسیار کوچکی از مغز ما فعال است، بخش عمده ی آن غیرفعال باقی می ماند؛ و گفتن اینکه چه چیزی در آن بخش عمده پنهان است، دشوار است. حتی یک نابغه نیز از بخش کوچکی از مغز خود استفاده می کند_ باقی آن خفته و بدون استفاده باقی می ماند. مغز جایگاه چیزی است که ما آن را فراحسsuper sense یا حس ششمthe 6th sense ، یا چشم سومthe third eye می خوانیم. این مرکز بسته و خفته است، و زمانی که باز شود، ما زندگی را در ابعاد بسیار و تازه ای خواهیم دید. ماده ازبین خواهد رفت و حقیقت آشکار خواهد شد؛ شکل گم خواهد شد و بی شکلی هویدا خواهد شد؛ مرگ متوقف خواهد شد و دروازه ی بی مرگی گشوده خواهد گشت. ولی در این لحظه، آن مرکز که از آن دیده می شود بسته است. چگونه آن مرکز را فعال کنیم؟
همانطور که گفتم، تا زمانی که جریان برق به لامپ نرسد، غیرفعال خواهد بود. بگذارید که آن جریان برسد و آن لامپ زنده خواهد شد. لامپ همیشه منتظر است که جریان به آن برسد. ولی جریان برق به خودی خود نمی تواند روشنایی بدهد. حتی اگر برق توسط سیم ها رسیده باشد، نیاز به لامپ دارد. برای تجلی نور، هم به جریان برق و هم به لامپ، به طور مساوی نیاز هست. نیروی حیاتی در درون ما هست، ولی تا زمانی که به آن مرکز نرسد، نمی تواند خودش را متجلی سازد.
ما فقط اسماٌ زنده هستیم. آیا فکر می کنید که فقط نفس کشیدن، زندگی است؟ آیا فکر می کنید که هضم کردن خوراک، زندگی است؟ آیا فکر می کنید که زندگی، فقط از شب به رختخواب رفتن و صبح آن را ترک کردن، تشکیل شده است؟ آیا این که کودک رشد می کند و جوان و پیر شده و سپس می میرد، زندگی است؟ آیا زندگی فقط از زایش و مرگ تشکیل شده است؟
یا اینکه فقط برجای گذاشتن چند فرزند است؟
نه، حتی ماشین ها نیز می توانند چنین کنند. اگر نه که امروز، ماشین ها در فردا قادر هستند چنین کنند. کودکان در لوله های آزمایشگاهی به دنیا خواهند آمد. کودکی، جوانی، و سالخوردگی روندهای مکانیکی هستند. وقتی که یک ماشین ساخته می شود، از دوران جوانی و پیری عبور می کند. هر ماشین، کودکی، جوانی و پیری خود را دارد. حتی وقتی که یک ساعت مچی می خرید، همراهش یک تضمین نامه هست، که مثلاٌ برای ده سال کار خواهد کرد. آن ساعت جوان خواهد بود و سپس پیر می شود و سپس می میرد. هرماشین به دنیا می آید، زندگی می کند و می میرد.
پس آنچه که ما بطور معمول زندگی می خوانیم، چیزی بیشتر از یک ماشین نیست.
زندگی در واقع یک چیز بسیار متفاوت است.
اگر این لامپ مرده در مورد جریان برق چیزی نداند، فکر خواهد کرد که آنگونه که هست، زنده است. وقتی که باد بوزد و آن را تکان بدهد، خواهد گفت، “من زنده ام، زیرا حرکت می کنم!”
آن لامپ این تکان خوردن را به عنوان زندگی خودش خواهد گرفت. ولی اگر آن لامپ می توانست سخن بگوید، وقتی که برای نخستین بار جریان برق به او می رسید، چه می گفت؟ می گفت، “این فقط غیرقابل توصیف است! نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده است. تا لحظه ای پیش پر از تاریکی بودم و اینک همه نور هست و شعاع های آن به همه سو جاری اند.” آن بذر، روزی که به درختی تبدیل شده باشد، چه خواهد گفت، “نمی دانم چه اتفاقی برایم رخ داده است. نمی تواند بیان شود. من یک بذر خرده و ریز بودم و حالا نمی دانم که چه شده است. و بیان آنچه که در درونم رخ داده دشوار است.”
بنابراین، آنان که خداگونگی یا حقیقت را دریافته اند، نمی گویند که خودشان دریافته اند؛ فقط می گویند که آنان هیچ ارتباطی بین آنچه که بوده اند، و آنچه که شده اند، نمی یابند. می گویند، “اینک به جای آنچه که تاریکی بوده، نور هست. ما قبلاٌ همه خار بوده ایم و حالا همگی گل های شکوفا گشته ایم. قبلاٌ با مرگ منجمد بوده ایم، اینک از زندگی جاری شده ایم.” آنان می گویند، “نه، نه، ما درک نکرده ایم،
همه اش فیض و لطف است، این تحول توسط لطف جهان هستی درما رخ داده است و نه توسط
تلاش های خودمان.”
ولی این نه آن معنا نیست که تلاش جایی ندارد. این درست است که وقتی حقیقت را درمی یابی، احساس می کنی که توسط فیض بوده است، ولی برای رسیدن به آن فیض، نیاز به یک سفر پرتلاش هست.
آن تلاش چیست؟ به نوعی، آن تلاشی کوچک است و به نوعی دیگر، تلاشی عظیم است. آن تلاش کوچک است، به این معنی که آن مرکز زیاد دور نیست. فاصله بین مکانی که آن انرژی ذخیره شده و نقطه ای که چشمانت از آنجا زندگی را می بیند، زیاد نیست. این فاصله بیش از دو یا سه فوت نیست.
قامتمان در هرصورت ما بیش از پنج یا شش فوت نیست. بنابراین تمامی ساختار حیات ما در محدوده ی پنج یاشش فوت قرار دارد، تمامی این تشکیلات در این محدوده ی کوچک قرار دارد.
فضایی که انرژی حیاتی در آنجا ذخیره شده مانند یک کندا kundaیا برکهpool است که در نزدیکی مرکز جنسی قرار دارد، برای همین آن را کندالینیkundalini می خوانند، گویی که یک کندا یا برکه آب است. دلیل دیگری که آن را کندالینی خوانده اند این است که مانند یک افعی چنبره زده و خفته به نظر می رسد. اگر یک افعی خوابیده را دیده باشید، می دانید که چگونه به دور خودش حلقه زده و سرش در بالا قرار دارد. ولی اگر مزاحم آن افعی شوید، بیدار می شود، حلقه اش را باز می کند و سرش را بالا می آورد. دلیل دیگری که این انرژی را کندالینی خوانده اند این است که آن برکه ی حیات، یا بذر حیات، دقیقاٌ در نزدیکی مرکز جنسی قرار دارد و از اینجاست که زندگی در تمام جهات منتشر می شود.
یادآوری این نکته خوب است که آن لذت کوچکی که ما از سکس می بریم، لذت سکس نیست، بلکه درواقع از ارتعاشی برمی خیزد که همراه با سکس، در آن برکه ی انرژی حیاتی، رخ می دهد.
آن افعی خفته با عمل جنسی اندکی حرکت می کند و ما آن را تمامی لذت زندگی به حساب می آوریم.
ما کاملاٌ از این که زمانی تمام آن افعی بیدار شود و در تمامی وجودمان سفر کند و به مرکز نهایی در مغزمان برسد، بی خبریم. ما کاملاٌ از آن ناآگاه هستیم.
ما در نخستین پله از نردبام حیات زندگی می کنیم. پله های دیگر وجود دارند، پله هایی بزرگ تر که به خداگونگی منتهی می شوند. به نوعی دیگر، آن فاصله ی دو یا سه فوتی در بدن ما، یک فاصله ی بسیار زیاد است: فاصله ای بین طبیعت و خداگونگی، بین مرگ و جاودانگی. آن فاصله بسیار طولانی است. ولی در وجود ما همچنین فاصله ی کوتاهی هست که می توانیم در مراقبه آن را طی کنیم.
اگر مایلید که آن انرژی را که در درونتان خفته است بیدار کنید، باید خوب بدانید که خطر آن کمتر از بیدار کردن یک افعی خفته نیست. درواقع، بیدارکردن یک افعی خفته به خطرناکی آن نیست.
به این دلیل که در وحله ی اول، نود و هفت درصد از مارها ابداٌ سمی نیستند. پس می توانی به راحتی با نود و هفت درصد از مارها بازی کنی، بی خطر هستند. و اگر شخصی گاهی از نیش مار بمیرد، واقعاٌ به سبب آن نیش نیست، بلکه به سبب فکر نیش خوردن توسط مار است. این مارها سمی نیستند، پس نود و هفت درصد از مارها هیچکس را نمی کشند، با اینکه خیلی ها از نیش آنان می میرند. آنان به این علت می میرند که باور دارند اگر کسی توسط نیش مار گزیده شود باید بمیرد. و هرگاه باور کسی را تسخیر کرده باشد، یک واقعیت می شود.
بازی کردن با مارهای واقعاٌ زهرآگین به خطرناکی این کار نیست. زیرا فوقش این است که آن ها تو را از بدنت محروم می سازند. ولی بازی کردن با نیروی کندالینی که من از آن سخن می گویم، از این خطرناک تر است. هیچ خطری نمی تواند بالاتر از این باشد.
خطر کدام است؟ این نیز نوعی مرگ است. اگر انرژی درونی بیدار شود، تو از آنی که هم اکنون هستی خواهی مرد و یک فرد کاملاٌ جدید زاده خواهد شد __ فردی که قبل از بیداری این انرژی، هرگز نبوده ای. و همین ترس است که مانع بادیانت شدن افراد می گردد. این همان ترس است که اگر به یک بذر دست بدهد، مانع درخت شدن او می شود. حالا، بزرگترین ترسی که می تواند گریبانگیر یک بذر شود، این است که در دل خاک مدفون شود، با کود و آب آغشته شود و آنگاه بعنوان یک بذر بمیرد. بازهم این همان ترسی است که یک جوجه در درون تخم با آن مواجه است تا پوسته اش را بشکند. باید که بعنوان یک تخم بمیرد تا بتواند یک پرنده شود. به همین ترتیب، ما نیز در یک وضعیت ماقبل چیزی هستیم __تا که زاده شویم. ما همچون یک تخم مرغ هستیم که یک پرنده خواهد شد. ولی ما آن تخم مرغ را همه چیز انگاشته و در درونش آشیانه کرده ایم.
وقتی که آن انرژی برخیزد، تو دیگر وجود نخواهی داشت؛ راهی برای بقای تو وجود نخواهد داشت.
و اگر دچار وحشت شوی، سرنوشت تو همانی است که کبیرKabir در این دوبیتی زیبا توصیف
کرده است. کبیر سروده ای زیبا دارد. می گوید:
تنها کسی او را یافته است
که با شیرجه ای عمیق به دریا آن را جسته باشد.
ولی من، با نشستن بر لب ساحل و جست و جو کردن او،
ثابت کرده ام که احمقی بیش نیستم.
هر کسی که آن را یافته باشد، با جستن ژرفاها آن را یافته است. آنچه اساسی است، یک آمادگی برای غرق شدن است، یک آمادگی برای ازبین رفتن. اگر قرار باشد که با یک جمله آن را بیان کنیم__ باوجودی که واژه ای شاد نیست__ مرگ است، آمادگی برای مرگ. و کسی که از غرق شدن بترسد، البته باقی خواهد ماند، ولی فقط همچون یک تخم مرغ باقی خواهد ماند، هرگز پرنده ای با بال های گشاده در آسمان نخواهد شد. کسی که از غرق شدن بترسد، البته باقی خواهد ماند، ولی فقط همچون یک بذر، هرگز درخت تنومندی نخواهد شد که هزاران مسافر در زیر سایه اش آسوده شوند. ولی آیا باقی ماندن همچون یک بذر این ارزش را دارد؟ به راستی که این بدتر از مرگ است.
پس خطری بزرگ وجود دارد. خطر این است که آن شخص من دیروز بودم باقی نخواهم ماند؛ زمانی که آن انرژی بیدار شود، مرا کاملاٌ دگرگون خواهد ساخت. مراکز جدید بیدار خواهند شد، یک فردیت جدید به وجود خواهد آمد، تجربه های تازه رخ خواهند داد __ همه چیز جدید خواهد بود.
اگر برای چیزهای جدید آماده هستی، آنگاه باید شهامتی گردآوری تا از کهنه ها جدا شوی. ولی کهنه ها چنان به انواع راه ها گریبان ما را محکم گرفته اند و چنان با قدرت ما را محصور کرده اند که انرژی حیاتی نمی تواند به سر ما برسد، نمی تواند به سمت بالا بیاید.
سفر به خداگونگی، به سمت حقیقت، واقعاٌ سفری در ناامنی است. رهپویان زندگی و زیبایی، فقط در ناامنی شکوفا می گردند.
پس من باید چند نکته ی مهم در مورد این سفر برایتان بگویم، و چند نکته که خیلی مهم نیستند.
نخست، من امیدوارم که وقتی ما باردیگر فردا باهم ملاقات می کنیم و سفری به سوی بیداری نیروی حیاتی را آغاز می کنیم، شما همه چیز را به مخاطره اندازیدstake all و هیچ چیز را پس نگه ندارید. این یک قمار کوچک نخواهد بود. فقط کسی خواهد برد که همه چیزش را به مخاطره افکنده باشد.
حتی اگر ذره ای پس نگه داری، بازی را خواهی باخت. برای یک بذر امکان ندارد که بخشی از خودش رابعنوان بذر نگه بدارد و به باقی خود اجازه دهد که یک درخت شود. اگر آن بذر بمیرد، تماماٌ totally
می میرد، و اگر خودش را نگه بدارد، تماماٌ این کار را می کند. چیزی به عنوان مرگ ناقصpartial death وجود ندارد. بنابراین حتی اگر بخش کوچکی از خودتان را نگه بدارید، تمامی این زحمت
به هدر رفته است.
لطفاٌ خودتان را کاملاٌ، تماماٌ رها کنید. بسیاری اوقات، با نگه داشتن کوچکترین چیز، همه چیز از کف می رود.
شنیده ام که وقتی معادن طلا برای نخستین بار در ایالت کولورادوColorado کشف شد، تمام آمریکا به آنجا هجوم برد. این خبر شایع شده بود که اگر قطعه ای زمین در آنجا بخری، معدن های طلا در آنجا وجود دارند. مردم شروع کردند به خریدن زمین در کولورادو. یک میلیارد، تمام زمین هایش را فروخت و یک تپه ی کامل را با پول آن در کولورادو خرید. و ماشین های عظیم برای استخراج طلا در آنجا نصب کرد. درحالی که مردمان کوچک مشغول استخراج طلا در زمین های کوچک خود بودند، این مرد با استقرار ماشین آلات و به کمک فن آوری پیش رفته مشغول استخراج طلا بود.
او و مردانش سخت کوشیدند، ولی اثری از طلا وجود نداشت. و او سپس وحشتزده شد، زیرا او تمام دارایی اش را بر سر این ماجراجویی گذاشته بود. او چنان ترسیده بود که به خانواده اش گفت که آنان ورشکست شده اند. او تمام ثروت خودش را گذاشته بود و طلا در هیچ کجا یافت نمی شد.
سپس او در روزنامه ها آگهی گذاشت که می خواهد تپه اش را همراه با تمام ماشین آلات معدن یابی
به فروش برساند. خانواده اش گفتند، “ولی چه کسی آن ها را خواهد خرید؟ همه می دانند که این کوهستان طلا ندارد و تو میلیون ها را برای هیچ چیز به هدر داده ای. فقط یک انسان دیوانه به خرید
آن رضایت خواهد داد.” ولی آن مرد گفت، “کسی چه می داند، شاید یکی مثل من هم باشد.”
و به واقع یک خریدار پیش آمد. آن میلیاردر احساس کرد که می خواهد به آن شخصی که پیشنهاد خرید داده است هشدار بدهد که وارد یک ماجراجویی دیوانه وار می شود. ولی او بقدر کافی شهامت گردآوری نکرد، زیرا که فکر فروش نرفتن زمین مانعش می شد. پس عاقبت آن تپه به فروش رفت. ولی پس از اتمام معامله او به خریدار گفت، “به نظر می رسد که تو واقعاٌ دیوانه ای. آیا نمی بینی که من پس از ورشکست شدن است که دارم آن را می فروشم؟” آن مرد دیگر گفت، “نمی توانی بگویی که زندگی چگونه طی خواهد شد. شاید در جایی که تو گودبرداری کردی طلایی وجود نداشته، پس چگونه
می توانی بگویی که در جایی که گودبرنداشته ای طلا نیست؟” و آن مرد میلیاردر سرش را تکان داد و گفت، “این را نمی توانم بگویم.”
و معجزه رخ داد، چنانکه گاه رخ می دهد. طلا فقط یک فوت زیر محلی که آن مرد کنده بود یافت شد. آن صاحب قبلی اینک وقتی شنید که آن تپه پر از طلاست، دوبرابر رنجور شد. او به دیدار صاحب جدید رفت و خوش اقبالی او را تبریک گفت. ولی آن مرد گفت، “موضوع خوش اقبالی نیست. تو خودت را تماماٌ وقف آن نکرده بودی. تو قبل از اینکه خوب حفر کنی، برگشتی. باید کمی عمیق تر می رفتی.”

چیزهایی مانند این همه روزه در زندگی رخ می دهند. من افراد بسیاری را می شناسم که راهی یافتن حقیقت شده اند، ولی آنان تا آخر نمی روند و یا خودشان را تماماٌ به این جستار نمی دهند، بنابراین با ناکامی مواجه می شوند. بسیاری اوقات آنان حقیقت را فقط به فاصله ی یک اینچ از دست می دهند__ زمانی که حقیقت فقط در یک اینچی است، آنان برگشته اند. و گاهی من به روشنی می بینم که یک سالک درست وقتی که می رود که موفق شود، پشت می کند و برمی گردد.
پس به یاد داشته باشید که حتی یک ذره هم به خودتان رحم نکنید و همه چیزتان را به مخاطره بیندازید. و واقعاٌ، آیا ما برای حقیقت خیلی چیزها داریم که بپردازیم؟ ولی ما حتی در این نیز خسیس هستیم.
نه، خست کفایت نمی کند. بر دروازه ی حقیقت، جایی برای خست وجود ندارد. در آنجا، باید همه چیزمان را بدهیم. چنین نیست که ما خیلی چیزها داریم که باید بدهیم. موضوع این است که آیا ما هرآنچه را که داریم به مخاطره انداخته ایم یا نه __ زیرا به محضی که همه چیزمان را به مخاطره افکنده باشیم، آن مرکزی که نیروی حیاتی در آن اقامت دارد و به سمت بالا می آید را لمس می کنیم.
ولی چرا من بر مخاطره افکندن همه چیز اصرار می کنم؟
درواقع، نیاز آن ذخیره ی انرژی آرمیده در مرکز، به بیدارشدنش و آمدنش به کمک ما؛ فقط وقتی پدید می آید، که تمام انرژی هایمان را به سمت مراقبه سوق داده داده باشیم. فقط آنوقت است که نیروی حیات شروع می کند به بالا آمدن، و نه قبل از آن. تا قبل از این،نیروی حیاتی در آن برکه، یا کندالینی خفته است. تا زمانی که حتی بخش کوچکی از انرژی ما بدون استفاده باقی نماند، ما مجبور هستیم که به آن تکیه کنیم. منابع ذخیره در ما فقط وقتی مورد استفاده قرار می گیرند که هیچ انرژی باقی نمانده باشد. فقط آنوقت است که نیاز به نیروی حیاتی هست. آن مرکز فقط زمانی فعال می شود که ما همه چیزمان را به میان آورده باشیم. فقط آنوقت است که کشیدن انرژی از منابع ذخیره، از آن مرکز، فوریت پیدا می کند __ نه طور دیگر.
برای نمونه، از شما می خواهم که بدوید و شما شروع به دویدن می کنید. آنوقت از شما می خواهم که با تمام قدرت خود بدوید و شما با قدرت بیشتری می دوید. در واقعیت، شما هنوز تمام نیروی خود را صرف دویدن نکرده اید، بااینکه فکر می کنید که با تمام قدرت مشغول دویدن هستید. فردا در یک مسابقه ی دو استقامت و طولانی شرکت می کنید و درخواهید یافت که از سابق سریع تر می دوید، با تمام انرژی خود. ولی حتی این نیز تمام نیست. فردا کسی با هفت تیر شما را دنبال می کند و شما با بیشترین سرعت ممکن می دوید. ولی تعجب خواهید کرد: نمی دانستید که می توانید چنین سریع بدوید. حالا برای نجات جانت می دودی. این انرژی از کجا می آید؟ این انرژی هم انرژی خودت بود که در تو بصورت نهفته وجود داشته.
ولی حتی این انرژی هم برای مراقبه کافی نیست. حتی آن زمان که برای نجات جانت از دست مرد هفت تیر به دست، می دویدی، با تمام قدرت خود نمی دویدی. در مراقبه، باید خیلی بیش از این ها را پیش بگذاری. باید حد اعلی خود را پیش بگذاری. و لحظه ای که آن لحظه را لمس کردی که در آن تمامی انرژی ات در آن عمل ریخته شده، درخواهی یافت که با یک انرژی دیگر تماس یافته ای، که یک انرژی نهفته در درونت شروع به بیدار شدن کرده است.
آنگاه به یقین شما بیدارشدن این انرژی خارق العاده را تجربه خواهید کرد. گویی که ناگهان با یک جریان برق تماس پیدا کرده اید. احساس خواهید کرد یک انرژی در درونتان، خوابیده در مرکز جنسی، شروع کرده است به بالا آمدن. این انرژی مانند شعله ی آتش داغ است و درعین حال مانند نسیم بامدادی خنک است. مانند یک مشت خار خزنده است و درعین حال به نرمی یک گل.
و زمانی که آن انرژی سربلند کند، اتفاقات زیادی رخ خواهند داد. لطفاٌ زمانی که آن انرژی به سمت بالا حرکت می کند هیچ حرکت بازدارنده ای نکنید و خودتان را نگه ندارید. خود را کاملاٌ رها کنید، مانند فردی که خودش را به دست امواج رودخانه سپرده است و با جریان شناور است.
خلاصه اینکه: رهاشدن و آزادبودن، کلید است.
حالا، دومین نکته. اول اینکه باید همه چیز خود را به پیش بگذارید، و اگر به سبب این به مخاطره افکندن تمام، چیزی برایتان اتفاق افتاد، آنگاه باید خود را تماماٌ در دست های “آن چیز” بسپارید.
دومین نکته همین است: خودت را رها کن: فقط شناور باش، همانطور که شخص روی سطح آب شناور است __ با فقط شناوربودن، باید آماده باشی که هرکجا که جریان رودخانه می رود، بروی. این درست است که ما باید تا حدی مشخص آن را برانگیزانیم، ولی وقتی که آن انرژی بیدار شده است، ما فقط باید خودمان را به دست هایش بسپاریم، باید از خودمان رها شویم. نیروهای فراتر حاکم شده اند؛ دیگر نباید نگران باشیم. فقط باید شناور باشیم.
و سوم، همراه با حرکت رو به بالای این انرژی، وقایع زیادی رخ می دهند. لطفاٌ مراقب باشید که وقتی اتفاق می افتند شما نترسید، زیرا تجربه های تازه ترس آور هستند. زمانی که یک کودک زاده می شود، وقتی که از آن زهدان دنج بیرون می آید، وحشتزده می شود. روانشناسان به آن “روان زخم” trauma می گویند، یک تجربه ی زخم زننده، تجربه ای که کودک هرگز آن را فراموش نخواهد کرد، تجربه ای که تا آخر عمر با او خواهد ماند. ترس کودک از جدید؛ با این زایش آغاز می شود، زیرا او به مدت نه ماه در امنیت کامل در زهدان مادرش زندگی کرده بوده. او هیچ گونه نگرانی ندارد: مجبور نیست نفس بکشد، یا غذا بخورد یا گریه کند و یا کاری برای خودش بکند، مادر همه کارها را انجام می دهد.
کودک در موقعیت امنیت و راحتی مطلق بوده است. با بیرون آمدن از زهدان مادر، او با یک دنیای کاملاٌ جدید و عجیب برخورد می کند. این نخستین ضربه ی زندگی است؛ و از همینجاست، در همین آستانه ی زندگی است که ترس گریبانگیر او می شود.
برای همین است که همه از جدید می ترسند؛ به کهنه می چسبند و از تازه می هراسند. نخستین تجربه ی زندگی ما این است که چیز جدید ما را دچار مشکلات و دردسرهای بزرگ می سازد. زهدان مادر مکانی بسیار بهتر از این دنیا بود. برای همین است که بیشتر وسایل خانه که در زندگی روزانه از آن ها استفاده می کنیم، از طرح های زهدان مادر برگرفته شده: بالش ها، مبل های راحتی، اتوموبیل و
اتاق های نشیمن، همگی از روی زهدان مادر اقتباس شده اند. ما می خواهیم آن ها را تاحد ممکن مانند زهدان مادر، راحت درست کنیم، ولی ما واقعاٌ موفق نمی شویم.
پس نخستین تجربه ی بیرون آمدن از زهدان مادر ترس از جدید است.
تجربه ی بیدارشدن کندالینی، آن انرژی اولیه، تجربه ای است جدید، عظیم تر از تجربه ی نوزاد؛ زیرا تجربه ی زایش تنها در سطح بدن رخ می دهد، درحالیکه بیداری کندالینی در سطح روح رخ می دهد. بنایراین، یک زایش کاملاٌ تازه است. به همین دلیل بوده که ما شخصی را که این تجربه را طی کرده باشد، یک براهمینbrahmin می خوانده ایم. یک براهمین کسی است که دوبار زاده شده باشد: دوبار-زادtwice-born . همچنین او را دویجdwij نیز می خوانند، یعنی کسی که دو بار به دنیا آمده باشد.
بنابراین، وقتی که این انرژی بیدار می شود، یک زایش دیگر رخ می دهد. در این زایش، تو هردو هستی__ هم مادر و هم نوزاد. تو به تنهایی هردو هستی. بنابراین باید از یک رنج مضاعف عبور کنی: درد زایمان و زخم ناامنی__ باهم. به همین دلیل این می تواند تجربه ای هراس آور باشد. جدا از زخم ناامنی، باید همچنین بعنوان یک مادر درد زایمان را بکشی، زیرا که در اینجا، تو هم مادری و هم فرزند، به هم آمیخته. تو هردو هستی، ولی نه یک مادر جدا، و نه یک فرزند جدا. تو زاده می شوی و درعین حال می زایی، تولدت از طریق خودت رخ می دهد. پس درد آن می تواند بسیار شدید و قوی باشد.
من شکایت هایی دریافت کرده ام که شخصی در طول مراقبه داد و فریاد می زند و گریه می کند و او باید از این کارها پرهیز کند. نه، بگذازید داد بزند و فریاد بکشد و گریه کند. فقط او می داند که در دورن چه اتفاقی براو می افتد. زنی در حال زایمان گریه می کند و زنی دیگر، که هرگز زایمان را نشناخته، می آید و به او می گوید، “چرا گریه و زاری می کنی؟” چنین زنی می تواند این را بگوید، زیرا او هرگز دچار دردهای زایمان نشده است. مردها هرگز آن دردی را که زنان در طول زایمان می کشند نخواهند شناخت. آنان حتی نمی توانند فکر آن را بکنند، راهی برایشان وجود ندارد که این درد را احساس کنند.
ولی در مراقبه، زن و مرد یکسان هستند: به نوعی همگی آنان مادر خواهند شد. جدید را خواهند زایید. بنابراین درد و تشویش را نباید سرکوب کرد. ضرورتی وجود ندارد که کسی را که می افتد و روی زمین می غلتد و داد و فریاد می زند، از این کار بازداشت. هرچه که رخ می دهد، باید آزادانه به آن اجازه داد تا رخ بدهد. بگذارید رها شود، آن را سرکوب نکنید. هرنوع تجربه ای ممکن است. شاید کسی فکر کند که در حال صعود کردن است، و دیگری شاید فکر کند که دارد منبسط می شود، و بازهم کسی ممکن است فکر کند که منقبض می شود. انواع مختلف تجارب تازه ممکن هستند. نیازی نیست من آن ها را فهرست کنم. چیزهای زیادی ممکن است رخ بدهد، هرچیز تازه ای شاید رخ بدهد، و تجربه ی هر فردی ممکن است متفاوت باشد. پس نیازی نیست که نگران باشد و بترسید.
و اگر هرکسی چیزی برای گفتن دارد، باید ظهر مرا ببیند و با من بطور انفرادی صحبت کند.
آن را در میان خودتان بحث نکنید.
دلیلی هست برای اینکه آن موضوع را میان خودتان به بحث نگذارید. الزامی وجود ندارد که چیزی که برای یک نفر اتفاق می افتد، برای دیگران هم اتفاق بیفتد. و اگر تجربه ات را با کسی سهیم شوی که همان تجربه را نداشته است، او خواهد خندید و خواهد گفت که تو دیوانه ای. هرکسی معیار و پیمانه ی خودش است، برای همین است که هرکسی فکر می کند که حق با اوست و دیگران اشتباه می کنند. حتی اگر آن شخص به تو نخندد، با عدم اعتماد به تو خواهد گفت که او چنان تجربه هایی را نداشته است.
این تجربه چنان شخصی و ذهنی است که بهتر است با هیچکس دیگر درمیان گذاشته نشود. حتی نباید به زن یا شوهر خودتان آن را بگویید، زیرا در این خصوص، هیچ دو نفر صمیمی و بسیار نزدیک نیستند. و در این مورد، هیچکس نمی تواند دیگری را به آسانی درک کند؛ در این موارد ادراک بسیار مشکل است. هرکسی می تواند بگوید که تو دیوانه شده ای__ نه فقط تو، آنان حتی از یک مسیح یا یک ماهاویرا هم نگذشتند. روزی که ماهاویرا برهنه در کنار جاده ایستاد، باید او را دیوانه اعلام کرده باشند. ماهاویرا می دانست که برهنه بودن برای او به چه معناست، ولی آنان او را دیوانه اعلام کردند.
بنابراین، لازم است که آن ها را با دیگران مطرح نکنید. به علاوه، به محضی که با آنان سخن بگویی، آنان این خرد ساکت ماندن را نخواهند داشت، بی درنگ چیزی خواهند گفت. و این “چیزی” می تواند مانعی بر سر تجربه ی تو باشد. نظر آنان می تواند بعنوان یک پیشنهاد عمل کند، و همین می تواند مانعی بر سر تجربه ی تازه ی تو باشد. پس هرچه برای شما اتفاق می افتد، باید مستقیماٌ با من صحبت کنید و نه با هیچکس دیگر. من اینجا هستم تا شما بتوانید مشکلات خود را با من درمیان بگذارید.
قبل از اینکه فردا صبح برای مراقبه به اینجا بیایید، می توانید مایعاتی مانند چای یا شیر بنوشید،
ولی نه غذای جامد. صبحانه نخورید. چای، شیر یا هر مایع دیگر کفایت می کند. اگر بتوانید شیر یا چای هم نخورید، بهتر است: کار مراقبه را آسان تر خواهد کرد.
و باید پنج دقیقه قبل از ساعت 7:30 اینجا حاضر باشید.
بین ساعت 7:30 تا 8:30، اگر لزومی باشد قدری صحبت خواهیم کرد. من بجای سخنرانیdiscourse ، مباحثه discussionرا انتخاب کرده ام، زیرا سخنرانی یک رابطه ی بسیار غیرشخصی است، مانند سخن گفتن برای باد. پسT شما فردا خیلی به من نزدیک می نشینید و نه با فاصله. تا حدممکن نزدیک بیایید و می توانید هر سوالی را که در مورد سخنان امروز من دارید، بپرسید؛ و ما آن ها را به مدت یک ساعت به بحث می گذاریم. و آنوقت بین 8:30 تا 9:30 به مراقبه خواهیم نشست.
به یاد داشته باشید که با شکم خالی برای مراقبه بیایید، بدون اینکه غذای جامدی بخورید. حتی اگر مایعاتی هم ننوشید، بهتر است. ولی با زور هم گرسنه باقی نمانید، اگر نمی توانید روزه بگیرید، آنوقت کمی چای یا شیر بنوشید.
همچنین به یاد داشته باشید که با لباس های گشاد بیایید و خوب حمام کرده باشید. هیچکس نباید بدون حمام گرفتن بیاید، حمام گرفتن یک الزام است. و لباس ها باید تا حدممکن راحت باشند، ابداٌ نباید تنگ باشند، حتی اطراف خط کمر نباید تنگ باشد. قسمت کمر، همراه با باقی بدن، باید با پوشش گشاد و راحت پوشانده شود. و زمانی که به مراقبه می نشینیم، تمام بدن را راحت و شل نگه دارید.
حتی لباس های ما نیز در سطح بدن-ذهن خیلی شیطنت کرده اند، آن ها تعدادی از موانع را ایجاد
کرده اند. وقتی که انرژی شروع می کند به بالاآمدن، لباس ها در مناطق مختلف بر سر راهش مانع ایجاد می کنند.
یک نکته ی مهم دیگر که باید به یاد داشته باشید این است که شما باید نیم ساعت قبل از شروع مراقبه، وارد سکوت شده باشید. کسانی که می توانند، باید برای این سه روز که در اینجا هستند سکوت اختیار کنند. باید در سکوت کامل باشند. و دوستان دیگر باید مراقب باشند که اخلالی در این سکوت وارد نشود. هرچه تعداد کسانی که وارد سکوت شوند بیشتر باشد، بهتر است. خوب است اگر در تمام دوران این اردوگاه بتوانید ساکت باشید. هیچ چیز بهتر از این نیست.
اگر نمی توانید کاملاٌ ساکت باشید، آنوقت مراقب این باشید که تا حدممکن کمتر صحبت کنید. تا حدامکان کمتر کلام مصرف کنید، مانند وقتی که تلگراف می زنید. وقتی پیامی را توسط تلگرام می فرستید آن را با کمترین واژگان می نویسید_ شاید ده یا هشت کلکه__ زیرا برای هر کلمه باید پول بدهید.
حتی در زندگی هم باید برای هر کلامی که به کار می بری بپردازی؛ کلمات واقعاٌ پرهزینه هستند!
پس آنان که نمی توانند وارد سکوت کامل شوند، باید به حداقل تعداد کلمات شفاهی اکتفا کنند.
به همین منوال، استفاده از سایر اندام حسی باید به حداقل برسد. برای نمونه، از چشم ها کمتر و کمتر استفاده کنید. وقتی از آن ها استفاده می کنید، نگاه خود را به سمت زمین پایین بیاورید، یا اینکه آن را بالا ببرید و به آسمان نگاه کنید. ولی تا جایی که به زنان و مردان مربوط می شود، سعی کنید تا حد ممکن، کمتر آن ها را ببینید؛ زیرا بیشتر تصاویر ذهنی ما از چهره ی انسان ها شکل گرفته اند، نه از درختان، ابرها یا دریاها. به درختان و ابرها و دریاها نگاه کنید، آن ها فکری را درشما برنمی انگیزند. از سوی دیگر، چهره ها، بی درنگ انواع افکار را در ذهن شما برانگیخته می کنند. وقتی که پیاده روی می کنید، نگاه را پایین بیاورید و فاصله ی چهار فوتی خود را ببینید. و چشم ها را فقط نیمه باز کنید، تا بتوانید روی نوک بینی خود تمرکز کنید. این کافی است.
و به دیگران نیز کمک کنید تا آنان نیز هرچه کمتر ببینند و بشنوند.
چیزهایی مانند رادیو یا ترانزیستور باید خاموش باشند، در طول این اردوگاه نباید از آن ها استفاده شود. و اجازه ندهید که روزنامه ها وارد اردوگاه شوند.
هرچه به اندام های حسی خود استراحت بیشتری بدهید بهتر است. هرچه بیشتر استراحت کنید، انرژی بیشتری ذخیره می کنید که می تواند در مراقبه مصرف شود، وگرنه خود را ازپای خواهید انداخت. بیشتر ما از پاافتاده و مصرف شده هستیم، مانند کارتریج های مصرف شده. ما خودمان را در بیست وچهار ساعت کاملاٌ به مصرف می رسانیم، هیچ چیز ذخیره نمی کنیم. هرآنچه اندک که در طول خواب شبانه ذخیره می کنیم، درست پس از بلند شدن از تختواب در بامداد، هدرش می دهیم.
با خواندن روزنامه ها و شنیدن رادیو، این هدردادن آغاز می شود. ما هیچ مفهمومی از
صرفه جویی انرژی، و اینکه چگونه می توان مقدار زیادی از انرژی را ذخیره کرد، نداریم.
مراقبه به مقدار زیادی انرژی نیاز دارد. پس اگر آن را ذخیره نکنید، به زودی خسته و ازپاافتاده
می شوید. برخی افراد به من می گویند که پس از یک ساعت مراقبه خسته می شوند. ولی این مراقبه نیست که مسئول آن است. دلیل واقعی این است که شما تمام انرژی خود را به هدر داده اید و در نقطه ی کوفتگی به سر می برید. زمانی که فقط چشمانتان را متمرکز کرده و دارید چیزی را می بینید، هیچ فکر نمی کنید که مشغول صرف انرژی هستید. وقتی که گوش هایتان را کوک می کنید تا چیزی را بشنوید، بازهم انرژی مصرف می کنید. حتی وقتی که تفکر می کنید، انرژی مصرف می شود. و همچنین وقتی که حرف می زنید انرژی مصرف می شود. هرکاری که انجام دهیم، انرژی هزینه می کند.
بااین حال، در شب، ما مقداری انرژی ذخیره می کنیم، زیرا سایر فعالیت ها تعطیل هستند __ با اینکه حتی قدری انرژی در رویادیدن مصرف می شود. ولی این تفاوت دارد. به هرحال در طول شب مقداری انرژی ذخیره می شود و اینگونه است که ما در بامداد احساس تازگی می کنیم.
بنابراین، شما در این سه روز باید انرژی ذخیره کنید تا تماماٌ برای مراقبه مصرف شود. من تمام این آموزش ها را به شما می دهم تا که در این سه روزی که در پیش داریم مجبور نباشم آن ها را دوباره بگویم.
ما در برنامه مان یک ساعت سکوت در بعدازظهر را داریم. در آن زمان هیچ حرفی زده نمی شود.
در طول سخنرانی ها، من با شما توسط کلمات ارتباط برقرار می کنم؛ در بین ساعت سه و چهار، با شما توسط سکوت ارتباط می گیرم. پس تمام شما ساعت سه در اینجا خواهید بود؛ هیچکس نباید بعد از ساعت سه وارد شود. کسانی که دیر می آیند واقعاٌ نوعی اختلال است، واقعاٌ مضر خواهد بود.
من در اینجا خواهم نشست، ولی شما، در ساعت بین سه و چهار چه خواهید کرد؟ دوچیز را باید در خاطر داشت. هریک از شما در جایی خواهید نشست که من بتوانم دیده شوم. نه اینکه مجبور باشید به من نگاه کنید، ولی باید جایی را برای خودتان پیدا کنید که من از آنجا قابل رویت باشم. آنگاه چشمانتان را خواهید بست. اگر هریک از شما ترجیح بدهد که چشمانش را باز نگه دارد، می توانید چنین کنید.
ولی خوب است اگر چشمانتان را بسته نگه دارید.
این ساعت سکوت، فقط یک به انتظار نشستن ناشناخته است. نمی دانید که چه کسی خواهد آمد، ولی خواهد آمد. نمی دانید چه خواهید شنید، و بااین وجود خواهید شنید. نمی دانید چه خواهید دید، و بازهم خواهید دید. یک ساعت در سکوت خواهید نشست، فقط به انتظار میهمانی ناشناخته که قبلاٌ هرگز نه دیده و نه شنیده اید. ولی پذیرا باشید، برای تمام این ساعت، پذیرایی محض باشید. غیرفعال باشید، ولی پذیرای آن چه که هست، یا آنچه که خواهد آمد. فقط بگذار رخ بدهد. غیرفعال باشید، ولی هشیار و منتظر، انتظار دربیداری. و توسط این سکوت، من سعی خواهم کرد تا آنچه را برای گفتن دارم، به شما منتقل کنم. شاید شما چیزی را که توسط کلمات فهمیده نمی شود، توسط سکوت بفهمید.
بازهم شب ها به هر پرسشی که دارید پاسخ خواهم گفت.
و آنگاه یک ساعت مراقبه ی دیگر به دنیال خواهد آمد.
بنابراین ما 9 نشست در طول این سه روز خواهیم داشت. و از فردا صبح، شما باید شروع کنید به دادن همه چیزتان، تا که در نشست نهم__ آخرین__ شما واقعاٌ تمام نیرویتان را به کار بیندازید.
ولی در ساعات فراغت خود چه خواهید کرد؟
باید ساکت باشید. خیلی از مشکلات، فقط با ازمیان برداشتن مکالمات، برطرف می شوند. ساحلی وجود دارد، بروید و روی ساحل دراز بکشید و به امواج گوش بدهید. حتی در شب، کسانی که می توانند، باید با رختخواب های خود بروند و در آرامی روی ماسه ها بخوابند. زیر درختان هم می توانید بخوابید. ولی تنها باشید، گروه های دوستی و خانوادگی تشکیل ندهید. ممکن هست که برخی مردم تشکیل گروه بدهند و مسخره بازی درآورند. از آنان دوری کنید و تنها بمانید. بدانید که در این سه روز هریک از شما در اینجا تنهاست، زیرا اگر شما قرار است به دیدار حقیقت بروید، فقط می توانید تنها بروید، هیچکس با شما همراهی نخواهد کرد. هریک از شما باید بداند که زایری تنها است و باید آن را تنها طی کند. این سفری از تنهایی به تنهایی است. پس تنها باشید__ تنها، تا بیشترین حد.
و حالا این آخرین آموزش را به یاد داشته باشید: نق نزنید، در مورد هیچ چیزی شکایت نکنید. برای سه روز دست از شکایت کردن بردارید. اگر غذا بد است نق نزنید. اگر شب ها پشه ها نیشتان می زنند، بدخلقی نکنید. برای این سه روز بگذارید برای هرچه که ممکن است رخ بدهد، پذیرش مطلق وجود داشته باشد. البته پشه ها چیزی به دست می آورند، ولی شما بیشتر به دست خواهید آورد، بسیار بیشتر. اگر غذا بد باشد، شاید اندکی به بدن شما آسیب بزند، ولی اگر در موردش بدخلقی کنید و ناراحت بشوید بسیار بیشتر آسیب می زند. و برای این دلایلی وجود دارد: یک ذهن شاکی هرگز در آرامش نیست. شکایت های ما جزیی هستند، ولی آنچه را که از کف می دهیم زیاد است. پس بداخلاقی نکنید: برای سه روز روشن باشد که ابداٌ بدخلقی نخواهید کرد. آنچه که هست، هست. آن را مطلقاٌ بپذیرید. آنگاه این سه روز شگفت انگیز خواهند بود. اگر برای این سه روز در ورای امور جزیی قرار بگیرید، اگر همه چیز را بپذیرید، آنگونه که هست، و از آن لذت ببری، آنگاه تا آخر عمرتان از شکایت کردن بازخواهید ایستاد، زیرا آنوقت خواهید دانست که زندگی بدون غرغرکردن و بیزاری چقدر آرام و خوش است.
برای سه روز از تمام چیزهای جزیی دست بردارید. اگر هر سوالی دارید می توانید فردا صبح باخود بیاورید. و وقتی که سوالی می کنید، به یاد داشته باشید که چیزی باشد که منفعت مشترکی در آن باشد. می توانید هر چیزی را که به دل و ذهنتان می آید بپرسید، و آنچه که فکر می کنید لازم است.
من به شما گفتم که من چرا اینجا هستم. من نمی دانم شما چرا اینجا هستید، ولی من فردا صبح شما را با این امید ملاقات خواهم کرد که شما نیز برای همان دلیلی که من اینجا هستم، اینجا آمده باشید.
معمولاٌ عادت های ما بسیار زشت هستند. حتی اگر یک بودا هم به درخانه ی شما بیاید، احساس می کنید که می خواهید به او بگویید که دور شود، زیرا که ما فرض می کنیم که همه برای اینکه چیزی درخواست کنند می آیند. پس ما ازیاد می بریم، و زمانی که شخصی برای دادن می آید، به او می گوییم که دور شود. بنایراین، دچار یک اشتباه عظیم می شویم. به واقع اشتباهی بزرگ! من امیدوارم که شما چنین اشتباهی نکنید.

شما در این سه روز باید در اینجا محیطی را خلق کنید که چیزی واقعی بتواند رخ بدهد. این ممکن هست، و بستگی به یک یک شما دارد تا چنین فضایی را خلق کنید. ظرف سه روز، تمام این جنگل کاج می تواند از انرژی های اسرارآمیز آکنده شوند. تمام این درختان، هر دانه ماسه، اقیانوس و هوا،
می تواند با یک انرژی حیاتی جدید سرشار شوند. و همگی ما می توانیم در این خلقت همکاری کنیم.
و به یاد داشته باشید، هیچکس به هیچ وجه، نباید برایش تولید مانع کند. هیچ یک از افرادی که اینجا هستند نباید فقط یک تماشاچی باشند. و تمام ترس از اینکه دیگران چه بگویند را دور بریزید.
فقط آنوقت است که می توانیم به حقیقت برسیم.
آنکاه شما نباید کلمات کبیر را تکرار کنید، و می توانید بگویید، “من نترسیدم و جهش کردم.”

من از شما سپاسگزارم که در سکوت و با عشق فراوان مرا شنیدید. من به آن خداگونگی که در هریک از شما منزل دارد تعظیم می کنم. لطفاٌ درود مرا بپذیرید.

Advertisements

Leave a comment

Filed under Education, Energy, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Religion, Spirituality, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Dhamma is never unjust…

2004/11/2002 / 01:44 PM

… yes it is a reality and not the TRUTH. Sad, but a ‘reality’!
they have deleted me from their list and my translations will never be published in Iran (with the same regime!) apparently the popular Raaz (Osho on Sufism) has caused Osho’s books to be banned from publication and reprint-permits for the last six months and ‘they’ think i am the cause of it. They even think that i wanted the book cover to have a picture of Osho, while i had NO role in it and i had not seen any drafts before actual publication.
But they see me ‘responsible’ for it!!!!!!!!!

What to do? He gave me very clear direct warning that they may do ‘legal’ things and with ‘one phone call’, i can be ‘deported’ very easily without ANY Human Right Issue! This is India! Yes, this is a sad reality too. But where can you live? On the OCEANS?, as Osho suggested! Is there any place where you can tell the truth and face not the harsh consequences? I guess not? Do you see anywhere on this globe?

So that is why, we need to come up with a ‘new plan’ to go on doing the same thing without involving osho here.(directly).

Human ‘laws’ can be ugly and cruel, yet Dhamma is never unjust. We shall see which ‘law’ prevails. Making money and becoming powerful in establishment is ‘legal’ but spreading the uncensored words of Osho is a ‘sin’, with grave ‘punishments’! But i do not want to be a ‘sinner’ anymore to face the punishment. It is Not the time yet.

So as Raghu said, i make it into a ‘meditation’ and use this ‘passive nature’ of mine more deeply. Now i need to make basic changes in my life style and am grateful to them who made me do it by warning! Of course we just met by pure synchronization and only a ‘divine plan’ for me to get the point, BEFORE it was too late! Like the ‘print job the other day!

Ok. I surrender to the Will of existence, Amrito being one part of it!…

Leave a comment

Filed under Attitude, BharataIndia, CopyRight, Ego, FactScience, HumanRights, Information, MohsenKhatami, MyServices, MyWritings, PersiaParseIran

پونا: شهر كوليان اين كيهان

این را تقریبا یک سال پس از ورود به پونا نوشتم = قبل از آن که از این شهر خسته شوم و هوای “فرار” به سرم بزند… توجه کنید که نامی از “آشرام” برده نشده و از همان وقت آنجا را “مرکز تفریحی” خوانده بودم!!
و بادهاي شديد اردي بهشتي …..
و جريان هوا و سپس:
باران و باران و باران.
و قبل از آن،
آفتاب سوزان،
خورشيدي نزديك.
اينجا پوناست،
شهر عشق و خدا
شهر عشاق بي وطن
شهر كوليان اين كيهان
شهر شهيدان شاهد
شهر اشو
شهر من، شهر تو، شهر ما…..
اينجا غوغايي است در سكوت و سكوتي است درميان اينهمه همهمه…
نه، شايد اينجا پونا هم نباشد، كه ظاهراً هست!
ولي شايد اين از ارتعاشات كورگان پارك است.
با آن مركز تفريحي در ميانش، همچون نگيني پربها.
هرچه هست، چيزي متفاوت است و ارزش بودن در اينجا را دارد.
شكر. شكر. شكر.
29اردي بهشت 1381 = 19 مي 2002

1 Comment

Filed under Attitude, BharataIndia, Information, MyWritings

عشق سرد نیست و عشق داغ نیست: نسیمی خنک است، نسیمی تازه …

“…. شهوت داغ است، ولی شهوت عشق نیست. شهوت تلاشی است برای استفاده از دیگری برای نیازهای زیستی و جنسی خود. و انسانی که شهوت را ترک کرده باشد سرد می شود: سرد همچون یخ، تقریباٌ بی جان.
عشق درست بین این دو حد افراط و تفریط است. تو باید در رستوران خود هات داگ و قدیسان سرد بفروشی __ این ها دو انتهای افراطی هستند! درست در میان این دو خنکای عشق وجود دارد.
عشق سرد نیست و عشق داغ نیست: نسیمی خنک است، نسیمی تازه، یک نسیم بامدادی. وقتی به تو می رسد تقریباٌ دوباره جوان می شوی؛ باردیگر تازه می شوی، گویی که ناگهان دوش گرفته ای. شهوت از دیگری استفاده می کند، برای همین است که شهوت یک نزاع پیوسته است __ زیرا عاشقان شهوانی هردو سعی دارند از همدیگر استفاده کنند. عشق از دیگری استفاده نمی کند، قلب خویش را به دیگری می بخشد. عشق خواسته ای برای گرفتن چیزی نیست، بلکه اشتیاقی برای بخشیدن و تقسیم کردن چیزی است. فرد سرشار از آرامش و سکوت و سرور است؛ و مایل است این را با نزدیکان خود سهیم شود. شاید این نزدیکان دوستان باشند، شوهران یا همسران باشند ویا فرزندان و پدر یا مادر… هرکسی که باشد.
عشق خنکای عظیمی در خود دارد. ولی تعداد بسیار اندکی به خنکای عشق دست یافته اند. مردم یا داغ و شهوانی هستند و یا وقتی که از این گرما خسته و کسل می شوند، به قطب مخالف می چرخند و به قدیسانی سرد و یخ زده تبدیل می شوند.
حرکت ذهن مانند حرکت پاندول ساعت است: از یک سو به انتهای سوی دیگر می رود. ساعت چنین کار می کند و پاندول آن از یک سمت به سمت دیگر حرکت می کند. اگر پاندول در وسط بایستد، خنکای عشق وجود خواهد داشت و اگر پاندول در وسط بایستد، ساعت نیز خواهد ایستاد.
می توانم این را به نوعی دیگر بگویم: در لحظات عشق خنک، احساس می کنی که زمان ایستاده است، حرکتی وجود ندارد __ همه چیز متوقف شده. چنان ساکت است که حتی یک موج کوچک نیز در سطح دریاچه ی هشیاری وجود ندارد.
شوق من این است که تمام این دنیا را سرشار از عشق کنم. و توسط عشق خنک ما می توانیم به انسان جدید، به بشریتی نو، تولد ببخشیم __ چیزی که مورد نیاز اضطرای است. و من امیدوارم که انسان بقدر کافی هوشمند باشد که مرگ را انتخاب نکند و نوعی دیگر از زندگی را برگزیند __ بدون تضاد، بدون جنگ ها، پر از آرامشی ورای ادراک. من امیدوارم که انسان چنان عقب مانده نباشد که خود را نابود کند. بزرگترین چیزی که می تواند برای بشریت رخ دهد خنکای عشق است __ دوستی. شهوت شما را می سوزاند و به همین ترتیب قدیسان یخزده نیز پیشاپیش مرده اند.
عشق شما را زنده نگه می دارد و خنکای آن شما را جوان و تازه می سازد. انسان می تواند سیاره ای بسیار زیبا داشته باشد و بشریتی بسیار زیبا. فقط قدری ادراک مورد نیاز است و من فکر می کنم این ادراک در حال طلوع است، آهسته ولی پیوسته.
اگر شما بتوانید مرا درک کنید، آنوقت هرکس دیگری در این دنیا نیز می تواند مرا درک کند. شاید برای آنان قدری بیشتر طول بکشد، ولی قبلاٌ هرگز چنین زمانی وجود نداشته که این ادراک چنان مورد نیاز بوده باشد. این امر کوچکی نیست، زیرا اینک این ادراک معادل است با حیات انسان.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: بدخواهی و رشد روحانی

“…. تو دقیقاٌ درست می گویی: من تو را خیلی بهتر از خودت می شناسم. برای نمونه، حتی همین فکر که تو پر از بدخواهی نسبت به همه هستی، درست نیست.
شاید تو نسبت به چند نفر __از میان پنج میلیارد نفر __ پر از بدخواهی باشی ولی من نمی بینم که تو سرشار از بدخواهی نسبت به تمام موجودات زنده باشی. پنج میلیارد انسان….. و تمام موجودات زنده؟ پرندگان و حیوانات و حشرات…. میلیون ها گونه از موجودات زنده وجود دارند و جمعیت آنان بسیار بیش از جمعیت انسان ها است. برای نمونه می توانی فقط پنج میلیارد پشه در پونا پیدا کنی! بنابراین هیچوقت لاف جمعیت خود را نزنید که شما پنج میلیارد نفر جمعیت دارید!
سازمان ملل متحد مشغول تهیه یک جشن است…. عجیب است: ما از یک سو افزایش جمعیت بشر را محکوم می کنیم و از سوی دیگر سازمان ملل متحد یک روز را جشن خواهد گرفت زیرا که بشریت برای نخستین بار از مرز پنج میلیارد انسان خواهد گذشت. آیا این روز جشن و شادی است و یا ماتم و مصیبت؟ و اگر باید آن را جشن گرفت، آنوقت وقتی از مرز شش میلیارد بگذرد __ جشن بیشتر! هفت میلیارد…. جشن بیشتر! جشن های شما انسان را به سوی خودکشی دسته جمعی می کشاند. چه نوع احمق هایی در سازمان ملل متحد دورهم جمع شده اند؟ آنان باید این روز را روز عزا اعلام می کردند زیرا این آغاز مرگ این سیاره خواهد بود. ولی ذهن بشر چنین است: از یک سو آنان سعی می کند جلوی رشد بی رویه جمعیت را بگیرند، از سوی دیگر آن را جشن می گیرند.
تو یکی از سوتراهای شریماد باگوادگیتاSrimad Bhagvadgita را نقل کرده ای. این جمله ای از کریشنا است __ یک جمله ی زیبا: “” زمانی که انسان به حالتی می رسد که بدخواه هیچ موجود زنده ای نیست، به شفافیت بینش دست می یابد. در آن حالت، تمام جهات دنیا برای او لذت بخش هستند.”
تو نگران هستی و فکر می کنی که با گفتن، “من نمی توانم انکار کنم که پر از بدخواهی نسبت به تمام موجودات زنده هستم،” خودت را افشا می کنی! این غیرممکن است __ تو حتی تمام موجودات زنده را نمی شناسی. ولی نخست سعی کن که سوترا را درک کنی….
به یاد داستانی در مورد گوتام بودا افتادم. او عادت داشت به مریدانش بگوید __ و ده هزار مرید هرکجا که او می رفت او را همراهی می کردند __ که هرگز یک چیز را فراموش نکنند: “پس از مراقبه، وقتی احساس سکون و آرامش و سرور می کنید، این فضایل را بر تمام دنیا ببارید. آن را در درون خودتان نگه ندارید. و وقتی که تمام دنیا را از آن بارش سیراب کردید، بدون هیچ تبعیضی، فقط آنوقت است که مراقبه ی شما تکمیل شده است.”
روزی یک مرد نزد بودا آمد و گفت، “من می توانم دستورات تو را در مورد مراقبه دنبال کنم، ولی فقط یک استثنای کوچک می خواهم: من برکات و خوشی خودم را نثار تمام دنیا می کنم، ولی نمی توانم آن را نثار همسایه ی خودم بکنم. این غیرممکن است.”
بودا گفت، “حتی یک استثنا هم تمام مراقبه ی تو را خراب می کند. درواقع، همسایه تو مستحق تر از هرکس دیگر است: نخست آن را با همسایه ات تقسیم کن و سپس آن را با تمام دنیا تقسیم کن.”
همسایه ها سخت هستند! حتی مسیح هم باید دو جمله می گفت: دشمنت را مانند خودت دوست بدار و همسایه ات را مانند خودت دوست بدار. جملاتی عجیب هستند… ولی تاجایی که من می فهمم: این دو یکی هستند __ دشمن و همسایه باهم فرقی ندارند.
مسئله این نیست که تو نسبت به چند نفر بدخواهی داری. مسئله این است: آیا قادر نیستی به دشمن خودت که تشنه و درحال مردن است آب بدهی؟ آیا دشمنی تو مهم تر است یا تشنگی و مرگ او؟ او به تو چه کرده است که بدخواه او شده ای؟ شاید خشمگین بوده؛ شاید به تو نیرنگ زده و به تو دروغ گفته و سرت را کلاه گذاشته است __ ولی این ها چیزهایی جزیی هستند. اگر بتوانی عشق و محبت خودت را با او تقسیم کنی…. این ها مانند سیل هستند __ این ها تمام کثافاتی را که در اطراف تو جمع شده است را کنار خواهند زد.
و کریشنا به تو توجه دارد، نه به دشمنان تو و یا به مردمی که رابطه ی بدخواهانه با آنان داری. داشتن حتی یک دشمن یعنی که قلب تو نمی تواند در تمامیتش شکوفا گردد. دست کم یک گلبرگ کسر خواهد بود.
بنابراین مسئله ی کسانی نیست که نسبت به آنان بدخواهی داری؛ مسئله ی رشد تو درمیان است. این حماقت محض است __ نابود کردن رشد خودت فقط به این دلیل که چند نفر تو را فریب داده اند و یا به تو توهین کرده اند و نسبت به تو ویرانگر بوده اند.
تو بیش از هرکس دیگر نسبت به خودت ویرانگر هستی زیرا به گل نیلوفرین خودت اجازه نمی دهی که شکوفا شود. هیچکس بجز خودت دشمن تو نیست. آنان می توانند به بدن تو آسیب بزنند، ولی نمی توانند به روح تو آسیب بزنند. ولی تو می توانی به روح خودت آسیب بزنی.
کریشنا می گوید که داشتن هرگونه خشم، هرنوع دشمنی، هرگونه حسادت، هرنوع بدخواهی، مانع رشد روحانی تو می شود.
نمی توانید دردنیا هیچ مرد دیگری را پیدا کنید که بیش از من به هر روش ممکن مورد سرزنش، محکومیت، انتقاد و دردسر شده باشد. ولی با تعجب زیاد __ گاهی خودم هم شگفت زده می شوم __ من هیچ بدخواهی نسبت به کسی ندارم. شاید تمام دنیا فکر کند که من دشمن آنان هستم؛ ولی من هرکاری می کنم و هرچه می گویم فقط برای این است که کمک کند تا آنان از خوابشان بیرون بیایند. و اگر آنان در خواب خود فریاد بزنند و خشمگین شوند؛ قابل درک است. نمی توانی از آنان توقع داشته باشی که از تو خشمگین نباشند، وقتی که دارند رویاهای زیبا می بینند و تو آنان را بیدار می کنی.
یک شب ملانصرالدین به زنش گفت، “زودباش عینک مرا بیاور__ و هیچ سوالی نپرس. صبح که شد توضیح می دهم.”
همسرش گفت، “عجیب است…در این نیمه شب با عینکت چکار داری؟”
او گفت، “وقت را تلف نکن! عینکم را بیاور، فوری!” پس زنش عینک را آورد و او برچشم زد. سپس گفت، “داشتم زنی زیبا را می دیدم، ولی چون چشمانم درست نمی بیند….” و وقتی عینک را به چشمانش زد شروع کرد به ترغیب کردن آن زن: “بیا دوباره. نگران نباش، هیچکس اینجا نیست. زنم به خواب رفته و خرناس می کشد….” ولی هیچکس نیامد!
وقتی که رویا شکسته شد، ادامه دادن آن خیلی دشوار است __ تقریباٌ ناممکن است. مانند یک کتاب داستان نیست که دست از خواندن برداری و روز بعد از همانجا که قبلاٌ خوانده بودی شروع کنی. ولی اگر کسی خواب زنی زیبا را می بیند، یا مردی زیبا را و یا یک گنج بزرگ را، و یا اینکه خواب می بیند که به بهشت رسیده است و تو او را بیدار می کنی __ طبیعی است که هیاهو راه بیندازد.
قصد جان مرا کرده اند؛ مزاحم من شده اند و مرا به زندان انداخته اند و طوری با من رفتار شده که گویی یک قاتل هستم! تقریباٌ تمام کشورهای دنیا در مجلس های قانونگزاری خود لایحه ای به تصویب رسانده اند که من نمی توانم وارد کشور آن ها شوم. بااین وجود، من فقط به این دیوانگی بشری یک خنده ی خوب داشتم، نه بدخواهی. آنان نیازمند محبت، عشق و همدردی هستند.
در اساس، مسئله ی درک کردن است: اگر کسی به تو توهین کند، مشکل او است، نه مشکل تو. این زبان او بوده، کلام او بوده، بدن او بوده. و او آزاد است از آن ها استفاده کند. چرا تو باید نگران باشی؟{….}
آناند مایتریا، اول اینکه تو پر از بدخواهی نسبت به تمام موجودات زنده نیستی __ این غیر ممکن است. اگر کسی پر از بدخواهی باشد خواهد مرد: این یعنی که او پر از زهر است. و به یقین تو مردی نیستی که حتی چند دشمن داشته باشی، تو قلبی بسیار با عشق و خوب داری.
من نام آناند مایتریا را به تو داده ام که به معنی دوست مسرور است __ و من نامی بی معنی به کسی نمی دهم. من هرگز تو را خشمگین و خشن ندیده ام و هرگز نشنیده ام که کلامی در مخالفت با کسی برزبان بیاوری __ و تو بیش از بیست سال است که با من هستی؛ تو یکی از پیشرفته ترین سالکان در این جمع هستی.
پس فقط یک چیز در سوال تو درست است: که من تو را بیشتر از خودت می شناسم.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

تو از یک بیماری به نام “آلمان” رنج می بری!

“… تو از یک بیماری به نام “آلمان” رنج می بری! دو جنگ جهانی از همین بیماری سرچشمه گرفت. این برتری نژادی نبود که سبب این جنگ ها شد، بلکه یک احساس حقارت عمیق بود. برای پوشاندن آن، آنان سخت کوشیدند که برتر باشند.
فقط انسانی که از عقده ی حقارت رنج می برد، الزاماٌ سعی می کند که برتر باشد. فقط ملتی که از یک عقده ی حقارت عمیق در رنج است سعی می کند ملتی برتر از همه باشد.
این یکی از تعجب انگیزترین واقعیت هاست که هندوستان هرگز نکوشیده کشوری را فتح کند. در طول ده هزار سال تاریخ هند، هیچ اثری از تعرض و تهاجم وجود ندارد؛ و دلیلش این است که هندوستان هرگز از عقده ی حقارت در رنج نبوده است. مهاجمان آمدند و هند را فتح کردند. گروه های کوچک از مردمان ابتدای، سرزمین پهناوری را بدون دشواری زیاد تحت سلطه درآورند و دلیلش ساده بود: زیرا معرفت هندی حتی از اسارت هم نمی ترسید. حتی اسارت هم نمی توانست آن را حقیر کند، برتری آن مربوط به رشد درون و تکامل معرفت آن بوده است.
دلیل دیگری برای اسارت دو هزار ساله ی هندوستان وجود ندارد؛ و مهاجمین گروه ها و قبایل کوچکی بوده اند که می توانستند بدون هیچ مشکلی توسط این قاره ی پهناور درهم شکسته شوند. این ترسو بودن نبود: دلیل ساده اش این است که اگر از عقده ی حقارت در رنج نباشی، میل به جنگیدن، میل به برتری وجود ندارد.
در آلمان چه اتفاقی افتاد؟ در آلمان میلیون ها یهودی زندگی می کردند که این فکر را حمل می کردند که آنان قوم برگزیده ی خدا و برتر از بقیه هستند. و آنان کیفیاتی دارند: آنان هوشمند تر هستند و به سهولت ثروتمند می شوند… و آلمانی ها همیشه خودشان را با همسایگان یهودی خودشان مقایسه می کردند. آن همسایگان یهودی ثروتمند بودند و با هوش: چهل درصد از جوایز نوبل را برده بودند و باقی دنیا شصت درصد را داشتند.
سه مرد بزرگ این قرن (بیستم. م) که ذهن مردم را در تسلط دارند همگی یهودی هستند: کارل مارکس یهودی بود، زیگموند فروید یهودی بود و آلبرت اینشتن یک یهودی بود.
آلمان ها که تحت سایه ی یهودیان زندگی می کردند شروع کردند به این احساس که خودشان حقیر هستند. و زمانی که احساس حقارت کنی، نمی توانی با حقارت خودت باقی بمانی: یک درد دایم است و پیوسته به یاد می آوری که مردمان دیگر از تو برتر هستند. باید به نوعی اثبات کنی که از یهودیان برتر هستی.
این است علت اینکه مردی دیوانه چون آدلف هیتلر توانست ترتیبی بدهد که روشنفکران بزرگ آلمان پیروان او شوند __ زیرا او قول داده بود که از شر تمام یهودیان خلاص شود. این فقط نمادین بود. با خلاص شدن از شر یهودیان دیگر کسی باقی نمی ماند که آنان را به یاد حقارت خودشان بیندازد و با خلاص شدن از شر قومی که برگزیدگان خدا هستند، آنان به یقین اثبات می کردند که در واقع قوم نوردیک آریایی آلمان Nordic German Aryans نژاد برتر در دنیا است.
هیچکس عمیقاٌ وارد روانشناسی این دو جنگ جهانی نشده است، ولی این یکی از اساسی ترین نکات است: که آلمانی ها سخت می کوشیدند تا از عقده ی حقارت خودشان خلاص شوند. مردم در سراسر دنیا حیرت کرده بودند که آدلف هیتلر چگونه توانست آلمانی ها را متقاعد کند که شکست آلمان در جنگ جهانی اول به سبب وجود یهودیان بوده است. به نظر هیچ رابطه ای وجود ندارد.
این چنان فکر مسخره ای است که حتی یک فرد عقب مانده نیز خواهد پرسید که چرا یهودیان باید دلیل این شکست باشند. آنان به کشور خیانت نکردند: آنان دست در دست آلمان ها با دشمن جنگیدند و تمام سلاح های مرگبار را تولید کردند و بزرگترین دانشمندان آنان در خدمت جنگ بودند و پسرانشان به میدان نبرد رفته بودند __ چرا ناگهان هیتلر شروع کرد به گفتن اینکه “یهودیان سبب شکست ما شدند و تازمانی که آنان کاملاٌ از آلمان پاک نشوند، آلمان هرگز برنده نخواهد شد”؟
در ظاهر هیچ ربطی وجود ندارد و هیچ دلیلی در دست نیست ، تقریباٌ مانند این است که او بگوید، “ما در جنگ جهانی اول شکست خوردیم چون مردم خمیردندان مصرف می کنند!” رابطه ی یهودیان با شکست آلمان دقیقاٌ مانند این رابطه است.
ولی با نگاهی عمیق تر در روانشناختی، حق با آدلف هیتلر است. آنان به سبب وجود یهودیان همیشه در حقارت به سر برده بودند. آنان هرگز تهاجمی نشده بودند __ انسان حقیر چگونه می تواند تهاجمی شود؟ آنان هرگز خودباور نبودند __ انسان حقیر چگونه می تواند خودش را باور داشته باشد؟ آنان از پیش می دانستند که شکست خواهند خورد، زیرا که مردمانی حقیر هستند. آدلف هیتلر می خواست ثابت کند، “ما برتر هستیم.” و تنها راهش این بود که شش میلیون یهودی را بکشد. او شش میلیون یهودی را همراه با میلیون ها نفر از سایر کشورها به کشتن داد. این یک کمک عظیم به نفس آلمانی بود: “حالا دیگر کسی نمی تواند بگوید که ما حقیر هستیم!”
لطیفه، این مشکل فردی تو نیست؛ این مشکلی است که آلمان قرن ها با خودش حمل کرده است. تقریباٌ بخشی از ناخودآگاه جمعی آنان شده است، ولی با کشتن یهودیان، یا کشتن هرکس دیگر نمی توانی از آن خلاص شوی.
می توانی وانمود کنی که برتر هستی؛ حتی می توانی باور کنی که برتر هستی. حتی می توانی به دنیای بیرون ثابت کنی که برتر هستی؛ ولی در عمق وجود، خوب می دانی که برتر نیستی.
هیچکدام از این پوشش ها کمکی نخواهند کرد. بنابراین وقتی نزد من می آیی و شروع می کنی به مراقبه کردن، آهسته آهسته آن پوشش ها ناپدید می شوند، زیرا آن ها توسط ذهن خلق شده اند، و سپس آن شرطی شدگی عمیق حقارت به سطح می آید.
تنها راه خلاص شدن از آن فقط تماشاکردن آن است__ بگذار به سطح بیاید، آن را سرکوب نکن. اگر سرکوبش کنی، مجبور خواهی بود که با آن زندگی کنی. بگذار به سطح بیاید و تو فقط یک تماشاچی باقی بمان؛ و این مفهوم حقارت فقط یک فکر است و تو آن ذهنی نیستی که فکر می کند.
تو آن وجودی هستی که تماشا می کند.
وجود تو نه برتر است و نه کهتر.
فقط هست: مقایسه ای نمی شناسد.
یهودیان رنج بیهوده برده اند زیرا موسی به آنان این مفهوم را داد که آنان قوم برگزیده ی خدا هستند. او باید چنین می کرد؛ می توانم ناتوانی او را درک کنم. یهودیان در مصر بودند و موسی سعی داشت آنان را وادار به انقلاب برعلیه بردگی کند.
حالا، مردمی که برای قرن ها تحت اسارت بوده اند حتی نمی توانند تصور کنند که می توانند برعلیه ارباب هایشان شورش کنند، خود همین فکر هم وحشتناک است. آن ارباب ها آنان را کتک زده و کشته اند __ با آنان همچون حیوانات رفتار کرده اند __ برای مدت های طولانی. مشکل موسی این بود: “چگونه مفهومی در یهودیان بوجود آورد که آنان قادر به انقلاب هستند؟”
او فکری زیبا اختراع کرد: که آنان قوم برگزیده ی خداوند هستند؛ و مردمی که از اسارت رنج برده اند، کتک خورده و کشته شده بودند، بی درنگ این فکر را پذیرفتند. یک تسلی بسیار عالی بود. ولی هیچکس این سوال را مطرح نکرد که اگر آنان قوم برگزیده ی خداوند هستند پس چرا در اسارت اند؟! خیلی متضاد به نظر می آید، ولی چنان تسلی بخش بود که وقتی آن را پذیرفتند، شهامت یافتند. موسی نخست ترتیبی داد که آنان این فکر را بپذیرند: “شما قوم برگزیده ی خداوند هستید.” سپس به آنان گفت، “حالا انقلاب کردن برای شما بسیار آسان است __ هیچکس نمی تواند مانع شما شود.”
حقارت آنان توسط “برگزیده بودن توسط خداوند” پوشش داده شده بود و حالا مفهوم “قوم برگزیده” بعنوان یک پایه برای انقلاب علیه مصریان به کار گرفته می شد. در آن زمان این راهکار خوبی بود. یهودیان شورش کردند و سرزمین مصر را ترک کردند.
سپس موسی فکر دیگری به آنان داد که “خداوند برای شما سرزمین مخصوصی درنظر دارد: اسراییل. پس ما به سمت سرزمین موعود اسراییل پیش خواهیم رفت.” فکر نمی کنم او هیچ فکری در سر داشت که آنان به کجا می روند، زیرا برای او و مردمش چهل سال طول کشید که در صحرا سرگردان باشند وسرزمین اسراییل را جست و جو کنند. هیچ کشوری حاضر نبود به آنان پناه دهد. آن سرزمین موعود هیچ جای مخصوصی نبود: یک صحرا بود.
اگر این چیزی است که خدا برای قوم برگزیده اش درست کرده، آنوقت او باید قدری دیوانه باشد. ولی موسی باید در جایی اعلام می کرده که “یافتیم!” سه چهارم از مردمی که از ابتدا همراه او بودند در راه مرده بودند، از گرسنگی و بیماری __ و خداوند ابداٌ توجهی نکرده بود. مردم خودش که به دنبال یافتن سرزمین موعود او بودند! و آن سرزمین هم بسیار سخت بود. مردمانی که به اسراییل رسیدند تقریباٌ نسل سوم یا چهارم بودند: پدرانشان از مصر شروع کرده بودند و نسل سوم یا چهارم وارد سرزمین موعود شده بودند.
نخستین خلاء نسل ها را موسی احساس کرد: این ها مردمی نبودند که او آنان را برای انقلاب ترغیب کرده بود. او خیلی پیر شده بود، شاید نزدیک صدسال داشت: خسته، فرسوده… پس او فقط گفت، “اینجا همان سرزمین است،” تا به نوعی مردمانش را ساکن کند و سامان دهد. ولی آن مردم تعجب کرده بودند، زیرا آن سرزمین یک کویر بی حاصل و خشک بود. عصر دیگری از دشواری ها، از آن سرزمین خشک آغاز شد. و موسی بسیار خسته بود و قدرت ابداع جوانی هایش را ازدست داده بود. او یهودیان را در آنجا رها کرد وگفت، “شما از این زمین مراقبت کنید. یک قبیله ی کوچک از شما جایی در صحرا گم شده است، من برای یافتن آنان می روم.”
آن قوم به سرزمین کشمیر در هندوستان رسیده بودند. و موسی به کشمیرKashmir رسید، ولی نتوانست مدت زیادی زنده بماند_شاید یک یا دو سال __ و در کشمیر ازدنیا رفت. اگر او می توانست تمام قومش را به کشمیر بیاورد، آنوقت چیزی بود و می توانست بگوید، “خداوند اینجا را برای شما آفریده است.” کشمیر بسیار زیباست، شاید زیباترین منطقه در روی زمین باشد. و شاید به این دلیل بوده که وقتی آن قبیله ی گمشده وقتی به آنجا رسیدند فکر کردند: “اینجا باید اسراییل باشد و دیگران نیز باید به اینجا بیایند.” __ پس آنان در آنجا ساکن شدند.
امروزه تمام مردم کشمیر محمدی هستند. آنان توسط محمدیان مجبور شدند از یهودیت به اسلام بگروند. ولی می توانی صورت هایشان، رنگ پوست و بینی هایشان را ببینی __ و می توانی مطلقٌا یقین کنی که این ها یهودی هستند. یهودیان مانند هر نژاد دیگر، ویژگی های ظاهری خودشان را دارند. موسی در کشمیر از دنیا رفت.
اسراییل فقط یک سرزمین لم یزرع بود، فرصتی وجود نداشت و چالشی برای هوشمندی در آنجا نبود و یهودیان برای قرن ها در اسارت بودند. بنابراین، آنان هرگز هوشمندی را نشناخته بودند.
ذهن چیزی شبیه به زمین است. اگر برای قرن ها چیزی در زمین کاشته نشود، قوی تر و قوی تر می شود و اگر تخمی در آن بکاری، بهترین محصول را خواهد داد. نخست، یهودیان برده بودند، هوشمندی آنان هرگز به کار برده نشده بود، یک نیروی بالقوه باقی مانده بود. سپس در اسراییل هم فرصتی برای استفاده از آن وجود نداشت __ آنان شروع کردند به پخش شدن در سراسر اروپا، هرکجا که فرصتی وجود داشت.
آنان اثبات کردند که از همه برتر هستند، زیرا نیروی بالقوه ی بزرگی داشتند که برای قرن ها از آن استفاده نشده بود. آنان ثروتمندترین نژاد در دنیا شدند. چنین نبود که آنان قوم برگزیده ی خدا بودند؛ این فقط اختراع خالص یک ذهن انقلابی بود __ موسی را باید نخستین انقلابی دنیا خواند.
در آن فضا کاملاٌ خوب بود، ولی زمان تغییر می کند و فضای معانی تغییر می کند: همان چیزی که به یهودیان کمک کرد تا ثروتمند تر و باهوش تر شوند، اینک برایشان یک نفرین شد، زیرا همه از آنان متنفر بودند، همه به آنان حسودی می کردند: به هوشمندی و ثروتشان حسادت می ورزیدند.
هیتلر به آسانی آلمانی ها را متقاعد کرد که: “تقصیر یهودیان است. خود حضور آنان سبب شکست ما است.” و مردی مانند مارتین هایدگر، یکی از فیلسوفان برنده ی جایزه ی نوبل و شاید مشکل ترین فیلسوف جهان… او هرگز کتابی ننوشت که کامل شده باشد: کتابی را شروع می کرد و نخستین جلد آن چاپ می شد ولی تا آن زمان __ او بسیار باهوش بود __ کار دیگری را شروع می کرد.
کامل کردن کتاب برایش کافی نبود. او تنها انسانی است که هیچکدام از کتاب هایش کامل نیستند. او فقط تا حد مشخصی پیش می رفت و ناگهان فکر بزرگتری به نظرش می رسید… پروژه ی قدیمی را رها می کرد و سرگرم پروژه ی جدید می شد. ولی حتی کتاب های ناقص او سندی بر هوشمندی عظیم او هستند.
فیلسوفان در عجب هستند که چه می شد اگر او این کتاب ها را کامل می کرد، زیرا او وارد ابعادی تازه می شد که هرگز لمس نشده بودند، جایی که هیچ دریانوردی به آنجا نرسیده بود __ سرزمین های بکر که هیچ فیلسوفی به آن ها نپرداخته بود. و بینش او چنان عمیق است که برای فهمیدن او باید از یک هوشمندی بسیار بالا برخورد باشی، وگرنه نمی توانی درک کنی که او چه می گوید.
حتی مارتین هایدگر پیرو هیتلر شد، به دلیل همان حقارت آلمانی. و هایدگر وعده داد و به قولش عمل کرد __ تقریباٌ برای پنج سال او به راضی کردن و متقاعد کردن آلمانی ها ادامه داد که “به یقین ما نژاد برتر هستیم، ما فقط از آن آگاه نیستیم: آدلف هیتلر ما را از آن آگاه ساخته است.” ولی باردیگر آلمان شکست خورد و تمام عقده ی حقارت پوشیده شده سر باز کرد.
لطیفه، این تنها مشکل تو نیست، مشکل تمام نژاد آلمان است و راه خلاصی از آن این است که با آن هویت نگیری.
هیچکس برتر نیست.
هیچکس حقیر نیست. همه منحصربه فرد هستند.
زیرا نمی توانی دو نفر را مانند هم پیدا کنی؛ نمی توانی گل مریم را با گل سرخ مقایسه کنی، این ها دو گل متفاوت هستند. نمی توانی دو انسان را با هم مقایسه کنی، این ها دو گل متفاوت هستند. ولی این مسئله ی اعتقاد روشنفکرانه نیست، مسئله ی هشیاربودن است و نابودکردن هویت گیری.
سعی نکن برتر باشی، فقط سعی کن خودت باشی. تو کهتر نیستی، ولی به یاد داشته باش: هیچکس دیگر کهتر نیست. تو برتر نیستی.
ارسطو برای انسان ها مشکل درست کرده است. او یکی از اساسی ترین مشکلات را در ذهن بشر خلق کرده است. زیرا او فقط می دانست که: یا برتر هستی و یا کهتر. در همه چیز “یا این و یا آن” بود: یا سفید هستی و یا سیاه؛ یا گناهکار هستی و یا قدیس.
او هرگز به خودش زحمت نداد تا به رنگین کمان نگاه کند و به تمام طیف رنگ ها در بین سیاه و سفید. و هر رنگ زیبایی خودش را دارد، رقص خودش را دارد و مکان خودش را در جهان هستی دارد، جایی که هیچ رنگ دیگری نمی تواند آن را بگیرد.
رویکرد من این است که هر فرد موجودی منحصر به خودش است. من می خواهم خود مفهوم مقایسه کردن را ازبین ببرم. تو خودت هستی و من خودم هستم، نه من از تو برتر هستم و نه تو از من پست تری. فقط چنین است که من اینگونه هستم و تو آنگونه. ولی این باید از مراقبه ی تو برخیزد. آنچه من می گویم از مراقبه ی خودم است و تو نباید آن را باور کنی __ باید آن را تجربه کنی. و آن روز خواهی دید که تو فقط خودت هستی.
برای نمونه، لطیفه، به یک چیز فکر کن: در جنگ جهانی سوم همه مرده اند و فقط لطیفه زنده مانده است… آیا او فکر می کند که پست تر است؟ از چه کسی پست تر است؟ آیا احساس برتری می کند؟ ولی برتر نسبت به کی؟ همگی مرده اند و تو نمی توانی خودت را با مردگان مقایسه کنی و از آنان برتر باشی و یا پست تر.!
و در حقیقت، ما همگی تنها هستیم، همانقدر تنها که لطیفه خودش را پس از جنگ جهانی سوم تنها احساس می کند. حتی در همین لحظه همه تنها هستند، فقط خودش است. یک هشیاری ساده و پذیرفتن خود بعنوان خود، همانگونه که هست، کافی است و تمام مشکل ازبین می رود. وگرنه تو را شکنجه خواهد داد: مانند یک زخم در تمام زندگیت باقی خواهد ماند.
می گویی، “وقتی به لحظاتی نگاه می کنم که احساس دوری از شما، از عشقم و بقیه هستی را دارم، معمولاٌ سایه های مقایسه و حسادت را می بینم؛ و وقتی عمیق تر می روم، معمولاٌ با یک احساس ناامنی عمیق و احساس حقارت روبه رو می شوم”
کاملاٌ خوب است که عمیق تر وارد احساس ها بشوی، ولی یک چیز را به یاد داشته باش: آن کسی که عمیق تر می رود، آن کسی که با حقارت ها، حسادت و ناامنی ها روبه رو می شود، از آن ها جدا است. نمی تواند با آن ها یکی باشد، وگرنه چگونه می تواند احساس حقارت یا ناامنی یا حسادت کند؟
تو آن شاهدthe witness هستی، پس، همچنانکه عمیق تر می روی با چیزهای زیادی برخورد می کنی که سرکوفته شده اند، با چیزهایی که برای هزاران سال توسط نژاد تو سرکوب گشته است، یا اینکه تمام بشریت آن ها را سرکوب کرده است…. ولی تو همچون یک آینه خالص هستی.
وقتی عمیق تر می روی، آن آینه حسادت را بازتاب می کند، ولی آینه حسادت نیست؛ آینه ناامنی را بازتاب می کند، ولی آینه ناامنی نیست؛ آینه حقارت را بازتاب می کند، ولی آینه حقارت نیست. آن آینه با هیچ چیز هویت نمی گیرد __ آینه فقط خالی است: ساکت، تمیز. تو آن آینه ای.
در مراقبه تشخیص می دهی که آن آینه هستی. هرچیز دیگر در تو بازتاب دارد، ولی وقتی یک گاو وحشی به درون آینه نگاه می کند، آینه یک گاو وحشی نمی شود. وقتی که گاو وحشی برود، آینه باردیگر خالی است، حتی وقتی که آن گاو وحشی به آینه نگاه می کرد نیز آینه خالی بود. یک آینه ی کوچک نمی تواند آن حیوان بزرگ را در خودش جای بدهد!
شاید کودکان خردسال را مشاهده کرده باشی که برای نخستین بار یک آینه را می بینند: کودکان خیلی خردسال که چهاردست و پا می روند…. فقط جلویشان یک آینه بگذار و آنان از اینکه پسر دیگری را می ببینند خیلی تعجب خواهند کرد. با چشمانی شگفت زده نگاه خواهند کرد. و مطلقاٌ یقین است که آنان به پشت آینه می روند تا آن پسر دیگر را پیدا کنند که کجا پنهان شده است! آنان آینه را لمس می کنند تا ببینند و حیرت می کنند که آن پسر دیگر هم آینه را لمس می کند! آنوقت تنها راه این است که به پشت آینه بروند تا آن پسر را پیدا کنند. هرکودکی به پشت آینه خواهد رفت تا آن دیگری را که درآنجا پنهان شده پیدا کند.
یک آینه فقط یک پدیده ی بازتاب کننده است: تو نیز چنان هستی. یک آینه باش، آنوقت تمام این مشکلات، هرچه که نامشان باشد، شروع به ناپدیدشدن می کنند __ آن ها فقط بازتاب هستند. نیازی نیست از شر آن ها خلاص شوی. خود همین مفهوم آزادشدن از آن ها و خلاص شدن از شر آن ها، این را قبول می کند که آن ها در وجود تو یک واقعیت هستند.
یک آینه برایش مهم نیست که آیا یک گاو وحشی به آن نگاه می کند یا یک الاغ به آن نگاه می کند. اهمیتی ندارد، این کیفیت آینه را ابداٌ تغییر نخواهد داد. شاید بزرگترین نابغه به آن نگاه کند و یا احمق ترین فرد به آن نگاه کند؛ آینه یکسان باقی می ماند. بازتاب ها، کیفیت و وجود آن را تغییر نخواهند داد.
تو یک آینه هستی.
این آینه را کشف کن و خلاص شدن از حسادت، ناامنی و حقارت برایت مهم نباشد. هزاران مشکل وجود دارد، اگر شروع کنی به تلاش برای خلاصی از آن ها، شاید به هزاران زندگانی نیاز داشته باشی. به سبب وجود مشکلات بسیار زیاد بود که شرق زندگانی های متعدد را باور کرد، زیرا یک زندگی کافی نیست. وقت زیادی نداری.
اگر بشماری، نیمی از زندگیت را در خواب و غذاخوردن و حمام گرفتن و تراشیدن صورت تلف می کنی…اگر این ها را در یک زندگی هفتاد ساله روی هم بگذاری زمان خیلی زیادی خواهد شد. رفتن بر سر یک شغل احمقانه، تماشای فیلم ها، بازی فوتبال و جنگیدن با زنت و نگرانی در مورد هزار و یک چیز که هرگز رخ نمی دهد، و یادآوری چیزهای کهنه که رخ داده…. فقط بشمار و تعجب خواهی کرد که اگر بتوانی در هفتاد سال، هفت دقیقه برای مراقبه پیدا کنی.
طبیعتاٌ، شرق چنین اختراع کرد که مشکلات در یک زندگی نمی توانند حل بشوند: وقت نداری، به زندگانی های زیادی نیاز داری. ولی هیچکس عمیق تر از این نرفته است. که در یک زندگی نمی توانی مشکلات را حل کنی، ولی مشکلات بسیاری را ایجاد خواهی کرد. و در زندگی دوم مشکلات بسیار بیشتر خواهند شد: مشکلات زندگی اول بعلاوه ی مشکلات زندگی دوم __ و بازهم برای مراقبه همان هفت دقیقه را خواهی داشت! اگر چنین نگاه کنی، حتی اگر هزار زندگی هم داشته باشی از مشکلات خلاص نخواهی شد. مشکلات رشد خواهند کرد و بزرگتر خواهند شد و ضخیم تر می گردند و تو بیشتر در چنگ آنان خواهی بود…. این نگرشی غلط است.
من نمی گویم که زندگانی های آتی وجود ندارند. می گویم که این مفهوم برای مردم جاذبه داشت زیرا آنان به زمان نیاز داشتند. مفهوم درست است ولی نباید به این دلیل قبول شود که تو برای حل مشکلات نیاز به زمان داری. مشکلات تو می تواند در همین لحظه حل شود نیازی نیست منتظر فردا باشی.
پس از این به بعد، لطیفه، تو یک آینه ی آلمانی باش! نمی گویم که یک آینه ی هندی باش، زیرا نمی توان به آینه هندی اعتماد کرد! نمی توانی به هیچ چیز ساخت هند اعتماد کنی. مردم در هند چیزهایی می سازند و رویش می نویسند “ساخت آمریکا”
زمانی در بمبئی یک ساعت به من هدیه دادند. به آن نگاه کردم؛ مطلقاٌ صنعت هندی بود، ولی در پشت ساعت نوشته شده بود”ساخت آمریکا”made in USA ! از مردی که آن را به من هدیه داده بود سوال کردم، “آیا مطمئن هستی که این ساعت ساخت آمریکا است؟”او خنده ای کرد و گفت، “آمریکا یعنی Ulhasnagar Sindhi Association انجمن اولاسنگر سندی! اولاسنگر منطقه ای نزدیک به پونا است!”
سندی ها مردمانی بسیار باهوش هستند……
برای همین است که می گویم یک آینه آلمانی باش. فقط بیشتر و بیشتر در کیفیت آینه گون خود مستقر شو: و تمام این بیماری هایی که از آن یاد می کنی ظرف یک ثانیه ازبین خواهند رفت.
من چنین معجزاتی را باور دارم.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: آزادی، ترس و مسئولیت

“… این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند. نمی توانند.
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند.
نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.
آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد __ نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.
ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را __ خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند __ آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.
در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند __ و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری.
راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند، و با این وجود بسیار کوتاه و کوتوله، این است که وقتی آن گیاه چهار یا پنج اینچ قد می کشد، آن را درون گلدانی سفالی قرار می دهند که ته ندارد. هرگاه ریشه ها رشد می کنند، آنان ریشه ها را قطع می کنند__ و اگر ریشه ها نتوانند رشد کنند، درخت نمی تواند رشد کند.
یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود، ریشه ها نیز عمیق تر به زمین فرو می روند. نمی توانی درختی داشته باشی که صد فوت ارتفاع داشته باشد و شش اینچ ریشه؛ سقوط خواهد کرد. آنان با قطع کردن ریشه ها به آن درخت اجازه ی رشد کردن نمی دهند. مردم از نقاط دوردست برای دیدن این درختان می آیند و آن خانواده ها در مورد آن ها لاف می زنند: “این درخت چهارصدسال عمر دارد.” و چنین کهن هم به نظر می آید، ولی به نظر خیلی عجیب است که فقط شش اینچ ارتفاع دارد.
همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو __ زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی.
برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی __ اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند __ زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است.
این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد. به نظر می رسد که دیوارهای زندان در اطرافشان وجود ندارد، ولی میله های ظریف زندان آنان را احاطه کرده است. در جامعه ی هندو حرکت وجود ندارد: یک شودرا، هرکاری بکند نمی تواند یک قدیس شود؛ هرچقدرهم که زاهد و بافضیلت باشد؛ و او هرمقدار هم که خالص باشد نمی تواند وارد طبقات بالاتر جامعه شود. و نمی تواند از حرفه ای که برای هزاران سال داشته، وارد حرفه ی دیگری شود. او مجبور است که همان شغل را که پدرانش برای هزاران سال داشته اند ادامه دهد.
تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک و پوشاک داده می شود و کلبه های کوچکی در اختیار دارند __ و فقط همین. آنان یک امنیت خاص دارند ولی معنویت خود را ازدست داده اند.
جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی.
من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی که شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که “این مرد به نظر عجیب می آید.”
و به آنان گفتم، “بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این امنیت های جزیی چسبیده اید. وقتی که جامعه نمی تواند به شما فردیت و آزادی بدهد، این جامعه ی شما نیست. آن را ترک کنید! اعلام کنید که شما تعلقی به این جامعه ی زشت ندارید! چه کسی مانع شما است؟
“و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست.”
طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است.
با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: “مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم، در امنیت هستیم.” __ ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند.
آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم داشته باشی.
آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد __ نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز… __ هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی…. ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند.
تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم __ گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست، ولی تا زمانی که خطر را نپذیری، هرگز به قله های وجودت دست پیدا نخواهی کرد.
آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اگر به خودت اجازه بدهی که توسط رودخانه هدایت شوی، بدون جنگیدن، به خداوند خواهی رسید __

“…. در زندگی نیز، هرگز به افراط و تفریط کشیده نشو. همیشه وسط را انتخاب کن: متوسط طلایی. در افراط و تفریط، حقیقت همیشه نیمه-حقیقت است؛ فقط در وسط است که کامل است و تمام است. ولی اکنون مشکلی نیست. تو فکر می کنی که زندگی تو از آن پس یک تلاش و مبارزه ی سخت بوده است. ما زندگیمان را خودمان می سازیم. ما خالق زندگی خودمان هستیم __ تمامش بستگی به خودت دارد. اگر تلاش کنی که به چیزی در دوردست ها برسی؛ اگر بکوشی به چیزی غیرطبیعی دست پیدا کنی، آنوقت زندگی یک تلاش سربالا می شود. ولی اگر سعی نکنی به چیزی غیرطبیعی دست پیدا کنی، آنوقت زندگی راحت می شود، آنوقت همراه با جریان زندگی به سمت پایین جاری می شوی.
لائوتزو آن را راه جریان آب خوانده است و من فکر می کنم که برای هرکس که می خواهد یک زندگی آسوده، آرام و شاد را زندگی کند، این مفهومی مناسب است.
هرگز برخلاف جریان حرکت نکن __ نمی توانی پیروز شوی. طبیعت خیلی بزرگ است؛ تو خیلی کوچک هستی. فقط خسته خواهی شد __ و هرچه خسته تر بشوی، زندگی بیشتر به نظر تاریک و غمگین و بی معنی می شود…. فقط بگذار رودخانه تو را هرکجا که می رود باخود ببرد.
انسانی که هدفی برای دستیابی داشته باشد محکوم است که در نگرانی و تشویش زندگی کند. رویکرد من این است که خود رودخانه ی زندگی به سمت اقیانوس حرکت می کند؛ تو فقط با آن شناور باش. هرکجا تو را برد، همانجا وطن تو است. و زمانی که همراه رودخانه شناور هستی، می توانی از خورشید و درختان و ساحل لذت ببری؛ و از پرندگان و آوازهایشان و از ستارگان شب واز ماه. تمامی جهان هستی __ همه چیز در دسترس تو است زیرا تمام انرژی تو باز است و درگیر نیست و آزاد است.
راماپریم، فقط همراه جریان آب راهی باش. آسوده باش و بگذار زندگی هرکجا می رود تو را ببرد. نگران نباش که حتماٌ باید به هدفی خاص دست پیدا کنی، زندگی هدفی خاص ندارد. فقط به رقصیدن با رودخانه ادامه بده و با آن آواز بخوان تو یک میدان مبارزه ساخته ای و با رودخانه می جنگی و آنوقت دچار دردسر خواهی شد. هرگز پیروز نخواهی شد و هرگز قادر نخواهی بود تا لحظه ای لذت ببری، زیرا هر ذره از انرژی تو باید صرف جنگیدن شود. با زندگی نجنگ.
ولی تمامی مذاهب به شما آموخته اند که با زندگی بجنگید و ضد-زندگی باشد. و آنان یک بشریت فقیر خلق کرده اند که خندیدن را ازیاد برده است و رقصیدن را فراموش کرده و آوازخوانی را ازیاد برده: بشریتی که فقط یک چیز را می شناسد: جنگیدن را.
از جنگیدن دست بردار. هر رودخانه ای به اقیانوس می ریزد__ و بدون نقشه و بدون کتاب راهنما و بدون هیچ مرشد. این در طبیعت خود رودخانه است که جاری شود و چون سربالا نمی رود، مبارزه ای وجود ندارد. رودخانه سرازیر می رود، پس هرکجا زمین پست تری می یابد، در آن جهت حرکت می کند __ و اقیانوس در پایین ترین سطح قرار دارد، پس هیچ رودخانه ای نمی تواند اقیانوس را ازدست بدهد. اقیانوس هدف شما است؛ اقیانوس خداوند است.
اگر به خودت اجازه بدهی که توسط رودخانه هدایت شوی، بدون جنگیدن، به خداوند خواهی رسید __ هیچ چیز نمی تواند مانع تو باشد. اگر احساس می کنی که زندگی یک مبارزه شده است، هیچکس جز خودت مسئول نیست. و این در اختیار تو است که در یک لحظه جهت را تغییر بدهی… و شکست خوردن از زندگی یک شکست نیست؛ زندگی ما است: شکست خوردن از زندگی، پیروزی ما است.
لحظه ای که شروع کنی به درک این جمله ی عجیب __ که شکست خوردن از زندگی، پیروزی ما است __ راز تمام موفیت ها و برکات را دریافته ای.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: تمام تلاش من این است که شما را بیدار کنم

..من هیچ آموزشی ندارم. زندگی من زندگی یک عصیانگر است. من نظریه، فلسفه و الهیاتی ندارم که به شما آموزش دهم. من فقط تجربه ی عصیانگری خودم را دارم تا با شما قسمت کنم و شما را دچار عصیانگری سازم. و وقتی شما یک عصیانگر بشوید، نسخه ی کربنی من نخواهید بود: برای خودتان پدیده ای منحصربه فرد خواهید بود.
تمام بوداییان می کوشند تا نسخه ی کربنی گوتام بودا شوند. او یک آموزش دارد: اگر از آن پیروی کنید، درست مانند او خواهید شدز تمام مسیحیان نسخه های کربنی هستند: نسخه ی اصلی عیسی مسیح است.
من هیچ آموزش و نظریه و انضباطی ندارم که به شما بدهم. تمام تلاش من این است که شما را بیدار کنم: درست مانند آب سردی که به چشم هایتان پاشیده می شود. و وقتی بیدار شدید درنخواهید یافت که مانند من شده اید : یک نسخه ی کربنی از من. شما فقط خودتان خواهید بود __ نه مسیحی، نه هندو و نه محمدی… یک گل منحصربه فرد. هیچ دو نفر مانند هم نیستند. چگونه می توان اینهمه مسیحی یافت؟ این تعدا بودایی چگونه ممکن است؟ و تمام تاریخ شاهد این گفته ی من است.
در طول بیست و پنج قرن، میلیون ها انسان در شرق آموزش ها و طریق گوتام بودا را آزمایش کرده اند، ولی حتی یک نفر هم قادر نبوده که گوتام بودا شود. طبیعت اجازه نمی دهد که دونفر مانند هم باشند. طبیعت خط تولید اتوموبیل نیست… می توانید صدها و هزاران ماشین فورد را ببینید که از خط تولید بیرون می آیند که همگی دقیقاٌ مثل هم هستند. طبیعت بسیار خلاق است و بسیارمبتکر: همیشه انسانی تازه می سازد. میلیون ها و میلیون ها انسان خلق شده اند ولی دو نفر مانند هم نیستند. حتی دو برگ را روی درخت نمی توانید پیدا کنید که دقیقاٌ شکل هم باشند و یا دو قطعه سنگ شبیه به هم را در روی ساحل. هر یک فردیت خاص خودش را دارد.
من آموزشی ندارم، ولی هرآنچه که تجربه کرده ام پدیده ای زنده است که با شما قسمت می کنم __ نه واژه، نه نظریه و نه فرضیه است. می توانم بقدر مورد نیاز به شما نزدیکی تقدیم کنم: درست مثل وقتی که شمعی نیفروخته را به شمعی در حال سوختن نزدیک می کنید… نقطه ای وجود دارد که ناگهان شعله ی سوزان به شمع نیفروخته می جهد. شمع افروخته چیزی از دست نمی دهد و هیچ آموزشی منتقل نشده است، بلکه آتشی منتقل شده است.
گیولیا، می خواهم بگویم که من آموزشی ندارم، ولی آتشی بزرگ در قلبم دارم و هرکس که نزدیک من می آید برافروخته می شود.
این مردم اینجا پیروان من نیستند. اینان فقط دوستانی هستند که تجربه ای را سهیم می شوند که می تواند هرآنچه را که در آنان کاذب است بسوزاند و می تواند آنچه را که جوهر فردیت آنان است خالص گرداند: نیروی بالقوه ی اصیل آنان. اینجا یک مدرسه ی کیمیاگری است، یک مدرسه ی عرفانی. من یک آموزگار نیستم. من هیچ فکر و ایده ای ندارم. ولی آتشی برای قسمت کردن دارم، عشقی برای سهیم کردن دارم؛ و برای کسانی که آماده اند، من آمادگی دارم تا هرآنچه را که دارم بدهم __ و آنان به هیچ وجهی در اسارت نخواهند بود.
هرچه بیشتر نزدیک من بیایند، مرا بیشتر درک می کنند، بیشتر خودشان خواهند بود: معجزه همین است.
من معتقد نیستم که راه رفتن روی آب معجزه است. حماقت محض است. معجزه ی واقعی بیدارکردن شماست، آوردن پیام آزادی برای شماست: آزادی از تمام قیدها. و من زندان های شما را با قیدها و زنجیرهای جدید جایگزین نمی کنم؛ من فقط شما را در آسمان باز رها می کنم. من قدری با شما پرواز می کنم تا شما شهامتی پیدا کنید: نیازی به ترسیدن نیست: شما نیز بال دارید، درست مانند من که بال دارم. شما از آن ها استفاده نکرده اید: هرگز به شما گفته نشده است که شما هم پر پرواز دارید. بنابراین اینجا مکانی است که من هرگونه تلاشی می کنم تا شما از وجود بالهایتان هشیار شوید، شما راتشویق می کنم و به سمت آسمان بی نهایتی سوق می دهم که به شما تعلق دارد. اینجا مکانی کاملاٌ متفاوت است: یک کلیسا و معبد یا کنیسا نیست. من ناجی شما نیستم و نه اینکه پیامبر هیچ خدایی باشم. پیامبر فقط یک پستچی است و نه چیزی دیگر.
من پیامی ندارم که به شما بدهم، ولی آتشی دارم که به شما وارد کنم. و اگر این آتش افراطی نباشد، آنوقت هیچ چیز دیگر در تمام دنیا نمی تواند افراطی باشد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

جدی بودن، روحانی بودن نیست __ فقط روانپریشی است

“… شوخی های من شوخی نیستند؛ روش من برای غافلگیر کردن شما است. وقتی به یک لطیفه گوش می دهی، بیشتر متوجه هستی که نکته ی اصلی را ازدست ندهی… و آن برای من فرصت خوبی است تا عمل جراحی خودم را انجام بدهم.
گوریل تو مرده است. یک لباس پشم آلود نبود؛ چیزی در قلب تو بود __ ولی بیرون آورده شده است. تو از آن آزاد شده ای.
گاهی چیزهای ساده برای شما تجربه های بزرگی را می آورند __ زیرا جهان هستی تفاوتی بین ساده و بزرگ نمی گذارد. تاکنون هرگز از لطیفه ها برای رشد روحانی استفاده نشده بود. از انواع روش ها استفاده شده، ولی هیچکس جرات نکرده از شوخی و لطیفه بعنوان روش استفاده کند… ترس از اینکه شوخی تمام آن تلاش را به نظر بی معنی جلوه دهد.
من می توانم از شوخی بعنوان روش استفاده کنم زیرا به نظر من جدی بودن، روحانی بودن نیست __ فقط روانپریشی است. بازیگوش بودن، لبخند زدن، خندیدن… وقتی از خنده منفجر می شوی، نفس تو ازبین می رود. یک لطیفه بدون کشتار و خونریزی نفس را می کشد. فقط با خندیدن ناگهان تازه می شوی؛ تمام گردوغباری که روی تو جمع شده پاک می شود.
من در عجب بودم که آیا عمل جراحی موفقیت آمیز بوده یا نه، زیرا دواگیت برای چند روزی ساکت بود. گوریل ها نمی توانند برای مدت زیادی ساکت بمانند؛ حتی نمی توانند برای لحظاتی در یک محل بنشینند. آن ها واقعاٌ مردمانی فعال هستند… ولی دواگیت از گوریل خودش آزاد شده است.
و بوداگونگی یک دستیابی نیست، فقط آزادشدن از آن گوریل است و نه هیچ چیز دیگر. آن حیوان در تو ناپدید می شود…. و خداوند درون تو کشف می شود. باورش سخت است، دواگیت، ولی چه باور کنی و چه نکنی، اتفاق افتاده است. من مسئول کشتن آن گوریل بیچاره هستم. آن گوریل هیچ اشکالی نداشت، ولی مانع بوداگونگی تو و رشد آن بود. آن گوریل باید برداشته می شد.
من با عشقی زیاد آن را با یک شوخی ساده برداشتم. اینک باید قدری هشیار باشی، زیرا دنیا پر از گوریل است. من یکی را برداشتم؛ یکی دیگر ممکن است وارد تو شود. گوریل های زیادی در جست و جوی مکانی هستند، یک پناهگاه؛ و تو یک پناهگاه کامل هستی… و آن جایگاه خالی است __ پس هشیار باش! درها را ببند. فقط روی در بنویس: “گوریل ها دیگر مجاز به ورود نیستند.”
چیزی زیبا برای تو رخ داده است. انفجار روحانی همیشه بصورت یک پدیده ی ساده اتفاق می افتد. این افراد نفسانی هستند که سعی دارند اثبات کنند که روحانی بودن چیزی بسیار بزرگ است و چیزی طاقت فرسا است و راهی سربالا و زندگانی های متعدد لازم است تا به آن دست پیدا کنی. چنین نیست.
شما همگی بودا هستید __ پوشیده شده با چیزی که باید برداشته شود: چیزی که بخشی از طبیعت شما نیست. این جامعه ی اطراف شما است که نمی خواهد شما یک بودا باشید. اگر یک گوریل باشی، کاملاٌ خوب است: هیچکس نگران تو نیست. یک گوریل خطرناک نیست __ فوقش این است که سرگرمی خوبی است __ ولی یک بودا واقعاٌ خطرناک است. خود حضور او یک آتش است که نیروی جاذبه دارد. او مردم را جذب می کند: حتی تا جایی که آنان توسط آتش سوخته شوند.
بودا خطرناک ترین انسان روی زمین است.
برای همین است که دنیا یا بوداها را به قتل می رساند و یا آنان را می پرستد. و این دو مترادف هستند: کشتن راهی برای خلاص شدن از آنان است؛ پرستیدن نیزراهی برای خلاصی از آنان است.
وقتی یک بودا را پرستش می کنی، می گویی، “تو یک بودا زاده شده ای؛ ما انسان های بیچاره ای هستیم. فوقش این است که ما می توانیم دو شاخه گل کنار پای تو قرار دهیم. فقط ما را تنها بگذار… ما خیلی کارهای دیگر داریم که انجام دهیم.” این همچنین راهی بسیار محترمانه و بافرهنگ برای ایجاد فاصله است. برای همین است که در هر فرهنگ، یا اینگونه مردم را کشته اند و یا گفته اند که آنان تجلیات خداوند هستند: “برای آنان آسان است. ما انسان هستیم با انواع ضعف ها و سستی ها؛ ما نمی توانیم چنین باشیم.”
داستان های بسیار زیادی، فقط برای ایجاد فاصله ساخته شده است __ و من همیشه در تعجب بوده ام که چرا هیچ روانشناسی جرات ندارد تا وارد این داستان ها شود و آنچه را در پشت آن ها است افشا کند. برای نمونه، مادر گوتام بودا زیر درختی ایستاده بود که او را به دنیا آورد. حالا، هیچ زنی بطور ایستاده وضع حمل نمی کند. وقتی که بودا از رحم مادرش بیرون آمد، روی زمین ایستاد و نخستین کاری که کرد این بود که هفت قدم بردارد! __ یک نوزاد که هفت قدم برمی دارد و سپس اعلام می کند، “من بزرگترین بودای دنیا هستیم….!”
حالا، کسانی که این داستان ها را می سازند سعی داشته اند بین خودشان و این مردم بیدارشده فاصله ایجاد کنند. آنان حاضر نبودند که این اشخاص را بعنوان انسان و همانگونه که هستند بپذیرند، زیرا در آنصورت یک مسئولیت عظیم برمی خیزد: اگر یک انسان بتواند بودا شود، آنوقت تو چه می کنی؟ آنوقت این یک وزنه ی سنگین روی قلب می شود: “بهتر است این بوداها را تا جایی که ممکن دورتر نشاند.”
اگر به یک معبد جین بروی، چیزی عجیب را خواهی دید: بیست و چهار تیرتانکارا یا خدای جین وجود دارند؛ همگی گوش های بسیار بزرگ دارند و نرمه ی گوششان چنان دراز است که به شانه هایشان می رسد. این یکی از نشانه هایی است که آن مرد یک تیرتانکارا است. نمیتوانی انسانی را با چنین گوشی پیدا کنی، مگر اینکه تحت جراحی پلاستیک یا نوعی ماساژ همیشگی __ مانند دوشیدن گاو __ قرار داشته باشد!
ولی چرا چنین چیزهایی رخ می دهد؟ فقط برای اینکه آنان را با شما متمایز کنند. ماهاویرا در آفتاب سوزان بیهارBihar برهنه می گشت، ولی هرگز عرق نمی کرد! این فقط وقتی ممکن است که او بجای پوست، پلاستیک داشته باشد: پلاستیک عرق نمی کند. انسان باید عرق کند، زیرا هر حفره در بدنش تنفس می کند. این تنها بینی نیست که نفس می کشد __ اگر تمام بدن شما را با یک رنگ ضخیم بپوشانند و فقط بینی باز باشد، نمی توانید بیش از سه ساعت زنده بمانید.
هرحفره برای خودش تنفس می کند __ و اگر حفره ها وجود دارند، عرق کردن چیزی اهریمنی نیست؛ فقط راهی است برای متعادل نگه داشتن درجه حرارت بدن. این یک نوع محافظت از بدن است. وقتی هوا خیلی داغ است و عرق می کنی، آیا معنی آن را درک می کنی؟ یعنی که بدن آب را به پوست می آورد تا گرما آن آب را بخار کند و حرارت دورن بدن یکسان باقی بماند. اگر نتوانی عرق کنی، درجه حرارت بدن خیلی بالا می رود… و این خیلی نمی تواند بالا برود زیرا پس از صدو ده درجه (فارنهایت م) روی زمین خواهی افتاد و خواهی مرد.
عرق کردن حرارت داخل بدن را همیشه طبیعی نگه می دارد: نود وهشت درجه. برای همین است که وقتی احساس سرما می کنی، شروع می کنی به لرزیدن. آیا فکر می کنی که سرما تو را وادرا به لرزیدن می کند؟ این مکانیسم بدن است: با لرزیدن، ایجاد گرما می کنی. دندان هایت به هم می خورند و این ایجاد حرارت می کند و این حرارت محافظت کننده است.
و چون ماهاویرا عرق نمی کرد نیازی به گرفتن حمام نداشت؛ او هرگز حمام نمی گرفت! نیازی نبود. حمام برای انسان های معمولی است، ماهاویرا همیشه تمیز بود!
آیا این مردم در مورد انسانی واقعاٌ زنده سخن می گویند یا در مورد یک مجسمه ی مرمرین؟ ولی آنان باید چنین داستان های ساختگی را درست می کردند تا بتوانند حداکثر فاصله ی ممکن را بین شما و آن اشخاص ایجاد کنند، تا شما بتوانید احساس راحتی کنید، بدون تنش، برای اینکه هرچه هستی، نمی توانی به ورای آن بروی.
ولی من به شما می گویم: تمام این داستان ها افسانه است. من می توانم این را با یقین مطلق بگویم که اگر ماهاویرا زندگی کرده است، باید عرق هم کرده باشد. فقط مردمان مرده عرق نمی کنند. اگر بودا فقط یک افسانه نبوده و یک واقعیت بوده، آنوقت نمی توانسته در وقت تولد روی پاهایش بایستد و هفت قدم بردارد و بگوید، “من بزرگترین بودا هستم __ در گذشته، حال و آینده.”
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم, خنده و تفریح