Tag Archives: WakeUpCall

Osho stole my heart

Osho stole my heart
Laura – that was what my college degree was in although at Texas University
i did mostly sculpturing and pottery- graduating Magna Cum Laude- big deal!!!
i couldn’t even get a job afterward – instead i work as a newspaper reporter, salesclerk in a discount store and worked on the shrimp-boats off of the Texas coast- and then i got a job working for the Texas Highway Dept. setting out traffic counters all over the state..

It was a great job and allow me a lot of freedom to paint meditate etc. in fact it was a stroke of luck that i was able to find Osho. But in Houston i was taking some yoga classes down off of Westimer blvd. and there was a bookstore close to the yoga center and the lady who was running the store – kind of like me and she mentioned one of Osho’s books and said that i should buy it and since i was starting to practice meditation i bought it mostly just to please her ( woman have so much control over us guys!)

i bought two books and took them with me on my vacation down to Ecuador South America- in search i was for an enlightened being- the guy turned out to be a big egoist. Anyway the next year off to India and Osho stole my heart- 27 years ago now- the love affair continues. …

1 Comment

Filed under Attitude, Information, MyServices, Osho

دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست…

خودبودن
باگوان عزيز، چرا هركس ميل دارد كسي كه نيست باشد؟
دليل روانشناختي اين تمايل چيست؟

نارندراNarendra ، همه از همان كودكي مورد سرزنش واقع شده اند. هرعمل كودك كه خودانگيخته و از روي تمايلاتش باشد، مورد پذيرش نيست. مردم، آن جمعيتي كه كودك در آن بايد رشد كند، مفاهيم و آرمان هاي خودش را دارد.
اين كودك است كه بايد با آن مفاهيم و آن آرمان ها خودش را وفق دهد. كودك موجودي ناتوان است.
آيا تاكنون در اين مورد انديشيده اي؟ ___ كودك انسان ناتوان ترين كودك در تمام خانواده ي حيوانات است.
تمام حيوانات مي توانند بدون حمايت والدين و جمعيت بقا يابند، ولي كودك انسان نمي تواند بدون حمايت ديگران زنده بماند، بي درنگ خواهد مرد. او ناتوان ترين مخلوق در دنيا است __ بسيار آسيب پذير و شكننده است.
طبيعي است كه كساني كه در قدرت هستند قادراند تا كودك را به هر ترتيب ممكن شكل بدهند.
بنابراين همه چيزي شده اند كه هستند، مخالف خودشان!
دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست، همين است.
همه در وضعيت شكاف شخصيتيschizophrenic به سر مي برند . هيچكس هرگز مجاز نبوده تا خودش باشد.
به هركس تحميل شده تا كسي باشد كه از بودن آن، خوشحال نيست.
بنابراين، همانطور كه شخص رشد مي كند و روي پاي خودش مي ايستد، شروع مي كند به تظاهركردن به خيلي چيزها كه ميل داشته در واقع بخشي از وجودش باشد. ولي در اين دنياي ديوانه، او از اين تمايل طبيعي منع شده است. به او تحميل شده تا مانند ديگري و ديگران باشد__ كسي كه او نيست. او اين را مي داند. همه اين را مي دانند __ كه به او تحميل شده كه پزشك شود يا مهندس شود، او با زور و فشار يك سياست كار شده يا يك جاني و يا يك گدا.
انواع فشارها در جامعه وجود دارد. در بمبئي مردمي وجود دارند كه تمام كسب آنان اين است كه كودكان را مي دزدند و آنان را افليج ، كور يا چلاق مي كنند و وادارشان مي كنند تا گدايي كنند و هرروز عصر، تمام پولي را كه جمع كرده اند به آنان بدهند. آري، به آنان خوراك داده مي شود و پناهگاهي دارند. از آنان همچون يك كالا بهره كشي مي كنند،
آنان موجودات انساني نيستند. اين يك افراط است، ولي اين به درجات كم يا زياد براي هر انسان روي مي دهد.
هيچكس با خودش راحت نيست.
در مورد يك جراح بسيار معروف شنيده ام كه در سن بازنشستگي بود. دانشجويان و همكاران بسياري داشت. در ميهماني بازنشستگي او، همه ي آنان جمع شده بودند و مي رقصيدند و آواز مي خواندند و خوش بودند. ولي او در گوشه اي تاريك غمگين ايستاده بود.
دوستي نزد او رفت و گفت، ” شما را چه مي شود؟ ما جشن گرفته ايم و شما در اين گوشه غمگين ايستاده ايد.
آيا نمي خواهيد بازنشسته شويد؟
شما هفتادوپنج سال داريد. پانزده سال پيش مي بايد بازنشسته مي شديد. ولي چون جراح بسيار قابلي هستيد، حتي در اين سن نيز كسي رقيب شما نيست. اينك با خيال راحت و با آسودگي بازنشسته شويد!”
او گفت، “در همين فكر بودم. اندوه من به اين سبب است كه والدينم مرا مجبور كردند كه جراح شوم. من مي خواستم يك آواز خوان بشوم و من عاشق اين بودم. حتي اگر يك آوازه خوان خيابان گرد مي شدم، دست كم خودم بودم. اينك يك جراح مشهور در دنيا هستم، ولي خودم نيستم. وقتي مردم مرا به عنوان يك جراح تحسين مي كنند، طوري گوش مي دهم كه گويي كس ديگري را تحسين مي كنند. من جايزه هايي برده ام و تشويق نامه هاي بسيار دارم ولي هيچكدام زنگ خوشحالي را در قلبم به صدا در نمي آورند ___ زيرا اين من نيستم. من فقط مي خواستم يك نوازنده ي فلوت باشم، حتي اگر مجبور مي شدم در خيابان گدايي كنم. ولي در آن صورت خوشبخت مي بودم.”
در اين دنيا فقط يك خوشبختي وجود دارد و آن خودبودن است.
و چون هيچكس خودش نيست، همه تلاش دارند تا پنهان كنند __ نقاب ها، تظاهرها و نفاق ها. آنان از آنچه كه هستند شرمگين اند.
ما اين دنيا را يك بازار كرده ايم نه يك باغ زيبا تا هركس مجاز باشد گل وجود خويشتن را به آن باغ آورد. ما گل مريم را وادار ساخته ايم تا گل سرخ به بار آورد ___ حالا گل مريم ازكجا گل سرخ بياورد؟ آن گل هاي سرخ، مصنوعي خواهند بود و گل هاي مريم، در اعماق دلشان خواهند گريست و شرمسار خواهند بود كه ” ما به قدر كافي شهامت نداشته ايم تا برعليه جمعيت عصيان كنيم.
آنان گل هاي مصنوعي را بر ما تحميل كرده اند و ما گل هاي واقعي خودمان را داريم كه عصاره هايمان براي آن جاري هستند. ولي قادر نيستيم تا گل هاي واقعي خود را نشان بدهيم.”
به شما همه چيز آموخته اند، ولي نياموخته اند تا خودتان باشيد.
اين زشت ترين نوع جامعه است زيرا همه را رنجور ساخته است.
در مورد يك استاد ادبيات در دانشگاه شنيده ام كه از دانشگاه بازنشسته مي شد. تمام استادهاي دانشگاه و دوستانش گردهم آمده بودند تا بازنشستگي او را جشن بگيرند. ولي ناگهان متوجه شدند كه او گم شده است.
يكي از دوستانش كه وكيل بود درپي او رفت… شايد به باغ رفته باشد.
ولي آنجا چه مي كرد؟ زير درختي نشسته بود.
اين وكيل نزديك ترين و قديمي ترين دوست او بود. از او پرسيد، “اينجا چه مي كني؟”
او گفت، ” اينجا چه مي كنم؟ يادت مي آيد پنجاه سال پيش را؟__ نزد تو آمدم و گفتم كه مي خواهم زنم را به قتل برسانم؟
و تو گفتي« چنين كاري نكن وگرنه پنجاه سال در زندان خواهي بود.» در اين فكر هستم كه اگر به حرف تو گوش نداده بودم، امروز از زندان بيرون آمده بودم و آزاد بودم.
من چنان خشمگين هستم كه گاهي اوقات ميل پيدا مي كنم …. چرا دست كم، تو را نكشم؟! اينك من هفتادوپنج سال دارم.
حتي اگر مرا به پنجاه سال زندان محكوم كنند، نمي توانند مرا پنجاه سال در زندان نگه دارند. من ظرف پنج يا هفت سال خواهم مرد. ولي تو يك دوست نبودي، تو ثابت كردي كه بزرگترين دشمن من هستي!”
بودن آنگونه كه نمي خواهي باشي، بودن با كسي كه نمي خواهي با او باشي و انجام كاري كه نمي خواهي انجام بدهي، پايه و اساس تمام مصيبت هاي شماست.
و جامعه از يك سو ترتيبي داده كه همه رنجور باشند و از سويي ديگر همان جامعه از شما انتظار دارد كه رنج خود را نشان ندهيد ___ دست كم نه در حضور جمع، نه آشكارا. اين يك امر خصوصي است!
جامعه رنج را آفريده است ___ و اين در واقع، به همه مربوط است، نه اينكه يك امر خصوصي باشد. همان جامعه كه تمام دلايل مصيبت را در تو خلق كرده، نهايتاً به تو مي گويد، “رنج تو مربوط به خودت است، ولي وقتي بيرون مي آيي، با لبخند بيرون بيا. چهره ي مصيبت بارخودت را به مردم نشان نده!”
و اين را آداب معاشرت و فرهنگ مي خوانند. اين در اساس، نفاق است.
و تا زماني كه فرد تصميم نگيرد كه، “من خودم خواهم بود، به هر قيمتي. چه مورد سرزنش باشم، چه قبولم نكنند و به من احترام نگذارند…..
همه چيز خوب است ولي من نمي توانم تظاهر كنم كه كس ديگري هستم.” اين تصميم و اين اعلام ___ اين اعلام آزادي، آزادي از وزنه ي جمع، ___ به وجود طبيعي تو، به فرديت تو زايشي دوباره مي بخشد.
آنگاه نيازي به نقاب نداري. آنگاه مي تواني به سادگي خودت باشي، درست همانطور كه هستي.
ولحظه اي كه بتواني فقط خودت باشي، آرامشي عظيمي كه وراي ادراك است تو را فرا خواهد گرفت.
ا

وشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل اول، پرسش دوم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند.

اوشوي عزيز: من از اينكه با شما هستم بسيار خوشحال و خوشبختم. مرشد عزيزم: من از شما بسيار سپاسگزارم زيرا هنوز هم براي همگي ما كه مي خواهيم از منبع بي پايان شما بنوشيم، در دسترس هستيد.
بهره بردن از عشق و محبت شما چنان بركتي است كه من هرگز كلامي نخواهم يافت تا از شما
براي تمام كارهايي كه براي ما مي كنيد سپاسگزاري كنم.
من به زودي به آن دنياي ديوانه ي بيرون بازخواهم گشت، جايي كه شما فقط در قلب من خواهيد بود.
گاهي فكر مي كنم كه آيا بازهم ارزش آن را دارد كه در بيرون كار كنم و آموزش هاي شما را منتشر كنم؟
در عجبم كه آيا هنوز هم نقشه و ميلي داريد كه كاري براي اين دنياي ديوانه انجام دهيد‘
يا اينكه مي خواهيد فقط با سالكين خود بمانيد. آيا مي توانيد چيزي در اين مورد بگوييد؟

اين پرسش در خودش پرسش هاي بسيار دارد.
نخست: سپاسگزاري واقعي هرگز قادر نيست براي بيان خودش واژه اي بيابد.
آن سپاسگزاري كه بتوان براي بيانش، واژه بيابي، فقط تشريفاتي است ___ زيرا هرچيزي كه دل آن را احساس كند،
بي درنگ به وراي واژگان، مفاهيم و زبان مي رود.
مي تواني آن را زندگي كني، مي تواند از چشمانت بدرخشد، مي تواند همچون رايحه اي از تمامي وجودت پراكنده شود.
مي تواند موسيقي سكوتت شود‘ ولي نمي تواني آن را بازگو كني.
لحظه اي كه آن را بگويي، يك چيز اساسي بي درنگ خواهد مرد. كلمات فقط مي توانند حامل مردگان باشند، نه تجارب زنده.
بنابراين قابل درك است كه تو سپاسگزاري كردن را دشوار مي يابي.
اين مشكل تو نيست‘ مشكل تجربه ي سپاسگزاربودن است.
و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند. آنان كه چيزي جز كلام و واژگان نمي شناسند نفرين شده اند.
دوم: مي گويي كه به زودي دور مي شوي و من فقط در قلب تو خواهم بود.
اگر من در قلب تو باشم، راهي نيست كه از من دور شوي. مي تواني از حضور جسماني من دور شوي، ولي اگر حضور مرا در قلب خودت احساس كني‘ حضور جسماني من ديگر اهميتي ندارد. تو از حضور روحاني من آگاه گشته اي.
حضور فيزيكي تنها يك نقطه ي آغاز است ___ اگر بتواند تو را به حضور روحاني هدايت كند‘ كارش را انجام داده است.
اينك هركجا كه بروي، من در قلب تو خواهم تپيد. مهم نيست كه اينجا باشي يا در سياره اي دور دست.
عشق تنها پديده اي است كه فضا، فاصله و زمان را نابود مي كند. نيروي شيميايي عشق هنوز كشف نشده است.
فيزيكدان ها به فضا و زمان توجه دارند و هنوز اين نكته را درك نكرده اند كه در جهان هستي چيزي بيشتر هست كه در آن، فضا و زمان هردو ازبين مي روند.
عشق پديده اي است كه نه فضا و نه زمان و نه فاصله مي شناسد. شايد علم هرگز قادر به درك آن نباشد.
شايد اين وراي محدوده ي علم باشد. ولي خارج از محدوده ي شعر و مذهب نيست. خارج از محدوده ي مراقبه نيست.
خارج از محدوده هيچ كس كه آماده باشد در عشق محو گردد نيست.
آنگاه علم پژواكي در دوردست ها مي ماند و عشق، تنها واقعيت مي شود.
مردماني چون شانكارا، بوسانكBosanquet و برادلي كه مي گفتند دنيا يك توهم است‘ حرفهاي بي معني نمي زدند.
دنيا از فضا و زمان تشكيل شده است ___ ولي اين اشخاص كوشيدند تا اثبات كنند كه دنيا يك سراب و توهم است.
آنان در حول محورتوهمي بودن دنيا، يك نظام فلسفي ساختند.
همان تلاش آنان شكستشان مي دهد : اگر دنيا يك توهم است، آنوقت چه نيازي است كه اثبات كني كه توهم است؟
اگر چيزي وجود ندارد، وجود ندارد.
ولي اگر شانكارا مي خواست از اتاقش خارج شود، از ميان در خارج مي شد، نه از وسط ديوار! ديوار واقعي است.
اگر برادلي مي خواست نهار بخورد، سنگ نمي خورد! زيرا وقتي كه نان، توهم باشد و سنگ هم توهم باشد‘ چه تفاوتي هست؟ هر دو رويا هستند.
اين اشخاص تلاش كردند چيزي را اثبات كنند كه در وجود خودشان تجربه نكرده اند. اين يك تجربه ي عاشقانه نبود ، بلكه فقط منطق بوده. براي همين است كه هزاران فيلسوف كوشيده اند به دنيا اثبات كنند كه همه چيز توهم است، ولي هيچكس متقاعد نشده است. حتي خود آنان نيز متقاعد نشده اند.
به ياد داستاني افتادم:
يك فيلسوف بودايي را به درگاه پادشاهي بردند. مردم مي گفتند كه او بزرگترين منطق داني است كه تاكنون شناخته شده.
و او مروج اين نظريه بود كه همه چيز توهم است‘ همه چيز از همان ماده اي درست شده كه روياها از آن درست شده اند.
ولي پادشاه مردي بسيار عملگرا بود.او گفت، “صبر كنيد.اعلام كنيد كه تمام مردم بايد به خانه هايشان بروند و درها را ببندند. تمام مغازه ها بايد بسته شوند زيرا فيل ديوانه ي ما وارد خيابان ها خواهد شد.”
سپس آن فيلسوف را تنها در خيابان گذاشتند و فيل را آزاد كردند. فيلسوف بيچاره مي گريست و فرياد مي زد” نجاتم بدهيد!
هيچ چيز توهمي نيست ___ دست كم اين فيل توهم نيست!” و آن فيل واقعاً ديوانه بود.
با ديدن اين وضعيت‘ نگهبان ها نگذاشتند كه فيل به آن مرد حمله كند و او را به بارگاه آوردند.
پادشاه از او پرسيد: ” حالا در مورد فلسفه ات چه مي گويي؟” مرد فيلسوف گفت: “فيل توهم است، فيلسوفي كه مي گريست و فرياد مي كشيد، توهم است و پادشاهي كه او را نجات داد نيز توهم است __ همه چيز توهم است و غيرواقعي. ولي لطفاً مرا دوباره آنجا نگذاريد. زيرا اين يك فلسفه است. من حاضرم بحث كنم، ولي با فيل وحشي نمي توان بحث كرد. اگر فيلسوفاني داريد، آنان را بياوريد و من به ايشان ثابت مي كنم كه دنيا غيرواقعي است.”
اين فيلسوف ها چيزي را مي گويند كه قدري از حقيقت در آن هست.
ولي آنان سعي داشتند كه آن را اثبات كنند‘ اينجاست كه به خطا رفته اند.
عشق را نمي توان اثبات كرد، فقط مي توان تجربه اش كرد.
و در عشق، تمام آنچه كه از فضا و زمان تشكيل شده به نظر مي رسد كه از جنس روياست.
اين يك مباحثه نيست، يك فلسفه نيست.
مي تواني نزديك كسي نشسته باشي، بدن هاي شما مي توانند يكديگر را لمس كنند و بااين حال مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد.
و مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد و بااين وجود، عشق مي تواند شما را چنان به هم نزديك كند كه بتوانيد در يكديگر ذوب شويد.
بنابراين به ياد بسپار: اگر مرا در دلت احساس كني، من با تو مي آيم. هركجا كه بروي با تو خواهم آمد __ و بدون بليط!،
زيرا آنان هنوز راهي پيدا نكرده اند كه بدانند كه شخص مسافر كسي را در قلب خوش پنهان كرده است.
سوم: دنيا البته كه ديوانه است. و چنين نيست كه ناگهان ديوانه شده باشد. هميشه چنين بوده است.
من نه بدبين هستم و نه خوشبين. فقط واقع بين هستم.
من مي دانم كه تغييردادن تمام اين دنياي ديوانه ممكن نيست. حتي اگر من بتوانم مردم خودم را، سالكينم را تغيير بدهم،
همين نيز يك اميد بسيار زياد است.
پس من نمي خواهم كه تو يك مامور تبليغ شوي و تلاش كني اين مردم ديوانه را تغيير بدهي.
خودت را تغيير بده و به ساير همسفرها كمك كن ___ به آنان شهامت بده، به هر ترتيب ممكن. لحظاتي از تاريكي وجود دارند و لحظاتي از ترس و واهمه وجود دارند. لحظاتي هستند كه فرد احساس مي كند شايد بهتر بود اين راه را انتخاب نمي كرد __ زيرا اين راه با تمام دنياي ديوانه مخالف است.
سالم ماندن در اين دنياي ناسالم، ناگزير با آن مخالفت دارد.
پس به آن تعداد اندكي كه به سمت سلامت مي روند كمك كن و هرگز تقاضاي ناممكن نكن.
اين ممكن است ___ تغيير دادن چندهزار سالك در سراسر دنيا. و اگر اين چندهزار سالك متحول شوند، شايد همين، نيرويي مغناطيسي و يك نيروي جاذبه شود تا ميليون ها نفر را به سمت خود بكشد.
ولي تو بايد از خودت شروع كني. اگر بتواني خودت را عوض كني، همين نيز خيلي زياد است و اگر بتواني به آنان كه در راه هستند كمك كني، همين نيز براي مهر و عشق تو كافي است.
در آن دنياي ديوانه نيز مردمان بسياري هستند كه نمي خواهند چنين كه هستند باشند، مايل اند متحول شوند و اگر شخصي را يافتي كه مشتاق تحول بود، به او كمك كن.
ولي هرگز خودت را بر كسي تحميل نكن، زيرا اگر كسي بخواهد ديوانه بماند، اين حق مادرزادي اوست.
مزاحم او نشو، او پيشاپيش در زحمت زياد هست. فقط او را تنها بگذار و بگذار ديوانگي اش را زندگي كند.
برايش بركت بطلب كه ” آن را به تمامي زندگي كن.” شايد با تماماً ديوانه بودن، از آن بيرون بيايد.
مشكل مردمان ديوانه اين است كه هميشه ديوانگي خودشان را ناقص زندگي مي كنند، هميشه چيزي را سركوب مي كنند و هرگز كارهايي را كه مي خواهند انجام دهند، با تماميت انجام نمي دهند.
اگر به آنان آزادي كامل داده شود، مي توانند از اين ديوانگي بيرون بيايند.
دست كم مردم من بايد به همه اجازه دهند كه خودشان باشند: بدون قضاوت كردن، بدون سرزنش كردن، بدون اينكه آنان را ديوانه يا گناهكار بخوانند. بدون اينكه آنان را به جهنم بفرستند. فقط بايد پذيرا باشند
انسان باعشق، ديگران را، همانطور كه هستند مي پذيرد‘ بدون انتظار هيچگونه تغيير.
اشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل سوم، پرسش نخست

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

در هنگام بحران های بزرگ، همیشه اشراق زیاد رخ داده است


گفته شده که در زمان فشار های بزرگ __ اجتماعی، اقتصادی، مذهبی __ خیر عظیمی ممکن می گردد. آیا این پدیده بازتابی از حالت ما در پونا است که در حضور شما تجربه می کنیم؟

آری، زمان بحران زمانی بسیار پرارزش است. وقتی که همه چیز جا افتاده باشد و هیچ بحرانی وجود ندارد، چیزها مرده هستند. وقتی که هیچ چیز تغییر نکند و چنگال کهنگی کاملاٌ جا افتاده باشد، تغییر دادن خود تقریباٌ ناممکن است. وقتی همه چیز در اغتشاش است و هیچ چیز ایستا نیست، هیچ امنیتی وجود ندارد و هیچکس نمی داند که لحظه ی بعد چه روی خواهد داد __ در چنین لحظه ی از اغتشاش __ تو آزاد هستی، می توانی تغییر کنی. می توانی به درونی ترین هسته ی وجودت دست پیدا کنی.
درست مانند یک زندان است: وقتی همه چیز جا افتاده باشد، برای زندانیان تقریباٌ غیرممکن است که از آن بیرون بزنند و از زندان بگریزند. ولی فقط فکر کن: یک زلزله آمده است و همه چیز مختل شده و هیچکس نمی داند که نگهبانان کجا هستند و کسی نمی داند که زندانبان کجاست و قوانین ازبین رفته اند و هرکس در پی کار خودش می دود __ در این موقع، اگر زندانی قدری هشیار باشد می تواند به راحتی فرار کند. اگر او احمق باشد، فقط آنوقت است که فرصت را از دست خواهد داد.
وقتی جامعه در پریشانی است و همه چیز بحرانی است و اغتشاش حاکم است __ این زمانی است که اگر بخواهی می توانی از زندان فرار کنی. بسیار آسان است زیرا هیچکس مراقب تو نیست و کسی در تعقیب تو نیست. تو تنها رها شده ای. اوضاع چنان است که هرکسی متوجه به کار خودش است __ کسی به تو نگاه نمی کند: زمان مناسب است. این لحظه را از دست نده.
در هنگام بحران های بزرگ، همیشه اشراق زیاد رخ داده است. وقتی که جامعه جاافتاده است و عصیانگری، رفتن به فراسو و اطاعت از قوانین تقریباٌ ناممکن باشد، رسیدن به اشراق بسیار بسیار دشوار است __ زیرا اشراق یعنی آزادی . درواقع، اشراق یعنی دورشدن از جامعه و فرد شدن. جامعه فردها را دوست ندارد، آدم آهنی ها را دوست دارد که فقط مانند فرد به نظر می رسند ولی فردیت ندارند. جامعه وجود انسان های اصیل را دوست ندارد. جامعه دوستدار نقاب ها است و افراد متظاهر و منافق را دوست دارد ولی نه اشخاص واقعی را، زیرا یک شخص واقعی همیشه موجب دردسر است. شخص واقعی همیشه یک شخص آزاد است. نمی توانی چیزی را بر او تحمیل کنی، نمی توانی از او یک زندانی درست کنی، نمی توانی او را به بردگی بکشانی. او مایل است تا جانش را بدهد ولی نمی خواهد که آزادی اش را از کف بدهد. آزادی برای او از خود زندگی باارزش تر است. آزادی برای او ارزشی والاتر دارد. برای همین است که ما در هندوستان والاترین ارزش ها را موکشا moksha و نیروانا nirvana خوانده ایم: آزادی تمام، آزادی مطلق.
هرگاه جامعه در هرج و مرج است و هرکسی به کار خودش مشغول است __ باید که سرگرم کار خودش باشد __ فرار کن. در آن لحظه درهای زندان باز هستند؛ حفره های بسیاری در دیوارها وجود دارند؛ نگهبانان سرگرم انجام وظیفه نیستند __ فرد می تواند به آسانی فرار کند.
همین اوضاع در زمان بودا در بیست و پنج قرن پیش وجود داشت. این همیشه در یک دایره می چرخد. این چرخه در بیست و پنج قرن کامل می گردد. درست مانند چرخش یک سال که تابستان پس از یک سال فرا می رسد، یک چرخه ی بیست و پنج قرنی وجود دارد. همیشه پس از بیست و پنج قرن، پایه های کهنه ازبین می روند و جامعه باید پایه های جدید پی ریزی کند. تمام عمارت و ساختار بی ارزش می شود و باید تخریب شود. آنوقت تمام نظام های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و مذهبی مختل می شوند. ساختاری تازه باید زاده شود: این یک درد زایمان است.
دو امکان وجود دارد. یک: امکان دارد که شروع کنی به تعمیرات ساختار کهنه و درحال فروپاشی: می توانی یک خادم اجتماعی بشوی و شروع کنی به تثبیت چیزهای موجود. آنوقت ازدست می دهی، زیرا هیچ کاری نمی توان کرد: جامعه در حال مرگ است. هرجامعه ای یک طول عمر دارد و هر فرهنگی یک طول عمر مشخص دارد. مانند کودکی که زاده می شود و ما می دانیم که کودک جوان خواهد شد و پیر خواهد شد و خواهد مرد __ هفتاد سال، هشتاد سال و نهایتاٌ صد سال __ هر جامعه ای نیز زاده می شود، جوان می شود، پیر می گردد و باید که بمیرد. هر تمدنی که زاده شده باید بمیرد. این لحظات بحرانی لحظات مرگ قدیم است و کهنه؛ لحظات زایش موجودی تازه. نباید اهمیت بدهید؛ نباید از ساختار کهنه حمایت کنی __ خواهد مرد. اگر به حمایت از گذشته و کهنه ادامه بدهی، شاید در زیر آن درهم بشکنی و له بشوی. این یک امکان است که تو به حمایت از ساختار کهنه ادامه دهی. این کار نخواهد کرد. تو فرصت را از دست داده ای.
سپس امکان دیگری هست: شاید یک انقلاب اجتماعی را شروع کنی تا چیز تازه ای بیاوری. آنوقت نیز باردیگر فرصت را از کف خواهی داد، زیرا آن چیز جدید خودش خواهد آمد. نیازی نیست تو آن را بیاوری. تازه خودش خواهد آمد __ نگرانش نباش؛ یک انقلابی نباش. تازه خواهد آمد. اگر کهنه رفته باشد هیچکس نمی تواند با زور آن را بازگرداند و اگر تازه وجود داشته باشد و زمانش رسیده باشد و نوزاد در رحم پخته شده باشد، نوزاد متولد خواهد شد. نیازی به عمل سزارین نیست. کودک زاده خواهد شد؛ نگرانش نباش. انقلاب خودش رخ خواهد داد، یک پدیده ی طبیعی است. نیازی به انقلابیون ندارد. نیازی نیست آن شخص را بکشی: او خودش خواهد مرد. اگر شروع کنی به راه انداختن انقلاب اجتماعی __ یک کمونیست می شوی، یک سوسیالیست می شوی __ نکته را از دست خواهی داد.
این ها دو امکان هستند که در آن می توانی نکته را از دست بدهی. و یا اینکه می توانی از این زمان بحران استفاده کنی و متحول شوی: از آن برای رشد فردی خود استفاده کن. هیچ چیز مانند لحظه ای بحرانی در تاریخ نیست: همه چیز در تنش است و همه چیز شدت دارد و همه چیز به یک لحظه ی اوج رسیده است و از آنجا است که چرخ شروع به چرخیدن خواهد کرد. از این استفاده کن، از این فرصت استفاده کن و دگرگون شو. برای همین است که من روی انقلاب فردی تاکید دارم.
یوگا: ابتدا و انتها جلد پنجم / فصل دهم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

جبر یا اختیار؟

كسي پرسيده است:
آيا اعمال انسان مقيد به اعمال زندگاني هاي گذشته ي اوست و اگر چنين است، در اين زندگاني چه كاري از عهده ي شخص بر مي آيد؟
پرسش اين است: “اگر ما توسط كردارها و ارزش هاي زندگاني هاي گذشته مان كنترل مي شويم، حالا چه مي توانيم بكنيم؟”
اين پرسشي مناسب است. اگر درست باشد كه شخص مطلقاً در قيد كردارهاي گذشته اش است، پس از دست خودش چه برمي آيد؟ در حال حاضر چه مي تواند بكند؟ و اگر درست باشد كه او ابداً در قيد اعمال گذشته اش نيست، پس فايده ي هركاري در چيست؟ __ زيرا اگر در قيد اعمال گذشته اش نباشد، فردا نيز در قيد اعمال امروز خود نخواهد بود. پس اگر امروز كار خيري انجام دهد، امكان نخواهد داشت كه فردا از آن عمل خيرش نفعي ببرد. و اگر كاملاً در قيد اعمال گذشته اش باشد، هيچ معنايي در كارهاي امروزش وجود نخواهد داشت __ زيرا قادر نيست هيچ كاري انجام دهد، كاملاً مقيد خواهد بود.
از سوي ديگر، اگر كاملاً هم آزاد باشد، هيچ عملي فايده نخواهد داشت، زيرا هرعملي كه فردا انجام دهد،
از قيد آن آزاد خواهد بود و اعمال گذشته اش بر او بي تاثير خواهند بود. براي همين است كه انسان نه كاملاً مجبور است و نه كاملاً آزاد: يكي از پاهايش بسته شده و پاي ديگر آزاد است.
روزي كسي از حضرت علي پرسيد، “آيا انسان آزاد است و يا در جبر اعمالش است؟”
علي گفت، “يكي از پاهايت را بلند كن.”
آن مرد آزاد بود كه يكي از پاهايش را بلند كند. پس پاي چپش را بلند كرد.
آنگاه علي گفت، “حالا پاي ديگرت را بلند كن.”
و مرد پاسخ داد، “آيا ديوانه شده اي؟ نمي توانم حالا آن ديگري را بلند كنم.”
علي پرسيد، “چرا؟”
مرد پاسخ داد، “فقط يكي را در هر لحظه مي توانم بلند كنم.”
علي گفت، “زندگي انسان هم همين است. هميشه دو پا داري، ولي فقط مي تواني يكي از آن ها را در يك زمان از زمين بلند كني، يكي از آن ها هميشه در قيد است.”
براي همين است مي توانيد با كمك پايي كه آزاد است پاي ديگر را روي زمين محكم نگه داريد.
ولي اين امكان نيز هست كه با كمك پايي كه مقيد است، پاي ديگر را آزادانه حركت بدهيد.
هر عملي كه در گذشته انجام داده ايد، انجام داده ايد. آزاد بوديد كه انجام دهيد، انجامش داده ايد. بخشي از شما محكم شده ودر قيد است، ولي بخش ديگر شما هنوز آزاد است. آزاد هستيد تا عكس آنچه را كه انجام داده ايد عمل كنيد. مي توانيد كاري را كه در گذشته كرده ايد با انجام معكوس آن خنثي كنيد. مي توانيد با انجام كاري متفاوت، آن را نابود كنيد. مي توانيد با انجام عملي بهتر آن را مرخص كنيد.
اين در توان انسان است كه تمام شرطي شدگي هاي گذشته اش را بشويد وپاك كند.
تا ديروز خشمگين بودي، آزاد بودي كه خشمگين باشي. البته، كسي كه هر روز در طول بيست سال گذشته خشمگين بوده است، مجبور است كه خشمگين باشد. براي مثال، دو نوع مردم وجود دارند: يك نوع كه در طول بيست سال گذشته پيوسته خشمگين بوده و يك روز صبح بيدار مي شود و نمي تواند دم پايي هايش را كنار تختخوابش پيدا كند و نوعي ديگر كه در بيست سال گذشته خشمگين نبوده و صبح از خواب بيدار
مي شود و نمي تواند دم پايي هايش را كنار تختش پيدا كند ___ در اين موقعيت كداميك بيشتر احتمال خشمگين شدن دارند؟ خشم در مرد اولي برمي خيزد، كسي كه در بيست سال گذشته مدام عصباني بوده است.
به اين معني او در جبر است، زيرا وقتي كه چيزي مطابق دلخواهش نباشد، عادت بيست ساله ي عصبانيت
بي درنگ او را خشمگين مي سازد. او به اين معنا در جبر است كه بيست سال شرطي شدگي، او را به سمت چيزي سوق خواهد داد كه هميشه انجام داده است. ولي آيا او چنان مجبور است كه هيچ امكاني برايش نيست كه خشمگين نشود؟
نه، هيچكس هرگز چنين در جبر نيست. اگر او در همين لحظه آگاه شود، آنوقت مي تواند متوقف شود.
اين امكان هست كه به خشم اجازه ي آمدن نداد. امكان دارد كه خشم متحول شود. و اگر شخص چنين كند،
آن عادت بيست ساله ممكن است كه واقعاً يك مشكل باشد، ولي قادر نخواهد بود كه او را كاملاً باز بدارد ___ زيرا اگر كسي كه آن عادت را ايجاد كرده با آن مخالفت كند، آنوقت آزادي دارد كه كاملاً آن را نابود كند. فقط با آزمايش كردن با آن بارها و بارها مي تواند از آن عادت رها شود.
اعمال گذشته شما را مقيد مي سازند، ولي كاملاً شما را مجبور نمي كنند. اعمال شما را در بند نگه مي دارند، ولي به طور كامل. آن ها زنجيرهاي خود را دارند، ولي زنجيرها مي توانند گسسته شوند، هيچ زنجيري نيست كه نتواند گسسته شود. و چيزي كه قابل گسسته شدن نباشد، زنجير خوانده نمي شود.
زنجيرها شما را در قيد نگه مي دارند، ولي در ذات تمام زنجيرها اين امكان هست كه مي توانند گسسته شوند. اگر زنجيري باشد كه نتواند گسسته شود، نمي توانيد آن را زنجير بخوانيد. تنها آنچه كه شما را در بند نگه
مي دارد و همچنين مي تواند گسسته شود مي تواند زنجير خوانده شود.
كردارهاي شما به اين معني زنجير هستند كه آن زنجيرها مي توانند گسسته شوند. آگاهي انسان هميشه آزاد است. شما هميشه آزاد هستيد تا از راه هايي كه طي كرده ايد و قدم هايي كه برداشته ايد بازگرديد.
بنابراين گذشته شما را محدود مي كند، ولي آينده ي شما كاملاً آزاد است. يك پا در بند است و پاي ديگر آزاد است. پاي گذشته بسته شده است و پاي آينده آزاد است. اگر بخواهي مي تواني پاي آينده را نيز در همان جهتي برداري كه پاي گذشته در بند بوده است. آنوقت كاملاً در جبر خواهي بود. و اگر مايل باشي، مي تواني پاي آينده را در جهتي مخالف با پاي گذشته برداري، اين در اختيار خودت است.
آن حالتي كه در آن هردو پا آزاد هستند، موكشا moksha نام دارد، اشراق.
و پايين ترين درجه ي جهنم آن حالتي است كه در آن هردوپا در بند باشند.
به اين دليل نيازي نيست كه از گذشته بترسي يا از زندگاني هاي پيشين وحشت داشته باشي، زيرا كسي كه آن اعمال را انجام داده هنوز هم آزاد است تا اعمال ديگري انجام دهد.

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

آیا کائنات مرا دوست دارد؟


آیا کائنات مرا دوست دارد؟

این سوالی اشتباه است. باید طور دیگری پرسیده شود، “آیا تو کائنات را دوست داری؟” زیرا کائنات یک شخص نیست. نمی تواند تو را دوست داشته باشد. مرکزی ندارد، یا که می توانی بگویی، “همه جا مرکز آن است.” ولی پدیده ای غیرشخصی است. یک پدیده ی غیرشخصی چگونه می تواند تو را دوست داشته باشد؟
ولی وقتی تو عشق می ورزی، کائنات پاسخ می دهد __ مطلقاٌ پاسخ می دهد. اگر یک قدم به سمت کائنات برداری، کائنات هزار و یک قدم به سمت تو می آید؛ ولی این یک پاسخ است.
باید درک کنید که لائوتزو چه می گوید: که طبیعت جهان هستی زنانه است. یک زن منتظر می ماند، هرگز کاری را شروع نمی کند. مرد است که باید برود و آغاز کند. مرد باید بیاید و اظهار عشق کند و خواستگاری کند و ترغیب کند. جهان هستی زنانه است __ منتظر می ماند. این تویی که باید اظهار عشق کنی؛ تو باید از آن خواستگاری کنی، تو باید رابطه را آغاز کنی و آنگاه کائنات بر تو می بارد __ به روش های بی نهایت می بارد و به راه های بی نهایت ارضاء می کند. درست مانند یک زن: وقتی او را ترغیب کردی او بطور عظیمی بارش می کند. هیچ مردی نمی تواند مانند یک زن عاشق باشد. مرد همیشه یک عاشق ناتمام است: هرگز تمام وجودش در عشق نیست. یک زن کاملاٌ در عشق است، عشق تمام زندگیش است، هر نفسش است. ولی او منتظر می ماند. او هرگز آغازکننده نیست؛ هرگز تو را تعقیب نمی کند __ و اگر زنی تو را تعقیب کرد __ هرچقدر هم که زن زیبایی باشد __ از او خواهی ترسید. به نظر زنانه نمی آید. او بسیار خشن خواهد بود و تمام زیبایی اش به زشتی بدل می گردد. زن منفعل است. این واژه ی منفعل passive و انفعالpassivity را به یاد داشته باشید. کائنات مادر است. همیشه بهتر است خداوند را “مادر” بخوانی تا “پدر”. پدر زیاد با ربط نیست. کائنات مادر است: زنانه، در انتظار تو است __ برای همیشه. همیشه در انتظار تو است __ ولی این تو هستی که باید به در بکوبی. اگر در بزنی درخواهی یافت که بی درنگ به رویت باز می شود. ولی تو باید در بزنی. ولی اگر در نزنی به ایستادن کنار دروازه ادامه می دهی. جهان هستی آن را باز نخواهد کرد؛ او خشن نیست. حتی در عشق هم خشن نیست. برای همین است که می گویم پاسخ خواهد داد.
ولی سوال را اشتباه نپرس. نپرس که آیا کائنات مرا دوست دارد؟ کائنات را دوست بدار و درخواهی یافت که عشق تو چیزی نیست. کائنات به تو عشقی بی نهایت خواهد بخشید، عشق تو را با پاسخی بی نهایت برخواهد گرداند. ولی این یک پاسخ responseاست. کائنات هرگز آغازکننده نیست؛ صبر می کند. و این زیباست که صبر می کند؛ وگرنه تمام زیبایی عشق ازبین می رفت.
ولی این سوال برمی خیزد، ربطی با ذهن شما دارد. ذهن انسان چنین عمل می کند: همیشه می پرسد، “آیا دیگری مرا دوست دارد؟” زن، همسر می پرسد، “آیا شوهرم مرا دوست دارد؟” مرد همیشه می پرسد، “آیا زنم، همسرم مرا دوست دارد؟” فرزندان به این فکر می کنند: “آیا پدر مرا دوست دارد؟ آیا مادر مرا دوست دارد؟” و والدین به این فکر می کنند که آیا فرزندان آنان را دوست دارند. شما همیشه در مورد دیگری سوال می کنید. یک سوال اشتباه می پرسی. در جهتی اشتباه حرکت می کنی. به دیوار برخورد خواهی کرد: دری نخواهی یافت. احساس آزردگی خواهی کرد، زیرا با دیوار برخورد خواهی کرد. خود همان شروع اشتباه است. باید همیشه بپرسی، “آیا زنم را دوست دارم؟”، “آیا شوهرم را دوست دارم؟”، “آیا فرزندانم را دوست دارم؟” ” آیا پدرم را دوست دارم؟”، “آیا مادرم را دوست دارم؟” ولی همیشه از خودت شروع کن __ آیا تو عشق می ورزی؟
و این است آن راز: اگر عاشق باشی، ناگهان می دانی که همه عاشق تو هستند. اگر عاشق زنت باشی، او تو را دوست خواهد داشت؛ اگر شوهر را دوست داشته باشی، او تو را دوست خواهد داشت.، اگر فرزندانت را دوست داشته باشی، آنان تو را دوست خواهند داشت. شخصی که از دل خودش عشق بورزد از همه جا پاسخ دریافت می کند. عشق هرگز نمی تواند بی ثمر باشد. شکوفا خواهد شد.
ولی باید درست شروع کنی: در مسیر درست، وگرنه همه این سوال را دارند، “آیا دیگری مرا دوست دارد؟” و آن دیگری نیز همین سوال را دارد. آنوقت هیچکس عشق نمی ورزد، آنوقت عشق فقط یک افسانه می شود، آنوقت عشق از روی زمین ناپدید می گردد __ چنین که شده است. عشق ازبین رفته است، فقط در شعر شاعران وجود دارد __ افسانه ها و تخیلات و رویاها . هم اکنون واقعیت مطلقاٌ از عشق خالی است، زیرا با یک سوال خطا شروع کردی.
آن سوال را مانند یک بیماری ترک کن. آن را رها کن و از آن فرار کن و همیشه بپرس، “آیا من عشق می ورزم؟” و این یک کلید خواهد شد. با آن کلید می توانی هر دلی را باز کنی و با آن کلید، رفته رفته چنان هنرمندی می شوی که می توانی خود جهان هستی را با آن کلید بگشایی. آنوقت یک نیایش می شود. فقط اینطور بپرس، “آیا کائنات به تو دعا می کند؟” آنوقت به نظر احمقانه می آید: مسخره به نظر خواهد آمد: “آیا کائنات به تو نیایش می کند؟” آن را نخواهی پرسید؛ ولی نیایش چیزی نیست جز والاترین شکوفایی عشق.
تو به کائنات نیایش می کنی و آنوقت از همه جا نهرهای عشق را می یابی که به سمت تو جریان دارند. احساس ارضاشدن می کنی. کائنات خیلی دارد که به تو بدهد، ولی برای آن، تو باید باز باشی. و آن بازبودن فقط وقتی ممکن است که تو عشق بورزی: آنوقت باز می شوی. وگرنه بسته باقی خواهی ماند. و حتی کائنات نیز در برابر بسته بودن تو ناتوان است.

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

…اشو: عشق را فقط مي توان بخشید


……………. زندگي را سرشار از عشق كنيد. ولي خواهيد گفت، “ما هميشه عشق مي ورزيم.”
و من به شما مي گويم كه شما به ندرت عشق مي ورزيد.
شايد اشتياق عشق را داشته باشيد، ولي بين او دو تفاوتي بس عظيم وجود دارد.
عشق ورزيدن و نياز به عشق داشتن دوچيز كاملاً متفاوت هستند.
بيشتر ما در تمام زندگي همچون كودكاني باقي مي مانيم، زيرا همه دنبال عشق هستند.
عشق ورزيدن چيزي بسيار اسرارآميز است و اشتياق عشق را داشتن چيزي بسيار بچه گانه.
كودكان خردسال عشق مي خواهند، وقتي مادر به آنان عشق مي دهد، رشد مي كنند. آنان همچنين از ديگران نيز عشق مي خواهند و خانواده به آنان عشق مي دهد. سپس وقتي بزرگ شدند، اگر شوهر باشند، از زنانشان عشق مي خواهند و اگر زن باشند، از شوهرانشان عشق مي خواهند.
و هركس كه خواهان عشق باشد در رنج است، زيرا عشق چيزي نيست كه بتوان آن را خواست.
عشق را فقط مي توان داد. در خواستن عشق، تضميني وجود ندارد كه بتواني آن را به دست آوري.
و اگر آن شخصي كه از او تقاضاي عشق داري، او نيز از تو انتظار عشق را داشته باشد، مشكل ايجاد خواهد شد.
مانند ملاقات دو گدا است كه باهم و از هم، گدايي مي كنند.
در تمام دنيا زنان و شوهران مشكلات ازدواج را دارند و تنها دليل آن اين است كه هردو از هم توقع عشق دارند، ولي قادر به دادن عشق نيستند.
قدري در اين مورد فكر كن __ نياز پيوسته تو براي عشق.
مي خواهي كسي دوستت داشته باشد و اگر عاشقت باشد، احساس خوبي داري. ولي آنچه كه نمي داني اين است كه ديگري فقط به اين دليل دوستت دارد كه مي خواهد تو عاشق او باشي. درست مانند اين است كه كسي براي صيد ماهي طعمه بگذارد:
او طمعه را براي خوراك دادن به ماهي پرتاب نمي كند، براي صيد ماهي پرتاب مي كند.
او نمي خواهد آن خوراك را به ماهي بدهد، او فقط براي اين چنين مي كند كه آن ماهي را صيد كند.
تمام افرادي كه در اطرافتان مي بينيد كه عاشق هستند فقط طعمه مي اندازند تا عشق به دست آورند.
براي مدتي طعمه را مي اندازند، تا وقتي كه آن ديگري شروع كند به اين احساس كه امكان گرفتن عشق از اين شخص وجود دارد. آنگاه او نيز قدري عشق نشان خواهد داد تا زماني كه به اين نتيجه برسند كه هردو گدا هستند!
آنان اشتباهي اساسي مرتكب شده اند: هريك مي پنداشته كه ديگري پادشاه است.
و به زمان خودش هريك تشخيص مي دهد كه هيچ عشقي از ديگري دريافت نمي كند، آنگاه اصطكاك شروع مي شود.
براي همين است كه زندگي زناشويي به نظر جهنم مي آيد، زيرا همه ي شما خواهان عشق هستيد،
ولي نمي دانيد چگونه عشق بدهيد. اين اساس تمام دعوا هاست. تا زماني كه چيزي كه من مي گويم اتفاق نيفتد، رابطه ي بين زن و شوهر هرگز هماهنگ نخواهد شد، مهم نيست كه چقدر آن را تنظيم كنيد و چه نوع ازدواجي داشته باشيد و مهم نيست كه قوانين اجتماعي چه بگويند.
تنها راه بهتر ساختن رابطه اين است كه درك كنيد عشق چيزي دادني است و نمي توان آن را درخواست كرد.
عشق را فقط مي توان داد. هرآنچه كه دريافت مي كني تنها يك بركت است، پاداش عشق ورزي نيست.
عشق را فقط بايد داد و هرآنچه كه دريافت مي كني فقط يك بركت است، يك پاداش نيست.
و حتي اگر هيچ چيز دريافت نكني، هميشه خوشحال هستي كه قادر به دادن عشق بوده اي.
اگر زن و شوهر به جاي درخواست عشق شروع كنند به دادن عشق، زندگي مي تواند برايشان بهشت شود.
و دنيا چنان اسرارآميز است كه اگر آنان از خواستن عشق دست بردارند و بيشتر عشق بدهند، عشق بيشتري دريافت خواهند كرد و اين راز را تجربه خواهد كرد. و هرچه بيشتر عشق بورزند، كمتر درگير سكس مي شوند…………..

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

خنده والاترين پديده ي روحاني: اشو

باگوان عزيز:
خنديدن با شما تجربه اي بس زيبا، پاك و رهاكننده اي است.
ظرف چند ثانيه تمامي سنگيني ها و افكار را مي زدايد.
مي خواهم با شما اين طريق را، درحال رقص، خندان و خندان طي كنم.
آن چيست كه در شما مي خندد؟
در ما چه چيزي مي خندد و مايل است كه بخندد؟
تفاوت بين خنده ي يك بودا و خنده ي يك مريد در چيست؟

اين تنها جايي است كه تفاوتي وجود ندارد.
براي همين است كه خنده والاترين پديده ي روحاني است:
كيفيت خنده ي مرشد و مريد دقيقاً يكي است، همان ارزش را دارد. ابداً تفاوتي وجود ندارد.
در هرچيز ديگر تفاوت وجود دارد: مريد، مريد است، درحال آموختن است
و در تاريكي دست و پا مي زند.
مرشد پر از نور است، تمام دست و پا زدن ها متوقف شده است،
بنابراين هر عمل اين دو، باهم تفاوت خواهد داشت.
ولي چه در تاريكي باشي و چه در نور تمام، خنده مي تواند به تو بپيوندد.
تاريكي نمي تواند خنده را منحرف كند، نمي تواند آن را آلوده سازد و نه نور مي تواند
آن را غني تر سازد.
به نظر من، خنده والاترين كيفيت روحاني است، جايي كه جاهل و عارف با هم ديدار مي كنند.
و اگر يك سنتa tradition بسيار جدي باشد، و مريد و مرشد هرگز نخندند، اين به آن معني است كه در آن سنت، هيچ امكان ديدار وجود ندارد، يك خط جدايي وجود دارد.
يكي از پيشكش هاي من به مذهب، يك احساس شوخ طبيعي است كه در هيچ مذهب ديگري وجود ندارد.
و يكي از اظهارات اساسي در مورد آن اين است كه مي گويم خنده والاترين كيفيت روحاني است.
دنيايي بس عجيب است. همين چند روز پيش، دادگاهي در آلمان به نوعي به نفع من و عليه دولت راي داده است، ولي به نوعي ديگر آن قاضي نمي توانسته رويكرد مرا به زندگي درك كند. دولت سعي داشت ثابت كند كه من انساني مذهبي نيستم، زيرا خود من گفته ام كه مذهب مرده است، خودم گفته ام كه من مردي جدي نيستم!
و قاضي گفته، “آن گفته ها در يك كنفرانس خبري اظهار شده، نمي تواند جدي گرفته شود!
و ما آن فضايي را كه او اين جملات را در آن گفته نمي دانيم. بايد از كتاب هاي نوشته شده اش جملاتي را بياوريد. من او را انساني مذهبي مي دانم و آموزش هاي او را يك مذهب مي دانم. وهرچه او مي گويد، هركاري كه مي كند، كاري جدي است.”
باوجودي كه ما دعوا را برديم، نه آن قاضي توانست بفهمد و نه دولت.
من جداً غيرجدي هستم، ولي اين وراي ادراك دادگاه ها است. من يك مذهبي غيرمذهبي هستم، ولي قرار نيست دادگاه ها كوآن هاkoans را درك كنند. دولت فكر مي كرد كه با اشاره به اين نكته كه من گفته ام مردي جدي نيستم، همين كافي است و ثابت مي كند كه من انساني غيرمذهبي هستم، زيرا تمام انسان هاي مذهبي، جدي هستند.
نيمي از اين درست است: تاكنون تمام مردم مذهبي غيرجدي بوده اند. و به سبب همين جدي بودن آنان است كه بشريت دچار تحول نشده است. اگر تمام انسان هاي مذهبي، به عوض اينكه فقط
در مورد باورها حرف بزنند و چيزهايي را به بحث بكشانند كه قابل اثبات نيست،
فقط مي خنديدند…. اگر گوتام بودا و كنفوسيوس و لائوتزو و موسي و زرتشت و مسيح …..همگي مي توانستند گردهم آيند و بخندند، معرفت انساني جهشي كوانتومي مي كرد.
جدي بودن آنان بر قلب بشريت سنگيني مي كند.
خنده در مردم توليد گناه مي كند: وقتي كه مي خندي، احساس مي كني خطايي مرتكب شده اي.
خنده در سالن سينما خوب است، ولي نه در كليسا.
در كليسا، تو تقريباً وارد قبرستاني مي شوي كه مسيح بيچاره هنوز روي صليب آويزان است. بيست قرن… مي توانيد اينك او را پايين بياوريد.
يهوديان او را فقط براي شش ساعت به صليب كشيدند، و مسيحيان بيست قرن است كه او را
به صليب بسته اند. و با ديدن آن مرد بر روي صليب، خنديدن كاري دشوار است!
تمام مذاهب خنديدن را دشوار كرده اند.
حس شوخ طبيعي توسط هيچ مذهبي به عنوان يك كيفيت مذهبي تشخيص داده نشده است.
من خنده را برترين كيفيت روحاني اعلام مي كند. و اگر ما بتوانيم در هر سال، براي يك ساعت، تاريخي مشخص و زماني مشخص را تعيين كنيم كه در آن، تمام دنيا بخندد،
فكر مي كنم كمك كند تا تاريكي، خشونت و حماقت ها ازبين بروند __ زيرا خنده تنها ويژگي انساني است كه هيچ حيوان ديگري آن را ندارد.
هيچ حيواني قادر به خنديدن نيست، و هرگاه اين مذاهب فردي را يك قديس سازند، او همچون يك حيوان مي شود، خنده را ازدست مي دهد. او از نردبان تكامل سقوط مي كند و به بالاتر صعود نمي كند.
خنده يك زيبايي چندين بعدي دارد: مي تواند تو را آسوده سازد، مي تواند ناگهان به تو احساس سبكي بدهد، مي تواند بار دنيا را از تو بگيرد، ولي تجربه اي زيباست. مي تواند همه چيز را در زندگيت عوض كند. همان لمس كردن خنده مي تواند زندگيت را چيزي با ارزش براي زندگي كردن سازد، چيزي كه براي آن شاكر باشي.
بنابراين ، تاجايي كه به خنده مربوط مي شود، مريد و مرشد فقط در آن نقطه با هم ديدار
مي كنند. براي همين است كه چنين تازه كننده و جوان كننده است.

اوشو : انتقال چراغ

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

چون علم دانشي بدون عشق است هميشه در خدمت مرگ قرار دارد، نه در خدمت زندگي

اوشوي عزيز، در غرب مردم بسياري مشغول آفرينش علم يا فن آوري اشراق هستند.
يقين است كه نياز و جود دارد، ولي شما اين امكان را چگونه مي بينيد؟
آيا بدون رسيدن به حالت اشراق، اين مشغوليتي غيرمسئولانه است؟
آيا روش آريكا Arica رويكردي معتبر است؟

نخستين واساسي ترين نكته اي كه بايد به ياد داشت اين است كه اشراق هرگز نمي تواند فن آوري technology داشته باشد. طبيعت آن چنين است كه غير ممكن است. ولي غرب شيفته ي فن آوري است، بنابراين هرچه كه به چنگ غرب بيفتد، آن را به فن آوري تنزل مي دهد. فن آوري يك وسواس شده است. براي دنياي بيرون، علم رويكردي معتبر است، ولي ناقص است‘ تنها رويكرد نيست بلكه فقط يكي از رويكردهاست. شعر همانقدر معتبر است كه علم هست. علم، دانش بدون عشق است و خطرش در همين است.
چون علم دانشي بدون عشق است هميشه در خدمت مرگ قرار دارد، نه در خدمت زندگي.
بنابراين، تمام پيشرفت هاي علمي، انسان را به سوي يك خودكشي جهاني پيش مي برد. روزي وقتي كه انسان خودكشي كرد __ جنگ جهاني سوم ___ سوسك ها خواهند پنداشت، “براي بقا يافتن، ما مناسب ترين هستيم.” يك داروين، يك سوسك/داروين اثبات خواهد كرد، “ما مناسب ترين هستيم، زيرا كه بقا يافته ايم.” __ اصل بقاي شايسته ترين گونه!
انسان دست به خودكشي زده است، خودش را نابود كرده است.
دانش بدون عشق خطرناك است، زيرا خود ريشه اش مسموم است.
عشق تعادل را نگه مي دارد، هرگز به دانش اجازه نمي دهد زياد پيشروي كند، بنابراين هرگز مخرب نمي شود. علم، دانش بدون عشق است ___ خطرش در همين است.
يكي از روش هاي معتبر است: شيئ ، ماده را مي توان بدون عشق شناخت، نيازي به عشق ندارد. ولي زندگي فقط ماده نيست، زندگي سرشار از چيزي بسيار ماورايي است. آن چيز ماورايي است كه كسر است. و آنگاه علم، رفته رفته و خودكار به فن آوري تبديل مي شود. و چيزي مكانيكي مي شود. بيشتر وسيله اي مي شود براي بهره كشي از طبيعت و دستكاري كردن طبيعت. علم از همان آغاز در اين فكر بوده كه چگونه طبيعت را فتح كند. اين فكري احمقانه است.
ما از طبيعت جدا نيستيم، چگونه مي توانيم آن را فتح كنيم؟ ما طبيعت هستيم، پس چه كسي مي خواهد چه كسي را فتح كند؟ ___ مسخره است. با اين حماقت، علم بسيار ويرانگر گشته است: تمام طبيعت ازبين رفته است، جو زمين مسموم شده است: هوا، آب، درياها همه چيز آلوده شده است. تمام هماهنگي طبيعت درحال نابودي است، محيط زيست انسان پيوسته در حال نابودشدن است.
لطفاً به ياد داشته باشيد __ كافي است، بيشتر از كافي است!
علم را متوجه درون نكنيد. اگر كاربرد روش علمي براي طبيعت بيروني چنين فاجعه آور بوده، براي طبيعت درون بيشتر فاجعه آفرين خواهد بود__ زيرا به سمت امور ظريف تر حركت مي كني. حتي براي طبيعت بيروني نيز به نوعي متفاوت از دانش نياز است، دانشي كه در عشق ريشه داشته باشد. ولي براي دروني ترين هسته ي وجود، براي آن ظريف ترين و آن ماورايي، ابداً به دانش نيازي نيست. به معصوميت نياز است، معصوميتي همراه با عشق ___ آنگاه درون را خواهي شناخت ، آنگاه وجود داخلي خودت را خواهي شناخت.
ولي غرب شيفته ي فن آوري است. به نظر مي آيد كه فن آوري درمورد طبيعت موفق گشته است: “ما قوي تر شده ايم.” ما قوي تر نشده ايم! تمام اين فكر فقط يك دروغ است: ما قوي تر نشده ايم. ما هر روز ناتوان تر مي شويم، زيرا منابع طبيعي در حال تمام شدن هستند. دير يا زود زمين تهي خواهد شد، چيزي در آن نخواهد روييد. ما قوي تر نمي شويم، ما هر روز ضعيف تر و ضعيف تر و ضعيف تر مي شويم. ما در بستر مرگ قرار گرفته ايم.
شيوه اي كه انسان با طبيعت رفتار مي كند، بشريت بيش از پنجاه سال ديگر ___ شصت سال و يا نهايتاً صد سال، كه چيزي نيست ___ دوام نخواهد داشت. اگر جنگ جهاني سوم واقع نشود، آنگاه ما مرتكب يك خودكشي آهسته مي شويم.
ظرف يكصد سال بشريت ازبين خواهد رفت، حتي اثري از آن باقي نخواهد ماند. و انسان نخستين موجودي نيست كه محو خواهد شد: حيوانات بسيار ديگري ، حيواناتي بسيار قوي از روي زمين محو شده اند. آن ها روي زمين مي گشتند، حاكم زمين بودند، بزرگتر از فيل بودند. آن ها ديگر در هيچ كجا يافت نمي شوند. آن ها فكر مي كرده اند كه خيلي قوي شده اند: آن ها قوي هيكل بودند، با انرژي عظيم. ولي زمين نتوانسته بود براي آن ها خوراك فراهم كند.
آن ها بزرگ و بزرگتر و بزرگتر شدند، ولي لحظه اي فرارسيد كه ديگر زمين نمي توانست براي آن ها خوراك فراهم كند __ آن ها مجبور شدند كه بميرند.
براي انسان نيز چنين روي مي دهد: او مي پندارد كه قوي و قوي تر مي شود. انسان مي تواند به كره ي ماه برسد…. ولي او زمين را نابود مي كند. او تمامي امكان زندگي در آينده را ازبين برده است. بشريت به آهستگي درحال محو شدن است.
لطفاً فن آوري خود را متوجه درون نكنيد: به اندازه ي كافي خسارت زده ايد! اشراق نمي تواند به سطح فن آوري تنزل يابد.
پس نخستين نكته: سفر دروني، سفري معصومانه است، به دانش ربطي ندارد، يقيناً به علم مربوط نيست و مطلقاً با فن آوري نسبتي ندارد. بيشتر به عشق، معصوميت و به سكوت تعلق دارد. مراقبه در واقع يك تكنيك نيست.
چون شما چيزي جز تكنيك را درك نمي كنيد، من عبارت “تكنيك” را به كار مي برم. وگرنه، مراقبه ابداً يك تكنيك نيست. مراقبه چيزي نيست كه انجامش بدهي. مراقبه حالتي است كه دست مي دهد، درست مانند عشق. مراقبه چيزي است كه مي تواني در آن باشي، ولي نمي تواني انجامش بدهي. با انجام دادن، متوقف مي شود.
بي عملي non-doingچگونه مي تواند فن آوري داشته باشد؟ فن آوري در مورد عمل كردن مصداق دارد: بايد عملي انجام دهي. مراقبه كاري نيست كه انجامش بدهي. مراقبه وجود دارد، تنها زماني كه انجام دهنده رفته است و تو كاملاً آسوده هستي و هيچ كاري نمي كني، در يك رهاشدگي و استراحت عميق….. مراقبه در اينجا وجود دارد. آنگاه مراقبه شكوفا مي گردد.
مراقبه يعني شكوفايي وجود تو. ربطي به شدن becoming ندارد.
مراقبه يك دستاورد نيست، يك بهترشدن نيست، بلكه فقط بودن آن چيزي است كه پيشاپيش هستي. چه تكنيكي مورد نياز است؟ مردم احمق هستند، براي همين است كه بايد در مورد تكنيك سخن گفت! اگر درك كني، نيازي به هيچ چيز نيست.
فقط كافي است كه ساكت باشي و فقط خودت باشي و در هيچ جهتي حركت نكني، ابداً حركت نكني و آنگاه بركت را خواهي ديد، مراقبه را خواهي شناخت. وقتي كه اين مراقبه چنان جريان خودانگيخته اي شود كه حتي نيازي نداشته باشي در گوشه اي در حالتي خاص بنشيني، وقتي كه نيازي نداشته باشي براي آن به گوشه اي خلوت در خانه بروي كه كسي مزاحمت نباشد، وقتي كه اين مراقبه در بازار نيز در تو وجود داشته باشد، در حال حرف زدن، راه رفتن، كاركردن و غذاخوردن نيز در تو وجود داشته باشد، وقتي كه هميشه در وجودت باشد و حتي در حال خوابيدن نيز در تو وجود داشته باشد__ آن را احساس مي كني و مانند نفس كشيدن يا تپش قلبت شده باشد ___ اين چيزي است كه كبير آن را ساهاج سامادي يا سرور خودانگيخته مي خواند.
اين به تكنيك نيازي ندارد، فقط به خودانگيختگي نياز دارد، فقط به طبيعي بودن نياز دارد، فقط به ساده بودن نياز دارد.
بنابراين به شما مي گويم: خوشا به حال جاهلان، زيرا كه ملكوت الهي از آن ايشان است.
معصوم و نادان شويد. دانش آلوده باقي نمانيد.
ولي در غرب چنين روي مي دهد: اينك آنان مي كوشند كه ذهن را دستكاري كنند و مكانيسم هايي براي دستكاري كردن ذهن ايجاد مي كنند. اين از علم بسيار خطرناك تر خواهد بود. زيرا وقتي كه بداني ذهن انسان را چگونه دستكاري كني، او را به سطح يك دستگاه خودكار تنزل داده اي: اين چيزي است كه اتفاق خواهد افتاد. وقتي كه بداني انسان و ذهنش قابل دستكاري شدن هستند و مي توان آن را تماماً دستكاري كرد، آنگاه تمامي آزادي انسان و فرديت او ازبين خواهد رفت. آنگاه مي توان بدون اطلاع تو در سرت الكترود كار گذاشت و تو را از دهلي، از مسكو و از واشنگتن دستكاري كرد… از پايتخت. مي توان فقط با امواج راديويي تو را دستكاري كرد. مي توان به تمامي كشور فرمان داد و هيچكس نخواهد ديد كه اين فرمان از كجا آمده است ___ از درون خودت آمده است. يك الكترود وجود دارد و فقط از طريق امواج راديويي مي توان به تو دستور داد و تو اطاعت خواهي كرد. تمام آزادي انسان ازبين خواهد رفت.
مي توان هرلحظه تو را هيپنوتيزم كرد. مي توان هرلحظه روانت را به هر طريق گردش داد و تو باور خواهي كرد، بسيار واقعي خواهد نمود ___ و اين از درون خودت خواهد آمد.
آنگاه از دهلي، از مسكو، از واشنگتن، از لندن و از پايتخت ها….. نيازي به نگهداري نيروي پليس و نيروي قضايي نيست: اين ها بسيار پرهزينه و غيراقتصادي هستند. اين ها همچون گاري دستي هستند__ نيازي به اين ها نيست. فن آوري بهتري در دسترس است، نيازي نيست اين تعداد مردم را براي ايجاد و حفظ قانون نگه داشت، حتي نيازي به كشيش نيست تا به تو اخلاق و دين بياموزد. دستورات فقط از پايتخت صادر مي شوند: كه شما همگي خوشبخت هستيد ___ و همه احساس خوشبختي خواهند كرد‘ كه همگي شما راضي هستيد __ و همه احساس رضايت خواهند كرد. شايد در حال مرگ باشي، شايد از گرسنگي در حال تلف شدن باشي، ولي احساس رضايت خواهي كرد! شايد از درد و رنج در بستر مرگ قرار داشته باشي، ولي اگر تلقيني صادر شود كه تو خوشبخت هستي و مرگ وجود ندارد، باور خواهي كرد كه خوشبخت هستي و مرگي وجود ندارد! و اين از درون خودت خواهد آمد.
اين چيزي است كه دلگادو Delgado پيشنهاد مي كند كه روزي انجام دهد و او مي گويد، “آنگاه انسان خوشبخت خواهد بود و هيچكس بدبخت نخواهد بود.” __ ولي اين خوشبختي واقعي نخواهد بود.
سپس مكانيسم هايي وجود دارند كه با استفاده از تحريك الكتريكي مي توانند در ذهنت امواج آلفا ايجاد كنند. اين خطرناك است، زيرا به تو اجازه نخواهد داد كه واقعيت را ببيني. و اين امواج آلفا از بيرون خلق مي شوند، واقعي نخواهند بود، حقيقي نخواهند بود. و خداوند ناپديد خواهد شد، آنگاه نيازي به خداوند نخواهد بود. تو بدبخت نيستي، پس چرا به دنبال خوشبختي باشي؟ و تو جزم ها را باور خواهي داشت __ هرگونه جزمي كه وجود داشته باشد و سياست كارها و كشيشان تو از آن پيروي مي كنند ___ تو آن جزم ها را باور خواهي داشت، آن ها را به طور مطلق باور خواهي داشت __ ترديدي وجود نخواهد داشت.
شك كردن از ميان خواهد رفت. اين گامي بسيار خطرناك است.
مراقبه نبايد به سطح فن آوري تنزل يابد و اشراق را نمي توان تنزل داد. اشراق يعني هشياري، مشاهده گري. اشراق نه به بدن مربوط است و نه به ذهن، به ماورا تعلق دارد. بدن را مي توان با مكانيسم هايي دستكاري كرد، ذهن را نيز مي توان توسط روش هايي دستكاري كرد، ولي روح تو در فراسوي اين ها قرار دارد و با هيچ مكانيسمي نمي توان آن را دستكاري كرد.
پرسيده اي، ” در غرب مردم بسياري مشغول آفرينش علم يا فن آوري اشراق هستند”
اين ها مردمي جنايتكار هستند. مردمي خطرناك هستند، از آنان پرهيز كنيد. اين ها همان مردمي هستند كه دويست سال پيش فن آوري را ايجاد كردند. آنان طبيعت را نابود كردند و اينك به سمت آگاهي consciousness روي آورده اند. آنان اين را نيز ازبين خواهند برد.
اينك نهضتي در سراسر جهان براي حفاظت از محيط زيست طبيعي ايجاد شده است، براي حفظ “طبيعي بودن” طبيعت. ولي اين در واقع بسيار دير است. اينك هيچ كاري نمي توان كرد.
و به نظر مي رسد اين مردمي كه طرفدار محيط زيست شده اند، قدري خل هستند، گونه اي ديگر از “شاهدان يهوه” Jehova Witnesses__ متعصبيني كه مذبوحانه براي چيزي ناممكن مي جنگند. پيش از اينكه بلاي فن آوري به سمت آگاهي انسان روي آورد، آن را متوقف كنيد. آن را در نطفه متوقف كنيد.
و مي گويي، “… . يقين است كه نياز و جود دارد….” چنين نيست، مطمئناً چنين نيست. نيازي وجود ندارد. …. “… ولي شما اين امكان را چگونه مي بينيد؟” امكانش نيز وجود ندارد.
ولي انسان موجودي خطرناك است: هرچه چيزي ناممكن تر باشد، او بيشتر جذب آن مي شود و برايش چالش دارد. اين چيزي است كه ادموند هيلاري Edmond Hillary پس از رسيدن به قله ي اورست بيان كرد. كسي از او پرسيد، “اصلاً چرا چنين تلاشي كرديد؟ فايده اش چيست؟ چرا؟” ادموند هيلاري پاسخ داد” مجبور بودم، زيرا اورست در آنجا وجود داشت. چون وجود داشت مي بايست آن را فتح مي كردم. آن قله همچون يك چالش وجود داشت.” براي نفس انسان، هرچيز غيرقابل فتح يك چالش است. چون امكاني وجود ندارد، طبيعي است كه هرگز اتفاق نمي افتد. ولي خود همين ناممكن بودن، براي اين مردم ديوانه و شيفته كه مي خواهند هرچيزي را به تكنيك تنزل دهند، يك چالش مي شود. آنان قادر نيستند براي اشراق يك فن آوري خلق كنند. اين در واقعيت ابداً ممكن نيست. ولي آنان مي توانند يك فن آوري بيافرينند كه ذهن را دستكاري كند و حتي مردم را فريب بدهد و توهمي از اشراق ايجاد كند.
اين چيزي است كه با مواد مخدر روي داده است. مواد مخدر فن آوري اشراق شده اند. و مرشد مواد مخدر، جينزبرگGinsberg ، طوري سخن مي گويد كه گويي تمامي عرفاي دنيا يك چيز را گفته اند و سعي داشته اند به شما همان منظر و نگرشي را بدهند كه ال اس ديLSD يا سايلوسيبين psilocybin يا ماري وانا marijuanaبه شما مي دهد.
اين بي معني است! هيچ موادمخدري نمي تواند اشراق را به تو بدهد، ولي مواد مخدر مي توانند توهمي از اشراق را بيافرينند.
“… آيا بدون رسيدن به حالت اشراق، اين مشغوليتي غيرمسئولانه است؟”
فقط كساني كه اشراق را نشناخته اند مي توانند چنين كوششي بكنند. آنان كه اشراق را شناخته اند حتي نمي توانند به فكر اين امكان بيفتند. و اين غيرمسئولانه است.
“… آيا روش آريكا Arica رويكردي معتبر است؟”
روش آريكا يك فن آوري است، تكنيك است، دانش بدون عشق است __ بنابراين خطر وجود دارد. مردم را به آدم آهني تبديل مي كند.
هميشه به ياد داشته باش: هدف، آزادي است، موكشا‘ رهايي مطلق هدف است. مي تواني مردم را به آدم هاي آهني تبديل كني: آنان كمتر در رنج خواهند بود. درواقع، اگر يك آدم آهني كامل باشي، چگونه مي تواني رنج ببري؟ يك ماشين هرگز رنجور نيست ___ البته هرگز خوشحال هم نيست، ولي هيچگاه در رنج نيست.
روش آريكا يا هر روش ديگري كه بدون عشق باشد، خطرناك است. و بارديگر تميزدادن آن بسيار دشوار است زيرا همين روش را مي توان با عشق استفاده كرد. و آنگاه بامعني خواهد بود و همين روش را مي توان بدون عشق انجام داد و آنگاه خطرناك خواهد شد. و اين بسيار مشكل است كه از بيرون ببيني كه آيا اين روش با عشق انجام مي گيرد و يا بدون عشق.
روش آريكا از مكاتب مختلف گزيده شده است: صوفي، گرجيف، تبتي، هندي و ژاپني. يك ملغمه است. تكنيك هايي را از تمام دنيا انتخاب كرده اند. نخست اينكه آن ها از مكاتب مختلف برگزيده شده اند، هماهنگي در آن وجود ندارد، مركزيت ندارد.
مثل چيزي است كه روي هم انباشته شده باشد ___ مانند يك جمع نامتجانس از مردم است، نه يك خانواده ___ زيرا كه تكنيك ها از مكاتب متفاوت مي آيند.
يك تكنيك صوفي بايد هم با تكنيك ذن تفاوت داشته باشد. هردو عمل مي كنند، هردو كار مي كنند، ولي در نظام هاي خودشان كار مي كنند، نمي توانند در نظام ديگري كار كنند. مثل اين است كه قطعه اي از يك اتوموبيل را برداري و بخواهي آن را به اتومبيل ديگري با مدلي متفاوت نصب كني. كار نمي كند و تعجب خواهي كرد: “چرا كار نمي كند؟”
در اتومبيل اول كار مي كرد، زيرا هماهنگي وجود داشت، براي آن اتومبيل ساخته شده بود.
يك روش ذن در فلسفه ي ذن كار مي كند، يك روش صوفي در فلسفه ي تصوف كار مي كند و يك روش تبتي در نظام عرفاني بودايي كار مي كند. يك روش يوگا در نظام پاتانجلي كار مي كند. نمي تواني فقط اين روش ها را از هر كجا جمع كني. مثل اين است كه بخواهي با قطعاتي از يك رولزرويس و چند قطعه از يك لينكلن و چند قطعه از يك كاديلاك و چند قطعه از يك فيات، يك اتومبيل جديد درست كني. اتومبيلت خطرناك خواهد بود. اول اينكه به هيچ كجا نخواهد رفت ___ و تو خوش اقبال هستي كه حركت نخواهد كرد. اگر حركت كند تو بيشتر بداقبال خواهي بود. آريكا ملغمه اي از مكاتب مختلف است. آريكا بسيار طمعكار است و مركزيتي در آن وجود ندارد. يك اركستر نيست، سروصدايي بازاري است.
نخستين نكته: اگر زياد با اين روش كار كني، به مركز خودت نخواهي رسيد. تجارب بسياري در پيرامون خواهي داشت، ولي هرگز به مركز وجودت دست نخواهي يافت. و تمام تجارب تو از يك خانواده نخواهد بود، بلكه تكه پاره خواهد بود. و اين خطرناك است، مي تواني به تكه هاي مختلف تقسيم شوي.
دوم: عشقي وجود ندارد، زيرا مركزي وجود ندارد __ و عشق فقط از مركز برمي خيزد. اين مجموعه از روش هاي مختلف بي روح است، روحي در آن وجود ندارد. بنابراين مي تواني در روش ها بسياربسيار كارآمد شوي، و بااين وجود خواهي ديد كه قلبت جريان ندارد. كارآمد خواهي شد ولي مسرور نخواهي گشت. شايد كمتر رنجور بشوي، تنش كمتري داشته باشي، شايد قادر شوي بيشتر خودت را كنترل كني، شايد نفسي قوي تر پيدا كني، ولي روح نخواهي داشت.
تمامي روش ها وقتي معتبر هستند كه در فضاي خودشان به كار گرفته شوند. ولي آريكا هنوز هيچ فلسفه اي ندارد، هماهنگي در آن نيست. و روش ايجاد هماهنگي اين نيست، راهش درست متضاد اين است.
درواقع، بوديسم وقتي زاده شد كه بودا به اشراق رسيد. نخست مركز آمد و سپس او شروع كرد به ايجاد روش خودش: روشي كه به مردمي كه به اشراق نرسيده اند كمك كند تا به آن مركزي برسند كه او رسيده است. نخست مركز آمد و سپس پيرامون.
در مورد جلال الدين رومي نيز همينطور بود: او نخست خودش به اشراق رسيد. و وقتي به اشراق رسيد به سماع پرداخت __ ولي سماع او براي رسيدن به اشراق نبود، او هرگز قبلاً در اين مورد چيزي نمي دانست. او فقط سماع را بسيار دوست داشت و احساس آرامش بسيار مي كرد. اين يك تصادف بود. وقتي كه سماع مي كرد به اشراق رسيد وقتي كه به اشراق رسيد شروع كرد به اين فكر كه چگونه به مردم كمك كند __ اول مركز آمد. سپس روش هاي تصوف را شروع كرد. همينطور هم با پاتانجلي اتفاق افتاد.
ولي آريكا كاملاً فرق دارد. هيچ موجود به اشراق رسيده اي در مركز وجود ندارد، البته شخصي بسيار زرنگ هست كه روش هاي مختلف را از منابع متفاوت و جهت ها و سنت هاي مختلف گردآوري كرده است __ ولي مركزي در آن وجود ندارد. اين فقط پيرامون است. بنابراين مردمي كه اين روش را انتخاب مي كنند دير يا زود احساس مي كنند كه گير كرده اند. شما را تا حد مشخصي جلو مي برد، ولي ناگهان خواهيد ديد كه رشدي وجود نخواهد داشت. و همچون كوير خشك خواهيد شد…. زيرا تا زماني كه عشق جاري نباشد، گل ها نخواهند روييد، درختان رشد نخواهند كرد و نهرها جاري نخواهند شد
شكوفايي غايي هميشه با عشق وجود دارد.

تكنولوژي درون: از توهم تا واقعيتاز كتاب طريق عشقThe Path of Love اوشو

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

انتقاد كردن از ديگران و شكايت كردن از زندگي احساس خوبي به تو مي دهد

………چرا من اينقدر دوست دارم از ديگران انتقاد و از زندگي شكايت كنم؟

همه اين را دوست دارند. انتقاد كردن از ديگران و شكايت كردن از زندگي احساس خوبي به تو مي دهد.
با انتقادكردن از ديگران، احساس برتري مي كني. با شكايت كردن از ديگران، احساس مي كني كه بالاتر از آنان هستي.
اين براي نفس بسيار ارضاء كننده است.
و من مي گويم كه تقريباً همه چنين مي كنند: برخي آشكارا چنين مي كنند و برخي هم فقط در درون به اين كار مي پردازند.
ولي لذت بردن از آن يكسان است.
به ندرت كساني پيدا مي شوند كه انتقاد نمي كنند و شكايت ندارند. اين ها كساني هستند كه نفسشان را انداخته اند.
وقتي كه بي نفس باشي، فايده اي در آن نيست ___ چرا بايد به خودت زحمت بدهي؟ ربطي به تو ندارد،
ديگر پاداشي برايت ندارد. اين نفس بوده كه از آن لذت مي برده و تغذيه مي شده.
بنابراين تاكيد من اين است: نفس را بينداز. با انداختن نفس درخواهي يافت كه تقريباً تمام دنيا ناپديد شده است.
تمام دنيايي كه دور نفس تنيده شده بود كاملاً ازبين مي رود و تو مردم را با چشماني تازه نگاه مي كني. اينك همان شخصي را كه پيش تر از او انتقاد مي كردي با ديده ي محبت نگاه مي كني و ميلي عظيم داري تا با او مهربان باشي و به او كمك كني.
اينك چشماني ديگر داري و چيزها را كاملاً متفاوت مي بيني. شايد ببيني كه اگر تو نيز در موقعيت او بودي مانند او رفتار
مي كردي. ديگر چيزي نيست تا از آن شاكي باشي.
با انداختن نفس، نگرش و رفتار تو بيشتر انساني و دوستانه خواهد بود. مردم را همانگونه كه هستند خواهي پذيرفت.
تو فقط بخشي از آنان را مي شناسي، تمامي زندگي آنان را نمي داني. و قضاوت كردن در مورد تمامي يك شخص از روي شناخت بخشي كوچك از او، كاري درست نيست. شايد آن يك بخش كوچك در تمامي زندگي او مناسب و به جا باشد.
ولي اوضاع چنين است: انتقاد كردن بسيار آسان است. به هوشمندي بسيار نيازي نيست.
من غالباً داستان ابله از تورگينف را بازگو كرده ام. در يك روستا، مردي جوان بسيار ناراحت است زيرا تمام مردم روستا فكر مي كنند كه او يك ابله است. روزي مردي خردمند از روستاي او گذر مي كرد و آن مرد جوان نزد او رفت و گفت، “به من كمك كنيد! من بيست وچهار ساعته مورد سرزنش هستم. هركاري كه بكنم از من انتقاد مي كنند. حتي اگر كاري هم نكنم باز هم از من انتقاد مي كنند. اگر حرف بزنم، مرا سرزنش مي كنند. اگر حرف نزنم بازهم مرا سرزنش مي كنند. نمي دانم چاره چيست.ِ”
مرد خردمند به او گفت، “نگران نباش…” در گوش او زمزمه كرد و راز را به او گفت….. ” يك ماه بعد من باز مي گردم. نتيجه را به من بگو.”
مرد جوان به بازار رفت و آن فورمول مرد خردمند را به كار بست.
شخصي گفت، ” چه غروب زيبايي است.”
و او گفت، “چه چيزي در آن زيباست؟ اثبات كن كه چه چيز زيبايي در آن هست!”
مردي كه گفته بود چه غروب زيبايي است يكه خورد. آن غروب زيبا بود، ولي چگونه آن را اثبات كند؟ آيا سندي وجود داشت؟ آيا مي دانيد زيبايي چيست؟ همه مي دانند ولي كسي نمي تواند آن را اثبات كند.
آن مرد ساكت ماند. همه شروع به خنديدن كردند، ” عجيب است، ما فكر مي كرديم اين مرد يك ابله است. او يك روشنفكر بزرگ است.”
فورمول آن مرد خردمند اين بود: از هرچيزي انتقاد كن: به سراسر دهكده برو و تماشا كن و هرگاه كسي چيزي گفت و كاري كرد از آن انتقاد كن.
به ويژه از چيزهايي انتقاد كن كه مردم آن را مسلم انگاشته اند و هيچكس در آن ها ترديدي ندارد. اگر كسي از واژه “خداوند” استفاده كرد، بي درنگ از او بپرس، ” خداوند كجاست؟ اين چه حرف بي معني است كه مي زني؟” و يا اگر كسي از “عشق” سخن گفت، فورا از او بخواه: “عشق چيست؟ عشق كجاست؟ آن را نزد همه نشان بده!” كسي خواهد گفت ، ” عشق در قلب است.” به او بگو، ” نه، چيزي در قلب نيست. مي تواني بروي و از يك جراح بپرسي. چيزي چون عشق در قلب وجود ندارد. قلب فقط يك دستگاه گردش خون است كه خون را پمپ مي زند و آن را تصفيه مي كند. چه ربطي به عشق دارد؟”
يك ماه بعد آن مرد خردمند به آن روستا بازگشت ولي اينك آن مرد جوان خودش مردي خردمند شده بود.
او پاي مرد خردمند را لمس كرد و گفت، ” تو خيلي بزرگي! آن حقه كار خودش را كرد و اينك تمام مردم فكر مي كنند كه من مردي خردمند هستم.”
پيرمرد به او گفت، ” فقط يك چيز را به ياد داشته باش: هيچ چيزي را خودت اعلام نكن تا كسي نتواند از تو انتقاد كند. بگذار ديگران بگويند. تو فقط انتقاد و شكايت كن. و هميشه حالت حمله داشته باش و هرگز در موضع دفاعي نباش.
حمله كن، تهاجم كن و از همه و هركس انتقاد كن و تمام اين مردم تو را خواهند پرستيد.”
و آن مرد جوان يك مرد خردمند شد.
براي انتقاد و شكايت به هوشمندي زياد نيازي نيست. و تو بسيار ارزان، خردمند و هوشمند خواهي شد.
يكي از استادان دانشگاه من كه منطق درس مي داد… ظرف چند روز دريافتم كه حتي اگر از يك كتاب خيالي، كه وجود خارجي هم نداشت نام مي بردم، او بي درنگ از آن انتقاد مي كرد: “آن را خوانده ام، چيزي در آن نيست.”
نزد معاون دانشگاه رفتم و قضيه را به او گفتم : “اين يك نادرستي آشكار است، زيرا او نخست آناني را كه واقعاً كتاب نوشته اند سرزنش مي كند. و من با ديدن اين رفتار او، من شك كردم كه او آن كتاب ها را نخوانده و فقط سعي دارد نشان بدهد كه بسيار كتاب خوان و باهوش است. بنابراين من نام چند كتاب غيرواقعي را بردم و او از آن ها نيز انتقاد كرد و گفت «هيچ چيز در آن كتاب ها نيست. آن نويسندگان هيچ چيز نمي دانند.» و آن نويسندگان وجود خارجي ندارند. آن كتاب ها ابداً وجود ندارند.”
معاون دانشگاه گفت، “اين عجيب است. من فكر مي كردم كه او مردي مسئول است.”
گفتم، “او را فرا بخوانيد و من به طور تصادفي وارد خواهم شد.” سپس نام چهار تا كتاب خيالي را نوشتم كه وجود خارجي نداشتند با نويسندگاني كه فقط تخيلي بودند. نام آن چند كتاب را به معاون دانشگاه دادم و گفتم” وقتي كه او اينجاست من وارد
مي شوم و صحبت خواهيم كرد و شما به طور اتفاقي از اين كتاب ها نام ببريد و ببينيد واكنش او چيست.”
و او كتاب ها را نام برد و آن استاد بي درنگ گفت، “وقتتان را تلف نكنيد. آنان نويسندگاني معمولي و پيش پاافتاده هستند و در كتاب هايي كه نوشته اند هيچ چيز اصيل يافت نمي شود.”
معاون دانشگاه باورش نمي شد. او گفت، “آيا مي دانيد كه اين چهار كتاب ابداً وجود خارجي ندارند؟ و اين چهار نويسنده هم ابداً وجود ندارند؟ چرا از آنان انتقاد مي كنيد؟”
و او در برابر معاون دانشگاه با لحني هراسان گفت، “وجود ندارند؟ پس من چگونه فكر كردم…؟”
من گفتم، “سعي نكن كسي را فريب بدهي، زيرا من در مورد كتاب هايي پرسيده بودم كه وجود نداشتند. اين فقط يك اثبات بود. من فقط مي خواستم به معاون نشان دهم كه يك استاد بايد دست كم صداقت داشته باشد تا اعلام كند كه كتابي را نخوانده است.”
به معاون دانشگاه گفتم، “اين مرد انتظار چه احترامي را از سوي ما دارد؟ احساس من اين است كه او هيچ چيز نخوانده و فقط كتاب ابله از تورگينف را خوانده است.” من آن كتاب را با خودم آورده بودم و داستان را براي معاون دانشگاه خواندم.
و گفتم، “اين مرد همان ابله اين داستان است. شما بايد به او اخطار كنيد كه اگر بار ديگر چنين اتفاقي در كلاس بيفتد، ما همگي او را طرد خواهيم كرد.
او حتي به كتابخانه هم نمي رود! انسان خردمند، انسان هوشمند بايد فروتن باشد.”
من پيش از آن ملاقات تمام سوابق را بازبيني كرده بودم. آن استاد هرگز به كتابخانه نرفته بود. او ده سال بود كه در آن دانشگاه تدريس مي كرد و در اين مدت حتي يك كتاب هم به نام او ثبت نشده بود.
و اين مرد آماده بود تا از همه انتقاد كند.
پرسش تو در اين مورد كه چرا ما چنين آماده ايم تا انتقاد كنيم بسيار ساده است. روانشناسي پشت آن اين است كه اين آسان ترين راه است، ارزان ترين راه براي اينكه اثبات كني فردي ويژه هستي و بيشتر مي داني. ولي درواقع فقط اثبات مي كني كه همان ابله كتاب تورگينف هستي و نه هيچكس ديگر!
در دنياي خرد، فروتن باش.
پيش از اينكه از كسي انتقاد كني، از هر سو به واقعيت نگاه كن، از تمامي جهات ممكن واقعيت را ببين. و تعجب خواهي كرد: موارد قابل انتقاد و شكايت بسيار اندك هستند. و اگر بيشتر توجه كني، هرچه كه مورد انتقاد است مورد قبول واقع مي شود و با سپاس هم مورد قبول قرار مي گيرد، زيرا آن موارد نبايد نفس تو را ارضاء كنند‘ بلكه فقط بايد به آن شخص در راهش كمك كند. ولي براي اين، بايد بسيار كار كني.
يكي از استادهاي من مقاله ي دكترايش را در مورد شانكاراShankara و برادلي Bradley نوشته بود. به او گفتم “من آن مقاله را خواندم و اينك، پيش از اينكه نظرم را بدهم، هر نكته ي ممكن را در مورد شانكارا و برادلي مطالعه مي كنم.”
او گفت، ” تو عجيب هستي. زيرا من آن مقاله را به بسياري از استادها نشان داده ام و آنان همگي نظرشان را داده اند.”
گفتم، “من نمي توانم نظرم را چنين ارزان بدهم. من به تمام منابعي كه شما استفاده كرده ايد نگاه خواهم كرد و ساير منابع را نيز كه شما استفاده نكرده ايد مطالعه خواهم كرد.” و تقريباً شش ماه طول كشيد تا من شانكارا و برادلي را مطالعه كردم.
وقتي كه نظرم را به او دادم، گفت : “خداي من، چه خوب شد كه تو يكي از ممتحين من نبودي‘ وگرنه من هرگز قادر نبودم دكترايم را بگيرم. من شش سال روي آن كار كردم و تو ظرف شش ماه تمام منابع مرا مطالعه كردي و حتي منابعي را كه من نديده بودم مطالعه كردي!”
گفتم، “مقاله شما نپخته است و توسط يك انسان غيرحرفه اي نوشته شده. شانكارا و برادلي فيلسوفان پخته ي شرق و غرب هستند. شما به اين دو نابغه به اندازه ي كافي احترام نگذاشته ايد. كار شما يك كار دفتري بوده. فقط چند كتاب از اين و چند كتاب از آن خوانده ايد و قطعاتي از اينجا و آنجا آورده ايد و مقاله ي دكترا نوشته ايد. مقاله ي شما حاوي يك نكته ي اصيل هم نيست. و يك مقاله تا وقتي كه حاوي نكته اي اصيل نباشد، لياقت درجه ي دكترا ندارد‘ فوقش اين است كه رساله اي زيباست.
مي توانيد همچون يك كتاب آن را چاپ كنيد‘ ولي نه به عنوان دانشنامه ي دكترا.”
ولي او مردي فروتن بود‘ نكته را پذيرفت و گفت، “حق با تو است. من خودم نيز احساس مي كنم كه نسبت به اين دو فيلسوف عدالت را رعايت نكرده ام. شش سال براي مطالعه تمام زندگي برادلي و تمام زندگي شانكارا كافي نبوده. اين دو اوج نبوغ هستند‘ شش سال كفايت نمي كند. ولي هيچكس اين نكته را به من نگفت‘ حتي ممتحنين نيز به اين نكته اشاره نكردند. ممتحنين اين را نخواهند گفت زيرا براي اينكه به اين اشاره كنند بايد آن را بخوانند و بايد عميقاً آن را مطالعه كنند. چه كسي به خودش زحمت مي دهد؟ شايد حتي برخي از شاگردان آنان به من نمره داده اند و ممتحنين حتي به آن نگاه هم نكرده اند.”
هيچكس زحمت تحسين كيفيات خوب را در ديگران به خودش نمي دهد. هيچكس حاضر نيست كمك كند تا آن كيفيات رشد كنند.
همه مي ترسند: اگر همه رشد كنند، پس او چي؟ تمام توجه او اين است كه نفس خودش بزرگتر شود و آسان ترين راه اين است كه از ديگران انتقاد كند و از همه چيز شكايت كند: منفي باش و نفي كردن را روش خودت كن. و براي اين، نيازي به هوشمندي نيست‘ هر احمقي مي تواند چنين كند.
ولي براي اينكه واقعاً منتقد باشي‘ بايد بسيار مهربان و پر از عشق باشي. و فرد بايد آماده باشد تا زمان، انرژي و هوشمندي صرف آن كند.
آنگاه ديگر عمل تو انتقاد نيست، دشمني نيست‘ بلكه توصيه اي دوستانه است‘ رويكردي همدردانه است.
همه در اينجا بايد بياموزند كه همدردي كنند. مراقبه ي شما نبايد سبب انتقاد كردن شما از ديگران شود، بلكه بايد سبب تحسين كردن شود.
و اگر به قدر كافي هوشمند باشي، مي تواني طوري تحسين كني كه هرآنچه كه مورد انتقاد است‘ بدون اينكه گفته شود، درك شود.

اوشو: زبان از يادرفته ي دل: فصل اول، پرسش چهارم

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم