Tag Archives: Servitude

این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد

“… می توانم تشویش تو را برای تمامی بشریت و این سیاره ی زمین درک کنم، زیرا ما هرروز به یک فاجعه نزدیک تر و نزدیک تر می شویم.
دلیلش این است که آن فاجعه بسیار نزدیک می شود؛ حتی با میانگیرهایتbuffers نمی توانی آن را فراموش کنی__ و این دردناک است. وبیشتر آزار می دهد زیرا احساس می کنی که نمی توانی کمک کنی؛ هیچ کاری از تو برنمی آید. این فقط ورای ظرفیت هر فرد است که از آن مصیبت، از این فاجعه ی خودکشی دسته جمعی که تقریباٌ قطعی به نظر می رسد، جلوگیری کند. ولی من راهی از خودم دارم.
توبه این دلیل احساس ناتوانی می کنی زیرا چنین فکر می کنی که باید به دیگران کمک کنی تا درک کنند و این شغلی غیرممکن است. دنیا خیلی بزرگ است و مردم چنان پر از خشونت هستند که به نظر نمی رسد که آن مصیبت از بیرون وارد می شود، بلکه این خشونت انباشته شده در خود مردم است که این زمین را به انفجار خواهد کشاند.
ولی در مورد کمک کردن فکر نکن. آنوقت احساس ناتوانی نخواهی کرد و تنش نخواهی داشت. من احساس ناتوانی نمی کنم. من تنش ندارم. من هیچ تشویشی ندارم و من بیشتر از آنچه تو می توانی باشی از آن هشیار هستم __ زیرا رویکرد من کمک کردن به دیگران نیست، بلکه فقط بالابردن معرفت شما به والاترین اوج ممکن است…. چیزی که شما کاملاٌ قادر به آن هستید.
اگر ما فقط بتوانیم دویست انسان روشن ضمیر در دنیا ایجاد کنیم، دنیا می تواند نجات بیابد.
کاویشا در یک خانواده یهودی متولد شده، پس این داستان زیبا را درک می کند: در کتاب عهد عتیق اشاره شده که دو شهر سودومSodom و گوموراGomorrah وجود داشتند و هردو انحراف جنسی پیدا کردند. در گومورا همجنسبازی بسیار شایع بود و در سودوم مردم حتی در انحراف خود بیشتر سقوط کرده بودند: با حیوانات آمیزش می کردند. واژه ی انگلیسی سودومیsodomy (واژه مترادف و مخصوص آن bestiality است یعنی آمیزش با حیوانات م) از این می آید: از شهر سودوم. و خداوند تصمیم گرفت که تمام مردم این دو شهر را نابود کند.
او آن دو شهر را کاملاٌ ازبین برد __ واین خیلی عجیب است که آن دو شهر جمعیتی یکسان با جمعیت هیروشیما و ناکازاکی داشتند. هیروشیما و ناکازاکی توسط انسان نابود شدند، ولی داستان عهد عتیق این است که خداوند آن دو شهر منحرف را نابود کرد. آنچه می خواهم برایتان بگویم داستانی هاسیدیکHassidic (عرفان یهود م.) بر اساس نسخه ی عهد عتیق از نابودی آن دو شهراست.
یهودیت در تمامیت خود در هاسیدیسم شکوفا شده است. هاسیدیسم پدیده ای عصیانگر و اساساٌ مذهبی است. بجز مسیحیت، تمام ادیان چیزی زیبا به دنیا بخشیده اند __ با وجودی که آن مذاهب با آن چیز زیبا مخالف بودند!
محمدنیسم صوفیان را به دنیا بخشیده، باوجودی که محمدی ها صوفیان را کشته اند. بودیسم ذن را بخشیده، باوجودی که بوداییان ذن را بعنوان تعالیم اصیل گوتام بودا نمی پذیرند. هندویسم تانترا را بخشیده، ولی هندوها بسیار با تانترا مخالف هستند __ و این خود حقیقت آنان است. چیز بسیار عجیبی است… و همین مورد در مورد یهودیت نیز هست.
هاسیدیسم پدیده ای کوچک و عصیانگر است در داخل دنیای یهودیت. فردی که هاسیدیسم را پایه گذاشت بال شمتوفBaal Shemtov بود. او داستان هم می گفته و شما می توانید زیبایی و تفاوت را احساس کنید.
روزی کسی از او پرسید، “نظر شما در مورد سودوم و گومورا چیست؟”
و بال شم گفت، “آن داستان بطور کامل نوشته نشده است. من داستان کامل را برای شما می گویم.” و چنین گفت، “وقتی خدا اعلام کرد که می خواهد آن دو شهر را نابود کند، یک هاسید، یک عارف به او نزدیک شد و از خدا پرسید، “اگر در این شهر ها صدنفر باشند که تو را تجربه کرده باشند، با این صد نفر چه خواهی کرد؟ آیا آنان را نیز همراه با تمام شهر نابود خواهی کرد؟”
“خدا برای لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت، “نه، اگر صد روح بیدار در آن دو شهر وجود داشته باشد، به سبب وجود آن صد نفر آن دو شهر مصون خواهند بود، آن ها را خراب نخواهم کرد.”
عارف گفت، “اگر فقط پنجاه نفر باشند و نه صد نفر؟ آیا آن دو شهر و این پنجاه نفر را نابود خواهی کرد؟”
حالا خدا احساس کرد که توسط این عارف گیر افتاده است! گفت، “نه. من نمی توانم پنجاه روح بیدارشده را نابود کنم.” و هاسید گفت، “می خواهم که بدانی که فقط یک نفر هست که بیدار شده و شش ماه را در سودوم زندگی می کند و ششماه را در گومورا. در این مورد چه می گویی؟ آیا دو شهر را نابود خواهی کرد؟
خداوند گفت، “تو خیلی حقه باز هستی! این مرد کیست؟” هاسید گفت، “من هستم.”
” و خدا نتوانست او را انکار کند زیرا مسئله ی تعداد و کمیت نیست؛ مسئله ی کیفیت است: یک روح بیدار شده یا صد روح بیدار شده.
“انسان بیدار شده نمی تواند توسط جهان هستی نابود شود، زیرا انسان بیدار شده رویای قدیم خود جهان هستی است __ که به ستارگان دست بیابد.”
و در اینجا بال شم گفت که سودوم و گومورا هرگز نابود نشدند.
یهودیان از بال شم عصبانی هستند که او فقط این داستان را از خودش درآورده و تمام داستان در عهد عتیق موجود است. یهودیان هاسیدها را بعنوان یهودی اصیل نمی پذیرند. به همین ترتیب، انسان واقعاٌ مذهبی توسط مذهبیون محکوم می شود.
چه بال شم این داستان را ازخودش ساخته باشد و چه یک داستان واقعی را بیان کرده، من با او هستم. اول اینکه خدایی که به نابودکردن اعتقاد داشته باشد، خدا نیست. خدایی که نتواند مردم را از انحرافاتشان متحول کند، یک خدا نیست. با این داستان، بال شم تنها آن دو شهر را نجات نداده است، بلکه خداگونگی خدا را نیز نجات داده است: مهربانی او، عشق او و ادراک او را.
کاویشا، دنیا را تماٌماٌ فراموش کن. تو همان یک هاسید بشو، همان عارف. و اگر ما بتوانیم در سراسر دنیا فقط دویست نفر انسان روشن ضمیر خلق کنیم…. این عدد دقیقاٌ مانند عدد آن عارف بال شم است. وقتی او شروع کرد به صحبت و مذاکره با خدا، مسئله فقط دو شهر بود. دنیا بزرگتر شده و حالا مسئله ی تمام دنیا است __ پس من مذاکرات را با دویست نفر شروع می کنم! ولی مایلم به شما بگویم که حتی دویست نفر هم کفایت می کند، و دنیا نجات خواهد یافت، زیرا جهان هستی نمی تواند شکوفایی غایی خودش را نابود کند.
پس دنیا را ازیاد ببر؛ وگرنه تشویش بیهوده ایجاد می کند و بیداری خودت را نابود خواهد کرد، که تنها امکان نجات دادن دنیا است.
هرکسی که بخواهد به دنیا کمک کند باید دنیا را ازیاد ببرد و روی خودش تمرکز کند. معرفت خود را به چنان اوجی برسان که جهان هستی مجبور شود برای نابودکردن یا نجات دادن این دنیا، دوبار تفکر کند.
توده ها، اینگونه که هستند، اهمیتی ندارند، جهان هستی توجهی به آنان ندارد. درواقع، جهان هستی مایل است که تمام بشریت __ این بشریت فاسد __ نابود شود، تا تکامل بتواند باردیگر از ابتدا آغاز شود. چیزی به خطا رفته است….
ولی اگر تعداد اندکی اشخاص روشن ضمیر وجود داشته باشند، آنان بسیار وزین تر از میلیاردها میلیارد مردم روی زمین هستند. جهان هستی نمی تواند دنیا را نابود کند__ نه تنها به دلیل وجود آن تعداد روشن ضمیر، بلکه به این دلیل که به سبب روشن ضمیری آنان، توده های ناخودآگاه نیز تحت تاثیر قرار می گیرند، زیرا این قله های هیمالیایی از همان توده های ناآگاه برخاسته اند. آنان نیز دیروز ناآگاه بودند، امروز خودآگاهی یافته اند.و جهان هستی بسیار شکیبا است: اگر ببیند که اشخاص ناخودآگاه می توانند به تمامی آگاه شوند، آنوقت توده های مردم نیز که مطلقاٌ ناخودآگاه هستند، نیز چنین امکانی خواهند داشت.
این بستگی به افراد دارد و نه به جمعیت ها. توده ها چنان فاسد و گندیده هستند که نابودکردن آنان یک عمل مهرآمیز است. ولی ما باید اثبات کنیم که ازمیان این بشریت ناآگاه و تقریباٌ مرده، تعدادی گل نیلوفرآبی می توانند شکوفا شوند. آنوقت، فقط زمان بده، شاید گل های نیلوفرآبی بیشتری بیایند. برخی ممکن است فقط غنچه باشند، برخی شاید فقط در دانه باشند، ولی اگر حتی فقط یک انسان روشن ضمیر وجود داشته باشد، با وجود او تمامی بشریت باارزش می گردد، زیرا آن انسان این امید را نشان می دهد که هر انسان قادر به انجام همان معجزه هست.
پس کاویشا، کمک کردن را فراموش کن. نمی توانی کمک کنی؛ هیچکس نمی تواند کمک کند. ولی می توانی یک عارف شوی، یک هاسید و می توانی با خدا مجادله کنی که، من اینجایم. آیا مرا نابود خواهی کرد؟ و این مردمان خوابزده که در خواب راه می روند __ من نیز یکی از آنان بودم. این دیروز من بود. به این مردم باید فرداهایشان را داد. هرگونه امکان هست که هر انسانی بتواند یک گوتام بودا شود.”
این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987
Advertisements

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

“God! Why Me?” = خدایا! چرا من؟

سلام/ چون این سوال نفسانی “چرا من؟ خدا!” را زیاد از دوستان عزیز می شنوم، مطلب زیر را که نازی جان لطف کرده و امروز فرستاد برایتان می زنم تا ببینید که دیگران چگونه برخورد می کنند با مسائل اساسی زندگی = بیماری، مرگ …زنده باد مهربابا…

Jay Baba, this is about the tennis champion Arthur Ashe, who by wrong blood transfusion caught AIDS, and was so cool to NOT complain to God, “why me?”…. A question i hear A LOT, from various people, who resist the Will of God, by asking this egotistical question! Thanks to Nazi, who sent it this morning…..

آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دينا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟» آرتور در پاسخش نوشت :
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال … و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

Leave a comment

Filed under Education, FactScience, MyServices, Psychology

Meher Baba on “Service”

Jay Baba…. this was written on the board in the dining hall in Hostel D….. Wish we can use it….
Meher Baba on Service
” A word that gives courage to a drooping heart,
or a smile that gives hope and cheers in the midst of gloom,
has as much a claim to be regarded as SERVICE,
as onerous sacrifices and heroic self-denial.”

Leave a comment

Filed under 'MeherBaba-lovers', Education, MyServices, NewsOfTheMagicHill, Ontology, Psychology

Blessed are the deafs!

Jay Baba, just received this from Iran and wanted to share….. sorry if the Farsi fonts are not right…. doing work from coffee net has such drawbacks…… Enjoy it…..Huuuuuuuuuuuu

FROGS قورباغه ها Once upon a time there was a bunch of tiny frogs…. who
arranged a running competition. روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند
.\n\n\n\nThe goal was to reach the top of a very high tower. \nهدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود\n\n.\n\nA big crowd had gathered around the tower to see the \n\n\nrace and cheer on the contestants…. \nجمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده\n\n \n\nبودند”,1]
.
The goal was to reach the top of a very high tower. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants…. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند
…\n\n\n\nThe race began…. \nو مسابقه شروع\n\n شد\n\n….\n\nHonestly, no one in crowd really believed that the tiny \n\n\nFrogs would reach the top of the tower. \nراستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی\n\n \n”,1]
);
//–>

The race began…. و مسابقه شروع شد ….
Honestly, no one in crowd really believed that the tiny
Frogs would reach the top of the tower. راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
\nبتوانند به نوک برج برسند\n.\n\n\n\nYou heard statements such as: \nشما می\n\n تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید\n\n:”Oh, WAY too difficult!!” “\n\nاوه,عجب \n\nکار مشکلی\n\n!!””They will NEVER make it to the top.” “”,1]
);
//–>
بتوانند به نوک برج برسند .
You heard statements such as: شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :”Oh, WAY too difficult!!” ” اوه,عجب کار مشکلی !!””They will NEVER make it to the top.” ”
\n\nوقت\n\n به نوک برج نمی رسند\n\n.”\n\nor: \nیا\n\n:\n\n\n”Not a chance that they will succeed. The tower is too \n\nhigh!” “,1]
);
//–>
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند .”
or: یا :
“Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!”
“\nهیچ شانسی برای موفقیتشون\n\n نیست.برج خیلی بلند ه\n\n!”\n\nThe tiny frogs began collapsing. One by one…. \nقورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند\n\n…\n\nExcept for those, who in a fresh tempo, were climbing \n\n\nhigher and higher….\n”,1]
);
//–>
” هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !”
The tiny frogs began collapsing. One by one…. قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند …
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher….
\n\n حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند\n\n…The crowd continued to yell, “It is too difficult!!! No one \n\n\n\nwill make it!” \nجمعیت هنوز ادامه می\n\n داد,”خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه\n\n!” More tiny frogs got tired and gave up…. \n\nو تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف\n\n \n”,1]
);
//–>
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند …The crowd continued to yell, “It is too difficult!!! No one
will make it!” جمعیت هنوز ادامه می داد,”خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !” More tiny frogs got tired and gave up…. و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
\n\n…\n\nBut ONE continued higher and higher and higher…. \nولی فقط یکی\n\n به رفتن ادامه داد\n\n \n\nبالا, بالا و باز هم بالاتر….This one wouldn\’t give up! \nاین یکی نمی\n\n خواست منصرف بشه”,1]
);
//–>

But ONE continued higher and higher and higher…. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر….This one wouldn’t give up! این یکی نمی خواست منصرف بشه
! \nAt the end everyone else had given up climbing the \n\ntower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, \n\nwas the only one who reached the top! \nبالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه\n\n \n\nکوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که\n \n\nبه نوک رسید”,1]
);
//–>
!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید
! THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to \n\nknow how this one frog managed to do it? \nبقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو\n\n \n\nانجام داده؟\n\nA contestant asked the tiny frog how he had found the \n\nstrength to succeed and reach the goal? \nاونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا\n\n “,1]
);
//–>
! THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it? بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal? اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
\nکرده؟\n\nIt turned out…. و مشخص شد\n\n که\n\n…That the winner was DEAF!!!! برنده ی مسابقه ناشنوا \n\nبوده!!! The wisdom of this story is: Never listen to other people\’s tendencies to be negative or \n\n\npessimistic…. because they take your most wonderful \n\n”,1]
);
//–>
کرده؟ It turned out…. و مشخص شد که …That the winner was DEAF!!!! برنده ی مسابقه ناشنوا بوده!!! The wisdom of this story is: Never listen to other people’s tendencies to be negative or
pessimistic…. because they take your most wonderful
\ndreams and wishes away from you — the ones you have in \n\n\nyour heart! Always think of the power words have. \nBecause everything you hear and read will affect your \n\nactions! \nنتیجه ی اخلا قی این داستان اینه\n\n که\n\n:هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید… چون\n\n \n\n\n”,1]
);
//–>
dreams and wishes away from you — the ones you have in
your heart! Always think of the power words have. Because everything you hear and read will affect your
actions! نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید… چون
\n\nازتون می گیرند–چیز هایی که\n\n \n\nاز ته دلتون آرزوشون رو دارید\n!\n\nهیشه به \n\nقدرت کلمات فکر کنید\n\n.چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر\n\n “,1]
);
//–>
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند–چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید !هیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر
Therefore: \n\nپس:ALWAYS be…. \n\nهمیشه\n\n…. POSITIVE! مثبت فکر کنید\n\n!\n\n\nAnd above all:\n \n\nو بالاتر از \n\nاون \n”,1]
);
//–>
میگذارهTherefore: پس:ALWAYS be…. همیشه …. POSITIVE! مثبت فکر کنید !
And above all:
و بالاتر از اون
\nBe DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill \n\nyour dreams! \nکر بشید\n\n هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید\n\n \n\n\nرسید\n!Always think: \n\nو هیشه باور داشته \n\nباشید”,1]
);
//–>
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams! کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !Always think: و هیشه باور داشته باشید
\n\n:\n\nGod and I can do this! \nمن همراه خدای خودم همه کار می تونیم\n\n \n\nبکنیمPass this message on to 5 “tiny frogs” you care about.\n\nاین متن رو\n\n به 5 تا “قورباغه کوچولو” که براتون اهمیت دارند بفرستید\n\n. Give them some motivation!!! \n\nبه اون ها کمی امید بدید\n\n!!”,1]
);
//–>
:
God and I can do this! من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیمPass this message on to 5 “tiny frogs” you care about.این متن رو به 5 تا “قورباغه کوچولو” که براتون اهمیت دارند بفرستید . Give them some motivation!!! به اون ها کمی امید بدید !!
\n\nMost people walk in and out of your life……but FRIENDS \n\n\nleave footprints in your heart \n آدم های\n\n زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن… ولی\n\n \n\n\nدوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند\n \n\nگذاشت”,1]

Most people walk in and out of your life……but FRIENDS
leave footprints in your heart آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن… ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
.

Leave a comment

Filed under Bilingual دوزبانه, Education, Psychology, به زبان پارسی

… if TELLING was as easy as ACTING…..

Jay Baba… in reponse to the post titled ‘Friend or Enemy?’, i received a few + + responses, which mostly say ‘Baba is in lies and dirt’ as well! In theory it IS true, but what is the practical implication of such ‘slogans’?!…. So i wrote the following, as a general response and a specific PRACTICAL suggestion!

Jay Baba dear ALL
i find it amusing how some people can tell what they have heard from Baba!
(if TELLING was as easy as ACTING, this world would have been a better palce!)

Just for those who SAY ‘Baba is in OBL or GWB or SAKh or…..’ , (i name them but they say it in general terms!) i suggest that they look and find those people whom they do not like or dislike (or hate!) and find Baba in them…..

i AM doing it here and it is much FUN!
Jay Baba
Huuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu

Leave a comment

Filed under Education, MeherBaba, MyWritings, NewsOfTheMagicHill, Ontology

Good news + a ‘expressive’ gift for me and all

Jay Baba ALL…. i have stopped ‘criticising’ the people here….. did what i HAD TO….. NOW a new phase started in my life and i need to make my internal link with Babaji MORE and MORE strong…… busy with the renovation work at new home….. will write more later…… please write me by email if there is any questions……
Following is a piece of wisdom i just received from a dear Irani sister from USA. Enjoy it
I feared being alone until I learned to like myself.
I feared failure until I realized that I only fail when I don’t try.
I feared success until I realizedthat I had to tryin order to be happy with myself.
I feared people’s opinions until I learned thatpeople would have opinions about me anyway.
I feared rejection until I learned to have faith in myself.
I feared pain until I learned thatit’s necessary for growth.
I feared the truthuntil I saw the ugliness in lies.
I feared life until I experiencedits beauty.
I feared death until I realized that it’snot an end, but a beginning.
I feared my destiny, until I realized thatI had the power to changemy life.
I feared hate until I saw that itwas nothing more than ignorance.
I feared love until it touched my heart, making the darkness fadeinto endless sunny days.
I feared ridicule until I learned how to laugh at myself.
I feared growing old until I realized thatI gained wisdom every day.
I feared the future until I realized thatlife just kept getting better.
I feared the past until I realized thatit could no longer hurt me.
I feared the dark until I saw the beautyof the star light.
I feared the light until I learned that the truth would give me strength.
I feared change, until I saw that even the most beautiful butterfly had to undergo a metamorphosis before it could fly .Jamila

Leave a comment

Filed under Education, MeherBaba, MyServices, Psychology

999% of my problem is solved now, by HIS GRACE.

Jay Baba Dear all ….since i get a few responses about ‘the dance’ being a ‘tango’, i just wrote this for a sister and will post it here as the GOOD NEWS of His Infinite Compassion and Grace……. it was MUCH MORE than i could even imagine…………….

“…..WHY you think the dance was a ‘Tango’?????? Any otherway of looking at it?

……. 999% of my problem was solved this morning, by HIS GRACE! Tomorow will go back ‘home’ and will do my best to love and SERVE ALL, including those who carry UNNECESSARY load of hatred for me!

Jay Meher Baba + Jay His mandalis and TRUE ‘lovers’
Huuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu

Leave a comment

Filed under MagicHill, MeherBaba, MyWritings, NewsOfTheMagicHill, Psychology

with joy and dignity…

Jay Baba….this was sent by an Indian friend and for a ‘change of temperature’ is posted here!
Today I will delete from my diary two days:
yesterday and tomorrow

Yesterday was to learn

and tomorrow will be the consequence
of what I can do today.

Today I will face life with the conviction that this day will not ever return.

Today is the last opportunity I have to live intensely,
as no one can assure methat I will see tomorrow’s sunrise.

Today I will be brave enough not to let any opportunity pass me by,
my only alternative is to succeed.

Today I will invest
my most valuable resource:my time ,

in the most transcendental work:my life ;

I will spend each minutepassionately to make of today a differentand unique day in my life.

Today I will defy every obstacle that appears on my way trusting I will succeed.

Today I will resist pessimism and will conquer

the world with a smile, with the positive attitude

of expecting always the best.

Today I will make of every ordinary task a sublime expression,

Today I will have my feet on the ground

understanding reality and the stars’ gaze to invent my future.

Today I will take the time to be happy and will leave my footprints and my presence

in the hearts of others.

Today, I invite you to begin a new season where we can dream

that everything we undertake is possible and we fulfill it,

with joy and dignity.

SMILE Have a good day and a better one tomorrow!
HAVE A NICE DAY

Leave a comment

Filed under Education, MeherBaba, MyServices, NewsOfTheMagicHill, Psychology

Courage :The age-old struggle

Found this in my mails today…. Thanks to Baba who had always put me into such ‘struggles’, constantly!!! A new one is on the way!

“….. courage – moral courage,
the courage of one’s convictions,
the courage to see things through.
The world is in a constant conspiracy against the brave.
It’s the age-old struggle –
the roar of the crowd on one side and the voice of your conscience on the other.”

Leave a comment

Filed under Education, MeherBaba, MyServices, Psychology

AutoBio =HappyAnniversarytome= My story with Meher Baba

HuuuuuuuuuuuuuuuBabaHuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu……………..fresh from the ‘oven’:

Jay Meher Baba…. To day is <!–[if supportFields]> DATE \@ "dd/MM/yyyy" <![endif]–>06/08/2006<!–[if supportFields]><![endif]–> … last year, this day, I arrived in this holy land, with a truck full of my belongings, to live/die here. I have told the story, in brief, many times to Baba-lovers, but today I was asked by an Irani sister, living in USA, to tell her the same, so I welcome the synchronicity of the date and put the story in letters for more of His lovers to know.

If we do not ‘limit’ our Baba to ‘1984-1969’ and believe that He is The Ancient One, obviously the connection is an ‘ancient’ one. But in this name/form, I see that the RE-connection started 9 months before my DOB = Sept 21.1951…the moment of my conception! I was being formed as the fifth child to a middle class Irani family and I was told by my mother that the moment she became aware of ‘another’, she tried her best to abort me, by ALL possible and ‘lawful’ means! Medical abortion is considered a ‘sin’ and she used only simple effective means like carrying heavy objects, fasting and doing hard labour, in a hope to get rid of me! But me, being very stubborn and persistent, from those early days, just hung there and survived. Did Baba keep me during those hard days of fasting? For what purpose? Now I can see better the ‘wisdom’ behind it! Anyway, I passed the tests of enduring, born healthy but little weak in stamina, and grew up in the family of 8; the sixth child came 2 years later! Naturally we had a ‘rich’ home environment as far as the range of human emotions are concerned: hatred, jealousy, rivalry, …, kindness, and compassion, love; the whole spectrum.

To give a picture of the ‘religious background’, my mother was educated and ‘religious’, while my father was not educated, almost an ‘atheist’, who loved the concept of God as described in The Chariot of Gods, by Erich von Daniken, yet very honest and self-made man. So you may imagine the conflicts and the rich environment for exploring ‘what is the truth?’

So from the childhood, I tried to make up my shortcomings, by playing with books and magazines and whatever I could use as the ‘source of information’. His blessing, an early innocent ‘love affair’ at the age of seven, oriented me ‘inwards’ and since then, I am trying to reach a balance between being an introvert and also an extrovert.

(Compensate my verbal deficiency by writing and non-verbal communication!)

Reading philosophy in my teens was very rewarding and brought me to the Indian way of thinking and around 1968-69 (cannot remember the year) I attended some Meher Baba satsangs in Tehran and read a few books in Persian about His ‘teachings’! But, as I was ‘raw’ and needed some ‘seasoning’, I forgot about this and went my own independent way to ‘find God = Truth’! from here, a typical ancient story __best described in The Alchemist by Paulo Cuelo ___ starts, which needs not much explanations. To be brief, the following experiences added up to my coming here, at His Holy Land: an intense ‘love affair’ in my teens, the army service, going to USA for education (1973-1979), coming back in the delusion that we may experience peace and justice under a ‘religious regime’! __The disillusioned soon followed. Married life with all its challenges… these were all the background.

Now, the specific events that brought me BACK to Baba: during the years that I used to live in Tehran (and then in Pune since 2001) and translated Osho’s books, I came across Meher Baba’s name, many times, AND always with respect. Those who have read Osho know that he used to talk about ALL spiritual schools & figures in the history of mankind and was mostly critical of the ‘organized religions’. I found that Meher Baba was the only ‘figure’ he never criticised and always talked with due respect. But even then for me Baba was just another Master and ‘gone’. But in Pune, I heard that His place is somehow preserved and His SILENCE can be found there. So I was curious to see what kind of a place is Meherabad.

Thanks to Baba that I never believe what I hear, UNLESS I experience myself, otherwise I would not be herenow! The real story is that I had an Irani friend, living in Bangalore, who had come to Meherabad once, and I asked him about the place. Poor brother, since had a negative encounter with an Irani sister who lives here and ‘serves’ Baba (at least physically, if not spiritually), he said some positive things about the silence of the place and also some negative remarks about the human relationships here (his own experience with this sister). This was registered in the back of my mind, until a young brother from Ecuador, whom we knew since 2001, arrived in Pune last June, and was our guest for a few weeks. He wanted to visit Meherabad and I thought it is a good chance to go with him and check it our myself. So we made the reservations for July, Guru Poornima (Full moon night), to spend 2 nights here. Tough luck, my friend got sick and could not travel, but I made it……

The first 2 days were spent in total awe and wonder about the energy of the Hill and also about the type of people who came for pilgrimage… the more I stayed and interacted with the place and people, the more attraction was built within…. The third day, a visit to Meheazad was enough for me to extend my stay and think/feel more about my life and His Leela….So the 2 days visit became 5 days and on the way back to Pune ___with my dear brother Alan Connie, who was a great source of information and inspiration all these days__ I had already decided that I shall move back to live/die in this sacred place.

Enough of words and time to go to Smadhi to recharge the ‘battery’!

Jay Baba Huuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu

And thanks to ALL those who made it possible for me to stay here and enjoy the challenges!

Leave a comment

Filed under 'MeherBaba-lovers', MagicHill, MeherBaba, MohsenKhatami, MyWritings, News, NewsOfTheMagicHill