Category Archives: Psychology

How the mind/ego functions…

شعر واقعی…. فرصت عصیانگری و…. و… از اشو

تقدیم به دانشجویان، شاعران، هنرمندان، عارفان، مردمان معمولی = انسان های شریف و نجیب و صلح دوست، و حتی به سیاستبازهای سیه چهره و بی شعور، و حتی نظامیان خشن و بی رحم!
در مورد شعر واقعی + تسلیم شدن واقعی به جهان هستی + خودآگاه/ناخودآگاه + عصیانگری اصیل + …. از سخنان راستین شاعر ذوالقرنین = اشو .
آخرش و وسطش= بهتر از اولش!

اشوی عزیز، چندی پیش، وقتی که شب در خواب بودم، رویایی دیدم که در یک جلسه ی سخنرانی بودم. صبح آن شب هیچ چیزی را از آنچه که گفته بودید به یاد نداشتم، بجز این عبارت” “تسلیم شدن شعر است.” از آن زمان در شگفت بوده ام که شعر چه ربطی به تسلیم دارد و برعکس؛ و چگونه شعر می تواند مانند عشق، نیایش و مراقبه، یک طریقت باشد؟

دوا ریچاDeva Richa ، شعر همه چیز را دربر دارد: عشق را دربر دارد، نیایش را
دربر دارد، مراقبه را دربردارد و بسیار بیشتر را. هرآنچه که الهی است، هرآنچه که زیباست،
هرآنچه که بتواند تو را به فراسو ببرد، در شعر وجود دارد.

شعر فقط شعر نیست: شعرمذهب اصلی و ضروری essential religion است. شعر یعنی حالتی از بودش، که در آن ذهن دیگر بین تو و جهان هستی تداخل نکند __ مستقیم، بدون فاصله؛ جایی که بین تو و جهان هستی اتصال و ارتباطی وجود دارد؛ جایی که تو بعنوان یک ماهیت جداگانه ازبین رفته ای و آن تمامیت the whole، شروع کرده به سخن گفتن، توسط تو، شروع کرده به رقصیدن توسط تو، جایی که تو یک نی توخالی شده ای hollow bamboo و آن تمامیت، تو را به یک فلوت تبدیل کرده است.

شعر نزول کل است در جزء، اقیانوسی که در قطره ناپدید می شود. شعر یک معجزه است.
و وقتی از شعر سخن می گویم انگشتانم شکسپیرها و کالیداس هاkalidases را نشانه
نرفته اند؛ آنان نیمه- شاعران partial poetsهستند. بله، آنان لحظاتی از شعر را شناخته اند، ولی آنان شاعر نیستند. آنان زمانی که دروازه های ناشناخته برایشان بازبوده، لمحاتی را
داشته اند، آنان دسترسی مختصری به ژرف ترین منابع حیات داشته اند، ولی آن لحظات فقط هدیه ای خالص از سوی ناشناخته بوده است. آنان هیچ نمی دانسته اند که چگونه به آن منابع برسند، آنان از چگونگی دستیابی آن تمامیت به خودشان چیزی نمی دانستند. تقریبا حالتی از ناخودآگاهی بوده. در رویا رخ داده، درست همانطور که در رویا می بینند.
آن ها رویا بوده اند.

تمامی به اصطلاح شعرای بزرگ دنیا، نقاشان بزرگ، موسیقی دان ها و مجسمه سازهای بزرگ همگی خوابدیدهdreamers بوده اند. آری آنان لحظاتی در رویاهایشان داشته اند، چیزی رسوخ کرده است، در اینجا و آنجا، اشعه هایی از نور قادر بوده از مانع رویا عبور کند؛ و حتی همان یک اشعه ی نور کافی بوده تا یک شکسپیر و یا یک کالیداس را خلق کند.
ولی این چیزی نیست که من به آن اشاره دارم.

وقتی می گویم شعر، منظورم آن چیزی است که از وجود بوداها جاری بود. شعر واقعی این است. بودا یک خوابدیده نیست، این مردمان اگر هر چیزی باشند، مردمانی بیدارawakened people هستند. رویاها ازمیان رفته اند، بخار شده اند. اینک دیگر چنان نیست که حقیقت بطورناخودآگاه بر آنان وارد شود و تسخیرشان کند و آنان را خالی و مصرف شده و خسته رها سازد….. شاعر معمولی فقط جهش می کندhops : برای لحظه ای از زمین کنده می شود، ولی فقط برای لحظه ای، و بازهم دوباره روی زمین برگشته است.

بودا بال دارد __ جهش نمی کند. او می داند چگونه به دورترین ستاره برود. او راه رفتن به سوی ناشناخته را می داند، او کلیدی دارد که در رمزهای هستی را می گشاید. او یک مرشد است. و آنگاه چیزی از وجودش جاری می گردد که مال خودش نیست. او فقط یک واسطهmedium است: او تسخیر شده است. و آنگاه، هرچه که او بگوید شعر است، یا حتی اگر ساکت هم باشد، سکوت او شعر است. سکوت او موسیقی بزرگی در خودش دارد؛ او،
چه صحبت کند و چه خاموش باشد، مهم نیست. وقتی صحبت کند، شعر می گوید؛
وقتی صحبت نکند، شعر باقی می ماند. او توسط شعر احاطه شده است، او در شعر راه
می رود، او در شعر می خوابد؛ شعر خود روح اوست، اساس و جوهر وجودش است.

این شعر چگونه اتفاق می افتد؟ این شعر در تسلیم رخ می دهد، وقتی رخ می دهد که آن جزء شهامت کافی گرد می آورد تا تسلیم کل شود، زمانی که قطره ی شبنم به اقیانوس می لغزد و اقیانوس می گردد.

تسلیم وضعیتی متضادنماparadoxical است: از یک سو، تو ازبین می روی؛ از سوی دیگر برای نخستین بار در شکوه بی نهایت خویش ظاهر می گردی، در شکوه چندین وجهی خود. آری قطره از میان رفته است، و برای همیشه رفته است؛ راهی برای بازیافت آن نیست
و نمی توانی باردیگر آن را طلب کنی. شبنم بعنوان یک قطره از میان رفته است، ولی درواقع، شبنم اقیانوش شده است، اقیانوس گونهoceanic گشته است. هنوز وجود دارد،
نه دیگر بعنوان یک ماهیت مشخص و محدود، بلکه همچون چیزی بی نهایت، بی انتها و بدون حد و مرز.

معنی اسطوره ی ققنوس phoenixهمین است. او می میرد، کاملاٌ می سوزد، به خاکستر تبدیل می شود، و آنگاه ناگهان از خاکسترها دوباره زاده می شود __رستاخیز. ققنوس نمایانگر مسیح است: مصلوب شدن و رستاخیز یافتن. ققنوس نمایانگر بودا است: مرگ بعنوان نفس؛
و زایشی تازه بعنوان کسی که ابداٌ نفس ندارد. ققنوس نمایانگر تمام کسانی است که شناخته اند: شناختن یعنی ققنوس بودن. چنان که هستی بمیر، تا بتوانی آن که واقعاٌ هستی بشوی! در تمامی نااصیل بودن هایت، ساختگی بودن هایت و جدا بودنت از جهان هستی بمیر.

ما به این باور ادامه می دهیم که جدا هستیم. نیستیم، حتی نه برای یک لحظه. بر خلاف باوری که داری، با تمامیت یکی هستی. ولی باورهایت می تواند برایت تولید کابوس کند: باید که کابوس تولید کند. باور این که “من جدا هستم”، یعنی تولید ترس کردن.

اگر از کل جدا باشی، هرگز نمی توانی از ترس خلاص بشوی، زیرا که تمامیت چنان وسیع است و تو چنان کوچک و خرد هستی، چنان ریزه atomic هستی، که باید پیوسته با کل بجنگی تا تو را جذب خودش نکند. باید همیشه گوش به زنگ باشی، در حالت دفاعی باشی، تا اقیانوس تو را به سادگی به درون خودش نکشد. باید از خودت در پشت دیوار ها و دیوارها و دیوارها محافظت کنی. تمام این تلاش ها چیزی جز ترس نیست. و آنگاه پیوسته مراقب هستی که مرگ به تو نزدیک می شود و مرگ این جدایی تو را نابود خواهد کرد. تمام عملکرد مرگ همین است: مرگ یعنی که آن کل، جزء را دوباره طلب کرده است. و تو می ترسی که مرگ بیاید و تو خواهی مرد. چگونه عمر طولانی داشته باشیم؟ چگونه به نوعی فناناپذیری برسیم؟
انسان راه های متفاوتی را آزمایش کرده است. داشتن فرزندان یکی از این راه ها است: این اشتیاق عظیم برای داشتن فرزند به همین دلیل است. ریشه ی این خواست برای داشتن فرزند، ابداٌ ربطی به خود فرزندان ندارد، ربطی به مرگ دارد.

تو می دانی که برای همیشه اینجا نخواهی بود؛ هرچقدر هم که کوشش کنی، شکست خواهی خورد، تو این را می دانی، زیرا میلیون ها نفر شکست خورده اند و هیچکس موفق نشده است. این یک امید واهی است. پس راه های دیگری پیدا کن: یکی از ساده ترین راه ها،
باستانی ترین آن، داشتن فرزندان است: تو اینجا نخواهی بود، ولی چیزی از تو، ذره ای از تو، سلولی از تو، به زیستن ادامه خواهد داد.
این یک راه جایگزینvicarious برای جاودانه شدن است.

اینک علم روش های پیچیده تری را ابداع کرده است___ زیرافرزند تو شاید کمی شبیه به تو باشد، و یا ممکن است ابداٌ شبیه تو نباشد و فقط قدری شبیه به تو باشد؛ الزامی نیست که دقیقاٌ شبیه به تو باشد. و اینک دانشمندان روش هایی را یافته اند که می توانند تو را تکرار کنند. برخی از سلول های تو را حفظ می کنند، و وقتی که تو مردی، فرد جدیدی می تواند از آن سلول ها خلق شود. و آن وجود تکراری، دقیقاٌ شبیه به تو خواهد بود، حتی دوقلوها هم به این شباهت نیستند. اگر با موجود تکراری duplicateخودت ملاقات کنی تعجب خواهی کرد: او دقیقاٌ شبیه به خودت است، مطلقا مانند خودت است.

اینک آنان می گویند برای ایمن تر بودن، وقتی که تو هستی، یک انسان تکراری می تواند از تو تولید شود، و می توان این موجود را درسرمای شدید قرار داد، تا اگر سانحه ای رخ بدهد، اگر در یک حادثه ی رانندگی بمیری، می توانی بی درنگ او را جایگزین کنی. همسرت هرگز قادر نیست تفاوت را احساس کند، فرزندانت هرگز نخواهند دانست که این پدر جدید، فقط یک تقلید است، زیرا او دقیقاٌ مانند تو خواهد بود.

انسان ها راه های دیگر را نیز آزموده اند، بسیار پیچیده تر از این یکی. کتاب بنویس، تابلو نقاشی کن، سمفونی های عظیم بساز: تو خواهی رفت، ولی آن موسیقی باقی خواهد ماند،
تو خواهی رفت، ولی امضای تو بر آن کتاب ها خواهد ماند؛ تو خواهی رفت ولی مجسمه ای که ساختی باقی خواهد بود. این، مردم را به یاد تو می اندازد، تو در خاطرات آنان بقا خواهی داشت. تو قادر نخواهی بود روی این زمین راه بروی، ولی می توانی در خاطرات مردم گردش کنی. بهتر از هیچ چیز است. مشهور بشو، راهی به کتاب های تاریخ پیدا کن __ البته این ها فقط در پاورقی خواهد بود، ولی چیزی هست بهتر از هیچ.

انسان در طول اعصار تلاش کرده است تا به نوعی به جاودانگی دست پیدا کند. ترس از مرگ بسیار است: تمام زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد.

لحظه ای که مفهوم جدابودن را رها کنی، ترس از مرگ ناپدید می شود. برای همین است که من این موقعیت تسلیم را متناقض نما می خوانم. تو به اختیار خودت می میری و آنگاه ابداٌ
نمی توانی بمیری، زیرا کل هرگز نمی میرد، فقط اجزا هستند که جایگزین می شوند. ولی اگر تو با کل یکی شوی، برای همیشه زنده خواهی بود، به ورای مرگ و زندگی رفته ای.

این است جستار نیروانا، اشراق، موکشا، ملکوت الهی __ موقعیت بی مرگی. ولی شرطی که باید برآورده شود بسیار ترسناک است. شرط این است: نخست تو باید بعنوان یک ماهیت جداگانه بمیری. تسلیم یعنی همین: مردن بعنوان یک ماهیت جداگانه، مردن بعنوان یک نفس و منیت. و درواقع این چیزی نیست که نگرانش باشی، زیرا تو جدا نیستی، این فقط یک باور است. بنابراین فقط آن باور می میرد. این تنها یک ایده و یک مفهوم و فکر است.

مانند این است که تو در تاریکی شب طنابی دیده باشی، واین فکر آمده که این یک مار است و تو با هراس زیادی از آن مار فرار می کنی: لرزان و عرق ریزان. و آنگاه شخصی می آید و به تو می گوید، “نگران نباش، من آن را در روز دیده ام و خوب می دانم که این فقط یک طناب است. اگر باور نداری، ای هی پاسسیکوIhi Passiko ، با من بیا و ببین! به تو نشان خواهم داد که این یک طناب است.”

و این کاری است که بودا ها در طول اعصار انجام داده اند: “ای هی پاسسیکو: با من بیا و ببین!” آنان طناب را در دست می گیرند و به شما نشان می دهند که این فقط یک طناب است، مار از اول وجود نداشته است. تمام ترس ها ازبین می رود، شروع می کنی به خندیدن. شروع می کنی به خودت خندیدن، که چقدر احمق بوده ای. از چیزی می ترسیدی که از اول وجود نداشته است! ولی چه وجود داشته و چه نداشته، آن چند قطره عرق که ریخته ای واقعی بوده: آن ترس، آن لرزه ها، قلبی که تندتر می زده، فشار خون __ تمام این چیزها واقعی بوده است.
این را به یاد داشته باشید: چیزهای غیرواقعی می توانند موجب چیزهای واقعی بشوند. اگر فکر کنی که آن ها واقعی هستند، برای تو بعنوان واقعیت عمل می کنند __ فقط برای تو. یک رویاست، ولی می تواند در تو تاثیر بگذارد، می تواند تمام زندگیت را متاثر کند، تمامی روش زندگیت را.

نفسego وجود خارجی ندارد. لحظه ای که قدری هشیار، آگاه و گوش به زنگ بشوی، نفس را ابداٌ پیدا نخواهی کرد. این همان طناب است که تو اشتباهی مار می دانستی اش. مار را در هیچ کجا نمی توانی پیدا کنی.
مرگ وجود ندارد، مرگ چیزی غیرواقعی است: با ایجاد جدایی، تو آن را خلق می کنی. تسلیم شدن یعنی مفهوم جدایی را انداختن: مرگ بطور خودکار ازبین می رود، ترس در جایی یافت نمی شود، و تمامی مزه ات از زندگی تغییر خواهد کرد. آنگاه هر لحظه بسیار پاک و صاف است، یک پاکی سرشار از سرور و شادمانی. آنگاه هر لحظه ابدیت است. و اینگونه زیستن یعنی شعر؛ لحظه-به-لحظه زندگی کردن بدون نفس یعنی شعر. زندگی بدون نفس یک رحمت است، موسیقی است” زندگی بدون نفس یعنی زندگی کردن، واقعاٌ زیستن. من چنین زندگی کردنی را شعر می خوانم: شعر یعنی زندگی کسی که تسلیم جهان هستی است.

وبه یاد داشته باش، بگذار دوباره تکرار کنم: وقتی تسلیم جهان هستی می شوی، چیزی واقعی را تسلیم نمی کنی. فقط یک مفهوم خطا را تسلیم می کنی، تنها یک وهم و خیال را تسلیم
می کنی، سراب و غیرواقعی را تسلیم می کنی. چیزی را تسلیم می کنی که از اول نداشته ای. و با تسلیم کردن آنچه را که نداشته ای، به چیزی خواهی رسید که داشته ای.

و دانستن اینکه، “من در وطن قرار دارم، من همیشه بوده ام و همیشه خواهم بود،” لحظه ی بزرگی از آسودگی است. با دانستن اینکه، “من یک خارجی نیستم، من یک غریبه نیستم، من ریشه کن شده نیستم، ” و اینکه، “من به این جهان هستی تعلق دارم و جهان هستی به من تعلق دارد،” همه چیز آرام و ساکت و ساکن می شود. این سکون و آرامش، تسلیم شدن است.

واژه ی تسلیم کردن surrenderیک فکر بسیار بسیار اشتباه را به شما می دهد، گویی که چیزی را از دست می دهید. شما هیچ چیز را از دست نمی دهید، فقط یک رویا را رها
می کنید، فقط چیزی را تسلیم می کنید که قراردادی است و جامعه در شما بوجود آورده است.

نفس مورد نیاز است، در جامعه عملکردی مشخص دارد. حتی وقتی که فرد تسلیم خداوند است، فرد از واژه ی “من” استفاده می کند __ ولی اینک چیزی کاربردیutilitarian است، چیزی وجودینexistential نیست. او می داند که وجود ندارد: او از این واژه استفاده
می کند، زیرا استفاده نکردن از آن برای دیگران بی جهت تولید دردسر خواهد کرد، ارتباطات را غیرممکن خواهد کرد. هم اینک هم ناممکن هست! ارتباط با مردم دشوارتر خواهد شد.
پس “من” فقط یک وسیله ی قراردادی است. اگر بدانی که “من” فقط یک ابزار است، قراردادی، کاربردی، مفید، ولی نه یک چیز وجودین؛ آنگاه هرگز برایت مشکل ساز نخواهد بود.

ریچا، رویای تو به تو لمحه ای بخشیده است، رویاهایت به تو اجازه داده اند تا چیزی را ببینی، چیزی که مجاز نبودی در بیداری ببینی. گاهی چنین می شود. ذهن خودآگاه بیشتر نفسانی است؛ روشن است: خودآگاه هرگز وارد ناخودآگاه نمی شود. جامعه فقط می تواند خودآگاه را آموزش بدهد؛ جامعه قادر نیست ناخودآگاه را تعلیم دهد، دست کم نه هنوز __ آنان سخت
می کوشند!

بخصوص در روسیه شوروی آنان سخت تلاش دارند تا ناخودآگاه را تعلیم دهند. و متاسفانه آنان موفق می شوند. آنان به هنگام خواب به مردم آموزش می دهند. وقتی در خواب هستی، خودآگاه دیگر عمل نمی کند، ضمیرناخودآگاه فعالیت می کند. به ویژه در روسیه، آنان
آزمایش های بزرگی در مورد آموزش در حالت خواب انجام داده اند،: این می تواند انجام شود، دارند انجامش می دهند.

این یکی از بزرگترین خطراتی است که نسل های آینده باید با آن روبه رو شوند. اگر سیاستبازها وسایلی در اختیار داشته باشند تا بتوانند به مردم در حالت خواب آموزش بدهند، آنگاه هیچ امکانی برای عصیانگری وجود نخواهد داشت.

وقتی که فرد در خواب است، می توانید از او یک کمونیست، کاتولیک، هندو، بودیست، مسیحی و محمدی بسازید، و چون این در ناخودآگاه رخ داده، او مطلقا قادرنخواهد بود که به ورای آن برود. او قادر نخواهد بود از آن خلاص بشود، زیرا ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از خودآگاه است. خودآگاه فقط نوک کوه یخی است: یک دهم از ذهن شما خودآگاه است و نه دهم آن ناخودآگاه است. اگر سیاست بازها بتوانند به ناخودآگاه دست پیدا کنند، آنگاه بشریت محکوم به فنا است. آنگاه به کودکان در خواب آموزش خواهند داد. حتی خواب هم متعلق به خودت و خصوصی نخواهد بود، حتی خواب هم چیزی شخصی نخواهد بود، به حکومت تعلق دارد.
تو حتی قادر نخواهی بود که رویاهای خصوصی داشته باشی: حکومت تصمیم می گیرد که چه خوابی می توانی ببینی __ زیرا شاید رویایی ضد-حکومتی داشته باشی و حکومت نمی تواند این را تاب آورد. رویاهایت می تواند دستکاری شود، ناخودآگاه تو می تواند مورد دستکاری قرار بگیرد، ولی خوشبختانه این هنوز اتفاق نیفتاده است.

شاید شما آخرین نسلی باشید که امکان عصیانگری دارد. و اگر شما عصیان نکنید، شاید دیگر فرصتی وجود نداشته باشد: بشریت می تواند به وجودی مانند آدم آهنیrobot like existence تنزل یابد. پس تا وقتی که فرصت هست عصیان کنید! فکر نمی کنم زمان زیادی باقی مانده باشد، شاید تا پایان همین قرن ( آن زمان، قرن بیستم م.)، در همین بیست یا بیست و پنج سال. اگر بشریت بتواند در این بیست و پنج سال عصیان کند، این آخرین فرصت است؛ وگرنه، مردم کاملا ناتوان خواهند شد، ناخودآگاه بر آنان مسلط خواهد شد. تا این زمان، جامعه قادر بوده که به آسانی خودآگاه شما را آلوده کند __ توسط تعلیم و تربیت رسمی، توسط کلیسا، توسط تبلیغات __ ولی فقط ضمیرخودآگاه شما را؛ ناخودآگاه شما هنوز آزاد است.

بیشتر چنین اتفاق می افتد که وقتی در خواب عمیق به سر می بری، به حقیقت نزدیک تری. بسیار عجیب است، نباید چنین باشد، باید در وقت بیداری به حقیقت نزدیک تر باشی. ولی بیداری شما دیگر به خودتان تعلق ندارد: یک هندو است، یک مسیحی است، یک محمدی است، دیگر متعلق به تو نیست؛ جامعه پیشاپیش در شما رسوخ کرده است، آن را مختل ساخته است، نابودش کرده است. ولی ناخودآگاه هنوز متعلق به تو هست.

برای همین بوده که روانکاو ها به رویاهای شما علاقمند شده اند، زیرا شما در رویاها
صادق تر هستید. در رویا ها کمتر کاذب هستید، در رویاها تمام سانسور های جامعه
ازبین می رود. در رویا چیزها را همانطور که هستند می خوانید، چیزها را آنطور که هستند می بینید، خودتان را آنطور که هستید می بینید. لحظه ای که بیدار شوید، شروع به تظاهر کردن می کنید. بیدار بودن شما یک وانمود کردن و یک تظاهر طولانی و ادامه دار است.

برای همین است که خوابیدن چنین آسوده کننده است، زیرا پیوسته حفاظت کردن و گفتن چیزهایی که باید گفته شوند، و انجام کارهایی که جامعه انجام آن ها را ضروری ساخته،
خسته کننده است، بسیار خسته کننده. انسان برای خلاص شدن از تمام این ها و دوباره
طبیعی شدن و فراموش کردن جامعه و رهایی از کابوس و جهنمی که جامعه ساخته،
نیاز دارد که روزانه هشت ساعت بخوابد.

هرچه بیشتر آگاه و هشیار بشوی، هرچه بیشتر از قید جامعه و چنگال های آن آزاد بشوی، آنگاه فقط بدن نیاز به خوابیدن خواهد داشت و حتی در خواب هم یک جریان پیوسته از آگاهی وجود خواهد داشت. ذهنت به خواب نیازی نخواهد داشت، نیاز جبری و جوهری برای خوابیدن ذهن وجود ندارد، این یک الزام ساختگی است.

وقتی که ذهنت روشن، آزاد است و مقید نیست، نیاز کمتر و کمتری داری که ذهنت بخوابد.
و آنگاه معجزه ای رخ خواهد داد: اگر بتوانی وقتی که در خواب هستی هشیار بمانی، برای نخستین بار خواهی دانست که از بدن جدا هستی. بدن خفته است و تو بیدار هستی: چگونه ممکن هردو مانند هم باشید، چگونه شما دو می توانید یکی باشید؟ تفاوت را خواهی دید، تفاوتی بس بزرگ است.

بدن به زمین تعلق دارد، تو به آسمان تعلق داری. بدن به ماده تعلق دارد، تو به خدا تعلق داری. بدن زمخت است، تو چنین نیستی. بدن محدودیت دارد، زاده شده و خواهد مرد: تو هرگز زاده نشده ای و هرگز نخواهی مرد. این تجربه ات می شود، نه یک باور.

باورbelief ، ترس-مدارfear-oriented است. تو دوست داری که باور کنی که تو نامیرا هستی، ولی باور فقط یک باور است، چیزی غیراصیل است، از بیرون نقاشی شده است. تجربه چیزی کاملاٌ متفاوت است، از دورنت می جوشد، مال خودت است. و زمانی که چیزی را دانستی، هیچ چیز نخواهد توانست شناخت تو را به لرزه اندازد، هیچ چیز نمی تواند شناخت تو را نابود کند. شاید تمام دنیا برعلیه آن باشد، ولی تو می دانی که جدا هستی. شاید تمام دنیا باور داشته باشد که روح وجود ندارد، ولی تو خواهی دانست که وجود دارد. شاید تمام دنیا بگوید که خدا وجود ندارد، ولی تو لبخند خواهی زد __ زیرا خود تجربه ی آن، تایید کننده است، گواه آن خودش است.

ریچا، شاید رویای تو بسیار بااهمیت باشد. آنچه که تو در خودآگاهی خودت اجازه نداده ای،
در ضمیر رویابین dreaming consciousness تو سربرآورده است. اشعه ای از نور وارد شده است.

در غرب، قبل از فروید، حالت بیداری تنها ضمیری بود که شناخته شده بود؛ در شرق اینگونه نبوده __ حتی پس از فروید، باوجودی که ضمیر رویابین بعنوان چیزی ارزشمند پذیرفته شده، هنوز یک چیز اتفاق نیفتاده است: خواب بدون رویا هنوز مورد توجه قرار نگرفته است.
در شرق این چنین نیست. شرق همیشه آگاهی بیداری را سطحی ترین حالت دانسته است، آگاهی رویابین را بسیار ژرف تر و بااهمیت تر دانسته و آگاهی در خوابsleeping consciousness را حتی عمیق تر از این دانسته و حتی بااهمیت تر از آگاهی رویابین. غرب هنوز نیازمند یک فروید دیگر است تا خواب را بعنوان مهم ترین بخش آگاهی معرفی کند.

ولی شرق هنوز چیزی بیشتر می داند: نقطه ای وجود دارد: چهارمین مرحله ی آگاهیturya توریا نام دارد، این مرحله فقط یعنی “چهارم” the fourth، نام دیگری ندارد. توریا یعنی چهارمین: وقتی که بیدار هستی، رویا و خواب همگی ازبین رفته اند، فرد فقط یک مشاهده گر است. نمی توانی آن را بیداری بخوانی، زیرا این شاهد witness هرگز نمی خوابد؛
نمی توانی آن را رویادیدن بخوانی، زیرا برای این شاهد هیچ رویایی ظاهر نمی شود؛
نمی توانی آن را خواب بخوانی، زیرا این شاهد هرگز نمی خوابد. این آگاهی جاودانه است. این همان بودی چیتای Bodhi chita آتیشا است، این معرفت مسیح است، این همان بوداسرشتیbuddhahood است، اشراق.

پس همیشه مراقب و محتاط باش. از رویاهای خودت بیشتر مراقبت کن تا از حالت بیداری،
و همچنبن از حالت خواب بدون رویای خودت بیشتر مراقبت کن تا از حالت رویای خودت.
و به یاد بیاور که باید دنبال حالت چهارم بگردی، زیرا فقط چهارمین، نهایت و غایت است.
با چهارمین به وطن رسیده ای. اینک جایی برای رفتن وجود ندارد.

ریچا، می گویی تمام رویاها را ازیاد برده ای و فقط یک جمله به یاد داری، “شعر تسلیم است”. این عصاره ی تعلیمات من است. اصلی ترین نکته در پیام من به دنیا این است که شعر تسلیم شدن است__ و برعکس، تسلیم شدن شعر است.

من دوست می دارم که سانیاس هایم، تمام سانیاس هایم خلاق باشند __شعرا، موسیقی دان ها، نقاش ها، مجسمه سازان و غیره. در گذشته، سالکین تمامی مذاهب، زندگی غیرخلاقی
داشته اند. آنان برای خلاق نبودن مورد احترام قرار داشتند و به سبب همین عدم خلاقیت، چیزی زیبا به این دنیا اضافه نکرده اند. آنان باری گران بوده اند: آنان چیزی از بهشت
به روی زمین نیاورده اند. درواقع، آنان ویرانگر بوده اند __ زیرا تو یا سازنده هستی و یا که باید ویرانگر باشی. نمی توانی خنثی بمانی: یا باید زندگی را با تمام خوشی هایش تایید کنی،
یا شروع می کنی به سرزنش کردن زندگی.

گذشته ی انسان یک کابوس بس طولانی از رویکردها و نگرش های مخرب و نفی کننده ی زندگی بوده است. من به شما تایید زندگیlife affirmation را آموزش می دهم! من احترام گذاشتن به زندگی را آموزش می دهم. من ترک دنیا را نه ، بلکه لذت بردن از زندگی را آموزش می دهم. شاعر بشوید! و وقتی می گویم شاعر بشوید، منظورم این نیست که همگی شما شکسپیر بشوید و یا میلتون یا تنیسون. اگر من با شکسپیر و میلتون و تنیسون ملاقت کنم، آن وقت به آنان هم می گویم شاعر بشوید __ زیرا آنان فقط در مورد شعر رویا می بینند.
شعر واقعی در حالت چهارم معرفت رخ می دهد. تمامی به اصطلاح شاعران بزرگ فقط رویابین بوده اند؛ آنان در قید حالت دوم معرفت بوده اند. نثر در قید حالت اول است __ معرفت بیداری و شعر در قید حالت دوم است.

آن شعر که من از آن سخن می گویم فقط در حالت چهارم آگاهی ممکن است. زمانی که تماماٌ آگاه شده ای، روشن. زمانی که ذهن دیگر وجود ندارد. آن وقت هرکاری که انجام بدهی شعر خواهد بود، هرکاری بکنی موسیقی خواهد بود. و حتی اگر کاری هم نکنی، شعر تو را احاطه می کند، رایحه ی تو خواهد بود. خود حضورت تو شعر خواهد بود.

ریچا، می پرسی، ” از آن زمان در شگفت بوده ام که شعر چه ربطی به تسلیم دارد و برعکس، و چگونه شعر می تواند مانند عشق، نیایش و مراقبه یک طریقت باشد؟”

عشق یک راه است، نیایش راه دیگر است، مراقبه یک راه است، زیرا این ها راه هایی بسوی شعر هستند. هرآنچه که تو را به خداوند هدایت کند حتماٌ تو را به شعر هدایت کند. انسان الهی نمی تواند چیزی جز یک شاعر باشد. او ترانه ای خواهد خواند، البته نه از خودش: او ترانه ی خداوند را خواهد خواند. او به سکوت خداوند کلام می بخشد، او برای تمامی هستی یک دهان خواهد بود.

من به شما مراقبه می آموزم، نیایش، عشق، زیرا تمامی این شما را به مرکز می برند.
و مرکز، شعر است. این ها همگی راه هایی به سوی شعر هستند. حل کردن خود در شعر یعنی حل شدن در خداوند ___ و البته که این بدون تسلیم ممکن نیست. اگر تو خیلی باقی مانده باشی، خداوند نمی تواند اتفاق بیفتد. تو باید غایب باشی تا که او در تو یک حضور شود.
بمیر، تا بتوانی باشی.
کتاب خرد
فصل چهارم
آخرین فرصت برای عصیانگری

Advertisements

2 Comments

Filed under Attitude, Education, Ego, Mediatation, MyTranslations, Osho, Poetry, Psychology, اشو ..., ترجمه هایم

Rehabilitation of Sheela

Bhagwan’s (Osho’s) Rehabilitation of Sheela
As circumstances demand we are forced to show this video in public. There are so many accusations from different sides concerning Sheela’s time in Rajneeshpuram about which Bhagwan himself had spoken in 1985 in a very negative way. One year after Sheela left, on August 1st. 1986, Bhagwan revoked all his former charges against her explicitly. Rajneeshpuram and the events there had been Bhagwan’s lessons for Sheela and every Sannyasin, but this seems still neglected by the Sannyas-community at large and the public. There was practically no media coverage for it, neither in the public nor in the Sannyas media. Hence we feel it’s high time to give everybody a fair chance to hear the core statements from the rehabilitating press conference also.

by Bhagwan (Osho)
Press Conference 1st of August 1986

They tried every means to destroy us. Poor Sheela has nothing to do with it. She certainly became a victim. I have all compassion for her. It has to be understood you can become entangled. All the telephones from the commune were taped. I was in isolation and in silence. Sheela was my secretary and the president of the commune. Seeing that all the telephones are taped she started taping the telephones that were coming from outside.

And found that the government, FBI, CIA, the other government agencies had their agents in the commune hiding as Sannyasins who go on giving information. She was not a criminal! When I had chosen her as the president of the commune she was an innocent woman of great intelligence. But the American politicians destroyed her innocence.

Whatever they were doing she had to do as a counter-effect, as a defence. All her crimes are basically crimes of American politicians which she repeated. Just to save the commune. I have nothing but compassion and sadness for her. She is not a criminal! And whatever she did, there was no bad intention in it.

She had even bugged my own room. She has bugged 200 houses. Naturally, logically it seems that she was even trying to find out what I do in my privacy, what I say in my privacy. That is not true! The truth is she wanted to be alert, because I lived in a house alone. If in the night anybody opens the doors which were of glasses her bugging will inform her immediately. She could reach there. It was for my protection, not against me.

She never did anything against me or against the commune.
But now she can be interpreted. And because of the interpreters she starts replying these interpreters and journalists in the same tone. She had not the genius to say the truth: that “I had bugged Bhagwan’s house for his protection.” But I know!

She would have died for me. She had loved me.
Not the kind of love you have shown me. Your love is simply cunning.

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyServices, Osho, Places, Politicians, Psychology

Ego is the basic problem

“Ego is the basic problem, the most basic. And unless you solve it, nothing is solved. Unless ego is disappears, the ultimate cannot penetrate you.
The ego is like a closed door. The guest is standing outside; the guest has been knocking, but the door is closed. Not only is the door closed, but the ego goes on interpreting. It says: there is nobody outside, no guest has come, nobody has knocked, just a strong wind is knocking at the door. It goes on interpreting from the inside without looking at the fact. And the door remains closed. By interpretations, even the possibilities of its opening becomes less and less. And the moment comes when you are completely closed in your own ego. Then all sensitivity is lost. Then you are not an opening, and you cannot have a meeting with existence. Then you are almost dead, the ego becomes your grave.
This is the most basic problem. If you solve it, everything is solved. There is no need to seek God. There is no need to seek truth. If the ego is not there, suddenly everything is found, if the ego is not there, you simply come to know that truth has always been around you, without and within. It was the ego which wouldn’t allow you to see it. It was the ego that was closing your eyes and your being. So the first thing to be understood is what this ego is.
A child is born, a child is born without any knowledge, any consciousness of his own self. And when a child is born, the first thing he becomes aware of is not himself. The first thing he becomes aware of is the other. It is natural, because the eyes open outwards; the hand touch others, the ears listen to others, the tongue open outwards, that is what birth means. Birth means coming into this world, the world of outside.
So when a child is born he is born into this world. He opens his eyes, sees others. ‘Other’ means the ‘thou’. He becomes aware of the mother first. Then, by and by, h becomes aware of his own body. That too is the other, that too belongs to the world. He is hungry and he feels the body; his need is satisfied, he forgets the body. This is how a child grows. First he becomes aware of you, thou, the other, and then by and by, in contrast to you, thou, he becomes aware of himself. This awareness is a reflected awareness. He is not aware of who he is. He is simply aware of the mother and what she thinks about him. If she smiles, if she appreciates the child, if she says. “You are beautiful,” if she hugs and kisses him, the child feels good about himself.
Now an ego is born. Through appreciation, love, care, he feels he is good, he feels he is valuable, he feels he has some significance. A center is born, but this center is a reflected center, it is not his real being. He does not know who he is, he simply knows what others think about him. And this is the ego: the reflection __ what others think. If nobody thinks that he is of any use, nobody appreciates him, nobody smiles, then too an ego is born __ an ill ego: sad, rejected, like a wound, feeling inferior, worthless. This too is the ego. This too is a reflection. First the mother __ and the mother means the world in the beginning __ then others will join the mother, and the world goes on growing. And the more the world grows, the more complex the ego becomes, because many others’ opinions are reflected.
The ego is an accumulated phenomenon, a by-product of living with others. If a child lives totally alone he will never come to grow an ego. But that is not going to help, he will remain like an animal. That does not mean that he will come to know the real self, no. the real can be known only through the false, so ego is a must. One has to pass through it. It is a discipline, the real can be known only through the illusion. You cannot know the truth directly: first you have to know that which is not true. First you have to encounter the untrue. Through that encounter you become capable of knowing the truth. If you know the false as the false, truth will dawn upon you.
Ego is a need; it is a social need, it is a social by-product. ‘Society’ means all that is around you __ not you, but all that is around you, all, minus you, is the society, and everybody reflects. You will go to school and the teacher will reflect who you are. You will be in friendship with other children and they will reflect who you are. By and by, everybody is adding to your ego, and everybody is trying to modify it is such a way that you don’t become a problem to the society.
They are not concerned with you, they are concerned with the society. Society is concerned with itself, and that’s how it should be. They are not concerned that you should become a self-knower; they are concerned that you should become an efficient part in the mechanism of the society. You should fit into the pattern, so they are trying to give you and ego that fits with the society. They teach you morality: morality means giving you an ego which will fit with the society. If you are immoral you will always be a misfit somewhere or other.
That’s why we put criminals in the prisons __ not that they have done something wrong, not that by putting them in prisons we are going to improve them, no. they simply don’t fit. They are troublemakers, they have certain types of egos of which the society doesn’t approve. If the society approves, everything is good.
One man kills somebody, he is a murderer, and the same man in wartime kills thousands __ he becomes a great hero. The society is not bothered by a murder, but the murder should be committed for the society __ then it is ok. The society doesn’t bother about morality. Morality means only that you should fit with the society, if the society is at war, then the morality changes. If the society is at peace, then there is a different morality.
Morality is a social politics, it is a diplomacy. And each child has to be brought up in such a way that he fits into society, that’s all, because society is interested in efficient members. Society is not interested that you should attain to self-knowledge. Society is always against religion. Hence, the crucifixion of Jesus, the murder of Socrates __ because they also didn’t fit.
Two types of people don’t fit. One: someone who has developed an anti-social ego; he will never fit. But he can be put on trial, there is that possibility, you can torture that man, you can punish him and he may come to his senses, the torture may be too much and he may be converted. Then there is another type of man who is impossible for the society __ a Jesus. He is not a criminal but he has no ego. How can you make a man who has no ego fit? He looks absolutely irresponsible but he is not: he has a greater commitment to God. He has no commitment to the society. One who is committed to God doesn’t bother; he has a different depth of morality. It doesn’t come from codes, it comes from his self-knowledge.
But then a problem arises, because societies have created their moral codes. Those moral codes are man-made. Whenever a Jesus or a Buddha happens, he doesn’t bother about the man-made conventions. He has a greater commitment; he is involved with the whole. Each moment he decides his response through his awareness, not through conditioning; so nobody knows about him, about what he will do. He is unpredictable.
Societies can forgive criminals but they cannot forgive Jesus and Socrates __ that’s impossible. And these people are almost impossible. You cannot do anything about them because they are not wrong. And if you try to understand them, they will convert you __ you cannot convert them. So it is better to kill them immediately. The moment the society becomes aware it kills them immediately, because if you listen to them there is danger __ if you listen to them you will be converted, and there is no possibility of converting them, so it is better to be completely finished, to have no relationship with them. You cannot put them in prison because there also they will remain in relationship with the society, they will exist, just their existence is too much __ they have to be murdered. And then, when priests take over, then there is no problem. Then pope of the Vatican is part of the society; Jesus never was.
That is the difference between a sect and a religion. Religion is never part of any society, it is universal, it is existential, and very very dangerous. You cannot find a more dangerous man than a religious man, because his revolution is so absolute that there is no possibility for any compromise with him. And because he is so absolutely certain __ he knows what he is doing __ you cannot convert him. And he is infectious: if he is there he will spread like a disease, he will infect many people.
Jesus had to be killed. Christianity can be accepted, but not Christ. What is Christianity? Christianity is society’s effort to replace Christ. Christ is dangerous, so society creates Christianity around him. Christianity is okay, the priest is okay __ the prophet is dangerous, that’s why three hundred religions exist on the earth, how can there be three hundred religions? Science is one. You cannot have a Catholic science and a Protestant science; you cannot have a Mohammedan science and a Hindu science. Science is one __ how can religions be three hundred?
Truth cannot be sectarian. Truth is one and universal, only one religion exist, Buddha belongs to that religion, Jesus belongs to that religion, Krishna, Mohhamed, they all belong to that religion. And then there are three hundred religions __ these are false religions, these are tricks the society has played with you, these are substitutes, imitations.
Look: Jesus is crucified on the cross, and what is the pope of the Vatican doing? He has a gold cross around his neck. Jesus is hung on the cross, and around the pope’s neck the cross is hanging, and it is a gold cross. Jesus had to carry his own cross; that cross was not golden, how can crosses be golden? His was very very heavy. He fell while carrying it on the hillock of Golgotha, under the weight he fell, he fainted. Have you seen any priest fainting under the weight of the golden cross? No, it is false substitute, it is a trick. Now this is no longer religion, this is part of the social politics. Christianity is politics Hinduism is politics, Buddhism is politics. Buddha, Jesus, Krishna, they are not social at all. They are not anti-social __ they are beyond society.
So there are two dangers for the society: anti-social people, criminals; you can tackle them. They may be dangerous but something can be done about them; they are not dangerous. Then there is a group of people which is beyond society. They are impossible, you cannot change them, they will not be ready to make any compromise.
The society creates an ego because the ego can be controlled and manipulated. The self can never be controlled and manipulated. Nobody has ever heard of the society controlling a self __ not possible. And the child needs a center; the child is completely unaware of his own center. The society gives him a center, and the child is by and by convinced that this is his center, the ego that society gives.
A child goes back to his home. If he has comes first in his class, the whole family is happy. You hug and kiss him and you take the child on your shoulders and dance and you say, “what a beautiful child! You are a pride for us.” You are giving him an ego, a subtle ego. And if the child goes home dejected, unsuccessful, a failure, he couldn’t pass, or he has just been on the back bench, then nobody appreciates him and the child feels dejected. He will try hard next time, because the center feels shaken.
Ego is always shaken, always in search of food, that somebody should appreciate it. That’s why you are continuously ask for attention. That’s why ego has always been a misery. If the husband comes into the room and doesn’t look at his wife, there is trouble. If he is more interested in his newspaper there is trouble __ how dare you be more interested in the newspaper when your wife is there? If a man is very very great, then his wife is always a problem. The contrary will also be so: if a wife is very very great, her husband will be a problem. Ask the wives of great men __ because a great man has many deeper things to do. A Socrates,,,, he was more interested in meditation than in his wife, and that was a wound. Socrates’ wife was continuously nagging. He was more attentive to somewhere else __ “something is more important than me?” __ and this shakes the ego.

I have heard: Mulla Nasruddin and his wife were coming out from a cocktail party, and Mulla said, “Darling has anybody ever said to you how fascinating, how beautiful, how wonderful you are?”
His wife felt very very good, was very happy. She said, “I wonder why nobody has ever told me this?”
Nasruddin said, “Then from where did you get this idea?”

You get the idea of who you are from others. It is not a direct experience, it is from others that you get the idea of who you are. They shape your center. This center is false. You carry your real center __ that’s nobody’s business; nobody shapes it, you come with it, you are born with it.
So you have two centers. One center you come with, which is given by existence itself; that is the self. And the other center, which is created by the society, is the ego; it is a false thing. And it is a very great trick: through the ego the society is controlling you. You have to behave in a certain way, because only then does the society appreciates you, you have to walk in a certain way, you have to laugh in a certain way, you have to follow certain manners, a morality, a code. Only then will the society appreciates you, and if it doesn’t, your ego will be shaken.
And when the ego is shaken you don’t know where you are, who you are. The others have given you the idea. That idea is the ego.”

Osho, Returning To The Source, pp 101-107

2 Comments

Filed under Attitude, Education, Ego, Information, IntellectualSkills, Mediatation, Ontology, Osho, Psychology

exoteric vs. esoteric, After Osho

This always happens: when I say something, I create two groups of people around me. One group will be exoteric. They will organise, they will do many things concerned with society, with the world that is without; they will help preserve whatever I am saying.The other group will be more concerned with the inner world. Sooner or later the two groups are bound to come in conflict with one another because their emphasis is different.

The inner group, the esoteric mind, is concerned with something quite different from the exoteric group. And, ultimately, the outer group will win, because they can work as a group.

The esoteric ones cannot work as a group; they go on working as individuals. When one individual is lost,something is lost forever.This happens with every teacher.

Ultimately the outergroup becomes more and more influential; it becomes an establishment. The first thing an establishment has todo is to kill its own esoteric part, because the esoteric group is always a disturbance. Because ofheresy, Christianity has been destroying all that is esoteric…

These are intrinsic problems – they happen, and you cannot do anything about it.

“The Great Challenge, 1972

Leave a comment

Filed under Attitude, CopyRight, Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, Ontology, Osho, Psychology

فرق ماموريت داشتن و مامور تبليغ بودن

اوشوي عزيز: من هميشه هرگاه از كنار منزلت رد مي شوم، مي خواهم برقصم و آواز بخوانم، ولي آنگاه اشك به چشمانم مي آيد و احساسي قوي مرا دربرمي گيرد و مي خواهم براي همه فرياد بزنم، «بيدار شويد! اوشو اينجاست. در دسترس همه است!»
من براي هرآنچه كه از تو گرفته ام سپاسگزارم. و گاهي نگه داشتن تمام اين ها براي شخص خودم
دشوار است __ ولي من به ماموريت تبليغي نمي روم. چه كنم؟
داشتن يك ماموريت mission و يك مامور تبليغ بودن missionary ، دو چيز متفاوت هستند.
يك مامور تبليغ براساس ذهن عمل مي كند.
و ماموريت داشتن، تجربه ي لبريز شدن دل است.
تمايز اين دو دشوار است، ولي غيرممكن نيست. كسي كه مامور تبليغ است مي كوشد مردم را به چيزي متقاعد كند كه خودش به آن اعتقاد ندارد ___ زيرا چيزهايي كه او مايل است مردم را به آن ها معتقد كند، تجربه ي خودش نيستند.
يك مامور تبليغ فقط يك ماشين محاسب است كه دانشي را از يك نسل به نسل ديگر منتقل مي كند.
ولي ماموريت داشتن چيزي كاملاً متفاوت است. مسيح يك مامور تبليغ نيست. ولي پاپ لهستاني، هست.
مسيح يك ماموريت دارد. گوتام بودا يك ماموريت دارد. ماموريت داشتن يعني كه تو چيزي را تجربه كرده اي و اين خلاف مهر و عشق انساني است كه آن را با ديگران سهيم نشوي. مسئله ي گرواندن ديگران به يك دين خاص نيست، مسئله سهيم شدن است. بنابراين، ضرري وجود ندارد. اگر اين تجربه ي خودت است، آن را از پشت بام فرياد كن. اگر از دلت مي آيد، پس جلويش را نگير ___ زيرا هرچه بيشتر آن را منتشر كني‘ بيشتر ريشه مي گيرد. درست مانند يك درخت است: درخت شاخه هايش را در آسمان دور دست منتشر مي كند و در زير زمين، ريشه ها ژرف تر منتشر مي شوند.
اگر تجربه اي داري كه احساس مي كني قادر است تشنگي بسياري را فرو نشاند، آنگاه مخاطره كن __ فريادش بزن، آوازش بخوان، برقصش، هركاري كه مي تواني انجام بده. حتي اگر تمام دنيا فكر كند كه تو ديوانه اي، نگران نباش.
هرچه تجربه ات را بيشتر سهيم شوي در دلت عميق تر مي شود و قوي تر خواهد شد‘ فرديت تو به نيرويي عظيم تبديل خواهد شد. ولي هرگز يك مامور تبليغ نشو.
يك مامور تبليغ، يك مزدور است: خدمتكاري بيچاره __ درست مانند هر خدمتكار ديگر. او مزدي مشخص دريافت مي كند تا پيام انجيل را منتشر كند. او ذره اي به پيام توجه ندارد‘ تمام توجه او به مزدش است.
اگر كس ديگري حاضر باشد دوبرابر آن مزد را به او بدهد، او آماده است تا عليه انجيل سخن بگويد.
شنيده ام كه در يك كليسا، اسقفي بسيار نگران بود زيرا كه يكي از مسن ترين و ثروتمندترين اعضاي كليسا عادت داشت در حين موعظه به خواب برود __ درست مانند سوراج پراكاش! __ ولي در آنجا مثل اينجا خوابيدن و خروپف كردن مجاز نبود. و آن پيرمرد عادت داشت خروپف كند.
اسقف بسيار ناراحت بود زيرا آن مرد عادت داشت هميشه در جلوي او بنشيند.
عاقبت اسقف راهي پيدا كرد. آن پيرمرد عادت داشت هميشه با نوه اش كه پسربچه ي كوچكي بود به كليسا بيايد. روزي اسقف آن پسربچه را در گوشه اي تنها يافت و به او گفت، “آيا مي تواني كاري براي من بكني؟ من هر يكشنبه پنجاه سنت به تو مي دهم.”
پسر گفت، ” چه كاري؟”
اسقف گفت، “كار زيادي نيست. هروقت پدربزرگت شروع كرد به خروپف كردن، به او سقلمه اي بزن و بيدارش كن. خوابيدن او اشكالي ندارد، ولي مشكل اين است كه وقتي او خروپف مي كند تمام جمعيت از خواب بيدار مي شوند!”
پسر بچه گفت، ” قبوله، پول را قبلاً مي گيرم.” اسقف گفت، ” قبلاً مي گيري؟ تو ديگر كي هستي؟!
آيا مرا قبول نداري؟”
پسر گفت، ” معامله، معامله است. مسئله قبول داشتن نيست. اين ربطي به دين ندارد. فقط پنجاه سنت به من بده و يكشنبه ي آينده ببين چه مي كنم.”
و يكشنبه ي بعد پسربچه كارش را عالي انجام داد: نگذاشت پيرمرد بخوابد.
هروقت صداي خروپفش بلند مي شد، او را مي زد تا از خواب بيدار شود.
او به پسر بچه نگاه مي كرد و مي گفت، “تو را چه مي شود؟”
ولي پسر به او نگاه نمي كرد و تمام توجهش به موعظه ي اسقف بود و به اطراف كاملاً بي اعتنا بود.
وقتي بيرون آمدند پيرمرد گفت، “اي شيطان! چرا چنين كردي؟ من تمام شب را به سبب سن زيادم نمي خوابم. اين تنها وقتي در هفته است كه مي توانم بخوابم و تو مرا بيدار مي كردي. چه اتفاقي افتاده؟
در ذهنت چه مي گذرد؟ و تو چقدر مذهبي به نظر مي رسيدي! طوري گوش مي دادي كه گويي مي فهمي او چه مي گويد.”
پسر گفت، “مسئله مذهب درميان نيست. من براي اين كار پنجاه سنت دريافت مي كنم. اسقف براي اين هفته ي گذشته پنجاه سنت به من داده بود. و الان هم نزد او مي روم تا پنجاه سنت هفته ي بعد را بگيرم.”
پيرمرد گفت، ” صبر كن. من يك دلار به تو مي دهم به شرطي كه كاري با من نداشته باشي!”
پسرك گفت، ” قبوله، پيشاپيش پرداخت كن.”
يكشنبه ي بعد اسقف بسيار در حيرت بود. پسرك كاري با پيرمرد نداشت و صداي خروپف او همچنان بلند بود. با ايما و اشاره سعي كرد به پسرك يادآوري كند، ولي پسرك به همه جا نگاه مي كرد،
جز به اسقف!
اسقف فكرد كرد، ” حتماً چون پنجاه سنت را نگرفته كارش را انجام نمي دهد!”
پس از مراسم پسرك را در گوشه اي يافت و گفت، ” موضوع چيست؟ آيا پنجاه سنت هم مرا قبول نداري؟ بيا اين هم پنجاه سنت!”
پسرك گفت، ” مسئله اين نيست. پدربزرگم به من يك دلار مي دهد كه مزاحمش نشوم. حالا اگر بازهم مايلي… به خودت مربوط است!” اسقف گفت، ” من مردي فقير هستم اگر به اين ترتيب به تو پرداخت كنم و پدربزرگت دوبرابرش كند… او مردي ثروتمند است!”
پسر بچه گفت، ” معامله، معامله است. اگر نمي تواني بيش از يك دلار بدهي، آنوقت نه تنها پدربزرگم خروپف خواهد كرد‘ بلكه من نيز خرناس خواهم كشيد و آنوقت اغتشاش واقعي را خواهي ديد. آنوقت نه تنها بايد براي پدربزرگم پول بدهي، بلكه مجبوري براي من هم بدهي! جداگانه: پنجاه سنت براي من و يك دلار براي پدربزرگم!”
يك مامور تبليغ، نوكري بيچاره است. مسيحيت به او مزد مي دهد و او مسيحيت را باور دارد.
اگر ديگري به او بيشتر بدهد، براي او تبليغ خواهد كرد.
ولي انساني كه يك ماموريت دارد، پديده اي كاملاً متفاوت است __ نمي تواني او را تغيير بدهي.
مي تواني او را مصلوب كني، ولي نمي تواني او را تغيير بدهي.
اوشو، زبان از يادرفته ي دل : فصل دوم پرسش پنجم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست…

خودبودن
باگوان عزيز، چرا هركس ميل دارد كسي كه نيست باشد؟
دليل روانشناختي اين تمايل چيست؟

نارندراNarendra ، همه از همان كودكي مورد سرزنش واقع شده اند. هرعمل كودك كه خودانگيخته و از روي تمايلاتش باشد، مورد پذيرش نيست. مردم، آن جمعيتي كه كودك در آن بايد رشد كند، مفاهيم و آرمان هاي خودش را دارد.
اين كودك است كه بايد با آن مفاهيم و آن آرمان ها خودش را وفق دهد. كودك موجودي ناتوان است.
آيا تاكنون در اين مورد انديشيده اي؟ ___ كودك انسان ناتوان ترين كودك در تمام خانواده ي حيوانات است.
تمام حيوانات مي توانند بدون حمايت والدين و جمعيت بقا يابند، ولي كودك انسان نمي تواند بدون حمايت ديگران زنده بماند، بي درنگ خواهد مرد. او ناتوان ترين مخلوق در دنيا است __ بسيار آسيب پذير و شكننده است.
طبيعي است كه كساني كه در قدرت هستند قادراند تا كودك را به هر ترتيب ممكن شكل بدهند.
بنابراين همه چيزي شده اند كه هستند، مخالف خودشان!
دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست، همين است.
همه در وضعيت شكاف شخصيتيschizophrenic به سر مي برند . هيچكس هرگز مجاز نبوده تا خودش باشد.
به هركس تحميل شده تا كسي باشد كه از بودن آن، خوشحال نيست.
بنابراين، همانطور كه شخص رشد مي كند و روي پاي خودش مي ايستد، شروع مي كند به تظاهركردن به خيلي چيزها كه ميل داشته در واقع بخشي از وجودش باشد. ولي در اين دنياي ديوانه، او از اين تمايل طبيعي منع شده است. به او تحميل شده تا مانند ديگري و ديگران باشد__ كسي كه او نيست. او اين را مي داند. همه اين را مي دانند __ كه به او تحميل شده كه پزشك شود يا مهندس شود، او با زور و فشار يك سياست كار شده يا يك جاني و يا يك گدا.
انواع فشارها در جامعه وجود دارد. در بمبئي مردمي وجود دارند كه تمام كسب آنان اين است كه كودكان را مي دزدند و آنان را افليج ، كور يا چلاق مي كنند و وادارشان مي كنند تا گدايي كنند و هرروز عصر، تمام پولي را كه جمع كرده اند به آنان بدهند. آري، به آنان خوراك داده مي شود و پناهگاهي دارند. از آنان همچون يك كالا بهره كشي مي كنند،
آنان موجودات انساني نيستند. اين يك افراط است، ولي اين به درجات كم يا زياد براي هر انسان روي مي دهد.
هيچكس با خودش راحت نيست.
در مورد يك جراح بسيار معروف شنيده ام كه در سن بازنشستگي بود. دانشجويان و همكاران بسياري داشت. در ميهماني بازنشستگي او، همه ي آنان جمع شده بودند و مي رقصيدند و آواز مي خواندند و خوش بودند. ولي او در گوشه اي تاريك غمگين ايستاده بود.
دوستي نزد او رفت و گفت، ” شما را چه مي شود؟ ما جشن گرفته ايم و شما در اين گوشه غمگين ايستاده ايد.
آيا نمي خواهيد بازنشسته شويد؟
شما هفتادوپنج سال داريد. پانزده سال پيش مي بايد بازنشسته مي شديد. ولي چون جراح بسيار قابلي هستيد، حتي در اين سن نيز كسي رقيب شما نيست. اينك با خيال راحت و با آسودگي بازنشسته شويد!”
او گفت، “در همين فكر بودم. اندوه من به اين سبب است كه والدينم مرا مجبور كردند كه جراح شوم. من مي خواستم يك آواز خوان بشوم و من عاشق اين بودم. حتي اگر يك آوازه خوان خيابان گرد مي شدم، دست كم خودم بودم. اينك يك جراح مشهور در دنيا هستم، ولي خودم نيستم. وقتي مردم مرا به عنوان يك جراح تحسين مي كنند، طوري گوش مي دهم كه گويي كس ديگري را تحسين مي كنند. من جايزه هايي برده ام و تشويق نامه هاي بسيار دارم ولي هيچكدام زنگ خوشحالي را در قلبم به صدا در نمي آورند ___ زيرا اين من نيستم. من فقط مي خواستم يك نوازنده ي فلوت باشم، حتي اگر مجبور مي شدم در خيابان گدايي كنم. ولي در آن صورت خوشبخت مي بودم.”
در اين دنيا فقط يك خوشبختي وجود دارد و آن خودبودن است.
و چون هيچكس خودش نيست، همه تلاش دارند تا پنهان كنند __ نقاب ها، تظاهرها و نفاق ها. آنان از آنچه كه هستند شرمگين اند.
ما اين دنيا را يك بازار كرده ايم نه يك باغ زيبا تا هركس مجاز باشد گل وجود خويشتن را به آن باغ آورد. ما گل مريم را وادار ساخته ايم تا گل سرخ به بار آورد ___ حالا گل مريم ازكجا گل سرخ بياورد؟ آن گل هاي سرخ، مصنوعي خواهند بود و گل هاي مريم، در اعماق دلشان خواهند گريست و شرمسار خواهند بود كه ” ما به قدر كافي شهامت نداشته ايم تا برعليه جمعيت عصيان كنيم.
آنان گل هاي مصنوعي را بر ما تحميل كرده اند و ما گل هاي واقعي خودمان را داريم كه عصاره هايمان براي آن جاري هستند. ولي قادر نيستيم تا گل هاي واقعي خود را نشان بدهيم.”
به شما همه چيز آموخته اند، ولي نياموخته اند تا خودتان باشيد.
اين زشت ترين نوع جامعه است زيرا همه را رنجور ساخته است.
در مورد يك استاد ادبيات در دانشگاه شنيده ام كه از دانشگاه بازنشسته مي شد. تمام استادهاي دانشگاه و دوستانش گردهم آمده بودند تا بازنشستگي او را جشن بگيرند. ولي ناگهان متوجه شدند كه او گم شده است.
يكي از دوستانش كه وكيل بود درپي او رفت… شايد به باغ رفته باشد.
ولي آنجا چه مي كرد؟ زير درختي نشسته بود.
اين وكيل نزديك ترين و قديمي ترين دوست او بود. از او پرسيد، “اينجا چه مي كني؟”
او گفت، ” اينجا چه مي كنم؟ يادت مي آيد پنجاه سال پيش را؟__ نزد تو آمدم و گفتم كه مي خواهم زنم را به قتل برسانم؟
و تو گفتي« چنين كاري نكن وگرنه پنجاه سال در زندان خواهي بود.» در اين فكر هستم كه اگر به حرف تو گوش نداده بودم، امروز از زندان بيرون آمده بودم و آزاد بودم.
من چنان خشمگين هستم كه گاهي اوقات ميل پيدا مي كنم …. چرا دست كم، تو را نكشم؟! اينك من هفتادوپنج سال دارم.
حتي اگر مرا به پنجاه سال زندان محكوم كنند، نمي توانند مرا پنجاه سال در زندان نگه دارند. من ظرف پنج يا هفت سال خواهم مرد. ولي تو يك دوست نبودي، تو ثابت كردي كه بزرگترين دشمن من هستي!”
بودن آنگونه كه نمي خواهي باشي، بودن با كسي كه نمي خواهي با او باشي و انجام كاري كه نمي خواهي انجام بدهي، پايه و اساس تمام مصيبت هاي شماست.
و جامعه از يك سو ترتيبي داده كه همه رنجور باشند و از سويي ديگر همان جامعه از شما انتظار دارد كه رنج خود را نشان ندهيد ___ دست كم نه در حضور جمع، نه آشكارا. اين يك امر خصوصي است!
جامعه رنج را آفريده است ___ و اين در واقع، به همه مربوط است، نه اينكه يك امر خصوصي باشد. همان جامعه كه تمام دلايل مصيبت را در تو خلق كرده، نهايتاً به تو مي گويد، “رنج تو مربوط به خودت است، ولي وقتي بيرون مي آيي، با لبخند بيرون بيا. چهره ي مصيبت بارخودت را به مردم نشان نده!”
و اين را آداب معاشرت و فرهنگ مي خوانند. اين در اساس، نفاق است.
و تا زماني كه فرد تصميم نگيرد كه، “من خودم خواهم بود، به هر قيمتي. چه مورد سرزنش باشم، چه قبولم نكنند و به من احترام نگذارند…..
همه چيز خوب است ولي من نمي توانم تظاهر كنم كه كس ديگري هستم.” اين تصميم و اين اعلام ___ اين اعلام آزادي، آزادي از وزنه ي جمع، ___ به وجود طبيعي تو، به فرديت تو زايشي دوباره مي بخشد.
آنگاه نيازي به نقاب نداري. آنگاه مي تواني به سادگي خودت باشي، درست همانطور كه هستي.
ولحظه اي كه بتواني فقط خودت باشي، آرامشي عظيمي كه وراي ادراك است تو را فرا خواهد گرفت.
ا

وشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل اول، پرسش دوم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند.

اوشوي عزيز: من از اينكه با شما هستم بسيار خوشحال و خوشبختم. مرشد عزيزم: من از شما بسيار سپاسگزارم زيرا هنوز هم براي همگي ما كه مي خواهيم از منبع بي پايان شما بنوشيم، در دسترس هستيد.
بهره بردن از عشق و محبت شما چنان بركتي است كه من هرگز كلامي نخواهم يافت تا از شما
براي تمام كارهايي كه براي ما مي كنيد سپاسگزاري كنم.
من به زودي به آن دنياي ديوانه ي بيرون بازخواهم گشت، جايي كه شما فقط در قلب من خواهيد بود.
گاهي فكر مي كنم كه آيا بازهم ارزش آن را دارد كه در بيرون كار كنم و آموزش هاي شما را منتشر كنم؟
در عجبم كه آيا هنوز هم نقشه و ميلي داريد كه كاري براي اين دنياي ديوانه انجام دهيد‘
يا اينكه مي خواهيد فقط با سالكين خود بمانيد. آيا مي توانيد چيزي در اين مورد بگوييد؟

اين پرسش در خودش پرسش هاي بسيار دارد.
نخست: سپاسگزاري واقعي هرگز قادر نيست براي بيان خودش واژه اي بيابد.
آن سپاسگزاري كه بتوان براي بيانش، واژه بيابي، فقط تشريفاتي است ___ زيرا هرچيزي كه دل آن را احساس كند،
بي درنگ به وراي واژگان، مفاهيم و زبان مي رود.
مي تواني آن را زندگي كني، مي تواند از چشمانت بدرخشد، مي تواند همچون رايحه اي از تمامي وجودت پراكنده شود.
مي تواند موسيقي سكوتت شود‘ ولي نمي تواني آن را بازگو كني.
لحظه اي كه آن را بگويي، يك چيز اساسي بي درنگ خواهد مرد. كلمات فقط مي توانند حامل مردگان باشند، نه تجارب زنده.
بنابراين قابل درك است كه تو سپاسگزاري كردن را دشوار مي يابي.
اين مشكل تو نيست‘ مشكل تجربه ي سپاسگزاربودن است.
و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند. آنان كه چيزي جز كلام و واژگان نمي شناسند نفرين شده اند.
دوم: مي گويي كه به زودي دور مي شوي و من فقط در قلب تو خواهم بود.
اگر من در قلب تو باشم، راهي نيست كه از من دور شوي. مي تواني از حضور جسماني من دور شوي، ولي اگر حضور مرا در قلب خودت احساس كني‘ حضور جسماني من ديگر اهميتي ندارد. تو از حضور روحاني من آگاه گشته اي.
حضور فيزيكي تنها يك نقطه ي آغاز است ___ اگر بتواند تو را به حضور روحاني هدايت كند‘ كارش را انجام داده است.
اينك هركجا كه بروي، من در قلب تو خواهم تپيد. مهم نيست كه اينجا باشي يا در سياره اي دور دست.
عشق تنها پديده اي است كه فضا، فاصله و زمان را نابود مي كند. نيروي شيميايي عشق هنوز كشف نشده است.
فيزيكدان ها به فضا و زمان توجه دارند و هنوز اين نكته را درك نكرده اند كه در جهان هستي چيزي بيشتر هست كه در آن، فضا و زمان هردو ازبين مي روند.
عشق پديده اي است كه نه فضا و نه زمان و نه فاصله مي شناسد. شايد علم هرگز قادر به درك آن نباشد.
شايد اين وراي محدوده ي علم باشد. ولي خارج از محدوده ي شعر و مذهب نيست. خارج از محدوده ي مراقبه نيست.
خارج از محدوده هيچ كس كه آماده باشد در عشق محو گردد نيست.
آنگاه علم پژواكي در دوردست ها مي ماند و عشق، تنها واقعيت مي شود.
مردماني چون شانكارا، بوسانكBosanquet و برادلي كه مي گفتند دنيا يك توهم است‘ حرفهاي بي معني نمي زدند.
دنيا از فضا و زمان تشكيل شده است ___ ولي اين اشخاص كوشيدند تا اثبات كنند كه دنيا يك سراب و توهم است.
آنان در حول محورتوهمي بودن دنيا، يك نظام فلسفي ساختند.
همان تلاش آنان شكستشان مي دهد : اگر دنيا يك توهم است، آنوقت چه نيازي است كه اثبات كني كه توهم است؟
اگر چيزي وجود ندارد، وجود ندارد.
ولي اگر شانكارا مي خواست از اتاقش خارج شود، از ميان در خارج مي شد، نه از وسط ديوار! ديوار واقعي است.
اگر برادلي مي خواست نهار بخورد، سنگ نمي خورد! زيرا وقتي كه نان، توهم باشد و سنگ هم توهم باشد‘ چه تفاوتي هست؟ هر دو رويا هستند.
اين اشخاص تلاش كردند چيزي را اثبات كنند كه در وجود خودشان تجربه نكرده اند. اين يك تجربه ي عاشقانه نبود ، بلكه فقط منطق بوده. براي همين است كه هزاران فيلسوف كوشيده اند به دنيا اثبات كنند كه همه چيز توهم است، ولي هيچكس متقاعد نشده است. حتي خود آنان نيز متقاعد نشده اند.
به ياد داستاني افتادم:
يك فيلسوف بودايي را به درگاه پادشاهي بردند. مردم مي گفتند كه او بزرگترين منطق داني است كه تاكنون شناخته شده.
و او مروج اين نظريه بود كه همه چيز توهم است‘ همه چيز از همان ماده اي درست شده كه روياها از آن درست شده اند.
ولي پادشاه مردي بسيار عملگرا بود.او گفت، “صبر كنيد.اعلام كنيد كه تمام مردم بايد به خانه هايشان بروند و درها را ببندند. تمام مغازه ها بايد بسته شوند زيرا فيل ديوانه ي ما وارد خيابان ها خواهد شد.”
سپس آن فيلسوف را تنها در خيابان گذاشتند و فيل را آزاد كردند. فيلسوف بيچاره مي گريست و فرياد مي زد” نجاتم بدهيد!
هيچ چيز توهمي نيست ___ دست كم اين فيل توهم نيست!” و آن فيل واقعاً ديوانه بود.
با ديدن اين وضعيت‘ نگهبان ها نگذاشتند كه فيل به آن مرد حمله كند و او را به بارگاه آوردند.
پادشاه از او پرسيد: ” حالا در مورد فلسفه ات چه مي گويي؟” مرد فيلسوف گفت: “فيل توهم است، فيلسوفي كه مي گريست و فرياد مي كشيد، توهم است و پادشاهي كه او را نجات داد نيز توهم است __ همه چيز توهم است و غيرواقعي. ولي لطفاً مرا دوباره آنجا نگذاريد. زيرا اين يك فلسفه است. من حاضرم بحث كنم، ولي با فيل وحشي نمي توان بحث كرد. اگر فيلسوفاني داريد، آنان را بياوريد و من به ايشان ثابت مي كنم كه دنيا غيرواقعي است.”
اين فيلسوف ها چيزي را مي گويند كه قدري از حقيقت در آن هست.
ولي آنان سعي داشتند كه آن را اثبات كنند‘ اينجاست كه به خطا رفته اند.
عشق را نمي توان اثبات كرد، فقط مي توان تجربه اش كرد.
و در عشق، تمام آنچه كه از فضا و زمان تشكيل شده به نظر مي رسد كه از جنس روياست.
اين يك مباحثه نيست، يك فلسفه نيست.
مي تواني نزديك كسي نشسته باشي، بدن هاي شما مي توانند يكديگر را لمس كنند و بااين حال مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد.
و مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد و بااين وجود، عشق مي تواند شما را چنان به هم نزديك كند كه بتوانيد در يكديگر ذوب شويد.
بنابراين به ياد بسپار: اگر مرا در دلت احساس كني، من با تو مي آيم. هركجا كه بروي با تو خواهم آمد __ و بدون بليط!،
زيرا آنان هنوز راهي پيدا نكرده اند كه بدانند كه شخص مسافر كسي را در قلب خوش پنهان كرده است.
سوم: دنيا البته كه ديوانه است. و چنين نيست كه ناگهان ديوانه شده باشد. هميشه چنين بوده است.
من نه بدبين هستم و نه خوشبين. فقط واقع بين هستم.
من مي دانم كه تغييردادن تمام اين دنياي ديوانه ممكن نيست. حتي اگر من بتوانم مردم خودم را، سالكينم را تغيير بدهم،
همين نيز يك اميد بسيار زياد است.
پس من نمي خواهم كه تو يك مامور تبليغ شوي و تلاش كني اين مردم ديوانه را تغيير بدهي.
خودت را تغيير بده و به ساير همسفرها كمك كن ___ به آنان شهامت بده، به هر ترتيب ممكن. لحظاتي از تاريكي وجود دارند و لحظاتي از ترس و واهمه وجود دارند. لحظاتي هستند كه فرد احساس مي كند شايد بهتر بود اين راه را انتخاب نمي كرد __ زيرا اين راه با تمام دنياي ديوانه مخالف است.
سالم ماندن در اين دنياي ناسالم، ناگزير با آن مخالفت دارد.
پس به آن تعداد اندكي كه به سمت سلامت مي روند كمك كن و هرگز تقاضاي ناممكن نكن.
اين ممكن است ___ تغيير دادن چندهزار سالك در سراسر دنيا. و اگر اين چندهزار سالك متحول شوند، شايد همين، نيرويي مغناطيسي و يك نيروي جاذبه شود تا ميليون ها نفر را به سمت خود بكشد.
ولي تو بايد از خودت شروع كني. اگر بتواني خودت را عوض كني، همين نيز خيلي زياد است و اگر بتواني به آنان كه در راه هستند كمك كني، همين نيز براي مهر و عشق تو كافي است.
در آن دنياي ديوانه نيز مردمان بسياري هستند كه نمي خواهند چنين كه هستند باشند، مايل اند متحول شوند و اگر شخصي را يافتي كه مشتاق تحول بود، به او كمك كن.
ولي هرگز خودت را بر كسي تحميل نكن، زيرا اگر كسي بخواهد ديوانه بماند، اين حق مادرزادي اوست.
مزاحم او نشو، او پيشاپيش در زحمت زياد هست. فقط او را تنها بگذار و بگذار ديوانگي اش را زندگي كند.
برايش بركت بطلب كه ” آن را به تمامي زندگي كن.” شايد با تماماً ديوانه بودن، از آن بيرون بيايد.
مشكل مردمان ديوانه اين است كه هميشه ديوانگي خودشان را ناقص زندگي مي كنند، هميشه چيزي را سركوب مي كنند و هرگز كارهايي را كه مي خواهند انجام دهند، با تماميت انجام نمي دهند.
اگر به آنان آزادي كامل داده شود، مي توانند از اين ديوانگي بيرون بيايند.
دست كم مردم من بايد به همه اجازه دهند كه خودشان باشند: بدون قضاوت كردن، بدون سرزنش كردن، بدون اينكه آنان را ديوانه يا گناهكار بخوانند. بدون اينكه آنان را به جهنم بفرستند. فقط بايد پذيرا باشند
انسان باعشق، ديگران را، همانطور كه هستند مي پذيرد‘ بدون انتظار هيچگونه تغيير.
اشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل سوم، پرسش نخست

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

در هنگام بحران های بزرگ، همیشه اشراق زیاد رخ داده است


گفته شده که در زمان فشار های بزرگ __ اجتماعی، اقتصادی، مذهبی __ خیر عظیمی ممکن می گردد. آیا این پدیده بازتابی از حالت ما در پونا است که در حضور شما تجربه می کنیم؟

آری، زمان بحران زمانی بسیار پرارزش است. وقتی که همه چیز جا افتاده باشد و هیچ بحرانی وجود ندارد، چیزها مرده هستند. وقتی که هیچ چیز تغییر نکند و چنگال کهنگی کاملاٌ جا افتاده باشد، تغییر دادن خود تقریباٌ ناممکن است. وقتی همه چیز در اغتشاش است و هیچ چیز ایستا نیست، هیچ امنیتی وجود ندارد و هیچکس نمی داند که لحظه ی بعد چه روی خواهد داد __ در چنین لحظه ی از اغتشاش __ تو آزاد هستی، می توانی تغییر کنی. می توانی به درونی ترین هسته ی وجودت دست پیدا کنی.
درست مانند یک زندان است: وقتی همه چیز جا افتاده باشد، برای زندانیان تقریباٌ غیرممکن است که از آن بیرون بزنند و از زندان بگریزند. ولی فقط فکر کن: یک زلزله آمده است و همه چیز مختل شده و هیچکس نمی داند که نگهبانان کجا هستند و کسی نمی داند که زندانبان کجاست و قوانین ازبین رفته اند و هرکس در پی کار خودش می دود __ در این موقع، اگر زندانی قدری هشیار باشد می تواند به راحتی فرار کند. اگر او احمق باشد، فقط آنوقت است که فرصت را از دست خواهد داد.
وقتی جامعه در پریشانی است و همه چیز بحرانی است و اغتشاش حاکم است __ این زمانی است که اگر بخواهی می توانی از زندان فرار کنی. بسیار آسان است زیرا هیچکس مراقب تو نیست و کسی در تعقیب تو نیست. تو تنها رها شده ای. اوضاع چنان است که هرکسی متوجه به کار خودش است __ کسی به تو نگاه نمی کند: زمان مناسب است. این لحظه را از دست نده.
در هنگام بحران های بزرگ، همیشه اشراق زیاد رخ داده است. وقتی که جامعه جاافتاده است و عصیانگری، رفتن به فراسو و اطاعت از قوانین تقریباٌ ناممکن باشد، رسیدن به اشراق بسیار بسیار دشوار است __ زیرا اشراق یعنی آزادی . درواقع، اشراق یعنی دورشدن از جامعه و فرد شدن. جامعه فردها را دوست ندارد، آدم آهنی ها را دوست دارد که فقط مانند فرد به نظر می رسند ولی فردیت ندارند. جامعه وجود انسان های اصیل را دوست ندارد. جامعه دوستدار نقاب ها است و افراد متظاهر و منافق را دوست دارد ولی نه اشخاص واقعی را، زیرا یک شخص واقعی همیشه موجب دردسر است. شخص واقعی همیشه یک شخص آزاد است. نمی توانی چیزی را بر او تحمیل کنی، نمی توانی از او یک زندانی درست کنی، نمی توانی او را به بردگی بکشانی. او مایل است تا جانش را بدهد ولی نمی خواهد که آزادی اش را از کف بدهد. آزادی برای او از خود زندگی باارزش تر است. آزادی برای او ارزشی والاتر دارد. برای همین است که ما در هندوستان والاترین ارزش ها را موکشا moksha و نیروانا nirvana خوانده ایم: آزادی تمام، آزادی مطلق.
هرگاه جامعه در هرج و مرج است و هرکسی به کار خودش مشغول است __ باید که سرگرم کار خودش باشد __ فرار کن. در آن لحظه درهای زندان باز هستند؛ حفره های بسیاری در دیوارها وجود دارند؛ نگهبانان سرگرم انجام وظیفه نیستند __ فرد می تواند به آسانی فرار کند.
همین اوضاع در زمان بودا در بیست و پنج قرن پیش وجود داشت. این همیشه در یک دایره می چرخد. این چرخه در بیست و پنج قرن کامل می گردد. درست مانند چرخش یک سال که تابستان پس از یک سال فرا می رسد، یک چرخه ی بیست و پنج قرنی وجود دارد. همیشه پس از بیست و پنج قرن، پایه های کهنه ازبین می روند و جامعه باید پایه های جدید پی ریزی کند. تمام عمارت و ساختار بی ارزش می شود و باید تخریب شود. آنوقت تمام نظام های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و مذهبی مختل می شوند. ساختاری تازه باید زاده شود: این یک درد زایمان است.
دو امکان وجود دارد. یک: امکان دارد که شروع کنی به تعمیرات ساختار کهنه و درحال فروپاشی: می توانی یک خادم اجتماعی بشوی و شروع کنی به تثبیت چیزهای موجود. آنوقت ازدست می دهی، زیرا هیچ کاری نمی توان کرد: جامعه در حال مرگ است. هرجامعه ای یک طول عمر دارد و هر فرهنگی یک طول عمر مشخص دارد. مانند کودکی که زاده می شود و ما می دانیم که کودک جوان خواهد شد و پیر خواهد شد و خواهد مرد __ هفتاد سال، هشتاد سال و نهایتاٌ صد سال __ هر جامعه ای نیز زاده می شود، جوان می شود، پیر می گردد و باید که بمیرد. هر تمدنی که زاده شده باید بمیرد. این لحظات بحرانی لحظات مرگ قدیم است و کهنه؛ لحظات زایش موجودی تازه. نباید اهمیت بدهید؛ نباید از ساختار کهنه حمایت کنی __ خواهد مرد. اگر به حمایت از گذشته و کهنه ادامه بدهی، شاید در زیر آن درهم بشکنی و له بشوی. این یک امکان است که تو به حمایت از ساختار کهنه ادامه دهی. این کار نخواهد کرد. تو فرصت را از دست داده ای.
سپس امکان دیگری هست: شاید یک انقلاب اجتماعی را شروع کنی تا چیز تازه ای بیاوری. آنوقت نیز باردیگر فرصت را از کف خواهی داد، زیرا آن چیز جدید خودش خواهد آمد. نیازی نیست تو آن را بیاوری. تازه خودش خواهد آمد __ نگرانش نباش؛ یک انقلابی نباش. تازه خواهد آمد. اگر کهنه رفته باشد هیچکس نمی تواند با زور آن را بازگرداند و اگر تازه وجود داشته باشد و زمانش رسیده باشد و نوزاد در رحم پخته شده باشد، نوزاد متولد خواهد شد. نیازی به عمل سزارین نیست. کودک زاده خواهد شد؛ نگرانش نباش. انقلاب خودش رخ خواهد داد، یک پدیده ی طبیعی است. نیازی به انقلابیون ندارد. نیازی نیست آن شخص را بکشی: او خودش خواهد مرد. اگر شروع کنی به راه انداختن انقلاب اجتماعی __ یک کمونیست می شوی، یک سوسیالیست می شوی __ نکته را از دست خواهی داد.
این ها دو امکان هستند که در آن می توانی نکته را از دست بدهی. و یا اینکه می توانی از این زمان بحران استفاده کنی و متحول شوی: از آن برای رشد فردی خود استفاده کن. هیچ چیز مانند لحظه ای بحرانی در تاریخ نیست: همه چیز در تنش است و همه چیز شدت دارد و همه چیز به یک لحظه ی اوج رسیده است و از آنجا است که چرخ شروع به چرخیدن خواهد کرد. از این استفاده کن، از این فرصت استفاده کن و دگرگون شو. برای همین است که من روی انقلاب فردی تاکید دارم.
یوگا: ابتدا و انتها جلد پنجم / فصل دهم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

جبر یا اختیار؟

كسي پرسيده است:
آيا اعمال انسان مقيد به اعمال زندگاني هاي گذشته ي اوست و اگر چنين است، در اين زندگاني چه كاري از عهده ي شخص بر مي آيد؟
پرسش اين است: “اگر ما توسط كردارها و ارزش هاي زندگاني هاي گذشته مان كنترل مي شويم، حالا چه مي توانيم بكنيم؟”
اين پرسشي مناسب است. اگر درست باشد كه شخص مطلقاً در قيد كردارهاي گذشته اش است، پس از دست خودش چه برمي آيد؟ در حال حاضر چه مي تواند بكند؟ و اگر درست باشد كه او ابداً در قيد اعمال گذشته اش نيست، پس فايده ي هركاري در چيست؟ __ زيرا اگر در قيد اعمال گذشته اش نباشد، فردا نيز در قيد اعمال امروز خود نخواهد بود. پس اگر امروز كار خيري انجام دهد، امكان نخواهد داشت كه فردا از آن عمل خيرش نفعي ببرد. و اگر كاملاً در قيد اعمال گذشته اش باشد، هيچ معنايي در كارهاي امروزش وجود نخواهد داشت __ زيرا قادر نيست هيچ كاري انجام دهد، كاملاً مقيد خواهد بود.
از سوي ديگر، اگر كاملاً هم آزاد باشد، هيچ عملي فايده نخواهد داشت، زيرا هرعملي كه فردا انجام دهد،
از قيد آن آزاد خواهد بود و اعمال گذشته اش بر او بي تاثير خواهند بود. براي همين است كه انسان نه كاملاً مجبور است و نه كاملاً آزاد: يكي از پاهايش بسته شده و پاي ديگر آزاد است.
روزي كسي از حضرت علي پرسيد، “آيا انسان آزاد است و يا در جبر اعمالش است؟”
علي گفت، “يكي از پاهايت را بلند كن.”
آن مرد آزاد بود كه يكي از پاهايش را بلند كند. پس پاي چپش را بلند كرد.
آنگاه علي گفت، “حالا پاي ديگرت را بلند كن.”
و مرد پاسخ داد، “آيا ديوانه شده اي؟ نمي توانم حالا آن ديگري را بلند كنم.”
علي پرسيد، “چرا؟”
مرد پاسخ داد، “فقط يكي را در هر لحظه مي توانم بلند كنم.”
علي گفت، “زندگي انسان هم همين است. هميشه دو پا داري، ولي فقط مي تواني يكي از آن ها را در يك زمان از زمين بلند كني، يكي از آن ها هميشه در قيد است.”
براي همين است مي توانيد با كمك پايي كه آزاد است پاي ديگر را روي زمين محكم نگه داريد.
ولي اين امكان نيز هست كه با كمك پايي كه مقيد است، پاي ديگر را آزادانه حركت بدهيد.
هر عملي كه در گذشته انجام داده ايد، انجام داده ايد. آزاد بوديد كه انجام دهيد، انجامش داده ايد. بخشي از شما محكم شده ودر قيد است، ولي بخش ديگر شما هنوز آزاد است. آزاد هستيد تا عكس آنچه را كه انجام داده ايد عمل كنيد. مي توانيد كاري را كه در گذشته كرده ايد با انجام معكوس آن خنثي كنيد. مي توانيد با انجام كاري متفاوت، آن را نابود كنيد. مي توانيد با انجام عملي بهتر آن را مرخص كنيد.
اين در توان انسان است كه تمام شرطي شدگي هاي گذشته اش را بشويد وپاك كند.
تا ديروز خشمگين بودي، آزاد بودي كه خشمگين باشي. البته، كسي كه هر روز در طول بيست سال گذشته خشمگين بوده است، مجبور است كه خشمگين باشد. براي مثال، دو نوع مردم وجود دارند: يك نوع كه در طول بيست سال گذشته پيوسته خشمگين بوده و يك روز صبح بيدار مي شود و نمي تواند دم پايي هايش را كنار تختخوابش پيدا كند و نوعي ديگر كه در بيست سال گذشته خشمگين نبوده و صبح از خواب بيدار
مي شود و نمي تواند دم پايي هايش را كنار تختش پيدا كند ___ در اين موقعيت كداميك بيشتر احتمال خشمگين شدن دارند؟ خشم در مرد اولي برمي خيزد، كسي كه در بيست سال گذشته مدام عصباني بوده است.
به اين معني او در جبر است، زيرا وقتي كه چيزي مطابق دلخواهش نباشد، عادت بيست ساله ي عصبانيت
بي درنگ او را خشمگين مي سازد. او به اين معنا در جبر است كه بيست سال شرطي شدگي، او را به سمت چيزي سوق خواهد داد كه هميشه انجام داده است. ولي آيا او چنان مجبور است كه هيچ امكاني برايش نيست كه خشمگين نشود؟
نه، هيچكس هرگز چنين در جبر نيست. اگر او در همين لحظه آگاه شود، آنوقت مي تواند متوقف شود.
اين امكان هست كه به خشم اجازه ي آمدن نداد. امكان دارد كه خشم متحول شود. و اگر شخص چنين كند،
آن عادت بيست ساله ممكن است كه واقعاً يك مشكل باشد، ولي قادر نخواهد بود كه او را كاملاً باز بدارد ___ زيرا اگر كسي كه آن عادت را ايجاد كرده با آن مخالفت كند، آنوقت آزادي دارد كه كاملاً آن را نابود كند. فقط با آزمايش كردن با آن بارها و بارها مي تواند از آن عادت رها شود.
اعمال گذشته شما را مقيد مي سازند، ولي كاملاً شما را مجبور نمي كنند. اعمال شما را در بند نگه مي دارند، ولي به طور كامل. آن ها زنجيرهاي خود را دارند، ولي زنجيرها مي توانند گسسته شوند، هيچ زنجيري نيست كه نتواند گسسته شود. و چيزي كه قابل گسسته شدن نباشد، زنجير خوانده نمي شود.
زنجيرها شما را در قيد نگه مي دارند، ولي در ذات تمام زنجيرها اين امكان هست كه مي توانند گسسته شوند. اگر زنجيري باشد كه نتواند گسسته شود، نمي توانيد آن را زنجير بخوانيد. تنها آنچه كه شما را در بند نگه
مي دارد و همچنين مي تواند گسسته شود مي تواند زنجير خوانده شود.
كردارهاي شما به اين معني زنجير هستند كه آن زنجيرها مي توانند گسسته شوند. آگاهي انسان هميشه آزاد است. شما هميشه آزاد هستيد تا از راه هايي كه طي كرده ايد و قدم هايي كه برداشته ايد بازگرديد.
بنابراين گذشته شما را محدود مي كند، ولي آينده ي شما كاملاً آزاد است. يك پا در بند است و پاي ديگر آزاد است. پاي گذشته بسته شده است و پاي آينده آزاد است. اگر بخواهي مي تواني پاي آينده را نيز در همان جهتي برداري كه پاي گذشته در بند بوده است. آنوقت كاملاً در جبر خواهي بود. و اگر مايل باشي، مي تواني پاي آينده را در جهتي مخالف با پاي گذشته برداري، اين در اختيار خودت است.
آن حالتي كه در آن هردو پا آزاد هستند، موكشا moksha نام دارد، اشراق.
و پايين ترين درجه ي جهنم آن حالتي است كه در آن هردوپا در بند باشند.
به اين دليل نيازي نيست كه از گذشته بترسي يا از زندگاني هاي پيشين وحشت داشته باشي، زيرا كسي كه آن اعمال را انجام داده هنوز هم آزاد است تا اعمال ديگري انجام دهد.

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

آیا کائنات مرا دوست دارد؟


آیا کائنات مرا دوست دارد؟

این سوالی اشتباه است. باید طور دیگری پرسیده شود، “آیا تو کائنات را دوست داری؟” زیرا کائنات یک شخص نیست. نمی تواند تو را دوست داشته باشد. مرکزی ندارد، یا که می توانی بگویی، “همه جا مرکز آن است.” ولی پدیده ای غیرشخصی است. یک پدیده ی غیرشخصی چگونه می تواند تو را دوست داشته باشد؟
ولی وقتی تو عشق می ورزی، کائنات پاسخ می دهد __ مطلقاٌ پاسخ می دهد. اگر یک قدم به سمت کائنات برداری، کائنات هزار و یک قدم به سمت تو می آید؛ ولی این یک پاسخ است.
باید درک کنید که لائوتزو چه می گوید: که طبیعت جهان هستی زنانه است. یک زن منتظر می ماند، هرگز کاری را شروع نمی کند. مرد است که باید برود و آغاز کند. مرد باید بیاید و اظهار عشق کند و خواستگاری کند و ترغیب کند. جهان هستی زنانه است __ منتظر می ماند. این تویی که باید اظهار عشق کنی؛ تو باید از آن خواستگاری کنی، تو باید رابطه را آغاز کنی و آنگاه کائنات بر تو می بارد __ به روش های بی نهایت می بارد و به راه های بی نهایت ارضاء می کند. درست مانند یک زن: وقتی او را ترغیب کردی او بطور عظیمی بارش می کند. هیچ مردی نمی تواند مانند یک زن عاشق باشد. مرد همیشه یک عاشق ناتمام است: هرگز تمام وجودش در عشق نیست. یک زن کاملاٌ در عشق است، عشق تمام زندگیش است، هر نفسش است. ولی او منتظر می ماند. او هرگز آغازکننده نیست؛ هرگز تو را تعقیب نمی کند __ و اگر زنی تو را تعقیب کرد __ هرچقدر هم که زن زیبایی باشد __ از او خواهی ترسید. به نظر زنانه نمی آید. او بسیار خشن خواهد بود و تمام زیبایی اش به زشتی بدل می گردد. زن منفعل است. این واژه ی منفعل passive و انفعالpassivity را به یاد داشته باشید. کائنات مادر است. همیشه بهتر است خداوند را “مادر” بخوانی تا “پدر”. پدر زیاد با ربط نیست. کائنات مادر است: زنانه، در انتظار تو است __ برای همیشه. همیشه در انتظار تو است __ ولی این تو هستی که باید به در بکوبی. اگر در بزنی درخواهی یافت که بی درنگ به رویت باز می شود. ولی تو باید در بزنی. ولی اگر در نزنی به ایستادن کنار دروازه ادامه می دهی. جهان هستی آن را باز نخواهد کرد؛ او خشن نیست. حتی در عشق هم خشن نیست. برای همین است که می گویم پاسخ خواهد داد.
ولی سوال را اشتباه نپرس. نپرس که آیا کائنات مرا دوست دارد؟ کائنات را دوست بدار و درخواهی یافت که عشق تو چیزی نیست. کائنات به تو عشقی بی نهایت خواهد بخشید، عشق تو را با پاسخی بی نهایت برخواهد گرداند. ولی این یک پاسخ responseاست. کائنات هرگز آغازکننده نیست؛ صبر می کند. و این زیباست که صبر می کند؛ وگرنه تمام زیبایی عشق ازبین می رفت.
ولی این سوال برمی خیزد، ربطی با ذهن شما دارد. ذهن انسان چنین عمل می کند: همیشه می پرسد، “آیا دیگری مرا دوست دارد؟” زن، همسر می پرسد، “آیا شوهرم مرا دوست دارد؟” مرد همیشه می پرسد، “آیا زنم، همسرم مرا دوست دارد؟” فرزندان به این فکر می کنند: “آیا پدر مرا دوست دارد؟ آیا مادر مرا دوست دارد؟” و والدین به این فکر می کنند که آیا فرزندان آنان را دوست دارند. شما همیشه در مورد دیگری سوال می کنید. یک سوال اشتباه می پرسی. در جهتی اشتباه حرکت می کنی. به دیوار برخورد خواهی کرد: دری نخواهی یافت. احساس آزردگی خواهی کرد، زیرا با دیوار برخورد خواهی کرد. خود همان شروع اشتباه است. باید همیشه بپرسی، “آیا زنم را دوست دارم؟”، “آیا شوهرم را دوست دارم؟”، “آیا فرزندانم را دوست دارم؟” ” آیا پدرم را دوست دارم؟”، “آیا مادرم را دوست دارم؟” ولی همیشه از خودت شروع کن __ آیا تو عشق می ورزی؟
و این است آن راز: اگر عاشق باشی، ناگهان می دانی که همه عاشق تو هستند. اگر عاشق زنت باشی، او تو را دوست خواهد داشت؛ اگر شوهر را دوست داشته باشی، او تو را دوست خواهد داشت.، اگر فرزندانت را دوست داشته باشی، آنان تو را دوست خواهند داشت. شخصی که از دل خودش عشق بورزد از همه جا پاسخ دریافت می کند. عشق هرگز نمی تواند بی ثمر باشد. شکوفا خواهد شد.
ولی باید درست شروع کنی: در مسیر درست، وگرنه همه این سوال را دارند، “آیا دیگری مرا دوست دارد؟” و آن دیگری نیز همین سوال را دارد. آنوقت هیچکس عشق نمی ورزد، آنوقت عشق فقط یک افسانه می شود، آنوقت عشق از روی زمین ناپدید می گردد __ چنین که شده است. عشق ازبین رفته است، فقط در شعر شاعران وجود دارد __ افسانه ها و تخیلات و رویاها . هم اکنون واقعیت مطلقاٌ از عشق خالی است، زیرا با یک سوال خطا شروع کردی.
آن سوال را مانند یک بیماری ترک کن. آن را رها کن و از آن فرار کن و همیشه بپرس، “آیا من عشق می ورزم؟” و این یک کلید خواهد شد. با آن کلید می توانی هر دلی را باز کنی و با آن کلید، رفته رفته چنان هنرمندی می شوی که می توانی خود جهان هستی را با آن کلید بگشایی. آنوقت یک نیایش می شود. فقط اینطور بپرس، “آیا کائنات به تو دعا می کند؟” آنوقت به نظر احمقانه می آید: مسخره به نظر خواهد آمد: “آیا کائنات به تو نیایش می کند؟” آن را نخواهی پرسید؛ ولی نیایش چیزی نیست جز والاترین شکوفایی عشق.
تو به کائنات نیایش می کنی و آنوقت از همه جا نهرهای عشق را می یابی که به سمت تو جریان دارند. احساس ارضاشدن می کنی. کائنات خیلی دارد که به تو بدهد، ولی برای آن، تو باید باز باشی. و آن بازبودن فقط وقتی ممکن است که تو عشق بورزی: آنوقت باز می شوی. وگرنه بسته باقی خواهی ماند. و حتی کائنات نیز در برابر بسته بودن تو ناتوان است.

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم