Tag Archives: Stories

Mulshi Lake,Pune, April 2001

With Edi, Mulshi Lake, April 2001

Leave a comment

Filed under BharataIndia, Information, Photos, Places

Rehabilitation of Sheela

Bhagwan’s (Osho’s) Rehabilitation of Sheela
As circumstances demand we are forced to show this video in public. There are so many accusations from different sides concerning Sheela’s time in Rajneeshpuram about which Bhagwan himself had spoken in 1985 in a very negative way. One year after Sheela left, on August 1st. 1986, Bhagwan revoked all his former charges against her explicitly. Rajneeshpuram and the events there had been Bhagwan’s lessons for Sheela and every Sannyasin, but this seems still neglected by the Sannyas-community at large and the public. There was practically no media coverage for it, neither in the public nor in the Sannyas media. Hence we feel it’s high time to give everybody a fair chance to hear the core statements from the rehabilitating press conference also.

by Bhagwan (Osho)
Press Conference 1st of August 1986

They tried every means to destroy us. Poor Sheela has nothing to do with it. She certainly became a victim. I have all compassion for her. It has to be understood you can become entangled. All the telephones from the commune were taped. I was in isolation and in silence. Sheela was my secretary and the president of the commune. Seeing that all the telephones are taped she started taping the telephones that were coming from outside.

And found that the government, FBI, CIA, the other government agencies had their agents in the commune hiding as Sannyasins who go on giving information. She was not a criminal! When I had chosen her as the president of the commune she was an innocent woman of great intelligence. But the American politicians destroyed her innocence.

Whatever they were doing she had to do as a counter-effect, as a defence. All her crimes are basically crimes of American politicians which she repeated. Just to save the commune. I have nothing but compassion and sadness for her. She is not a criminal! And whatever she did, there was no bad intention in it.

She had even bugged my own room. She has bugged 200 houses. Naturally, logically it seems that she was even trying to find out what I do in my privacy, what I say in my privacy. That is not true! The truth is she wanted to be alert, because I lived in a house alone. If in the night anybody opens the doors which were of glasses her bugging will inform her immediately. She could reach there. It was for my protection, not against me.

She never did anything against me or against the commune.
But now she can be interpreted. And because of the interpreters she starts replying these interpreters and journalists in the same tone. She had not the genius to say the truth: that “I had bugged Bhagwan’s house for his protection.” But I know!

She would have died for me. She had loved me.
Not the kind of love you have shown me. Your love is simply cunning.

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyServices, Osho, Places, Politicians, Psychology

Osho stole my heart

Osho stole my heart
Laura – that was what my college degree was in although at Texas University
i did mostly sculpturing and pottery- graduating Magna Cum Laude- big deal!!!
i couldn’t even get a job afterward – instead i work as a newspaper reporter, salesclerk in a discount store and worked on the shrimp-boats off of the Texas coast- and then i got a job working for the Texas Highway Dept. setting out traffic counters all over the state..

It was a great job and allow me a lot of freedom to paint meditate etc. in fact it was a stroke of luck that i was able to find Osho. But in Houston i was taking some yoga classes down off of Westimer blvd. and there was a bookstore close to the yoga center and the lady who was running the store – kind of like me and she mentioned one of Osho’s books and said that i should buy it and since i was starting to practice meditation i bought it mostly just to please her ( woman have so much control over us guys!)

i bought two books and took them with me on my vacation down to Ecuador South America- in search i was for an enlightened being- the guy turned out to be a big egoist. Anyway the next year off to India and Osho stole my heart- 27 years ago now- the love affair continues. …

1 Comment

Filed under Attitude, Information, MyServices, Osho

درباره ي اوشو

درباره ي اوشو
بيشتر ما در دنياي زمان زندگي مي كنيم، در خاطرات گذشته و در انتظارات آينده.
فقط به ندرت است كه ما بعد بي زمان حال را لمس مي كنيم __ در لحظاتي از زيبايي ناگهاني، يا خطري ناگهاني،
در ديداري با معشوق و يا با غافلگيرشدن با چيزي غيرمنتظره.
مردمان بسيار اندكي از دنياي زمان و ذهن __و جاه طلبي هايش و رقابت هايش__ گام بيرون مي نهند.
و شروع مي كنند به زندگي كردن در دنيايبي زماني.
و از آناني كه چنين مي كنند،
فقط تعداد اندكي تجربه ي خويش را با ديگران سهيم شده اند: لائوتزوLao Tzu ، گوتام بودا Gautam Buddha ، بودي دارما Bodhidharma … يا اخيراً، جورج گرجيف George Gurdjieff ،
رامانا ماهارشي Ramana Maharshi ، جي كريشنامورتي J. Krishnamurthi … اينان توسط معاصران خود، خل و ديوانه انگاشته شده اند‘ پس از مرگشان آنان را ” فيلسوف” مي خوانند.
و با مرور زمان به اسطوره بدل مي شوند __ نه انسان هايي با گوشت و خون، بلكه نمايندگاني اسطوره اي از ميل جمعي ما براي رشدكردن به وراي امور كوچك و پيش پاافتاده و بي معني بودن زندگي روزمره.
باگوان كسي است كه آن دري را كه به زندگي در بعد بي زماني گشوده مي شود كشف كرد.
او خودش را يك “وجودگراي واقعي” true existentialist مي خواند و زندگيش را وقف برانگيختن ديگران براي كشف همان در كرد __ تا از دنياي گذشته و آينده گام بيرون نهند و دنياي جاودانگي را خودشان تجربه كنند. از اوان كودكي اش در هندوستان، روشن بود كه باگوان از قراردادهاي دنياي اطرافش پيروي نخواهد كرد.
او هفت سال اول زندگيش را با پدربزرگ و مادربزرگ مادري اش گذراند، كه به او اين آزادي را داده بودند كه خودش باشد __ چيزي كه تعداد اندكي از كودكان از آن برخوردار هستند.
او كودكي منزوي بود و ترجيح مي داد ساعت هاي طولاني نزديك درياچه در سكوت بنشيند
و يا محيط اطرافش را به تنهايي اكتشاف كند.
او مي گويد كه مرگ پدربزرگ مادري اش تاثيري عميق بر زندگي درونش گذاشت
او را برانگيخت تا آن زندگي بدون مرگ را كشف كند.
تا زماني كه به پدر و مادر خودش و خانواده ي درحال رشدشان بازگشت و وارد مدرسه شد،
آنقدر وضوح يافته بود و ريشه هايش در خويشتن محكم شده و آنقدر شهامت يافته بود
تا هرگونه اقدام بزرگ ترها را براي شكل دادن زندگيش طبق ميل آنان، و اينكه او چگونه بايد باشد را به چالش بخواند.
او هرگز از مبارزه و جدل خجالت نمي كشيد.
براي باگوان، حقيقت قابل سازشكاري نيست، يا اينكه اگر باشد، ديگر حقيقت نيست.
و حقيقت يك تجربه است و نه يك باور.
او هرگز از مردم نمي خواهد كه گفته هايش را باور كنند،
بلكه در عوض آزمايش كنند و خودشان ببينند كه چيزي كه مي گويد درست است يا نيست.
و در عين حال، او براي يافتن راه ها و وسايلي براي افشاي طبيعت باورها___
فقط تسليت هايي براي آرام كردن نگراني هاي ما در برابر ناشناخته،
و موانعي براي روياروشدن با واقعيت اسرارآميز و كشف نشده __ بسيار بي رحم است.
پس از به اشراق رسيدنش در بيست و يك سالگي، باگوان تحصيلات دانشگاهي اش را تمام كرد
و هفت سال به تدريس فلسفه در دانشگاه جبل پور پرداخت.
در همين اوقات، به سراسر هند سفر كرد و با سخنراني هايش رهبران مذهبي سنتي را در مناظرات عمومي
به چالش فراخواند و با مردماني متفاوت، با تمام شيوه هاي زندگي گوناگون ديدار كرد.
در اواخر دهه ي 1960 ، باگوان شروع كرد به تكميل كردن تكنيك منحصر به فرد خودش به نام دايناميك مديتيشنDynamic Meditation (مراقبه ي پويا.) او مي گويد كه انسان معاصر چنان با سنت هاي منسوخ گذشته و نگراني هاي زندگي معاصر گرانبار شده است كه پيش از اينكه بتواند اميدوار باشد كه آن وضعيت بدون فكر و آسوده ي مراقبه
راكشف كند، بايد از يك روند پاكسازي عبور كند.
او در سراسر هند اردوگاه هاي مراقبه برپا كرد و براي حاضران سخنراني كرد
و شخصاً مراقبه هايي را كه تدوين كرده بود اجرا كرد.
در اوايل دهه ي 1970 نخستين افراد غربي شروع به شنيدن باگوان كردند و تعداد روزافزوني از آنان، همراه با سالكان هندي به جرگه ي “نئوسانياس” Neo-Sannyas پيوستند.
در 1974 يك جمع a commune در اطراف باگوان در پونا Pune ، در هند تشكيل شده بود و آن جريان قطره قطره از بازديدكنندگان غربي، به زودي سيلي شد كه تا به امروز هم ادامه دارد.
بسياري از بازديكنندگان اوليه غربي، درمانگراني بودند كه خودشان را با محدوديت هاي روش هاي غربي روبه رو مي ديدند
و جوياي رويكردي بودند تا بتواند به ژرفاي عميق تري از روان انسان دست بيابد و آن را متحول سازد.
باگوان آنان را ترغيب كرد تا مهارت هايشان را به آن جمع هديه كنند و از نزديك با آنان كار كرد تا روش هاي درماني آنان را در فضايي از مراقبه به كار بگيرند.
او گفته است كه مشكل روش هاي درماني غرب در اين است كه آن ها خودشان را مقيد مي كنند تا ذهن و عوارض آن را درمان كنند، درحاليكه شرق مدت ها پيش دريافته است كه مشكل اصلي، خود ذهن __ يا هويت گيري ما با آن است.
آن روش هاي درماني مي توانند در سبكباركردن مردم از عواطف سركوب شده و ترس هايشان مفيد باشند __ همچون مراحل تخليه سازي catharsis در مراقبه هايي كه او تدوين كرده ___ و به آنان كمك كند تا خودشان را واضح تر ببينند.
ولي تازماني كه ما خودمان را از مكانيسم ذهن و فرافكني هاي آن، و از خواسته ها و ترس ها رها نكنيم،
فقط از چاله اي در آمده ايم تا دوباره در چاله اي ديگر كه خودمان ايجاد كرده ايم بيفتيم. بنابراين روش هاي درماني
بايد دست در دست روند هويت زدايي و مشاهده گري، كه به نام مراقبه شناخته شده حركت كند.

در پايان دهه 1970 آن جمع پونا شامل بزرگترين مركز درماني و رشد در دنيا بود و هزاران نفر از سراسر دنيا براي شركت در گروه هاي درماني و مراقبه كردن، براي نشستن در كنار باگوان در سخنراني هاي صبحگاهي اش و براي هديه كردن مهارت هاي خود به زندگي آن جمع و يا براي بازگشت به كشورهايشان و ايجاد مراكز مراقبه در آن ها، به آنجا مي آمدند.

بين سال هاي 1981 و 1985، تجربه ي زندگي در جمع در آمريكا مورد آزمايش قرار گرفت:
در زميني به وسعت 126 مايل مربع كه در يك كويرمرتفع در شرق اورگان Oregon بود. در اينجا، باگوان در دوران سكوت و انزوا از دنيا به سر مي برد___ به جز سواري روزانه اش در طبيعت اطراف.
تاكيد اصلي زندگي جمع،
برپاسازي شهر راجنيش پورام Rajneeshpuram
به عنوان “واحه اي در كوير” بود. در يك زمان كوتاهي كه معجزه مي نمود،
آن جمع براي 5000 نفر خانه سازي كرد و شروع كرد به جبران ده ها سال خسارتي كه به زمين وارد شده بود__
از طريق چراي بيش از حد حيوانات ___ نهرها را دوباره جاري كرد و درياچه ها و منابع ذخيره ي آب ساخت
و يك كشاورزي خودكفا ايجاد كرد و هزاران درخت كاشت.
در راجنيش پورام ، مراقبه ها و برنامه هاي درماني توسط “دانشگاه بين المللي مراقبه” International Meditation University انجام مي شد.
وسايل مدرني كه توسط دانشگاه ساخته شده بود و محيط حفاظت شده ي آن،
عمق و گسترش بي سابقه اي به برنامه ها بخشيده بود كه پيش از اين ممكن نبود.
دوره هاي طولاني تر و آموزش هايي خاص تدوين شده بودند تا شركت كنندگاني از قشرهاي وسيع تري را جذب كند.
از جمله شركت كنندگان كساني بودند كه پيشتر در دنيا جاافتاده بودند و مايل بودند مهارت هاي حرفه اي خودشان را گسترش بدهند و خودشان را بيشتر بشناسند.
جشن ساليانه ي “روز مرشد”Guru Poornima كه در ماه آگوست برپا مي شد، بيست هزار نفر را به آنجا كشاند تا در حضور باگوان بنشينند و به او در سواري هاي روزانه اش تبريك بگويند.
ولي ايالات متحده اين تجربه ي تازه را در درون مرزهايش با مهرباني پذيرا نشد و به زودي آژانس هاي مختلف دولتي،
سازمان هاي گروه فشار كه با بودجه هاي خصوصي اداره مي شدند و مسيحيان اصولگرا نيروهايشان را به هم پيوستند
تا از ادامه ي وجود راجنيش پورام جلوگيري كنند. ساكنان آن شهروقتي كه از مرزهاي آنجا به بيرون سفر مي كردند با بدرفتاري هاي لفظي و فيزيكي مواجه بودند و خود شهر و تشكيلات مختلف آن دائماً درگير دعواهاي حقوقي و شكايت هاي قانوني بودند.
منشي خصوصي باگوان (شيلا، م.)، كه در طول دوران بازنشستگي او از زندگي عمومي، كارها را اداره مي كرد،
ويژگي هاي مخالفين را كسب كرد و با تعصبي بي رحمانه به آنان حمله مي كرد و آن جمع را با دست هاي آهنين اداره مي كرد.
در حدود اين زمان، باگوان سخنراني عمومي خودش را دوباره آغاز كرد.
او توجه خودش را به مسيحيت، ارزش هاي اساسي آن همچون اطاعت و باور كوركورانه، روش هاي گناه و سركوب و تجيليات آن كه تعصب و خشونت بود معطوف كرد.
او در مورد آزادي ، مسئوليت و احترام به زندگي سخن گفت. و به شدت مخالفانش را به چالش خواند تا بيايند و آن تجربه را خودشان از نزديك ببينند و به قانون اساسي خودشان احترام بگذارند.
منشي باگوان عاقبت آن جمع را ترك كرد و در پشت سر، كوهي از جرم و بدكاري برجاي نهاد:
برخي از آن جرم ها برعليه دشمنانش در بيرون بودند و بيشتر برعليه خود ساكنان جمع.
ماموران محلي، ايالتي و فدرال از اين فرصت استفاده كردند تا برعليه آن شهر و ساختار جمع اقدام كنند.
آنان اتهاماتي برعليه شركت هاي گرداننده ي آن شهر وارد كردند و تهديد كردند كه تمام دارايي هاي آن شهر را ضبط خواهند كرد.
باگوان دستگير و بدون وثيقه بازداشت شده بود و براي بي اعتبار ساختن او و ارتباط دادن او با جرايم منشي اش،
او را در يك هواپيماي مخصوص زندانيان در سراسر كشور كشاندند و او را در غل وزنجير بستند. .
يك سفر پنج ساعته، پنج روز طول كشيد.
در اين مدت، دو روز تمام كسي نمي دانست كه باگوان در كجاست ، حتي وكلاي اونيز از محل اقامت او بي خبر بودند .
او را با نامي جعلي در يكي از زندان هاي اكلاهماOklahoma ثبت نام كرده بودند.
پس از اين اقدام، يك زوال پيشرفته در سلامتي باگوان، عاقبت پزشكان را متقاعد كرد كه او در طول اقامت دوروزه اش در زندان اكلاهما مسموم شده است: احتمالاً با تاليوم thallium.
بنا به توصيه وكيلش، كه از سوء قصد به جان او نگران بود،
باگوان اجازه داد كه به جرم جزيي تخلف از قوانين مهاجرت، از آمريكا اخراج شود.
او وارد يك سفر دور دنيا شد، ولي فشارهايي كه از سوي وزارت امور خارجه ي آمريكا وارد مي شد سبب شد كه بيست و يك كشور يا از ورود او كاملاً جلوگيري كنند و يا پس از يك اقامت كوتاه بدون هيچ توضيحي او را اخراج كنند.
او در اواسط 1986 به هندوستان بازگشت و صدها مريد و دوست از سراسر دنيا بي درنگ به او پيوستند.
در ژانويه 1987 باگوان به پونا بازگشت و روزي دوبار سخنراني مي كرد.
ظرف چند ماه، جمع پونا يك برنامه ي تمام از فعاليت هاي مختلف را اداره مي كردو
بسيار فراتر از محدوده ي سابق گسترش مي يافت.
در آنجا، تسهيلاتي با استاندارهاي مدرن و تهويه ي مطبوع ___كه در آمريكا تثبيت شده بود__ ساخته شد و باگوان تاكيد كرده بود كه جمع جديد پونا بايد واحه اي در قرن بيست و يكم باشد، حتي در هند درحال توسعه.
مردمان بيشتري از شرق __ به ويژه از ژاپن __ به آنجا آمدند و حضور آنان غنايي مناسب از هنرهاي درماني و رزمي را با خود آورد. هنرهاي تجسمي و نمايشي نيز شكوفا شد و همراه با اين ها،
يك “مكتب خانه ي عرفاني” School of Mysticism شكل گرفت.
اين تنوع و گسترش برنامه ها در انتخاب نام “مولتيورسيتي” Multiversity توسط باگوان بازتاب يافت كه همچون چتري اين برنامه ها را فراگرفته است.
و تاكيد بر مراقبه حتي رشد بيشتري كرد __ “مراقبه” زمينه ي تكرار شونده در سخنراني هاي باگوان بود و او چند تكنيك جديد ” درمان هاي مراقبه گون”meditative therapies شامل “بي ذهني” No-Mind ، “رزعرفاني” The Mystic Rose و “تولد دوباره” Born Again را تدوين و معرفي كرد.
در اواسط 1987، باگوان به تدريج از فعاليت هاي عمومي كناره گرفت.
سلامت شكننده اش غالباً مانع مي شد تا سخنراني كند و دوران غياب او طولاني تر مي شد. در اواسط 1988، او عنصري جديد را وارد سخنراني هايش كرد:
در پايان هر سخنراني، او مخاطبينش را به يك مراقبه ي سه مرحله اي هدايت مي كرد.
در آوريل 1989 او آخرين سخنراني اش را انجام داد، به پرسش ها پاسخ داد و داستان هاي ذن را تفسير كرد.
در ماه هاي بعد، هروقت كه سلامتي اش اجازه مي داد، عصرها مي آمد و با مريدان و دوستانش در مراقبه اي از موسيقي و سكوت مي نشست و سپس به اتاقش مي رفت و آن گروه حاضر، يكي از نوارهاي تصويري سخنراني هايش را تماشا مي كردند.
باگوان بدنش را در 19 ژانويه 1990 ترك گفت.
درست چند هفته پيش از اين تاريخ، از او پرسيده شد كه پس از رفتنش چه اتفاقي براي كار او خواهد افتاد.
او گفت:

“اعتماد من به جهان هستي مطلق است. اگر در آنچه كه مي گويم حقيقتي باشد، بقا خواهد يافت….

مردمي كه به كار من علاقه داشته باشند، به سادگي مشعل را حمل خواهند كرد، ولي چيزي را بر كسي تحميل نخواهند كرد….
من يك منبع الهام براي مردمم خواهم ماند. و اين چيزي است كه بيشتر سالكان احساس خواهند كرد.
من مايلم آنان خودشان رشد كنند __ كيفيت هايي چون عشق، كه در حول آن هيچ كليسايي را نمي توان برپا ساخت،
كيفيت هايي چون هشياري، كه در انحصار هيچكس نيست، كيفياتي چون ضيافت،
جشن گرفتن و تازه ماندن، چشماني چون كودكان داشتن …
من مايلم مردم من خودشان را بشناسند و طبق خواست ديگران نباشند. و آن راه، در درون است….”

چند ماه پيش از اينكه بدنش را ترك كند، باگوان جايگاه و ظرف حاوي خاكسترش را كه با آينه و سنگ مرمر درست شده، طراحي كرد و متن سنگ وفاتش را چنين ديكته كرد:

هرگز زاده نشد – هرگز نمرد
فقط بين 11 دسامبر 1931
تا 19 ژانويه 1990
از اين سياره ي زمين بازديد كرد


Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Osho, Politicians, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Dhamma is never unjust…

2004/11/2002 / 01:44 PM

… yes it is a reality and not the TRUTH. Sad, but a ‘reality’!
they have deleted me from their list and my translations will never be published in Iran (with the same regime!) apparently the popular Raaz (Osho on Sufism) has caused Osho’s books to be banned from publication and reprint-permits for the last six months and ‘they’ think i am the cause of it. They even think that i wanted the book cover to have a picture of Osho, while i had NO role in it and i had not seen any drafts before actual publication.
But they see me ‘responsible’ for it!!!!!!!!!

What to do? He gave me very clear direct warning that they may do ‘legal’ things and with ‘one phone call’, i can be ‘deported’ very easily without ANY Human Right Issue! This is India! Yes, this is a sad reality too. But where can you live? On the OCEANS?, as Osho suggested! Is there any place where you can tell the truth and face not the harsh consequences? I guess not? Do you see anywhere on this globe?

So that is why, we need to come up with a ‘new plan’ to go on doing the same thing without involving osho here.(directly).

Human ‘laws’ can be ugly and cruel, yet Dhamma is never unjust. We shall see which ‘law’ prevails. Making money and becoming powerful in establishment is ‘legal’ but spreading the uncensored words of Osho is a ‘sin’, with grave ‘punishments’! But i do not want to be a ‘sinner’ anymore to face the punishment. It is Not the time yet.

So as Raghu said, i make it into a ‘meditation’ and use this ‘passive nature’ of mine more deeply. Now i need to make basic changes in my life style and am grateful to them who made me do it by warning! Of course we just met by pure synchronization and only a ‘divine plan’ for me to get the point, BEFORE it was too late! Like the ‘print job the other day!

Ok. I surrender to the Will of existence, Amrito being one part of it!…

Leave a comment

Filed under Attitude, BharataIndia, CopyRight, Ego, FactScience, HumanRights, Information, MohsenKhatami, MyServices, MyWritings, PersiaParseIran

پونا: شهر كوليان اين كيهان

این را تقریبا یک سال پس از ورود به پونا نوشتم = قبل از آن که از این شهر خسته شوم و هوای “فرار” به سرم بزند… توجه کنید که نامی از “آشرام” برده نشده و از همان وقت آنجا را “مرکز تفریحی” خوانده بودم!!
و بادهاي شديد اردي بهشتي …..
و جريان هوا و سپس:
باران و باران و باران.
و قبل از آن،
آفتاب سوزان،
خورشيدي نزديك.
اينجا پوناست،
شهر عشق و خدا
شهر عشاق بي وطن
شهر كوليان اين كيهان
شهر شهيدان شاهد
شهر اشو
شهر من، شهر تو، شهر ما…..
اينجا غوغايي است در سكوت و سكوتي است درميان اينهمه همهمه…
نه، شايد اينجا پونا هم نباشد، كه ظاهراً هست!
ولي شايد اين از ارتعاشات كورگان پارك است.
با آن مركز تفريحي در ميانش، همچون نگيني پربها.
هرچه هست، چيزي متفاوت است و ارزش بودن در اينجا را دارد.
شكر. شكر. شكر.
29اردي بهشت 1381 = 19 مي 2002

1 Comment

Filed under Attitude, BharataIndia, Information, MyWritings

a letter to a friend…osho

AUM Monday Oct.01.01, 10:55 pm

Dear ….
Wish you all the best.
This past few weeks were so wonderful.
Learning many things & meeting new people!
See the Blessing of Osho?
This brother from …., wrote an email for me 3 months ago.
And he sent me 300$ as a loan!
Last night I cashed it into 14157 Rs & paid the 2 loans I had for 2 months rent.
At least that much we are ahead!

He wants to come over & stay for a while ….
I meet new faces almost everyday. Young Iranis ..
I even met a beautiful blond 6 months old baby boy ( ASHAM) 2 nights ago along with the parents & friends, all Iranians!

Working on the 4 Magazine now & I dedicate the translation to the “Iranians in Pune” .
It is on “BREAKING FREE FROM THE PAST” ( the first step to sannyas , as Osho says.)
I am so grateful to Him & to You & to the whole Existence.

Tonight at German Bakery, one Irani Student told me something about the book RAAZ & its introduction, which made me very happy. It seems that all these hardships are worth it.
It is about Osho & His vision. So please pray for all of us.

Yes Rani is lovely & you can get to know her better on
e-mail : rani@ranimu.com
Thank you & all the best..

Leave a comment

Filed under Attitude, MyWritings

کتاب راز اشو و اتحاد اهریمنان

… ضمناٌ خوشحالم که فرصتي شد تا توانستي با اوشو کمي بيشتر و واقعي تر آشنا شوي.
کتاب هاي سانسور شده اش در ايران بسيار محبوب است
: و شايد برايت جالب باشد که بداني کتاب راز (تفسيرداستان هاي صوفيان
: ترجمه ي بنده در ايران بسيار مورد استقبال قرار گرفته ,
: و براي همين هم ممنوع الچاپ شده (براي چاپ 5)!!
و از اين سو نيز نام بنده را نزد سه ناشر منتخب در ايران بعنوان “سياه” معرفي کرده اند
که نبايد هيچ اثري را از بنده به چاپ برسانند. اين يکي از توافق هاي نوشته شده يا نشده است
ولي اگر نوشته هم نشده باشد گفته شده و فهميده شده است!!!!
: جالب است که نشر فراروان هم که کتاب راز را چاپ کرده ديگر حق تجديد چاپ را به نام من ندارد
و يکي ديگر از مترجمين روي آن کار مي کند تا در چاپ بعدي به ترجمه ي ايشان باشد!
: همسويي شرق و غرب براي کنترل افکار عمومي خيلي جالب است


Filed under Attitude, CopyRight, Education, Ego, FactScience, Information, MyWritings, Politicians, نوشته هایم, به زبان پارسی

Osho: Foundation of Meditation

Foundation of Meditation

“….On this journey, a very firm resolve is needed. The conscious mind where all the thought processes take place is only a small part; the rest of the mind is still deeper. If we were to divide the mind into ten parts, the conscious mind would be only one part, the other nine parts are the unconscious mind. Our thinking and reasoning take place in only one part, but the rest of the brain is not aware of this. The rest of the brain has no sense of it. When we make a conscious resolution to meditate, to enter into samadhi, ultimate bliss, the major part of our brain remains ignorant of this resolution. This unconscious part will not support us in this resolution. But if we don’t get support from it we cannot succeed. To get the support, a determined, conscious effort is needed. I will now explain how to make this conscious effort.

When you wake up, let it be with determination, and at night when you go to bed, when you lie down on your bed, think over your resolution for five minutes and repeat it to yourself as you go to sleep.

I would like to explain this exercise for becoming determined, and you will be practicing it here as well as in your normal life. As I explained, with this resolution your whole mind, conscious and unconscious both, is to decide that, “I will be silent, I am determined to experience meditation.”

The night Gautam Buddha attained enlightenment, he was sitting under his bodhi tree and he said, “I will not get up from this place until I am enlightened.”
You might think, “But what is the connection?” But the resolution, “I will not…” spreads all through the body – and he did not get up until he became enlightened! Amazingly, he became enlightened the same night. And he had been trying for six years, but never before did he have such intensity.

I will give you a small exercise to intensify your resolve. We will do this exercise here and also at night before sleeping.

If you exhale completely and then stop yourself from inhaling, what will happen? If I exhale completely and them pinch my nose shut and don’t inhale, what will happen? In a little while my total being struggle to inhale. Won’t every pore of my body and those millions of cells scream for air? The longer I try to hold my breath, the deeper the longing for breath is going to spread into my unconscious mind. The longer I hold my breath, the more the innermost part of my being is going to ask for air. And if I hold it to the last moment, my whole being will demand air. Now it is not a simple desire anymore; the top layer is not the only one affected. Now it has become a question of life and death; now the deeper layers, the layers underneath, are also going to demand more air.

In that moment, when you reach the state where your whole being is starving for air, you should repeat to yourself, “I am going to experience meditation.” In that moment, when your life is demanding air, you should repeat the thought, “I will enter into a state of silence. This is my resolution: I will experience meditation.” In this state, your mind should repeat this thought; your body will ask for air and your mind will repeat this thought. The stronger the demand for air, the deeper your resolution will enter inside. And if your whole being is struggling and you are repeating this sentence, then the strength of your resolution will increase many times over. In this way it will reach to your unconscious mind.

You will be making this resolution every day before the daily meditation, and at night you will do it before going to sleep. Repeat the sentence, and then go to sleep. When you are falling asleep, at that moment also let it be constantly ringing in your mind: “I will experience meditation. This is my resolution. I will enter into silence.”

This resolution should go on ringing in your mind so that you don’t even realize when you are falling asleep. In sleep your conscious mind is inactive and the doors are open for the unconscious mind. If your mind repeats this idea again and again while the conscious mind is inactive, it can then enter the subconscious mind. And in time you will observe a significant change __ you will see it even in these three days. So now try to understand the method by which you can strengthen the resolution.

This is the way to do it: first take slow, deep breaths, filling yourself up, filling your lungs up as deeply as you can. When you have inhaled as much as you can, continue to hold the thought, “I will experience meditation”, and keep repeating this sentence. Then exhale, and at one point you will feel that there is no more air to exhale. But there is __ so throw that out too and repeat the sentence. Now you will feel that there is absolutely no more air left __ but still there is, so throw that out. Don’t be afraid: you will never exhale completely. That’s why, when you feel that there is no more breath left in you, there always is __ so try also to exhale that. Exhale as totally as you can, and keep repeating, “I will experience meditation.”

It is a strange phenomenon: through it a thought process is triggered in your unconscious mind. An intense resolve will arise and you will already see its effects tomorrow, so you have to make your resolution very strong. We will start the experiment before we leave this place this evening. You are to do it five times, that is, you should inhale and exhale five times and repeat the thought inside five times. If anyone has a heart problem, or any other problem, don’t do it strenuously, do it softly. Do it as gentle as possible, don’t make yourself uncomfortable.

I have talked about the will to experience. You must practice it every night during these three days, before sleeping. Lying on your bed, repeat the sentence as you gradually fall asleep. If you follow this process diligently and your voice reaches the unconscious, the result is easy to induce and is unmistakable.”

The Path of Meditation

1 Comment

Filed under Attitude, Education, FactScience, Information, Mediatation, Ontology, Osho

و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند.

اوشوي عزيز: من از اينكه با شما هستم بسيار خوشحال و خوشبختم. مرشد عزيزم: من از شما بسيار سپاسگزارم زيرا هنوز هم براي همگي ما كه مي خواهيم از منبع بي پايان شما بنوشيم، در دسترس هستيد.
بهره بردن از عشق و محبت شما چنان بركتي است كه من هرگز كلامي نخواهم يافت تا از شما
براي تمام كارهايي كه براي ما مي كنيد سپاسگزاري كنم.
من به زودي به آن دنياي ديوانه ي بيرون بازخواهم گشت، جايي كه شما فقط در قلب من خواهيد بود.
گاهي فكر مي كنم كه آيا بازهم ارزش آن را دارد كه در بيرون كار كنم و آموزش هاي شما را منتشر كنم؟
در عجبم كه آيا هنوز هم نقشه و ميلي داريد كه كاري براي اين دنياي ديوانه انجام دهيد‘
يا اينكه مي خواهيد فقط با سالكين خود بمانيد. آيا مي توانيد چيزي در اين مورد بگوييد؟

اين پرسش در خودش پرسش هاي بسيار دارد.
نخست: سپاسگزاري واقعي هرگز قادر نيست براي بيان خودش واژه اي بيابد.
آن سپاسگزاري كه بتوان براي بيانش، واژه بيابي، فقط تشريفاتي است ___ زيرا هرچيزي كه دل آن را احساس كند،
بي درنگ به وراي واژگان، مفاهيم و زبان مي رود.
مي تواني آن را زندگي كني، مي تواند از چشمانت بدرخشد، مي تواند همچون رايحه اي از تمامي وجودت پراكنده شود.
مي تواند موسيقي سكوتت شود‘ ولي نمي تواني آن را بازگو كني.
لحظه اي كه آن را بگويي، يك چيز اساسي بي درنگ خواهد مرد. كلمات فقط مي توانند حامل مردگان باشند، نه تجارب زنده.
بنابراين قابل درك است كه تو سپاسگزاري كردن را دشوار مي يابي.
اين مشكل تو نيست‘ مشكل تجربه ي سپاسگزاربودن است.
و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند. آنان كه چيزي جز كلام و واژگان نمي شناسند نفرين شده اند.
دوم: مي گويي كه به زودي دور مي شوي و من فقط در قلب تو خواهم بود.
اگر من در قلب تو باشم، راهي نيست كه از من دور شوي. مي تواني از حضور جسماني من دور شوي، ولي اگر حضور مرا در قلب خودت احساس كني‘ حضور جسماني من ديگر اهميتي ندارد. تو از حضور روحاني من آگاه گشته اي.
حضور فيزيكي تنها يك نقطه ي آغاز است ___ اگر بتواند تو را به حضور روحاني هدايت كند‘ كارش را انجام داده است.
اينك هركجا كه بروي، من در قلب تو خواهم تپيد. مهم نيست كه اينجا باشي يا در سياره اي دور دست.
عشق تنها پديده اي است كه فضا، فاصله و زمان را نابود مي كند. نيروي شيميايي عشق هنوز كشف نشده است.
فيزيكدان ها به فضا و زمان توجه دارند و هنوز اين نكته را درك نكرده اند كه در جهان هستي چيزي بيشتر هست كه در آن، فضا و زمان هردو ازبين مي روند.
عشق پديده اي است كه نه فضا و نه زمان و نه فاصله مي شناسد. شايد علم هرگز قادر به درك آن نباشد.
شايد اين وراي محدوده ي علم باشد. ولي خارج از محدوده ي شعر و مذهب نيست. خارج از محدوده ي مراقبه نيست.
خارج از محدوده هيچ كس كه آماده باشد در عشق محو گردد نيست.
آنگاه علم پژواكي در دوردست ها مي ماند و عشق، تنها واقعيت مي شود.
مردماني چون شانكارا، بوسانكBosanquet و برادلي كه مي گفتند دنيا يك توهم است‘ حرفهاي بي معني نمي زدند.
دنيا از فضا و زمان تشكيل شده است ___ ولي اين اشخاص كوشيدند تا اثبات كنند كه دنيا يك سراب و توهم است.
آنان در حول محورتوهمي بودن دنيا، يك نظام فلسفي ساختند.
همان تلاش آنان شكستشان مي دهد : اگر دنيا يك توهم است، آنوقت چه نيازي است كه اثبات كني كه توهم است؟
اگر چيزي وجود ندارد، وجود ندارد.
ولي اگر شانكارا مي خواست از اتاقش خارج شود، از ميان در خارج مي شد، نه از وسط ديوار! ديوار واقعي است.
اگر برادلي مي خواست نهار بخورد، سنگ نمي خورد! زيرا وقتي كه نان، توهم باشد و سنگ هم توهم باشد‘ چه تفاوتي هست؟ هر دو رويا هستند.
اين اشخاص تلاش كردند چيزي را اثبات كنند كه در وجود خودشان تجربه نكرده اند. اين يك تجربه ي عاشقانه نبود ، بلكه فقط منطق بوده. براي همين است كه هزاران فيلسوف كوشيده اند به دنيا اثبات كنند كه همه چيز توهم است، ولي هيچكس متقاعد نشده است. حتي خود آنان نيز متقاعد نشده اند.
به ياد داستاني افتادم:
يك فيلسوف بودايي را به درگاه پادشاهي بردند. مردم مي گفتند كه او بزرگترين منطق داني است كه تاكنون شناخته شده.
و او مروج اين نظريه بود كه همه چيز توهم است‘ همه چيز از همان ماده اي درست شده كه روياها از آن درست شده اند.
ولي پادشاه مردي بسيار عملگرا بود.او گفت، “صبر كنيد.اعلام كنيد كه تمام مردم بايد به خانه هايشان بروند و درها را ببندند. تمام مغازه ها بايد بسته شوند زيرا فيل ديوانه ي ما وارد خيابان ها خواهد شد.”
سپس آن فيلسوف را تنها در خيابان گذاشتند و فيل را آزاد كردند. فيلسوف بيچاره مي گريست و فرياد مي زد” نجاتم بدهيد!
هيچ چيز توهمي نيست ___ دست كم اين فيل توهم نيست!” و آن فيل واقعاً ديوانه بود.
با ديدن اين وضعيت‘ نگهبان ها نگذاشتند كه فيل به آن مرد حمله كند و او را به بارگاه آوردند.
پادشاه از او پرسيد: ” حالا در مورد فلسفه ات چه مي گويي؟” مرد فيلسوف گفت: “فيل توهم است، فيلسوفي كه مي گريست و فرياد مي كشيد، توهم است و پادشاهي كه او را نجات داد نيز توهم است __ همه چيز توهم است و غيرواقعي. ولي لطفاً مرا دوباره آنجا نگذاريد. زيرا اين يك فلسفه است. من حاضرم بحث كنم، ولي با فيل وحشي نمي توان بحث كرد. اگر فيلسوفاني داريد، آنان را بياوريد و من به ايشان ثابت مي كنم كه دنيا غيرواقعي است.”
اين فيلسوف ها چيزي را مي گويند كه قدري از حقيقت در آن هست.
ولي آنان سعي داشتند كه آن را اثبات كنند‘ اينجاست كه به خطا رفته اند.
عشق را نمي توان اثبات كرد، فقط مي توان تجربه اش كرد.
و در عشق، تمام آنچه كه از فضا و زمان تشكيل شده به نظر مي رسد كه از جنس روياست.
اين يك مباحثه نيست، يك فلسفه نيست.
مي تواني نزديك كسي نشسته باشي، بدن هاي شما مي توانند يكديگر را لمس كنند و بااين حال مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد.
و مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد و بااين وجود، عشق مي تواند شما را چنان به هم نزديك كند كه بتوانيد در يكديگر ذوب شويد.
بنابراين به ياد بسپار: اگر مرا در دلت احساس كني، من با تو مي آيم. هركجا كه بروي با تو خواهم آمد __ و بدون بليط!،
زيرا آنان هنوز راهي پيدا نكرده اند كه بدانند كه شخص مسافر كسي را در قلب خوش پنهان كرده است.
سوم: دنيا البته كه ديوانه است. و چنين نيست كه ناگهان ديوانه شده باشد. هميشه چنين بوده است.
من نه بدبين هستم و نه خوشبين. فقط واقع بين هستم.
من مي دانم كه تغييردادن تمام اين دنياي ديوانه ممكن نيست. حتي اگر من بتوانم مردم خودم را، سالكينم را تغيير بدهم،
همين نيز يك اميد بسيار زياد است.
پس من نمي خواهم كه تو يك مامور تبليغ شوي و تلاش كني اين مردم ديوانه را تغيير بدهي.
خودت را تغيير بده و به ساير همسفرها كمك كن ___ به آنان شهامت بده، به هر ترتيب ممكن. لحظاتي از تاريكي وجود دارند و لحظاتي از ترس و واهمه وجود دارند. لحظاتي هستند كه فرد احساس مي كند شايد بهتر بود اين راه را انتخاب نمي كرد __ زيرا اين راه با تمام دنياي ديوانه مخالف است.
سالم ماندن در اين دنياي ناسالم، ناگزير با آن مخالفت دارد.
پس به آن تعداد اندكي كه به سمت سلامت مي روند كمك كن و هرگز تقاضاي ناممكن نكن.
اين ممكن است ___ تغيير دادن چندهزار سالك در سراسر دنيا. و اگر اين چندهزار سالك متحول شوند، شايد همين، نيرويي مغناطيسي و يك نيروي جاذبه شود تا ميليون ها نفر را به سمت خود بكشد.
ولي تو بايد از خودت شروع كني. اگر بتواني خودت را عوض كني، همين نيز خيلي زياد است و اگر بتواني به آنان كه در راه هستند كمك كني، همين نيز براي مهر و عشق تو كافي است.
در آن دنياي ديوانه نيز مردمان بسياري هستند كه نمي خواهند چنين كه هستند باشند، مايل اند متحول شوند و اگر شخصي را يافتي كه مشتاق تحول بود، به او كمك كن.
ولي هرگز خودت را بر كسي تحميل نكن، زيرا اگر كسي بخواهد ديوانه بماند، اين حق مادرزادي اوست.
مزاحم او نشو، او پيشاپيش در زحمت زياد هست. فقط او را تنها بگذار و بگذار ديوانگي اش را زندگي كند.
برايش بركت بطلب كه ” آن را به تمامي زندگي كن.” شايد با تماماً ديوانه بودن، از آن بيرون بيايد.
مشكل مردمان ديوانه اين است كه هميشه ديوانگي خودشان را ناقص زندگي مي كنند، هميشه چيزي را سركوب مي كنند و هرگز كارهايي را كه مي خواهند انجام دهند، با تماميت انجام نمي دهند.
اگر به آنان آزادي كامل داده شود، مي توانند از اين ديوانگي بيرون بيايند.
دست كم مردم من بايد به همه اجازه دهند كه خودشان باشند: بدون قضاوت كردن، بدون سرزنش كردن، بدون اينكه آنان را ديوانه يا گناهكار بخوانند. بدون اينكه آنان را به جهنم بفرستند. فقط بايد پذيرا باشند
انسان باعشق، ديگران را، همانطور كه هستند مي پذيرد‘ بدون انتظار هيچگونه تغيير.
اشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل سوم، پرسش نخست

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم