Tag Archives: Marriage

عشق را نباید به تشریفات و مراسم احمقانه تنزل داد

آیا امکان دارد که ازدواج کنیم و در عین حال آزاد باشیم؟

دارما پریاDharama Priya، مشکل است ولی غیرممکن نیست. فقط نیاز به قدری ادارک است.
چند حقیقت اساسی باید تشخیص داده شوند: اول اینکه هیچکس برای دیگری زاده نشده است. دوم اینکه هیچکس اینجا نیامده که ایده آل های تو را برای اینکه او چگونه باید باشد ارضا کند. سوم اینکه تو ارباب عشق خودت هستی و می توانی هرآنچه که مایلی از آن نثار کنی __ ولی نمی‌توانی عشق را از دیگری طلب کنی، زیرا هیچکس برده نیست.
اگر این حقایق ساده درک شوند، آنوقت مهم نیست که مزدوج باشید یا نباشید، می‌توانید باهم باشید __ به‌یکدیگر فضا بدهید و هرگز در فردیت دیگری مداخله نکنید.
درواقع، ازدواج یک نهاد منسوخ شده است. نخست اینکه زندگی در هیچ نهادی خوب نیست. هر نهادی ویرانگر است. ازدواج امکان هرگونه خوشبختی برای میلیون ها انسان راازبین برده است __ و تمامآٌ به سبب چیزهای بیفایده. نخست اینکه، ازدواج، خود همان مراسم ازدواج؛ تقلبی است.
من در یک دانشگاه کار می‌کردم. یکی از همکارانم، استادی در روانشناسی، دایم توسط زنش در شکنجه بود. مشکل است زوجی را بیابید که همدیگر را شکنجه ندهند و در کمال تعجب، این زن بود که شوهرش را شکنجه می‌داد. این تاریخچه ای مفصل دارد: چون مرد زن را به یک برده تقلیل داده، زن از هر فرصتی استفاده می کند تا انتقام بگیرد. تمامش ناخودآگاه است.
آن زن واقعاٌ یک هیولا بود _ عادت داشت مرد بیچاره را کتک بزند. یک روز آن مرد نزد من آمد و گفت، “تو تنها کسی هستی که می توانم این را بگویم و مطمئن باشم که به کسی چیزی نخواهد گفت.”
گفتم، “قول می‌دهم.”
گفت، “زنم مرا کتک می‌زند.”
گفتم، “این که یک راز نیست!”
هر زن به نوعی شوهرش را می زند. شاید جسمانی نباشد ولی کتک زدن روانی خطرناک‌تر است و بیشتر صدمه می‌زند. ولی نمی‌توان زن را مسئول آن دانست؛ قرن ها است که زن شکنجه شده، به‌قتل رسیده، زنده‌به‌گور شده و کتک خورده است __ و تمام این ها در ناخودآگاه او انباشته شده است. نزدیک‌ترین مرد شوهر اوست، بنابراین به کوچکترین بهانه او شروع می‌کند به مشکل آفریدن. مردان نمی خواهند که همسایگان بفهمند، و زنان این نقطه ضعف را می ‌دانند، بنابراین فریادکشیدن یکی از روش‌های آنان است __ پرت کردن چیزها و هوارزدن __ تا تمام همسایگان باخبر شوند! و شوهر باید بی درنگ کوتاه بیاید، زیرا پای احترام و اعتبار او درمیان است.
بنابراین به آن استاد گفتم، “نگران نباش تمام اینان نزد من می آیند و یک چیز را می‌گویند. لحظه‌ای که کسی بگوید، “به کسی نگو” من می دانم که چه رازی را می‌خواهد بگوید. می توانم حتی قبل از این چیزی بگوید داستان را بدانم.”
گفت، “ولی من می خواهم از این زندان بیرون بزنم __ بقدر کافی در آن زندگی کرده ام. این یک شکنجه ی بیست و چهار ساعته است.”
گفتم، “خوب مشکلی نیست!”
گفت، “مشکلی نیست؟ولی من با او ازدواج کرده ام!”
گفتم، “ازدواج فقط یک بازی بچگانه است. چطوری ازدواج کردید؟”
گفت، “کشیشی ورد می خواند و آتشی روشن بود….” آتش نماد الوهیت است و اگر در برابر آتش پیمانی را ببندی نمیتوانی زیر آن بزنی. و او گفت، “من هفت بار دور دایره ای چرخیدم و آن کشیش لباس مرا به ساری او گره زد. ما پیمان را گفتیم و آن کشیش ورد خواند و ما هفت بار به دور آتش چرخیدیم.”
گفتم، “در جهت عقربه های ساعت یا…”
گفت، “همیشه در جهت عقربه های ساعت است!”
گفتم، “پس مشکلی نداری __ زنت را بیاور، من یک کشیش هستم__ زیرا آن کشیش هرچه را که خواند شما نمی فهمیدید…”
گفت، “درست است.”
گفتم، “هیچ اشکالی نیست. من هم چیزهایی را می خوانم که شما نفهمید__ و خودم هم نخواهم فهمید! من همانطور که ورد می خوانم آن را ازخودم در می آورم! و شما می توانید هفت بار درجهت عکس عقربه های ساعت بچرخید__ و من آنوقت آن گره ای را که توسط آن کشیش زده شده بود قطع می کنم و بنایراین ازدواج شما تمام است.”
گفت، “خدای من! __ ولی چه کسی زنم را به اینجا خواهد آورد؟ تو راه خیلی ساده ای را پیشنهاد می‌کنی ولی زن مرا نمی‌شناسی.”
گفتم، “او را می شناسم __ زیرا او حتی قبل از تو نزد من آمده بود! او هم می خواهد از این نزاع دایم خلاص شود __ او زندگی شادی ندارد. شما یا می توانید هردو شادمان باشید و یا هردو رنجور؛ ممکن نیست که یکی شادمان باشد و دیگری رنجور. بنابراین من او را متقاعد می‌کنم _ او تقریباٌ آماده است. تو فقط برو و به او بگو که من تو را فرستاده ام. پس لباس های عروسی‌تان را بپوشید….”
گفت، “لباس های عروسی؟”
گفتم، “بله. تمام آن مراسم باید دوباره، در جهت عکس انجام شود.”
آن مرد هرگز بازنگشت. مجبور شدم چندین بار به منزلش بروم. من در می زدم و او می گفت، “مرا ببخش که به تو گفتم. وقتی به خانه آمدم چنان کتکی خوردم که تمام آن کتک های گذشته در مقابلش هیچ بود! در این زندگانی هیچ راهی نیست و من اکنون می‌فهمم که هندوها چرا زندگانی های آینده را اختراع کرده‌اند!”
ولی به او گفتم، “آیا می دانی که زنان هندو در یک روز مشخص از سال روزه می گیرند و از خدا می خواهند که در زندگانی آتی هم همان شوهر را داشته باشند؟”
گفت، “درست است __ ولی هرگز به آن فکر نکرده بود. حالا چطور می توان از آن پرهیز کرد؟”
گفتم، “فقط در همان روز تو هم روزه بگیر به معبد برو و دعا کن _ آهسته که همسرت نشنود. او دعا می کند که همان شوهر نصیب او شود؛ تو فقط بگو که ”
گفت، “این خیلی خوب است. می توانم این کار را بکنم!”
پریا، تو می پرسی، ” آیا امکان دارد که ازدواج کنیم و در عین حال آزاد باشیم؟”
اگر ازدواج را جدی نگیری آنوقت می‌توانی آزاد باشی. اگر آن را جدی بگیری آنگاه آزادی غیرممکن می شود. ازدواج را درست مانند یک بازی بگیر __ یک بازی هست. قدری احساس شوخ طبعی داشته باش: که این نقشی است که تو در صحنه‌ی زندگی بازی می‌کنی؛ ولی این چیزی نیست که به جهان هستی تعلق داشته باشد و یا واقعیتی در آن باشد __ یک افسانه است.
ولی مردم چنان احمق هستند که حتی افسانه را نیز واقعی می‌گیرند. من مردمانی را دیده ام که یک داستان تخیلی را با اشک در چشمانشان می‌خوانند، زیرا در افسانه ها، امور خیلی تاسف‌انگیزهستند. این وسیله‌ی خوبی است که در سینماها چراغ ها را خاموش می‌کنند: تا همه بتوانند از فیلم لذت ببرند: بخند، گریه کن، غمگین باش، شاد باش. اگر چراغ روشن بود مشکل می‌شد __ “دیگران چه فکری می‌کنند؟” و آنان خوب می‌دانند که آن پرده خالی است __ کسی آنجا نیست، فقط تصویری است که بازتاب دارد. ولی آنان این را کاملاٌ فراموش می‌کنند.
و همین نیز در زندگی ما رخ داده است. خیلی از چیزهایی را که باید با شوخ طبعی زندگی کنیم، بسیار جدی می‌گیریم __ و مشکلات ما از همین جدی گرفتن آغاز می‌شوند.
در مرحله اول، چرا باید ازدواج کنی؟ عاشق کسی هستی، با او زندگی کن __ این بخشی از حقوق اولیه‌ی تو است. می توانی با کسی زندگی کنی و می توانی عاشق کسی باشی.
ازدواج چیزی نیست که در بهشت رخ بدهد، همینجا اتفاق می‌افتد، توسط کشیشان ماهر صورت می‌گیرد. ولی اگر بخواهی در جامعه به این بازی بپیوندی و نمی ‌خواهی تنها و انگشت‌نما بمانی، می‌توانی به همسرت روشن بگویی که این ازدواج تنها یک بازی است: “هرگز آن را جدی نگیر. من همانقدر مستقل خواهم بود که پیش از ازدواج بودم و تو نیز همانقدر مستقل خواهی بود که قبل از ازدواج هستی. نه من در زندگی تو دخالت خواهم کرد و نه تو در زندگی من دخالت خواهی کرد؛ ما همچون دو دوست باقی خواهیم ماند و خوشی ها و آزادی هایمان را با هم سهیم می‌شویم __ ولی باری برای همدیگر نخواهیم بود.
“هرلحظه که احساس کنیم که بهار گذشته است و ماه عسل تمام شده، بقدر کافی صادق خواهیم بود که تظاهر نکنیم، بلکه به هم خواهیم گفت که همدیگر را بسیار دوست داشته ایم__ و برای همیشه ازهم سپاسگزار خواهیم بود و روزهای عاشقی ما در خاطره ی ما همچون روزگاری طلایی باقی خواهد ماند __ ولی اینک بهار تمام شده است. راه های ما به نقطه ای رسیده که باوجودی که غم‌انگیز است، باید ازهم جدا شویم، زیرا اینک باهم زیستن نشانی از عشق نیست.
“اگر من تو را دوست داشته باشم، لحظه‌ای که ببینم عشق من برای تو رنج آور است تو را ترک خواهم کرد. اگر تو مرا دوست داری، لحظه‌ای که ببینی عشق تو سبب زندانی بودن من است، مرا ترک خواهی کرد.”
عشق والاترین ارزش در زندگی است.
عشق را نباید به تشریفات و مراسم احمقانه تنزل داد.
و عشق و آزادی باهم می‌‌آیند __ نمی توانی یکی را انتخاب کنی و دیگری را وانهی. انسانی که آزادی را می‌شناسد، سرشار از عشق است و انسانی که عشق را بشناسد همیشه آماده است تا آزادی بدهد. اگر نتوانی به کسی که دوستش داری آزادی بدهی، به چه کسی می توانی آزادی بدهی؟ دادن آزادی چیزی جز اعتماد نیست.
آزادی بیانی از عشق است.
بنابراین چه مزدوج باشی و چه نباشی، به یاد بسپار: تمام ازدواج ها کاذب هستند __ فقط یک راحتی در جامعه اند. هدف ازدواج زندانی کردن و چسباندن شما به یکدیگر نیست؛ هدف ازدواج کمک به رشددادن یکدیگر است. ولی رشدکردن به آزادی نیاز دارد؛ و در گذشته، تمام فرهنگ ها از یاد برده اند که بدون آزادی، عشق می‌میرد.
پرنده ای را درحال پروازدر آسمان و در نور آفتاب می‌بینی و به نظر بسیار زیبا می‌آید. با دیدن زیبایی آن جذب می‌شوی. و می‌توانی پرنده را بگیری و در قفسی طلایی قرار دهی. آیا فکر می‌کنی که این همان پرنده است؟ در ظاهر بلی، همان پرنده‌ای است که در آسمان پرواز می‌کرد؛ ولی در ژرفا، این همان پرنده نیست __ زیرا آسمانش کجاست، آزادی اش کجاست؟
این قفس طلایی شاید برای تو باارزش باشد؛ برای پرنده ارزشی ندارد. برای پرنده آزادبودن در آسمان تنها چیز با ارزش در زندگی است. و همین برای انسان ها نیز صادق است.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

1 Comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

“Married life….” by Baba

“Married life must be inline with the divine plan.
It has to be undertaken as a real spiritual enterprise
that is intended to discover what life can be at its best.”

Avatar Meher Baba

Wow, what a challenge! To continue one of the topics I would like to pursue, I typed this here and leave it for now, just to come back to it soon. This is related to my own life and lives of many others who live in Meherabad, a bachelor type of life! I enjoy it, yet I am sure that with a loving ‘divine partner’, life can be much more fun and productive. Just imagine that some of those ’bitter looking’, long-faces on the Hill, find the right ‘partner’ and cheer up! What a blessing for themselves and for the ‘family’.

Anyone interested to set up an info-bank on this subject, please feel free to contribute for this sacred task! Jay Baba

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, Information, MyServices

Osho: love and marriage اشو:بازسازي ساختار ازدواج

فصل اول
بازسازي ساختار ازدواج
ازدواج بايد در مرتبه دوم باشد، پديده ي اوليه بايد عشق باشد؛ آنوقت مي توانيد باهم باشيد. اين باهم بودن، بايد يك دوستي و يك مسئوليت باشد. وقتي كه دو نفر عاشق يكديگر باشند، مسئول هستند، از يكديگر مراقبت مي كنند. براي ايجاد چنين مسئوليت و مراقبتي به هيچ قانوني نياز نيست؛ هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حدّ، قانون مي تواند ساختاري تشريفاتي بر شما تحميل كند كه عشق و دوستي شما را نابود خواهد كرد.
درعين حال، چون بايد در يك جامعه زندگي كنيد، مي توانيد ازدواج كنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند. ازدواج بايد فقط به اين دليل باشد كه شما يكديگر را دوست داريد؛ ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنين بوده كه اول ازدواج مي كردند و سپس مي توانستند همديگر را دوست داشته باشند.
اين غيرممكن است: كسي نمي تواند عشق را اداره كند، هيچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتي روي مي دهد كه اتفاق افتاده باشد.
مي تواني دو نفر را كنار همديگر قرار دهي. و اين كاري است كه در طول قرون انجام شده است. اين دو نفر را به ازدواج هم مي آوريد. و وقتيكه دو نفر باهم باشند، شروع مي كنند به دوست داشتن همديگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان را دوست دارند و برادراني كه خواهرشان را دوست دارند. اين يك ترتيبات تحميلي است. و وقتيكه دو نفر باهم هستند، نوعي از خوش آمدن و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دو نفر به هم متكّي مي شوند و از همديگر استفاده مي كنند.
ولي عشق؟! اين رابطه اي كاملاً متفاوت است.
اگر ازدواج اول بيايد، تقريباً غيرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد. درواقع، ازدواج را براي ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زيرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هايي از خوشي و سرور و شعف و شعر مي برد كه براي جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندايي بالا بروند و چيزها را از آن ژرفاها و از آن بلندي ها ببينند. زيرا اگر فردي عشق را بشناسد، ديگر چيزهاي ديگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت ديگر نمي تواني او را با يك حساب بانكي درشت راضي نگه داري، نه. حساب بانكي درشت كمكي نخواهد كرد، اينك او چيزي در مورد ثروت واقعي مي داند.
اگر انساني عشق را شناخته و آن بلندي هاي شعف انگيز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهي بود كه او را جذب بازي هاي سياسي كني. چه اهميتي دارد؟! قادر نيستي او را به كارهاي زشت غيرانساني وادار كني. او ترجيح مي دهد كه انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد. زماني كه عشق را بكشي ــ و ازدواج تلاشي است براي كشتن عشق ــ وقتي كه عشق را بكشي، آنگاه آن انرژي فرد كه ديگر در عشق مصرف نمي شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشي شود.
مي تواني از او يك سرباز بسازي، او سربازي خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه اي كافي است كه او براي كشتن يا كشته شدن آماده شود. او لبريز از ناكامي ها و خشم هاست: مي تواني او را به هرجهتِ جاه طلبانه اي سوق بدهي. او يك سياست كار خواهد شد….
كساني هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقي كه ناكام مانده باشد، به طمعي عظيم تبديل مي شود: عشقِ ناكام مانده به خشونتي عظيم تبديل مي شود و تو را وارد دنياي جاه طلبي ها مي كند. عشقِ ناكام مانده، بسيار ويرانگر است.
ولي جامعه به افراد ويرانگر نياز دارد. به ارتش هاي بزرگ نياز دارد؛ به ارتش هايي از سياست بازها نياز دارد، به لشگرهايي از منشي ها، كارمندان دفتري و غيره نياز دارد. جامعه به افرادي نياز دارد كه بتوانند هركاري را انجام دهند. زيرا آنان در زندگي، هيچ چيز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتي شاعرانه را در زندگي لمس نكرده اند؛ آنان مي توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ي زندگي همين است.
عشق خطرناك است.
من مايلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجي صورت مي گيرد، بايد محصولي جانبي از عشق باشد و بايد در مرتبه دوم قرار بگيرد.
اگر روزي عشق از بين رفت، براي ازبين بردن ازدواج هيچ مانعي نبايد وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردو بايد باهم توافق داشته باشند. ولي براي طلاق گرفتن، حتي اگر يك نفر بخواهد طلاق بگيرد، همين بايد كافي باشد. براي طلاق نبايد به توافق دو نفر نياز باشد. هم اكنون، براي ازدواج هيچ مانعي وجود ندارد. هر دو احمقي مي توانند به اداره ثبت بروند و ازدواج كنند! ولي براي طلاق هزار و يك مانع وجود دارد.
اين رويكردي بسيار جنون آميز است.
به نظر من، وقتي دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع بايد ايجاد شود: بايد به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنيد. دوسال باهم زندگي كنيد و پس از دو سال، اگر بازهم مايل به ازدواج باهم بوديد، برگرديد.“
مردم بايد مجاز باشند باهم زندگي كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببينند كه آيا باهم جور هستند يا نه؟ آيا مي توانند در زندگي باهم يك هماهنگي ايجاد كنند يا نه؟
ولي هركسي مي تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هيچكس برايشان مانعي ايجاد نمي كند. اين مسخره است. و وقتي بخواهي كه جدا شوي، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پليس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و با طلاق مخالف.
من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بين مردم فقط بايد يك رابطه دوستانه، يك مسئوليت و يك حمايت وجود داشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نبايد اجازه داد كه ازدواج امري آسان باشد. مردم بايد فرصت بيابند تا يكديگر را آزمايش كنند، در انواع موقعيت ها با هم زندگي كنند. ازدواج، فقط به دلايل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نبايد مجاز باشد.
بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولي شود، بگذار تا ببينند چگونه با زندگي معمولي و مشكلات روزمرّه كنار مي آيند و تنها در آن صورت بايد مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند.
آن ازدواج نيز بايد موقتي باشد. شايد بايد هر دو سال يك بار بازگردند و آن را تمديد كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پايان يافته است. مجوز ازدواج بايد هردوسال تمديد شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هيچ مانعي نبايد ايجاد شود.
اوشو :Unio Mystica Vol. One

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

“Easy at the beginning, but…”


wedding is a proof of Hafiz words!

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, Information, IntellectualSkills, MyWritings, Photos, Psychology

marriage or suffering!


When marriage is there….

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, MyWritings, PersiaParseIran, Photos, Psychology