بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است

“… بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است. تمام جوامع، فرهنگ ها و تمدن ها با بازیگوشی مخالف بوده اند، زیرا انسان بازیگوش هرگز جدی نیست. و تازمانی که فرد جدی نباشد، نمی تواند مورد سلطه قرار بگیرد، نمی توان او را جاه طلب ساخت، نمی توان او را وادار کرد که در پی قدرت، پول و اعتبار باشد.
آن کودک در هیچکس نمی میرد. چنین نیست که وقتی رشد می کنید آن کودک می میرد، او باقی است. هرآنچه که قبلاٌ بوده اید هنوز در شما هست و تا آخرین نفس در شما باقی خواهد ماند.
ولی جامعه همیشه از افراد غیرجدی وحشت دارد. مردمان غیرجدی برای پول و قدرت سیاسی جاه طلبی ندارند؛ آنان ترجیح می دهند از جهان هستی لذت ببرند. ولی لذت بردن از جهان هستی نمی تواند برای شما مایه کسب اعتبار و آبرو شود، نمی تواند شما را قدرتمند کند، نمی تواند نفس شما را ارضا کند؛ و تمام دنیای انسان برحول محور نفس می چرخد. بازیگوشی با نفس تو مخالف است __ می توانی آزمایش کنی و ببینی. فقط با کودکان بازی کن و درخواهی یافت که نفس تو ناپدید می شود، درخواهی یافت که باردیگر کودک شده ای. این تنها در مورد تو صدف نمی کند، برای همه چنین است.
چون کودک درون تو سرکوب شده، فرزندان خودت را نیز سرکوب خواهی کرد. هیچکس به فرزندانش اجازه نمی دهد تا برقصند و بخوانند و فریاد بکشند و بپرند. به دلایل بی اهمیت: شاید چیزی بشکند، شاید اگر در بیرون بدوند لباس هایشان در باران خیس بشود__ به این دلایل جزیی یک کیفیت بزرگ روحانی، بازیگوشی، تماماٌ نابود می شود.
کودک مطیع توسط والدین، آموزگاران و همگان تحسین می شود، و کودگ بازیگوش را سرزنش می کنند. شاید بازیگوشی او مطلقاٌ بی ضرر باشد، ولی او محکوم می شود زیرا خطر عصیانگری بالقوه وجود دارد. اگر کودک با آزادی تمام مجاز به بازیگوشی باشد و چنین رشد کند، یک موجود عصیانگر خواهد شد. به راحتی به اسارت در نمی آید؛ نمی توان به آسانی او را به ارتش کشاند تا مردم دیگر را نابود کند و یا خودش را ازبین ببرد.
کودک عصیانگر به جوانی عاصی تبدیل خواهد شد. آنوقت نمی توانی او را وادار به ازدواج کنی؛ آنوقت قادر نخواهی بود شغلی مشخص را بر او تحمیل کنی؛ آنگاه نمی توان او را وادار کرد که خواسته های برآورده نشده ی والدینش را برآورد. جوان عصیانگر راه خودش را دنبال می کند. او بر اساس خواسته های عمیق درون خودش زندگی می کند و نه بر اساس خواسته ها و افکار دیگران.
انسان عاصی در اصل طبیعی است. کودک مطیع تقریباٌ بی جان است؛ بنابراین والدینش بسیار خوشحال هستند، زیرا او همیشه تحت کنترل است.
انسان بطور عجیبی بیمار است: می خواهد دیگران را کنترل کند __ نفس شما با کنترل کردن دیگران ارضا می شود: تو انسانی ویژه هستی! و خود او نیز مایل است تحت کنترل باشد، زیرا وقتی تحت کنترل باشی دیگر مسئول نخواهی بود.
به تمام این دلایل، از همان ابتدا بازیگوشی سرکوب شده و له می گردد.
می پرسی، “یک پسربچه ی زیبا وجود دارد که مدت های زیاد است از او غفلت کرده ام. این پسربچه بازیگوش است، کنجکاو و مسرور __ ولی بیشتر اوقات من به او اجازه نمی دهم که کنترل را برهم بزند…” این ترس از چیست؟ این ترس توسط دیگران کاشته شده است: همیشه در کنترل باش، همیشه منضبط باش، همیشه به مسن تر از خودت احترام بگذار. همیشه از کشیشان و والدین اطاعت کن __ آن ها می دانند که چه چیز برای تو درست و خوب است! طبیعت تو هرگز اجازه ندارد تا حرف خودش را بزند.
آهسته آهسته، شروع می کنی به حمل یک کودک مرده در درونت. این کودک بی جان درونت حس شوخ طبعی تو را نابود می کند: نمی توانی از ته دل بخندی، نمی توانی بازی کنی، نمی توانی از چیزهای کوچک زندگی لذت ببری. چنان جدی می شوی که زندگی، بجای اینکه گسترده و منبسط شود، شروع می کند به تنگ و کوچک شدن.
همیشه در عجب بوده ام که چرا مسیحیت بزرگترین مذهب در دنیا شده است. بارها و بارها به این نتیجه رسیده ام که به دلیل آن صلیب و مسیح مصلوب است __ بسیار غمگین، بسیار جدی! طبیعی است… نمی توانی انتظار داشته باشی که مسیح روی صلیب لبخند بزند! و میلیون ها انسان شباهتی بین خودشان و مسیح روی صلیب پیدا کرده اند!
جدی بودن او، غمگین بودن او دلیلی بوده است که مسیحیت بیش از هر مذهب دیگر رواج یافته است.
من مایلم که کلیساها و معابد ما، مساجد و کنیساهای ما غیر جدی بشوند، بیشتر بازیگوش شوند: پر از خنده و شادی. این روحیه ی سالم تر، کامل تر و یکپارچه تری به بشریت خواهد بخشید.
ولی تو اینجا هستی… دست کم وقتی که سالک من هستی نیازی نیست تا صلیب خودت را بردوش بکشی. آن صلیب را دور بینداز. من به شما می آموزم که برقصید، آواز بخوانید و بازی کنید.
زندگی در هرلحظه باید یک خلاقیت پرارزش باشد. آنچه که خلق می کنید اهمیتی ندارد __ می تواند فقط ساختن قصرهای ماسه ای در ساحل باشد __ ولی هرکاری می کنید باید از بازیگوشی و شادمانی شما بیاید.
هرگز نباید اجازه بدهی که کودک درونت بمیرد. آن را تغذیه کن و نترس که از کنترل خارج شود. کجا می تواند برود؟ وحتی اگر از کنترل خارج شود__ خوب که چی؟
وقتی از کنترل خارج شوی چه می توانی بکنی؟ می توانی مانند انسان دیوانه ای برقصی، می توانی مانند دیوانه ها بالا و پایین بپری و بدوی… ممکن است مردم فکر کنند که دیوانه شده ای، ولی این مشکل آنان است. اگر تو از آن لذت می بری، اگر زندگیت از آن تغذیه می شود، آنوقت اهمیت ندارد، حتی اگر برای بقیه ی دنیا یک مشکل شود.
زمانی که در کالج بودم عادت داشتم صبح خیلی زود، ساعت سه یا چهار صبح برای پیاده روی بروم. درست کنار منزلم خیابانی بود با درختان خیزران و بسیار تاریک… و این بهترین مکان بود، زیرا به ندرت کسی را در آنجا می توانستم ملاقات کنم… فقط یک نگهبان منزل مردی ثروتمند مرا می دید
ولی یک روز __ این چیزی است که شاید تو آن را از کنترل خارج شدن بخوانی __ داشتم در طول خیابان آهسته می دویدم که به فکرم رسید خوب است که عقب عقب بدوم! در هندوستان خرافاتی وجود دارد که اشباح عقب عقب راه می روند، ولی من آن را کاملاٌ از یاد برده بودم و درهرحال کسی در آن خیابان نبود. پس شروع کردم به دویدن به سمت عقب. از آن بسیار لذت می بردم و صبحی بسیار خنک بود.
آنوقت مرد شیرفروش رسید و مرا دید… مردم از روستاهای کوچک شیر می آوردند و او قدری از همیشه زودتر آمده بود، پس قبلاٌ هرگز مرا ندیده بود. او که ظرف شیر را حمل می کرد ناگهان مرا دید. من می باید زیر سایه یک درخت خیزران بوده باشم و وقتی که او به سایه ام رسید که زیر تکه ای از نورمهتاب دیده می شد، من ناگهان بیرون آمدم و به سمت عقب می دویدم. او فریاد زد، “خدای من!” و ظرف های شیر را انداخت و فرار کرد.
بااین وجود من نفهمیدم که او از من می ترسد! فکر کردم از چیز دیگری وحشت کرده است. پس من هردوظرف شیر او را حالا خالی بودند برداشتم…. فکر کردم که دست کم باید ظرف های او را نجات بدهم. پس به دنبال او دویدم. او با دیدن من که به سمت او می دوم… هرگز ندیده بودم کسی به آن سرعت بدود. می توانست قهرمان دو دنیا باشد. خیلی تعجب کرده بودم. فریاد زدم، “صبر کن!” به عقب برگشت و بدون اینکه چیزی بگوید….
تمام این صحنه را آن نگهبان مرد ثروتمند دیده بود. او به من گفت، “تو او را خواهی کشت.”
گفتم، “فقط می خواهم ظرف های شیر را به او برگردانم.”
او گفت، “ظرف ها را اینجا پیش من بگذار. وقتی آفتاب طلوع کند، او نزد من خواهد آمد. ولی از این کارها نکن __ گاهی مرا هم می ترسانی، ولی چون من می دانم… سال هاست که تو را می بینم که کارهای عجیب و غریب می کنی، ولی گاهی می ترسم: فکر می کنم: کسی چه می داند که آیا واقعاٌ این تو هستی که به طرف من می آیی یا یک روح است که عقب عقب به سمت من می آید؟ گاهی دروازه را می بندم و به داخل می روم. من همیشه تفنگم را بخاطر تو پر و آماده نگه می دارم!”
گفتم، “باید یک چیز را بدانی: که اگر من یک روح باشم، تفنگ تو بیفایده است __ نمی توانی یک روح را با گلوله بکشی. پس هیچوقت از آن استفاده نکن، زیرا بر روح تاثیری نخواهد داشت؛ ولی اگر واقعاٌ انسانی باشد، تو را به جرم قتل دستگیر خواهند کرد.”
گفت، “درست است. هرگز به این فکر نکرده بودم که روح ها…” و همانجا در برابر من تمام گلوله هایش را درآورد و گفت، “گاهی ترس خیلی زیاد است… شاید به کسی شلیک کنم و او را بکشم.”
گفتم، “اول خوب به من نگاه کن و مطمئن بشو که من یک روح نیستم! تو گلوله ها را در آوردی و شاید من یک روح باشم که تو را ترغیب کرده ام!”
گفت، “چی؟…” و شروع کرد به گذاشتن گلوله ها در تفنگش!
گفتم، “تو این دو ظرف شیر را داشته باش.” و من تقریباٌ شش ماه در آن بخش از شهر ماندم و هر روز از آن نگهبان سوال می کردم، “آیا مرد شیرفروش آمد؟”
می گفت، “نیامده. ظرف ها هنوز منتظر او هستند و فکر می کنم که دیگر نخواهد آمد. شاید برای همیشه از دنیا رفته و یا آنقدر از اینجا ترسیده که هرگز به این خیابان برنخواهد گشت. من مراقب هستم و به نگهبان های شیفت های دیگر هم گفته ام… و ما این ظرف ها را در جلوی دروازه قرار می دهیم تا او بتواند ببیند که ظرف هایش اینجا هستند. ولی شش ماه گذشته و خبری از او نیست.”
گفتم، “این عجیب است.”
گفت، “هیچ هم عجیب نیست. با ناگهان ظاهر شدن و عقب عقب دویدن، تو می توانستی هرکسی را بکشی. چرا عقب عقب می دوی؟ من خیلی ها را می شناسم که آهسته می دوند، ولی به عقب دویدن؟…”
گفتم، “من از اینکه همیشه به سمت جلو بدوم خسته شده بودم. برای یک تغییر هم که شده سعی داشتم به عقب بدوم. نمی دانستم که در آن وقت این احمق سرخواهد رسید. هیچکس به این خیابان نمی آید. آن مرد شیرفروش شاید شایعه ای ساخته باشد. و شایعات مانند آتش وحشی پخش می شوند. حتی صاحب خانه ای که در آن زندگی می کردم به من گفت، “آنقدر زود برای پیاده روی نرو؛ فقط وقتی برو که آفتاب درآمده باشد، زیرا مردی در اینجا یک روح دیده است.”
گفتم، “چه کسی به تو گفته؟”
گفت، “زنم به من گفته و تمام همسایه ها می دانند. این خیابان پس از ساعت هشت خالی می شود.”
به او گفتم، “شاید باور نکنی، ولی روحی وجود ندارد. درواقع، این من بودم که عقب عقب می دویدم.”
گفت، “سعی نکن مرا گول بزنی.”
گفتم، “می توانی با من بیایی. ساعت سه صبح هیچکس آنجا نیست.”
گفت، “چرا باید ریسک کنم؟ ولی یک چیز قطعی است: اگر تو از رفتن دست برنداری باید از خانه ی من بروی. نمی توانی اینجا زندگی کنی.”
گفتم، “این خیلی عجیب است. حتی اگر خیابان پر از روح باشد، تو چرا باید اصرار کنی که من از اینجا بروم؟ نمی توانی مرا مجبور کنی. من اجاره می پردازم… تو به من رسید داده ای. و در دادگاه نمی توانی بگویی که به دلیل این است که این مرد به خیابانی می رود که روح ها در آنجا می دوند! هیچ دادگاهی این را ازتو قبول نمی کند.”
گفت، “منظورت این است که مرا به دادگاه خواهی برد؟ اگر اصرار کنی، می توانی در این خانه زندگی کنی. من اینجا را خواهم فروخت. از این خانه خواهم رفت.”
گفتم، “ولی من یک روح نیستم.”
گفت، “این را می دانم__ ولی قاطی شدن با ارواح؟ شاید روزی یک روح تو را تا خانه تعقیب کند! و من مردی زن و بچه دار هستم. نمی خواهم هیچ ریسکی بکنم.”
در اینجا تو نیازی به ترسیدن نداری: می توانی عقب عقب بدوی و اگر حتی یک روح واقعی باشی، کسی به تو توجهی نخواهد کرد. اگر نتوانی در اینجا بازیگوشی کنی، آنوقت در هیچ کجای دنیا نخواهی توانست بازیگوش باشی. تماماٌ به بازیگوشی خودت اجازه بده __ کنترل را رها کن؛ و زمانی که کودک درونت واقعاٌ زنده و رقصان باشد، خود مزه ی زندگی تو را تغییر خواهد داد: به تو یک حس شوخ طبعی خواهد داد، خنده ای زیبا و تمام سرسنگینی های تو را نابود می کند. از تو انسانی اهل دل خواهد ساخت.
انسانی که در سرش زندگی کند ابداٌ زندگی نمی کند. فقط انسانی که اهل دل است و آوازهایی را می خواند که قابل درک برای سر نیستند، و چنان می رقصد که هیچ ربطی به فضای بیرون تو ندارد… فقط به سبب سرشار بودنت… چنان انرژی زیادی در خود داری که می خواهی برقصی و آوازبخوانی و فریاد بزنی…. پس انجامش بده!
تو را بیشتر زنده خواهد ساخت. به تو فرصتی خواهد داد تا مزه ی واقعی زندگی را بچشی. انسان جدی قبل از مرگش مرده است. خیلی قبل از مرگش، تقریباٌ مانند یک جسد زندگی می کند.
زندگی فرصتی بسیار گرانبهاست، نباید در جدی بودن گم شود. جدی بودن را برای قبر نگه دار. بگذار جدی بودن در قبر سقوط کند و منتظر روز قیامت باشد. ولی قبل از اینکه وارد قبر بشوی، یک جسد نباش.
به یاد کنفوسیوس افتادم. یکی از مریدانش از او سوالی پرسید که نوعاٌ هزاران مرید آن را می پرسند: “ایا ممکن است چیزی در مورد اتفاقات پس از مرگ بگویید؟”
کنفوسیوس پاسخ داد: “تمام این فکر های پس از مرگ را می توانی پس از مردن، در قبر فکر کنی. هم اکنون، زندگی کن!”
زمانی برای زندگی کردن هست و زمانی برای مردن. آن ها را باهم قاطی نکن، وگرنه هردو را ازدست خواهی داد. هم اکنون، با تمامیت و شدت زندگی کن و وقتی که مردی، آنوقت به تمامی بمیر. بخش بخش نمیر: یک چشمت بمیرد و با چشم دیگر به اطراف نگاه کنی؛ یک دست بمیرد و با دست دیگر دنبال یافتن حقیقت باشی! وقتی می میری، با تمامیت بمیر. و تعمق کن که مرگ چیست. ولی هم اکنون، وقتت را برای چیزهایی که در دوردست هستند تلف نکن: این لحظه را زندگی کن. آن کودک می داند که چگونه با تمامیت و شدت زندگی کند و بدون ترس از اینکه از کنترل خارج شود.
شما در این معبد کاملاٌ اجازه دارید که خودتان باشید، بدون هیچگونه ممانعتی. من می خواهم این در تمام دنیا رخ بدهد. این تنها یک آغاز است. دراینجا شروع کن به زندگی با تمایمت و باشدت، لحظه به لحظه، با سرخوشی و بازیگوشی. و خواهی دید که هیچ چیز از کنترل خارج نخواهد شد، که هوشمندی تو تیزتر خواهد شد؛ که جوان تر خواهی شد و عشق تو عمیق تر خواهد شد. و وقتی به دنیای بیرون می روی، هرکجا بروی، تا حد ممکن زندگی را و بازیگوشی را و شادمانی را منتشر کن __ به تمام گوشه و کنار زمین.
اگر تمام دنیا شروع کند به خندیدن و شادمانی کردن و بازی کردن، انقلابی عظیم بوجود خواهد آمد. جنگ ها توسط انسان های جدی بوجود می آیند؛ کشتارها توسط انسان های جدی صورت می گیرد و خودکشی ها توسط انسان های جدی انجام می شوند __ تیمارستان ها پر از مردمان جدی است. فقط تماشا کن که جدی بودن چه آسیب هایی به انسان زده است و آنوقت از جدی بودنت بیرون خواهی زد و به آن کودک، که در درونت در انتظار است، اجازه خواهی داد تا بازی کند و آواز بخواند و برقصد.
تمام مذهب من از بازیگوشی تشکیل شده است.
این جهان هستی وطن ما است و ستارگان برادران و خواهران ما هستند؛ این اقیانوس ها و رودخانه ها و کوهستان ها دوستان ما هستند. در این کائنات که بسیار دوستانه است، تو مانند یک بودای سنگی نشسته ای __ من بودای سنگی را موعظه نمی کنم: می خواهم شما بوداهای رقصان باشید.
پیروان بودا این را دوست نخواهند داشت، ولی من اهمیت نمی دهم که دیگران چه فکر می کنند. من فقط به حقیقت اهمیت می دهم. اگر یک حقیقت نداند که چگونه برقصد، افلیج است؛ اگر یک بودا قادر به خندیدن نباشد، چیزی کسر دارد؛ اگر یک بودا نتواند با کودکان قاطی شود و بازی کند، به بیداری نزدیک شده است، ولی کاملاٌ بیدار نشده است. چیزی در او خفته است.
در ژاپن یک سری تصویر نه تایی وجود دارد که بسیار بااهمیت هستند. در تصویر اول مردی هست که گاو خودش را گم کرده است. همه جارا می گردد: در میان درختان و جنگل انبوه… ولی هیچ نشانی از گاو وجود ندارد.
در تصویر دوم او رد پای گاو را پیدا می کند. در سومی، به نظر می رسد که گاو در پشت درختان پنهان شده؛ فقط پشت گاو دیده می شود.
در چهارمی، او تقریباٌ به گاو رسیده است و تمام هیکل گاو مشخص است.
در پنجمی، او شاخ های گاو را در دست گرفته است. در ششمی او با گاو کشمکش می کند.
در تصویر هفتم او بر گاو چیره شده و روی آن نشسته است.
در هشتمی، آن دو به سوی خانه بازمی گردند.
در تصویر نهم، گاو در اصطبل خودش است و مرد مشغول نواختن فلوت است.
این نه تصویر یکی را کسر دارد. این ها از چین آمده اند و مجموعه ی چینی ده تصویر دارد. وقتی به ژاپن آورده شدند، دهمی را دور انداختند زیرا بسیار عصبانی کننده است __ و دهمین تصویر، بودای من است.
در تصویر دهم، گاو در اصطبل خودش است و آن بودا با یک بطری شراب روانه ی بازار شده است. ذهن ژاپنی فکر کرده که این خیلی زیاده روی است: مردم چه فکر خواهند کرد؟ یک بودا با بطری شراب؟ این برای ذهن معمولی مذهبی عصبانی کننده است، ولی به نظر من این یکی از تمام بقیه تصاویر مهم تر است. بدون آن تصاویر ناقص هستند.
وقتی کسی به بیداری می رسد، آنوقت باید فقط یک انسان معمولی باشد. رفتن به بازار با یک بطری شراب امری نمادین است: فقط یعنی که اینک دیگر نیازی نیست تا به مراقبه بنشیند؛ مراقبه اینک در قلب نشسته است؛ اینک نیازی به جدی بودن نیست. فرد آنچه را که می خواسته بیابد، یافته است؛ اینک زمان سرخوشی است؛ اینک زمان جشن گرفتن است.
وبجز در بازار در کجا می توانی جشن بگیری؟ برای مراقبه می توانی به جنگل و کوهستان بروی، ولی برای جشن و شادی باید به سمت بازار بروی. کجا می توانی یک دیسکو پیدا کنی؟!همیشه این دهمین تصویر را به یاد داشته باش. در نهمی توقف نکن __ نهمی زیباست، ولی ناقص است. یک گام بیشتر… فقط نواختن فلوت کافی نیست. مست شو! و دیوانه وار برقص!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s