Tag Archives: War

انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است.

“… انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است. براي يافتن يك دروغ زياد نبايد تلاش كني. تمام جامعه آماده است تا انواع دروغ ها را به تو بدهد __ ولي حقيقت يك جست و جوي فردي است.
دروغ ها اختراع جامعه هستند.
بنابراين هرگاه حقيقت كشف شود، دردسر ايجاد خواهد شد. شما تمام زندگيتان را در دروغ به سر برده ايد __ دروغ هاي قشنگ __ و ناگهان در مي يابيد كه تمام زندگيتان فروپاشيده است.
براي برگزيدن حقيقت، نخست بايد براي يافتنش سخت بكوشي. دوم، وقتي كه آن را يافتي، همچنين ناگهان درمي يابي كه تمامي جامعه برعليه تو است __ تمام دنيا با تو مخالف است.
اگر بخواهي براساس حقيقت خودت زندگي كني، بايد با تمام دنيا روبه رو شوي: شايد شغلت را از دست بدهي، شايد همسرت از تو طلاق بگيرد، شايد والدينت تو را ترك كنند، كشيش ها تو را محكوم خواهند كرد، سياستمداران با تو مخالفت خواهند كرد. ناگهان خودت را در اين دنياي پهناور تنها خواهي يافت. تو مجبوري به هزارويك راه به اين جامعه متكي باشي، و جامعه مايل است تا تو براساس دروغ هايش زندگي كني __ دردسر از اينجاست.
ولي اين فقط از بيرون است كه يافتن حقيقت در زندگي تو توليد اغتشاش مي كند. تا جايي كه به دنياي درونت مربوط است، وقتي كه حقيقت را پيدا كني، براي نخستين بار به وطن رسيده اي، راحت، آسوده و قدرتمند هستي __ به قدري قوي كه به تنهايي قادر هستي با تمام دنيا روبه رو شوي. آن مشكلات پيش پاافتاده هستند. آنچه كه با حقيقت پيدا مي كني، چنان گنجينه اي است كه وقتي آن را يافتي حاضر نيستي آن را با هيچ دروغي معاوضه كني.
بنابراين، درست است كه دردسر وجود دارد. ولي اين فقط نيمی از حقيقت است: فقط شامل بيرون است __ و آن نيز به اين سبب است كه خودت با حقيقت خو نگرفته اي. زماني كه قدرت و نيروي حقيقت را ببيني، آنگاه تمام دنيا به نظر ناتوان خواهد رسيد. مي تواني با آن بجنگي، راه خودت را بسازي، مي تواني براساس نور خودت زندگي كني و آنوقت برايت دردسر نخواهد بود. شايد براي ديگران دردسر باشد.
من اين را با قدرت و مرجعيت خودم به تو مي گويم: براي من دردسر وجود ندارد…. و تمام دنيا دچار دردسر است. اين من هستم كه بايد دچار دردسر باشم، ربطي به آن ها ندارد!
ولي حقيقت چنان قدرتي دارد، چنان نيروي عظيمي از خودش دارد كه نيازي نيست نگرانش باشي. چرا مردم ديگر نگران هستند؟ چرا دردسر مي آفرينند؟ آنان به اين سبب نگرانند و مشكل آفريني مي كنند كه حقيقت تو، آنان را از دروغ هاي خودشان آگاه مي سازد، و آنان خواهان اين نيستند. آگاه شدن از دورغ هاي خود و با آن ها ادامه ي زندگي دادن، بزرگترين تجربه ي شكنجه است، آنان مي خواهند تو را حذف كنند.
تو يك بيگانه گشته اي، يك خارجي. تو خداي آنان را باور نداري، بهشت و دوزخ آنان را باور نداري، به انواع خرافاتي كه برايشان بسيار ارزشمند است اعتقادي نداري. ولي دروغ هاي آنان در برابر حقيقت تو همچون تاریكي در برابر نور شروع مي كند به ازبين رفتن.
تو آن نور را يافته اي: اينك تمام تاريكي دنيا نمي تواند به نور آسيبي بزند. فقط شعله اي كوچك از نور، از تمام تاريكي هاي جهان قوي تر است.
ولي البته آنان كه در تاريكي زندگي مي كنند و به آن عادت كرده اند و زندگيشان را برآن اساس شكل داده اند، اين را بسيار انقلابي خواهند يافت.
و مردم نمي خواهند تغيير كنند __ زيرا هر تغيير يعني آموختن زندگي از نو: هر تغيير تولدي جديد است. آنان به راحتي به این زندگي خو گرفته اند، آنان با جمعيت اطرافشان و با تمام خرافاتش زندگي مي كرده اند، صاحب احترام و حرمت بوده اند. حقيقت تو به يقين آنان را آگاه مي سازد كه تمام زندگيشان را در كاخ هاي ماسه اي زندگي كرده اند، فقط نسيمي از حقيقت كافي است تا آن را از هم بپاشد. براي نجات كاخ هاي ماسه اي خود، آنان انواع دردسرها را برايت فراهم مي كنند.
ولي انسان اهل حق قادر است تمام دردسرها را بپذيرد، زيرا آنچه كه در درونش دارد، چنان زيبا، جاودانه، عظيم و وجدآور است كه چه كسي به اين دردسرهاي جزيي اهميت مي دهد؟ شايد شغل از دست برود، شايد همسرت فرار كند، شايد والدين از ارث محرومت كنند……تمام اين ها در مقايسه با آنچه در درون يافته اي بي معني هستند.
آن مردم نمي دانند كه تو در درون چه داري __ دردسر از اينجا ناشي مي شود. ولي مشكل از تو نيست. فقط در ابتدا است كه ناگهان احساس مي كني از زندگي راحت در جامعه و دنج بودن در ميان جمعيت بيرون كشيده شده اي. ولي هرچه بيشتر و بيشتر از گرماي درونت هشيار شوي، به جمعيت نيازي نخواهي داشت. خودت كفايت مي كني. حقيقت چنان تغذيه اي است، چنان دستيابي والايي است كه اينك مي تواني به راحتي تمام زندگيت را برايش فدا كني، زيرا چيزي را بزرگتر از زندگي يافته اي: خود منبع حيات را يافته اي، منبعي كه تمام زندگي ها از آن سرچشمه مي گيرد.
بنابراين نگران دردسر نباش. به سبب همين دردسر است كه ميليون ها انسان هرگز به حقيقت فكر نمي كنند. احساس مي كنند بهتر است جمعيت گوسفندان را دنباله روي كنند و هرگز همچون شير غرش نكنند.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

من از سیاست متنفرم. من یک سیاستباز نیستم، و هرگز یک سیاست باز نخواهم شد

“…من از سیاست متنفرم. من یک سیاستباز نیستم، و هرگز یک سیاست باز نخواهم شد. دعوتی از سوی حزب رادیکال ایتالیا آمده که می خواهند من رییس آن حزب باشم. به اطلاع آنان رساندم: من نمی توانم عضو حزب شما باشم، ولی می توانم یک دوست باشم __ و اگر بخواهید عصیان بیشتری برای مردم کشورتان بدهید و نیاز به راهنمایی دارید، من می توانم بسیار مفید باشم.
من به سبب وجود پاپ، علاقه ی خاصی به ایتالیا دارم: تا زمانی که واتیکان کاملاٌ نابود نشود بشریت آزادی را نخواهد شناخت. پاپ نماینده ی خدا نیست، او نماینده این فکر است که چگونه می توان مردم را به اسارت کشید.
ایتالیا توسط مذهب کاتولیک نابود شده است. وگرنه، در روزگاران طلایی خودش، یکی از زیباترین کشورها بود __ به این دلیل ساده که مذهب خاصی نداشت. به زندگی اعتقاد داشت، عشق را باور داشت و زمینی بود. آن روزگار زیباترین روزهای ایتالیا بودند. تمام کشور پر از زوربا بود.
ولی مشکل از اینجا شروع شد که یهودیه، جایی که مسیح در آن متولد شد، تحت حاکمیت امپراطوری روم بود و عیسی مسیح را به درخواست یهودیان به صلیب کشیدند و آن سرزمین تحت فرمانفرمایی پونتیوس پایلتPontius pilate فرماندار یهودیه قرار داشت.
این داستانی عجیب از روانشاسی بشر است. پونتیوس پایلت هرگز نمی خواست مسیح را به صلیب بکشد، چون می دید که در این مرد اشکالی وجود ندارد. فوقش این است که قدری دیوانه است و در مورد چیزهای بی خطر صحبت می کند… هرکسی می تواند بگوید” من تنها پسر خدا هستم” ضرر این در چیست؟ او به کسی آسیب نمی زد.
ولی یهودیان __ مخصوصاٌ رییس خاخام ها بسیار با مسیح دشمنی داشتند، زیرا آنان فکر می کردند که خداوند در انحصار آنان است؛ و این پسر نجار، که بی سواد است و بی فرهنگ، مفهوم آنان از خدا را نابود می کند، و چنین وانمود می کند که او همان ناجی موعودی است که یهودیان بسیار در انتظارش بوده اند. آنان نمی توانستند او را تحمل کنند.
پونتیوس پایلت سیاستمدارانه رفتار کرد، همانطور که از سیاستبازها انتظار می رود. با وجودی که می دانست که عیسی مسیح کاملاٌ بیگناه است… فقط قدری پیچ و مهره در سرش شل شده، ولی این یک جرم نیست! نمی توان شما را به جرم اینکه مهره ای شل یا سفت است به صلیب کشید. می توانید به کارگاهی بروید تا آن مهره را تنظیم کنند ولی راهش به صلیب کشیدن نیست.
بنابراین یک عمل بسیار نمادین انجام شد که مسیحیان هرگز در موردش صحبت نمی کنند __ ولی زیگموند فروید بسیار به این عمل علاقه داشت…. مسیح را برای رضایت خاطر یهودیان به صلیب کشیدند. یهودیه سرزمین آنان بود و اگر مسیح به صلیب کشیده نمی شد هر امکانی بود که یهودیان برعلیه امپراطوری سر به شورش بردارند. امپراطوری نمی توانست به خاطر نجات یک انسان بیگناه این ریسک را بکند.
وقتی پونتیوس پایلت فرمان صلیب کشیدن را صادر کرد و به داخل کاخ خودش رفت، اولین کاری که کرد این بود که دست هایش را شست، بدون آب یا صابون، ولی بصورت نمادین دست هایش را به هم مالید و شست. این شستن دست ها، توسط زیگموند فروید که خودش یک یهودی بود، بسیار جدی گرفته شد. پونتیوس پایلت بطور ناخودآگاه سعی داشت بگوید که،”من مسئول نیستم. من دست هایم را کاملاٌ از این کار می شویم. این کار یهودیان است. گناه من نیست.” ولی احساس گناه در او وجود داشت.
پیروان مسیح آهسته آهسته وارد امپراطوری روم می شدند و این احساس گناه رشد می کرد، زیرا مسیح تحت حکومت امپراطوری روم به صلیب کشیده شده بود. بسیاری از رومی ها احساس گناه می کردند که آنان نیز در این کار سهمی دارند: فقط برای نجات امپراطوری مردی بیگناه را به صلیب کشیده بودند، یک مرد خدا را.
اینجا نقطه ی عطف تاریخ روم بود و عاقبت، فلسفه ی زمینی و بی خداییpagan روم در زیر ابر سیاه کاتولیک و ایدئولوژی مسیحیت ناپدید شد. به دلیل مسیحیت، روم شکوه دیرین خودش را از دست داد __ زیرا مسیحیت چنین آموزش می دهد: برکت بر ضعفا باد، برکت بر کسانی باد که در آخر صف هستند __ زیرا آنان وارثان ملکوت الهی هستند.
امپراطوری روم ازبین رفت. هر امپراطوری پس از اوجی مشخص ازبین می رود. در این دنیا هیچ چیز پایدار نمی ماند: همه چیز جاری و متغییر است. و مبلغان مسیحی در سراسر ایتالیا می چرخیدند و این ایدئولوژی فقر و ضعف را موعظه می کردند: که شما گناهکار زاده شده اید و اگر مسیح شما را نجات ندهد، تا ابد در قعر جهنم خواهید سوخت.
ایتالیا به سبب ترس و ناتوانی طعمه ی مسیحیت شد. مسیح را به قتل رسانده بود ولی روانشناسی بشری چیزی عجیب است: به صلیب کشیده شدن مسیح در نهایت فلسفه ی بی خدایی رومیان را به صلیب کشید و روم با تمام عظمت و شکوهش به صلیب کشیده شد.
ایتالیا کشوری ازیاد رفته باقی خواهد ماند. شکوه آن فقط در ضرب المثل باقی مانده است: “همه ی راه ها به روم ختم می شود.” دیگر چنین نیست. روزگاری این گفته درست بود: حالا نیمی از راه ها به واشنگتن و نیمی به مسکو ختم می شوند __ حتی یک راه هم به رم ختم نمی شود. واتیکان را نابود کنید و دست کم یک راه به آنجا بسازید!
من می توانم به حزب رادیکال ایتالیا کمک کنم که باردیگر رویکرد زیبای زمینی بودن نسبت به زندگی راpagan approach زنده کند؛ زیرا در عمق روح ایتالیا آن فلسفه هنوز وجود دارد و برای همین است که من بسیار عاشق ایتالیایی ها هستم. من امید مشخصی دارم که چیزها همیشه چنین نخواهد ماند. فلسفه ی زمینی بودن، به زمان خود، خودش را احیا خواهد کرد. و برای همین است که قبول کردم که اگر بخواهید من دوست و راهنمای شما باشم، من در دسترس هستم __ زیرا من عمیقاٌ به این جنبه از روح ایتالیایی ها شدیداٌ علاقه دارم.
در هندوستان دشوار است، زیرا دست کم برای ده هزار سال فلسفه ی زمینی بودن شنیده نشده است؛ شاید مرده باشد… ولی بسیاری از سالکین من ایتالیایی هستند و هرگاه نزد من می آیند می توانم ببینم که مسیحیت آنان سطحی است و زمینی بودن آنان واقعیتشان است __ و من به زمینی بودن آنان علاقه دارم.
ایتالیا می تواند باردیگر به عظمت خود بازگردد ولی نه بنوان یک کشور کاتولیک. خود همین واژه نشاندهنده ی سقوط ذهن و روح ایتالیایی است. زیبایی ایتالیا به فلسفه ی زمینی بودنش است، در عشقش به جهان هستی، به عشقش به آواز و رقص و عشقش به بدن است.
به نظر من زمینی بودن آغاز روحانی بودن واقعی است، پایان آن نیست. زوربا آغاز است و بودا، انتها. من باید آغاز را در ایتالیا پیدا کنم و پایان را در هندوستان. و زمانی که بتوانیم ترکیبی از زمینی بودن و بیدار بودن و اشراق بسازیم، انسان تمام را خواهیم داشت.
می توانید فلسفه ی مرا فلسفه ی انسان تمام بخوانید. هیچ چیز را نباید منکر شد، همه چیز باید در یک هماهنگی و همنوایی زیبا جذب گردد.”
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

تو از یک بیماری به نام “آلمان” رنج می بری!

“… تو از یک بیماری به نام “آلمان” رنج می بری! دو جنگ جهانی از همین بیماری سرچشمه گرفت. این برتری نژادی نبود که سبب این جنگ ها شد، بلکه یک احساس حقارت عمیق بود. برای پوشاندن آن، آنان سخت کوشیدند که برتر باشند.
فقط انسانی که از عقده ی حقارت رنج می برد، الزاماٌ سعی می کند که برتر باشد. فقط ملتی که از یک عقده ی حقارت عمیق در رنج است سعی می کند ملتی برتر از همه باشد.
این یکی از تعجب انگیزترین واقعیت هاست که هندوستان هرگز نکوشیده کشوری را فتح کند. در طول ده هزار سال تاریخ هند، هیچ اثری از تعرض و تهاجم وجود ندارد؛ و دلیلش این است که هندوستان هرگز از عقده ی حقارت در رنج نبوده است. مهاجمان آمدند و هند را فتح کردند. گروه های کوچک از مردمان ابتدای، سرزمین پهناوری را بدون دشواری زیاد تحت سلطه درآورند و دلیلش ساده بود: زیرا معرفت هندی حتی از اسارت هم نمی ترسید. حتی اسارت هم نمی توانست آن را حقیر کند، برتری آن مربوط به رشد درون و تکامل معرفت آن بوده است.
دلیل دیگری برای اسارت دو هزار ساله ی هندوستان وجود ندارد؛ و مهاجمین گروه ها و قبایل کوچکی بوده اند که می توانستند بدون هیچ مشکلی توسط این قاره ی پهناور درهم شکسته شوند. این ترسو بودن نبود: دلیل ساده اش این است که اگر از عقده ی حقارت در رنج نباشی، میل به جنگیدن، میل به برتری وجود ندارد.
در آلمان چه اتفاقی افتاد؟ در آلمان میلیون ها یهودی زندگی می کردند که این فکر را حمل می کردند که آنان قوم برگزیده ی خدا و برتر از بقیه هستند. و آنان کیفیاتی دارند: آنان هوشمند تر هستند و به سهولت ثروتمند می شوند… و آلمانی ها همیشه خودشان را با همسایگان یهودی خودشان مقایسه می کردند. آن همسایگان یهودی ثروتمند بودند و با هوش: چهل درصد از جوایز نوبل را برده بودند و باقی دنیا شصت درصد را داشتند.
سه مرد بزرگ این قرن (بیستم. م) که ذهن مردم را در تسلط دارند همگی یهودی هستند: کارل مارکس یهودی بود، زیگموند فروید یهودی بود و آلبرت اینشتن یک یهودی بود.
آلمان ها که تحت سایه ی یهودیان زندگی می کردند شروع کردند به این احساس که خودشان حقیر هستند. و زمانی که احساس حقارت کنی، نمی توانی با حقارت خودت باقی بمانی: یک درد دایم است و پیوسته به یاد می آوری که مردمان دیگر از تو برتر هستند. باید به نوعی اثبات کنی که از یهودیان برتر هستی.
این است علت اینکه مردی دیوانه چون آدلف هیتلر توانست ترتیبی بدهد که روشنفکران بزرگ آلمان پیروان او شوند __ زیرا او قول داده بود که از شر تمام یهودیان خلاص شود. این فقط نمادین بود. با خلاص شدن از شر یهودیان دیگر کسی باقی نمی ماند که آنان را به یاد حقارت خودشان بیندازد و با خلاص شدن از شر قومی که برگزیدگان خدا هستند، آنان به یقین اثبات می کردند که در واقع قوم نوردیک آریایی آلمان Nordic German Aryans نژاد برتر در دنیا است.
هیچکس عمیقاٌ وارد روانشناسی این دو جنگ جهانی نشده است، ولی این یکی از اساسی ترین نکات است: که آلمانی ها سخت می کوشیدند تا از عقده ی حقارت خودشان خلاص شوند. مردم در سراسر دنیا حیرت کرده بودند که آدلف هیتلر چگونه توانست آلمانی ها را متقاعد کند که شکست آلمان در جنگ جهانی اول به سبب وجود یهودیان بوده است. به نظر هیچ رابطه ای وجود ندارد.
این چنان فکر مسخره ای است که حتی یک فرد عقب مانده نیز خواهد پرسید که چرا یهودیان باید دلیل این شکست باشند. آنان به کشور خیانت نکردند: آنان دست در دست آلمان ها با دشمن جنگیدند و تمام سلاح های مرگبار را تولید کردند و بزرگترین دانشمندان آنان در خدمت جنگ بودند و پسرانشان به میدان نبرد رفته بودند __ چرا ناگهان هیتلر شروع کرد به گفتن اینکه “یهودیان سبب شکست ما شدند و تازمانی که آنان کاملاٌ از آلمان پاک نشوند، آلمان هرگز برنده نخواهد شد”؟
در ظاهر هیچ ربطی وجود ندارد و هیچ دلیلی در دست نیست ، تقریباٌ مانند این است که او بگوید، “ما در جنگ جهانی اول شکست خوردیم چون مردم خمیردندان مصرف می کنند!” رابطه ی یهودیان با شکست آلمان دقیقاٌ مانند این رابطه است.
ولی با نگاهی عمیق تر در روانشناختی، حق با آدلف هیتلر است. آنان به سبب وجود یهودیان همیشه در حقارت به سر برده بودند. آنان هرگز تهاجمی نشده بودند __ انسان حقیر چگونه می تواند تهاجمی شود؟ آنان هرگز خودباور نبودند __ انسان حقیر چگونه می تواند خودش را باور داشته باشد؟ آنان از پیش می دانستند که شکست خواهند خورد، زیرا که مردمانی حقیر هستند. آدلف هیتلر می خواست ثابت کند، “ما برتر هستیم.” و تنها راهش این بود که شش میلیون یهودی را بکشد. او شش میلیون یهودی را همراه با میلیون ها نفر از سایر کشورها به کشتن داد. این یک کمک عظیم به نفس آلمانی بود: “حالا دیگر کسی نمی تواند بگوید که ما حقیر هستیم!”
لطیفه، این مشکل فردی تو نیست؛ این مشکلی است که آلمان قرن ها با خودش حمل کرده است. تقریباٌ بخشی از ناخودآگاه جمعی آنان شده است، ولی با کشتن یهودیان، یا کشتن هرکس دیگر نمی توانی از آن خلاص شوی.
می توانی وانمود کنی که برتر هستی؛ حتی می توانی باور کنی که برتر هستی. حتی می توانی به دنیای بیرون ثابت کنی که برتر هستی؛ ولی در عمق وجود، خوب می دانی که برتر نیستی.
هیچکدام از این پوشش ها کمکی نخواهند کرد. بنابراین وقتی نزد من می آیی و شروع می کنی به مراقبه کردن، آهسته آهسته آن پوشش ها ناپدید می شوند، زیرا آن ها توسط ذهن خلق شده اند، و سپس آن شرطی شدگی عمیق حقارت به سطح می آید.
تنها راه خلاص شدن از آن فقط تماشاکردن آن است__ بگذار به سطح بیاید، آن را سرکوب نکن. اگر سرکوبش کنی، مجبور خواهی بود که با آن زندگی کنی. بگذار به سطح بیاید و تو فقط یک تماشاچی باقی بمان؛ و این مفهوم حقارت فقط یک فکر است و تو آن ذهنی نیستی که فکر می کند.
تو آن وجودی هستی که تماشا می کند.
وجود تو نه برتر است و نه کهتر.
فقط هست: مقایسه ای نمی شناسد.
یهودیان رنج بیهوده برده اند زیرا موسی به آنان این مفهوم را داد که آنان قوم برگزیده ی خدا هستند. او باید چنین می کرد؛ می توانم ناتوانی او را درک کنم. یهودیان در مصر بودند و موسی سعی داشت آنان را وادار به انقلاب برعلیه بردگی کند.
حالا، مردمی که برای قرن ها تحت اسارت بوده اند حتی نمی توانند تصور کنند که می توانند برعلیه ارباب هایشان شورش کنند، خود همین فکر هم وحشتناک است. آن ارباب ها آنان را کتک زده و کشته اند __ با آنان همچون حیوانات رفتار کرده اند __ برای مدت های طولانی. مشکل موسی این بود: “چگونه مفهومی در یهودیان بوجود آورد که آنان قادر به انقلاب هستند؟”
او فکری زیبا اختراع کرد: که آنان قوم برگزیده ی خداوند هستند؛ و مردمی که از اسارت رنج برده اند، کتک خورده و کشته شده بودند، بی درنگ این فکر را پذیرفتند. یک تسلی بسیار عالی بود. ولی هیچکس این سوال را مطرح نکرد که اگر آنان قوم برگزیده ی خداوند هستند پس چرا در اسارت اند؟! خیلی متضاد به نظر می آید، ولی چنان تسلی بخش بود که وقتی آن را پذیرفتند، شهامت یافتند. موسی نخست ترتیبی داد که آنان این فکر را بپذیرند: “شما قوم برگزیده ی خداوند هستید.” سپس به آنان گفت، “حالا انقلاب کردن برای شما بسیار آسان است __ هیچکس نمی تواند مانع شما شود.”
حقارت آنان توسط “برگزیده بودن توسط خداوند” پوشش داده شده بود و حالا مفهوم “قوم برگزیده” بعنوان یک پایه برای انقلاب علیه مصریان به کار گرفته می شد. در آن زمان این راهکار خوبی بود. یهودیان شورش کردند و سرزمین مصر را ترک کردند.
سپس موسی فکر دیگری به آنان داد که “خداوند برای شما سرزمین مخصوصی درنظر دارد: اسراییل. پس ما به سمت سرزمین موعود اسراییل پیش خواهیم رفت.” فکر نمی کنم او هیچ فکری در سر داشت که آنان به کجا می روند، زیرا برای او و مردمش چهل سال طول کشید که در صحرا سرگردان باشند وسرزمین اسراییل را جست و جو کنند. هیچ کشوری حاضر نبود به آنان پناه دهد. آن سرزمین موعود هیچ جای مخصوصی نبود: یک صحرا بود.
اگر این چیزی است که خدا برای قوم برگزیده اش درست کرده، آنوقت او باید قدری دیوانه باشد. ولی موسی باید در جایی اعلام می کرده که “یافتیم!” سه چهارم از مردمی که از ابتدا همراه او بودند در راه مرده بودند، از گرسنگی و بیماری __ و خداوند ابداٌ توجهی نکرده بود. مردم خودش که به دنبال یافتن سرزمین موعود او بودند! و آن سرزمین هم بسیار سخت بود. مردمانی که به اسراییل رسیدند تقریباٌ نسل سوم یا چهارم بودند: پدرانشان از مصر شروع کرده بودند و نسل سوم یا چهارم وارد سرزمین موعود شده بودند.
نخستین خلاء نسل ها را موسی احساس کرد: این ها مردمی نبودند که او آنان را برای انقلاب ترغیب کرده بود. او خیلی پیر شده بود، شاید نزدیک صدسال داشت: خسته، فرسوده… پس او فقط گفت، “اینجا همان سرزمین است،” تا به نوعی مردمانش را ساکن کند و سامان دهد. ولی آن مردم تعجب کرده بودند، زیرا آن سرزمین یک کویر بی حاصل و خشک بود. عصر دیگری از دشواری ها، از آن سرزمین خشک آغاز شد. و موسی بسیار خسته بود و قدرت ابداع جوانی هایش را ازدست داده بود. او یهودیان را در آنجا رها کرد وگفت، “شما از این زمین مراقبت کنید. یک قبیله ی کوچک از شما جایی در صحرا گم شده است، من برای یافتن آنان می روم.”
آن قوم به سرزمین کشمیر در هندوستان رسیده بودند. و موسی به کشمیرKashmir رسید، ولی نتوانست مدت زیادی زنده بماند_شاید یک یا دو سال __ و در کشمیر ازدنیا رفت. اگر او می توانست تمام قومش را به کشمیر بیاورد، آنوقت چیزی بود و می توانست بگوید، “خداوند اینجا را برای شما آفریده است.” کشمیر بسیار زیباست، شاید زیباترین منطقه در روی زمین باشد. و شاید به این دلیل بوده که وقتی آن قبیله ی گمشده وقتی به آنجا رسیدند فکر کردند: “اینجا باید اسراییل باشد و دیگران نیز باید به اینجا بیایند.” __ پس آنان در آنجا ساکن شدند.
امروزه تمام مردم کشمیر محمدی هستند. آنان توسط محمدیان مجبور شدند از یهودیت به اسلام بگروند. ولی می توانی صورت هایشان، رنگ پوست و بینی هایشان را ببینی __ و می توانی مطلقٌا یقین کنی که این ها یهودی هستند. یهودیان مانند هر نژاد دیگر، ویژگی های ظاهری خودشان را دارند. موسی در کشمیر از دنیا رفت.
اسراییل فقط یک سرزمین لم یزرع بود، فرصتی وجود نداشت و چالشی برای هوشمندی در آنجا نبود و یهودیان برای قرن ها در اسارت بودند. بنابراین، آنان هرگز هوشمندی را نشناخته بودند.
ذهن چیزی شبیه به زمین است. اگر برای قرن ها چیزی در زمین کاشته نشود، قوی تر و قوی تر می شود و اگر تخمی در آن بکاری، بهترین محصول را خواهد داد. نخست، یهودیان برده بودند، هوشمندی آنان هرگز به کار برده نشده بود، یک نیروی بالقوه باقی مانده بود. سپس در اسراییل هم فرصتی برای استفاده از آن وجود نداشت __ آنان شروع کردند به پخش شدن در سراسر اروپا، هرکجا که فرصتی وجود داشت.
آنان اثبات کردند که از همه برتر هستند، زیرا نیروی بالقوه ی بزرگی داشتند که برای قرن ها از آن استفاده نشده بود. آنان ثروتمندترین نژاد در دنیا شدند. چنین نبود که آنان قوم برگزیده ی خدا بودند؛ این فقط اختراع خالص یک ذهن انقلابی بود __ موسی را باید نخستین انقلابی دنیا خواند.
در آن فضا کاملاٌ خوب بود، ولی زمان تغییر می کند و فضای معانی تغییر می کند: همان چیزی که به یهودیان کمک کرد تا ثروتمند تر و باهوش تر شوند، اینک برایشان یک نفرین شد، زیرا همه از آنان متنفر بودند، همه به آنان حسودی می کردند: به هوشمندی و ثروتشان حسادت می ورزیدند.
هیتلر به آسانی آلمانی ها را متقاعد کرد که: “تقصیر یهودیان است. خود حضور آنان سبب شکست ما است.” و مردی مانند مارتین هایدگر، یکی از فیلسوفان برنده ی جایزه ی نوبل و شاید مشکل ترین فیلسوف جهان… او هرگز کتابی ننوشت که کامل شده باشد: کتابی را شروع می کرد و نخستین جلد آن چاپ می شد ولی تا آن زمان __ او بسیار باهوش بود __ کار دیگری را شروع می کرد.
کامل کردن کتاب برایش کافی نبود. او تنها انسانی است که هیچکدام از کتاب هایش کامل نیستند. او فقط تا حد مشخصی پیش می رفت و ناگهان فکر بزرگتری به نظرش می رسید… پروژه ی قدیمی را رها می کرد و سرگرم پروژه ی جدید می شد. ولی حتی کتاب های ناقص او سندی بر هوشمندی عظیم او هستند.
فیلسوفان در عجب هستند که چه می شد اگر او این کتاب ها را کامل می کرد، زیرا او وارد ابعادی تازه می شد که هرگز لمس نشده بودند، جایی که هیچ دریانوردی به آنجا نرسیده بود __ سرزمین های بکر که هیچ فیلسوفی به آن ها نپرداخته بود. و بینش او چنان عمیق است که برای فهمیدن او باید از یک هوشمندی بسیار بالا برخورد باشی، وگرنه نمی توانی درک کنی که او چه می گوید.
حتی مارتین هایدگر پیرو هیتلر شد، به دلیل همان حقارت آلمانی. و هایدگر وعده داد و به قولش عمل کرد __ تقریباٌ برای پنج سال او به راضی کردن و متقاعد کردن آلمانی ها ادامه داد که “به یقین ما نژاد برتر هستیم، ما فقط از آن آگاه نیستیم: آدلف هیتلر ما را از آن آگاه ساخته است.” ولی باردیگر آلمان شکست خورد و تمام عقده ی حقارت پوشیده شده سر باز کرد.
لطیفه، این تنها مشکل تو نیست، مشکل تمام نژاد آلمان است و راه خلاصی از آن این است که با آن هویت نگیری.
هیچکس برتر نیست.
هیچکس حقیر نیست. همه منحصربه فرد هستند.
زیرا نمی توانی دو نفر را مانند هم پیدا کنی؛ نمی توانی گل مریم را با گل سرخ مقایسه کنی، این ها دو گل متفاوت هستند. نمی توانی دو انسان را با هم مقایسه کنی، این ها دو گل متفاوت هستند. ولی این مسئله ی اعتقاد روشنفکرانه نیست، مسئله ی هشیاربودن است و نابودکردن هویت گیری.
سعی نکن برتر باشی، فقط سعی کن خودت باشی. تو کهتر نیستی، ولی به یاد داشته باش: هیچکس دیگر کهتر نیست. تو برتر نیستی.
ارسطو برای انسان ها مشکل درست کرده است. او یکی از اساسی ترین مشکلات را در ذهن بشر خلق کرده است. زیرا او فقط می دانست که: یا برتر هستی و یا کهتر. در همه چیز “یا این و یا آن” بود: یا سفید هستی و یا سیاه؛ یا گناهکار هستی و یا قدیس.
او هرگز به خودش زحمت نداد تا به رنگین کمان نگاه کند و به تمام طیف رنگ ها در بین سیاه و سفید. و هر رنگ زیبایی خودش را دارد، رقص خودش را دارد و مکان خودش را در جهان هستی دارد، جایی که هیچ رنگ دیگری نمی تواند آن را بگیرد.
رویکرد من این است که هر فرد موجودی منحصر به خودش است. من می خواهم خود مفهوم مقایسه کردن را ازبین ببرم. تو خودت هستی و من خودم هستم، نه من از تو برتر هستم و نه تو از من پست تری. فقط چنین است که من اینگونه هستم و تو آنگونه. ولی این باید از مراقبه ی تو برخیزد. آنچه من می گویم از مراقبه ی خودم است و تو نباید آن را باور کنی __ باید آن را تجربه کنی. و آن روز خواهی دید که تو فقط خودت هستی.
برای نمونه، لطیفه، به یک چیز فکر کن: در جنگ جهانی سوم همه مرده اند و فقط لطیفه زنده مانده است… آیا او فکر می کند که پست تر است؟ از چه کسی پست تر است؟ آیا احساس برتری می کند؟ ولی برتر نسبت به کی؟ همگی مرده اند و تو نمی توانی خودت را با مردگان مقایسه کنی و از آنان برتر باشی و یا پست تر.!
و در حقیقت، ما همگی تنها هستیم، همانقدر تنها که لطیفه خودش را پس از جنگ جهانی سوم تنها احساس می کند. حتی در همین لحظه همه تنها هستند، فقط خودش است. یک هشیاری ساده و پذیرفتن خود بعنوان خود، همانگونه که هست، کافی است و تمام مشکل ازبین می رود. وگرنه تو را شکنجه خواهد داد: مانند یک زخم در تمام زندگیت باقی خواهد ماند.
می گویی، “وقتی به لحظاتی نگاه می کنم که احساس دوری از شما، از عشقم و بقیه هستی را دارم، معمولاٌ سایه های مقایسه و حسادت را می بینم؛ و وقتی عمیق تر می روم، معمولاٌ با یک احساس ناامنی عمیق و احساس حقارت روبه رو می شوم”
کاملاٌ خوب است که عمیق تر وارد احساس ها بشوی، ولی یک چیز را به یاد داشته باش: آن کسی که عمیق تر می رود، آن کسی که با حقارت ها، حسادت و ناامنی ها روبه رو می شود، از آن ها جدا است. نمی تواند با آن ها یکی باشد، وگرنه چگونه می تواند احساس حقارت یا ناامنی یا حسادت کند؟
تو آن شاهدthe witness هستی، پس، همچنانکه عمیق تر می روی با چیزهای زیادی برخورد می کنی که سرکوفته شده اند، با چیزهایی که برای هزاران سال توسط نژاد تو سرکوب گشته است، یا اینکه تمام بشریت آن ها را سرکوب کرده است…. ولی تو همچون یک آینه خالص هستی.
وقتی عمیق تر می روی، آن آینه حسادت را بازتاب می کند، ولی آینه حسادت نیست؛ آینه ناامنی را بازتاب می کند، ولی آینه ناامنی نیست؛ آینه حقارت را بازتاب می کند، ولی آینه حقارت نیست. آن آینه با هیچ چیز هویت نمی گیرد __ آینه فقط خالی است: ساکت، تمیز. تو آن آینه ای.
در مراقبه تشخیص می دهی که آن آینه هستی. هرچیز دیگر در تو بازتاب دارد، ولی وقتی یک گاو وحشی به درون آینه نگاه می کند، آینه یک گاو وحشی نمی شود. وقتی که گاو وحشی برود، آینه باردیگر خالی است، حتی وقتی که آن گاو وحشی به آینه نگاه می کرد نیز آینه خالی بود. یک آینه ی کوچک نمی تواند آن حیوان بزرگ را در خودش جای بدهد!
شاید کودکان خردسال را مشاهده کرده باشی که برای نخستین بار یک آینه را می بینند: کودکان خیلی خردسال که چهاردست و پا می روند…. فقط جلویشان یک آینه بگذار و آنان از اینکه پسر دیگری را می ببینند خیلی تعجب خواهند کرد. با چشمانی شگفت زده نگاه خواهند کرد. و مطلقاٌ یقین است که آنان به پشت آینه می روند تا آن پسر دیگر را پیدا کنند که کجا پنهان شده است! آنان آینه را لمس می کنند تا ببینند و حیرت می کنند که آن پسر دیگر هم آینه را لمس می کند! آنوقت تنها راه این است که به پشت آینه بروند تا آن پسر را پیدا کنند. هرکودکی به پشت آینه خواهد رفت تا آن دیگری را که درآنجا پنهان شده پیدا کند.
یک آینه فقط یک پدیده ی بازتاب کننده است: تو نیز چنان هستی. یک آینه باش، آنوقت تمام این مشکلات، هرچه که نامشان باشد، شروع به ناپدیدشدن می کنند __ آن ها فقط بازتاب هستند. نیازی نیست از شر آن ها خلاص شوی. خود همین مفهوم آزادشدن از آن ها و خلاص شدن از شر آن ها، این را قبول می کند که آن ها در وجود تو یک واقعیت هستند.
یک آینه برایش مهم نیست که آیا یک گاو وحشی به آن نگاه می کند یا یک الاغ به آن نگاه می کند. اهمیتی ندارد، این کیفیت آینه را ابداٌ تغییر نخواهد داد. شاید بزرگترین نابغه به آن نگاه کند و یا احمق ترین فرد به آن نگاه کند؛ آینه یکسان باقی می ماند. بازتاب ها، کیفیت و وجود آن را تغییر نخواهند داد.
تو یک آینه هستی.
این آینه را کشف کن و خلاص شدن از حسادت، ناامنی و حقارت برایت مهم نباشد. هزاران مشکل وجود دارد، اگر شروع کنی به تلاش برای خلاصی از آن ها، شاید به هزاران زندگانی نیاز داشته باشی. به سبب وجود مشکلات بسیار زیاد بود که شرق زندگانی های متعدد را باور کرد، زیرا یک زندگی کافی نیست. وقت زیادی نداری.
اگر بشماری، نیمی از زندگیت را در خواب و غذاخوردن و حمام گرفتن و تراشیدن صورت تلف می کنی…اگر این ها را در یک زندگی هفتاد ساله روی هم بگذاری زمان خیلی زیادی خواهد شد. رفتن بر سر یک شغل احمقانه، تماشای فیلم ها، بازی فوتبال و جنگیدن با زنت و نگرانی در مورد هزار و یک چیز که هرگز رخ نمی دهد، و یادآوری چیزهای کهنه که رخ داده…. فقط بشمار و تعجب خواهی کرد که اگر بتوانی در هفتاد سال، هفت دقیقه برای مراقبه پیدا کنی.
طبیعتاٌ، شرق چنین اختراع کرد که مشکلات در یک زندگی نمی توانند حل بشوند: وقت نداری، به زندگانی های زیادی نیاز داری. ولی هیچکس عمیق تر از این نرفته است. که در یک زندگی نمی توانی مشکلات را حل کنی، ولی مشکلات بسیاری را ایجاد خواهی کرد. و در زندگی دوم مشکلات بسیار بیشتر خواهند شد: مشکلات زندگی اول بعلاوه ی مشکلات زندگی دوم __ و بازهم برای مراقبه همان هفت دقیقه را خواهی داشت! اگر چنین نگاه کنی، حتی اگر هزار زندگی هم داشته باشی از مشکلات خلاص نخواهی شد. مشکلات رشد خواهند کرد و بزرگتر خواهند شد و ضخیم تر می گردند و تو بیشتر در چنگ آنان خواهی بود…. این نگرشی غلط است.
من نمی گویم که زندگانی های آتی وجود ندارند. می گویم که این مفهوم برای مردم جاذبه داشت زیرا آنان به زمان نیاز داشتند. مفهوم درست است ولی نباید به این دلیل قبول شود که تو برای حل مشکلات نیاز به زمان داری. مشکلات تو می تواند در همین لحظه حل شود نیازی نیست منتظر فردا باشی.
پس از این به بعد، لطیفه، تو یک آینه ی آلمانی باش! نمی گویم که یک آینه ی هندی باش، زیرا نمی توان به آینه هندی اعتماد کرد! نمی توانی به هیچ چیز ساخت هند اعتماد کنی. مردم در هند چیزهایی می سازند و رویش می نویسند “ساخت آمریکا”
زمانی در بمبئی یک ساعت به من هدیه دادند. به آن نگاه کردم؛ مطلقاٌ صنعت هندی بود، ولی در پشت ساعت نوشته شده بود”ساخت آمریکا”made in USA ! از مردی که آن را به من هدیه داده بود سوال کردم، “آیا مطمئن هستی که این ساعت ساخت آمریکا است؟”او خنده ای کرد و گفت، “آمریکا یعنی Ulhasnagar Sindhi Association انجمن اولاسنگر سندی! اولاسنگر منطقه ای نزدیک به پونا است!”
سندی ها مردمانی بسیار باهوش هستند……
برای همین است که می گویم یک آینه آلمانی باش. فقط بیشتر و بیشتر در کیفیت آینه گون خود مستقر شو: و تمام این بیماری هایی که از آن یاد می کنی ظرف یک ثانیه ازبین خواهند رفت.
من چنین معجزاتی را باور دارم.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: آزادی، ترس و مسئولیت

“… این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند. نمی توانند.
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند.
نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.
آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد __ نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.
ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را __ خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند __ آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.
در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند __ و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری.
راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند، و با این وجود بسیار کوتاه و کوتوله، این است که وقتی آن گیاه چهار یا پنج اینچ قد می کشد، آن را درون گلدانی سفالی قرار می دهند که ته ندارد. هرگاه ریشه ها رشد می کنند، آنان ریشه ها را قطع می کنند__ و اگر ریشه ها نتوانند رشد کنند، درخت نمی تواند رشد کند.
یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود، ریشه ها نیز عمیق تر به زمین فرو می روند. نمی توانی درختی داشته باشی که صد فوت ارتفاع داشته باشد و شش اینچ ریشه؛ سقوط خواهد کرد. آنان با قطع کردن ریشه ها به آن درخت اجازه ی رشد کردن نمی دهند. مردم از نقاط دوردست برای دیدن این درختان می آیند و آن خانواده ها در مورد آن ها لاف می زنند: “این درخت چهارصدسال عمر دارد.” و چنین کهن هم به نظر می آید، ولی به نظر خیلی عجیب است که فقط شش اینچ ارتفاع دارد.
همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو __ زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی.
برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی __ اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند __ زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است.
این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد. به نظر می رسد که دیوارهای زندان در اطرافشان وجود ندارد، ولی میله های ظریف زندان آنان را احاطه کرده است. در جامعه ی هندو حرکت وجود ندارد: یک شودرا، هرکاری بکند نمی تواند یک قدیس شود؛ هرچقدرهم که زاهد و بافضیلت باشد؛ و او هرمقدار هم که خالص باشد نمی تواند وارد طبقات بالاتر جامعه شود. و نمی تواند از حرفه ای که برای هزاران سال داشته، وارد حرفه ی دیگری شود. او مجبور است که همان شغل را که پدرانش برای هزاران سال داشته اند ادامه دهد.
تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک و پوشاک داده می شود و کلبه های کوچکی در اختیار دارند __ و فقط همین. آنان یک امنیت خاص دارند ولی معنویت خود را ازدست داده اند.
جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی.
من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی که شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که “این مرد به نظر عجیب می آید.”
و به آنان گفتم، “بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این امنیت های جزیی چسبیده اید. وقتی که جامعه نمی تواند به شما فردیت و آزادی بدهد، این جامعه ی شما نیست. آن را ترک کنید! اعلام کنید که شما تعلقی به این جامعه ی زشت ندارید! چه کسی مانع شما است؟
“و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست.”
طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است.
با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: “مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم، در امنیت هستیم.” __ ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند.
آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم داشته باشی.
آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد __ نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز… __ هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی…. ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند.
تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم __ گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست، ولی تا زمانی که خطر را نپذیری، هرگز به قله های وجودت دست پیدا نخواهی کرد.
آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: تنهابودن

“…. تنهابودن نه فقط راه تو است به سوی حقیقت، راه همگان است. این تنها راه است. تمام رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است. نخست: زندگی خودش برای خود یک دلیل است. لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی، به راهی خطا رفته ای.
می گویی، ” وقتی ده سال پیش پدرم مرد، تنها دلیل زنده بودنم را ازدست دادم. ” این رویکری بسیار خطا است، روشی غلط برای نگاه کردن به چیزهاست. پدر هرکسی دیر یا زود خواهد مرد. پدر پدر تو باید مرده باشد… و با این وجود پدرت زنده ماند.
تو برای خودت زنده نبوده ای، همیشه به کسی نیاز داشته ای تا دلیل زنده بودنت باشد. آن دلیل در هرلحظه می تواند ازبین برود: پدر خواهد مرد، مادر خواهد مرد، همسر می تواند با دیگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هرچیزی غیر از خودت را دلیل زنده بودنت بسازی، به خودت توهین کرده ای، خودت را تحقیر کرده ای __ و از این نوع تحقیر پشتیبانی می شود؛ شاید پدرت از آن حمایت می کرده است.
هر پدر و هر مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند. این درخواستی عجیب است: اگر بتواند برآورده شود، آنوقت هیچکس نمی تواند در این دنیا زندگی کند: تو باید برای پدر خودت زندگی کنی و پدرت باید برای پدرش زندگی کند، ولی هیچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند! و تازمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هیچ خوشی و سروری پیدا کنی. تو زندگیت را کشانده ای، شرافت و حرمت به خویشتنت را از دست داده ای.
پدرت باید برای خودش زندگی می کرد و باید برای خودش می مرد. تو نمی توانی برای پدرت بمیری، پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی؟ و این توهینی به پدرت نیست که تو باید برای خودت زندگی کنی.
اگر والدین واقعاٌ درک می کردند، به فرزندانشان کمک می کردند که به آنان وابسته نباشند و هیچ نوع تعلق خاطر تثبیت شده fixationنداشته باشند: تعلق تثبیت شده به پدر، به مادر… تمام تعلق خاطرهای تثبیت شده متعلق به ذهن آسیب دیده است. فقط آزاد بودن و تماماٌ برای خود زندگی کردن نشانه سلامت روحانی است.
و آنوقت مرا ملاقات کردی و باردیگر آن داستان کهنه را شروع کردی. پدرت مرد و تو می باید هرروز تنها زندگی کنی. آیا نمی توانستی یک دوست پیدا کنی؟ نمی توانستی زنی را برای دوست داشتن بیابی؟ نمی توانستی زندگی خودت را بسازی و آن را وقف موسیقی یا شعر یا رقص یا نقاشی کنی؟ پدر همیشه با تو نخواهد ماند…. و آنوقت با دیدن من، تو آن تعلق خاطر ثابت را به من منتقل کردی. بدون اینکه حتی از من اجازه بگیری! تو یک جای خالی داشتی و فکر کردی که پدری یافته ای.
تصادفی نیست که مذاهب خدا را “پدر” می خوانند. این ها افکار مردمان روانپریش است. مسیحیان کشیش های خود را “پدر” می خوانند. این مذاهب که خدا را “پدر” می خوانند و کشیشان خود را “پدر” خطاب می کنند، بجای اینکه به شما کمک کنند تا از روانپریشی و بیماری خود بیرون بیایید، به شما کمک می کنند تا بیشتر بیمار شوید و روانپریش تر گردید. تمام تجارت آنان به بیماری شما وابسته است.
دست کم باید از من درخواست می کردی که آیا مایلم پدر تو باشم! همان روز سعی می کردم تا جهت خودت را تغییر بدهی. زندگی برای خودش کفایت می کند. انسان برای دیگری زندگی نمی کند. حتی اگر کسی را دوست داری، بخاطر خودت دوست داری، زیرا تو احساس شعف می کنی. دیگری فقط یک بهانه است. اگر از دوستی لذت می بری، این لذت تو است؛ دوستان فقط کمک می کنند تا اشتیاق خودت را ارضا کنی.
و آنوقت زندگی سالم است، و تنها انسان سالم، از نظر روانی سالم، می تواند وجود روحانی خویش را کشف کند. انسان بیمار نمی تواند حرکت کند، او بسیار زیاد درگیر خواسته های روانی خودش است __ که برآورده نشده باقی خواهند ماند و مانند زخم برجای خواهند ماند. وگرنه، مرگ پدرت می توانست به تو کمک زیادی کند تا هشیار شوی که باردیگر به کس دیگری وابسته نشوی.
ولی تو ابداٌ از هوشمندی خودت استفاده نکردی. این وابستگی به پدرت بود که تولید اندوه و رنج کرد. حالا پدر رفته است؛ نخستین گام انسان هوشمند باید این باشد که اجازه ندهد این دوباره تکرار شود. انسان باید بیاموزد که تنها باشد.
این به آن معنی نیست که تو باید از دوستان و خانواده و مردم و جامعه ببری، نه. هنر تنها زندگی کردن به معنی ترک دنیا نیست؛ هنر تنها زندگی کردن فقط به این معنی است که تو به هیچکس وابسته نباشی. از مردم لذت می بری، عاشق مردم هستی، همه چیز را با مردم تقسیم می کنی، ولی قادر هستی به تنهایی زندگی کنی و بااین وجود مسرور باشی. این طریق مراقبه است.
تصادفاٌ به اینجا وارد شدی و همان اشتباه را باردیگر مرتکب شدی. به من طوری نگاه کردی که گویی من پدرت هستم. ولی من پدر هیچکس نیستم… من حتی ازدواج نکرده ام!
خیلی عجیب است که خدا، که حتی ازدواج نکرده، پدر خوانده می شود، و کشیشان، که حتی ازدواج نمی کنند و فرزندانی ندارند، “پدر” خوانده می شوند! زیرا همه کس، یک روز دلش برای پدرش تنگ خواهد شد؛ آنوقت آنان جایگزین خواهند بود! آنان پدران جایگزین هستند، ولی آنان نیز فانی هستند، پس هر روزی می توانند بمیرند. حتی پاپ هم می تواند هرلحظه وربپرد! بنابراین مذاهب یک پدر ازلی خلق کرده اند __ دست کم خدا همیشه با تو خواهد ماند و تمام مذاهب خدا را بعنوان همیشه حاضر توصیف کرده اند __ همه جا حاضر، برهمه کار قادر و همه چیز دان.
داستان راهبه ای را شنیده ام که عادت داشت با لباس حمام بگیرد. راهبه های دیگر از این ماجرا آگاه شدند و بنظرشان جنون آمیز رسید. از آن راهبه پرسیدند، “چه خبر است؟ چرا لباست را درنمی آوری و درست و حسابی حمام نمی کنی؟”
او گفت، “چطور چنین کنم؟ خداوند همه جا حاضر و ناظر است.” حتی در حمام دربسته نیز تنها نیستی. به نظر می رسد که خدا نوعی “تام چشم چران”peeping Tom باشد! پس هروقت در حمام را می بندی، خوب همه جا را نگاه کن __ اوباید در گوشه ای پنهان شده باشد تا تماشا کند که چه چیز می گذرد!
آن راهبه منطقاٌ درست می گفت، اگر این نظریه که خدا همه جا هست درست باشد، پس به یقین نمی تواند فقط به این خاطر که خانمی حمام می گیرد آنجا را ترک کند __ او اینقدر نجیب زاده نیست! حتی اگر در بیرون هم بوده باشد، وارد حمام می شد! آن راهبه از نظر منطقی کاملاٌ درست عمل کرده بود!
ولی این خدا فقط برای این خلق شده که به کسانی کمک کند که همیشه نیازمند شکل پدر هستند: که امنیت آنان باشد، که حساب بانکی آنان باشد. بدون او آنان در این جهان پهناور تنها خواهند ماند. تو این مفهوم را حتی به اینجا آورده ای. ولی من نمی توانم از روانپریشی تو حمایت کنم. من اینجا هستم تا تمام انواع روانپریشی های شما را نابود کنم، تا به شما بهبور روحانی ببخشم.
نخستین اصل این است: آزادی از همه کس: پدر یا مادر، شوهر یا همسر. و به یاد داشته باش، بازهم تکرار می کنم: آزادی به این معنا نیست که تو باید همه چیز را ترک کنی. درواقع، کسانی که ترک دنیا می کنند آزاد نیستند: آنان از روی ترس ترک دنیا می کنند: آنان می ترسند که اگر از خانه فرار نکنند نتوانند آزاد باشند. ولی اگر آنان نتوانند در خانه آزاد باشند، حتی در هیمالیا هم نمی توانند آزاد باشند. شاید تنها در هیمالیا نشسته باشند، ولی به همسرشان فکر می کنند و به فرزندانشان و به دوستانشان فکر می کنند. تمام آن جمعیت آنجا حضور خواهند داشت.
تو باید هنر مراقبه را بیاموزی. تمام این هنر از یک واقعیت ساده تشکیل شده: به سمت درون برو، زیرا در آنجا جامعه وجود ندارد، پدری نیست، مادری نیست؛ تو تنها هستی. __ مطلقاٌ تنها. به دورن حرکت کن و خودت را پیدا کن، و ناگهان تنهایی تو دستخوش یک دگرگونی می شود: تنهاییloneliness تو به تنها بودنaloneness بدل می گردد. تنهایی بیمارگونه است؛ تنهابودن زیباست، بسیار زیبا.
می گویی، ” ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم.”
این تمام شغل من است: که مردم را بیشتر و بیشتر به سمت تنها بودن سوق دهم. ولی به یاد داشته باش: احساس تنهایی کردن، تنهابودن نیست. تفاوت بسیار ظریف است، ولی باید بطور روشن درک شود: وقتی احساس تنهایی می کنی، دلت برای کسی تنگ می شود؛ وقتی دلت برای پدرت تنگ شده بود، احساس تنهایی می کردی. وقتی دلت برای کسی تنگ نشود، بلکه خودت را یافته باشی، آنوقت تنها خواهی بود ولی احساس تنهایی نخواهی کرد.
و تنهابودن بسیار زیباست. تمام قید ها و زنجیرها ازبین رفته است، تمام روابط ناپدید شده اند، هیچ چیز معرفت تو را آلوده نکرده است. مانند یک درخت سدرلبنانی تنها ایستاده ای، بلند و رشید در آسمان سربرافراشته ای؛ و هرچه بالاتر بروی تنهابودنت بیشتر و بیشتر می شود.
بنابراین اگر با بودن در اینجا بیشتر وبیشتر احساس تنهایی می کنی، خوب است. ولی می دانم که واژه ای نادرست به کار برده ای، می خواستی بگویی “بیشتر و بیشتر احساس تنهایی دارم” اگر احساس تنهابودن داشتی، شعف و شادمانی عظیمی در خودت می یافتی __ آن شعفی که فقط آزادی می تواند آن را بیاورد، سروری که از درون هسته ی درونی خودت برمی خیزد. و چون اینک خودت را شناخته ای، می دانی که مرگی وجود ندارد، پس نیازیبه هیچ امنیت و هیچ حفاظی نیست.
عشق از همین تنهابودن برمی خیزد __ تعجب می کنی وقتی این را می شنوی __ زیرا تنها انسانی که سرشار از خوشی است می تواند عشق بورزد. فقط انسانی که از سرور بسیار سرشار است می تواند سهیم شود و به کسی هدیه ای بدهد. عشق چیزی جز یک سهیم شدن مسرت و شادی نیست __ ولی تو نخست باید مرکز وجودت را بیابی.
ماتوالا، تو می پرسی، “چه می توانم بکنم؟ آیا تنهابودن راه من است؟”
یقیناٌ راه تو نیز هست، ولی این راه همه است. تنها راه است. ولی به یاد بسپار که بین تنهایی و تنهابودن تمایز بگذاری: تنهایی بیماری است و باید ازبین برود؛ تنهابودن یک انقلاب عظیم است __ آزادی از همه، وابسته نبودن به هیچ چیز، بدون اینکه روی چیزی تثبیت شده باشی. تو برای خودت کفایت می کنی: نیاز به هیچ چیز دیگری نیست.
به یاد دیدار اسکندر کبیر با دیوژن افتادم. دیوژن عادت داشت برهنه بگردد. خارج از هندوستان، شاید او تنها کسی باشد که بتوان او را با ماهاویرا مقایسه کرد.
در هندوستان مرشدان بسیاری بوده اند که برهنه زندگی کرده اند، ولی غرب فقط یک نفر را می شناسد: دیوژن. و آنان او را نادیده گرفته اند، فلسفه اش را نادیده گرفته اند. ولی او چنان انسان نادری بود که حتی اسکندرکبیر هم می خواست با او دیدار کند، زیرا داستان های زیبایی در مورد این مرد شنیده بود.
او شنیده بود که دیوژن در روز با چراغی روشن در دست، در شهر پرسه می زند. و هرگاه کسی از او سوال می کرد که “این چه کار بی معنی است؟ اول اینکه برهنه هستی و دوم اینکه در روز به این روشنی با چراغ روشن در شهر می گردی؟” دیوژن عادت داشت بگوید، “من برهنه هستم زیرا که لباس یک وابستگی بود. من باید از کسی درخواست می کردم و این را دوست ندارم. و فقط چند سال طول کشید تا من به تغییرات فصل خو گرفتم، درست مانند حیوانات. اینک تابستان را احساس نمی کنم، باران را احساس نمی کنم، زمستان را احساس نمی کنم، بلکه برعکس از تغییرات فصل ها لذت می برم. و این چراغ روشن را به این دلیل حمل می کنم که به دنبال انسان اصیل هستم. می خواهم چهره ی همه را ببینم که آیا نقاب است یا نه.”
و مردم از او می پرسیدند، “آیا کسی را با چهره ی اصیل یافته ای؟”
او گفت، “هنوز نه.”
اسکندر شنیده بود که او در ابتدا یک کاسه ی گدایی حمل می کرد __ درست مانند گوتام بودا. یک روز چون تشنه بود به سمت رودخانه رفت. تابستانی داغ بود و او بسیار تشنه؛ و همچنانکه به رودخانه نزدیک می شد، سگی دوان دوان از کنارش رد شد و به درون رودخانه پرید و شروع کرد به نوشیدن آب.
دیوژن فکر کرد، “عالی است! نه هیچ کاسه ای و نه هیچ چیز. او پشت سر من بود و از من جلو زد. اگر یک سگ بتواند بدون کاسه ی گدایی زندگی کند، این دون شرافت من است که کاسه ی گدایی را حمل کنم.” نخست آن کاسه را به درون رودخانه پرتاب کرد و سپس به رودخانه پرید، مانند آن سگ، و آب نوشید. گفته بود، “چه لذتی داشت!”اسکندر چنین داستان هایی در مورد او شنیده بود. پس وقتی که به هندوستان می آمد و در راه شنید که دیوژن در آن نزدیکی ها در کنار رودخانه ای زندگی می کند، اسکندر توقف کرد و گفت، “می خواهم این مرد را ببینم. نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم. در مورد او خیلی چیزها شنیده ام.”
صبح بود، یک صبح زمستانی و خورشید در حال طلوع بود. دیوژن روی ساحل رودخانه دراز کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت. وقتی اسکندر به او نزدیک شد، او حتی نایستاد. اسکندر گفت، “من خیلی چیزها در مورد تو شنیده ام و عاشق تمام آن لطایف در زندگی تو هستم. می خواستم تو را ببینم و فقط با دیدن تو احساس می کنم که تو انسان زیبایی هستی.”
دیوژن بدنی بسیار زیبا داشت، تقریباٌ مانند مجسمه ها. و او چنان شادمان بود که اسکندر گفت، “مایلم هدیه ای به تو بدهم. تو فقط درخواست کن: هرچه که بخواهی! خجالت نکش. هرچه که بخواهی __ حتی اگر تمام پادشاهی مرا بخواهی__ به تو خواهم داد.”
دیوژن خندید و گفت، “این چیزی نیست که من از خواستنش خجالت بکشم. من از تو چیز دیگری خواهم خواست…. برای همین است که خجالت می کشم بگویم.”
اسکندر گفت، “تو فقط بگو.”
دیوژن گفت، “فقط قدری کنار بایست، زیرا تو مانع رسیدن نور آفتاب به من می شوی و من دارم حمام آفتاب می گیرم و حالا وقت ملاقات با من نیست.” و چشمانش را بست.
این تنها چیزی بود که او از یک فاتح جهان درخواست کرده بود. اسکندر می باید در برابر او احساس حقارت کرده باشد. او ابداٌ توجهی به پادشاهی اسکندر نداشت، و با این وجود خجالت می کشید که چنین درخواست کوچکی از او بکند: “فقط قدری کنار بایست. دارم حمام آفتاب می گیرم.”
چنین مردمی زیبایی تنهابودن را شناخته اند. آنان ازهیچ چیز گرانبار نیستند. من نمی گویم که شما باید برهنه باشید و باید تمام دارایی هایتان را دور بریزید. گاه گاهی یک دیوژن خوب است. ولی به یقین به شما می گویم که نباید تصاحبگر باشید. دارایی ها مهم نیستند، شما نباید تصاحبگر باشید. می توانید از تمام چیزهایی که جهان هستی در دسترس قرار داده استفاده کنید __ ولی به آن ها وابسته نباشید.
من در تمام دنیا بخاطر آن نودوسه رولزرویس محکوم شده ام __ ولی هیچکس به خودش زحمت نداده تا توجه کند که من به عقب نگاه نکرده ام تا ببینم برسر آن نودوسه رولزرویس چه آمده است! می توانی تمام دنیا را در دست داشته باشی؛ ولی نکته ی واقعی این است: وابسته نباش. من هرگز به عقب نگاه نکرده ام.
تعدادی از سالکین حتی چند تا از آن رولزرویس ها را خریداری کرده اند با این فکر که اگر من به آن ها نیاز پیدا کردم بتوانند دوباره آن ها را به من هدیه بدهند. آنان برای من نامه نوشته اند و تلفن زده اند که، ” ما یکی از آن اتوموبیل ها را داریم و از آن استفاده نمی کنیم. آن را نگه داشته ایم: اگر آن را بخواهید…”
گفتم، “آنچه رفته، رفته است. از آن استفاده کنید؛ از آن لذت ببرید. فقط به یاد داشته باشید که مرشد شما هرگز برای هیچ چیز به عقب نگاه نکرد.”
نکته ی واقعی این نیست که شما هیچ چیز را مالک نباشید __ فقط تصاحبگر نباشید. از همه چیز این دنیا لذت ببرید __ برای شما است؛ ولی طوری لذت ببرید که از لحظه لذت می برید __ آن را تصاحب نکنید. مانند آن دو مرد مست نباشید که در شبی که ماه تمام در آسمان بود در کنار درختی دراز کشیده بودند و از نور ماه لذت می بردند. یکی از آنان گفت، “گاهی فکر می کنم که ماه را بخرم.” دیگری گفت، “فراموشش کن، چون من آن را نمی فروشم!”
فقط لذت ببرید __ چرا زحمت خرید و فروش را بکشید؟
تنهابودن تو یک تجربه ی عمیق و درونی است. این تجربه ی معرفت خودت است. حتی سایه ای از دردو رنج در آن نیست. سرور خالص است، برکت خالص است: گویی که خداوند برتو بارش دارد. فقط وقتی تنها هستی خداوند برتو بارش می کند __ فقط آنوقت.
بنابراین، ماتوالا، به یاد بسپار که این تنها راه به سرور است، به آزادی، به حقیقت، به خداگونگی، به زندگی ابدی. به هیچ چیز معتاد نشو و از نظر روانی روی هیچ چیز تثبیت نشو __ چه پدر باشد و چه مادر و چه دوست.
هروقت مردمی را می بینم که روی چیزی تثبیت شده اند __ و کمتر مردمی هستند که چنین نباشند __ همیشه به یاد کودکان خردسال در ایستگاه های راه آهن و یا در فرودگاه ها می افتم که عروسکشان را با خود حمل می کنند __ کثیف و بدبو و روغنی: مانند ایتالیایی هایی که پر از اسپاگتی هستند! ولی آنان به این عروسک ها می چسبند و بدون آن ها نمی توانند بخوابند. هرکجا بروند باید آن عروسک را باخود ببرند.
شما نیز عروسک های خودتان را دارید، ولی آن ها مریی نیستند. برای کودکان خردسال خوب است ولی فرد باید از این حالت روانی کودکانه بیرون بیاید، باید بیشتر بالغ شود.
هیچ کاتولیکی نمی تواند بالغ باشد، هیچ فرد مذهبی نمی تواند بالغ باشد، زیرا همیشه آن عروسک __خدا__ بالای سر اوست. آنان نمی توانند بدون یک فرضیه ی کاذب، بدون یک دروغ زندگی کنند. ولی دروغ ها کمک می کنند __ نوعی تسلی به شما می دهند. جویای تسلی و تسلیت یافتن یعنی عقب مانده بودن. از این عقب ماندگی بیرون بیا و بالغ شو.”
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

یک مشکل قراردادی است که توسط دیگران ایجاد شده:اشو

“… لذت بردن چنان مداوم محکوم شده است که تو از یاد برده ای که این یکی از بزرگترین دروغ ها است. می گویی ” به نظر می رسد که هرگاه در درونم احساس خوشی و بهبود داشته ام، همیشه به دنبال آن موجی از سرزنشگری خود وجود داشته است….”
این موج سرزنشگری خود از شرطی شدگی تو می آید، به احتمال زیاد از شرطی شدگی مسیحی یا کاتولیک. فقط هرچیزی را محکوم کن! __ و هروقت چیزی را نزد کودکان محکوم می کنید، آنان ظرفیت این را ندارند که برعلیه آن مباحثه کنند. آنان به والدین خود اعتماد دارند و اگر سرزنشگری را ببینند، آنان هنر سرزنش کردن خودشان را فرا می گیرند.
ولی طبیعت به تو لحظاتی از سرخوشی و لذت را می دهد و نمی توانی در برابر آن مقاومت کنی. تو در دو قایق نشسته ای: یکی از شرطی شدگی های تو تشکیل شده و دیگری قایق طبیعی تو است که با خودت آورده ای __ زندگی تو. نمی توانی کاملاٌ لذت را رها کنی، ولی یک کار می توانی بکنی __ و این کاری است که همه می کنند __ نیمه دل باش!
وقتی مردم احساس سرخوشی و لذت می کنند، خودشان را نگه می دارند؛ در موقعیت عجیبی هستند. برای همین است که فکر می کنی داری توسط آن خفه می شوی…. یک تنش است. شرطی شدگی های تو می گوید، “از آن راه نرو،” و تمام طبیعت تو به آن راه می رود. در عمق وجودت مایلی از آن راه بروی زیرا خیلی لذت بخش است و زیباست. ولی ذهنت می گوید، “گوش بده: از آن راه نرو، گناه است، عذابش را خواهی کشید: فقط برای لحظه ای خوشی تا ابد در جهنم خواهی سوخت. در موردش فکر کن. صبر کن.”
بنابراین همیشه بین نگرش لذت بردن و ضد لذت متزلزل هستی. این به تو احساس خفگی می دهد.
تعداد اندکی از مردم هستند که تمام شرطی شدگی هایشان را رها کرده اند و مسیر طبیعی زندگیشان را دنبال می کنند. آنان مردمانی خوشحال هستند که می رقصند و آواز می خوانند و لذت می برند. مردمان مذهبی آنان را محکوم می کنند: “این ها گناهکاراند، بخور و بنوش و خوش باش تمام مذهب آنان است. آنان رنج زیاد خواهند برد.”
مردمان اندکی هم هستند که امیال طبیعی خودشان را کاملاٌ رها کرده اند و در شرطی شدگی های اجتماعی خود جا افتاده اند. آنان هیچ خوشی احساس نمی کنند و ترانه ی زندگی شان گم شده است. آنان احساس می کنند افلیج هستند، نمی توانند برقصند. فقط یک کار می توانند بکنند؛ تمام انرژی آنان که می توانست در ابعاد زیادی تقسیم شود فقط در یک چیز متمرکز شده است: محکوم کردن کسانی که که هنوز لذت می برند.
این مردم را قدیس می خوانند. تمام کار و بار آنان از صبح تا شام این است که دیگران را محکوم کنند. آهسته آهسته محکوم کردن تنها لذت زندگی آنان می شود. هرچه بیشتر محکوم کنند، خودشان را بیشتر مقدس، برتر،الهی و روحانی احساس می کنند و دیگران مادی گرا می شوند. آنان فقط یک تسلی دارند: که پس از مرگ در بهشت خواهند بود و از هرچیز که در اینجا محروم شده اند در آنجا لذت خواهند برد. و تمام مردم دیگر که در پی لذات هستند برای ابد در جهنم عذاب خواهند کشید!
حتی آموزگارانی چون مسیح از این مفاهیم حمایت کرده اند. لازاروس از مسیح پرسید، “می گویی ، ولی چگونه تو را باور کنم؟ ما در اینجا گرسنگی می کشیم و تابستان داغی است و دو سه سال است که باران نباریده است. چاه ها خشک شده اند، حتی آب نیز به سختی تهیه می شود.”
مسیح به او گفت، “نگران نباش لازاروس، به زودی خواهی دید: پس از مرگ روی زانوان خدا خواهی نشست. و این مرد ثروتمند که امروز برای دیگر مردم ثروتمند و مقتدر این شهر میهمانی می دهد، در جهنم گرسنه و تشنه خواهد بود. و آنان از آنجا صدا خواهند زد، و این سرنوشت ابدی آنان خواهد بود. حتی اگر هم بخواهی بدهی، نمی توانی چیزی به آنان ببخشی. هیچ چیز از بهشت به جهنم برده نمی شود. تو تمام لذات را خواهی داشت و نصیب آنان فقط درد و رنج خواهد بود. پس مسئله فقط چند سال است. ارزش دارد که این چند سال را رنج بکشی و آنوقت تا ابد در خوشی ها لذت ببری.”
برای تسلیت دادن به فقرا… و فقرا همیشه در اکثریت بوده اند: آنان مشتریان واقعی مذاهب هستند. مذاهب باید به آنان تسلی بدهند و آنان این را دریافته اند __ تمام مذاهب در دنیا __ همان تسلی: پس از مرگ….
مشکل اینجاست که طبیعت بسیار قدرتمند است، شرطی شدگی ها نمی توانند آن را بطور کامل نابود کنند، فقط می توانند آن را مسموم کنند. و سورابی، این چیزی است که تو از آن در رنج هستی: مسمومیت توسط شرطی شدگی: هروقت احساس شادمانی و سلامت داری، در پی آن موجی از محکوم کردن خودت وجود دارد. احساس خوشی و سلامتی چه اشکالی دارد؟ به کسی آزار نمی رسانی. شادمانی و نشاط چیزی کمیquantitative نیست که تو آن را گرفته باشی، پس دیگران نمی توانند آن را احساس کنند! تو کسی را محروم نکرده ای. درواقع، با سلامت و نشاط، تو می توانی همین را در دیگران اشاعه بدهی.
بودن در کنار انسانی که بانشاط ، سالم و سرحال است می تواند این کیفیات را به دیگران سرایت دهد. چرا باید احساس سرزنشگری خود داشته باشی؟ کار خطایی نکرده ای. فقط ببین که شرطی شدگی های تو باید دورانداخته شوند__ و می توانند دورانداخته شوند زیرا بخشی از طبیعت و ذات تو نیستند، آن ها توسط جامعه برتو تحمیل شده اند. این ها قراردادی هستند. و هرچه نشاط و خنده ی تو عمیق تر می شود، سرزنشگری تو نیز عمیق تر می گردد!
رقص تو و نشاط تو و آوازخوانی تو به کسی آسیبی نمی رساند. شاید کسی را شفا بدهد، ولی ضرری به کسی نخواهد رساند. این پرندگان آواز می خوانند ولی خودشان را سرزنش نمی کنند. آنان هر یکشنبه برای اعتراف نزد کشیش کاتولیک نمی روند که، “پدر، مرا ببخش. من این هفته بازهم آواز خواندم. نتوانستم مقاومت کنم __ وقتی خورشید طلوع می کند و عطر گل ها پخش می شود… من سعی خودم را می کنم، ولی ناتوان هستم، من پرنده ی کوچکی هستم، نه خیلی توانمند…. بنابراین تمام هفته را آواز خواندم. حالا مرا ببخش و از خدا بخواه که مرا عفو کند!”
درختان نزد کشیش نمی روند: آنان می رقصند و از خورشید لذت می برند. آنان از باد و باران لذت می برند__ از شما هم لذت می برند. آنان می باید هرروز صبح و عصر منتظر شما باشند، زیرا ما همگی به هم متصل هستیم. و وقتی شما می رقصید و پایکوبی می کنید، آیا فکر می کنی که این درختان ناراحت می شوند؟ آن ها لذت می برند.
انسان تنها حیوان احمق در دنیا است و کشیشان نقطه ی ضعف شما را یافته اند. نقطه ضعف شما این است که ذهن شما را می توان با هر آشغالی پر کرد، چه آن را بخواهید و چه نخواهید. مردم پیوسته به ذهن های یکدیگر آشغال می ریزند __ مردم را نمی بینید که در سکوت بنشینند…………..
مردم پیوسته وراجی می کنند و انواع زباله ها را به سر دیگران می ریزند و از شما دعوت می کنند تا زباله های خود را به سرشان بریزید. و آن زباله ها بخشی از ذهن شما می شوند.
وگرنه آیا نمی بینی سورابی، که نشاط تو به دیگری ضرری نمی زند؟ چرا باید احساس سرزنش کنی؟ این فقط زباله هایی است که والدین تو و کشیش ها بر تو تحمیل کرده اند.
آواز خواندن تو، خنده ی تو و نشاط تو __ اگر کاری هم بکند، چیزی خوب خواهد بود. چرا باید به دنبال آن احساس سرزنش خود بکنی؟ این فقط کشیشان مرده ی تو هستند، قرن هایی از مردمان مرده که اینک در قبرهایشان لذت می برند و آسوده اند و چنین مفاهیمی را به شما داده اند. فقط قدری هشیاری، و در خواهی یافت که سرزنشگری خودت بی محتوا است.
اگر به کسی آسیبی می رساندی قابل درک بود، اگر با کسی خشونت بورزی و عصبانی بشوی، سرزنش خود قابل درک است و معقول.
ولی این در مورد شادمانی و نشاط و خنده و آواز و رقص صدق نمی کند__ پس فقط آن را تماشا کن. و وقتی احساس می کنی سرزنشگری خود وارد شده، دیوانه وارتر برقص. آن انرژی را که صرف سرزنش خودت می کنی برای تشدید نشاط و شادمانی به کار بگیر. برای ذهن شرطی شده ات روشن کن که اگر در کارت اخلال کند، تو همان کار را با شدت بیشتری انجام خواهی داد.
اگر پس از خندیدن احساس سرزنش می کنی، آنوقت برو و یک ساعت بخند تا این سرزنشگری احمق احساس خستگی کند و بگوید، “این زن ارزشش را ندارد، باید یک کاتولیک دیگر را پیدا کنم!”
از من می پرسی، ” آیا نقطه ای هست که آن ها ازبین بروند، یا اینکه همچون سایه ای لذات مرا تعقیب خواهند کرد؟”
بستگی به تو دارد. می تواند در همین لحظه ازبین برود؛ ولی اگر انتخاب کنی، می تواند باقی بماند. میهمان خودت است. فقط این میهمان را با چمدان هایش بیرون بینداز و برای همیشه با او خداحافظی کن. برایش روشن کن: “به عقب بازنگرد، جای دیگری برو __مسیحیان زیادی در اطراف هستند، وارد کله ی دیگری شو. کار من با تو تمام است!”
آزمایش کن! تمام چمدان ها و اسباب هایش را جمع کن و از پنجره بیرون بینداز. این تصمیم تو بوده که میهمان را پذیرفته ای. فراموش نکن که میزبان تو هستی و او فقط یک میهمان است و او فقط می تواند با اجازه ی تو باقی بماند. و چه میهمانان زشتی! وقتی من می توانم میهمانان زیبایی به تو بدهم… قدری خوش سلیقه باش!
آن میهمانانی که تاکنون در سرت حمل کرده ای بیماری هستند؛ تو را ناخوش می کنند. آن ها به تو اجازه نمی دهند که بخندی، به تو اجازه ی رقصیدن نمی دهند و نمی گذارند که جشن بگیری و خوش باشی. پس چه اجازه ای به تو می دهند؟ فقط اینکه جدی باشی و غمگین: مصیبت زده باشی. نکته را نگاه کن: وقتی که مصیبت زده نباشی، خودت را سرزنش نمی کنی!
این توطئه ای است که توسط مذاهب برعلیه هریک از شما چیده شده است. رنجور بودن کاملاٌ درست است، غمگین بودن کاملاٌ درست است! مذهب تو هیچ چیز ندارد در این مورد بگوید. ولی خندیدن، خوش بودن، از زیبایی و سرور و شعف مست بودن… و بلافاصله مذهب شروع می کند به محکوم کردن تو.
مذاهب عملاٌ این زمین را به یک جهنم تبدیل کرده اند. اگر شما را تنها بگذارند، بدون هیچ اخلالی از سوی مذاهب، همین زمین می توانست یک بهشت باشد. دست کم در این معبد خداوند باید به یاد داشته باشی که در بهشت هستی؛ و در اینجا آموزش ها متفاوت است: اگر رنجور باشی، مورد سرزنش خواهی بود؛ اگر شادمان باشی، مورد تحسین خواهی بود __ هدیه ای برای خودت تهیه کن!
وقتی کسی را می بینی که با نشاط است، او را تحسین کن، هدیه ای به او بده __ فقط یک شاخه گل کافی است. شاید اینگونه بیاموزی که شادمانی را می توان تحسین کرد. نیازی به محکوم کردنش نیست.
سورابی، مشکل تو بسیار ساده است، یک مشکل قراردادی است که توسط دیگران ایجاد شده. این مشکل تو نیست، از وجود طبیعی خودت نیامده است. پس همین امروز، وقتی که نوبت آوازخوانی و رقصیدن رسید، به یاد داشته باش: اگر این سرزنشگری خود وارد شد، بیرونش بینداز. و راه بیرون انداختنش این است که بپری و بدوی و لذت ببری! آن را با مسرت خودت بکش.
این احساس دارد مسرت تو را می کشد. تو هرگونه حقی داری که آن را با مسرت خودت بکشی __ با شعف خودت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Osho on Heart and Mind

“I have always been thinking that there are ways of the mind, there are ways of the heart; they need not be supportive of each other. And if happens that the mind is not in agreement with the heart, then the mind is wrong. Its agreement or disagreement does not matter. What matters is that your heart feels at ease, peaceful, silent, harmonious, at home.

We are trained for the mind, so our minds are very articulate. And nobody takes care of the heart. In fact, it is pushed aside by everybody because it is on no use in the marketplace, it is of no use in the world of ambitions, no use in politics, no use in business.

But with me, the situation is just the opposite __ the mind is of no use. The heart……everything happens, just your heart has to be ready to receive it.
Everything comes, but if your heart is closed…….The secret laws of life are such that the doors of your heart will not even be knocked on.

Existence knows how to wait; it can wait for eternity. It all depends on you.
Everything is ready to happen any moment. Just open all your doors, all your windows, so that existence can pour into you from every side. There is no other god than existence, and there is no paradise than your very being. When existence pours into your being, paradise has entered into you __ or you have entered into paradise, just different ways of saying the same thing.

But remember: nothing is expected from you.
All religions have been telling you for centuries that you have to do this, you have to do that. That you have to be a torturer of yourself, you have to renounce pleasures, you have to fight with your body, you have to renounce the world……..
I do not have a single principle for you to follow; just a simple understanding that it is your life __ enjoy it, allow it to sing a song in you, allow it to become a dance in you. You have nothing else to do but simply to be available.
And flowers are going to shower on you.”

Osho
The Master is a Mirror Page 78:

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyServices, Osho, Psychology

Osho on everything…

Osho on everything

Even those who talk so much of skepticism, of doubt, of reason, even they never doubt their own minds. And your mind has brought you to the state you are in. If you are in a hell, your mind has brought you to this hell and you never doubt this guide. You can doubt any teacher, any master, but you never doubt your mind. With unflinching faith, you move with your mind as the guru. And your mind has brought you to the mess, to the misery that you are. If you are going to doubt anything, doubt first your own mind. And whenever your mind says something, think twice.
The Book of Secrets, p 51

Down the ages, your so-called saints have been telling you that the body is your enemy. It is not; the body is always your friend. If there is some enemy it is the head, never the body. The body is always sane.

You watch. I am not talking philosophy, I am simply stating a fact. See for yourself – if you are ill the body says, “Don’t eat.” But the head says, “If you don’t eat you will become weak. So many vitamins are absolutely needed. You will become pale, you will not be strong.” This is the head. The body is saying, “You are ill, and to eat will be unnecessarily burdening the system. The system needs rest; it is better not to eat.”
Unio Mystica, Vol 1, p113

The man who is searching for God has to learn how to drop tunnel vision, how to remain alert and available to all possibilities. If one door closes, ten doors are immediately opened for you. This is not a philosophical statement; this is simply a fact. But you only look through your past. You are so much obsessed by the past that you cannot see that other doors are opening. You cannot even believe that there are other doors. You know only one door, you have become familiar with it. You can go out and in from that one door mechanically, with no awareness – there is no need, you have become habituated to it…

…Life is with the new. Each moment has to be a death and a resurrection. Die to the past each moment. And that is where the disciple is tested; that is the fire test. When a door is closed, the disciple believes ten others must have been opened. He forgets about the closed door and he starts looking around for the doors that must have been opened. This is trust.
Unio Mystica, Vol I, p154-155

Sufism is an experiment in existential experience. It is not a philosophy; rather, think of it as a ladder. You don’t agree with or believe in a ladder; you don’t believe in it, you don’t disbelieve in it, either. You climb it, and if it breaks you get a new one. Thus to treat Sufism as a system to be believed in or committed to or attached to, is to miss the whole point. It is a ladder, not a belief system. Use it, climb it, go beyond it. It is a boat.
Unio Mystica, Vol II, p10

The self is not a self. The self is exactly a no-self; there is not idea of “I” in it, it is universal. All ideas arise in it, but it cannot be identified with any idea that arises in it. All ideas arise in it, all ideas dissolve in it. It is the sky, the context of all contexts, it is the space in which everything happens. But the space itself never happens – it abides, it is always there, and because it is always there, it is easy to miss it. Because it is so much there and always there, you never become aware of its presence.

It is like the air; you don’t become aware of its presence. It is like the ocean that surrounds the fish; the fish never becomes aware of it…

…Awareness needs some gaps. When there are no gaps you fall asleep; you cannot remain aware.

If one has always been healthy, one will not be aware of health. Awareness needs gaps – sometimes you should not be healthy. You should fall ill, then you will have the sense of health…

…That’s how we go on missing the original self – call it God or nirvana, it doesn’t matter….

…That’s what meditation is all about – just sitting silently doing nothing. Thoughts arise: you watch. Desires arise: you watch. But you remain the watcher. You don’t become a victim of the desires and the thoughts that are arising; you remain a watcher. You remain the context of all contexts, you remain the space before which everything appears. But the space never appears before itself – it cannot, it is impossible.

The mirror cannot mirror itself, the eyes cannot see themselves. I cannot catch hold of my hand with the same hand; it is impossible.

This is the most fundamental thing to remember. You are the watcher and never the watched, you are the observer and never the observed, you are the witness and never the witnessed. You are pure subjectivity. You never appear as an object – how can you appear as an object in front of yourself? Whatsoever appears in front of you is not you.
Unio Mystica, Vol II, pp37-38

When the child looks at the sun rising, look into his eyes. That is worship – he is so mystified, in such awe. When the child looks at the starry night, look into his eyes. Those stars reflected in his eyes – that is worship.

The child knows what worship is. We have forgotten, because we have forgotten the language of wonder. We have become too knowledgeable. When the sun rises, we know what it is. Nobody really knows, but we have been to school, to college, to university, so we have become knowledgeable. When a flower blooms, we know what the name of the flower is, what species it belongs to and from what country it comes. But all these things are meaningless, irrelevant.

Something wonderful is happening, the flower has opened, the fragrance is released. The flower is utterly beautiful, alive, and you simply label it. You say, “This is a rose” – and you think you have known it just by giving it a name?

You have missed. You have de-mystified the flower, and hence you have missed the wonder of it. Otherwise, each flower will give a thrill to your heart, each star will give you a new beat and each bird will start singing within you.

Life is so psychedelic, it is such a splendour. To feel the wonder of it, to feel the awe, is worship.
Unio Mystica, Vol II, p85

Parents sacrifice their lives for their children. The children again in their turn will sacrifice their lives for their children, and so on and so forth. And nobody will ever live.

I am against the very idea of sacrifice. Never sacrifice. Live this moment; live it totally, intensely, passionately. And then a miracle happens: if parents have lived their life beautifully, if they are fulfilled, their very fulfillment creates the space for their children to live, to live in the right way. And by the right way I don’t mean the moral way, by the right way I mean the total way. To live partially is to live wrongly, to live totally is to live rightly.

If children are brought up by parents who have been living their lives afire, aflame, who have been celebrating their moments, these children will learn how to celebrate, how to live joyously, how to live affirmatively, how to live saying yes to existence. A deep yes will arise in their hearts. It will be triggered by their parents. And the parents were not sacrificing, not at all, and the children will not learn the suicidal idea of sacrifice.

If parents are sacrificing for their children, then sooner of later, when the parents are old, they will demand sacrifice from the children. They will say, “We sacrificed so much for you, now you sacrifice for us.”

The country demands sacrifice from the people who live in it, the church demands sacrifice, everybody demands sacrifice. Just look around you: they all are standing around you, asking for sacrifice. And they teach you that to sacrifice is moral.

To sacrifice is immoral! Whether you sacrifice for the country or for the religion or for the children, it is immoral. It is immoral because it does not allow you to live your life. You become sad, you become frustrated, and then in return you start coercing others to sacrifice for you. Then the whole life of the world becomes simply crippled and paralysed.
Unio Mystica, Vol II, pp116-117

…People want to live in security, even if security means death. People want to live in comfort, even if comfort simply means nothing but dragging your life. Security, comfort, convenience, have become ultimate values.

In a society which thinks of security as a value, comfort as a value, convenience as a value, everybody remains afraid, nobody wants anything to change. Everybody is for the status quo: let things remain as they are, don’t touch them.
Unio Mystica, Vol II, p122

Only stupid people are consistent people. The more intelligent you are, the more inconsistent you will be – because who knows about tomorrow? Tomorrow will bring its own experiences. How can you be consistent with your yesterdays? If you are dead you will be consistent. If you are alive you have to be inconsistent: you have grown, the world has changed, the river is flowing into new territory.

Yesterday the river was passing through a desert, today it is passing through a forest; it is totally different. Yesterday’s experience should not become your definition forever; otherwise you died yesterday. One should be able to go on moving with time. One should remain a process, one should never become a thing. That is intelligence.
Unio Mystica, Vol II, p189

A politician is bound to be cunning and shrewd and unintelligent, because only unintelligent people are cunning and shrewd. That is their substitute for intelligence.

If you are intelligent, that’s enough. There is no need to be cunning, there is no need to be shrewd, there is no need to use back-door methods.
Unio Mystica, Vol II, p233

It happens to almost everybody. The more knowledgeable you become, the less wonder is felt. And parents, schools, universities, society, they all go on forcing you to become knowledgeable. Their whole effort is to give you knowledge. Your inner space becomes so full of knowledge that wonder disappears, wonder has no space left to abide in you.

A child has the eyes of wonder. He feels awe, he is mystified by each and every thing, small things surprise him. Hence his bubbling joy, because his life is a constant discovery.

You become knowledgeable, the society wants you to become knowledgeable. Knowledge is very, very needed; knowledge has much utility. And wonder is dangerous, because a person who wonders is bound to become either a philosopher or a poet or a mystic, and all these three kinds are useless for the society…

…A small child can wonder why the trees are green. But how can you wonder? You know it is because of chlorophyll – although you don’t know much, because another question can be raised as to why chlorophyll makes trees green, and you will have to shrug your shoulders. You have simply pushed the question back a little.

The more you know, the less you wonder. But the moment wonder dies in you, religion dies in you, because religion consists of wonder and awe. Knowledge demystifies life and existence, and religion exists only when life is a mystery. Hence you will have to learn wonder again.
Unio Mystica, Vol II, pp 249-250

…The real revolution has to happen in the individual, not in the society. All social revolutions have failed, utterly failed. They were bound to fail, they were destined to fail. Only the individual can be transformed, because only the individual has the soul, consciousness, awareness.

The community, the society, has no soul. It does not really exist anywhere – have you ever come across society? Whenever you come across it, you come across individuals. You will meet A, you will meet B, you may meet C, but you never come across society.
Unio Mystica, Vol II, p294

Whatsoever I am saying to you is true this moment. Tomorrow it will become a dead burden. Don’t carry it. Live it if you can live it right now. Enjoy, if you can enjoy it with me right now. Celebrate it! This very moment let your consciousness meet… let it go deep in you. It can transform you. Be pregnant with it – but this very moment! Don’t postpone it for tomorrow, because tomorrow it will not be valid any more. Nothing can be valid beyond its moment.

The mind says that if something is valid today, it will be valid tomorrow. That’s how traditions are born. That’s how very meaningful things become meaningless, absurd. That’s how beauty is reduced to ugliness.”
Until you die, pp67-68

Out of the Upanishads, the New Testament, the Koran – such beauty! If you can sing – beautiful! If you think – you have lost the track. If you can sing the Koran, nothing is so beautiful. Have you seen somebody reciting the Koran! It is something to be recited, to be sung, enjoyed. You can dance, that’s okay, but don’t think about it. The moment you think, a Mohammedan is born, a fanatical Mohammedan. If you love, enjoy, dance, sing, a Sufi is born. And a Sufi is farthest from a Mohammedan, the farthest possible. If you sing the Upanishads, a Sufi is born. If you believe in the Upanishads, a Hindu is born, a dead Hindu, rotten to the roots.
Until you die, pp94-95

Remember: this is the difference between kindness and compassion. Kindness is something understood on the surface. Even an ignorant man can be kind, even a foolish man can be kind, even a criminal can be kind, a sinner can be kind – kindness is just a value on the surface of the mind – but an ignorant man cannot be compassionate. That’s not possible. It is a quality that happens when the center has been achieved. When you are centered, then compassion happens. And compassion may not always look like kindness, remember; compassion may sometimes look very unkind.
Until you die, p95

Two calamities have fallen on the western mind: one is Aristotle, because he gave you a logical attitude towards life which is false. He gave you either yes or no, and he said, “Both cannot be true together.” And they are always true together; they are always true together. One cannot be true without the other, because life is both: day and night, summer and winter God and Devil. Life is together, undivided. When a man comes to realize this undividedness of life, it becomes very, very difficult – what to say and what not to say. Whatsoever he says will be false, because language only allows either yes or no.

The second calamity that has fallen on the Western mind is the crucifixion of Jesus. Because of that crucifixion, the whole Western mind became disturbed. First Aristotle divided life in two and then the crucifixion of Jesus divided the heart in two. Aristotle divided the mind, the intellect, in two; and the crucifixion of Jesus divided the heart into two. If you are a Christian you go to Heaven; if you are not, you go to Hell. If you are a Christian, only then are you human; if you are not a Christian, then nobody bothers about you. You can be killed very easily. There is no need to have a second thought about it….
Until you die, p161 (and following ten pages…)

God is not a theory, it is not an argument. It is an experience of significance in life. And the significance can only be felt when you are not asleep. How can you feel the significance of life in sleep? Life is significant, immensely significant. Each moment of it is precious. But you are asleep. Only awakened eyes can see this significance, live this significance.
Sufis: The People of the Path, Vol I, pp287-8

I am not saying there are no problems, I am not telling you fairy tales, I am not telling you that there are no problems and that life is simply beautiful and there are no thorns and only rose flowers – there are not. For every one rose, there exist one thousand thorns. I am not creating a dream for you, a utopia. I am utterly realistic and pragmatic.

But the way to get beyond the thorns is to celebrate life, is to celebrate that one flower. In fact, that one flower is more precious because there are one thousand thorns. If there were all flowers and flowers and no thorns, flowers would be meaningless. It is because of darkness that the morning is so beautiful, it is because of death that life has such joy, it is because of illness that health is significant.

I am not saying there is nothing to be worried about. There are many things, but there is no need to worry about them. They can be encountered. They can be encountered without any worry, they can be encountered through celebration. There are only two ways to encounter them: one is the way of worry and the other is the way of celebration. The way of worry is the way of the world; the way of celebration is the way of religion. The way of worry creates sleep – there are so many worries, how to get rid of them? You don’t know. Not even a single worry can be solved.
Sufis: The People of the Path, Vol I, pp291-2

Sleep is avoidance. It is a trick of the mind to avoid real problems in life. It is a drug invented by man. But it doesn’t help; the reality remains as it is, the danger remains as it is, the insecurity remains as it is. In fact, it becomes worse because you are unaware. You could have done something, but now you cannot because you cannot see and you have created a fog. The problems are multiplied by your fog and your sleep, they are not solved. Nothing is solved by your sleep. But you can have a kind of consolation that there is not problem….

….This ostrich logic is very human. Don’t laugh at the ostrich, this is what you have done, this is what millions of people have done, this is what 99 per cent of humanity is doing. Don’t see the enemy; just go on believing everything is okay. At least this moment nothing is wrong, everything is okay, so why bother? Go on living in this drugged state.
Sufis: The People of the Path, Vol I, p294

So sometimes, sitting just by the side of a rosebush – look. Sometimes sitting at night with the stars, look, don’t think. Don’t start thinking what the name of this star is. Stars have no names. The rose does not know that it is called “rose,” and the sun is not at all alert, aware, that it is beautiful. Forget all these things; just be there. That being there, that presence, is what mediation is.
Sufis: The People of the Path, Vol I, p310

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, MyServices, Osho, Psychology

Myth vs. Facts = Amazing documentary

1 Comment

Filed under Education, FactScience, HumanRights, News, Ontology, Psychology

گوتام بودا از جنگ می گوید / The Buddha said on the subject of war

گوتام بودا از جنگ می گوید

The Buddha said on the subject of war

سلام. متن زیر از اینجا برداشته شده و به مناسبت روزهایی که پیش رو است تقدیم فارسی زبان ها و انگلیسی زبان ها می شود. باشد تا صبر، مهر و شفقت از یادمان نرود.

The following is from here and since the time is approaching, is offered to ALL Persian/English speaking people. May we not forget compassion, Patience and mercy, at all times.

From: “Etzion Becker”
To:
Date: Sat, 29 Jul 2006 10:44:22 +0200
Subject: [Baba] The Buddha said on the subject of war:

One day, Sinha, the general of the army, went to the Buddha and
said, ” I am a soldier, O Blessed One. I am appointed by the King
to enforce his laws and to wage his wars.

روزی سینها، ژنرال ارتش، نزد بودا رفت و گفت، “ای تبرک یافته، من توسط پادشاه گمارده شده ام تا قوانینش را اعمال و جنگ هایش را اداره کنم.

The Buddha teaches infinite love, kindness and compassion for all sufferers: Does the Buddha permit the punishment of the criminal?

بودا عشق بی پایان، شقفت و مهربانی را برای تمامی رنجدیدگان آموزش می دهد.

آیا بودا اجازه ی تنبیه مجرمان را می دهد؟

And also, does the Buddha declare that it is wrong to go to war for the protection of our homes, our wives, our children and our property?

و همچنین، آیا بودا اعلام می کند که جنگیدن برای محافظت از خانه ها، همسران، کودکان و اموالمان نادرست است؟

Does the Buddh teach the doctrine of complete self surrender?

Should I suffer the evil-doer to do what he pleases and yield submissively to him who threatens to take by violence what is my own?

آیا بودا نظریه ی تسلیم سازی کامل خود را آموزش می دهد؟

آیا من باید از عمل اهریمنی دیگری که هرچه بخواهد می کند در رنج باشم و
منفعلانه تسلیم
کسی شوم که مرا تهدید به گرفتن داشته هایم با خشونت می کند؟

Does the Buddha maintain that all strife including warfare
waged for a righteous cause should be forbidden?”
آیا بودا براین عقیده است که تمامی ستیزه ها،
شامل جنگ برای هدفی
نيكو بايد ممنوع باشد؟”


The Buddha replied, “He who deserves punishment must be
punished. And he who is worthy of favour must be favoured.

بودا پاسخ داد، “کسی که مستحق تنبیه است باید تنبیه شود.
و کسی که لیاقت مرحمت دارد باید مورد مرحمت قرار گیرد.

Do not do injury to any living being but be just,
filled with love and kindness.

به هیچ موجود زنده ای آزار نرسان، بلکه عادل باش، با عشق و مهربانی.

All warfare in which man tries to slay his brothers is lamentable.

تمام جنگ هایی که در آن انسان می کوشد تا برادرانش را کشتار کند اسفناک هستند.


Struggle must exist, for all life is a struggle of some kind.

مبارزه باید وجود داشته باشد، زیرا که تمامی زندگی نوعی از مبارزه است.

But make certain that you do not struggle in the interest of
self against truth and justice.

ولی مطمئن باش که برای منافع شخصی و علیه حقیقت و عدالت مبارزه نمی کنی.

He who struggles for peace and truth will have great
reward; even his defeat will be deemed a victory.
كسي كه برای صلح و حقیقت مبارزه می کند پاداشی عظیم خواهد داشت؛

حتی شکست او یک پیروزی انگاشته می شود.

“If a person goes to battle even for a righteous cause,
then Sinha, he must be prepared to be slain by his enemies
because death is the destiny of warriors.

سینها، اگر کسی برای هدفی نیک به مبارزه می رود، باید برای کشته شدن توسط دشمنانش آماده شده باشد، زیرا مرگ مقصد جنگجویان است.

And should his fate overtake him, he has no
reason to complain. But if he is victorious his success may be
deemed great, but no matter how great it is, the wheel of fortune
may turn again and bring his life down into the dust.

و اگر سرنوشتش براو وارد آید، دلیلی برای شکایت ندارد.

ولی اگر او پیروز شود، پیروزیش شاید بزرگ انگاشته شود، ولی هرچقدر هم که بزرگ باشد، چرخه ی اقبال باردیگر خواهد گردید و زندگیش را به خاک می کشاند.

However, if he moderates himself and extinguishes all hatred in his heart, if he lifts his down-trodden adversary up and says to him,
“Come now and make peace and let us be brothers,”
then he will gain a victory that is not a transient success;
for the fruits of that victory will remain forever.

بااین وجود، اگر او خویشتن را متعادل ساخته و تمامی نفرت را از دلش خاموش کرده باشد، اگر او دشمن ازپای درافتاده اش را بلند کند و به او بگوید، “اینک بیا و آشتی کن
و بگذار برادر باشیم”، آنگاه پیروزی او یک توفیق گذرا نیست.

زیرا که ثمرات این پیروزی برای ابد باقی خواهد ماند.


“Great is a successful general, Sinha, but he who conquers self is the
greater victor. This teaching o
f conquest of self, Sinha, is not taught
to destroy the lives of others, but to protect them.
سینها، یک ژنرال موفق فردی بزرگ است، ولی کسی که بر نفس خویش چیره شده باشد فاتح بزرگتری است. سینها، این آموزش چیرگی بر خود برای نابودکردن زندگی دیگران نیست، بلکه برای حفاظت از آنان است.

The person who has conquered himself is more fit to live, to be successful and to gain victories that is the person who is a slave of self.
کسی که خویشتن را چیره شده باشد برای زندگی کردن، برای موفق بودن و پیروز شدن شایسته تر از کسی است که برده ی خویشتن باشد.

The person whose mind is free from illusion of self,
will stand and not fall in the battle of life.
He whose intentions are righteousness and justice,
will meet with no failures.

فردی که ذهنش از توهم نفس رها است، در مبارزه ی زندگی پابرجا است و سقوط نمی کند.

کسی که نیتش نیکوکاری و عدالت باشد در این مبارزه بدون شکست باقی می ماند.

He will be successful in his enterprise and his success
will endure. He who harbours love of truth in his heart
will live and not suffer, for he has drunk the water of immortality.

او در اقدامات خود موفق است و توفیق او استوار است. کسی که عشق به حقیقت را در دل خویش پرورده است، زندگی می کند و رنج نمی کشد، زیرا که از آب حیات نوشیده است.

So struggle courageously and wisely.
Then you can be a soldier of Truth.”
بنابراین، با شهامت و خرد مبارزه کن.

آنگاه می توانی سرباز حقیقت باشی.”

برگردان: محسن خاتمی

<!–[if supportFields]> TIME @ “HH:mm” <![endif]–>‏00:11<!–[if supportFields]><![endif]–> / <!–[if supportFields]> DATE @ “dd/MM/yyyy” <![endif]–>‏08/01/2007<!–[if supportFields]><![endif]–>

مهرآباد/ هندوستان

2 Comments

Filed under MeherBaba, MyTranslations, Psychology