Tag Archives: WakeUpCall

فرق بین خواستن ، میل داشتن و اشتیاق


باگوان عزیز
ممکن است لطفاٌ در مورد تفاوت بین خواستن، میل کردن و اشتیاق داشتن سخن بگویید؟

… معنی فرهنگ لغات این سه واژه باهم یکسان خواهند بود، ولی نه معنی وجودین آن ها. معنی وجودین آنها چنان با هم فرق دارد که شگفت آور است که این زبان دان ها و کارشناسان زبان و دستور زبان چه کارهایی می کنند!
خواستن wanting یک مفهوم روشن و قاطع در مورد اشیاء است و موضوع دارد: چه می خواهی؟ این مبهم نیست. یک خانه می خواهی، یک همسر می خواهی، فرزندانی می خواهی __ موضوع خواسته روشن است.
میل داشتن desiring مبهم است: موضوع میل روشن نیست: طالب قدرت هستی __ میل به احترام و اعتبار و افتخار داری، میل داری که بزرگترین انسان روی زمین باشی.
خواستن ساده است و امکانش هست که بتوانی به خواسته است برسی __ زیرا داشتن خانه و همسر و فرزندان غیرممکن نیست. درواقع، نداشتن آن ها غیرممکن است!
ولی میل داشتن مبهم است: احترام و آبرو یک شیئ نیست، بلکه یک فکر است، افتخاریک شیئ نیست، فقط یک فکر است؛ بزرگترین انسان دنیا شدن نیز یک شیئ نیست، بلکه یک مفهوم فکری است. و حتی بزرگترین مردم __ شاید دنیا فکر کند که بزرگترین هستند __ در ژرفای درونشان مردمانی ناشاد هستند.
برای نمونه، بنیانگذار انقلاب روسیه، لنین را می توان به یقین یک مرد بزرگ خواند، حتی دشمنان او در این مورد توافق دارند. ولی او پیوسته نگران بود و خجالت زده بود، زیرا پاهای کوتاهی داشت: بالاتنه اش بزرگتر بود و تناسبی با پاهایش نداشت. وقتی روی صندلی می نشست، پاهایش آویزان می ماندند و به زمین نمی رسیدند. پس او همیشه پاهایش را پنهان می کرد. همیشه خیلی نزدیک لبه ی میز می نشست. میز او همیشه با رومیزی پوشانده شده بود تا هیچکس پاهای آویزان او را نبیند. ولی چه دیگران این را می دیدند و چه نمی دیدند، او می دانست.
من فکر نمی کنم که این مشکلی بود __ ولی همین در ذهن او تولید یک عقده ی حقارت عمیق کرده بود. شاید همین عقده ی حقارت او بوده که او را وادار ساخت که یک انقلابی بزرگ در دنیا بشود: اگر پاهای طبیعی داشت، شاید یک انقلابی نمی شد.
میل چیزی مبهم است و اشتیاق داشتن longing کاملاٌ با خواستن و میل داشتن متفاوت است. خواستن و میل داشتن هردو به سر مربوط هستند: یکی برای چیزهای مشخص است و دیگری برای افکار مبهم. اشتیاق به قلب مربوط است و نه به ذهن. این قلب است که شوق چیزی را دارد و درد اشتیاق را احساس می کند. قلب کاری با پول و قدرت ندارد. شوق دل فقط برای عشق است… و در نهایت برای خداوند، که پاک ترین شکل عشق است، و نه هیچ چیز دیگر.
این تمرین خوبی است که روی واژگانی که به نظر شبیه هم می آیند تعمق کنید. به شما شفافیت می بخشد.
اشتیاق فقط یک تشنگی است و این زیباست. میل داشتن زشت است زیرا همیشه رقابتی است __ حسادت برای کسانی که آن را دارند، زمانی که تو آن را نداری. زشت است زیرا برای به دست آوردن آن می توانی به همه آسیب برسانی. خشن است. خواستن، معمولی است و خاکی __ طبقه ی متوسط است!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

کلام سکوت ادراک

“… رازهایی وجود دارند که من هرگز در موردشان سخن نمی گویم. نه اینکه نمی خواهم در موردشان حرف بزنم، ولی خود طبیعت آن ها __ نمی توان در موردشان حرف زد. باید وقتی که ساکت هستم به آن ها گوش بدهی. باید در میان فاصله ی واژگانی که به کار می برم به آن ها گوش بدهی. کلام نمی تواند به آن ها اشاره کند، ولی سکوت پیوسته آن ها را فریاد می زند. فقط نیاز داری که درست به آن ها گوش بدهی __ درست همانطور که یک زبان را درک می کنی چون آن را آموخته ای.
سکوت نیز یک زبان است، زبان جهان هستی: درختان از آن استفاده می کنند، ستارگان از آن استفاده می کنند و کوهستان ها از آن استفاده می کنند و عرفا از آن استفاده می کنند. من آنچه را که بتواند گفته شود می گویم؛ همچنین توسط سکوتم، آنچه را که نمی توان گفته شود می گویم. حالا این بستگی به تو دارد که بتوانی یک زمزمه ی ساکت را بگیری و بگذاری در ژرفای وجودت رخنه کند __ زیرا تنها در آنجاست که معنی کامل آن برتو آشکار خواهد شد. ذهن تو ناتوان است و بی کفایت. ذهن هیچ راهی برای درک سکوت ندارد؛ ذهن فقط زبان را درک می کند: تنها کلام را میفهمد؛ ولی بی کلام….
نمی توانی از ذهن شکایت کنی __ این ورای ظرفیت ذهن است. درست مانند این است: چشمان من نور را می بینند، گوش هایم نمی توانند نور را ببینند. این به آن معنی نیست که من باید از گوش هایم شاکی باشم: “شما چرا نور را نمی بینید؟” آن ها برای این کار ساخته نشده اند. آن ها می توانند به موسیقی گوش بدهند. ذهن می تواند کلام را درک کند. اگر می خواهی چیزی را درک کنی که ورای کلام است، آنوقت باید به ورای ذهن بروی: باید وارد فضایی بشوی که بی ذهنی نام دارد. این فضا درست در بالای ذهن قرار دارد و ورای آن. فقط بی ذهنی است که سکوت را درک می کند؛ کلام را به آنجا راهی نیست.
می گویی، ” آیا ما باید شبانه بیاییم و آن ها دریافت کنیم؟” مسئله این نیست که در شب بیایی و یا در روز که آن ها را بگیری، زیرا من آن ها را پنهان نمی کنم؛ من پیوسته هر صبح و هر عصر آن ها را به سمت شما پرتاب می کنم. ولی شما فقط کلام را جمع می کنید و بی کلام را __ فاصله ها را __ رها می کنید.
فقط در تصوف کتابی هست که می توانم آن را مقدس بخوانم. نمی توانم انجیل را مقدس بخوانم، و نمی توانم گیتا را مقدس بخوانم. ولی این کتاب صوفیان را می توانم مقدس بخوانم __ به یک دلیل ساده: زیرا هیچ چیز در آن نوشته نشده است. خالی است. این کتاب یک هزار سال است که از مرشد به مرید رسیده است و فقط وقتی به مرید داده می شود که او آماده باشد تا آنچه را که نوشته نشده بخواند.
وقتی که برای نخستین بار توسط یک عارف داده شد….. او درحال مرگ بود و این برای تمام مریدانش یک معما شده بود: تمام کتابخانه ی او در دسترس مریدان بود ولی او یک کتاب را زیر بالش خود نگه می داشت. او فقط وقتی آن کتاب را می خواند که درها بسته و قفل شده باشند و هیچکس در اطراف نباشد. فقط آنوقت بود که او کتاب را بیرون می آورد و ساعت ها آن را مطالعه می کرد. طبیعی است که کنجکاوی زیادی در مورد آن کتاب وجود داشت. برخی حتی در پشت بام مخفی می شدند و آجرهای سقف را حرکت می دادند تا ببینند چه خبر است. ولی نتوانسته بودند راز آن کتاب را پیدا کنند.
بارها و بارها از او سوال می کردند و او می گفت، “وقتی زمانش برسد، آن کتاب را به شما خواهم داد.”
و روز مرگش فرا رسید و تمام مریدان جمع شده بودند و حالا فقط چند ساعت از عمر او باقی مانده بود. آنان قدری خجالت می کشیدند تا در مورد آن کتاب از او سوال کنند: “حالا که می روی، دست کم چیزی در مورد آن کتاب به ما بگو.” چنین درخواستی از یک مرشد در حال مرگ رفتاری نجیبانه نبود.
ولی یکی از آنان طاقت نیاورد و گفت، “مرشد، یک چیز را فراموش کرده ای: آن کتاب!”
مرشد گفت، “ازیاد نبرده ام. زیر بالش من است و قبل از اینکه نفس آخر را بکشم آن را به جانشین خودم خواهم داد.”
و یکی از مریدانش را صدا زد __ هیچکس حتی فکرش را هم نمی کرد که این مرد جانشین آن مرشد باشد. او یقیناٌ مردی عجیب بود و بسیار ساکت. او هیچ دوستی نداشت و هرگز در نمازهای جماعت شرکت نمی کرد و هرگز به کتابخانه نمی رفت تا به کتاب های مقدس باستانی نگاه کند.؛ ولی او ساعت ها در زیر درخت در کنار رودخانه می نشست. گاهی اوقات تمام شب را روی چمن دراز می کشید و به ستارگان نگاه می کرد. همه فکر می کردند که او قدری خل است. او هرگز از مرشد سوالی نپرسیده بود.
در آنجا دانشمندان بزرگی وجود داشتند که حتی از خود مرشد هم بیشتر دانش اندوخته بودند و با تمام کتب مقدس باستانی خوب آشنا بودند. ولی مرشد آن مرد عجیب و ساکت را __ کسی که به ستارگان چشم می دوخت و دوستی نداشت ولی چشمانش همچون کودکان معصوم بود و قلبش پر از ترانه های ناخوانده بود __ صدا زد.
او کتاب را بیرون کشید، به آن مرد داد و گفت، “این کتاب چیزی نمادین است. هرکس آن را دریافت کند، جانشین خواهد بود. پس به یاد بسپار، خیلی دقت کن، اجازه نده هیچکس دیگر آن را بخواند. فقط تو می توانی آن را بخوانی و قبل از اینکه بمیری باید آن را به دست شخصی مناسب بسپاری، کسی که قادر به خواندن آن باشد.”
این کتاب اینگونه برای هزار سال دست به دست گشته است__ و این کتاب کاملاٌ خالی است. همین پنجاه سال پیش، وقتی که آخرین جانشین می خواست آن را به چاپ برساند، نتوانست برای آن ناشری پیدا کند __ زیرا وقتی آن را به هرکس نشان میداد آنان نگاهی به کتاب می انداختند و می گفتند، “ولی چیزی در آن نیست که چاپ بشود. فقط یک دفتر یادداشت است و هیچ چیز در آن نوشته نشده است.” ولی حالا چاپ شده است: یک ناشر باجرات در انگلیس آن را به نام کتاب هیچی Book of Nothingچاپ کرده است. ولی آنان قدری آن را نابود کرده اند زیرا یک مقدمه برایش نوشته اند: تمام تاریخچه ی کتاب را __ که در طول هزار سل چند عارف آن را در اختیار داشته اند و چگونه از یک مرشد به مرشد بعدی دست به دست رسیده و اینکه برای نخستین بار چاپ می شود. ولی ذهن انسان اینگونه کار می کند: هرکتاب باید یک مقدمه داشته باشد، پس آن کتاب نیز نیاز به مقدمه دارد: و داخل کتاب هیچ چیز نیست: هزار صفحه ی خالی.
و آنان چنین کتابی را با چاپ کردنش نابود کرده اند، زیرا اینک مردم آن را بعنوان یادداشت استفاده می کنند و چیزهایی در آن می نویسند. این برای چنین مقصودی نبوده است. منظور این بوده که مرشد باید آن را به مریدی بدهد که بتواند فاصله ی بین واژگان را درک کند؛ زمانی که واژگان و خطوط بی معنا شده باشند، فقط کاغذ سفید… فقط با تماشا کردن آن تو نیز خالی بشوی. فقط با نگاه کردن به آن از ذهن به بی ذهنی برسی __ و ناگهان آن صفحه ی سپید دری را از اسرار هستی برویت بگشاید.
دواگیت، سعی کن به سکوت من گوش بدهی. در دنیا هیچ سخنوری را پیدا نخواهی کرد که مانند من سخن بگوید. درست در میان جمله، یک فاصله وجود دارد. این عمدی است؛ اهمیت دارد، معنی آن بیش از تمام لغات است. درواقع، من از تمام لغات استفاده می کنم تا بتوانم یک فاصله ایجاد کنم. وگرنه چگونه می توانم یک فاصله خلق کنم؟
به این فاصله ها گوش بده، به سکوتم گوش بسپار، به سکوت درختان و ستارگان گوش بسپار __ زیرا سکوت در انحصار هیچکس نیست، نه هندو است و نه محمدی و نه مسیحی؛ سکوت تنها چیزی است که توسط هیچکس به انحصار درنیامده است __ و آنگاه قادر خواهی بود تا اسراری را که می خواهم در موردشان صحبت کنم درک کنی. ولی تنها واژگان قادر به بیان آن ها نخواهند بود.
و در آخر می پرسی، ” باگوان عزیز عزیز، “درک کردن” یعنی چه؟
این واژه ی انگلیسیunderstanding قدری عجیب است، ولی بااهمیت. هروقت چیزی را می دانی، تو روی آن ایستاده ای و آنچه که می دانی در زیر تو ایستاده است: تو بالاتر رفته ای. به عبارت دیگر: همانطور که آگاهی تو بالاتر می رود، چیزهای بیشتری در زیر قرار می گیرند. چیزهایی که در پایین قرار بگیرند، آن ها را درک کرده ای. چیزهایی که دربالای تو ایستاده اند، باید برای درک آن ها بازهم بالاتر بروی__ فقط بالاتر است که پایین تر را درک می کند، پایین تر نمی تواند بالاتر را درک کند.
پس نکته ی اساسی این است که تو باید تا حدممکن در آگاهی خود بالاتر بروی. و همچنانکه تو به دورانداختن دانش غیرلازم__ که بار اضافه است__ ادامه می دهی، آگاهی و معرفت تو به بالاتررفتن ادامه می دهد. هرچیز وام گرفته شده یک بار است و یک مانع. تو باید چنان سبک باشی که بتوانی همچون یک عقاب پرواز کنی و به آسمان های دوردست صعود کنی.
نخستین فردی که روی کره ی ماه راه رفت… وقتی از سفر بازگشت، از او پرسیده شد که اولین نظرش و احساسش چه بود؟ او که روی ماه ایستاده بود و از آنجا به آسمان و به زمین نگاه کرده بود، نخستین فکری که به نظرش آمده چه بود؟ و پاسخ او بسیار اهمیت دارد.
او گفت، “اولین فکر من این بود: زمین عزیز من! برای نخستین بار درک کردم که آمریکایی وجود ندارد و روسیه ای وجود ندارد و چینی وجود ندارد و هندوستانی وجود ندارد. یک زمین بیشتر وجود ندارد: زمین من! هیچ خطی وجود نداشت، هیچ تقسیمی وجود نداشت، این ها همگی ساخته ی انسان هستند. و عجیب ترین چیزی که دیدم این بود که زمین درست مانند ماه به نظر می رسد و می درخشد.” زمین هشت بار از ماه بزرگتر است، پس فقط دیدن یک ماه که هشت برابر بزرگتر باشد با نوری که هشت برابر بیشتر است…. و خود ماه فقط همچون یک صحرای خشک به نظر می رسید، بدون یک قطره آب، بدون یک گیاه و سبزی و هیچ موجود زنده در هیچ کجا… فقط سکوت. و من این سکوت را سکوت مرگ می خوانم. زمین ما نیز ساکت است، ولی وقتی که باد از میان درختان می گذرد… و زندگی هست… و پرندگانی که می خوانند؛ و نور هست. و وقتی در سکوت نیمه ی شب، مرغ شب می خواند، آیا فکر می کنی که سکوت را برهم می زند؟ نه، عمق آن سکوت را بیشتر می کند؛ آن را آهنگین تر می کند. و وقتی مرغ شب خاموش می شود سکوت شب از قبل عمیق تر می شود. این سکوت زنده است. همیشه به یاد داشته باش، هر کیفیتی که زندگی در آن نباشد، ارزش داشتن را ندارد. یک قدیس تا زمانی که نتواند برقصد، یک قدیس نیست؛ فقط یک فسیل بی جان است.
وقتی که شروع کنی به دیدن که حتی حقیقت، مراقبه، زیبایی یا فضیلت همگی آواز خودشان را دارند __ خوانده شده یا خوانده نشده __ آنوقت وارد دنیای رازها شده ای. مرگ رازی در خود ندارد، مرگ یک خیابان بن بست است. زندگی یک روند همیشه جاری است، برای همیشه و همیشه. فقط معرفت خویش را بالا ببر و ادراک تو گسترده تر خواهد شد و بالاتر خواهد رفت. زمانی که ادراک تو به بالاترین نقطه می رسد، همه چیز در زیر آن قرار دارد. این دقیقاٌ معنی ادراک و فهمیدن است. اینک تو درک می کنی.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

افراد منحصربه فرد وجود دارند __ هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند

“… تمام مشکل تو اراده برای قدرتwill-to-power است.
در کارت می خواهی قدرتمند باشی. تو یک درمانگر هستی؛ در گروه درمانی خودت مایلی قدرتمند باشی. حتی اگر عشق بورزی، می خواهی بر زنی که دوستش داری سلطه داشته باشی. این تنش تو، مشکل تو، اگر به یک نکته تقلیل بیابد، همان اراده برای کسب قدرت است.
خوب است که آن را افشا کردی، زیرا هر زخمی که باز شود، شروع به خوب شدن می کند. اگر آن را درک کنی __ که مشکل تو اراده برای قدرت است __ آنوقت چیزی وجود ندارد که نگرانش باشی. آنوقت باید به درونش نظر کنی __ که چرا این اراده برای قدرت از اول برخاسته است؟ این از عقده ی حقارت برمی خیزد. می بایستی همیشه خودت را با دیگران مقایسه کرده باشی: کسی برتر است و من کهتر.
در طول قرون آموزش چنین بوده است: که مردمان فرادست وجود دارند و مردمان فرودست؛ و تمام این آموزش یک دروغ است. فقط افراد منحصربه فرد وجود دارند __ هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند. پس بگذار بر این واقعیت تاکید کنم:
من اعتقادی به برابری ندارم، منحصربه فردبودن را باور دارم. برابری مفهومی بسیار فقیر و گنگ است. “همه باهم برابر هستند” یک احساس مسطح بودن و بی مزگی می دهد. نه، گل مریم و گل سرخ و گل نیلوفر باهم برابر نیستند؛ طاووس ها و هدهدها نیز باهم برابر نیستند __ ولی تمامشان منحصربه فرد هستند.
مردم با این فکر زندگی کرده اند که یا تمامشان باهم برابر هستند و یا نابرابر! من مفهومی تازه به شما می دهم. برابری، نابرابری __ هردو دو روی یک سکه هستند. این سکه را کاملاٌ دور بینداز. هر فرد شخصیتی منحصربه فرد از خودش دارد: او نه برتر از دیگری است و نه کهتر.
تو مراقبه نکرده ای. این یکی از فجایعی است که برای تمام درمانگران رخ می دهد. چون در گروه های درمانی آنان یک مرشد-کوچولوmini-guru می شوند، فکر می کنند که نیازی به مراقبه کردن ندارند. آنان شروع می کنند به حل کردن مشکلات دیگران و ازیاد می برند که مشکلات خودشان در انتظار هستند تا حل بشوند. بنابراین شروع کن به مراقبه کردن؛ شروع کن به هشیارشدن که تو یک موجود منحصربه فرد هستی، درست همانگونه که دیگران چنین هستند. و زمانی که این فکر منحصربه فردبودن در تو جا افتاد، این نگرش داوری کردن را رها خواهی کرد. چه چیز برای داوری وجود دارد؟ __ مردم منحصربه فرد هستند.
فکر داوری کردن نسبت به دیگران بخشی از فلسفه ی قدیم بود که می گفت کسی برتر است و دیگری کهتراست: کسی قدیس است و دیگری گناهکار. آنوقت یقیناٌ مسئله ی قضاوت کردن پیش می آمد: برای اینکه کسی را قدیس بخوانی باید قضاوت کنی؛ وقتی کسی را گناهکار می خوانی باید قضاوت کرده باشی. و این داوری کردن فقط مختص دیگران نخواهد بود، در مورد خودت نیز خواهد بود.
وقتی قدیسی را می بینی، خودت را داوری می کنی: “من خیلی پایین تر هستم.” و وقتی کسی احساس کهتری کند، می خواهد که قوی شود، تا به خودش و به دنیا اثبات کند که “من حقیر نیستم.” با مفهوم منحصربه فردبودن تمام داوری ها ازبین می روند.
به یاد قصاب خیلی مشهوری افتادم. شهرت او در این بود که برای بیست سال متوالی حیوانات را برای پادشاه چین قصابی می کرد، ولی هرگز ابزار کارش را تغییر نداده بود. سلاح های او حتی پس از بیست سال کار مداوم، مانند روز اول تازه و نو مانده بودند. پادشاه پیر شده بود و قصاب هم پیر شده بود….
یک روز پادشاه در باغ قدم می زد. به مکان آن قصاب نزدیک شد و ابزارهای کارش را دید که بسیار تازه و نو در آنجا برق می زنند. از او پرسید، “چطوری ترتیب داده ای؟ تو آن ها را عوض نکرده ای، حتی آن ها را برق نینداخته ای؟”
قصاب گفت، “نیازی نیست __ زیرا وقتی حیوانی را تکه تکه می کنم، برای من یک مراقبه است. من مرید مرشدی هستم و از او سوال کرده بودم، او گفته بود،
“من حیرت کرده بودم که مرشدی که نیازاریnon-violence را آموزش می دهد مرا از ماندن در این حرفه منع نکرده است و برعکس به من می گوید که به قصابی ادامه بدهم. ولی او به من گفت،
” و به سبب آموزش های او __ وقار و مراقبه گونگی و احترام برای زندگی __ حیوانی که کشته می شود تقلا نمی کند، نمی جنگد و سعی نمی کند تا فرار کند. او بدون هیچگونه اصطکاک به تیغ های من اجازه می دهد تا کار کنند. برای همین است که این تیغ های من مانند روز اولشان نو و براق مانده اند. من کشتار می کنم ولی با قلب و با عشق.”
قصاب های دیگری هم در آن کاخ بودند و نمی توانستند باور کنند که او چگونه موفق به این کار شده است. آنان می دیدند که او نخست حیوان را درآغوش می گیرد و می بوسد و با او حرف می زند و به او می گوید، “حتی اگر من هم تو را نکشم، دیگری تو را خواهد کشت. بهتر این است که من تو را سر ببرم، زیرا با حرمتی عمیق و عشق و محبتی ژرف چنین خواهم کرد: پس جنگی بین ما وجود نخواهد داشت. اجازه بده، تا که آزار نبینی. سعی نکن فرار کنی.”
این قصاب ساده بعدها مرشد بزرگی شد. او عادت داشت به مردم بگوید، “من چیز زیادی نمی دانم. آنچه می دانم این است که اگر حتی یک حیوان را دوست داشته باشید، او درک می کند و حتی آماده است با خوشحالی در دستان شما کشته شود __ چون او را دوست دارید.”
او از مرشد خودش پرسیده بود، “آیا مرا قضاوت نمی کنی که کاری گناه آلود انجام می دهم؟”
مرشد گفته بود، “آنان که داوری می کنند زندگی را درک نمی کنند. کسی باید قصاب باشد؛ کسی باید هیزم شکن باشد، کسی باید دزد باشد __ زیرا مردم به انباشتن پول ادامه می دهند.”
یک دزد چیزی نیست جز یک سوسیالیست عملگرا!
ادارک عمیق سبب نگرش بدون قضاوت شما می شود: آنگاه کسی گناهکار نیست و کسی قدیس نیست. آنگاه تمام نکته این است: اگر یک گناهکار هستی، تا حد ممکن، به تمامی و شدت هرچه بیشتر گنهکار باش __ زیرا آنچه نهایتاٌ مهم است تمامیت و شدت است. اگر یک قدیس هستی، نیمه دل نباش: به شدت و در تمامیت وجودت یک قدیس باش، زیرا در نهایت، همین به حساب می آید: نه اینکه چه می کنی، بلکه چگونه انجامش می دهی: با مراقبه گونه بودن و در سکوت.
پراشانتام، نیازی نیست که نگران باشی که روزی بیدار شوی و ببینی که خیلی دیر شده است. هرگز خیلی دیر نیست. حتی اگر در آخرین نفس زندگی این را دربیابی همین کافی است. یک لحظه ی کوتاه از ادراک، وزین تر از یک عمر سوءتفاهم است: یک لحظه از ادراک،یک عمر سوءتفاهم را پاک می کند __ پس هرگز دیر نیست.
و نگران این نباش که روزی احساس کنی مرا از کف داده ای. نمی توانی مرا از کف بدهی __ هیچکس نمی تواند. زیرا من هیچ انتظاری از شما ندارم. من شما را همانگونه که هستید می پذیرم و همیشه شما را چنان که هستید خواهم پذیرفت. من هیچ قضاوتی ندارم، پس چگونه می توانی مرا از دست بدهی؟ ولی این چیزی است که شما در طول قرن ها توسط آن شرطی شده اید: پدر به پسر می گوید do not fail me ، مرشد به مرید می گوید آنان انتظار دارند که شما نوعی مشخص باشید و باید حتماٌ موفق باشید.
هرکاری که می کنی، با شدت انجامش بده. ولی نمی توانی مرا از دست بدهی زیرا من هیچ انتظاری ندارم؛ نمی توانید مرا ناکام کنید. من در طول سالیان بسیار با آدم های بسیاری کار کرده ام و سپس راه هایمان جدا شده است. من به آنان نمی گویم که به من خیانت کرده اند،فقط می گویم که راه هایمان ازهم جدا شده است __ زیرا مسئله ی خیانت درکار نیست. من هرگز درخواست وفادارماندن نکرده ام، پس چگونه می توانم بگویم که به من خیانت شده است؟ زندگی فقط ما را به نقطه ای آورده که نمی توانیم باهم باشیم.
قلب من هنوز برای آنان که به راه خودشان رفته اند سرشار از محبت است. هرکجا که هستند، برکات من همچون سایه آنان را تعقیب خواهد کرد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد

“… می توانم تشویش تو را برای تمامی بشریت و این سیاره ی زمین درک کنم، زیرا ما هرروز به یک فاجعه نزدیک تر و نزدیک تر می شویم.
دلیلش این است که آن فاجعه بسیار نزدیک می شود؛ حتی با میانگیرهایتbuffers نمی توانی آن را فراموش کنی__ و این دردناک است. وبیشتر آزار می دهد زیرا احساس می کنی که نمی توانی کمک کنی؛ هیچ کاری از تو برنمی آید. این فقط ورای ظرفیت هر فرد است که از آن مصیبت، از این فاجعه ی خودکشی دسته جمعی که تقریباٌ قطعی به نظر می رسد، جلوگیری کند. ولی من راهی از خودم دارم.
توبه این دلیل احساس ناتوانی می کنی زیرا چنین فکر می کنی که باید به دیگران کمک کنی تا درک کنند و این شغلی غیرممکن است. دنیا خیلی بزرگ است و مردم چنان پر از خشونت هستند که به نظر نمی رسد که آن مصیبت از بیرون وارد می شود، بلکه این خشونت انباشته شده در خود مردم است که این زمین را به انفجار خواهد کشاند.
ولی در مورد کمک کردن فکر نکن. آنوقت احساس ناتوانی نخواهی کرد و تنش نخواهی داشت. من احساس ناتوانی نمی کنم. من تنش ندارم. من هیچ تشویشی ندارم و من بیشتر از آنچه تو می توانی باشی از آن هشیار هستم __ زیرا رویکرد من کمک کردن به دیگران نیست، بلکه فقط بالابردن معرفت شما به والاترین اوج ممکن است…. چیزی که شما کاملاٌ قادر به آن هستید.
اگر ما فقط بتوانیم دویست انسان روشن ضمیر در دنیا ایجاد کنیم، دنیا می تواند نجات بیابد.
کاویشا در یک خانواده یهودی متولد شده، پس این داستان زیبا را درک می کند: در کتاب عهد عتیق اشاره شده که دو شهر سودومSodom و گوموراGomorrah وجود داشتند و هردو انحراف جنسی پیدا کردند. در گومورا همجنسبازی بسیار شایع بود و در سودوم مردم حتی در انحراف خود بیشتر سقوط کرده بودند: با حیوانات آمیزش می کردند. واژه ی انگلیسی سودومیsodomy (واژه مترادف و مخصوص آن bestiality است یعنی آمیزش با حیوانات م) از این می آید: از شهر سودوم. و خداوند تصمیم گرفت که تمام مردم این دو شهر را نابود کند.
او آن دو شهر را کاملاٌ ازبین برد __ واین خیلی عجیب است که آن دو شهر جمعیتی یکسان با جمعیت هیروشیما و ناکازاکی داشتند. هیروشیما و ناکازاکی توسط انسان نابود شدند، ولی داستان عهد عتیق این است که خداوند آن دو شهر منحرف را نابود کرد. آنچه می خواهم برایتان بگویم داستانی هاسیدیکHassidic (عرفان یهود م.) بر اساس نسخه ی عهد عتیق از نابودی آن دو شهراست.
یهودیت در تمامیت خود در هاسیدیسم شکوفا شده است. هاسیدیسم پدیده ای عصیانگر و اساساٌ مذهبی است. بجز مسیحیت، تمام ادیان چیزی زیبا به دنیا بخشیده اند __ با وجودی که آن مذاهب با آن چیز زیبا مخالف بودند!
محمدنیسم صوفیان را به دنیا بخشیده، باوجودی که محمدی ها صوفیان را کشته اند. بودیسم ذن را بخشیده، باوجودی که بوداییان ذن را بعنوان تعالیم اصیل گوتام بودا نمی پذیرند. هندویسم تانترا را بخشیده، ولی هندوها بسیار با تانترا مخالف هستند __ و این خود حقیقت آنان است. چیز بسیار عجیبی است… و همین مورد در مورد یهودیت نیز هست.
هاسیدیسم پدیده ای کوچک و عصیانگر است در داخل دنیای یهودیت. فردی که هاسیدیسم را پایه گذاشت بال شمتوفBaal Shemtov بود. او داستان هم می گفته و شما می توانید زیبایی و تفاوت را احساس کنید.
روزی کسی از او پرسید، “نظر شما در مورد سودوم و گومورا چیست؟”
و بال شم گفت، “آن داستان بطور کامل نوشته نشده است. من داستان کامل را برای شما می گویم.” و چنین گفت، “وقتی خدا اعلام کرد که می خواهد آن دو شهر را نابود کند، یک هاسید، یک عارف به او نزدیک شد و از خدا پرسید، “اگر در این شهر ها صدنفر باشند که تو را تجربه کرده باشند، با این صد نفر چه خواهی کرد؟ آیا آنان را نیز همراه با تمام شهر نابود خواهی کرد؟”
“خدا برای لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت، “نه، اگر صد روح بیدار در آن دو شهر وجود داشته باشد، به سبب وجود آن صد نفر آن دو شهر مصون خواهند بود، آن ها را خراب نخواهم کرد.”
عارف گفت، “اگر فقط پنجاه نفر باشند و نه صد نفر؟ آیا آن دو شهر و این پنجاه نفر را نابود خواهی کرد؟”
حالا خدا احساس کرد که توسط این عارف گیر افتاده است! گفت، “نه. من نمی توانم پنجاه روح بیدارشده را نابود کنم.” و هاسید گفت، “می خواهم که بدانی که فقط یک نفر هست که بیدار شده و شش ماه را در سودوم زندگی می کند و ششماه را در گومورا. در این مورد چه می گویی؟ آیا دو شهر را نابود خواهی کرد؟
خداوند گفت، “تو خیلی حقه باز هستی! این مرد کیست؟” هاسید گفت، “من هستم.”
” و خدا نتوانست او را انکار کند زیرا مسئله ی تعداد و کمیت نیست؛ مسئله ی کیفیت است: یک روح بیدار شده یا صد روح بیدار شده.
“انسان بیدار شده نمی تواند توسط جهان هستی نابود شود، زیرا انسان بیدار شده رویای قدیم خود جهان هستی است __ که به ستارگان دست بیابد.”
و در اینجا بال شم گفت که سودوم و گومورا هرگز نابود نشدند.
یهودیان از بال شم عصبانی هستند که او فقط این داستان را از خودش درآورده و تمام داستان در عهد عتیق موجود است. یهودیان هاسیدها را بعنوان یهودی اصیل نمی پذیرند. به همین ترتیب، انسان واقعاٌ مذهبی توسط مذهبیون محکوم می شود.
چه بال شم این داستان را ازخودش ساخته باشد و چه یک داستان واقعی را بیان کرده، من با او هستم. اول اینکه خدایی که به نابودکردن اعتقاد داشته باشد، خدا نیست. خدایی که نتواند مردم را از انحرافاتشان متحول کند، یک خدا نیست. با این داستان، بال شم تنها آن دو شهر را نجات نداده است، بلکه خداگونگی خدا را نیز نجات داده است: مهربانی او، عشق او و ادراک او را.
کاویشا، دنیا را تماٌماٌ فراموش کن. تو همان یک هاسید بشو، همان عارف. و اگر ما بتوانیم در سراسر دنیا فقط دویست نفر انسان روشن ضمیر خلق کنیم…. این عدد دقیقاٌ مانند عدد آن عارف بال شم است. وقتی او شروع کرد به صحبت و مذاکره با خدا، مسئله فقط دو شهر بود. دنیا بزرگتر شده و حالا مسئله ی تمام دنیا است __ پس من مذاکرات را با دویست نفر شروع می کنم! ولی مایلم به شما بگویم که حتی دویست نفر هم کفایت می کند، و دنیا نجات خواهد یافت، زیرا جهان هستی نمی تواند شکوفایی غایی خودش را نابود کند.
پس دنیا را ازیاد ببر؛ وگرنه تشویش بیهوده ایجاد می کند و بیداری خودت را نابود خواهد کرد، که تنها امکان نجات دادن دنیا است.
هرکسی که بخواهد به دنیا کمک کند باید دنیا را ازیاد ببرد و روی خودش تمرکز کند. معرفت خود را به چنان اوجی برسان که جهان هستی مجبور شود برای نابودکردن یا نجات دادن این دنیا، دوبار تفکر کند.
توده ها، اینگونه که هستند، اهمیتی ندارند، جهان هستی توجهی به آنان ندارد. درواقع، جهان هستی مایل است که تمام بشریت __ این بشریت فاسد __ نابود شود، تا تکامل بتواند باردیگر از ابتدا آغاز شود. چیزی به خطا رفته است….
ولی اگر تعداد اندکی اشخاص روشن ضمیر وجود داشته باشند، آنان بسیار وزین تر از میلیاردها میلیارد مردم روی زمین هستند. جهان هستی نمی تواند دنیا را نابود کند__ نه تنها به دلیل وجود آن تعداد روشن ضمیر، بلکه به این دلیل که به سبب روشن ضمیری آنان، توده های ناخودآگاه نیز تحت تاثیر قرار می گیرند، زیرا این قله های هیمالیایی از همان توده های ناآگاه برخاسته اند. آنان نیز دیروز ناآگاه بودند، امروز خودآگاهی یافته اند.و جهان هستی بسیار شکیبا است: اگر ببیند که اشخاص ناخودآگاه می توانند به تمامی آگاه شوند، آنوقت توده های مردم نیز که مطلقاٌ ناخودآگاه هستند، نیز چنین امکانی خواهند داشت.
این بستگی به افراد دارد و نه به جمعیت ها. توده ها چنان فاسد و گندیده هستند که نابودکردن آنان یک عمل مهرآمیز است. ولی ما باید اثبات کنیم که ازمیان این بشریت ناآگاه و تقریباٌ مرده، تعدادی گل نیلوفرآبی می توانند شکوفا شوند. آنوقت، فقط زمان بده، شاید گل های نیلوفرآبی بیشتری بیایند. برخی ممکن است فقط غنچه باشند، برخی شاید فقط در دانه باشند، ولی اگر حتی فقط یک انسان روشن ضمیر وجود داشته باشد، با وجود او تمامی بشریت باارزش می گردد، زیرا آن انسان این امید را نشان می دهد که هر انسان قادر به انجام همان معجزه هست.
پس کاویشا، کمک کردن را فراموش کن. نمی توانی کمک کنی؛ هیچکس نمی تواند کمک کند. ولی می توانی یک عارف شوی، یک هاسید و می توانی با خدا مجادله کنی که، من اینجایم. آیا مرا نابود خواهی کرد؟ و این مردمان خوابزده که در خواب راه می روند __ من نیز یکی از آنان بودم. این دیروز من بود. به این مردم باید فرداهایشان را داد. هرگونه امکان هست که هر انسانی بتواند یک گوتام بودا شود.”
این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

عصیانگربرعلیه مردگی عصیان می کند و زندگیش را برای آن، بر دستهایش می گیرد

“… مفهوم من از عصیانگر بسیار ساده است: انسانی که همچون یک آدم آهنی توسط شرطی شدگی های گذشته زندگی نمی کند: مذهب، جامعه، فرهنگ__هرچیزی که متعلق به دیروز است، به هیچ وجه در روش زندگی او اخلال نمی کند.
او بطور منفرد زندگی می کند – پره ای از چرخ نیست، بلکه یک واحد زنده است. زندگی او را هیچکس دیگر، جز هوشمندی خودش تعیین نمی کند. آزادی، همان عطر زندگی اوست: نه فقط خودش در آزادی زندگی می کند، بلکه به همه اجازه می دهد در آزادی زندگی کنند. او به هیچکس اجازه نمی دهد در زندگیش مداخله کند؛ و نه در زندگی هیچکس دیگر مداخله می کند. برای او، زندگی چنان مقدس است __ و آزادی ارزش نهایی آن است – که می تواند همه چیز را فدای آن کند: اعتبار، آبرو و حتی خود زندگی را.
برای او، آزادی همان چیزی است که مردمان مذهبی در گذشته آن را خداوند می خواندند.
آزادی خدای اوست.
انسان ها در طول اعصار همچون گوسفند زندگی کرده اند، جزیی از توده: دنباله روی سنت ها و مجمع ها – پیروی از کتاب های کهنه و مراسم کهنه __ ­­ولی آن روش زندگی، مخالف فردیت انسان بود؛ اگر یک مسیحی باشی نمی توانی یک فرد باشی؛ اگر یک هندو باشی نمی توانی یک فرد باشی.
عصیانگر کسی است که تماماٌ براساس نور خودش زندگی می کند و برای ارزش غایی آزادی فردی خود، همه چیز را به مخاطره می اندازد.
عصیانگر انسان معاصر است. توده ها معاصر نیستند.
هندوها به کتاب های مذهبی شان اعتقاد دارند که پنج یا ده هزار سال قدمت دارند. سایر مذاهب نیز همینطور: مردگان بر زندگان تسلط دارند.
عصیانگربرعلیه مردگی عصیان می کند و زندگیش را برای آن، بر دستهایش می گیرد. او از تنها بودن نمی ترسد، برعکس از تنهابودنش همچون یکی از پرارزش ترین گنجینه ها لذت می برد. جمعیت به شما امنیت می دهد __ به قیمت روح شما. جمعیت شما را اسیر می کند و به شما دستورالعملی می دهد که چگونه زندگی کنید و چکار بکنید و چکار نکنید.
در تمام دنیا، هر مذهب چیزی مانند ده فرمان به مردم داده است – و این فرمان ها توسط کسانی داده شده اند که هیچ تصویری از آینده نداشتند و اینکه معرفت انسان در آینده چگونه خواهد بود. گویی که کودکی خردسال بخواهد تمام داستان زندگی شما را بنویسد، بدون اینکه بداند جوانی یعنی چه و بدون اینکه بداند کهنسالی یعنی چه و مرگ چه معنایی دارد.
تمام مذاهب ابتدایی و خام هستند و این ها زندگی شما را شکل داده اند. طبیعی است که تمام دنیا چنین در رنج و مصیبت باشد: به شما اجازه نداده اند تا خودتان باشید.
هرفرهنگ می خواهد که شما نسخه های کربنی باشید و نه هرگز چهره ی اصیل خودتان.
عصیانگر کسی است که طبق نور خودش زندگی کند و براساس هوشمندی خودش حرکت کند. او راه خودش را با راه رفتن در آن خلق می کند و شاهراه توده ها را دنبال نخواهد کرد.
زندگی او خطرناک است __ ولی آن زندگی که خطرناک نباشد ابداٌ زندگی نیست. او چالش های ناشناخته را می پذیرد. او با آماده شدن در گذشته، با ناشناخته در آینده دیدار نمی کند. این سبب ایجاد تشویش برای تمام بشریت است: گذشته شما را آماده می کند و آینده هرگز مانند گذشته نخواهد بود. دیروز شما هرگز مانند فردای شما نخواهد بود.
ولی انسان تاکنون چنین زندگی کرده است: دیروزهای شما، شما را برای فرداهایتان آماده می کند. خودهمین آماده سازی یک مانع می شود. نمی توانید به راحتی نفس بکشید، نمی توانید به راحتی عشق بورزید، نمی توانید به راحتی برقصید – گذشته، شما را به انواع مختلف فلج کرده است. بار گذشته چنان سنگین است که همه زیر آن خرد شده اند.
عصیانگر به سادگی با گذشته خداحافظی می کند. این یک روند ادامه دار است؛ بنابراین، عصیانگر بودن یعنی پیوسته در عصیان بودن – زیرا هرلحظه به گذشته تبدیل می شود، هر روز به گذشته بدل خواهد شد. چنین نیست که گذشته پیشاپیش در گورستان قرار داشته باشد، شما هرلحظه از آن عبور می کنید. بنابراین، عصیانگر باید هنری تازه بیاموزد: هنر مردن بر هرلحظه ای که گذشته است، تا بتواند آزادانه در لحظه ای که آمده است زندگی کند.
عصیانگر روندی همیشگی از عصیان است؛ او موجودی ایستا نیست. و اینجاست که من بین عصیانگر و انقلابی تمایز می گذارم.
انقلابی توسط گذشته شرطی شده است. شاید با عیسی مسیح یا با گوتام بودا شرطی نشده باشد، ولی توسط کارل مارکس یا مائو تسه تونگ یا جوزف استالین یا آدلف هیتلر یا بنینو موسولینی شرطی شده باشد…. مهم نیست که چه کسی او را شرطی ساخته است. انقلابی کتاب مقدس خودش را دارد – سرمایهDas Kapital ؛ سرزمین مقدس خودش را دارد – روسیه شوروی؛ و زیارتگاه خودش را دارد – کاخ کرملین… و درست مانند هر فرد مذهبی دیگر، او براساس معرفت وجود خودش زندگی نمی کند. او براساس آگاهی که دیگران ساخته اند زندگی می کند.
بنابراین یک انقلابی چیزی جز یک مرتجع نیست. شاید با یک جامعه ی خاص مخالف باشد، ولی همیشه طرفدار یک جامعه ی دیگر است. شاید با یک فرهنگ مخالفت کند، ولی بی درنگ از فرهنگی دیگر طرفداری می کند. او فقط از یک زندان به زندان دیگر می رود – از مسیحیت به کمونیسم؛ از یک مذهب به مذهب دیگر روی می آورد – از هندویسم به مسیحیت. او زندان هایش را تغییر می دهد.
عصیانگر به سادگی از گذشته بیرون می زند و هرگز به گذشته اجازه نمی دهد تا براو مسلط شود. این روندی دائمی و پیوسته است. تمام زندگی عصیانگر آتشی است در حال سوختن. او تا آخرین نفس شاداب است و جوان. او در هیچ موقعیتی براساس تجربه های گذشته اش واکنش نشان نمی دهد؛ در هرموقعیت براساس آگاهی کنونی خود پاسخ می دهد.
به نظر من، عصیانگر بودن تنها راه مذهبی بودن است واین به اصطلاح مذاهب، ابداٌ مذهب نیستند. آن ها بشریت را کاملاٌ نابود کرده اند و انسان ها را به اسارت کشیده اند و روح هایشان را به زنجیر کشیده اند؛ بنابراین در ظاهر به نظر می رسد که شما آزاد هستید، ولی در عمق وجودتان، مذهب چنان وجدانی برایتان خلق کرده که به تسلط برشما ادامه می دهد.
درست مانند این است که دانشمندی به نام دلگادو Delgado دریافت که در مغز انسان هفتصد مرکز وجود دارند. این مراکز با تمام بدن شما در ارتباط هستند. مرکزی برای سکس وجود دارد و مرکزی برای هوش و… برای هر فعالیت انسان مرکزی در مغز وجود دارد. اگر در یک مرکز خاص یک الکترود کار بگذاریم، پدیده ای بسیار عجیب رخ می دهد. او برای نخستین بار در اسپانیا این را به نمایش گذاشت.
او الکترودی را در مغز یک گاو بسیار قوی کارگذاشت و یک دستگاه کنترل از راه دور در جیبش داشت و در صحنه ایستاد و پرچم قرمز را تکان داد و آن گاو دیوانه وار به سمت او دوید. آن گاو در تمام اسپانیا ازهمه خطرناک تر بود و هزاران نفر برای تماشا آمده بودند. نفس همه بند آمده بود و هیچکس پلک نمی زد. گاو نزدیک تر و نزدیک تر می شد و همگی می ترسیدند که دلگادو تا چند لحظه ی دیگر بمیرد. ولی او دست در جیبش کرد و آن دستگاه کوچک را در آورد و درست وقتی که گاو در دوقدمی او قرار داشت دگمه ای را زد __ کسی این را ندید __ و گاو ناگهان درجایش ایستاد: گویی که مانند یک مجسمه خشک شده است.
از آن زمان دلگادو با حیوانات زیادی آزمایش کرد و روی انسان نیز. و نتیجه گیری او این است که کاری که او با الکترودهایش می کند، مذاهب با شرطی کردن هایشان انجام داده اند. شما از همان روزهای اول، زندگی یک کودک را شرطی می کنید و یک عقیده و مفهوم را برایش تکرار می کنید و تکرار می کنید؛ و این مفهوم در نزدیکی مرکز هوشمندی او جایگزین می شود و این مفهوم مرتب آن مرکز را تحریک کرده و سیخک می زند که کاری را بکند یا نکند.
آزمایشان دلگادو می تواند برای بشریت خطرناک باشد. می تواند توسط سیاستبازها مورد استفاده قرار بگیرد. وقتی نوزادی در بیمارستان متولد می شود، می توان یک الکترود در مغزش و در مرکز هوش او کار گذاشت؛ و یک نظام کنترل مرکزی می تواند مراقب این باشد که هیچکس انقلابی یا عصیانگر نشود.
شاید تعجب کنید که در درون جمجه، شما حساسیتی ندارید که بتوانید تشخیص دهید آیا چیزی در سرتان کاشته شده است یا نه. و یک دستگاه کنترل از راه دور می تواند ترتیب کار را بدهد… تمام روسیه را می توان از مرکزی در مسکو کنترل کرد. مذاهب همین کار را بصورتی خام انجام داده اند.
عصیانگر کسی است که تمامی گذشته را دور می ریزد، زیرا می خواهد زندگیش را براساس خواسته های خودش و طبیعت خودش زندگی کند – نه بر اساس یک گوتام بودا یا یک مسیح یا یک موسی.
عصیانگر تنها امید برای آینده ی بشریت است.
عصیانگر تمام مذاهب، تمام ملیت ها و تمام نژادها را نابود می کند—زیرا این ها همگی گندیده و گذشته هستند و از پیشرفت تکاملی انسان ممانعت می کنند. آن ها به هیچکس اجازه نمی دهند تا به شکوفایی تمام خود برسد؛ آن ها خواهان وجود انسان نیستند، بلکه گوسفند می خواهند.
مسیح همواره می گفت، “من چوپان شما هستم، و شما گوسفندان من…” و من همیشه در عجب بوده ام که حتی یکنفر هم برنخاست و نگفت، “این چه حرف بی معنی است که می زنی؟ اگر ما گوسفند باشیم، پس تو هم گوسفند هستی؛ و اگر تو چوپان هستی، پس ما هم چوپان هستیم.”
نه تنها معاصرین او… بلکه در طول دوهزار سال حتی یک مسیحی نیز این نکته را نگفت که این برای بشریت یک توهین و تحقیر بزرگ است که انسان ها را گوسفند بخواند و خودش را چوپان و ناجی.
“من برای نجات شما آمده ام” و او حتی نتوانست خودش را نجات بدهد. و حتی اکنون نیمی از بشریت امیدوارند که او بازگردد و آنان را نجات بدهد. شما نمی توانید خودتان را نجات بدهید: تنها پسر خدا باید بیاید و شما را نجات دهد. و او به مردمش قول داده بود: “من به زودی بازمی گردم، در طول حیات شما.” و دو هزار سال گذشته است و هنوز نشانی از او نیست.
ولی تمام مذاهب به راه های مختلف همین کار را کرده اند. کریشنا در گیتا می گوید که هرگاه مصیبت و رنج و تشویش باشد، “من بارها و بارها خواهم آمد.” پنج هزار سال گذشته است و او حتی یک بار هم دیده نشده است، “بارها و بارها” که بجای خودش!
این افراد، هرچقدرهم که کلامشان زیبا باشد، حرمتی به بشریت نگذاشته اند. یک عصیانگر به شما احترام می گذارد و زندگی را محترم می شمارد. او برای هر موجودی که رشد می کند و تنفس می کند حرمتی عمیق قایل است. او خودش را بالاتر از شما قرار نمی دهد و خودش را از شما مقدس تر نمی انگارد: او فقط یکی در میان شماست. او تنها یک چیز را می تواند مدعی شود: که از شما باشهامت تر است. او نمی تواند شما را نجات بدهد __ فقط شهامت شماست که می تواند شما را نجات دهد. او نمی تواند شما را رهبری کند __ فقط جرات و جسارت شماست که می تواند شما را به رضایت از زندگیتان رهبری کند.
عصیانگری شیوه ای از زندگی است و به نظر من، تنها مذهب اصیل است. زیرا اگر شما طبق نور خود زندگی کنید، می توانید بارها گمراه شوید و بارها سقوط کنید؛ ولی هر سقوط، هر گمراهی شما را خردمندتر، هوشمند تر، فهیم تر و انسان تر می سازد . برای یادگرفتن، راه دیگری جز اشتباه کردن وجود ندارد. فقط یک اشتباه را دوبار مرتکب نشوید.
خدایی بجز آگاهی شما وجود ندارد.
نیازی به هیچ پاپ یا هیچ آیت الله یا شانکاراچاریا وجود ندارد که بین شما و خداوند واسطه باشند. اینها بزرگترین جنایتکارهای روی زمین هستند زیرا از ناتوانی شما بهره کشی می کنند.
همین چند روز پیش پاپ گناهی را اعلام کرد: که فرد نباید مستقیماٌ نزد خداوند اعتراف کند، باید از طریق کشیش اعتراف کنید. اعتراف مستقیم و ارتباط داشتن مستقیم با خداوند یک گناه محسوب می شود… عجیب است…. می توانید به روشنی ببینید که این یک مذهب نیست، یک تجارت است. زیرا اگر مردم شروع کنند به اعتراف کردن مستقیم نزد خداوند، آنوقت چه کسی نزد کشیش اعتارف کند و وجه جریمه را بپردازد؟ وجود کشیش بیفایده خواهد بود و پاپ بی فایده خواهد شد.
تمام کشیشان تظاهر می کنند که بین شما و منبع غایی حیات واسطه هستند. آنان هیچ چیز از منبع غایی زندگی نمی دانند. تنها شما هستید که می توانید منبع زندگی خود را بشناسید. ولی منبع حیات شما همان منبع غایی زندگی است، زیرا ما ازهم جدا نیستیم. هیچ انسانی یک جزیره نیست. ما در زیر همگی یک قاره ی وسیع هستیم __ و جزیره ها بسیار هستند __ ولی شما در عمق اقیانوس باهم ملاقات می کنید. شما بخشی از یک زمین و یک اقیانوس هستید. در مورد آگاهی و معرفت نیز چنین است. ولی انسان باید از کلیسا و معبد و مسجد و کنیسا آزاد باشد. انسان فقط باید خودش باشد و چالش زندگی را هرکجا که او را رهبری کند بپذیرد. تنها راهنما خود شما هستید.
شما مرشد و ارباب خودتان هستید.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است

“… بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است. تمام جوامع، فرهنگ ها و تمدن ها با بازیگوشی مخالف بوده اند، زیرا انسان بازیگوش هرگز جدی نیست. و تازمانی که فرد جدی نباشد، نمی تواند مورد سلطه قرار بگیرد، نمی توان او را جاه طلب ساخت، نمی توان او را وادار کرد که در پی قدرت، پول و اعتبار باشد.
آن کودک در هیچکس نمی میرد. چنین نیست که وقتی رشد می کنید آن کودک می میرد، او باقی است. هرآنچه که قبلاٌ بوده اید هنوز در شما هست و تا آخرین نفس در شما باقی خواهد ماند.
ولی جامعه همیشه از افراد غیرجدی وحشت دارد. مردمان غیرجدی برای پول و قدرت سیاسی جاه طلبی ندارند؛ آنان ترجیح می دهند از جهان هستی لذت ببرند. ولی لذت بردن از جهان هستی نمی تواند برای شما مایه کسب اعتبار و آبرو شود، نمی تواند شما را قدرتمند کند، نمی تواند نفس شما را ارضا کند؛ و تمام دنیای انسان برحول محور نفس می چرخد. بازیگوشی با نفس تو مخالف است __ می توانی آزمایش کنی و ببینی. فقط با کودکان بازی کن و درخواهی یافت که نفس تو ناپدید می شود، درخواهی یافت که باردیگر کودک شده ای. این تنها در مورد تو صدف نمی کند، برای همه چنین است.
چون کودک درون تو سرکوب شده، فرزندان خودت را نیز سرکوب خواهی کرد. هیچکس به فرزندانش اجازه نمی دهد تا برقصند و بخوانند و فریاد بکشند و بپرند. به دلایل بی اهمیت: شاید چیزی بشکند، شاید اگر در بیرون بدوند لباس هایشان در باران خیس بشود__ به این دلایل جزیی یک کیفیت بزرگ روحانی، بازیگوشی، تماماٌ نابود می شود.
کودک مطیع توسط والدین، آموزگاران و همگان تحسین می شود، و کودگ بازیگوش را سرزنش می کنند. شاید بازیگوشی او مطلقاٌ بی ضرر باشد، ولی او محکوم می شود زیرا خطر عصیانگری بالقوه وجود دارد. اگر کودک با آزادی تمام مجاز به بازیگوشی باشد و چنین رشد کند، یک موجود عصیانگر خواهد شد. به راحتی به اسارت در نمی آید؛ نمی توان به آسانی او را به ارتش کشاند تا مردم دیگر را نابود کند و یا خودش را ازبین ببرد.
کودک عصیانگر به جوانی عاصی تبدیل خواهد شد. آنوقت نمی توانی او را وادار به ازدواج کنی؛ آنوقت قادر نخواهی بود شغلی مشخص را بر او تحمیل کنی؛ آنگاه نمی توان او را وادار کرد که خواسته های برآورده نشده ی والدینش را برآورد. جوان عصیانگر راه خودش را دنبال می کند. او بر اساس خواسته های عمیق درون خودش زندگی می کند و نه بر اساس خواسته ها و افکار دیگران.
انسان عاصی در اصل طبیعی است. کودک مطیع تقریباٌ بی جان است؛ بنابراین والدینش بسیار خوشحال هستند، زیرا او همیشه تحت کنترل است.
انسان بطور عجیبی بیمار است: می خواهد دیگران را کنترل کند __ نفس شما با کنترل کردن دیگران ارضا می شود: تو انسانی ویژه هستی! و خود او نیز مایل است تحت کنترل باشد، زیرا وقتی تحت کنترل باشی دیگر مسئول نخواهی بود.
به تمام این دلایل، از همان ابتدا بازیگوشی سرکوب شده و له می گردد.
می پرسی، “یک پسربچه ی زیبا وجود دارد که مدت های زیاد است از او غفلت کرده ام. این پسربچه بازیگوش است، کنجکاو و مسرور __ ولی بیشتر اوقات من به او اجازه نمی دهم که کنترل را برهم بزند…” این ترس از چیست؟ این ترس توسط دیگران کاشته شده است: همیشه در کنترل باش، همیشه منضبط باش، همیشه به مسن تر از خودت احترام بگذار. همیشه از کشیشان و والدین اطاعت کن __ آن ها می دانند که چه چیز برای تو درست و خوب است! طبیعت تو هرگز اجازه ندارد تا حرف خودش را بزند.
آهسته آهسته، شروع می کنی به حمل یک کودک مرده در درونت. این کودک بی جان درونت حس شوخ طبعی تو را نابود می کند: نمی توانی از ته دل بخندی، نمی توانی بازی کنی، نمی توانی از چیزهای کوچک زندگی لذت ببری. چنان جدی می شوی که زندگی، بجای اینکه گسترده و منبسط شود، شروع می کند به تنگ و کوچک شدن.
همیشه در عجب بوده ام که چرا مسیحیت بزرگترین مذهب در دنیا شده است. بارها و بارها به این نتیجه رسیده ام که به دلیل آن صلیب و مسیح مصلوب است __ بسیار غمگین، بسیار جدی! طبیعی است… نمی توانی انتظار داشته باشی که مسیح روی صلیب لبخند بزند! و میلیون ها انسان شباهتی بین خودشان و مسیح روی صلیب پیدا کرده اند!
جدی بودن او، غمگین بودن او دلیلی بوده است که مسیحیت بیش از هر مذهب دیگر رواج یافته است.
من مایلم که کلیساها و معابد ما، مساجد و کنیساهای ما غیر جدی بشوند، بیشتر بازیگوش شوند: پر از خنده و شادی. این روحیه ی سالم تر، کامل تر و یکپارچه تری به بشریت خواهد بخشید.
ولی تو اینجا هستی… دست کم وقتی که سالک من هستی نیازی نیست تا صلیب خودت را بردوش بکشی. آن صلیب را دور بینداز. من به شما می آموزم که برقصید، آواز بخوانید و بازی کنید.
زندگی در هرلحظه باید یک خلاقیت پرارزش باشد. آنچه که خلق می کنید اهمیتی ندارد __ می تواند فقط ساختن قصرهای ماسه ای در ساحل باشد __ ولی هرکاری می کنید باید از بازیگوشی و شادمانی شما بیاید.
هرگز نباید اجازه بدهی که کودک درونت بمیرد. آن را تغذیه کن و نترس که از کنترل خارج شود. کجا می تواند برود؟ وحتی اگر از کنترل خارج شود__ خوب که چی؟
وقتی از کنترل خارج شوی چه می توانی بکنی؟ می توانی مانند انسان دیوانه ای برقصی، می توانی مانند دیوانه ها بالا و پایین بپری و بدوی… ممکن است مردم فکر کنند که دیوانه شده ای، ولی این مشکل آنان است. اگر تو از آن لذت می بری، اگر زندگیت از آن تغذیه می شود، آنوقت اهمیت ندارد، حتی اگر برای بقیه ی دنیا یک مشکل شود.
زمانی که در کالج بودم عادت داشتم صبح خیلی زود، ساعت سه یا چهار صبح برای پیاده روی بروم. درست کنار منزلم خیابانی بود با درختان خیزران و بسیار تاریک… و این بهترین مکان بود، زیرا به ندرت کسی را در آنجا می توانستم ملاقات کنم… فقط یک نگهبان منزل مردی ثروتمند مرا می دید
ولی یک روز __ این چیزی است که شاید تو آن را از کنترل خارج شدن بخوانی __ داشتم در طول خیابان آهسته می دویدم که به فکرم رسید خوب است که عقب عقب بدوم! در هندوستان خرافاتی وجود دارد که اشباح عقب عقب راه می روند، ولی من آن را کاملاٌ از یاد برده بودم و درهرحال کسی در آن خیابان نبود. پس شروع کردم به دویدن به سمت عقب. از آن بسیار لذت می بردم و صبحی بسیار خنک بود.
آنوقت مرد شیرفروش رسید و مرا دید… مردم از روستاهای کوچک شیر می آوردند و او قدری از همیشه زودتر آمده بود، پس قبلاٌ هرگز مرا ندیده بود. او که ظرف شیر را حمل می کرد ناگهان مرا دید. من می باید زیر سایه یک درخت خیزران بوده باشم و وقتی که او به سایه ام رسید که زیر تکه ای از نورمهتاب دیده می شد، من ناگهان بیرون آمدم و به سمت عقب می دویدم. او فریاد زد، “خدای من!” و ظرف های شیر را انداخت و فرار کرد.
بااین وجود من نفهمیدم که او از من می ترسد! فکر کردم از چیز دیگری وحشت کرده است. پس من هردوظرف شیر او را حالا خالی بودند برداشتم…. فکر کردم که دست کم باید ظرف های او را نجات بدهم. پس به دنبال او دویدم. او با دیدن من که به سمت او می دوم… هرگز ندیده بودم کسی به آن سرعت بدود. می توانست قهرمان دو دنیا باشد. خیلی تعجب کرده بودم. فریاد زدم، “صبر کن!” به عقب برگشت و بدون اینکه چیزی بگوید….
تمام این صحنه را آن نگهبان مرد ثروتمند دیده بود. او به من گفت، “تو او را خواهی کشت.”
گفتم، “فقط می خواهم ظرف های شیر را به او برگردانم.”
او گفت، “ظرف ها را اینجا پیش من بگذار. وقتی آفتاب طلوع کند، او نزد من خواهد آمد. ولی از این کارها نکن __ گاهی مرا هم می ترسانی، ولی چون من می دانم… سال هاست که تو را می بینم که کارهای عجیب و غریب می کنی، ولی گاهی می ترسم: فکر می کنم: کسی چه می داند که آیا واقعاٌ این تو هستی که به طرف من می آیی یا یک روح است که عقب عقب به سمت من می آید؟ گاهی دروازه را می بندم و به داخل می روم. من همیشه تفنگم را بخاطر تو پر و آماده نگه می دارم!”
گفتم، “باید یک چیز را بدانی: که اگر من یک روح باشم، تفنگ تو بیفایده است __ نمی توانی یک روح را با گلوله بکشی. پس هیچوقت از آن استفاده نکن، زیرا بر روح تاثیری نخواهد داشت؛ ولی اگر واقعاٌ انسانی باشد، تو را به جرم قتل دستگیر خواهند کرد.”
گفت، “درست است. هرگز به این فکر نکرده بودم که روح ها…” و همانجا در برابر من تمام گلوله هایش را درآورد و گفت، “گاهی ترس خیلی زیاد است… شاید به کسی شلیک کنم و او را بکشم.”
گفتم، “اول خوب به من نگاه کن و مطمئن بشو که من یک روح نیستم! تو گلوله ها را در آوردی و شاید من یک روح باشم که تو را ترغیب کرده ام!”
گفت، “چی؟…” و شروع کرد به گذاشتن گلوله ها در تفنگش!
گفتم، “تو این دو ظرف شیر را داشته باش.” و من تقریباٌ شش ماه در آن بخش از شهر ماندم و هر روز از آن نگهبان سوال می کردم، “آیا مرد شیرفروش آمد؟”
می گفت، “نیامده. ظرف ها هنوز منتظر او هستند و فکر می کنم که دیگر نخواهد آمد. شاید برای همیشه از دنیا رفته و یا آنقدر از اینجا ترسیده که هرگز به این خیابان برنخواهد گشت. من مراقب هستم و به نگهبان های شیفت های دیگر هم گفته ام… و ما این ظرف ها را در جلوی دروازه قرار می دهیم تا او بتواند ببیند که ظرف هایش اینجا هستند. ولی شش ماه گذشته و خبری از او نیست.”
گفتم، “این عجیب است.”
گفت، “هیچ هم عجیب نیست. با ناگهان ظاهر شدن و عقب عقب دویدن، تو می توانستی هرکسی را بکشی. چرا عقب عقب می دوی؟ من خیلی ها را می شناسم که آهسته می دوند، ولی به عقب دویدن؟…”
گفتم، “من از اینکه همیشه به سمت جلو بدوم خسته شده بودم. برای یک تغییر هم که شده سعی داشتم به عقب بدوم. نمی دانستم که در آن وقت این احمق سرخواهد رسید. هیچکس به این خیابان نمی آید. آن مرد شیرفروش شاید شایعه ای ساخته باشد. و شایعات مانند آتش وحشی پخش می شوند. حتی صاحب خانه ای که در آن زندگی می کردم به من گفت، “آنقدر زود برای پیاده روی نرو؛ فقط وقتی برو که آفتاب درآمده باشد، زیرا مردی در اینجا یک روح دیده است.”
گفتم، “چه کسی به تو گفته؟”
گفت، “زنم به من گفته و تمام همسایه ها می دانند. این خیابان پس از ساعت هشت خالی می شود.”
به او گفتم، “شاید باور نکنی، ولی روحی وجود ندارد. درواقع، این من بودم که عقب عقب می دویدم.”
گفت، “سعی نکن مرا گول بزنی.”
گفتم، “می توانی با من بیایی. ساعت سه صبح هیچکس آنجا نیست.”
گفت، “چرا باید ریسک کنم؟ ولی یک چیز قطعی است: اگر تو از رفتن دست برنداری باید از خانه ی من بروی. نمی توانی اینجا زندگی کنی.”
گفتم، “این خیلی عجیب است. حتی اگر خیابان پر از روح باشد، تو چرا باید اصرار کنی که من از اینجا بروم؟ نمی توانی مرا مجبور کنی. من اجاره می پردازم… تو به من رسید داده ای. و در دادگاه نمی توانی بگویی که به دلیل این است که این مرد به خیابانی می رود که روح ها در آنجا می دوند! هیچ دادگاهی این را ازتو قبول نمی کند.”
گفت، “منظورت این است که مرا به دادگاه خواهی برد؟ اگر اصرار کنی، می توانی در این خانه زندگی کنی. من اینجا را خواهم فروخت. از این خانه خواهم رفت.”
گفتم، “ولی من یک روح نیستم.”
گفت، “این را می دانم__ ولی قاطی شدن با ارواح؟ شاید روزی یک روح تو را تا خانه تعقیب کند! و من مردی زن و بچه دار هستم. نمی خواهم هیچ ریسکی بکنم.”
در اینجا تو نیازی به ترسیدن نداری: می توانی عقب عقب بدوی و اگر حتی یک روح واقعی باشی، کسی به تو توجهی نخواهد کرد. اگر نتوانی در اینجا بازیگوشی کنی، آنوقت در هیچ کجای دنیا نخواهی توانست بازیگوش باشی. تماماٌ به بازیگوشی خودت اجازه بده __ کنترل را رها کن؛ و زمانی که کودک درونت واقعاٌ زنده و رقصان باشد، خود مزه ی زندگی تو را تغییر خواهد داد: به تو یک حس شوخ طبعی خواهد داد، خنده ای زیبا و تمام سرسنگینی های تو را نابود می کند. از تو انسانی اهل دل خواهد ساخت.
انسانی که در سرش زندگی کند ابداٌ زندگی نمی کند. فقط انسانی که اهل دل است و آوازهایی را می خواند که قابل درک برای سر نیستند، و چنان می رقصد که هیچ ربطی به فضای بیرون تو ندارد… فقط به سبب سرشار بودنت… چنان انرژی زیادی در خود داری که می خواهی برقصی و آوازبخوانی و فریاد بزنی…. پس انجامش بده!
تو را بیشتر زنده خواهد ساخت. به تو فرصتی خواهد داد تا مزه ی واقعی زندگی را بچشی. انسان جدی قبل از مرگش مرده است. خیلی قبل از مرگش، تقریباٌ مانند یک جسد زندگی می کند.
زندگی فرصتی بسیار گرانبهاست، نباید در جدی بودن گم شود. جدی بودن را برای قبر نگه دار. بگذار جدی بودن در قبر سقوط کند و منتظر روز قیامت باشد. ولی قبل از اینکه وارد قبر بشوی، یک جسد نباش.
به یاد کنفوسیوس افتادم. یکی از مریدانش از او سوالی پرسید که نوعاٌ هزاران مرید آن را می پرسند: “ایا ممکن است چیزی در مورد اتفاقات پس از مرگ بگویید؟”
کنفوسیوس پاسخ داد: “تمام این فکر های پس از مرگ را می توانی پس از مردن، در قبر فکر کنی. هم اکنون، زندگی کن!”
زمانی برای زندگی کردن هست و زمانی برای مردن. آن ها را باهم قاطی نکن، وگرنه هردو را ازدست خواهی داد. هم اکنون، با تمامیت و شدت زندگی کن و وقتی که مردی، آنوقت به تمامی بمیر. بخش بخش نمیر: یک چشمت بمیرد و با چشم دیگر به اطراف نگاه کنی؛ یک دست بمیرد و با دست دیگر دنبال یافتن حقیقت باشی! وقتی می میری، با تمامیت بمیر. و تعمق کن که مرگ چیست. ولی هم اکنون، وقتت را برای چیزهایی که در دوردست هستند تلف نکن: این لحظه را زندگی کن. آن کودک می داند که چگونه با تمامیت و شدت زندگی کند و بدون ترس از اینکه از کنترل خارج شود.
شما در این معبد کاملاٌ اجازه دارید که خودتان باشید، بدون هیچگونه ممانعتی. من می خواهم این در تمام دنیا رخ بدهد. این تنها یک آغاز است. دراینجا شروع کن به زندگی با تمایمت و باشدت، لحظه به لحظه، با سرخوشی و بازیگوشی. و خواهی دید که هیچ چیز از کنترل خارج نخواهد شد، که هوشمندی تو تیزتر خواهد شد؛ که جوان تر خواهی شد و عشق تو عمیق تر خواهد شد. و وقتی به دنیای بیرون می روی، هرکجا بروی، تا حد ممکن زندگی را و بازیگوشی را و شادمانی را منتشر کن __ به تمام گوشه و کنار زمین.
اگر تمام دنیا شروع کند به خندیدن و شادمانی کردن و بازی کردن، انقلابی عظیم بوجود خواهد آمد. جنگ ها توسط انسان های جدی بوجود می آیند؛ کشتارها توسط انسان های جدی صورت می گیرد و خودکشی ها توسط انسان های جدی انجام می شوند __ تیمارستان ها پر از مردمان جدی است. فقط تماشا کن که جدی بودن چه آسیب هایی به انسان زده است و آنوقت از جدی بودنت بیرون خواهی زد و به آن کودک، که در درونت در انتظار است، اجازه خواهی داد تا بازی کند و آواز بخواند و برقصد.
تمام مذهب من از بازیگوشی تشکیل شده است.
این جهان هستی وطن ما است و ستارگان برادران و خواهران ما هستند؛ این اقیانوس ها و رودخانه ها و کوهستان ها دوستان ما هستند. در این کائنات که بسیار دوستانه است، تو مانند یک بودای سنگی نشسته ای __ من بودای سنگی را موعظه نمی کنم: می خواهم شما بوداهای رقصان باشید.
پیروان بودا این را دوست نخواهند داشت، ولی من اهمیت نمی دهم که دیگران چه فکر می کنند. من فقط به حقیقت اهمیت می دهم. اگر یک حقیقت نداند که چگونه برقصد، افلیج است؛ اگر یک بودا قادر به خندیدن نباشد، چیزی کسر دارد؛ اگر یک بودا نتواند با کودکان قاطی شود و بازی کند، به بیداری نزدیک شده است، ولی کاملاٌ بیدار نشده است. چیزی در او خفته است.
در ژاپن یک سری تصویر نه تایی وجود دارد که بسیار بااهمیت هستند. در تصویر اول مردی هست که گاو خودش را گم کرده است. همه جارا می گردد: در میان درختان و جنگل انبوه… ولی هیچ نشانی از گاو وجود ندارد.
در تصویر دوم او رد پای گاو را پیدا می کند. در سومی، به نظر می رسد که گاو در پشت درختان پنهان شده؛ فقط پشت گاو دیده می شود.
در چهارمی، او تقریباٌ به گاو رسیده است و تمام هیکل گاو مشخص است.
در پنجمی، او شاخ های گاو را در دست گرفته است. در ششمی او با گاو کشمکش می کند.
در تصویر هفتم او بر گاو چیره شده و روی آن نشسته است.
در هشتمی، آن دو به سوی خانه بازمی گردند.
در تصویر نهم، گاو در اصطبل خودش است و مرد مشغول نواختن فلوت است.
این نه تصویر یکی را کسر دارد. این ها از چین آمده اند و مجموعه ی چینی ده تصویر دارد. وقتی به ژاپن آورده شدند، دهمی را دور انداختند زیرا بسیار عصبانی کننده است __ و دهمین تصویر، بودای من است.
در تصویر دهم، گاو در اصطبل خودش است و آن بودا با یک بطری شراب روانه ی بازار شده است. ذهن ژاپنی فکر کرده که این خیلی زیاده روی است: مردم چه فکر خواهند کرد؟ یک بودا با بطری شراب؟ این برای ذهن معمولی مذهبی عصبانی کننده است، ولی به نظر من این یکی از تمام بقیه تصاویر مهم تر است. بدون آن تصاویر ناقص هستند.
وقتی کسی به بیداری می رسد، آنوقت باید فقط یک انسان معمولی باشد. رفتن به بازار با یک بطری شراب امری نمادین است: فقط یعنی که اینک دیگر نیازی نیست تا به مراقبه بنشیند؛ مراقبه اینک در قلب نشسته است؛ اینک نیازی به جدی بودن نیست. فرد آنچه را که می خواسته بیابد، یافته است؛ اینک زمان سرخوشی است؛ اینک زمان جشن گرفتن است.
وبجز در بازار در کجا می توانی جشن بگیری؟ برای مراقبه می توانی به جنگل و کوهستان بروی، ولی برای جشن و شادی باید به سمت بازار بروی. کجا می توانی یک دیسکو پیدا کنی؟!همیشه این دهمین تصویر را به یاد داشته باش. در نهمی توقف نکن __ نهمی زیباست، ولی ناقص است. یک گام بیشتر… فقط نواختن فلوت کافی نیست. مست شو! و دیوانه وار برقص!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

“پیش بران __ فقط به سمت آب های عمیق،

“… شاید والت ویتمنWalt Whitman تنها مردی در تاریخ آمریکا باشد که به عارف بودن بسیار نزدیک است. وگرنه، ذهن آمریکایی بسیار سطحی است. باید هم بسیار سطحی باشد زیرا فقط سیصد سال عمر دارد. ذهن یک کودک است که در مورد همه چیز کنجکاو است: همه چیز را زیر سوال می برد و پیش از اینکه پاسخی بدهی، پرسش دیگری را پیش می کشد. علاقه ی زیادی به پاسخ ندارد؛ فقط کنجکاو است، می خواهد همه چیز را همزمان بداند. از یک مذهب به مذهب دیگر می رود و از یک مرشد نزد مرشد دیگر. برای جستن پاسخ ها به دوردست ترین نقاط جهان می رود __ ولی همه چیز تقریباٌ مانند یک مد روز است.
روانشناس ها دریافته اند که در آمریکا هیچ چیز بیش از سه سال دوام نمی آورد. این تقریباٌ حد معمولی برای هر مد روز است __ نوعی خاص از خمیردندان، نوعی از صابون، یک شامپوی خاص، یک مرشد خاص __ همه وارد یک بازار می شوند.
شما اینک چیزی در مورد بیتل هاThe beatles نمی شنوید. درست بیست سال پیش، آنان دراوج بودند، اینک کسی حتی علاقه ای ندارد بداند که آن ها کی بودند. بر سر آن بیچاره ها چه آمد؟ حالا در مورد تاکینگ هدزTalking Heads می شنوید؛ همان چیز دارد برای این ها رخ می دهد. در این بیست سال موسیقدان ها و رقاص ها و خوانندگان زیادی به اوج رسیده اند و ناپدید گشته اند.
محاسبه شده که در آمریکا هر شخص هر سه سال شغلش را عوض می کند، همسرش را هر سه سال عوض می کند و شهرش را هر سه سال عوض می کند. به نظر می رسد که برای هرچیز مورد نیاز سه سال کفایت می کند!
والت ویتمن فردی نادراست که در آمریکا زاده شده است. او باید در جایی در شرق متولد می شد __ و او بسیار به شرق علاقه داشته.
این قطعه ی کوچک که توریا فرستاده از شعری بلند از اوست به نام گذرگاهی به هندوستان
“پیش بران __ فقط به سمت آب های عمیق،
ای روح! بی پروا بران، که من با تو ام و تو با من، و ما در حال اکتشاف.
ما به سمتی می رویم که هیچ دریانوردی جرات رفتن به آنجا را نداشته،
و ما، خود کشتی، خود خویش و همه چیز را به مخاطره می اندازیم.

او می گوید که سالک روحانی باید هشیار باشد که به سمت آب های ناشناخته می رود، جایی که هرگز هیچ دریانوردی جرات رفتن به آن را نداشته است. و این مخاطره ای کوچک نیست، زیرا چالش این است “… فقط به سمت آب های عمیق بران،” آب های کم عمق را برای ذهن های سطحی وابگذار. آنان که می خواهند ژرفای خویش را بشناسند باید به سمت آب های عمیق پیش بروند.

“پیش بران __ فقط به سمت آب های عمیق،
ای روح، بی پروا بران، که من با تو ام و تو با من، و ما در حال اکتشافیم.
ما به سمتی می رویم که هیچ دریانوردی جرات رفتن به آنجا را نداشته،

هدف ما جایی است که هیچکس جرات رفتن به آن را نداشته است.

و ما، خود کشتی، خود خویش و همه چیز را به مخاطره می اندازیم.

اگر اوضاع خراب شود ما آماده ایم که ، “خود کشتی، خود خویش و همه چیز را به مخاطره اندازیم.” ولی ما قصد این داریم تا ناشناختنی را اکتشاف کنیم. این برای جوینده ی حقیقت گذرگاهی بسیار زیبا است، برای هر آن کس که جویای راز غایی و اسرار جهان هستی است؛ آب های عمق کم کفایت نمی کند.
مردم همه چیز می خواهند، بدون اینکه هیچ چیز را به مخاطره بیندازند؛ و به این سبب، بهره کشان بسیاری وجود دارند. آنان به شما می گویند، “فقط هر یکشنبه به کلیسا برو و نیازی نیست نگران باشی. به عیسی مسیح باور بیاور و در روز داوری، خود او، کسانی را که به او اعتقاد داشتند جدا خواهد کرد. آنان وارد بهشت می شوند و کسانی که توسط مسیح انتخاب نشده اند برای ابد به جهنم خواهند رفت.”
یک راه حل بسیار ارزان و بسیار سطحی: فقط به عیسی مسیح ایمان بیاور! هندوها همین را می گویند: ، فقط کریشنا را باور بدار، فقط تکرار کن راماکریشنا، راماکریشنا.”
چند روز پیش خبری خواندم که رییس نهضت هاری کریشنا در اروپا، با تمام پول ها به آمریکا فرار کرده است __ او یک آمریکایی بوده و فقط اسمش هندی بود. او تمام پیروانش را در گرسنگی در فرانسه رها کرده است. ذهن آمریکایی چنان دلار-گرا است که وقتی نوبت انتخاب بین دلار و خدا می رسد، دلار را انتخاب می کند __ زیرا خداوند همیشه وجود خواهد داشت! نخست از دلار استفاده کن، آنوقت نوبت خدا می رسد. و درواقع، بدون دلار چگونه می توانی وارد ملکوت خداوند بشوی؟!… به قدری “بخشش”bakhsheesh نیاز خواهی داشت! (لغت “بخشش” در زبان هندی به معنی رشوه دادن هم هست م.)
و کدام را برخواهی گزید؟ اگر خدا را انتخاب کنی __ دردسر بیهوده خواهی داشت. نمی توانی بیست وچهار ساعته با خدا زندگی کنی، زیرا خود مفهوم خدا یعنی داوری کردن. خدا پیوسته تو را مورد قضاوت قرار می دهد: “خطا می کنی، خطا می کنی… این گناه است…. تو را به جهنم خواهم انداخت!” فکر نمی کنم هیچ انسانی بتواند بیست و چهار ساعته با این به اصطلاح خدا زندگی کند و سالم بماند. خوب است که تاکنون کسی این بدشانسی را نداشته که چنین تجربه ای داشته باشد!
والت ویتمن یکی از کسانی است که در آمریکا ابداٌ درک نشده است __ و بااین حال تنها کسی است که آمریکا می تواند به او افتخار کند.

ای روح شجاع من!
پیش تر، پیش تر بران!
ای شادمانی جرات، ایمن نمان!
آیا این ها همگی دریاهای خداوند نیستند؟

نگران امنیت نباش. آیا تمام این هستی یکی نیست؟ آیا تو و جهان هستی ازهم جدا هستید؟ آیا تو به همان منبع، به همان خداوند تعلق نداری؟ تمام این دریاها به خداوند تعلق دارند،پس تو در امان هستی. نگران نباش، می توانی “خود کشتی، خویشتن و همه چیز” را به مخاطره بیندازی __ و با این وجود، در دست های جهان هستی امن خواهی بود.

پیش تر، پیش تر، پیش تر بران!

تا حدامکان پیش برو. هیچ کجا را بدون کشف کردن باقی مگذار.
او این چیزها را در مورد دنیای بیرون نمی گوید، می گوید که این دنیاها در درون شما هستند. وقتی که می گوید پیش تر، پیش تر، پیش تر بران! او را سوءتفاهم نکنید. منظور او در تمام شعر __ این تنها بخشی از شعر است __ این است که به درون برو و همه چیز را به مخاطره بینداز __ “کشتی و خویشتن را و همه چیز را.”
و نیازی نیست نگران امنیت و امن بودن باشی، زیرا تمام این ها بخشی از یک تمامیت است. دیدن تمامی این جهان هستی __ بیرون و درون __ همچون یک واحد، بینشی عظیم است؛ فقط بسیار به ندرت شاعری به چنان اوجی صعود می کند.
او چیزی از یک عارف در خودش داشت. باوجودی که در آمریکا زاده شده بود، چیزی از شرق در وجودش داشت؛ برای همین این شعر را “گذرگاهی به هندوستان” نام نهاد. قرن هاست که هندوستان نماد سفر درون است: فقط یک ماهیت سیاسی نیست __ پدیده ای روحانی است. تا جایی که ما به یاد داریم، مردم از سراسر جهان برای جستن خویش به هندوستان می آمده اند. چیزی در آب و هوایش است، چیزی در ارتعاشات آن هست که کمک می کند.
من این را دیده ام __ با سفر به دور دنیا تماشا کرده ام __ و این تجربه ای بسیار معماگون بوده. و آنان که اینجا هستند و همچنین در جمع ما در آمریکا بوده اند، همگی این را احساس کرده اند. نامه های بسیار برایم می آید: “عجیب است… ما در جمع آمریکا بودیم، همگی این احساس را داریم: ما پنج سال آنجا بودیم، ولی هرگز همان خوشی و همان ترانه و همان رقص را که در اینجا احساس می کنیم، در آنجا احساس نکرده ایم.” و من نیز این واقعیت را می دیدم: که چون میراثی روحانی در آنجا نبود، هوا خالی بود، خشک. آن عصاره ای که روح را تغذیه کند در آنجا وجود نداشت.
و من سپس به اطراف جهان سفر کردم و توانستم تفاوت را ببینم. شاید چون در طول هزاران سال نوابغ شرق پیوسته جویای روح بوده اند، نوعی جو دراینجا خلق کرده اند. اگر در شرق مراقبه کنید، به نظر می رسد که همه چیز کمک می کند: درختان، زمین، هوا. اگر در آمریکا مراقبه کنید، باید تنها مراقبه کنید __ کمکی از هیچ کجا وجود ندارد.
در اسپانیا، در پرتقال، هرگونه امکانی بود تا یک جمعcommune دیگر ایجاد شود، ولی من دیدم که همان ماجرا دوباره رخ خواهد داد. تمام حاصل پنج سال تلاش در آمریکا به سادگی توسط متعصبین مسیحی __ کسانی که هیچ چیز از مذهب نمی دانند__ و سیاست بازهای فاشیست نابود شد.
درواقع، از آن جمع وحشت داشتند: نگرانی اصلی شان شده بود: دادستان کل آمریکا اعلام کرده بود: “نابود کردن این جمع، اولویت ما است.” و آن جمع هیچ آزاری به کسی نرسانده بود.
ولی می توانم درک کنم: در عمق، آن جمع روی طول موجی متفاوت ارتعاش داشت، بخشی از آمریکا نبود و هرگز نمی توانست بخشی از آمریکا باشد. ارتعاشات آنجا چنان قوی بود که راهی برای شکستن آن وجود نداشت __ زیرا آمریکا چیزی از روحانیت نمی داند، هرگز عمیق تر از پوست نرفته است.
و با حرکت در اطراف دنیا، تجربه ی من همان بود: شرق از نظر سیاسی و اقتصادی سقوط کرده است، ولی هنوز هم سایه ای از پروازهای طلایی خودش را حمل می کند. و آنان که در جست وجوی خویشتن هستند، در اینجا، در این کشور فقیر جهان سوم، چیزی را می یابند که روح هایشان را تغذیه می کند.
در هندوستان علم و فن آوری پیشرفته نیست و فقر روز به روز رشد می کند. ولی با این وجود، برخلاف تمام این ها، تا جایی که به جستار روحانی مربوط است، غنی ترین سرزمین دنیا است.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Arts, BharataIndia, Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

برای اینکه خودت را بشناسی، نخست باید خودت باشی، وگرنه چگونه خواهی شناخت

“… “خودت را بشناس” یکی از بزرگترین جمله هایی است که توسط سقراط بیان شده است. ولی من همیشه فکر کرده ام که ناقص است. تا وقتی که جمله ی دیگری به آن اضافه نشود، کامل نخواهد بود و آن جمله این است: “توسط خودت.”
برای اینکه خودت را بشناسی، نخست باید خودت باشی، وگرنه چگونه خواهی شناخت.
نکته ی دوم: همچنانکه وارد دنیای رازها می شوی، که خودت باشی، دنیای شناخت خویش، به نقطه ای می رسی که آگاه می شوی واژه ی “خود”self سردرگم کننده است __ به این معنی که دو معنا دارد: معنی واقعی آن روح تو استsoul و معنی مجازی آن نفس تو است ego. و این چیزی است که مشکل تو را درست کرده است: هرگاه از واژه ی “خودت” استفاده می کنیم، معمولاٌ معنی نفس و منیت منظورمان است.
وقتی سقراط می گوید، “خودت را بشناس”، یا وقتی من می گویم “خودت باش”، ما از واژه ی “خود” به معنی نفس استفاده نمی کنیم. از آن به معنی روح یا آگاهی یا معرفت consciousness استفاده می کنیم. این نکته معمای تو را روشن می کند.
تو گیج شده ای چون به معنی زبانشناختی این واژه عادت کرده ای، و نه به تجربه ی هستی شناختی آن. زمانی که “خود” بعنوان روح برای تو حضور دارد، “خود” بعنوان نفس برایت غایب است. این دو معنی بسیار خطرناک هستند. تو یا می توانی روح باشی و یا نفس؛ و واژه ی “خود” برای هردو به کار رفته است. اگر بخواهی خودت را بشناسی باید بعنوان یک نفس __ ماهیتی جدا از جهان هستی __ غایب باشی. باید یک حضور خالص بشوی.
نفس همان شخصیت تو است، شخصی که هستی؛ و روح حضور تو است، یک شخص نیست.
پس وقتی اینجا با من هستی، احساس می کنی که وجود نداری: ” در مراقبه هایم، و در لحظاتی خوب در حضور شما، یک هشیاری درحال رشد را احساس می کنم: وقتی “خودم نیستم” این مطلقاٌ درست است. این فضای درست است، وقتی که خودت بدانی __ وقتی که تو نیستی و فقط نوعی “بودش” amnessوجود ندارد. “من” نیست بلکه فقط یک بودن و هستی است __ بدون مرزی برای آن، تنها اقیانوسی از احساس.
بنابراین تضادی وجود ندارد. در لحظات خوبی که داری درمی یابی که نیستی. حالا، قدری بیشتر صبر کن: عمیق تر وارد این احساس خودنبودن بشو، و تو ژرفای عظیم بودش وجود خویش را کشف خواهی کرد.
یکی از مرشدان تائوییست، هویی هی Hui Hiعادت داشت به مریدانش بگوید: “وقتی به دیدار من می آیید خودتان را در بیرون جا بگذارید.” و او یکی از آن قدیسانی نبود که شما عادت دارید در موردشان بشنوید. او عصایی بزرگ داشت و اگر مریدی با نفس خودش وارد می شد کتک خوبی دریافت می کرد!
بنابراین، مریدان از اینکه وارد اتاق مرشدشان بشوند خیلی می ترسیدند، مگر اینکه مراقبه شان کامل شده باشد، مگر اینکه مطلقاٌ روشن بوده باشند که حالا می توانند خودشان را در بیرون، جایی که کفش هایشان را در می آورند، جا بگذارند و وارد شوند…. و هرگاه مریدی بدون “خود”ش وارد می شد، مرشد او را با عشق فراوان در آغوش می کشید.
پریم پورنا، تا اینجا تو نیمی از روند را طی کرده ای __ که در لحظاتی خوش، در لحظاتی سرورانگیز، با نشستن در اینجا، با گوش دادن به من یا در حال مراقبه، خودت را پیدا نمی کنی. فقط قدری بیشتر صبر کن. وقتی تمام اثرهای خود ازبین رفت و تو فقط یک فضای خالص شدی، از تو، بودش، همچون قله های عظیم که ناگهان در اقیانوس برمی خیزند، برخواهد خاست.
چنین اتفاق می افتد که گاه گاهی ناگهان جزیره ای از اقیانوس برمی خیزد _ لحظه ای پیش در آنجا وجود نداشت و اینک وجود دارد. تعجب خواهید کرد که بدانید بزرگترین کوه های دنیا، هیمالیا، جوان ترین کوهستان ها هستند. در کتاب باستانی هندوان، ریگ ودا، هیچ اشاره ای به هیمالیا نشده است. بسیار عجیب است، زیرا این کتاب در نزدیکی های هیمالیا نوشته شده. آن ها به رودخانه ها اشاره کرده اند __ حتی یک رودخانه، ساراسواتیsaraswati، که از آن زمان تاکنون ازبین رفته است __ ولی اشاره ای به هیمالیا نشده است. هیمالیا بسیار جدید است و بسیار جوان و هنوز در حال رشدکردن است. هر سال یک فوت به ارتفاع آن افزوده می شود.
قدیمی ترین کوهستان دنیا ویندی آچال vindhyachalاست. روستایی که من در آن متولد شدم به ویندی آچال بسیار نزدیک است. کوهستانی بسیار سالخورده است؛ درست مانند یک پیرمرد؛ نمی تواند مستقیم بایستد؛ خم شده است.
داستان زیبایی در این مورد نقل شده است. یک مرد بزرگ روشن ضمیر، آگاستیا Agastya، به سمت جنوب سفر می کرد. و ویندیا خم شد تا پای آگاستیا را لمس کند و مرشد گفت، “ویندیا، در همین حالت بمان _ زیرا برای من آسان تر خواهد بود تا در این موقعیت از روی تو عبور کنم. وقتی که مستقیم ایستاده ای __ من سالخورده هستم…. برایم خیلی سخت است. و من بزودی از همین مسیر بازخواهم گشت. مریدانم پیوسته از من دعوت کرده بودند و اینک با دیدن اینکه مرگ نزدیک است، باید این درخواستشان را برآورده سازم. پس من به دیدار آنان می روم و زود برمی گردم __ پس به حالت مستقیم خودت برنگرد.”
آگاستیا در جنوب از دنیا رفت و هرگز بازنگشت؛ و ویندیا هنوز خم شده درانتظار است، تا آن مرشد بازگردد.
این داستان باید بخاطر حالت آن کوهستان ساخته شده باشد. ویندیا قدیمی ترین کوه دنیا است و در روزهای نخستین این سیاره، از اقیانوس بیرون آمد. و هیمالیا جوان ترین است __ در مقایسه با ویندیا یک کودک است.
اگر بتوانی در فضای “بی خودی” و بی نفسی و بی منیتی باقی بمانی، آنوقت امکان این هست که قله های هیمالیا از وجودت برخیزد. تو برای نخستین بار واقعیت خودت خواهی بود؛ و در عین حال آن را خواهی شناخت. واقعیت وجودت همان فانی نبودن و ابدی بودن است. از همان آغاز وجود داشته است و تا انتها وجود خواهد داشت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

چه بدانی و چه ندانی، نمی توانی بجز در اینک-اینجا در جای دیگری باشی

“… چه بدانی و چه ندانی، نمی توانی بجز در اینک-اینجا در جای دیگری باشی. هرکجا که باشی در اینک-اینجا هستی.
در هرزمان به تو فقط یک لحظه داده می شود __ و تو آن لحظه را به نقشه کشیدن یا نگران شدن برای آینده تلف می کنی؛ و آینده هرگز نمی آید. آنچه که می آید همیشه اینجا است، اکنون: یک سری از “اکنون ها” __ یک اکنون، اکنون دیگر…. _ ولی تو همیشه در اکنون زندگی می کنی.
آینده وجود ندارد __ پس چگونه می توانی نگران آینده باشی؟
به دلیل این نوع نگرانی و نقشه کشی برای آینده است که یک ضرب المثل خاص در تمام زبان های دنیا وجود دارد: “انسان به آرزوکردن و نقشه کشیدن ادامه می دهد و نگران آینده است؛ و خداوند به ناکام کردن او ادامه می دهد.” (مترادف فارسی آن: “آنچه دلم خواست، نه آن می شود/ آنچه خدا خواست، همان می شود.” م)
خدایی وجود ندارد که شما را ناکام کند. این خود نقشه کشیدن شماست که تخم ناکامی را می کارد. شما با نگرانی در مورد آینده، زمان حال را هدر می دهید؛ و آهسته آهسته، نگرانی از آینده ملکه ی وجودتان می شود. بنابراین، وقتی که آینده فرا می رسد، همچون زمان حال فرامی رسد؛ و به دلیل عادت نگرانی از آینده، آن لحظه را نیز در نگرانی هدر می دهید.
شما تمام عمر را به نگران شدن در مورد آینده ادامه می دهید. فقط وقتی دست برمی دارید که مرگ برسد و تمام امکانات برای آینده را با خودش ببرد. تمام زندگی را از کف داده اید: می توانستی زندگی کنی __ ولی فقط نقشه کشیدی.
با شدت و تمامیت در لحظه ی حال زندگی کن، زیرا لحظه ی بعدی از این لحظه زاده می شود. و اگر آن را با تمامیت و شادمانی زندگی کرده باشی می توانی مطلقاٌ یقین داشته باشی که لحظه ی بعد برکات و سرور بیشتری خواهد آورد.
شنیده ام: سه استاد فلسفه در ایستگاه راه آهن مشغول بحث کردن بودند. قطار در ایستگاه بود و چند دقیقه بعد آنجا را ترک می کرد، ولی آنان چنان سرگرم مباحثه بودند که قطار بدون آنان راه افتاد! سپس متوجه شدند و شروع کردند به دویدن به دنبال قطار… دو نفر از آنان توانستند به آخرین کوپه ی قطار سوار شوند و سومی در ایستگاه جا ماند. حالا قطار رفته بود و اشک در چشمان مرد جمع شده بود.
یک باربر در آنجا ایستاده بود و بادیدن آن منظره گفت، “چرا گریه می کنی؟ دست کم دو نفر از دوستانت سوار شدند.” استاد فلسفه گفت، “مشکل همین است. آنان برای بدرقه ی من آمده بودند!” آن دو نیز می باید در داخل قطار به گریه افتاده باشند!
جهان هستی نیز گاهی با مردم شوخی می کند. نیتین، از این عادت نقشه کشیدن دست بردارو از نگرانی برای آینده بازبایست. اگر فردا بیاید، آنجا خواهی بود؛ و اگر بدانی که چطور زندگی کنی، اگر بدانی چگونه با شادی و رقص زندگی کنی، فردای تو نیز سرشار از شعف و رقص خواهد بود.
این انسان رنجور است که برای آینده نقشه می کشد، چون زمان حال او چنان دردناک است که می خواهد از آن دوری کند، نمی خواهد آن را ببیند. او به فرداها می اندیشد: “روزهای خوش خواهند آمد!” او کاملاٌ ناتوان است که همین لحظه را به لحظه ای خوش تبدیل کند. این عادت کهنه و قدیمی که همه چیز را آینده حواله بدهی و همه چیز را به تعویق بیندازی و برای آینده زندگی کنی، تمامی زندگی را از دستت خواهد ربود. راه دیگری وجود ندارد.
می پرسی، ” آیا واقعاٌ امکان دارد که انسان همیشه در اینک-اینجا باشد؟” این تنها امکان است. نمی توانی جای دیگری باشی. آزمایش کن: سعی کن در فردا باشی. هیچکس تاکنون موفق نشده است __ نمی توانی در دقیقه ی بعدی به سر ببری. آیا می پنداری که می توانی بپری و به آینده برسی؟ یا که از امروز جهش کنی و به فردا برسی؟! حتی اگر برای فردا نقشه می کشی، آن نیز در اینک-اینجا انجام می شود؛ حتی اگر نگران آینده باشی، آن نیز در اینک –اینجا صورت می گیرد. نمی توانی جای دیگری باشی؛ هرکاری که انجام دهی، جهان هستی فقط این فضای اینک و اینجا را به تو اجازه می دهد.
به تو می گویم که من در اینک و اینجا زندگی می کنم. من نیز به نوعی سعی داشته ام به آینده دست بیابم __ ولی راهی وجود ندارد. نمی توانی به گذشته بروی، نمی توانی از زمان جلو بزنی و به آینده برسی. در دست های تو فقط زمان حال وجود دارد؛ درواقع، زمان حال تنها زمانی است که داری.
و “حال” واژه ای بسیار بامعنی است، زیرا این تمام زندگی تو است __ یک “حال” که از تولد تو تا مرگ تو کش آمده است. ولی همیشه “حال” است. و “اینجا” تنها فضای ممکن است. نمی توانی هیچ کجای دیگر جز “اینجا” باشی؛ هرکجا که باشی، آن مکان “اینجا” خواهد بود.
فقط در این مورد روشن باش، وگرنه زندگی مانند آب ازمیان دستانت می لغزد. به زودی دستانت خالی خواهند بود، و دیدار با مرگ با دستانی خالی یک شکست فاحش است. سرشار از خوشی، سکوت و متانت با مرگ خود دیدار کن. با دستانی پر از شعف با مرگ خود دیدار کن.
در آن شعف، خود مرگ می میرد. تو هرگز نمی میری… اینک-اینجای تو برای همیشه و همیشه ادامه خواهد داشت.
گ
زیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

عشق را نباید به تشریفات و مراسم احمقانه تنزل داد

آیا امکان دارد که ازدواج کنیم و در عین حال آزاد باشیم؟

دارما پریاDharama Priya، مشکل است ولی غیرممکن نیست. فقط نیاز به قدری ادارک است.
چند حقیقت اساسی باید تشخیص داده شوند: اول اینکه هیچکس برای دیگری زاده نشده است. دوم اینکه هیچکس اینجا نیامده که ایده آل های تو را برای اینکه او چگونه باید باشد ارضا کند. سوم اینکه تو ارباب عشق خودت هستی و می توانی هرآنچه که مایلی از آن نثار کنی __ ولی نمی‌توانی عشق را از دیگری طلب کنی، زیرا هیچکس برده نیست.
اگر این حقایق ساده درک شوند، آنوقت مهم نیست که مزدوج باشید یا نباشید، می‌توانید باهم باشید __ به‌یکدیگر فضا بدهید و هرگز در فردیت دیگری مداخله نکنید.
درواقع، ازدواج یک نهاد منسوخ شده است. نخست اینکه زندگی در هیچ نهادی خوب نیست. هر نهادی ویرانگر است. ازدواج امکان هرگونه خوشبختی برای میلیون ها انسان راازبین برده است __ و تمامآٌ به سبب چیزهای بیفایده. نخست اینکه، ازدواج، خود همان مراسم ازدواج؛ تقلبی است.
من در یک دانشگاه کار می‌کردم. یکی از همکارانم، استادی در روانشناسی، دایم توسط زنش در شکنجه بود. مشکل است زوجی را بیابید که همدیگر را شکنجه ندهند و در کمال تعجب، این زن بود که شوهرش را شکنجه می‌داد. این تاریخچه ای مفصل دارد: چون مرد زن را به یک برده تقلیل داده، زن از هر فرصتی استفاده می کند تا انتقام بگیرد. تمامش ناخودآگاه است.
آن زن واقعاٌ یک هیولا بود _ عادت داشت مرد بیچاره را کتک بزند. یک روز آن مرد نزد من آمد و گفت، “تو تنها کسی هستی که می توانم این را بگویم و مطمئن باشم که به کسی چیزی نخواهد گفت.”
گفتم، “قول می‌دهم.”
گفت، “زنم مرا کتک می‌زند.”
گفتم، “این که یک راز نیست!”
هر زن به نوعی شوهرش را می زند. شاید جسمانی نباشد ولی کتک زدن روانی خطرناک‌تر است و بیشتر صدمه می‌زند. ولی نمی‌توان زن را مسئول آن دانست؛ قرن ها است که زن شکنجه شده، به‌قتل رسیده، زنده‌به‌گور شده و کتک خورده است __ و تمام این ها در ناخودآگاه او انباشته شده است. نزدیک‌ترین مرد شوهر اوست، بنابراین به کوچکترین بهانه او شروع می‌کند به مشکل آفریدن. مردان نمی خواهند که همسایگان بفهمند، و زنان این نقطه ضعف را می ‌دانند، بنابراین فریادکشیدن یکی از روش‌های آنان است __ پرت کردن چیزها و هوارزدن __ تا تمام همسایگان باخبر شوند! و شوهر باید بی درنگ کوتاه بیاید، زیرا پای احترام و اعتبار او درمیان است.
بنابراین به آن استاد گفتم، “نگران نباش تمام اینان نزد من می آیند و یک چیز را می‌گویند. لحظه‌ای که کسی بگوید، “به کسی نگو” من می دانم که چه رازی را می‌خواهد بگوید. می توانم حتی قبل از این چیزی بگوید داستان را بدانم.”
گفت، “ولی من می خواهم از این زندان بیرون بزنم __ بقدر کافی در آن زندگی کرده ام. این یک شکنجه ی بیست و چهار ساعته است.”
گفتم، “خوب مشکلی نیست!”
گفت، “مشکلی نیست؟ولی من با او ازدواج کرده ام!”
گفتم، “ازدواج فقط یک بازی بچگانه است. چطوری ازدواج کردید؟”
گفت، “کشیشی ورد می خواند و آتشی روشن بود….” آتش نماد الوهیت است و اگر در برابر آتش پیمانی را ببندی نمیتوانی زیر آن بزنی. و او گفت، “من هفت بار دور دایره ای چرخیدم و آن کشیش لباس مرا به ساری او گره زد. ما پیمان را گفتیم و آن کشیش ورد خواند و ما هفت بار به دور آتش چرخیدیم.”
گفتم، “در جهت عقربه های ساعت یا…”
گفت، “همیشه در جهت عقربه های ساعت است!”
گفتم، “پس مشکلی نداری __ زنت را بیاور، من یک کشیش هستم__ زیرا آن کشیش هرچه را که خواند شما نمی فهمیدید…”
گفت، “درست است.”
گفتم، “هیچ اشکالی نیست. من هم چیزهایی را می خوانم که شما نفهمید__ و خودم هم نخواهم فهمید! من همانطور که ورد می خوانم آن را ازخودم در می آورم! و شما می توانید هفت بار درجهت عکس عقربه های ساعت بچرخید__ و من آنوقت آن گره ای را که توسط آن کشیش زده شده بود قطع می کنم و بنایراین ازدواج شما تمام است.”
گفت، “خدای من! __ ولی چه کسی زنم را به اینجا خواهد آورد؟ تو راه خیلی ساده ای را پیشنهاد می‌کنی ولی زن مرا نمی‌شناسی.”
گفتم، “او را می شناسم __ زیرا او حتی قبل از تو نزد من آمده بود! او هم می خواهد از این نزاع دایم خلاص شود __ او زندگی شادی ندارد. شما یا می توانید هردو شادمان باشید و یا هردو رنجور؛ ممکن نیست که یکی شادمان باشد و دیگری رنجور. بنابراین من او را متقاعد می‌کنم _ او تقریباٌ آماده است. تو فقط برو و به او بگو که من تو را فرستاده ام. پس لباس های عروسی‌تان را بپوشید….”
گفت، “لباس های عروسی؟”
گفتم، “بله. تمام آن مراسم باید دوباره، در جهت عکس انجام شود.”
آن مرد هرگز بازنگشت. مجبور شدم چندین بار به منزلش بروم. من در می زدم و او می گفت، “مرا ببخش که به تو گفتم. وقتی به خانه آمدم چنان کتکی خوردم که تمام آن کتک های گذشته در مقابلش هیچ بود! در این زندگانی هیچ راهی نیست و من اکنون می‌فهمم که هندوها چرا زندگانی های آینده را اختراع کرده‌اند!”
ولی به او گفتم، “آیا می دانی که زنان هندو در یک روز مشخص از سال روزه می گیرند و از خدا می خواهند که در زندگانی آتی هم همان شوهر را داشته باشند؟”
گفت، “درست است __ ولی هرگز به آن فکر نکرده بود. حالا چطور می توان از آن پرهیز کرد؟”
گفتم، “فقط در همان روز تو هم روزه بگیر به معبد برو و دعا کن _ آهسته که همسرت نشنود. او دعا می کند که همان شوهر نصیب او شود؛ تو فقط بگو که ”
گفت، “این خیلی خوب است. می توانم این کار را بکنم!”
پریا، تو می پرسی، ” آیا امکان دارد که ازدواج کنیم و در عین حال آزاد باشیم؟”
اگر ازدواج را جدی نگیری آنوقت می‌توانی آزاد باشی. اگر آن را جدی بگیری آنگاه آزادی غیرممکن می شود. ازدواج را درست مانند یک بازی بگیر __ یک بازی هست. قدری احساس شوخ طبعی داشته باش: که این نقشی است که تو در صحنه‌ی زندگی بازی می‌کنی؛ ولی این چیزی نیست که به جهان هستی تعلق داشته باشد و یا واقعیتی در آن باشد __ یک افسانه است.
ولی مردم چنان احمق هستند که حتی افسانه را نیز واقعی می‌گیرند. من مردمانی را دیده ام که یک داستان تخیلی را با اشک در چشمانشان می‌خوانند، زیرا در افسانه ها، امور خیلی تاسف‌انگیزهستند. این وسیله‌ی خوبی است که در سینماها چراغ ها را خاموش می‌کنند: تا همه بتوانند از فیلم لذت ببرند: بخند، گریه کن، غمگین باش، شاد باش. اگر چراغ روشن بود مشکل می‌شد __ “دیگران چه فکری می‌کنند؟” و آنان خوب می‌دانند که آن پرده خالی است __ کسی آنجا نیست، فقط تصویری است که بازتاب دارد. ولی آنان این را کاملاٌ فراموش می‌کنند.
و همین نیز در زندگی ما رخ داده است. خیلی از چیزهایی را که باید با شوخ طبعی زندگی کنیم، بسیار جدی می‌گیریم __ و مشکلات ما از همین جدی گرفتن آغاز می‌شوند.
در مرحله اول، چرا باید ازدواج کنی؟ عاشق کسی هستی، با او زندگی کن __ این بخشی از حقوق اولیه‌ی تو است. می توانی با کسی زندگی کنی و می توانی عاشق کسی باشی.
ازدواج چیزی نیست که در بهشت رخ بدهد، همینجا اتفاق می‌افتد، توسط کشیشان ماهر صورت می‌گیرد. ولی اگر بخواهی در جامعه به این بازی بپیوندی و نمی ‌خواهی تنها و انگشت‌نما بمانی، می‌توانی به همسرت روشن بگویی که این ازدواج تنها یک بازی است: “هرگز آن را جدی نگیر. من همانقدر مستقل خواهم بود که پیش از ازدواج بودم و تو نیز همانقدر مستقل خواهی بود که قبل از ازدواج هستی. نه من در زندگی تو دخالت خواهم کرد و نه تو در زندگی من دخالت خواهی کرد؛ ما همچون دو دوست باقی خواهیم ماند و خوشی ها و آزادی هایمان را با هم سهیم می‌شویم __ ولی باری برای همدیگر نخواهیم بود.
“هرلحظه که احساس کنیم که بهار گذشته است و ماه عسل تمام شده، بقدر کافی صادق خواهیم بود که تظاهر نکنیم، بلکه به هم خواهیم گفت که همدیگر را بسیار دوست داشته ایم__ و برای همیشه ازهم سپاسگزار خواهیم بود و روزهای عاشقی ما در خاطره ی ما همچون روزگاری طلایی باقی خواهد ماند __ ولی اینک بهار تمام شده است. راه های ما به نقطه ای رسیده که باوجودی که غم‌انگیز است، باید ازهم جدا شویم، زیرا اینک باهم زیستن نشانی از عشق نیست.
“اگر من تو را دوست داشته باشم، لحظه‌ای که ببینم عشق من برای تو رنج آور است تو را ترک خواهم کرد. اگر تو مرا دوست داری، لحظه‌ای که ببینی عشق تو سبب زندانی بودن من است، مرا ترک خواهی کرد.”
عشق والاترین ارزش در زندگی است.
عشق را نباید به تشریفات و مراسم احمقانه تنزل داد.
و عشق و آزادی باهم می‌‌آیند __ نمی توانی یکی را انتخاب کنی و دیگری را وانهی. انسانی که آزادی را می‌شناسد، سرشار از عشق است و انسانی که عشق را بشناسد همیشه آماده است تا آزادی بدهد. اگر نتوانی به کسی که دوستش داری آزادی بدهی، به چه کسی می توانی آزادی بدهی؟ دادن آزادی چیزی جز اعتماد نیست.
آزادی بیانی از عشق است.
بنابراین چه مزدوج باشی و چه نباشی، به یاد بسپار: تمام ازدواج ها کاذب هستند __ فقط یک راحتی در جامعه اند. هدف ازدواج زندانی کردن و چسباندن شما به یکدیگر نیست؛ هدف ازدواج کمک به رشددادن یکدیگر است. ولی رشدکردن به آزادی نیاز دارد؛ و در گذشته، تمام فرهنگ ها از یاد برده اند که بدون آزادی، عشق می‌میرد.
پرنده ای را درحال پروازدر آسمان و در نور آفتاب می‌بینی و به نظر بسیار زیبا می‌آید. با دیدن زیبایی آن جذب می‌شوی. و می‌توانی پرنده را بگیری و در قفسی طلایی قرار دهی. آیا فکر می‌کنی که این همان پرنده است؟ در ظاهر بلی، همان پرنده‌ای است که در آسمان پرواز می‌کرد؛ ولی در ژرفا، این همان پرنده نیست __ زیرا آسمانش کجاست، آزادی اش کجاست؟
این قفس طلایی شاید برای تو باارزش باشد؛ برای پرنده ارزشی ندارد. برای پرنده آزادبودن در آسمان تنها چیز با ارزش در زندگی است. و همین برای انسان ها نیز صادق است.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

1 Comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم