Tag Archives: JokesHumorخنده تفریح

Life Slide سرسره ی زندگی

این در میان نامه هایم بود امروز
تصویری بسیار عالی ودقیق
جالب است که گاه عزیزانی که در راه بالاآمدن از سمت راست هستند و یا آنان که تازه لذت سرخوردن را چشیده اند و می خندند، به کسانی که جلوتر هستند و در راه اصابت با “زمین”، می گویند که “تو نمی دانی!”
، من می دانم که زندگی چیست!”

آری آنچه بالا می رود، پایین هم می آیدWhat goes Up, Must Come Down

آری آنچه بالا می رود، پایین هم می آیدWhat goes Up, Must Come Down

This was in my inbox this morning. A wonderful Image of Physical Life.
The funniest thing is that often, those who are ‘climbing up’, or those ahead of them, who just found the ‘excitement’ of the ‘ride’ (material success), the ‘ laughing face’; would tell those who can see the approaching ‘end hole’ clearly, “you do not know what life is, or how to live! I know Life!”

Advertisements

1 Comment

Filed under Attitude, Bilingual دوزبانه, Education, Ego, MyWritings, نوشته هایم

خنده والاترين پديده ي روحاني: اشو

باگوان عزيز:
خنديدن با شما تجربه اي بس زيبا، پاك و رهاكننده اي است.
ظرف چند ثانيه تمامي سنگيني ها و افكار را مي زدايد.
مي خواهم با شما اين طريق را، درحال رقص، خندان و خندان طي كنم.
آن چيست كه در شما مي خندد؟
در ما چه چيزي مي خندد و مايل است كه بخندد؟
تفاوت بين خنده ي يك بودا و خنده ي يك مريد در چيست؟

اين تنها جايي است كه تفاوتي وجود ندارد.
براي همين است كه خنده والاترين پديده ي روحاني است:
كيفيت خنده ي مرشد و مريد دقيقاً يكي است، همان ارزش را دارد. ابداً تفاوتي وجود ندارد.
در هرچيز ديگر تفاوت وجود دارد: مريد، مريد است، درحال آموختن است
و در تاريكي دست و پا مي زند.
مرشد پر از نور است، تمام دست و پا زدن ها متوقف شده است،
بنابراين هر عمل اين دو، باهم تفاوت خواهد داشت.
ولي چه در تاريكي باشي و چه در نور تمام، خنده مي تواند به تو بپيوندد.
تاريكي نمي تواند خنده را منحرف كند، نمي تواند آن را آلوده سازد و نه نور مي تواند
آن را غني تر سازد.
به نظر من، خنده والاترين كيفيت روحاني است، جايي كه جاهل و عارف با هم ديدار مي كنند.
و اگر يك سنتa tradition بسيار جدي باشد، و مريد و مرشد هرگز نخندند، اين به آن معني است كه در آن سنت، هيچ امكان ديدار وجود ندارد، يك خط جدايي وجود دارد.
يكي از پيشكش هاي من به مذهب، يك احساس شوخ طبيعي است كه در هيچ مذهب ديگري وجود ندارد.
و يكي از اظهارات اساسي در مورد آن اين است كه مي گويم خنده والاترين كيفيت روحاني است.
دنيايي بس عجيب است. همين چند روز پيش، دادگاهي در آلمان به نوعي به نفع من و عليه دولت راي داده است، ولي به نوعي ديگر آن قاضي نمي توانسته رويكرد مرا به زندگي درك كند. دولت سعي داشت ثابت كند كه من انساني مذهبي نيستم، زيرا خود من گفته ام كه مذهب مرده است، خودم گفته ام كه من مردي جدي نيستم!
و قاضي گفته، “آن گفته ها در يك كنفرانس خبري اظهار شده، نمي تواند جدي گرفته شود!
و ما آن فضايي را كه او اين جملات را در آن گفته نمي دانيم. بايد از كتاب هاي نوشته شده اش جملاتي را بياوريد. من او را انساني مذهبي مي دانم و آموزش هاي او را يك مذهب مي دانم. وهرچه او مي گويد، هركاري كه مي كند، كاري جدي است.”
باوجودي كه ما دعوا را برديم، نه آن قاضي توانست بفهمد و نه دولت.
من جداً غيرجدي هستم، ولي اين وراي ادراك دادگاه ها است. من يك مذهبي غيرمذهبي هستم، ولي قرار نيست دادگاه ها كوآن هاkoans را درك كنند. دولت فكر مي كرد كه با اشاره به اين نكته كه من گفته ام مردي جدي نيستم، همين كافي است و ثابت مي كند كه من انساني غيرمذهبي هستم، زيرا تمام انسان هاي مذهبي، جدي هستند.
نيمي از اين درست است: تاكنون تمام مردم مذهبي غيرجدي بوده اند. و به سبب همين جدي بودن آنان است كه بشريت دچار تحول نشده است. اگر تمام انسان هاي مذهبي، به عوض اينكه فقط
در مورد باورها حرف بزنند و چيزهايي را به بحث بكشانند كه قابل اثبات نيست،
فقط مي خنديدند…. اگر گوتام بودا و كنفوسيوس و لائوتزو و موسي و زرتشت و مسيح …..همگي مي توانستند گردهم آيند و بخندند، معرفت انساني جهشي كوانتومي مي كرد.
جدي بودن آنان بر قلب بشريت سنگيني مي كند.
خنده در مردم توليد گناه مي كند: وقتي كه مي خندي، احساس مي كني خطايي مرتكب شده اي.
خنده در سالن سينما خوب است، ولي نه در كليسا.
در كليسا، تو تقريباً وارد قبرستاني مي شوي كه مسيح بيچاره هنوز روي صليب آويزان است. بيست قرن… مي توانيد اينك او را پايين بياوريد.
يهوديان او را فقط براي شش ساعت به صليب كشيدند، و مسيحيان بيست قرن است كه او را
به صليب بسته اند. و با ديدن آن مرد بر روي صليب، خنديدن كاري دشوار است!
تمام مذاهب خنديدن را دشوار كرده اند.
حس شوخ طبيعي توسط هيچ مذهبي به عنوان يك كيفيت مذهبي تشخيص داده نشده است.
من خنده را برترين كيفيت روحاني اعلام مي كند. و اگر ما بتوانيم در هر سال، براي يك ساعت، تاريخي مشخص و زماني مشخص را تعيين كنيم كه در آن، تمام دنيا بخندد،
فكر مي كنم كمك كند تا تاريكي، خشونت و حماقت ها ازبين بروند __ زيرا خنده تنها ويژگي انساني است كه هيچ حيوان ديگري آن را ندارد.
هيچ حيواني قادر به خنديدن نيست، و هرگاه اين مذاهب فردي را يك قديس سازند، او همچون يك حيوان مي شود، خنده را ازدست مي دهد. او از نردبان تكامل سقوط مي كند و به بالاتر صعود نمي كند.
خنده يك زيبايي چندين بعدي دارد: مي تواند تو را آسوده سازد، مي تواند ناگهان به تو احساس سبكي بدهد، مي تواند بار دنيا را از تو بگيرد، ولي تجربه اي زيباست. مي تواند همه چيز را در زندگيت عوض كند. همان لمس كردن خنده مي تواند زندگيت را چيزي با ارزش براي زندگي كردن سازد، چيزي كه براي آن شاكر باشي.
بنابراين ، تاجايي كه به خنده مربوط مي شود، مريد و مرشد فقط در آن نقطه با هم ديدار
مي كنند. براي همين است كه چنين تازه كننده و جوان كننده است.

اوشو : انتقال چراغ

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است

“… بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است. تمام جوامع، فرهنگ ها و تمدن ها با بازیگوشی مخالف بوده اند، زیرا انسان بازیگوش هرگز جدی نیست. و تازمانی که فرد جدی نباشد، نمی تواند مورد سلطه قرار بگیرد، نمی توان او را جاه طلب ساخت، نمی توان او را وادار کرد که در پی قدرت، پول و اعتبار باشد.
آن کودک در هیچکس نمی میرد. چنین نیست که وقتی رشد می کنید آن کودک می میرد، او باقی است. هرآنچه که قبلاٌ بوده اید هنوز در شما هست و تا آخرین نفس در شما باقی خواهد ماند.
ولی جامعه همیشه از افراد غیرجدی وحشت دارد. مردمان غیرجدی برای پول و قدرت سیاسی جاه طلبی ندارند؛ آنان ترجیح می دهند از جهان هستی لذت ببرند. ولی لذت بردن از جهان هستی نمی تواند برای شما مایه کسب اعتبار و آبرو شود، نمی تواند شما را قدرتمند کند، نمی تواند نفس شما را ارضا کند؛ و تمام دنیای انسان برحول محور نفس می چرخد. بازیگوشی با نفس تو مخالف است __ می توانی آزمایش کنی و ببینی. فقط با کودکان بازی کن و درخواهی یافت که نفس تو ناپدید می شود، درخواهی یافت که باردیگر کودک شده ای. این تنها در مورد تو صدف نمی کند، برای همه چنین است.
چون کودک درون تو سرکوب شده، فرزندان خودت را نیز سرکوب خواهی کرد. هیچکس به فرزندانش اجازه نمی دهد تا برقصند و بخوانند و فریاد بکشند و بپرند. به دلایل بی اهمیت: شاید چیزی بشکند، شاید اگر در بیرون بدوند لباس هایشان در باران خیس بشود__ به این دلایل جزیی یک کیفیت بزرگ روحانی، بازیگوشی، تماماٌ نابود می شود.
کودک مطیع توسط والدین، آموزگاران و همگان تحسین می شود، و کودگ بازیگوش را سرزنش می کنند. شاید بازیگوشی او مطلقاٌ بی ضرر باشد، ولی او محکوم می شود زیرا خطر عصیانگری بالقوه وجود دارد. اگر کودک با آزادی تمام مجاز به بازیگوشی باشد و چنین رشد کند، یک موجود عصیانگر خواهد شد. به راحتی به اسارت در نمی آید؛ نمی توان به آسانی او را به ارتش کشاند تا مردم دیگر را نابود کند و یا خودش را ازبین ببرد.
کودک عصیانگر به جوانی عاصی تبدیل خواهد شد. آنوقت نمی توانی او را وادار به ازدواج کنی؛ آنوقت قادر نخواهی بود شغلی مشخص را بر او تحمیل کنی؛ آنگاه نمی توان او را وادار کرد که خواسته های برآورده نشده ی والدینش را برآورد. جوان عصیانگر راه خودش را دنبال می کند. او بر اساس خواسته های عمیق درون خودش زندگی می کند و نه بر اساس خواسته ها و افکار دیگران.
انسان عاصی در اصل طبیعی است. کودک مطیع تقریباٌ بی جان است؛ بنابراین والدینش بسیار خوشحال هستند، زیرا او همیشه تحت کنترل است.
انسان بطور عجیبی بیمار است: می خواهد دیگران را کنترل کند __ نفس شما با کنترل کردن دیگران ارضا می شود: تو انسانی ویژه هستی! و خود او نیز مایل است تحت کنترل باشد، زیرا وقتی تحت کنترل باشی دیگر مسئول نخواهی بود.
به تمام این دلایل، از همان ابتدا بازیگوشی سرکوب شده و له می گردد.
می پرسی، “یک پسربچه ی زیبا وجود دارد که مدت های زیاد است از او غفلت کرده ام. این پسربچه بازیگوش است، کنجکاو و مسرور __ ولی بیشتر اوقات من به او اجازه نمی دهم که کنترل را برهم بزند…” این ترس از چیست؟ این ترس توسط دیگران کاشته شده است: همیشه در کنترل باش، همیشه منضبط باش، همیشه به مسن تر از خودت احترام بگذار. همیشه از کشیشان و والدین اطاعت کن __ آن ها می دانند که چه چیز برای تو درست و خوب است! طبیعت تو هرگز اجازه ندارد تا حرف خودش را بزند.
آهسته آهسته، شروع می کنی به حمل یک کودک مرده در درونت. این کودک بی جان درونت حس شوخ طبعی تو را نابود می کند: نمی توانی از ته دل بخندی، نمی توانی بازی کنی، نمی توانی از چیزهای کوچک زندگی لذت ببری. چنان جدی می شوی که زندگی، بجای اینکه گسترده و منبسط شود، شروع می کند به تنگ و کوچک شدن.
همیشه در عجب بوده ام که چرا مسیحیت بزرگترین مذهب در دنیا شده است. بارها و بارها به این نتیجه رسیده ام که به دلیل آن صلیب و مسیح مصلوب است __ بسیار غمگین، بسیار جدی! طبیعی است… نمی توانی انتظار داشته باشی که مسیح روی صلیب لبخند بزند! و میلیون ها انسان شباهتی بین خودشان و مسیح روی صلیب پیدا کرده اند!
جدی بودن او، غمگین بودن او دلیلی بوده است که مسیحیت بیش از هر مذهب دیگر رواج یافته است.
من مایلم که کلیساها و معابد ما، مساجد و کنیساهای ما غیر جدی بشوند، بیشتر بازیگوش شوند: پر از خنده و شادی. این روحیه ی سالم تر، کامل تر و یکپارچه تری به بشریت خواهد بخشید.
ولی تو اینجا هستی… دست کم وقتی که سالک من هستی نیازی نیست تا صلیب خودت را بردوش بکشی. آن صلیب را دور بینداز. من به شما می آموزم که برقصید، آواز بخوانید و بازی کنید.
زندگی در هرلحظه باید یک خلاقیت پرارزش باشد. آنچه که خلق می کنید اهمیتی ندارد __ می تواند فقط ساختن قصرهای ماسه ای در ساحل باشد __ ولی هرکاری می کنید باید از بازیگوشی و شادمانی شما بیاید.
هرگز نباید اجازه بدهی که کودک درونت بمیرد. آن را تغذیه کن و نترس که از کنترل خارج شود. کجا می تواند برود؟ وحتی اگر از کنترل خارج شود__ خوب که چی؟
وقتی از کنترل خارج شوی چه می توانی بکنی؟ می توانی مانند انسان دیوانه ای برقصی، می توانی مانند دیوانه ها بالا و پایین بپری و بدوی… ممکن است مردم فکر کنند که دیوانه شده ای، ولی این مشکل آنان است. اگر تو از آن لذت می بری، اگر زندگیت از آن تغذیه می شود، آنوقت اهمیت ندارد، حتی اگر برای بقیه ی دنیا یک مشکل شود.
زمانی که در کالج بودم عادت داشتم صبح خیلی زود، ساعت سه یا چهار صبح برای پیاده روی بروم. درست کنار منزلم خیابانی بود با درختان خیزران و بسیار تاریک… و این بهترین مکان بود، زیرا به ندرت کسی را در آنجا می توانستم ملاقات کنم… فقط یک نگهبان منزل مردی ثروتمند مرا می دید
ولی یک روز __ این چیزی است که شاید تو آن را از کنترل خارج شدن بخوانی __ داشتم در طول خیابان آهسته می دویدم که به فکرم رسید خوب است که عقب عقب بدوم! در هندوستان خرافاتی وجود دارد که اشباح عقب عقب راه می روند، ولی من آن را کاملاٌ از یاد برده بودم و درهرحال کسی در آن خیابان نبود. پس شروع کردم به دویدن به سمت عقب. از آن بسیار لذت می بردم و صبحی بسیار خنک بود.
آنوقت مرد شیرفروش رسید و مرا دید… مردم از روستاهای کوچک شیر می آوردند و او قدری از همیشه زودتر آمده بود، پس قبلاٌ هرگز مرا ندیده بود. او که ظرف شیر را حمل می کرد ناگهان مرا دید. من می باید زیر سایه یک درخت خیزران بوده باشم و وقتی که او به سایه ام رسید که زیر تکه ای از نورمهتاب دیده می شد، من ناگهان بیرون آمدم و به سمت عقب می دویدم. او فریاد زد، “خدای من!” و ظرف های شیر را انداخت و فرار کرد.
بااین وجود من نفهمیدم که او از من می ترسد! فکر کردم از چیز دیگری وحشت کرده است. پس من هردوظرف شیر او را حالا خالی بودند برداشتم…. فکر کردم که دست کم باید ظرف های او را نجات بدهم. پس به دنبال او دویدم. او با دیدن من که به سمت او می دوم… هرگز ندیده بودم کسی به آن سرعت بدود. می توانست قهرمان دو دنیا باشد. خیلی تعجب کرده بودم. فریاد زدم، “صبر کن!” به عقب برگشت و بدون اینکه چیزی بگوید….
تمام این صحنه را آن نگهبان مرد ثروتمند دیده بود. او به من گفت، “تو او را خواهی کشت.”
گفتم، “فقط می خواهم ظرف های شیر را به او برگردانم.”
او گفت، “ظرف ها را اینجا پیش من بگذار. وقتی آفتاب طلوع کند، او نزد من خواهد آمد. ولی از این کارها نکن __ گاهی مرا هم می ترسانی، ولی چون من می دانم… سال هاست که تو را می بینم که کارهای عجیب و غریب می کنی، ولی گاهی می ترسم: فکر می کنم: کسی چه می داند که آیا واقعاٌ این تو هستی که به طرف من می آیی یا یک روح است که عقب عقب به سمت من می آید؟ گاهی دروازه را می بندم و به داخل می روم. من همیشه تفنگم را بخاطر تو پر و آماده نگه می دارم!”
گفتم، “باید یک چیز را بدانی: که اگر من یک روح باشم، تفنگ تو بیفایده است __ نمی توانی یک روح را با گلوله بکشی. پس هیچوقت از آن استفاده نکن، زیرا بر روح تاثیری نخواهد داشت؛ ولی اگر واقعاٌ انسانی باشد، تو را به جرم قتل دستگیر خواهند کرد.”
گفت، “درست است. هرگز به این فکر نکرده بودم که روح ها…” و همانجا در برابر من تمام گلوله هایش را درآورد و گفت، “گاهی ترس خیلی زیاد است… شاید به کسی شلیک کنم و او را بکشم.”
گفتم، “اول خوب به من نگاه کن و مطمئن بشو که من یک روح نیستم! تو گلوله ها را در آوردی و شاید من یک روح باشم که تو را ترغیب کرده ام!”
گفت، “چی؟…” و شروع کرد به گذاشتن گلوله ها در تفنگش!
گفتم، “تو این دو ظرف شیر را داشته باش.” و من تقریباٌ شش ماه در آن بخش از شهر ماندم و هر روز از آن نگهبان سوال می کردم، “آیا مرد شیرفروش آمد؟”
می گفت، “نیامده. ظرف ها هنوز منتظر او هستند و فکر می کنم که دیگر نخواهد آمد. شاید برای همیشه از دنیا رفته و یا آنقدر از اینجا ترسیده که هرگز به این خیابان برنخواهد گشت. من مراقب هستم و به نگهبان های شیفت های دیگر هم گفته ام… و ما این ظرف ها را در جلوی دروازه قرار می دهیم تا او بتواند ببیند که ظرف هایش اینجا هستند. ولی شش ماه گذشته و خبری از او نیست.”
گفتم، “این عجیب است.”
گفت، “هیچ هم عجیب نیست. با ناگهان ظاهر شدن و عقب عقب دویدن، تو می توانستی هرکسی را بکشی. چرا عقب عقب می دوی؟ من خیلی ها را می شناسم که آهسته می دوند، ولی به عقب دویدن؟…”
گفتم، “من از اینکه همیشه به سمت جلو بدوم خسته شده بودم. برای یک تغییر هم که شده سعی داشتم به عقب بدوم. نمی دانستم که در آن وقت این احمق سرخواهد رسید. هیچکس به این خیابان نمی آید. آن مرد شیرفروش شاید شایعه ای ساخته باشد. و شایعات مانند آتش وحشی پخش می شوند. حتی صاحب خانه ای که در آن زندگی می کردم به من گفت، “آنقدر زود برای پیاده روی نرو؛ فقط وقتی برو که آفتاب درآمده باشد، زیرا مردی در اینجا یک روح دیده است.”
گفتم، “چه کسی به تو گفته؟”
گفت، “زنم به من گفته و تمام همسایه ها می دانند. این خیابان پس از ساعت هشت خالی می شود.”
به او گفتم، “شاید باور نکنی، ولی روحی وجود ندارد. درواقع، این من بودم که عقب عقب می دویدم.”
گفت، “سعی نکن مرا گول بزنی.”
گفتم، “می توانی با من بیایی. ساعت سه صبح هیچکس آنجا نیست.”
گفت، “چرا باید ریسک کنم؟ ولی یک چیز قطعی است: اگر تو از رفتن دست برنداری باید از خانه ی من بروی. نمی توانی اینجا زندگی کنی.”
گفتم، “این خیلی عجیب است. حتی اگر خیابان پر از روح باشد، تو چرا باید اصرار کنی که من از اینجا بروم؟ نمی توانی مرا مجبور کنی. من اجاره می پردازم… تو به من رسید داده ای. و در دادگاه نمی توانی بگویی که به دلیل این است که این مرد به خیابانی می رود که روح ها در آنجا می دوند! هیچ دادگاهی این را ازتو قبول نمی کند.”
گفت، “منظورت این است که مرا به دادگاه خواهی برد؟ اگر اصرار کنی، می توانی در این خانه زندگی کنی. من اینجا را خواهم فروخت. از این خانه خواهم رفت.”
گفتم، “ولی من یک روح نیستم.”
گفت، “این را می دانم__ ولی قاطی شدن با ارواح؟ شاید روزی یک روح تو را تا خانه تعقیب کند! و من مردی زن و بچه دار هستم. نمی خواهم هیچ ریسکی بکنم.”
در اینجا تو نیازی به ترسیدن نداری: می توانی عقب عقب بدوی و اگر حتی یک روح واقعی باشی، کسی به تو توجهی نخواهد کرد. اگر نتوانی در اینجا بازیگوشی کنی، آنوقت در هیچ کجای دنیا نخواهی توانست بازیگوش باشی. تماماٌ به بازیگوشی خودت اجازه بده __ کنترل را رها کن؛ و زمانی که کودک درونت واقعاٌ زنده و رقصان باشد، خود مزه ی زندگی تو را تغییر خواهد داد: به تو یک حس شوخ طبعی خواهد داد، خنده ای زیبا و تمام سرسنگینی های تو را نابود می کند. از تو انسانی اهل دل خواهد ساخت.
انسانی که در سرش زندگی کند ابداٌ زندگی نمی کند. فقط انسانی که اهل دل است و آوازهایی را می خواند که قابل درک برای سر نیستند، و چنان می رقصد که هیچ ربطی به فضای بیرون تو ندارد… فقط به سبب سرشار بودنت… چنان انرژی زیادی در خود داری که می خواهی برقصی و آوازبخوانی و فریاد بزنی…. پس انجامش بده!
تو را بیشتر زنده خواهد ساخت. به تو فرصتی خواهد داد تا مزه ی واقعی زندگی را بچشی. انسان جدی قبل از مرگش مرده است. خیلی قبل از مرگش، تقریباٌ مانند یک جسد زندگی می کند.
زندگی فرصتی بسیار گرانبهاست، نباید در جدی بودن گم شود. جدی بودن را برای قبر نگه دار. بگذار جدی بودن در قبر سقوط کند و منتظر روز قیامت باشد. ولی قبل از اینکه وارد قبر بشوی، یک جسد نباش.
به یاد کنفوسیوس افتادم. یکی از مریدانش از او سوالی پرسید که نوعاٌ هزاران مرید آن را می پرسند: “ایا ممکن است چیزی در مورد اتفاقات پس از مرگ بگویید؟”
کنفوسیوس پاسخ داد: “تمام این فکر های پس از مرگ را می توانی پس از مردن، در قبر فکر کنی. هم اکنون، زندگی کن!”
زمانی برای زندگی کردن هست و زمانی برای مردن. آن ها را باهم قاطی نکن، وگرنه هردو را ازدست خواهی داد. هم اکنون، با تمامیت و شدت زندگی کن و وقتی که مردی، آنوقت به تمامی بمیر. بخش بخش نمیر: یک چشمت بمیرد و با چشم دیگر به اطراف نگاه کنی؛ یک دست بمیرد و با دست دیگر دنبال یافتن حقیقت باشی! وقتی می میری، با تمامیت بمیر. و تعمق کن که مرگ چیست. ولی هم اکنون، وقتت را برای چیزهایی که در دوردست هستند تلف نکن: این لحظه را زندگی کن. آن کودک می داند که چگونه با تمامیت و شدت زندگی کند و بدون ترس از اینکه از کنترل خارج شود.
شما در این معبد کاملاٌ اجازه دارید که خودتان باشید، بدون هیچگونه ممانعتی. من می خواهم این در تمام دنیا رخ بدهد. این تنها یک آغاز است. دراینجا شروع کن به زندگی با تمایمت و باشدت، لحظه به لحظه، با سرخوشی و بازیگوشی. و خواهی دید که هیچ چیز از کنترل خارج نخواهد شد، که هوشمندی تو تیزتر خواهد شد؛ که جوان تر خواهی شد و عشق تو عمیق تر خواهد شد. و وقتی به دنیای بیرون می روی، هرکجا بروی، تا حد ممکن زندگی را و بازیگوشی را و شادمانی را منتشر کن __ به تمام گوشه و کنار زمین.
اگر تمام دنیا شروع کند به خندیدن و شادمانی کردن و بازی کردن، انقلابی عظیم بوجود خواهد آمد. جنگ ها توسط انسان های جدی بوجود می آیند؛ کشتارها توسط انسان های جدی صورت می گیرد و خودکشی ها توسط انسان های جدی انجام می شوند __ تیمارستان ها پر از مردمان جدی است. فقط تماشا کن که جدی بودن چه آسیب هایی به انسان زده است و آنوقت از جدی بودنت بیرون خواهی زد و به آن کودک، که در درونت در انتظار است، اجازه خواهی داد تا بازی کند و آواز بخواند و برقصد.
تمام مذهب من از بازیگوشی تشکیل شده است.
این جهان هستی وطن ما است و ستارگان برادران و خواهران ما هستند؛ این اقیانوس ها و رودخانه ها و کوهستان ها دوستان ما هستند. در این کائنات که بسیار دوستانه است، تو مانند یک بودای سنگی نشسته ای __ من بودای سنگی را موعظه نمی کنم: می خواهم شما بوداهای رقصان باشید.
پیروان بودا این را دوست نخواهند داشت، ولی من اهمیت نمی دهم که دیگران چه فکر می کنند. من فقط به حقیقت اهمیت می دهم. اگر یک حقیقت نداند که چگونه برقصد، افلیج است؛ اگر یک بودا قادر به خندیدن نباشد، چیزی کسر دارد؛ اگر یک بودا نتواند با کودکان قاطی شود و بازی کند، به بیداری نزدیک شده است، ولی کاملاٌ بیدار نشده است. چیزی در او خفته است.
در ژاپن یک سری تصویر نه تایی وجود دارد که بسیار بااهمیت هستند. در تصویر اول مردی هست که گاو خودش را گم کرده است. همه جارا می گردد: در میان درختان و جنگل انبوه… ولی هیچ نشانی از گاو وجود ندارد.
در تصویر دوم او رد پای گاو را پیدا می کند. در سومی، به نظر می رسد که گاو در پشت درختان پنهان شده؛ فقط پشت گاو دیده می شود.
در چهارمی، او تقریباٌ به گاو رسیده است و تمام هیکل گاو مشخص است.
در پنجمی، او شاخ های گاو را در دست گرفته است. در ششمی او با گاو کشمکش می کند.
در تصویر هفتم او بر گاو چیره شده و روی آن نشسته است.
در هشتمی، آن دو به سوی خانه بازمی گردند.
در تصویر نهم، گاو در اصطبل خودش است و مرد مشغول نواختن فلوت است.
این نه تصویر یکی را کسر دارد. این ها از چین آمده اند و مجموعه ی چینی ده تصویر دارد. وقتی به ژاپن آورده شدند، دهمی را دور انداختند زیرا بسیار عصبانی کننده است __ و دهمین تصویر، بودای من است.
در تصویر دهم، گاو در اصطبل خودش است و آن بودا با یک بطری شراب روانه ی بازار شده است. ذهن ژاپنی فکر کرده که این خیلی زیاده روی است: مردم چه فکر خواهند کرد؟ یک بودا با بطری شراب؟ این برای ذهن معمولی مذهبی عصبانی کننده است، ولی به نظر من این یکی از تمام بقیه تصاویر مهم تر است. بدون آن تصاویر ناقص هستند.
وقتی کسی به بیداری می رسد، آنوقت باید فقط یک انسان معمولی باشد. رفتن به بازار با یک بطری شراب امری نمادین است: فقط یعنی که اینک دیگر نیازی نیست تا به مراقبه بنشیند؛ مراقبه اینک در قلب نشسته است؛ اینک نیازی به جدی بودن نیست. فرد آنچه را که می خواسته بیابد، یافته است؛ اینک زمان سرخوشی است؛ اینک زمان جشن گرفتن است.
وبجز در بازار در کجا می توانی جشن بگیری؟ برای مراقبه می توانی به جنگل و کوهستان بروی، ولی برای جشن و شادی باید به سمت بازار بروی. کجا می توانی یک دیسکو پیدا کنی؟!همیشه این دهمین تصویر را به یاد داشته باش. در نهمی توقف نکن __ نهمی زیباست، ولی ناقص است. یک گام بیشتر… فقط نواختن فلوت کافی نیست. مست شو! و دیوانه وار برقص!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

همه کس آن تیمارستان را درخودش دارد. این میراث ما است…

“…. من با ایجاد هرگونه مخالفت، هرنوع شکاف و هر جدایی در شما، مخالف هستم.
می گویی، ” گاهی اوقات سرخوشی هست و عشق و سکوت. دیگر اوقات به نظر می رسد که یک تیمارستان را در سرم دارم.” همه کس آن تیمارستان را درخودش دارد. این میراث ما است.
والدینت آن را به تو داده اند، کشیشانت آن را به تو داده اند، رهبرانت، آموزگارهایت، تمام فرهنگت فقط یک چیز را بعنوان میراث به تو داده اند __ و آن تیمارستان درون سرت است.
ولی آنان مسئول نیستند. همان چیز برای آنان اتفاق افتاده است: هر نسلی انواع تنش ها و بیماری ها و خرافات و دیوانگی را به نسل بعدی می بخشد. آنان چیز دیگری ندارند که ببخشند. ولی تو خوش اقبال هستی که بخشی از تو گاهی احساس خوشی و عشق و سکوت می کند. این ها چنان نیروهای قوی و توانمندی هستند که نیازی نداری به آن تیمارستان توجه کنی.
به یاد داشته باش که توجه کردن همان خوراک دادن است. آن تیمارستان را نادیده بگیر. تمام تغذیه را به خوشی خود و عشق و سکوتت بریز.. هیچ چیز را برای آن مجانین که در سرت زندگی می کنند باقی نگذار. آنان شروع می کنند به ترک کردن تو، وارد سر یکی دیگر خواهند شد. همیشه مردمانی هستند که بسیار پذیرا هستند: آنان فقط چیزهای جنون آمیز را می پذیرند…بنابراین نگران نباش که آنان از گرسنگی می میرند. آنان راه خودشان را خواهند یافت.
تو فقط باید آنان را نادیده بگیری. بگذار باشند، ولی طوری رفتار کن که وجود ندارند و تمام انرژی خودت را به خوشی و عشق و سکوتت بریز __ بدون اینکه هیچ چیزی را نگه داری. اینگونه، آن بخش مجنون ذهن تو خود به خود شروع می کند به کوچک شدن و خواهد مرد.
این است تفاوت بین روانشناسی غربی و اکتشاف شرق در وجود درونی انسان. روانشناسی غرب توجه زیادی به آن تیمارستان دارد __ و همین به آن خوراک می دهد. شما زیگموند فروید را نخواهید دید که در مورد سرخوشی و عشق یا سکوت یا آرامش و سرور صحبت کند. در تمام ادبیات روانشناسی حتی این واژگان را پیدا نخواهید کرد، واشاره ای به آن ها نشده است. آنان فرهنگ لغات خودشان را دارند: اسکیزوفرنی، عصبیت، روانپریشی….
هرگاه یک روانکاو به تو نگاه کند، به آن تیمارستان نگاه می کند؛ او به هیچ چیز سالم در تو نگاه نمی کند. او بیشتر و بیشتر آن بخش مجنون از ذهن تو را می کاود و چیزهای بیشتری از آن در می آورد. او تو را متقاعد می کند که واقعاٌ دیوانه هستی.
رویکرد شرق تماماٌ متفاوت است و چنان سالم است که تو عصبیت و روانپریشی و شکاف شخصیتی و این واژگان بیمارگونه و تعریف های پیچیده ی آن ها را نخواهی یافت__ تفاوت زیادی بین آن ها نیست، ولی فقط درمورد تمام این چیزها هیاهوی زیاد می کنند.
شنیده ام: کسی از یک روانشاس بزرگ پرسید، “فرق بین عصبیت و روانپریشی چیست؟” روانشناس بزرگ گفت، “تفاوت بسیار ظریف است، ولی بسیار بزرگ. شخص عصبی فکر می کند که دو بعلاوه ی دو می شود پنج؛ و فرد روانپریش فکر می کند که دو بعلاوه ی دو می شود چهار، ولی در این مورد ناراحت است!” تفاوت بسیار ظریف است ولی آنان تجارت خوبی از آن ساخته اند.
شرق روی بخش سالم شما تاکید می کند، آن بخش سرخوش وجود، آن بخش روحانی وجود تو. تجربه ی خود من این است که به هرچه بیشتر توجه نشان بدهی، شروع می کند به رشد کردن. توجه تغذیه است، و هرچه را که نادیده بگیری و به آن توجه نکنی شروع می کند به مردن.
در یک آزمایش کوچک، یک روانکاو سعی داشت ببیند که آیا توجه کردن یا غفلت کردن از کسی چه تفاوتی در او ایجاد می کند. مفهوم شرق این است که این تفاوتی عظیم ایجاد می کند. پس او دو میمون کوچک را مورد آزمایش قرار داد: هردو بقدر کافی خورک و بهداشت و هرچه نیاز داشتند می گرفتند. ولی یکی مورد غفلت قرار گرفته بود، هیچکس او را حتی نوازش نمی کرد و هیچکس او را با عشق لمس نمی کرد __ این جزو برنامه و آزمایش بود. میمون دیگر بسیار مورد توجه بود: هرکس از کنار او می گذشت به او سلام می داد و سرش را با محبت لمس می کرد و او را در آغوش می فشرد.
با شگفتی بسیار روانشناس، آن میمون که هیچ توجهی دریافت نمی کرد شروع کرد به کوچک شدن و آن میمون دیگر که محبوب بود بسیار خوب رشد می کرد. آن میمون اولی ظرف سه ماه مرد و آن دیگری بخوبی زنده ماند. این آزمایش را بارها در آزمایشگاه های مختلف انجام داده اند و همیشه نتیجه یکسان بوده است.
توجه یک تغذیه ی نامریی است، وقتی با عشق و محبت به کسی نگاه می کنی، به او چیزی می بخشی که قابل خریداری نیست، چیزی که به او این احساس را می دهد که مورد نیاز است و ارزش زنده بودن را دارد. وقتی شخصی نادیده گرفته می شود، آهسته آهسته شروع می کند به فکر کردن که، “من مورد نیاز نیستم؛ هیچکس به من توجهی ندارد. پس چرا زنده بمانم؟”
او شروع می کند به ازدست دادن علاقه به زنده ماندن. و لحظه ای که علاقه ات به زنده ماندن را ازدست بدهی، نمی توانی برای مدت زیادی زنده بمانی، حتی اگر تمام نیازهای جسمانی تو برآورده باشد.
ولی چیزی به نام نیازهای روحانی هم وجود دارد. من آن را نیاز به مورد نیازبودن می خوانم. کسی به تو نیاز دارد و ناگهان تو فورانی از انرژی درخود احساس می کنی. مراقبه کننده شروع می کند به این احساس که گویی تمام جهان هستی به او نیاز دارد: درختان به او نیاز دارند، کوهستان ها به او نیاز دارند، رودخانه ها به او نیازمند هستند. زندگی مسرت آمیز یک عارف بر اساس این تجربه است که حتی ستارگان دوردست نیازمند وجود او هستند؛ و اینکه وقتی گل سرخی شکوفا می شود، به کسی نیاز دارد که آن را تحسین کند.
… اینک حتی دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که گیاهان احساس های شما را درک می کنند. آنان خوشی و اندوه شما را می فهمند. و درک می کنند اگر آن ها را نادیده بگیری. اگر این در مورد گیاهان صدق کند، آنگاه ذهن انسان بسیار حساس تر است.
پس فقط یک چیز را به یاد داشته باش: آن تیمارستان را که در سرت هست نادیده بگیر. همه آن را دارند. چیز مخصوصی نیست. فقط پشتت را به آن بکن. و تمام انرژی خودت را به سرخوشی و عشق و سکوت و محبت و دوستی بریز.
تعجب خواهی کرد که وقتی تمام انرژی تو صرف اینگونه کیفیات مثبت شود، کیفیات منفی مانند تاریکی شروع به ناپدیدشدن خواهند کرد. فرد هرگز نباید از این کیفیات منفی مشکل درست کند، این ابتدای سفر خطا است. اگر چیزی داری که احساس می کنی نباید وجود داشته باشد، حتی همین مقدار که “این نباید وجود داشته باشد” نیز توجه کردن به آن است.
وقتی می گویم “نادیده بگیر!” فقط می گویم، “طوری رفتار کن گویی که وجود ندارد __ و انرژی خود را به دنیای مثبت واریز کن: به ارزش های زیبا که نه تنها تو را یک انسان می سازند، بلکه به تو کمک می کنند که از محدوده ی انسانی گذر کنی و یک بودا بشوی.

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم, خنده و تفریح

اشو: هشیاری و عشق. فقط آنگاه حلقه ی زندگی کامل می گردد

“… آنچه می گویی مطلقاٌ درست است، ” هشیاری قایقی است که فرد را به ساحل دیگر می رساند و … عشق پلی است برای بازگشت __ پلی که دو ساحل رودخانه ی زندگی را به هم می پیوندد.”
این جمله ای بسیارمهم است. این به اصطلاح قدیسان شما فقط نیمی از راه را رفته اند. شاید قدری استحکام یافته باشند و قدری هشیار باشند، ولی آنان قادر نیستند با بارشی از عشق به ساحل قدیم بازگردند. قدیسی که بدون عشق باشد فقط نیمی رشد یافته است.
عاشقی که چیزی از هشیاری نمی داند نیز فقط نیمه دل زندگی کرده است. قدیسان شما عشق را سرکوب کرده اند و عاشقان شما، هشیاری را. من مایلم شما هردو باشید : هشیاری و عشق. فقط آنگاه حلقه ی زندگی کامل می گردد.
زوربا عشق است، بودا هشیاری است. و وقتی شما زوربا-بودا باشید، به والاترین اوج ممکن در هستی دست یافته اید.
ولی متاسفانه انسان برای قرن هاست که تقسیم شده زندگی کرده است. زورباها فکر می کنند که با بوداها مخالف هستند و بوداها می پندارند که با زورباها مخالف هستند. و به دلیل این مفهوم مخالفت: زوربا، بودای خودش را سرکوب می کند. او در عشق خودش، در آواز و در رقص خودش زیباست __ ولی هشیاری او هیچ است. بودا، زوربای خودش را سرکوب کرده است: هشیاری او بسیار شفاف است، ولی بسیار خشک. شهدی در آن جاری نیست، مانند کویر است، جایی که گل سرخی نمی روید، جایی که سبزینه ای یافت نمی شود.
یک بودا بدون زوربا فقط یک کویر است.
من از هر دو سو مورد سرزنش هستم: کمونیست ها، سوسیالیست ها و سایر انواع ماده گرایان مرا محکوم می کنند زیرا در مورد رشد روحانی، هشیاری و اشراق سخن می گویم. به نظر آنان انسان فقط بدن است و باید همچون یک بدن زندگی کند. و من از سوی دیگر مورد سرزنش هستم، از سوی بوداییان، زیرا من ماده گرایی را وارد روحانیت آنان کرده ام و روحانیت خالص آنان را آلوده ساخته ام!
سفیر سریلانکا در آمریکا برای من نامه ای نوشته: “شما رستوران ها و دیسکوهای خودتان را زوربا بوداZorba the Buddha می خوانید. این احساسات بوداییان را در سراسر دنیا آزرده می سازد__ بنابراین مایلم که در آن تجدید نظر کنید و نام را تغییر بدهید. زوربا نباید با بودا متصل شود.”
برایش نامه ای نوشتم: “فقط مسئله ی رستوران های من نیست که چنین خوانده می شوند. من سرگرم خلق انسان های زنده ای هستم که زوربا بودا هستند. تمام تلاش زندگی من، تمام هدیه ی من به بشریت این است که زوربا را با بودا دست به دست هم بدهم که در یک دیسکو بتوانند برقصند.”
هردو محروم هستند: زوربا زندگی ناهشیارانه دارد و بودا بدون عشق زندگی می کند. ملاقات این دو انسان تمام را خلق می کند __ و انسان تمام تنها انسان مقدس است.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

جدی بودن، روحانی بودن نیست __ فقط روانپریشی است

“… شوخی های من شوخی نیستند؛ روش من برای غافلگیر کردن شما است. وقتی به یک لطیفه گوش می دهی، بیشتر متوجه هستی که نکته ی اصلی را ازدست ندهی… و آن برای من فرصت خوبی است تا عمل جراحی خودم را انجام بدهم.
گوریل تو مرده است. یک لباس پشم آلود نبود؛ چیزی در قلب تو بود __ ولی بیرون آورده شده است. تو از آن آزاد شده ای.
گاهی چیزهای ساده برای شما تجربه های بزرگی را می آورند __ زیرا جهان هستی تفاوتی بین ساده و بزرگ نمی گذارد. تاکنون هرگز از لطیفه ها برای رشد روحانی استفاده نشده بود. از انواع روش ها استفاده شده، ولی هیچکس جرات نکرده از شوخی و لطیفه بعنوان روش استفاده کند… ترس از اینکه شوخی تمام آن تلاش را به نظر بی معنی جلوه دهد.
من می توانم از شوخی بعنوان روش استفاده کنم زیرا به نظر من جدی بودن، روحانی بودن نیست __ فقط روانپریشی است. بازیگوش بودن، لبخند زدن، خندیدن… وقتی از خنده منفجر می شوی، نفس تو ازبین می رود. یک لطیفه بدون کشتار و خونریزی نفس را می کشد. فقط با خندیدن ناگهان تازه می شوی؛ تمام گردوغباری که روی تو جمع شده پاک می شود.
من در عجب بودم که آیا عمل جراحی موفقیت آمیز بوده یا نه، زیرا دواگیت برای چند روزی ساکت بود. گوریل ها نمی توانند برای مدت زیادی ساکت بمانند؛ حتی نمی توانند برای لحظاتی در یک محل بنشینند. آن ها واقعاٌ مردمانی فعال هستند… ولی دواگیت از گوریل خودش آزاد شده است.
و بوداگونگی یک دستیابی نیست، فقط آزادشدن از آن گوریل است و نه هیچ چیز دیگر. آن حیوان در تو ناپدید می شود…. و خداوند درون تو کشف می شود. باورش سخت است، دواگیت، ولی چه باور کنی و چه نکنی، اتفاق افتاده است. من مسئول کشتن آن گوریل بیچاره هستم. آن گوریل هیچ اشکالی نداشت، ولی مانع بوداگونگی تو و رشد آن بود. آن گوریل باید برداشته می شد.
من با عشقی زیاد آن را با یک شوخی ساده برداشتم. اینک باید قدری هشیار باشی، زیرا دنیا پر از گوریل است. من یکی را برداشتم؛ یکی دیگر ممکن است وارد تو شود. گوریل های زیادی در جست و جوی مکانی هستند، یک پناهگاه؛ و تو یک پناهگاه کامل هستی… و آن جایگاه خالی است __ پس هشیار باش! درها را ببند. فقط روی در بنویس: “گوریل ها دیگر مجاز به ورود نیستند.”
چیزی زیبا برای تو رخ داده است. انفجار روحانی همیشه بصورت یک پدیده ی ساده اتفاق می افتد. این افراد نفسانی هستند که سعی دارند اثبات کنند که روحانی بودن چیزی بسیار بزرگ است و چیزی طاقت فرسا است و راهی سربالا و زندگانی های متعدد لازم است تا به آن دست پیدا کنی. چنین نیست.
شما همگی بودا هستید __ پوشیده شده با چیزی که باید برداشته شود: چیزی که بخشی از طبیعت شما نیست. این جامعه ی اطراف شما است که نمی خواهد شما یک بودا باشید. اگر یک گوریل باشی، کاملاٌ خوب است: هیچکس نگران تو نیست. یک گوریل خطرناک نیست __ فوقش این است که سرگرمی خوبی است __ ولی یک بودا واقعاٌ خطرناک است. خود حضور او یک آتش است که نیروی جاذبه دارد. او مردم را جذب می کند: حتی تا جایی که آنان توسط آتش سوخته شوند.
بودا خطرناک ترین انسان روی زمین است.
برای همین است که دنیا یا بوداها را به قتل می رساند و یا آنان را می پرستد. و این دو مترادف هستند: کشتن راهی برای خلاص شدن از آنان است؛ پرستیدن نیزراهی برای خلاصی از آنان است.
وقتی یک بودا را پرستش می کنی، می گویی، “تو یک بودا زاده شده ای؛ ما انسان های بیچاره ای هستیم. فوقش این است که ما می توانیم دو شاخه گل کنار پای تو قرار دهیم. فقط ما را تنها بگذار… ما خیلی کارهای دیگر داریم که انجام دهیم.” این همچنین راهی بسیار محترمانه و بافرهنگ برای ایجاد فاصله است. برای همین است که در هر فرهنگ، یا اینگونه مردم را کشته اند و یا گفته اند که آنان تجلیات خداوند هستند: “برای آنان آسان است. ما انسان هستیم با انواع ضعف ها و سستی ها؛ ما نمی توانیم چنین باشیم.”
داستان های بسیار زیادی، فقط برای ایجاد فاصله ساخته شده است __ و من همیشه در تعجب بوده ام که چرا هیچ روانشناسی جرات ندارد تا وارد این داستان ها شود و آنچه را در پشت آن ها است افشا کند. برای نمونه، مادر گوتام بودا زیر درختی ایستاده بود که او را به دنیا آورد. حالا، هیچ زنی بطور ایستاده وضع حمل نمی کند. وقتی که بودا از رحم مادرش بیرون آمد، روی زمین ایستاد و نخستین کاری که کرد این بود که هفت قدم بردارد! __ یک نوزاد که هفت قدم برمی دارد و سپس اعلام می کند، “من بزرگترین بودای دنیا هستیم….!”
حالا، کسانی که این داستان ها را می سازند سعی داشته اند بین خودشان و این مردم بیدارشده فاصله ایجاد کنند. آنان حاضر نبودند که این اشخاص را بعنوان انسان و همانگونه که هستند بپذیرند، زیرا در آنصورت یک مسئولیت عظیم برمی خیزد: اگر یک انسان بتواند بودا شود، آنوقت تو چه می کنی؟ آنوقت این یک وزنه ی سنگین روی قلب می شود: “بهتر است این بوداها را تا جایی که ممکن دورتر نشاند.”
اگر به یک معبد جین بروی، چیزی عجیب را خواهی دید: بیست و چهار تیرتانکارا یا خدای جین وجود دارند؛ همگی گوش های بسیار بزرگ دارند و نرمه ی گوششان چنان دراز است که به شانه هایشان می رسد. این یکی از نشانه هایی است که آن مرد یک تیرتانکارا است. نمیتوانی انسانی را با چنین گوشی پیدا کنی، مگر اینکه تحت جراحی پلاستیک یا نوعی ماساژ همیشگی __ مانند دوشیدن گاو __ قرار داشته باشد!
ولی چرا چنین چیزهایی رخ می دهد؟ فقط برای اینکه آنان را با شما متمایز کنند. ماهاویرا در آفتاب سوزان بیهارBihar برهنه می گشت، ولی هرگز عرق نمی کرد! این فقط وقتی ممکن است که او بجای پوست، پلاستیک داشته باشد: پلاستیک عرق نمی کند. انسان باید عرق کند، زیرا هر حفره در بدنش تنفس می کند. این تنها بینی نیست که نفس می کشد __ اگر تمام بدن شما را با یک رنگ ضخیم بپوشانند و فقط بینی باز باشد، نمی توانید بیش از سه ساعت زنده بمانید.
هرحفره برای خودش تنفس می کند __ و اگر حفره ها وجود دارند، عرق کردن چیزی اهریمنی نیست؛ فقط راهی است برای متعادل نگه داشتن درجه حرارت بدن. این یک نوع محافظت از بدن است. وقتی هوا خیلی داغ است و عرق می کنی، آیا معنی آن را درک می کنی؟ یعنی که بدن آب را به پوست می آورد تا گرما آن آب را بخار کند و حرارت دورن بدن یکسان باقی بماند. اگر نتوانی عرق کنی، درجه حرارت بدن خیلی بالا می رود… و این خیلی نمی تواند بالا برود زیرا پس از صدو ده درجه (فارنهایت م) روی زمین خواهی افتاد و خواهی مرد.
عرق کردن حرارت داخل بدن را همیشه طبیعی نگه می دارد: نود وهشت درجه. برای همین است که وقتی احساس سرما می کنی، شروع می کنی به لرزیدن. آیا فکر می کنی که سرما تو را وادرا به لرزیدن می کند؟ این مکانیسم بدن است: با لرزیدن، ایجاد گرما می کنی. دندان هایت به هم می خورند و این ایجاد حرارت می کند و این حرارت محافظت کننده است.
و چون ماهاویرا عرق نمی کرد نیازی به گرفتن حمام نداشت؛ او هرگز حمام نمی گرفت! نیازی نبود. حمام برای انسان های معمولی است، ماهاویرا همیشه تمیز بود!
آیا این مردم در مورد انسانی واقعاٌ زنده سخن می گویند یا در مورد یک مجسمه ی مرمرین؟ ولی آنان باید چنین داستان های ساختگی را درست می کردند تا بتوانند حداکثر فاصله ی ممکن را بین شما و آن اشخاص ایجاد کنند، تا شما بتوانید احساس راحتی کنید، بدون تنش، برای اینکه هرچه هستی، نمی توانی به ورای آن بروی.
ولی من به شما می گویم: تمام این داستان ها افسانه است. من می توانم این را با یقین مطلق بگویم که اگر ماهاویرا زندگی کرده است، باید عرق هم کرده باشد. فقط مردمان مرده عرق نمی کنند. اگر بودا فقط یک افسانه نبوده و یک واقعیت بوده، آنوقت نمی توانسته در وقت تولد روی پاهایش بایستد و هفت قدم بردارد و بگوید، “من بزرگترین بودا هستم __ در گذشته، حال و آینده.”
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم, خنده و تفریح

Osho on astrology, future prediction, horoscope readings, palmistry, the I-Ching, tarot …

“One thing that is very fundamental has to be remembered, and that is that whenever we are doing anything – astrology, future prediction, horoscope readings, palmistry, the I-Ching, tarot – anything that is concerned with the future, it is basically a reading of the unconscious of the person. It has nothing much to do with the future. It has more to do with th past, but because the future is created by the past, it is relevant to the future too. Because people live like mechanical things, the prediction is possible. If you know the past of the person, unless the person is a buddha, you will be able to predict his future because he is going to repeat it. If he has been an angry person in the past, he is carrying the tendency to be angry; that tendency will have effects in the future. Ordinarily, an unconscious being goes on repeating his past again and again. It is a wheel-like phenomenon, he repeats it; he cannot do anything else. He cannot bring any new thing into his life, he cannot have a breakthrough. That’s why all these sciences work. If people are more aware, more alert, they won’t work. You cannot read the horoscope of a buddha, or read his hand, because he is so free of the past and he is so empty in the present that there is nothing to read! There has been a great misunderstanding between life and time. Time is thought to consist of three tenses: past, present, future – which is wrong. Time consists only of past and future. It is life that consists of the present. So those who want to live, for them there is no other way than to live this moment. Only the present is existential. The past is simply a collection of memories, and the future is nothing but your imaginations, your dreams. Reality is here, now. Those who want just to think about life, about living, about love – for them, past and future are perfectly beautiful because they give infinite scope. They can decorate their past, make it as beautiful as they like – although they never lived it; when it was present they were not there. These are just shadows, reflections. They were continuously running, and while running they have seen a few things. They think they have lived. But in the past, only death is reality, not life. Those who have missed living in the past – automatically, to substitute for the gap – start dreaming about the future.Their future is only a projection out of the past. Whatever they have missed in the past, they are hoping for in the future; and between the two non-existences is the small, existent moment that is life. For those who want to live, not to think about it; to love, not to think about it; to be, not to philosophize about it – there is no other alternative. Drink the juices of the present moment, squeeze it totally because it is not going to come back again. Once gone, it is gone forever. But because of the misunderstanding, which has been almost as old as man – and all the cultures have joined in it – people have made the present part of time. And the present has nothing to do with time. If you are just here in this moment, there is no time. There is immense silence, stillness, no movement; nothing is passing, everything has come to a sudden stop. The present gives you the opportunity to dive deep into the water of life, or to fly high into the sky of life. But on both sides there are dangers – past and future are the most dangerous words in human language. Between past and future, living in the present is almost like walking on a tightrope – on both sides there is danger. But once you have tasted the juice of the present, you don’t care about dangers. Once you are in tune with life, then nothing matters. And to me, life is all there is. You can call it “God”, but that is not a good name because religions have contaminated it. You can call it “existence”, which is beautiful. But what you call it is not of any consequence. The understanding should be clear that you have only one moment in your hands – the real moment. And again and again you will get that real moment. Either you live it or you leave it unlived. Most people simply drag themselves from the cradle to the grave without living at all. I have heard a Sufi story about a man, when he died, who suddenly realized, “My God, I was alive.” Only death, as a contrast, made him aware that for seventy years he had been alive. But life itself had not enriched him. It is not the fault of life. It is our misunderstanding. Watchfulness will give you life without even thinking about it, because watchfulness can only be in the present. You can witness only the present. Live totally and live intensely, so that each moment becomes golden, and your whole life becomes a series of golden moments.

Osho
introduction of the book “Tarot in the spirit of Zen”.

1 Comment

Filed under Education, Ego, Information, MyServices, Osho, Psychology

Blessed are the deafs!

Jay Baba, just received this from Iran and wanted to share….. sorry if the Farsi fonts are not right…. doing work from coffee net has such drawbacks…… Enjoy it…..Huuuuuuuuuuuu

FROGS قورباغه ها Once upon a time there was a bunch of tiny frogs…. who
arranged a running competition. روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند
.\n\n\n\nThe goal was to reach the top of a very high tower. \nهدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود\n\n.\n\nA big crowd had gathered around the tower to see the \n\n\nrace and cheer on the contestants…. \nجمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده\n\n \n\nبودند”,1]
.
The goal was to reach the top of a very high tower. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants…. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند
…\n\n\n\nThe race began…. \nو مسابقه شروع\n\n شد\n\n….\n\nHonestly, no one in crowd really believed that the tiny \n\n\nFrogs would reach the top of the tower. \nراستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی\n\n \n”,1]
);
//–>

The race began…. و مسابقه شروع شد ….
Honestly, no one in crowd really believed that the tiny
Frogs would reach the top of the tower. راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
\nبتوانند به نوک برج برسند\n.\n\n\n\nYou heard statements such as: \nشما می\n\n تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید\n\n:”Oh, WAY too difficult!!” “\n\nاوه,عجب \n\nکار مشکلی\n\n!!””They will NEVER make it to the top.” “”,1]
);
//–>
بتوانند به نوک برج برسند .
You heard statements such as: شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :”Oh, WAY too difficult!!” ” اوه,عجب کار مشکلی !!””They will NEVER make it to the top.” ”
\n\nوقت\n\n به نوک برج نمی رسند\n\n.”\n\nor: \nیا\n\n:\n\n\n”Not a chance that they will succeed. The tower is too \n\nhigh!” “,1]
);
//–>
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند .”
or: یا :
“Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!”
“\nهیچ شانسی برای موفقیتشون\n\n نیست.برج خیلی بلند ه\n\n!”\n\nThe tiny frogs began collapsing. One by one…. \nقورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند\n\n…\n\nExcept for those, who in a fresh tempo, were climbing \n\n\nhigher and higher….\n”,1]
);
//–>
” هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !”
The tiny frogs began collapsing. One by one…. قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند …
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher….
\n\n حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند\n\n…The crowd continued to yell, “It is too difficult!!! No one \n\n\n\nwill make it!” \nجمعیت هنوز ادامه می\n\n داد,”خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه\n\n!” More tiny frogs got tired and gave up…. \n\nو تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف\n\n \n”,1]
);
//–>
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند …The crowd continued to yell, “It is too difficult!!! No one
will make it!” جمعیت هنوز ادامه می داد,”خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !” More tiny frogs got tired and gave up…. و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
\n\n…\n\nBut ONE continued higher and higher and higher…. \nولی فقط یکی\n\n به رفتن ادامه داد\n\n \n\nبالا, بالا و باز هم بالاتر….This one wouldn\’t give up! \nاین یکی نمی\n\n خواست منصرف بشه”,1]
);
//–>

But ONE continued higher and higher and higher…. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر….This one wouldn’t give up! این یکی نمی خواست منصرف بشه
! \nAt the end everyone else had given up climbing the \n\ntower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, \n\nwas the only one who reached the top! \nبالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه\n\n \n\nکوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که\n \n\nبه نوک رسید”,1]
);
//–>
!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید
! THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to \n\nknow how this one frog managed to do it? \nبقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو\n\n \n\nانجام داده؟\n\nA contestant asked the tiny frog how he had found the \n\nstrength to succeed and reach the goal? \nاونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا\n\n “,1]
);
//–>
! THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it? بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal? اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
\nکرده؟\n\nIt turned out…. و مشخص شد\n\n که\n\n…That the winner was DEAF!!!! برنده ی مسابقه ناشنوا \n\nبوده!!! The wisdom of this story is: Never listen to other people\’s tendencies to be negative or \n\n\npessimistic…. because they take your most wonderful \n\n”,1]
);
//–>
کرده؟ It turned out…. و مشخص شد که …That the winner was DEAF!!!! برنده ی مسابقه ناشنوا بوده!!! The wisdom of this story is: Never listen to other people’s tendencies to be negative or
pessimistic…. because they take your most wonderful
\ndreams and wishes away from you — the ones you have in \n\n\nyour heart! Always think of the power words have. \nBecause everything you hear and read will affect your \n\nactions! \nنتیجه ی اخلا قی این داستان اینه\n\n که\n\n:هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید… چون\n\n \n\n\n”,1]
);
//–>
dreams and wishes away from you — the ones you have in
your heart! Always think of the power words have. Because everything you hear and read will affect your
actions! نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید… چون
\n\nازتون می گیرند–چیز هایی که\n\n \n\nاز ته دلتون آرزوشون رو دارید\n!\n\nهیشه به \n\nقدرت کلمات فکر کنید\n\n.چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر\n\n “,1]
);
//–>
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند–چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید !هیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر
Therefore: \n\nپس:ALWAYS be…. \n\nهمیشه\n\n…. POSITIVE! مثبت فکر کنید\n\n!\n\n\nAnd above all:\n \n\nو بالاتر از \n\nاون \n”,1]
);
//–>
میگذارهTherefore: پس:ALWAYS be…. همیشه …. POSITIVE! مثبت فکر کنید !
And above all:
و بالاتر از اون
\nBe DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill \n\nyour dreams! \nکر بشید\n\n هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید\n\n \n\n\nرسید\n!Always think: \n\nو هیشه باور داشته \n\nباشید”,1]
);
//–>
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams! کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !Always think: و هیشه باور داشته باشید
\n\n:\n\nGod and I can do this! \nمن همراه خدای خودم همه کار می تونیم\n\n \n\nبکنیمPass this message on to 5 “tiny frogs” you care about.\n\nاین متن رو\n\n به 5 تا “قورباغه کوچولو” که براتون اهمیت دارند بفرستید\n\n. Give them some motivation!!! \n\nبه اون ها کمی امید بدید\n\n!!”,1]
);
//–>
:
God and I can do this! من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیمPass this message on to 5 “tiny frogs” you care about.این متن رو به 5 تا “قورباغه کوچولو” که براتون اهمیت دارند بفرستید . Give them some motivation!!! به اون ها کمی امید بدید !!
\n\nMost people walk in and out of your life……but FRIENDS \n\n\nleave footprints in your heart \n آدم های\n\n زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن… ولی\n\n \n\n\nدوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند\n \n\nگذاشت”,1]

Most people walk in and out of your life……but FRIENDS
leave footprints in your heart آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن… ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
.

Leave a comment

Filed under Bilingual دوزبانه, Education, Psychology, به زبان پارسی

HOW can they peaceful?!

Found some funny pictures and like to share….
Demonstration in Tehran: do not believe what you read ,
like the incorrect spelling, the statement is incorrect!
they do not know what ‘peace’ is, HOW can they peaceful?!

Leave a comment

Filed under Education, HumanRights, MyServices, News, Politicians, Psychology

Bachelor degree without diploma

Jay Baba,
the ‘tragedy’ is so deep that it can only be seen as ‘funny’, as these real pictures from Iran suggest:
it is a poster ad by a religious institution, in a Tehran Highway, saying :
“Did you know that those who can read the Koran by heart
can get an official Bachelor’s degree, without having a diploma?”
Wow!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Leave a comment

Filed under Education, MyWritings, News