Tag Archives: DarkEvil

انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است.

“… انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است. براي يافتن يك دروغ زياد نبايد تلاش كني. تمام جامعه آماده است تا انواع دروغ ها را به تو بدهد __ ولي حقيقت يك جست و جوي فردي است.
دروغ ها اختراع جامعه هستند.
بنابراين هرگاه حقيقت كشف شود، دردسر ايجاد خواهد شد. شما تمام زندگيتان را در دروغ به سر برده ايد __ دروغ هاي قشنگ __ و ناگهان در مي يابيد كه تمام زندگيتان فروپاشيده است.
براي برگزيدن حقيقت، نخست بايد براي يافتنش سخت بكوشي. دوم، وقتي كه آن را يافتي، همچنين ناگهان درمي يابي كه تمامي جامعه برعليه تو است __ تمام دنيا با تو مخالف است.
اگر بخواهي براساس حقيقت خودت زندگي كني، بايد با تمام دنيا روبه رو شوي: شايد شغلت را از دست بدهي، شايد همسرت از تو طلاق بگيرد، شايد والدينت تو را ترك كنند، كشيش ها تو را محكوم خواهند كرد، سياستمداران با تو مخالفت خواهند كرد. ناگهان خودت را در اين دنياي پهناور تنها خواهي يافت. تو مجبوري به هزارويك راه به اين جامعه متكي باشي، و جامعه مايل است تا تو براساس دروغ هايش زندگي كني __ دردسر از اينجاست.
ولي اين فقط از بيرون است كه يافتن حقيقت در زندگي تو توليد اغتشاش مي كند. تا جايي كه به دنياي درونت مربوط است، وقتي كه حقيقت را پيدا كني، براي نخستين بار به وطن رسيده اي، راحت، آسوده و قدرتمند هستي __ به قدري قوي كه به تنهايي قادر هستي با تمام دنيا روبه رو شوي. آن مشكلات پيش پاافتاده هستند. آنچه كه با حقيقت پيدا مي كني، چنان گنجينه اي است كه وقتي آن را يافتي حاضر نيستي آن را با هيچ دروغي معاوضه كني.
بنابراين، درست است كه دردسر وجود دارد. ولي اين فقط نيمی از حقيقت است: فقط شامل بيرون است __ و آن نيز به اين سبب است كه خودت با حقيقت خو نگرفته اي. زماني كه قدرت و نيروي حقيقت را ببيني، آنگاه تمام دنيا به نظر ناتوان خواهد رسيد. مي تواني با آن بجنگي، راه خودت را بسازي، مي تواني براساس نور خودت زندگي كني و آنوقت برايت دردسر نخواهد بود. شايد براي ديگران دردسر باشد.
من اين را با قدرت و مرجعيت خودم به تو مي گويم: براي من دردسر وجود ندارد…. و تمام دنيا دچار دردسر است. اين من هستم كه بايد دچار دردسر باشم، ربطي به آن ها ندارد!
ولي حقيقت چنان قدرتي دارد، چنان نيروي عظيمي از خودش دارد كه نيازي نيست نگرانش باشي. چرا مردم ديگر نگران هستند؟ چرا دردسر مي آفرينند؟ آنان به اين سبب نگرانند و مشكل آفريني مي كنند كه حقيقت تو، آنان را از دروغ هاي خودشان آگاه مي سازد، و آنان خواهان اين نيستند. آگاه شدن از دورغ هاي خود و با آن ها ادامه ي زندگي دادن، بزرگترين تجربه ي شكنجه است، آنان مي خواهند تو را حذف كنند.
تو يك بيگانه گشته اي، يك خارجي. تو خداي آنان را باور نداري، بهشت و دوزخ آنان را باور نداري، به انواع خرافاتي كه برايشان بسيار ارزشمند است اعتقادي نداري. ولي دروغ هاي آنان در برابر حقيقت تو همچون تاریكي در برابر نور شروع مي كند به ازبين رفتن.
تو آن نور را يافته اي: اينك تمام تاريكي دنيا نمي تواند به نور آسيبي بزند. فقط شعله اي كوچك از نور، از تمام تاريكي هاي جهان قوي تر است.
ولي البته آنان كه در تاريكي زندگي مي كنند و به آن عادت كرده اند و زندگيشان را برآن اساس شكل داده اند، اين را بسيار انقلابي خواهند يافت.
و مردم نمي خواهند تغيير كنند __ زيرا هر تغيير يعني آموختن زندگي از نو: هر تغيير تولدي جديد است. آنان به راحتي به این زندگي خو گرفته اند، آنان با جمعيت اطرافشان و با تمام خرافاتش زندگي مي كرده اند، صاحب احترام و حرمت بوده اند. حقيقت تو به يقين آنان را آگاه مي سازد كه تمام زندگيشان را در كاخ هاي ماسه اي زندگي كرده اند، فقط نسيمي از حقيقت كافي است تا آن را از هم بپاشد. براي نجات كاخ هاي ماسه اي خود، آنان انواع دردسرها را برايت فراهم مي كنند.
ولي انسان اهل حق قادر است تمام دردسرها را بپذيرد، زيرا آنچه كه در درونش دارد، چنان زيبا، جاودانه، عظيم و وجدآور است كه چه كسي به اين دردسرهاي جزيي اهميت مي دهد؟ شايد شغل از دست برود، شايد همسرت فرار كند، شايد والدين از ارث محرومت كنند……تمام اين ها در مقايسه با آنچه در درون يافته اي بي معني هستند.
آن مردم نمي دانند كه تو در درون چه داري __ دردسر از اينجا ناشي مي شود. ولي مشكل از تو نيست. فقط در ابتدا است كه ناگهان احساس مي كني از زندگي راحت در جامعه و دنج بودن در ميان جمعيت بيرون كشيده شده اي. ولي هرچه بيشتر و بيشتر از گرماي درونت هشيار شوي، به جمعيت نيازي نخواهي داشت. خودت كفايت مي كني. حقيقت چنان تغذيه اي است، چنان دستيابي والايي است كه اينك مي تواني به راحتي تمام زندگيت را برايش فدا كني، زيرا چيزي را بزرگتر از زندگي يافته اي: خود منبع حيات را يافته اي، منبعي كه تمام زندگي ها از آن سرچشمه مي گيرد.
بنابراين نگران دردسر نباش. به سبب همين دردسر است كه ميليون ها انسان هرگز به حقيقت فكر نمي كنند. احساس مي كنند بهتر است جمعيت گوسفندان را دنباله روي كنند و هرگز همچون شير غرش نكنند.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

من از سیاست متنفرم. من یک سیاستباز نیستم، و هرگز یک سیاست باز نخواهم شد

“…من از سیاست متنفرم. من یک سیاستباز نیستم، و هرگز یک سیاست باز نخواهم شد. دعوتی از سوی حزب رادیکال ایتالیا آمده که می خواهند من رییس آن حزب باشم. به اطلاع آنان رساندم: من نمی توانم عضو حزب شما باشم، ولی می توانم یک دوست باشم __ و اگر بخواهید عصیان بیشتری برای مردم کشورتان بدهید و نیاز به راهنمایی دارید، من می توانم بسیار مفید باشم.
من به سبب وجود پاپ، علاقه ی خاصی به ایتالیا دارم: تا زمانی که واتیکان کاملاٌ نابود نشود بشریت آزادی را نخواهد شناخت. پاپ نماینده ی خدا نیست، او نماینده این فکر است که چگونه می توان مردم را به اسارت کشید.
ایتالیا توسط مذهب کاتولیک نابود شده است. وگرنه، در روزگاران طلایی خودش، یکی از زیباترین کشورها بود __ به این دلیل ساده که مذهب خاصی نداشت. به زندگی اعتقاد داشت، عشق را باور داشت و زمینی بود. آن روزگار زیباترین روزهای ایتالیا بودند. تمام کشور پر از زوربا بود.
ولی مشکل از اینجا شروع شد که یهودیه، جایی که مسیح در آن متولد شد، تحت حاکمیت امپراطوری روم بود و عیسی مسیح را به درخواست یهودیان به صلیب کشیدند و آن سرزمین تحت فرمانفرمایی پونتیوس پایلتPontius pilate فرماندار یهودیه قرار داشت.
این داستانی عجیب از روانشاسی بشر است. پونتیوس پایلت هرگز نمی خواست مسیح را به صلیب بکشد، چون می دید که در این مرد اشکالی وجود ندارد. فوقش این است که قدری دیوانه است و در مورد چیزهای بی خطر صحبت می کند… هرکسی می تواند بگوید” من تنها پسر خدا هستم” ضرر این در چیست؟ او به کسی آسیب نمی زد.
ولی یهودیان __ مخصوصاٌ رییس خاخام ها بسیار با مسیح دشمنی داشتند، زیرا آنان فکر می کردند که خداوند در انحصار آنان است؛ و این پسر نجار، که بی سواد است و بی فرهنگ، مفهوم آنان از خدا را نابود می کند، و چنین وانمود می کند که او همان ناجی موعودی است که یهودیان بسیار در انتظارش بوده اند. آنان نمی توانستند او را تحمل کنند.
پونتیوس پایلت سیاستمدارانه رفتار کرد، همانطور که از سیاستبازها انتظار می رود. با وجودی که می دانست که عیسی مسیح کاملاٌ بیگناه است… فقط قدری پیچ و مهره در سرش شل شده، ولی این یک جرم نیست! نمی توان شما را به جرم اینکه مهره ای شل یا سفت است به صلیب کشید. می توانید به کارگاهی بروید تا آن مهره را تنظیم کنند ولی راهش به صلیب کشیدن نیست.
بنابراین یک عمل بسیار نمادین انجام شد که مسیحیان هرگز در موردش صحبت نمی کنند __ ولی زیگموند فروید بسیار به این عمل علاقه داشت…. مسیح را برای رضایت خاطر یهودیان به صلیب کشیدند. یهودیه سرزمین آنان بود و اگر مسیح به صلیب کشیده نمی شد هر امکانی بود که یهودیان برعلیه امپراطوری سر به شورش بردارند. امپراطوری نمی توانست به خاطر نجات یک انسان بیگناه این ریسک را بکند.
وقتی پونتیوس پایلت فرمان صلیب کشیدن را صادر کرد و به داخل کاخ خودش رفت، اولین کاری که کرد این بود که دست هایش را شست، بدون آب یا صابون، ولی بصورت نمادین دست هایش را به هم مالید و شست. این شستن دست ها، توسط زیگموند فروید که خودش یک یهودی بود، بسیار جدی گرفته شد. پونتیوس پایلت بطور ناخودآگاه سعی داشت بگوید که،”من مسئول نیستم. من دست هایم را کاملاٌ از این کار می شویم. این کار یهودیان است. گناه من نیست.” ولی احساس گناه در او وجود داشت.
پیروان مسیح آهسته آهسته وارد امپراطوری روم می شدند و این احساس گناه رشد می کرد، زیرا مسیح تحت حکومت امپراطوری روم به صلیب کشیده شده بود. بسیاری از رومی ها احساس گناه می کردند که آنان نیز در این کار سهمی دارند: فقط برای نجات امپراطوری مردی بیگناه را به صلیب کشیده بودند، یک مرد خدا را.
اینجا نقطه ی عطف تاریخ روم بود و عاقبت، فلسفه ی زمینی و بی خداییpagan روم در زیر ابر سیاه کاتولیک و ایدئولوژی مسیحیت ناپدید شد. به دلیل مسیحیت، روم شکوه دیرین خودش را از دست داد __ زیرا مسیحیت چنین آموزش می دهد: برکت بر ضعفا باد، برکت بر کسانی باد که در آخر صف هستند __ زیرا آنان وارثان ملکوت الهی هستند.
امپراطوری روم ازبین رفت. هر امپراطوری پس از اوجی مشخص ازبین می رود. در این دنیا هیچ چیز پایدار نمی ماند: همه چیز جاری و متغییر است. و مبلغان مسیحی در سراسر ایتالیا می چرخیدند و این ایدئولوژی فقر و ضعف را موعظه می کردند: که شما گناهکار زاده شده اید و اگر مسیح شما را نجات ندهد، تا ابد در قعر جهنم خواهید سوخت.
ایتالیا به سبب ترس و ناتوانی طعمه ی مسیحیت شد. مسیح را به قتل رسانده بود ولی روانشناسی بشری چیزی عجیب است: به صلیب کشیده شدن مسیح در نهایت فلسفه ی بی خدایی رومیان را به صلیب کشید و روم با تمام عظمت و شکوهش به صلیب کشیده شد.
ایتالیا کشوری ازیاد رفته باقی خواهد ماند. شکوه آن فقط در ضرب المثل باقی مانده است: “همه ی راه ها به روم ختم می شود.” دیگر چنین نیست. روزگاری این گفته درست بود: حالا نیمی از راه ها به واشنگتن و نیمی به مسکو ختم می شوند __ حتی یک راه هم به رم ختم نمی شود. واتیکان را نابود کنید و دست کم یک راه به آنجا بسازید!
من می توانم به حزب رادیکال ایتالیا کمک کنم که باردیگر رویکرد زیبای زمینی بودن نسبت به زندگی راpagan approach زنده کند؛ زیرا در عمق روح ایتالیا آن فلسفه هنوز وجود دارد و برای همین است که من بسیار عاشق ایتالیایی ها هستم. من امید مشخصی دارم که چیزها همیشه چنین نخواهد ماند. فلسفه ی زمینی بودن، به زمان خود، خودش را احیا خواهد کرد. و برای همین است که قبول کردم که اگر بخواهید من دوست و راهنمای شما باشم، من در دسترس هستم __ زیرا من عمیقاٌ به این جنبه از روح ایتالیایی ها شدیداٌ علاقه دارم.
در هندوستان دشوار است، زیرا دست کم برای ده هزار سال فلسفه ی زمینی بودن شنیده نشده است؛ شاید مرده باشد… ولی بسیاری از سالکین من ایتالیایی هستند و هرگاه نزد من می آیند می توانم ببینم که مسیحیت آنان سطحی است و زمینی بودن آنان واقعیتشان است __ و من به زمینی بودن آنان علاقه دارم.
ایتالیا می تواند باردیگر به عظمت خود بازگردد ولی نه بنوان یک کشور کاتولیک. خود همین واژه نشاندهنده ی سقوط ذهن و روح ایتالیایی است. زیبایی ایتالیا به فلسفه ی زمینی بودنش است، در عشقش به جهان هستی، به عشقش به آواز و رقص و عشقش به بدن است.
به نظر من زمینی بودن آغاز روحانی بودن واقعی است، پایان آن نیست. زوربا آغاز است و بودا، انتها. من باید آغاز را در ایتالیا پیدا کنم و پایان را در هندوستان. و زمانی که بتوانیم ترکیبی از زمینی بودن و بیدار بودن و اشراق بسازیم، انسان تمام را خواهیم داشت.
می توانید فلسفه ی مرا فلسفه ی انسان تمام بخوانید. هیچ چیز را نباید منکر شد، همه چیز باید در یک هماهنگی و همنوایی زیبا جذب گردد.”
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

تو از یک بیماری به نام “آلمان” رنج می بری!

“… تو از یک بیماری به نام “آلمان” رنج می بری! دو جنگ جهانی از همین بیماری سرچشمه گرفت. این برتری نژادی نبود که سبب این جنگ ها شد، بلکه یک احساس حقارت عمیق بود. برای پوشاندن آن، آنان سخت کوشیدند که برتر باشند.
فقط انسانی که از عقده ی حقارت رنج می برد، الزاماٌ سعی می کند که برتر باشد. فقط ملتی که از یک عقده ی حقارت عمیق در رنج است سعی می کند ملتی برتر از همه باشد.
این یکی از تعجب انگیزترین واقعیت هاست که هندوستان هرگز نکوشیده کشوری را فتح کند. در طول ده هزار سال تاریخ هند، هیچ اثری از تعرض و تهاجم وجود ندارد؛ و دلیلش این است که هندوستان هرگز از عقده ی حقارت در رنج نبوده است. مهاجمان آمدند و هند را فتح کردند. گروه های کوچک از مردمان ابتدای، سرزمین پهناوری را بدون دشواری زیاد تحت سلطه درآورند و دلیلش ساده بود: زیرا معرفت هندی حتی از اسارت هم نمی ترسید. حتی اسارت هم نمی توانست آن را حقیر کند، برتری آن مربوط به رشد درون و تکامل معرفت آن بوده است.
دلیل دیگری برای اسارت دو هزار ساله ی هندوستان وجود ندارد؛ و مهاجمین گروه ها و قبایل کوچکی بوده اند که می توانستند بدون هیچ مشکلی توسط این قاره ی پهناور درهم شکسته شوند. این ترسو بودن نبود: دلیل ساده اش این است که اگر از عقده ی حقارت در رنج نباشی، میل به جنگیدن، میل به برتری وجود ندارد.
در آلمان چه اتفاقی افتاد؟ در آلمان میلیون ها یهودی زندگی می کردند که این فکر را حمل می کردند که آنان قوم برگزیده ی خدا و برتر از بقیه هستند. و آنان کیفیاتی دارند: آنان هوشمند تر هستند و به سهولت ثروتمند می شوند… و آلمانی ها همیشه خودشان را با همسایگان یهودی خودشان مقایسه می کردند. آن همسایگان یهودی ثروتمند بودند و با هوش: چهل درصد از جوایز نوبل را برده بودند و باقی دنیا شصت درصد را داشتند.
سه مرد بزرگ این قرن (بیستم. م) که ذهن مردم را در تسلط دارند همگی یهودی هستند: کارل مارکس یهودی بود، زیگموند فروید یهودی بود و آلبرت اینشتن یک یهودی بود.
آلمان ها که تحت سایه ی یهودیان زندگی می کردند شروع کردند به این احساس که خودشان حقیر هستند. و زمانی که احساس حقارت کنی، نمی توانی با حقارت خودت باقی بمانی: یک درد دایم است و پیوسته به یاد می آوری که مردمان دیگر از تو برتر هستند. باید به نوعی اثبات کنی که از یهودیان برتر هستی.
این است علت اینکه مردی دیوانه چون آدلف هیتلر توانست ترتیبی بدهد که روشنفکران بزرگ آلمان پیروان او شوند __ زیرا او قول داده بود که از شر تمام یهودیان خلاص شود. این فقط نمادین بود. با خلاص شدن از شر یهودیان دیگر کسی باقی نمی ماند که آنان را به یاد حقارت خودشان بیندازد و با خلاص شدن از شر قومی که برگزیدگان خدا هستند، آنان به یقین اثبات می کردند که در واقع قوم نوردیک آریایی آلمان Nordic German Aryans نژاد برتر در دنیا است.
هیچکس عمیقاٌ وارد روانشناسی این دو جنگ جهانی نشده است، ولی این یکی از اساسی ترین نکات است: که آلمانی ها سخت می کوشیدند تا از عقده ی حقارت خودشان خلاص شوند. مردم در سراسر دنیا حیرت کرده بودند که آدلف هیتلر چگونه توانست آلمانی ها را متقاعد کند که شکست آلمان در جنگ جهانی اول به سبب وجود یهودیان بوده است. به نظر هیچ رابطه ای وجود ندارد.
این چنان فکر مسخره ای است که حتی یک فرد عقب مانده نیز خواهد پرسید که چرا یهودیان باید دلیل این شکست باشند. آنان به کشور خیانت نکردند: آنان دست در دست آلمان ها با دشمن جنگیدند و تمام سلاح های مرگبار را تولید کردند و بزرگترین دانشمندان آنان در خدمت جنگ بودند و پسرانشان به میدان نبرد رفته بودند __ چرا ناگهان هیتلر شروع کرد به گفتن اینکه “یهودیان سبب شکست ما شدند و تازمانی که آنان کاملاٌ از آلمان پاک نشوند، آلمان هرگز برنده نخواهد شد”؟
در ظاهر هیچ ربطی وجود ندارد و هیچ دلیلی در دست نیست ، تقریباٌ مانند این است که او بگوید، “ما در جنگ جهانی اول شکست خوردیم چون مردم خمیردندان مصرف می کنند!” رابطه ی یهودیان با شکست آلمان دقیقاٌ مانند این رابطه است.
ولی با نگاهی عمیق تر در روانشناختی، حق با آدلف هیتلر است. آنان به سبب وجود یهودیان همیشه در حقارت به سر برده بودند. آنان هرگز تهاجمی نشده بودند __ انسان حقیر چگونه می تواند تهاجمی شود؟ آنان هرگز خودباور نبودند __ انسان حقیر چگونه می تواند خودش را باور داشته باشد؟ آنان از پیش می دانستند که شکست خواهند خورد، زیرا که مردمانی حقیر هستند. آدلف هیتلر می خواست ثابت کند، “ما برتر هستیم.” و تنها راهش این بود که شش میلیون یهودی را بکشد. او شش میلیون یهودی را همراه با میلیون ها نفر از سایر کشورها به کشتن داد. این یک کمک عظیم به نفس آلمانی بود: “حالا دیگر کسی نمی تواند بگوید که ما حقیر هستیم!”
لطیفه، این مشکل فردی تو نیست؛ این مشکلی است که آلمان قرن ها با خودش حمل کرده است. تقریباٌ بخشی از ناخودآگاه جمعی آنان شده است، ولی با کشتن یهودیان، یا کشتن هرکس دیگر نمی توانی از آن خلاص شوی.
می توانی وانمود کنی که برتر هستی؛ حتی می توانی باور کنی که برتر هستی. حتی می توانی به دنیای بیرون ثابت کنی که برتر هستی؛ ولی در عمق وجود، خوب می دانی که برتر نیستی.
هیچکدام از این پوشش ها کمکی نخواهند کرد. بنابراین وقتی نزد من می آیی و شروع می کنی به مراقبه کردن، آهسته آهسته آن پوشش ها ناپدید می شوند، زیرا آن ها توسط ذهن خلق شده اند، و سپس آن شرطی شدگی عمیق حقارت به سطح می آید.
تنها راه خلاص شدن از آن فقط تماشاکردن آن است__ بگذار به سطح بیاید، آن را سرکوب نکن. اگر سرکوبش کنی، مجبور خواهی بود که با آن زندگی کنی. بگذار به سطح بیاید و تو فقط یک تماشاچی باقی بمان؛ و این مفهوم حقارت فقط یک فکر است و تو آن ذهنی نیستی که فکر می کند.
تو آن وجودی هستی که تماشا می کند.
وجود تو نه برتر است و نه کهتر.
فقط هست: مقایسه ای نمی شناسد.
یهودیان رنج بیهوده برده اند زیرا موسی به آنان این مفهوم را داد که آنان قوم برگزیده ی خدا هستند. او باید چنین می کرد؛ می توانم ناتوانی او را درک کنم. یهودیان در مصر بودند و موسی سعی داشت آنان را وادار به انقلاب برعلیه بردگی کند.
حالا، مردمی که برای قرن ها تحت اسارت بوده اند حتی نمی توانند تصور کنند که می توانند برعلیه ارباب هایشان شورش کنند، خود همین فکر هم وحشتناک است. آن ارباب ها آنان را کتک زده و کشته اند __ با آنان همچون حیوانات رفتار کرده اند __ برای مدت های طولانی. مشکل موسی این بود: “چگونه مفهومی در یهودیان بوجود آورد که آنان قادر به انقلاب هستند؟”
او فکری زیبا اختراع کرد: که آنان قوم برگزیده ی خداوند هستند؛ و مردمی که از اسارت رنج برده اند، کتک خورده و کشته شده بودند، بی درنگ این فکر را پذیرفتند. یک تسلی بسیار عالی بود. ولی هیچکس این سوال را مطرح نکرد که اگر آنان قوم برگزیده ی خداوند هستند پس چرا در اسارت اند؟! خیلی متضاد به نظر می آید، ولی چنان تسلی بخش بود که وقتی آن را پذیرفتند، شهامت یافتند. موسی نخست ترتیبی داد که آنان این فکر را بپذیرند: “شما قوم برگزیده ی خداوند هستید.” سپس به آنان گفت، “حالا انقلاب کردن برای شما بسیار آسان است __ هیچکس نمی تواند مانع شما شود.”
حقارت آنان توسط “برگزیده بودن توسط خداوند” پوشش داده شده بود و حالا مفهوم “قوم برگزیده” بعنوان یک پایه برای انقلاب علیه مصریان به کار گرفته می شد. در آن زمان این راهکار خوبی بود. یهودیان شورش کردند و سرزمین مصر را ترک کردند.
سپس موسی فکر دیگری به آنان داد که “خداوند برای شما سرزمین مخصوصی درنظر دارد: اسراییل. پس ما به سمت سرزمین موعود اسراییل پیش خواهیم رفت.” فکر نمی کنم او هیچ فکری در سر داشت که آنان به کجا می روند، زیرا برای او و مردمش چهل سال طول کشید که در صحرا سرگردان باشند وسرزمین اسراییل را جست و جو کنند. هیچ کشوری حاضر نبود به آنان پناه دهد. آن سرزمین موعود هیچ جای مخصوصی نبود: یک صحرا بود.
اگر این چیزی است که خدا برای قوم برگزیده اش درست کرده، آنوقت او باید قدری دیوانه باشد. ولی موسی باید در جایی اعلام می کرده که “یافتیم!” سه چهارم از مردمی که از ابتدا همراه او بودند در راه مرده بودند، از گرسنگی و بیماری __ و خداوند ابداٌ توجهی نکرده بود. مردم خودش که به دنبال یافتن سرزمین موعود او بودند! و آن سرزمین هم بسیار سخت بود. مردمانی که به اسراییل رسیدند تقریباٌ نسل سوم یا چهارم بودند: پدرانشان از مصر شروع کرده بودند و نسل سوم یا چهارم وارد سرزمین موعود شده بودند.
نخستین خلاء نسل ها را موسی احساس کرد: این ها مردمی نبودند که او آنان را برای انقلاب ترغیب کرده بود. او خیلی پیر شده بود، شاید نزدیک صدسال داشت: خسته، فرسوده… پس او فقط گفت، “اینجا همان سرزمین است،” تا به نوعی مردمانش را ساکن کند و سامان دهد. ولی آن مردم تعجب کرده بودند، زیرا آن سرزمین یک کویر بی حاصل و خشک بود. عصر دیگری از دشواری ها، از آن سرزمین خشک آغاز شد. و موسی بسیار خسته بود و قدرت ابداع جوانی هایش را ازدست داده بود. او یهودیان را در آنجا رها کرد وگفت، “شما از این زمین مراقبت کنید. یک قبیله ی کوچک از شما جایی در صحرا گم شده است، من برای یافتن آنان می روم.”
آن قوم به سرزمین کشمیر در هندوستان رسیده بودند. و موسی به کشمیرKashmir رسید، ولی نتوانست مدت زیادی زنده بماند_شاید یک یا دو سال __ و در کشمیر ازدنیا رفت. اگر او می توانست تمام قومش را به کشمیر بیاورد، آنوقت چیزی بود و می توانست بگوید، “خداوند اینجا را برای شما آفریده است.” کشمیر بسیار زیباست، شاید زیباترین منطقه در روی زمین باشد. و شاید به این دلیل بوده که وقتی آن قبیله ی گمشده وقتی به آنجا رسیدند فکر کردند: “اینجا باید اسراییل باشد و دیگران نیز باید به اینجا بیایند.” __ پس آنان در آنجا ساکن شدند.
امروزه تمام مردم کشمیر محمدی هستند. آنان توسط محمدیان مجبور شدند از یهودیت به اسلام بگروند. ولی می توانی صورت هایشان، رنگ پوست و بینی هایشان را ببینی __ و می توانی مطلقٌا یقین کنی که این ها یهودی هستند. یهودیان مانند هر نژاد دیگر، ویژگی های ظاهری خودشان را دارند. موسی در کشمیر از دنیا رفت.
اسراییل فقط یک سرزمین لم یزرع بود، فرصتی وجود نداشت و چالشی برای هوشمندی در آنجا نبود و یهودیان برای قرن ها در اسارت بودند. بنابراین، آنان هرگز هوشمندی را نشناخته بودند.
ذهن چیزی شبیه به زمین است. اگر برای قرن ها چیزی در زمین کاشته نشود، قوی تر و قوی تر می شود و اگر تخمی در آن بکاری، بهترین محصول را خواهد داد. نخست، یهودیان برده بودند، هوشمندی آنان هرگز به کار برده نشده بود، یک نیروی بالقوه باقی مانده بود. سپس در اسراییل هم فرصتی برای استفاده از آن وجود نداشت __ آنان شروع کردند به پخش شدن در سراسر اروپا، هرکجا که فرصتی وجود داشت.
آنان اثبات کردند که از همه برتر هستند، زیرا نیروی بالقوه ی بزرگی داشتند که برای قرن ها از آن استفاده نشده بود. آنان ثروتمندترین نژاد در دنیا شدند. چنین نبود که آنان قوم برگزیده ی خدا بودند؛ این فقط اختراع خالص یک ذهن انقلابی بود __ موسی را باید نخستین انقلابی دنیا خواند.
در آن فضا کاملاٌ خوب بود، ولی زمان تغییر می کند و فضای معانی تغییر می کند: همان چیزی که به یهودیان کمک کرد تا ثروتمند تر و باهوش تر شوند، اینک برایشان یک نفرین شد، زیرا همه از آنان متنفر بودند، همه به آنان حسودی می کردند: به هوشمندی و ثروتشان حسادت می ورزیدند.
هیتلر به آسانی آلمانی ها را متقاعد کرد که: “تقصیر یهودیان است. خود حضور آنان سبب شکست ما است.” و مردی مانند مارتین هایدگر، یکی از فیلسوفان برنده ی جایزه ی نوبل و شاید مشکل ترین فیلسوف جهان… او هرگز کتابی ننوشت که کامل شده باشد: کتابی را شروع می کرد و نخستین جلد آن چاپ می شد ولی تا آن زمان __ او بسیار باهوش بود __ کار دیگری را شروع می کرد.
کامل کردن کتاب برایش کافی نبود. او تنها انسانی است که هیچکدام از کتاب هایش کامل نیستند. او فقط تا حد مشخصی پیش می رفت و ناگهان فکر بزرگتری به نظرش می رسید… پروژه ی قدیمی را رها می کرد و سرگرم پروژه ی جدید می شد. ولی حتی کتاب های ناقص او سندی بر هوشمندی عظیم او هستند.
فیلسوفان در عجب هستند که چه می شد اگر او این کتاب ها را کامل می کرد، زیرا او وارد ابعادی تازه می شد که هرگز لمس نشده بودند، جایی که هیچ دریانوردی به آنجا نرسیده بود __ سرزمین های بکر که هیچ فیلسوفی به آن ها نپرداخته بود. و بینش او چنان عمیق است که برای فهمیدن او باید از یک هوشمندی بسیار بالا برخورد باشی، وگرنه نمی توانی درک کنی که او چه می گوید.
حتی مارتین هایدگر پیرو هیتلر شد، به دلیل همان حقارت آلمانی. و هایدگر وعده داد و به قولش عمل کرد __ تقریباٌ برای پنج سال او به راضی کردن و متقاعد کردن آلمانی ها ادامه داد که “به یقین ما نژاد برتر هستیم، ما فقط از آن آگاه نیستیم: آدلف هیتلر ما را از آن آگاه ساخته است.” ولی باردیگر آلمان شکست خورد و تمام عقده ی حقارت پوشیده شده سر باز کرد.
لطیفه، این تنها مشکل تو نیست، مشکل تمام نژاد آلمان است و راه خلاصی از آن این است که با آن هویت نگیری.
هیچکس برتر نیست.
هیچکس حقیر نیست. همه منحصربه فرد هستند.
زیرا نمی توانی دو نفر را مانند هم پیدا کنی؛ نمی توانی گل مریم را با گل سرخ مقایسه کنی، این ها دو گل متفاوت هستند. نمی توانی دو انسان را با هم مقایسه کنی، این ها دو گل متفاوت هستند. ولی این مسئله ی اعتقاد روشنفکرانه نیست، مسئله ی هشیاربودن است و نابودکردن هویت گیری.
سعی نکن برتر باشی، فقط سعی کن خودت باشی. تو کهتر نیستی، ولی به یاد داشته باش: هیچکس دیگر کهتر نیست. تو برتر نیستی.
ارسطو برای انسان ها مشکل درست کرده است. او یکی از اساسی ترین مشکلات را در ذهن بشر خلق کرده است. زیرا او فقط می دانست که: یا برتر هستی و یا کهتر. در همه چیز “یا این و یا آن” بود: یا سفید هستی و یا سیاه؛ یا گناهکار هستی و یا قدیس.
او هرگز به خودش زحمت نداد تا به رنگین کمان نگاه کند و به تمام طیف رنگ ها در بین سیاه و سفید. و هر رنگ زیبایی خودش را دارد، رقص خودش را دارد و مکان خودش را در جهان هستی دارد، جایی که هیچ رنگ دیگری نمی تواند آن را بگیرد.
رویکرد من این است که هر فرد موجودی منحصر به خودش است. من می خواهم خود مفهوم مقایسه کردن را ازبین ببرم. تو خودت هستی و من خودم هستم، نه من از تو برتر هستم و نه تو از من پست تری. فقط چنین است که من اینگونه هستم و تو آنگونه. ولی این باید از مراقبه ی تو برخیزد. آنچه من می گویم از مراقبه ی خودم است و تو نباید آن را باور کنی __ باید آن را تجربه کنی. و آن روز خواهی دید که تو فقط خودت هستی.
برای نمونه، لطیفه، به یک چیز فکر کن: در جنگ جهانی سوم همه مرده اند و فقط لطیفه زنده مانده است… آیا او فکر می کند که پست تر است؟ از چه کسی پست تر است؟ آیا احساس برتری می کند؟ ولی برتر نسبت به کی؟ همگی مرده اند و تو نمی توانی خودت را با مردگان مقایسه کنی و از آنان برتر باشی و یا پست تر.!
و در حقیقت، ما همگی تنها هستیم، همانقدر تنها که لطیفه خودش را پس از جنگ جهانی سوم تنها احساس می کند. حتی در همین لحظه همه تنها هستند، فقط خودش است. یک هشیاری ساده و پذیرفتن خود بعنوان خود، همانگونه که هست، کافی است و تمام مشکل ازبین می رود. وگرنه تو را شکنجه خواهد داد: مانند یک زخم در تمام زندگیت باقی خواهد ماند.
می گویی، “وقتی به لحظاتی نگاه می کنم که احساس دوری از شما، از عشقم و بقیه هستی را دارم، معمولاٌ سایه های مقایسه و حسادت را می بینم؛ و وقتی عمیق تر می روم، معمولاٌ با یک احساس ناامنی عمیق و احساس حقارت روبه رو می شوم”
کاملاٌ خوب است که عمیق تر وارد احساس ها بشوی، ولی یک چیز را به یاد داشته باش: آن کسی که عمیق تر می رود، آن کسی که با حقارت ها، حسادت و ناامنی ها روبه رو می شود، از آن ها جدا است. نمی تواند با آن ها یکی باشد، وگرنه چگونه می تواند احساس حقارت یا ناامنی یا حسادت کند؟
تو آن شاهدthe witness هستی، پس، همچنانکه عمیق تر می روی با چیزهای زیادی برخورد می کنی که سرکوفته شده اند، با چیزهایی که برای هزاران سال توسط نژاد تو سرکوب گشته است، یا اینکه تمام بشریت آن ها را سرکوب کرده است…. ولی تو همچون یک آینه خالص هستی.
وقتی عمیق تر می روی، آن آینه حسادت را بازتاب می کند، ولی آینه حسادت نیست؛ آینه ناامنی را بازتاب می کند، ولی آینه ناامنی نیست؛ آینه حقارت را بازتاب می کند، ولی آینه حقارت نیست. آن آینه با هیچ چیز هویت نمی گیرد __ آینه فقط خالی است: ساکت، تمیز. تو آن آینه ای.
در مراقبه تشخیص می دهی که آن آینه هستی. هرچیز دیگر در تو بازتاب دارد، ولی وقتی یک گاو وحشی به درون آینه نگاه می کند، آینه یک گاو وحشی نمی شود. وقتی که گاو وحشی برود، آینه باردیگر خالی است، حتی وقتی که آن گاو وحشی به آینه نگاه می کرد نیز آینه خالی بود. یک آینه ی کوچک نمی تواند آن حیوان بزرگ را در خودش جای بدهد!
شاید کودکان خردسال را مشاهده کرده باشی که برای نخستین بار یک آینه را می بینند: کودکان خیلی خردسال که چهاردست و پا می روند…. فقط جلویشان یک آینه بگذار و آنان از اینکه پسر دیگری را می ببینند خیلی تعجب خواهند کرد. با چشمانی شگفت زده نگاه خواهند کرد. و مطلقاٌ یقین است که آنان به پشت آینه می روند تا آن پسر دیگر را پیدا کنند که کجا پنهان شده است! آنان آینه را لمس می کنند تا ببینند و حیرت می کنند که آن پسر دیگر هم آینه را لمس می کند! آنوقت تنها راه این است که به پشت آینه بروند تا آن پسر را پیدا کنند. هرکودکی به پشت آینه خواهد رفت تا آن دیگری را که درآنجا پنهان شده پیدا کند.
یک آینه فقط یک پدیده ی بازتاب کننده است: تو نیز چنان هستی. یک آینه باش، آنوقت تمام این مشکلات، هرچه که نامشان باشد، شروع به ناپدیدشدن می کنند __ آن ها فقط بازتاب هستند. نیازی نیست از شر آن ها خلاص شوی. خود همین مفهوم آزادشدن از آن ها و خلاص شدن از شر آن ها، این را قبول می کند که آن ها در وجود تو یک واقعیت هستند.
یک آینه برایش مهم نیست که آیا یک گاو وحشی به آن نگاه می کند یا یک الاغ به آن نگاه می کند. اهمیتی ندارد، این کیفیت آینه را ابداٌ تغییر نخواهد داد. شاید بزرگترین نابغه به آن نگاه کند و یا احمق ترین فرد به آن نگاه کند؛ آینه یکسان باقی می ماند. بازتاب ها، کیفیت و وجود آن را تغییر نخواهند داد.
تو یک آینه هستی.
این آینه را کشف کن و خلاص شدن از حسادت، ناامنی و حقارت برایت مهم نباشد. هزاران مشکل وجود دارد، اگر شروع کنی به تلاش برای خلاصی از آن ها، شاید به هزاران زندگانی نیاز داشته باشی. به سبب وجود مشکلات بسیار زیاد بود که شرق زندگانی های متعدد را باور کرد، زیرا یک زندگی کافی نیست. وقت زیادی نداری.
اگر بشماری، نیمی از زندگیت را در خواب و غذاخوردن و حمام گرفتن و تراشیدن صورت تلف می کنی…اگر این ها را در یک زندگی هفتاد ساله روی هم بگذاری زمان خیلی زیادی خواهد شد. رفتن بر سر یک شغل احمقانه، تماشای فیلم ها، بازی فوتبال و جنگیدن با زنت و نگرانی در مورد هزار و یک چیز که هرگز رخ نمی دهد، و یادآوری چیزهای کهنه که رخ داده…. فقط بشمار و تعجب خواهی کرد که اگر بتوانی در هفتاد سال، هفت دقیقه برای مراقبه پیدا کنی.
طبیعتاٌ، شرق چنین اختراع کرد که مشکلات در یک زندگی نمی توانند حل بشوند: وقت نداری، به زندگانی های زیادی نیاز داری. ولی هیچکس عمیق تر از این نرفته است. که در یک زندگی نمی توانی مشکلات را حل کنی، ولی مشکلات بسیاری را ایجاد خواهی کرد. و در زندگی دوم مشکلات بسیار بیشتر خواهند شد: مشکلات زندگی اول بعلاوه ی مشکلات زندگی دوم __ و بازهم برای مراقبه همان هفت دقیقه را خواهی داشت! اگر چنین نگاه کنی، حتی اگر هزار زندگی هم داشته باشی از مشکلات خلاص نخواهی شد. مشکلات رشد خواهند کرد و بزرگتر خواهند شد و ضخیم تر می گردند و تو بیشتر در چنگ آنان خواهی بود…. این نگرشی غلط است.
من نمی گویم که زندگانی های آتی وجود ندارند. می گویم که این مفهوم برای مردم جاذبه داشت زیرا آنان به زمان نیاز داشتند. مفهوم درست است ولی نباید به این دلیل قبول شود که تو برای حل مشکلات نیاز به زمان داری. مشکلات تو می تواند در همین لحظه حل شود نیازی نیست منتظر فردا باشی.
پس از این به بعد، لطیفه، تو یک آینه ی آلمانی باش! نمی گویم که یک آینه ی هندی باش، زیرا نمی توان به آینه هندی اعتماد کرد! نمی توانی به هیچ چیز ساخت هند اعتماد کنی. مردم در هند چیزهایی می سازند و رویش می نویسند “ساخت آمریکا”
زمانی در بمبئی یک ساعت به من هدیه دادند. به آن نگاه کردم؛ مطلقاٌ صنعت هندی بود، ولی در پشت ساعت نوشته شده بود”ساخت آمریکا”made in USA ! از مردی که آن را به من هدیه داده بود سوال کردم، “آیا مطمئن هستی که این ساعت ساخت آمریکا است؟”او خنده ای کرد و گفت، “آمریکا یعنی Ulhasnagar Sindhi Association انجمن اولاسنگر سندی! اولاسنگر منطقه ای نزدیک به پونا است!”
سندی ها مردمانی بسیار باهوش هستند……
برای همین است که می گویم یک آینه آلمانی باش. فقط بیشتر و بیشتر در کیفیت آینه گون خود مستقر شو: و تمام این بیماری هایی که از آن یاد می کنی ظرف یک ثانیه ازبین خواهند رفت.
من چنین معجزاتی را باور دارم.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: آزادی، ترس و مسئولیت

“… این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند. نمی توانند.
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند.
نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.
آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد __ نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.
ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را __ خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند __ آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.
در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند __ و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری.
راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند، و با این وجود بسیار کوتاه و کوتوله، این است که وقتی آن گیاه چهار یا پنج اینچ قد می کشد، آن را درون گلدانی سفالی قرار می دهند که ته ندارد. هرگاه ریشه ها رشد می کنند، آنان ریشه ها را قطع می کنند__ و اگر ریشه ها نتوانند رشد کنند، درخت نمی تواند رشد کند.
یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود، ریشه ها نیز عمیق تر به زمین فرو می روند. نمی توانی درختی داشته باشی که صد فوت ارتفاع داشته باشد و شش اینچ ریشه؛ سقوط خواهد کرد. آنان با قطع کردن ریشه ها به آن درخت اجازه ی رشد کردن نمی دهند. مردم از نقاط دوردست برای دیدن این درختان می آیند و آن خانواده ها در مورد آن ها لاف می زنند: “این درخت چهارصدسال عمر دارد.” و چنین کهن هم به نظر می آید، ولی به نظر خیلی عجیب است که فقط شش اینچ ارتفاع دارد.
همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو __ زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی.
برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی __ اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند __ زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است.
این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد. به نظر می رسد که دیوارهای زندان در اطرافشان وجود ندارد، ولی میله های ظریف زندان آنان را احاطه کرده است. در جامعه ی هندو حرکت وجود ندارد: یک شودرا، هرکاری بکند نمی تواند یک قدیس شود؛ هرچقدرهم که زاهد و بافضیلت باشد؛ و او هرمقدار هم که خالص باشد نمی تواند وارد طبقات بالاتر جامعه شود. و نمی تواند از حرفه ای که برای هزاران سال داشته، وارد حرفه ی دیگری شود. او مجبور است که همان شغل را که پدرانش برای هزاران سال داشته اند ادامه دهد.
تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک و پوشاک داده می شود و کلبه های کوچکی در اختیار دارند __ و فقط همین. آنان یک امنیت خاص دارند ولی معنویت خود را ازدست داده اند.
جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی.
من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی که شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که “این مرد به نظر عجیب می آید.”
و به آنان گفتم، “بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این امنیت های جزیی چسبیده اید. وقتی که جامعه نمی تواند به شما فردیت و آزادی بدهد، این جامعه ی شما نیست. آن را ترک کنید! اعلام کنید که شما تعلقی به این جامعه ی زشت ندارید! چه کسی مانع شما است؟
“و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست.”
طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است.
با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: “مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم، در امنیت هستیم.” __ ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند.
آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم داشته باشی.
آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد __ نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز… __ هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی…. ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند.
تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم __ گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست، ولی تا زمانی که خطر را نپذیری، هرگز به قله های وجودت دست پیدا نخواهی کرد.
آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اگر به خودت اجازه بدهی که توسط رودخانه هدایت شوی، بدون جنگیدن، به خداوند خواهی رسید __

“…. در زندگی نیز، هرگز به افراط و تفریط کشیده نشو. همیشه وسط را انتخاب کن: متوسط طلایی. در افراط و تفریط، حقیقت همیشه نیمه-حقیقت است؛ فقط در وسط است که کامل است و تمام است. ولی اکنون مشکلی نیست. تو فکر می کنی که زندگی تو از آن پس یک تلاش و مبارزه ی سخت بوده است. ما زندگیمان را خودمان می سازیم. ما خالق زندگی خودمان هستیم __ تمامش بستگی به خودت دارد. اگر تلاش کنی که به چیزی در دوردست ها برسی؛ اگر بکوشی به چیزی غیرطبیعی دست پیدا کنی، آنوقت زندگی یک تلاش سربالا می شود. ولی اگر سعی نکنی به چیزی غیرطبیعی دست پیدا کنی، آنوقت زندگی راحت می شود، آنوقت همراه با جریان زندگی به سمت پایین جاری می شوی.
لائوتزو آن را راه جریان آب خوانده است و من فکر می کنم که برای هرکس که می خواهد یک زندگی آسوده، آرام و شاد را زندگی کند، این مفهومی مناسب است.
هرگز برخلاف جریان حرکت نکن __ نمی توانی پیروز شوی. طبیعت خیلی بزرگ است؛ تو خیلی کوچک هستی. فقط خسته خواهی شد __ و هرچه خسته تر بشوی، زندگی بیشتر به نظر تاریک و غمگین و بی معنی می شود…. فقط بگذار رودخانه تو را هرکجا که می رود باخود ببرد.
انسانی که هدفی برای دستیابی داشته باشد محکوم است که در نگرانی و تشویش زندگی کند. رویکرد من این است که خود رودخانه ی زندگی به سمت اقیانوس حرکت می کند؛ تو فقط با آن شناور باش. هرکجا تو را برد، همانجا وطن تو است. و زمانی که همراه رودخانه شناور هستی، می توانی از خورشید و درختان و ساحل لذت ببری؛ و از پرندگان و آوازهایشان و از ستارگان شب واز ماه. تمامی جهان هستی __ همه چیز در دسترس تو است زیرا تمام انرژی تو باز است و درگیر نیست و آزاد است.
راماپریم، فقط همراه جریان آب راهی باش. آسوده باش و بگذار زندگی هرکجا می رود تو را ببرد. نگران نباش که حتماٌ باید به هدفی خاص دست پیدا کنی، زندگی هدفی خاص ندارد. فقط به رقصیدن با رودخانه ادامه بده و با آن آواز بخوان تو یک میدان مبارزه ساخته ای و با رودخانه می جنگی و آنوقت دچار دردسر خواهی شد. هرگز پیروز نخواهی شد و هرگز قادر نخواهی بود تا لحظه ای لذت ببری، زیرا هر ذره از انرژی تو باید صرف جنگیدن شود. با زندگی نجنگ.
ولی تمامی مذاهب به شما آموخته اند که با زندگی بجنگید و ضد-زندگی باشد. و آنان یک بشریت فقیر خلق کرده اند که خندیدن را ازیاد برده است و رقصیدن را فراموش کرده و آوازخوانی را ازیاد برده: بشریتی که فقط یک چیز را می شناسد: جنگیدن را.
از جنگیدن دست بردار. هر رودخانه ای به اقیانوس می ریزد__ و بدون نقشه و بدون کتاب راهنما و بدون هیچ مرشد. این در طبیعت خود رودخانه است که جاری شود و چون سربالا نمی رود، مبارزه ای وجود ندارد. رودخانه سرازیر می رود، پس هرکجا زمین پست تری می یابد، در آن جهت حرکت می کند __ و اقیانوس در پایین ترین سطح قرار دارد، پس هیچ رودخانه ای نمی تواند اقیانوس را ازدست بدهد. اقیانوس هدف شما است؛ اقیانوس خداوند است.
اگر به خودت اجازه بدهی که توسط رودخانه هدایت شوی، بدون جنگیدن، به خداوند خواهی رسید __ هیچ چیز نمی تواند مانع تو باشد. اگر احساس می کنی که زندگی یک مبارزه شده است، هیچکس جز خودت مسئول نیست. و این در اختیار تو است که در یک لحظه جهت را تغییر بدهی… و شکست خوردن از زندگی یک شکست نیست؛ زندگی ما است: شکست خوردن از زندگی، پیروزی ما است.
لحظه ای که شروع کنی به درک این جمله ی عجیب __ که شکست خوردن از زندگی، پیروزی ما است __ راز تمام موفیت ها و برکات را دریافته ای.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: تمام تلاش من این است که شما را بیدار کنم

..من هیچ آموزشی ندارم. زندگی من زندگی یک عصیانگر است. من نظریه، فلسفه و الهیاتی ندارم که به شما آموزش دهم. من فقط تجربه ی عصیانگری خودم را دارم تا با شما قسمت کنم و شما را دچار عصیانگری سازم. و وقتی شما یک عصیانگر بشوید، نسخه ی کربنی من نخواهید بود: برای خودتان پدیده ای منحصربه فرد خواهید بود.
تمام بوداییان می کوشند تا نسخه ی کربنی گوتام بودا شوند. او یک آموزش دارد: اگر از آن پیروی کنید، درست مانند او خواهید شدز تمام مسیحیان نسخه های کربنی هستند: نسخه ی اصلی عیسی مسیح است.
من هیچ آموزش و نظریه و انضباطی ندارم که به شما بدهم. تمام تلاش من این است که شما را بیدار کنم: درست مانند آب سردی که به چشم هایتان پاشیده می شود. و وقتی بیدار شدید درنخواهید یافت که مانند من شده اید : یک نسخه ی کربنی از من. شما فقط خودتان خواهید بود __ نه مسیحی، نه هندو و نه محمدی… یک گل منحصربه فرد. هیچ دو نفر مانند هم نیستند. چگونه می توان اینهمه مسیحی یافت؟ این تعدا بودایی چگونه ممکن است؟ و تمام تاریخ شاهد این گفته ی من است.
در طول بیست و پنج قرن، میلیون ها انسان در شرق آموزش ها و طریق گوتام بودا را آزمایش کرده اند، ولی حتی یک نفر هم قادر نبوده که گوتام بودا شود. طبیعت اجازه نمی دهد که دونفر مانند هم باشند. طبیعت خط تولید اتوموبیل نیست… می توانید صدها و هزاران ماشین فورد را ببینید که از خط تولید بیرون می آیند که همگی دقیقاٌ مثل هم هستند. طبیعت بسیار خلاق است و بسیارمبتکر: همیشه انسانی تازه می سازد. میلیون ها و میلیون ها انسان خلق شده اند ولی دو نفر مانند هم نیستند. حتی دو برگ را روی درخت نمی توانید پیدا کنید که دقیقاٌ شکل هم باشند و یا دو قطعه سنگ شبیه به هم را در روی ساحل. هر یک فردیت خاص خودش را دارد.
من آموزشی ندارم، ولی هرآنچه که تجربه کرده ام پدیده ای زنده است که با شما قسمت می کنم __ نه واژه، نه نظریه و نه فرضیه است. می توانم بقدر مورد نیاز به شما نزدیکی تقدیم کنم: درست مثل وقتی که شمعی نیفروخته را به شمعی در حال سوختن نزدیک می کنید… نقطه ای وجود دارد که ناگهان شعله ی سوزان به شمع نیفروخته می جهد. شمع افروخته چیزی از دست نمی دهد و هیچ آموزشی منتقل نشده است، بلکه آتشی منتقل شده است.
گیولیا، می خواهم بگویم که من آموزشی ندارم، ولی آتشی بزرگ در قلبم دارم و هرکس که نزدیک من می آید برافروخته می شود.
این مردم اینجا پیروان من نیستند. اینان فقط دوستانی هستند که تجربه ای را سهیم می شوند که می تواند هرآنچه را که در آنان کاذب است بسوزاند و می تواند آنچه را که جوهر فردیت آنان است خالص گرداند: نیروی بالقوه ی اصیل آنان. اینجا یک مدرسه ی کیمیاگری است، یک مدرسه ی عرفانی. من یک آموزگار نیستم. من هیچ فکر و ایده ای ندارم. ولی آتشی برای قسمت کردن دارم، عشقی برای سهیم کردن دارم؛ و برای کسانی که آماده اند، من آمادگی دارم تا هرآنچه را که دارم بدهم __ و آنان به هیچ وجهی در اسارت نخواهند بود.
هرچه بیشتر نزدیک من بیایند، مرا بیشتر درک می کنند، بیشتر خودشان خواهند بود: معجزه همین است.
من معتقد نیستم که راه رفتن روی آب معجزه است. حماقت محض است. معجزه ی واقعی بیدارکردن شماست، آوردن پیام آزادی برای شماست: آزادی از تمام قیدها. و من زندان های شما را با قیدها و زنجیرهای جدید جایگزین نمی کنم؛ من فقط شما را در آسمان باز رها می کنم. من قدری با شما پرواز می کنم تا شما شهامتی پیدا کنید: نیازی به ترسیدن نیست: شما نیز بال دارید، درست مانند من که بال دارم. شما از آن ها استفاده نکرده اید: هرگز به شما گفته نشده است که شما هم پر پرواز دارید. بنابراین اینجا مکانی است که من هرگونه تلاشی می کنم تا شما از وجود بالهایتان هشیار شوید، شما راتشویق می کنم و به سمت آسمان بی نهایتی سوق می دهم که به شما تعلق دارد. اینجا مکانی کاملاٌ متفاوت است: یک کلیسا و معبد یا کنیسا نیست. من ناجی شما نیستم و نه اینکه پیامبر هیچ خدایی باشم. پیامبر فقط یک پستچی است و نه چیزی دیگر.
من پیامی ندارم که به شما بدهم، ولی آتشی دارم که به شما وارد کنم. و اگر این آتش افراطی نباشد، آنوقت هیچ چیز دیگر در تمام دنیا نمی تواند افراطی باشد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

یک مشکل قراردادی است که توسط دیگران ایجاد شده:اشو

“… لذت بردن چنان مداوم محکوم شده است که تو از یاد برده ای که این یکی از بزرگترین دروغ ها است. می گویی ” به نظر می رسد که هرگاه در درونم احساس خوشی و بهبود داشته ام، همیشه به دنبال آن موجی از سرزنشگری خود وجود داشته است….”
این موج سرزنشگری خود از شرطی شدگی تو می آید، به احتمال زیاد از شرطی شدگی مسیحی یا کاتولیک. فقط هرچیزی را محکوم کن! __ و هروقت چیزی را نزد کودکان محکوم می کنید، آنان ظرفیت این را ندارند که برعلیه آن مباحثه کنند. آنان به والدین خود اعتماد دارند و اگر سرزنشگری را ببینند، آنان هنر سرزنش کردن خودشان را فرا می گیرند.
ولی طبیعت به تو لحظاتی از سرخوشی و لذت را می دهد و نمی توانی در برابر آن مقاومت کنی. تو در دو قایق نشسته ای: یکی از شرطی شدگی های تو تشکیل شده و دیگری قایق طبیعی تو است که با خودت آورده ای __ زندگی تو. نمی توانی کاملاٌ لذت را رها کنی، ولی یک کار می توانی بکنی __ و این کاری است که همه می کنند __ نیمه دل باش!
وقتی مردم احساس سرخوشی و لذت می کنند، خودشان را نگه می دارند؛ در موقعیت عجیبی هستند. برای همین است که فکر می کنی داری توسط آن خفه می شوی…. یک تنش است. شرطی شدگی های تو می گوید، “از آن راه نرو،” و تمام طبیعت تو به آن راه می رود. در عمق وجودت مایلی از آن راه بروی زیرا خیلی لذت بخش است و زیباست. ولی ذهنت می گوید، “گوش بده: از آن راه نرو، گناه است، عذابش را خواهی کشید: فقط برای لحظه ای خوشی تا ابد در جهنم خواهی سوخت. در موردش فکر کن. صبر کن.”
بنابراین همیشه بین نگرش لذت بردن و ضد لذت متزلزل هستی. این به تو احساس خفگی می دهد.
تعداد اندکی از مردم هستند که تمام شرطی شدگی هایشان را رها کرده اند و مسیر طبیعی زندگیشان را دنبال می کنند. آنان مردمانی خوشحال هستند که می رقصند و آواز می خوانند و لذت می برند. مردمان مذهبی آنان را محکوم می کنند: “این ها گناهکاراند، بخور و بنوش و خوش باش تمام مذهب آنان است. آنان رنج زیاد خواهند برد.”
مردمان اندکی هم هستند که امیال طبیعی خودشان را کاملاٌ رها کرده اند و در شرطی شدگی های اجتماعی خود جا افتاده اند. آنان هیچ خوشی احساس نمی کنند و ترانه ی زندگی شان گم شده است. آنان احساس می کنند افلیج هستند، نمی توانند برقصند. فقط یک کار می توانند بکنند؛ تمام انرژی آنان که می توانست در ابعاد زیادی تقسیم شود فقط در یک چیز متمرکز شده است: محکوم کردن کسانی که که هنوز لذت می برند.
این مردم را قدیس می خوانند. تمام کار و بار آنان از صبح تا شام این است که دیگران را محکوم کنند. آهسته آهسته محکوم کردن تنها لذت زندگی آنان می شود. هرچه بیشتر محکوم کنند، خودشان را بیشتر مقدس، برتر،الهی و روحانی احساس می کنند و دیگران مادی گرا می شوند. آنان فقط یک تسلی دارند: که پس از مرگ در بهشت خواهند بود و از هرچیز که در اینجا محروم شده اند در آنجا لذت خواهند برد. و تمام مردم دیگر که در پی لذات هستند برای ابد در جهنم عذاب خواهند کشید!
حتی آموزگارانی چون مسیح از این مفاهیم حمایت کرده اند. لازاروس از مسیح پرسید، “می گویی ، ولی چگونه تو را باور کنم؟ ما در اینجا گرسنگی می کشیم و تابستان داغی است و دو سه سال است که باران نباریده است. چاه ها خشک شده اند، حتی آب نیز به سختی تهیه می شود.”
مسیح به او گفت، “نگران نباش لازاروس، به زودی خواهی دید: پس از مرگ روی زانوان خدا خواهی نشست. و این مرد ثروتمند که امروز برای دیگر مردم ثروتمند و مقتدر این شهر میهمانی می دهد، در جهنم گرسنه و تشنه خواهد بود. و آنان از آنجا صدا خواهند زد، و این سرنوشت ابدی آنان خواهد بود. حتی اگر هم بخواهی بدهی، نمی توانی چیزی به آنان ببخشی. هیچ چیز از بهشت به جهنم برده نمی شود. تو تمام لذات را خواهی داشت و نصیب آنان فقط درد و رنج خواهد بود. پس مسئله فقط چند سال است. ارزش دارد که این چند سال را رنج بکشی و آنوقت تا ابد در خوشی ها لذت ببری.”
برای تسلیت دادن به فقرا… و فقرا همیشه در اکثریت بوده اند: آنان مشتریان واقعی مذاهب هستند. مذاهب باید به آنان تسلی بدهند و آنان این را دریافته اند __ تمام مذاهب در دنیا __ همان تسلی: پس از مرگ….
مشکل اینجاست که طبیعت بسیار قدرتمند است، شرطی شدگی ها نمی توانند آن را بطور کامل نابود کنند، فقط می توانند آن را مسموم کنند. و سورابی، این چیزی است که تو از آن در رنج هستی: مسمومیت توسط شرطی شدگی: هروقت احساس شادمانی و سلامت داری، در پی آن موجی از محکوم کردن خودت وجود دارد. احساس خوشی و سلامتی چه اشکالی دارد؟ به کسی آزار نمی رسانی. شادمانی و نشاط چیزی کمیquantitative نیست که تو آن را گرفته باشی، پس دیگران نمی توانند آن را احساس کنند! تو کسی را محروم نکرده ای. درواقع، با سلامت و نشاط، تو می توانی همین را در دیگران اشاعه بدهی.
بودن در کنار انسانی که بانشاط ، سالم و سرحال است می تواند این کیفیات را به دیگران سرایت دهد. چرا باید احساس سرزنشگری خود داشته باشی؟ کار خطایی نکرده ای. فقط ببین که شرطی شدگی های تو باید دورانداخته شوند__ و می توانند دورانداخته شوند زیرا بخشی از طبیعت و ذات تو نیستند، آن ها توسط جامعه برتو تحمیل شده اند. این ها قراردادی هستند. و هرچه نشاط و خنده ی تو عمیق تر می شود، سرزنشگری تو نیز عمیق تر می گردد!
رقص تو و نشاط تو و آوازخوانی تو به کسی آسیبی نمی رساند. شاید کسی را شفا بدهد، ولی ضرری به کسی نخواهد رساند. این پرندگان آواز می خوانند ولی خودشان را سرزنش نمی کنند. آنان هر یکشنبه برای اعتراف نزد کشیش کاتولیک نمی روند که، “پدر، مرا ببخش. من این هفته بازهم آواز خواندم. نتوانستم مقاومت کنم __ وقتی خورشید طلوع می کند و عطر گل ها پخش می شود… من سعی خودم را می کنم، ولی ناتوان هستم، من پرنده ی کوچکی هستم، نه خیلی توانمند…. بنابراین تمام هفته را آواز خواندم. حالا مرا ببخش و از خدا بخواه که مرا عفو کند!”
درختان نزد کشیش نمی روند: آنان می رقصند و از خورشید لذت می برند. آنان از باد و باران لذت می برند__ از شما هم لذت می برند. آنان می باید هرروز صبح و عصر منتظر شما باشند، زیرا ما همگی به هم متصل هستیم. و وقتی شما می رقصید و پایکوبی می کنید، آیا فکر می کنی که این درختان ناراحت می شوند؟ آن ها لذت می برند.
انسان تنها حیوان احمق در دنیا است و کشیشان نقطه ی ضعف شما را یافته اند. نقطه ضعف شما این است که ذهن شما را می توان با هر آشغالی پر کرد، چه آن را بخواهید و چه نخواهید. مردم پیوسته به ذهن های یکدیگر آشغال می ریزند __ مردم را نمی بینید که در سکوت بنشینند…………..
مردم پیوسته وراجی می کنند و انواع زباله ها را به سر دیگران می ریزند و از شما دعوت می کنند تا زباله های خود را به سرشان بریزید. و آن زباله ها بخشی از ذهن شما می شوند.
وگرنه آیا نمی بینی سورابی، که نشاط تو به دیگری ضرری نمی زند؟ چرا باید احساس سرزنش کنی؟ این فقط زباله هایی است که والدین تو و کشیش ها بر تو تحمیل کرده اند.
آواز خواندن تو، خنده ی تو و نشاط تو __ اگر کاری هم بکند، چیزی خوب خواهد بود. چرا باید به دنبال آن احساس سرزنش خود بکنی؟ این فقط کشیشان مرده ی تو هستند، قرن هایی از مردمان مرده که اینک در قبرهایشان لذت می برند و آسوده اند و چنین مفاهیمی را به شما داده اند. فقط قدری هشیاری، و در خواهی یافت که سرزنشگری خودت بی محتوا است.
اگر به کسی آسیبی می رساندی قابل درک بود، اگر با کسی خشونت بورزی و عصبانی بشوی، سرزنش خود قابل درک است و معقول.
ولی این در مورد شادمانی و نشاط و خنده و آواز و رقص صدق نمی کند__ پس فقط آن را تماشا کن. و وقتی احساس می کنی سرزنشگری خود وارد شده، دیوانه وارتر برقص. آن انرژی را که صرف سرزنش خودت می کنی برای تشدید نشاط و شادمانی به کار بگیر. برای ذهن شرطی شده ات روشن کن که اگر در کارت اخلال کند، تو همان کار را با شدت بیشتری انجام خواهی داد.
اگر پس از خندیدن احساس سرزنش می کنی، آنوقت برو و یک ساعت بخند تا این سرزنشگری احمق احساس خستگی کند و بگوید، “این زن ارزشش را ندارد، باید یک کاتولیک دیگر را پیدا کنم!”
از من می پرسی، ” آیا نقطه ای هست که آن ها ازبین بروند، یا اینکه همچون سایه ای لذات مرا تعقیب خواهند کرد؟”
بستگی به تو دارد. می تواند در همین لحظه ازبین برود؛ ولی اگر انتخاب کنی، می تواند باقی بماند. میهمان خودت است. فقط این میهمان را با چمدان هایش بیرون بینداز و برای همیشه با او خداحافظی کن. برایش روشن کن: “به عقب بازنگرد، جای دیگری برو __مسیحیان زیادی در اطراف هستند، وارد کله ی دیگری شو. کار من با تو تمام است!”
آزمایش کن! تمام چمدان ها و اسباب هایش را جمع کن و از پنجره بیرون بینداز. این تصمیم تو بوده که میهمان را پذیرفته ای. فراموش نکن که میزبان تو هستی و او فقط یک میهمان است و او فقط می تواند با اجازه ی تو باقی بماند. و چه میهمانان زشتی! وقتی من می توانم میهمانان زیبایی به تو بدهم… قدری خوش سلیقه باش!
آن میهمانانی که تاکنون در سرت حمل کرده ای بیماری هستند؛ تو را ناخوش می کنند. آن ها به تو اجازه نمی دهند که بخندی، به تو اجازه ی رقصیدن نمی دهند و نمی گذارند که جشن بگیری و خوش باشی. پس چه اجازه ای به تو می دهند؟ فقط اینکه جدی باشی و غمگین: مصیبت زده باشی. نکته را نگاه کن: وقتی که مصیبت زده نباشی، خودت را سرزنش نمی کنی!
این توطئه ای است که توسط مذاهب برعلیه هریک از شما چیده شده است. رنجور بودن کاملاٌ درست است، غمگین بودن کاملاٌ درست است! مذهب تو هیچ چیز ندارد در این مورد بگوید. ولی خندیدن، خوش بودن، از زیبایی و سرور و شعف مست بودن… و بلافاصله مذهب شروع می کند به محکوم کردن تو.
مذاهب عملاٌ این زمین را به یک جهنم تبدیل کرده اند. اگر شما را تنها بگذارند، بدون هیچ اخلالی از سوی مذاهب، همین زمین می توانست یک بهشت باشد. دست کم در این معبد خداوند باید به یاد داشته باشی که در بهشت هستی؛ و در اینجا آموزش ها متفاوت است: اگر رنجور باشی، مورد سرزنش خواهی بود؛ اگر شادمان باشی، مورد تحسین خواهی بود __ هدیه ای برای خودت تهیه کن!
وقتی کسی را می بینی که با نشاط است، او را تحسین کن، هدیه ای به او بده __ فقط یک شاخه گل کافی است. شاید اینگونه بیاموزی که شادمانی را می توان تحسین کرد. نیازی به محکوم کردنش نیست.
سورابی، مشکل تو بسیار ساده است، یک مشکل قراردادی است که توسط دیگران ایجاد شده. این مشکل تو نیست، از وجود طبیعی خودت نیامده است. پس همین امروز، وقتی که نوبت آوازخوانی و رقصیدن رسید، به یاد داشته باش: اگر این سرزنشگری خود وارد شد، بیرونش بینداز. و راه بیرون انداختنش این است که بپری و بدوی و لذت ببری! آن را با مسرت خودت بکش.
این احساس دارد مسرت تو را می کشد. تو هرگونه حقی داری که آن را با مسرت خودت بکشی __ با شعف خودت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Osho on many topics…!

“Remember this and remember it well: if you do not approve of a master, of a guru, of a sage, or a saint, leave him at once — but do not make up your mind that he is false, that he is a fake. How can you decide? If you do not approve of him, then just leave him quietly, just say to yourself that his is not the path for you. But do not pronounce judgment on him. Many people turned away from Buddha and declared that he was a fake. Many did the same to Jesus and played their part in placing him on the cross. So don’t set yourself up as being so very intelligent. All of these people were intelligent men; they were just like you — and see what happened! They said

Buddha was a fake, that what he said was not to be trusted — and they were just as intelligent as you. They had the same minds; they put forth the same arguments as you. They had the same experiences of the world as you do. How could they believe what someone like Buddha said? They had no experience of the world beyond, the other shore was not visible to them. And Buddha was speaking of that other shore.

That other shore is not only unknown, it is also unknowable. Even after knowing it, it cannot be known completely. You have to keep on trying to know it, to keep on trying more and more, and still your knowledge will remain incomplete. Its totality is such that it is always expanding.

There is no contradiction in speaking of its totality or of its non-totality. What Buddha was saying was beyond intellect, so may people did not believe what he said. Many people rejected him. But because of their disbelief Buddha loses nothing; on the contrary, it is the disbelievers who miss, who fail to realize the truth. Remember, no one loses anything because of your doubt, because of your disbelief. You are the only loser. And you are the loser because you are hindering your own progress.

So when you feel someone is not completely right for you, do not make any decision about him — just leave him quietly and seek out someone else. What is the problem? There are two alternatives open to you. You can either say, “I am leaving this man because he is wrong,” or you can say, “I am leaving this man because his path is not for me.” There is a difference between these two statements.

You have come to me. If you feel that what I have to say does not suit you, that you do not approve of what I say, then leave me quietly. Why? Then you will seek out someone whose views suit you better. But if you decide that I am false then your mind will harden, and when you go to the second man you will also decide that he is false. And when you go to the third man you will come to the same decision as well. Eventually this decision you have taken will be like a weight on your mind, and then wheresoever you go it will be an impediment on your path, it will hinder your progress; it will always cause you to find fault with others. And then you will never be able to recognize an enlightened man.”

The Great Secret, Ch.2

“Something is wrong in the body: relax and accept it, and simply say inside — not only in words but feel it deeply — that such is the nature of things. A body is a compound, so many things combined in it. The body is born, it is prone to death. And it is a mechanism, and complex; there is every possibility of something or other going wrong.
Accept it, and don’t be identified. When you accept you remain above, you remain beyond. When you fight you come to the same level. Acceptance is transcendence. When you accept, you are on a hill, the body is left behind. You say, “Yes, such is the nature. Things born will have to die. And if things born have to die they will be ill sometimes. Nothing to be worried about too much” — as if it is not happening to you, just happening in the world of the things.
This is the beauty: that when you are not fighting, you transcend. You are no more on the same level. And this transcendence becomes a healing force. Suddenly the body starts changing. And the same happens to mental worries, tensions, anxieties, anguish. You are worried about a certain thing. What is the worry? You cannot accept the fact, that’s the worry. You would like it in some way different from how it is happening. You are worried because you have some ideas to enforce on nature.
For example, you are getting old. You are worried. You would like to remain young forever — this is the worry. You love a wife, you depend on her and she is thinking to leave, or of moving with another man, and you are worried — worried because what will happen to you? You depend on her so much, you feel so much security with her. When she is gone there will be no security.
She has not only been a wife to you, she has been also a mother, a shelter; you can come and hide against the whole world. You can rely on her, she will be there. Even if the whole world is against you, she will not be against you, she is a consolation. Now she is leaving, what will happen to you? Suddenly you are in a panic, worried.
What are you saying? What are you saying by your worry? You are saying you cannot accept this happening, this should not be so. You expected it just the otherwise, just the contrary; you wanted this wife to be yours forever and ever, and now she is leaving. But what can you do?
When love disappears what can you do? There is no way; you cannot force love, you cannot force this wife to remain with you. Yes, you can force — that’s what everybody is doing — you can force. The dead body will be there, but the living spirit will have left. Then that will be a tension on you.
Against nature nothing can be done. Love was a flowering, now the flower has faded. The breeze has come into your house, now it has moved into another. Such is the way of things, they go on moving and changing.
The world of things is a flux, nothing is permanent there. Don’t expect! If you expect permanency in the world where everything is impermanent, you will create worry. You would like this love to be forever. Nothing can be forever in this world — all that belongs to this world is momentary. This is the nature of things, suchness, TATHATA.
So you know now the love has disappeared. It gives you sadness — okay, accept sadness. You feel trembling — accept trembling, don’t suppress it. You feel like crying, cry. Accept it! Don’t force it, don’t make a face, don’t pretend that you are not worried, because that won’t help. If you are worried you are worried; if the wife is leaving she is leaving; if the love is no more it is no more. You cannot fight the facticity, you have to accept it.
And if you accept it gradually, then you will be continuously in pain and suffering. If you accept it without any complaint, not in helplessness but in understanding, it becomes suchness. Then you are no more worried, then there is no problem — because the problem was arising not because of the fact, but because you couldn’t accept it the way it was happening. You wanted it to follow you.

REMEMBER, life is not going to follow you, you have to follow life. Grudgingly, happily — that’s your choice. If you follow grudgingly you will be in suffering. If you follow happily you become a Buddha, your life becomes an ecstasy.”

Hsin Hsin Ming, ch 9

“You can be miserable and die. Then you miss the point, the beauty that death can give to you, the grace that happens in the last moment, the illumination that happens when body and soul part. You will miss that because you are so much worried, and you are so much clinging to the past and to the body that your eyes ate closed. You cannot see what is happening because you cannot accept it, so you close your eyes, you close your whole being. You die — you will die many times, and you will go on missing the point of it.
Death is beautiful if you can accept, if you can open the door with a welcoming heart, a warm reception: “yes, because if I am born I am to die. So the day has come, the circle becomes complete.” You receive death as a guest, a welcome guest, and the quality of the phenomenon changes immediately.”

Hsin Hsin Ming, ch 9

When you really accept, in that attitude of suchness there is no grudge, you are not helpless. Simply you under stand that this is the nature of things. For example, if I want to go out of this room I will go out through the door, not through the wall, because to enter the wall will be just hitting my head against it, it is simply foolish. This is the nature of the wall, to hinder, so you don’t try to pass through it! This is the nature of the door, that you pass through it — because the door is empty you can pass through it.
When a Buddha accepts, he accepts things like wall and door. He passes through the door, he says that is the only way. First you try to pass through the wall, and you wound yourself in many millions of ways. And when you cannot get out — crushed, defeated, depressed, fallen — then you crawl towards the door. You could have gone through the door in the first place. Why did you try and start fighting with the wall?
If you can look at things with a clarity, you simply don’t do things like this, trying to make a door out of a wall. If love disappears, it has disappeared! Now there is a wall — don’t try to go through it. Now the door is no more there, the heart is no more there, the heart has opened to somebody else. And you are not alone here; there are others also.
The door is no more for you, it has become a wall. Don’t try, and don’t knock your head on it. You will be wounded unnecessarily. And wounded, defeated, even the door will not be such a beautiful thing to pass through.
Simply look at things. If something is natural, don’t try to force any unnatural thing on it. Choose the door — be out of it.
Hsin Hsin Ming, ch 9

“A Buddha does not live in time, does not live in space. His body moves, we can see his body, but the body is not the Buddha. The Buddha is the consciousness that we cannot see. His body is born and dies; his consciousness is never born, never dies. But we cannot see that consciousness, and that consciousness is Buddha.
This enlightened consciousness is the very root of our whole existence — and not only the root, but the flowering of it also. Time and space both exist in this consciousness, and this consciousness does not exist in time and space. You cannot say where this consciousness is — where is irrelevant. It is everywhere! Rather, on the contrary, it will be better to say that EVERYWHERE IS IN IT.
We cannot say at which moment of time this enlightened consciousness exists. No, that is not possible to say. We can say only that all time exists in this consciousness. This consciousness is bigger, and it has to be so. Why does it have to be so?
You look at the sky: the sky is vast. But the looker, the witness, is vaster, otherwise how can you look at the sky? Your awareness must be vaster than the sky, otherwise how can you look at it? The seer must be greater than the seen… that is the only way.
You can watch time, you can say, “This is morning and now this is afternoon and now this is evening. And one minute has passed and one year has passed and one age has passed.” This watcher, this consciousness, must be bigger than time, otherwise how can it watch? The watcher must be greater than the watched. You can see space, you can see time — then this seer within you is greater than both.
Once enlightenment happens, everything is IN YOU. All stars move in you, the worlds arise out of you and dissolve in you — because you are the whole.”
Hsin Hsin Ming, ch 9

MAN IS LOST because of words, symbols, language. You are not lost in reality, you are lost in a linguistic dream — because the reality is always there in front of you, but you are not always there in front of reality. You are somewhere else, always somewhere else, because you are a mind and a mind means something gone astray.
A mind means now you are not looking at that which is, you are thinking about it. The ‘about’ is the problem, the ‘about’ is the way to miss reality. Philosophy is the way to miss reality. The moment you think about it, the target will never be reached.
What is thinking? It is a substitute. If you know love, you never think about it. There is no need to think about it. If you don’t know love, you think about it — really, you don’t think about anything else. How can you know love through thinking? — because it is an existential experience. It is not a theory, it is not speculative. To know it, you have to be it.
Why does mind think about things which are not experienced? Because this is a substitute; the whole being feels the need, so what to do? Just to think about it you feel a little at ease, as if something is happening, as if you are experiencing. It happens in the dream, it happens while you are awake — because the mind remains the same whether you are asleep or awake.
All dreams are substitutes and all thinking also, because thinking is dreaming while awake, dreaming is thinking while asleep. They are not qualitatively different, they are the same process. If you can understand dreaming, you will be able to understand thinking.
Hsin Hsin Ming, ch 10

You cannot change reality, you can change only this false process of mind. Ordinarily we are trying to change reality so that reality adjusts to us. A religious person is one who has dropped out of that foolish effort. Now he is not trying to change reality to fit him because that is nonsense. The whole cannot fit to the part, and the whole cannot in any way follow the part; the part has to follow the whole.
My hand has to follow my organic body, my whole body; my body cannot follow the hand, it is impossible. The part is minute, atomic. Who are you before this vast reality? How are you going to adjust this reality to you?
This is the ego which says, “Go on making effort — some day or other the reality will have to adjust to you.” Then you become burdened with anxiety, because this is not going to happen. This cannot happen in the very nature of things: a drop trying to change the ocean, a drop trying to influence the ocean according to his ideas!
What is your mind? Not even a drop in this vast ocean! And what are you trying? You are trying to make the reality follow you, truth should become a shadow to you. This is the foolishness of all worldly men, all those who think they are materialists.
Then what is a religious man, what is a religious mind? A religious man is one who comes to understand that this is absolutely impossible, you are knocking against an impossible wall. The door is not possible there — only you will be hurt, only you will be in anguish, only you will feel frustrated, only you will become a failure. Nothing else is possible. That happens to every ego in the end; wounded, hurt, frustrated, worried — this happens to every ego in the end. Ego suffers, ego is always crucified — crucified because of its own foolishness.
When understanding dawns, when you can look and see the fact that you are just a part, an infinitely small part of an infinitely vast universe, you simply don’t try to be foolish. You stop fooling around. Rather, on the contrary, you start a new journey: you try to adjust yourself to reality. When you start trying to adjust yourself to reality, dreaming stops by and by — because this is possible, this is the only possibility that can happen, and it happens. When it happens, dreaming stops.
When you are trying to change reality according to you, you will become a thinker, because you will have to devise means and ways, artifices, to force reality to adjust to you. You may become a great scientist, you may become a great mathematician, a great philosopher, but you will be in anxiety and anguish.
You will not become a dancing Meera or a silent Buddha or an ecstatic Sosan, no, because their whole approach is diametrically opposite. They adjust to the universe, they become one with it, they flow with it, they become just shadows in it. They don’t fight, they don’t have any conflict or argument with existence. They simply say yes to all that is. They are not no-sayers, they are yea-sayers.
That is the meaning of being religious: be a yea-sayer. It is not a question of whether you believe in God or not. Buddha never believed in any god, but he is a religious man because he is a yea-sayer. It doesn’t matter to whom you say the yes. YOU say the yes — that changes the whole thing.
Whether you say it to a god with four heads or four hundred heads, with two hands or one thousand hands, whether you say it to a Hindu, Christian or Mohammedan god, or whether you say it to nature or to fate, destiny, it makes no difference. To whom you address it is not the point. If you say yes, a total yes on your part, you become religious.
If you say no, that means you will continue the struggle. You will fight the current, you will move against the river. You think that you are wiser than Tao, you think you are greater than the existence. Then of course, naturally, obviously, you will be frustrated because that is not the case.
The moment you say yes, your life starts flowering in a new dimension. The dimension of the yes is the dimension of religion. The dimension of the no is the dimension of politics, science and everything else.
A mystic is one who flows with the river, he does not push it. He does not even swim in it, because swimming also is a fight — he simply floats. He has no goals to reach, because how can YOU determine a goal? Who are you? How can YOU fix a goal?
When you let go into the river, the river moves; you move with it. The goal of the river is your goal. You don’t even bother where it is — wherever it is. You have learned a great secret of saying yes. In fact, now wherever you are you are at the goal, because yes is the goal. It is not a question of where you reach; wherever you are, you say yes and it is the goal.
And if you are addicted with the no, wherever you are it will be a journey, it will never be a goal. Wherever you reach, your no will reach with you. Even if you enter heaven the no will reach with you. Where will you leave it?
If you meet the ultimate force as you are right now, you will say no, because you are trained in it. Suddenly, how can you say yes? Even if you encounter God you will say no. You will find many faults, because for the no-saying mind, nothing can be perfect — NOTHING can be perfect. And for the yea-saying mind nothing is imperfect. Even imperfection has its own perfection for a yes-saying mind.
It will look contradictory. He will say, “How beautifully imperfect! How perfectly imperfect!” Even in chaos there is cosmos for him. And even in matter, the yes penetrates deeply and finds the divine. Then every rock is full of the divine, then everywhere he is.
One who can say yes will find him everywhere. And one who can only say no will not find him anywhere. It depends on you, it doesn’t depend on him.
One understanding which brings transformation is: Don’t fight with the whole. The whole effort is absurd. And the whole will not suffer because of it, because the whole is not fighting with you. Even if it seems to you that the whole is fighting you and trying to crush you and be victorious, you are wrong. If YOU fight against it, your own fight is reflected. The whole is not fighting with you, he has not even thought about you to fight with. It is your own mind reflected, and the whole resounds. Whatsoever you do is reflected, it is a mirror.
If you go in a fighting mood, you will see that the whole around you is trying to crush you. Try to swim upstream: the whole river seems to be forcing you downwards, as if the whole river exists there just to defeat you. But is the river there just to defeat you? The river may not know anything about you. And when you were not there, then too it was flowing the same way. And when you will not be there, it will continue flowing the same way. It is not flowing that way because of you. And if you feel it is against you, it is BECAUSE of you — you are trying to go upstream.
Hsin Hsin Ming, ch 10

Remember, I never say that Buddha is a miracle or Sosan is a miracle — YOU are the miracle! Because whatsoever they have attained is such a simple thing, it should be attained by everyone. What is there mysterious to talk about? A Buddha has seen reality, and reality is just in front of you. Why call the attainment such a big phenomenon, such a great happening? Nothing! It is simple!
The reality is as much before you as before a Buddha or before a buffalo. The miracle is you — how you have missed it, and how you go on missing it. Really, you must have devised such a technique, and so perfect, that for lives together you go on missing. And the reality cannot do anything, it is just in front of you and you go on missing. What is the trick? How do you attain it? How do you do this magic?
The magic is ‘about’. This word ‘about’ is the magic. A flower is there, you start thinking about the flower — the flower is no more there, the mind is diverted by the words. Then a film comes around you, between you and the flower. Then everything is murky and muddled, then the word becomes more important than the real, then the symbol becomes more important than that which is symbolized.
What is Allah? — a word. What is Brahma? — a word. What is God? — a word. And Hindus and Christians and Mohammedans go on fighting about the word, and nobody bothers that all these three words symbolize the same. The symbol becomes more important.
If you say something against Allah, then the Mohammedan will immediately be ready to fight and kill you or be killed. But the Hindu will go on laughing because it is being said against Allah, it is good. But say the same thing against Brahma, then he brings his sword out, now it cannot be tolerated. What foolishness! Because Allah, or Brahma, or God — three thousand languages are there, so three thousand words are there for God.
The symbolized is less important than the symbol. The rose is not important, the word ‘rose’ is important.
And man has become so word-addicted, so intoxicated with the word, that the word can create reactions. Somebody says ‘lemon’, and your mouth starts watering. This is word addiction. Even the lemon may not be so effective; a lemon may be Lying on the table and your mouth may not water. But somebody says ‘lemon’, and the mouth starts watering. The word has become more important than the real. This is the trick. And unless you drop this word addiction you will never be able to encounter reality. There is no other barrier.
Be absolutely without language and suddenly it is there, it has always been there. Suddenly your eyes are clear; you attain to clarity and everything becomes illuminated. The whole effort of all meditations is just how to drop out of language.
Hsin Hsin Ming, ch 10

With God, silence is communication; with man, language is communication. If you want to communicate with God, be silent; if you want to communicate with man, talk, don’t be silent.
Hsin Hsin Ming, ch 10

Life is an organic unity. Nothing is divided, everything is one. If you think it is divided, divisions are mind enforced. Otherwise everything intermingles, melts, merges into the other. It is happening all the time. You don’t see it because you have become completely blind with words.
You eat a fruit; the fruit becomes your blood. The tree has mingled in you, the boundary is lost. And this fruit may have remained in many people’s blood before, many animals, many plants, many rocks. This energy that is the fruit has been there always in existence — melting, merging, emerging, moving from this to that, passing all boundaries.
Just watch any phenomenon. The fruit on the tree, what is it doing? Scientists say that the fruit is doing a miracle. It is transforming the earth, it is transforming the sunrays, it is transforming water. It is a miracle, because you cannot eat earth, you cannot eat sunrays directly. This fruit, an apple, is doing a miracle. It is transforming everything and making it so that you can absorb it and it becomes your blood.
And this energy has been moving because it has always been there. The whole of the energy remains the same, because there is nowhere else to go, so the energy cannot be less OR more. Nothing is added to the universe, and nothing can be deleted. Where will you take it away? The whole remains the same.
One day the fruit was just in the earth, you could not have eaten it. The fruit was in the sun, the D vitamin was in the sun. Now the fruit has absorbed it, now the earth has transformed — a miracle is happening! Why go to a magician to see a miracle? It is happening: the dirt has changed into a delicious food.
And you eat it, it becomes your blood. Your blood is churning continuously, it creates semen. Now a seed is born, it becomes a small child. Now the fruit, the apple, has moved to the child. Where are the boundaries? The tree moves in you, the sun moves in the tree, the ocean moves into the tree, you move in the child and this goes on…
Everything is moving. The breath that is within you will be in me a little later. And the breath is life, so your life and my life cannot be different, because the same breath you breathe I breathe. I exhale, you inhale it; you exhale, I inhale it.
Your heart and my heart cannot be very different. They are breathing and beating the same ocean of vitality around. I call this my breath, but by the time I have called it, it is no more mine — it has moved, it has changed the house, now it is somebody else’s breath. What you call your life is not yours. It is nobody’s — or it is everybody’s.
When somebody looks at reality, then he sees that the whole is an organic unity. The sun is working for you, the ocean is working for you, the stars are working for you. The people milling around the world are working for you and you are working for them. You will die and worms will eat your body, you will become their food.
You are getting ready, ripe, to die, to become food for somebody else. And this has to be so — because you have made so many things your food, finally you have to become their food. Everything is food for somebody else. It is a chain… and you want to cling to life. And the apple, it also wants to cling to the life; and the wheat, the wheat also wants to remain itself. Then life will cease.
Life lives through death. You die here, somebody becomes alive there; I exhale, somebody inhales. Just like a rhythmic exhalation, inhalation, is life and death. Life is inhalation, death is exhalation.
When you are ripe you will fall down on the earth. Then the worms will eat you and the birds of prey will come and they will enjoy you. You enjoyed many foods, now you will be enjoyed in turn. Everything melts, meets, merges. So why be worried? This is going to happen, this is already happening. Only the whole lives, individuals are false. Only the ultimate lives — all else are just waves in it, they come and they go.

Osho, Hsin Hsin Ming, ch 10

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyServices, Ontology, Osho, Psychology

Religious consciousness …

“…But all religions are fictitious.

Just as there are science fictions, there are religious fictions.

All holy scriptures are religious fictions, and not of first-rate quality. In fact, they cannot be counted as great literature – only fragments are great.

For example, in the whole of the Old Testament, just one small piece can be counted as literature, all else is rubbish. That small piece is “The Song of Solomon”, which Jews don’t even want to talk about – and that is the only important thing in their whole scripture! But they want to ignore it for the simple reason that Solomon certainly seems to be a wise man, certainly a religious man; a man of tremendous sensibility, aesthetic, moral; a man who knows what beauty is, what poetry is.

Except for that small piece, everything else is only worth burning. In the New Testament, just a small piece, “The Sermon on the Mount”, is enough for Jesus to be counted as a man of some worth. All else is just written for the mob. The same is true about other religions.

So when I say religion, I simply mean the religious consciousness: a certain quality – not a certain dogma, not a creed, not a cult, not something organized but something felt deep in the heart, something closer to when you see in the morning a beautiful sunrise… You feel something, something is stirred in you. You cannot express it, you cannot tell anybody what you are feeling. All you can do is, you can hold the other person, and with your finger you can show the sunrise without saying a single word.

If the man has any aesthetic sense, any sensibility, he may be able to feel it; otherwise there is no way. You cannot argue, you cannot make a statement, you cannot do a commentary. You can only point it out … fingers pointing to the moon.

All religious sages have only pointed to the moon. And all organized religions have caught hold of the fingers, forgotten all about the moon, and are worshipping the fingers. Now, the fingers are not the moon – they never were.

In Kashmir there is one hair of Hazrat Mohammed, which is worshipped. A few years ago the hair was stolen. Now there was great turmoil; riots happened, because certainly some Hindu must have stolen it. Many people were killed, many houses were burned, many temples destroyed, many mosques were burned. And after three days the hair was found back in its place. I know for certain it was not the same hair.

But what difference does it make to the idiots…who knows whether the first hair was of Hazrat Mohammed or not, and even if it was of Hazrat Mohammed, what does it matter?

In Kandi, in Ceylon, there is a huge temple, one of the most important in Ceylon – important because it has one tooth of Gautam Buddha. I have been to Kandi. The tooth is not of Gautam Buddha, for the simple reason that it is not a human tooth at all! It is so big – and I got it confirmed from people who understand animals, man. I had taken a vet with me. He said, “It is certainly of some animal; it cannot be of a man in any way.”

And now it is confirmed by other sources also that it is from some animal. But it makes no difference; every year the festival continues, millions of Buddhists go on worshipping.

Organised religion clings to fingers.

Fingers are not the moon.

If you really want to see the moon, you will have to forget the fingers completely; otherwise fingers will come in between you and the moon. They have to be ignored. They have done their work, they have indicated; say goodbye to them.

Religious consciousness is a receptivity, a vulnerability to the existence that surrounds you, so alive that if you are open, its living vibes start moving within you, dancing within you. It is so full of joy – just you are closed. It is overflowing with bliss – just you are not there to receive it.

Religious consciousness means receptivity to the joy the universe is made of.

Yes, that is the stuff the universe is made of.

Any intelligent person is of necessity going to be religious.”

Osho, From Darkness to Light, discourse no 28

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyServices, Ontology, Osho, Psychology

Osho on Heart and Mind

“I have always been thinking that there are ways of the mind, there are ways of the heart; they need not be supportive of each other. And if happens that the mind is not in agreement with the heart, then the mind is wrong. Its agreement or disagreement does not matter. What matters is that your heart feels at ease, peaceful, silent, harmonious, at home.

We are trained for the mind, so our minds are very articulate. And nobody takes care of the heart. In fact, it is pushed aside by everybody because it is on no use in the marketplace, it is of no use in the world of ambitions, no use in politics, no use in business.

But with me, the situation is just the opposite __ the mind is of no use. The heart……everything happens, just your heart has to be ready to receive it.
Everything comes, but if your heart is closed…….The secret laws of life are such that the doors of your heart will not even be knocked on.

Existence knows how to wait; it can wait for eternity. It all depends on you.
Everything is ready to happen any moment. Just open all your doors, all your windows, so that existence can pour into you from every side. There is no other god than existence, and there is no paradise than your very being. When existence pours into your being, paradise has entered into you __ or you have entered into paradise, just different ways of saying the same thing.

But remember: nothing is expected from you.
All religions have been telling you for centuries that you have to do this, you have to do that. That you have to be a torturer of yourself, you have to renounce pleasures, you have to fight with your body, you have to renounce the world……..
I do not have a single principle for you to follow; just a simple understanding that it is your life __ enjoy it, allow it to sing a song in you, allow it to become a dance in you. You have nothing else to do but simply to be available.
And flowers are going to shower on you.”

Osho
The Master is a Mirror Page 78:

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyServices, Osho, Psychology