Tag Archives: زن/مرد

در جهان هستی هیچ چیز متضاد وجود ندارد، فقط مکمل ها هستند: اشو

“… تو هرگز نمی پرسی که چگونه می توان با دو چشم بود و چگونه می توان همزمان با دو دست و دو پا کار کرد. به یقین همین در مورد نکات عمیق تر زندگی صدق می کند: کارکردن و سکوت داشتن باهم. مشکل چیست؟ می توانی هیزم بشکنی __ البته صدای شکستن چوب وجود خواهد داشت، ولی تو می توانی ساکت بمانی. سکوت تو ربطی به آن صدا ندارد و با آن مختل نمی شود. درواقع، اگر تمام انرژی تو درگیر شکستن هیزم باشد، درخواهی یافت که ساکت هستی. برای همین است که می گویم: درهر کاری که می کنید، تمامیت داشته باشید. در این تمامیت همزمان سکوتتان را خواهید یافت.
می پرسی چگونه می توان هم با دوست بود و هم تنهابودن را داشت. آیا هرگز غرابت های طبیعت را دیده ای: دو نوزاد که چسبیده به هم به دنیا می آیند؟ تنها فایده ی آنان این است که در موزه ها یا کارناوال ها به نمایش گذاشته شوند. وگرنه زندگی آنان زندگی نیست __ خیلی به هم نزدیک هستند. برای دوستی یک نزدیکی لازم است و همچنین یک فاصله؛ درواقع، در یک زندگی با رابطه، شما همیشه نزدیک می آیید و دور می شوید __ بدون اینکه فردیت یکدیگر را ازبین ببرید.
تنهابودن، فردیت است. و فقط فردها می توانند دوست هم باشند. نمی توانی با کسی دوست باشی که با او هویت گرفته ای، این یک دوستی نیست. یا توسط دیگری تحت سلطه هستی و یا او را تحت سلطه داری. این رابطه بین مالک و مملوک است.
دوستان هرگز یکدیگر را تحت مالکیت در نمی آوردند. اساسی ترین چیز در دوستی، دادن آزادی به دیگری است تا خودش باشد. یک اعتماد وجود دارد، نیازی به چیرگی بر دیگری نیست، برای فردا، نیازی به زنجیر کردن او نیست __ توسط شرط ها. بین دو دوست فقط یک چیز وجود دارد که آن دو را به هم وصل می کند و آن اعتماد است، ولی این سبب چسبیدن آنان به هم نمی شود.
سوال تو بی معنی است، نمیدانی چه می پرسی. شاید این چیزی است که در دنیا اتفاق می افتد: حتی دوستی ها نیز به ازدواج می انجامند: انتظارات، توقعات…
در قرون وسطا، مردان طبقه ی بالا دراروپا چنان نگران عفت زنان خودشان بودند که یک قفلی را اختراع کرده بودند تا اگر بخواهند چند روزبه خارج شهر بروند، بتوانند اندام جنسی زنانشان را قفل بزنند. زن می توانست ادرار کند ولی نمی توانست آمیزش داشته باشد. آن قفل ها هنوز در موزه های اروپا قابل دیدن هستند __ اختراعی بزرگ!
یک جنگجو به میدان نبرد می رفت و بسیار نگران بود. عاقبت زنش را قفل زد. درست مانند یک کمربند بود که هیچ مردی قادر نباشد با زنش معاشقه کند. و آنوقت فکر کرد که شاید در حین جنگ کلید مخصوص را گم کند، پس نزد بهترین دوستش رفت و گفت، “من به جنگ می روم و شاید دو سه ماه طول بکشد تا برگردم. من به تو اعتماد دارم __ این کلید را نگه دار. من زنم را قفل کرده ام تا نتواند با هیچکش عشقبازی کند. وقتی برگردم، کلید را ازتو پس می گیرم.”
و سپس خیالش راحت شد که دیگر مشکلی وجود ندارد. وقتی که داشت از شهر خارج می شد، صدای پای اسبی را شنید که چهارنعل به دنبال او می آید، پس به عقب نگاه کرد و دید که دوستش با عجله نزدیک می شود. دوستش گفت، “صبر کن! تو کلید عوضی را به من داده ای!” فقط پنج دقیقه گذشته بود! این نوع دوستی است که در دنیا وجود دارد.
تعداد خیلی اندکی از مردم لذت دوست بودن را می شناسند. دوستی هیچ درخواست و توقعی ندارد __ و آنوقت مشکلی نیست: می توانی تنها باشی و می توانی سرشار از دوستی باشی. این یکی از بزرگترین تجارب روحانی است.
همچنین می پرسی که چگونه می توان در یک زمان هم هیجان داشت و هم آرامش. می توانی به دو راه این را آزمایش کنی: یا می توانی بطور هیجان انگیزی آرام باشی و یا بطور آرام هیجان داشته باشی. من هیچ مشکلی در آن نمی بینم. من هردو راه را آزموده ام __ کار می کند. آیا فکر می کنی که من در مورد شما هیجان ندارم؟ در مورد آینده شما، نیروی بالقوه ی شما و رشد شما؟ من همانقدر هیجان دارم که هر باغبانی در مورد گیاهانش هیجان دارد __ ولی این آرامش مرا مختل نمی کند.
این ها فقط دو بال یک پرنده هستند: به نظر باهم متضاد می آیند، ولی هردو برای پرواز پرنده مورد نیاز هستند.
و دانستن این راز تحول متضادها به مکمل ها یکی از مهم ترین رموز کیمیاگری است. بنابراین هرگاه دوچیز را می بینی که باهم متضاد هستند و هردو را می خواهی، فقط باید پیوندی را بیابی تا آن ها را از متضاد به مکمل تبدیل کند.
و تعجب خواهی کرد که بدانی در جهان هستی هیچ چیز متضاد وجود ندارد، فقط مکمل ها هستند __ ولی به نظر ما متضاد می آیند. درخت به بالا رشد می کند ولی ریشه هایش عمیق تر به زمین فرو می روند. اگر درخت هم یک فیلسوف بود این معما برایش پیش می آمد که چگونه این تضاد را حل کند که هم به بالا برود و همزمان به عمق بیشتر فرو رود؟ ولی چون درختان فیلسوف نیستند و مردمانی بسیار ساده هستند، همزمان هم به بالا می روند و هم عمیق تر به پایین می روند.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

مرد نیز آبستن می شود __ نه مانند زنان؛ آبستنی او بسیار برتر است

“… مرد نیز آبستن می شود __ نه مانند زنان؛ آبستنی او بسیار برتر است. زن می تواند انسان های بیشتری تولید کند، ولی وقتی مرد آبستن می شود، او موسیقی؛ نقاشی، مجسمه و شعر خلق می کند __ تمام چیزهایی که زندگی کردن را ارزشمند می سازد و به زندگی ارزش می بخشد.
ولی مردمان اندکی این آبستنی را احساس می کنند. آنان چنان درگیر امور دنیا هستند _ پول، در کسب آبرو و قدرت و اعتبار __ که هرگز برایشان مهم نیست که چیزی تولید کنند که پس از آنان زنده بماند.
فرزندان یک زن، یک زندگی هفتاد یا هشتاد ساله خواهد داشت، ولی اشعار اوپانیشاد چه؟ پنج هزار سال گذشته و هنوز پرارتعاش و هنوز زنده هستند __ و آن مردمانی که به این اشعار جان بخشیده اند نمی توانستند از این احساس حاملگی پرهیز کنند. هر شاعر بزرگ می داند که زمانی که شعری در درونش می جوشد تا به دنیا بیاید، او تقریباٌ احساسی زنانه دارد، تقریباٌ مانند رحمی است که آن شعر در آنجا شکل می گیرد و رشد می کند.
همین روند برای تمام هنرهای خلاقه صدق می کند، ولی برای آنان که مراقبه می کنند این بیشتر صادق است زیرا آنان یک گوتام بودا را آبستن هستند. آنان خودشان را به دنیا خواهند آورد. این پدیده ای بسیار مرموز است، ولی بسیار شبیه به بارداری در زنان است.
می گویی، ” اتفاقی در من رخ می دهد : احساسی از پربودن، از غنی بودن، و انبساط در قسمت بالای بدنم.” این ها نشانه هایی هستند که زندگی قدیم تو ازبین خواهد رفت ویک زندگی تازه در درونت شکل می گیرد. جایی که قبلاٌ خالی بوده، اینک پر و سرشار می شود. جایی که فقر بوده __ زیرا آنچه که انسان آرزو می کند و می طلبد فقط یک چیز را نشان می دهد: که او فقیر است. و حتی ثروتمندترین انسان ها را نیز به این معنی فقیر خواهی یافت: شاید همه چیز داشته باشد، ولی بازهم بیشتر می خواهد. او یک گدای ثروتمند است. فقر تو درحال ازبین رفتن است و یک غنای دیگر جای آن را می گیرد.
همه در یک زندگی ابرمانند زندگی می کنند. انسان از روی ترس __ترس از افشا شدن،ترس از آسیب پذیر بودن و ترس از برهنه بودن وجود خویش __ در اطراف خودش دیوارهایی ایجاد می کند. ولی با شروع مراقبه آن دیوارها شروع می کنند به فروپاشی؛ زیرا آگاهی به انبساط و گستردگی نیاز دارد. نمی تواند در فضایی کوچک زندانی شود__ حتی تمامی آسمان برایش کوچک است.
تو درحال یک دگرگونی عظیم هستی. این همان تحولی است که همه برای آن در اینجا جمع شده اند. می گویی، ” گلویم را لمس می کند. این احساس مرا محکم نمی فشارد، بلکه مرا و همه چیز و همه کس را در اطرافم در آغوش می گیرد. نمی دانم که آیا دیگران هم این احساس را دارند، ولی من می توانم این درآغوش گرفتن را احساس کنم. این یک لمس بدون لمس است، همچون یک سلام شیرین که به هیچ کس و هیچ چیز نشانه نرفته__ بلکه متوجه همه کس و همه چیز است. و این احساس مرا در هه جا تعقیب می کند. مانند یک آبستن شدن عجیب است که من هیچ چیز از آن نمی دانم.”
اینک بیشتر و بیشتر در موردش خواهی دانست. فقط از سقط جنین پرهیز کن! تاجایی که به مرد مربوط می شود و به خلاقیت او، نیاز به هیچ کنترل زایش وجود ندارد. مردان بیشتر و بیشتری باید به این حالت از خلاقیت دست پیدا کنند.
تعجب می کنی، ” من چگونه می توانم آبستن باشم؟ من یک مرد هستم.” برای همین است که می توانی باشی: زیرا که تو یک مرد هستی. یک زمینه ی عمیق روانشناسی وجود دارد که باید آن را درک کنی. مرد همیشه در مقایسه با زن احساس حقارت داشته است، زیرا زن می تواند بزاید و مرد نمی تواند. زن می تواند یک مادر بشود __ آغازی از یک زندگی دیگر ومرد از آن ناتوان است. برای جایگزین کردن این، مرد شروع کرد به یافتن راه هایی تا بتواند خلاق و مولد باشد. این یک نیاز عمیق روانشناختی است برای ازبین بردن آن احساس حقارت.
مردان نقاشی های بزرگ، شعرهای بزرگ، رقص های بزرگ و موسیقی های بزرگ را خلق کرده اند __ همگی این ها فقط جایگزین هستند. برای همین است که زنان برای ایجاد این چیزها زحمتی به خود نداده اند.{…}
زن احساس رضایت دارد زیرا که می داند می تواند زندگی را خلق کند. شاید تو یک مجسمه ی زیبا خلق کنی، ولی بازهم چیزی مرده است. شاید یک قطعه ی موسیقی عظیم بیافرینی، ولی این نیز پایدار نیست: مانند باد می آید و می رود، ولی این مخلوق های تویک کودک زنده نیستند __ کودکی که لبخند می زند و نفس می کشد و شگفتی های این دنیا را می بیند.
به نظر می رسد که تمام هنر ها و خلاقیت های مردان فقط جایگزینی فقیر برای نیروی آفرینندگی زن باشد. بارها از من سوال شده که چرا زنان جزو شعرا و موسیقیدانان و مجسمه سازان بزرگ دنیا نیستند. دلیل این است که آنان می توانند زندگی را خلق کنند، نیازی ندارند که چیز دیگری بیافرینند.
زن و مرد فقط در یک نقطه و در یک نکته باهم دیدار می کندد و من آن را فضای مراقبه می خوانم __ جایی که زن و مرد واقعاٌ باهم برابر هستند، زیرا هردو می توانند خویشتن را متولد کنند. می توانند دوباره زاده بشوند و هردو می توانند از اشراق آبستن شوند.
بجز در فضای مراقبه، زن و مرد دو گونه ی متفاوت هستند. آنان فقط در مراقبه ی عمیق با هم دیدار می کنند. و تازمانی که تمام بشریت مراقبه گون نباشد، زن و مرد باهم خواهند جنگید. عشق آنان همیشه بالا و پایین خواهد رفت __ لحظاتی زیبا وجود دارد و لحظاتی از زشتی؛ لحظاتی از سرخوشی وجود دارد و لحظاتی از دردو رنج.
ولی در مراقبه __ اگر دو مراقبه کننده انرژی های خود را باهم سهیم شوند __ عشق یک پدیده ی ثابت خواهد بود: تغییر نخواهد کرد. عشق کیفیت ابدی دارد؛ الهی خواهد شد.
ملاقات عشق و مراقبه بزرگترین تجربه ی زندگی است.
داشتن عشق بدون مراقبه یعنی داشتن یک زندگی پردردسر و سرشار از تشویش و نگرانی __ همیشه در اغتشاش و کشمکش. لحظاتی از سکوت خواهد بود، ولی آن سکوت چیزی جز جنگ سرد نیست __ آمادگی برای جنگی دیگر؛ همین. روشن است که برای آماده شدن برای جنگی دیگر، باید که برای چند لحظه و برای چند روز ساکت باشی!
ولی چنین چیزی تاکنون ممکن نبوده است، زیرا تمام مذاهب راهی اشتباه را در پیش گرفته اند.آنان تصمیم گرفته اند که زنان و مردان را ازهم جدا کنند؛ تصمیم گرفته اند که آنان را دشمن یگدیگر سازند. و تمام این مذاهب با من مخالف هستند زیرا که من برای یک هدف تلاش می کنم: که تاجایی که به مراقبه مربوط است، این در انحصار هیچکس نیست: نه مرد و نه زن. مراقبه فقط نقطه ی دیدار است: جایی که در آن نه مرد، مرد است و نه زن، زن؛ هردو موجودات انسانی هستند و خدایان بالقوه، تخم های خداگونگی و الوهیت.
نه عشق به تنهایی قادر به آن است __ زیرا که دردسرش خیلی زیاد است __ و نه مراقبه به تنهایی می تواند، زیرا بدون عشق، مراقبه بیشتر مانند سکوت گورستان است: دیگر رقصان نیست و دیگر شکوفا نیست. آری، آرامشی هست ولی آن آرامش شبیه به مرگ است __ زنده نیست. آن آرامش دیگر تنفس نمی کند و دیگر تپش قلبی ندارد.
تمام زندگی من فقط وقف یک برنامه بوده است: چگونه عشق و مراقبه را کنارهم بیاورم __ زیرا فقط از طریق این ملاقات است که یک انسانیت تازه ممکن خواهد بود. و فقط در ملاقات عشق و مراقبه است که دوگانگی مرد و زن __ نابرابری مرد و زن __ ازبین خواهد رفت.
نهضت آزادی زنان نمی تواند سبب خیر باشد. من مستقیماٌ به آزادی زنان علاقه ای ندارم؛ توجه من به آزادی همگان است __ زیرا اگر زن آزاد نباشد، مرد نیز آزاد نخواهد بود. رابطه ی عملکردی زن و مرد مانند زندانی و زندانبان است: آنان هردو دربند یکدیگر اسیر هستند. نه مردان آزاد هستند و نه زنان __ هردو در یک بردگی که بریکدیگر تحمیل کرده اند به سر می برند؛ به این امید که اگر دیگری را به اسارت خود درآورند، آزاد خواهند بود. ولی آن دیگری هم راه خودش را برای به اسارت کشیدن تو دارد.
فقط در مراقبه، در سکوت، جایی که عشق شکوفا می شود، می تواند یک هماهنگی طبیعی، یک برابری و تعادل طبیعی بوجود بیاید __ بدون مبارزه و بدون جنگیدن. و زمانی که این تعادل و برابری طبیعی باشد، زیبایی خاص خودش را دارد.
دیان جان، می پرسی، “آیا مردان هم می توانند آبستن شوند؟”
تمام فرهنگ، هرآنچه که تمدن می خوانید چیزی جز حاصل آبستنی تعدادی اندک از مردان نیست. هر مردی ظرفیت آبستن شدن را دارد، ولی تعداد بسیار اندکی این چالش را پذیرفته اند و این راه طاقت فرسا را پیموده اند. حامگلی زنان فقط بیولوژیک است. مرد نمی تواند آنگونه باردار شود، ولی از نظر معنوی می تواند آبستن شود. و زنان، هم می توانند بطور بیولوژیک و هم بطور روحانی آبستن شوند.
و می پرسی، ” آیا شبانه با من دیداری داشته اید، باگوان؟” دیان جان، آیا فکر می کنی من روح القدس هستم که دختران باکره را آبستن کنم؟ و حالا که از دختران باکره خسته شده ام، شروع کنم به آبستن کردن مردان، مردان باکره؟ من روح القدس نیستم __ من ابداٌ یک مسیحی نیستم! ولی این درست است: تو آبستن شده ای. احساس برکت کن و از آن لذت ببر! و تا می توانی آن را تغذیه کن: این به تو یک تولد خواهد بخشید: یک توی جدید!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Arts, Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم