Tag Archives: باورهای محدودکننده

انتقاد كردن از ديگران و شكايت كردن از زندگي احساس خوبي به تو مي دهد

………چرا من اينقدر دوست دارم از ديگران انتقاد و از زندگي شكايت كنم؟

همه اين را دوست دارند. انتقاد كردن از ديگران و شكايت كردن از زندگي احساس خوبي به تو مي دهد.
با انتقادكردن از ديگران، احساس برتري مي كني. با شكايت كردن از ديگران، احساس مي كني كه بالاتر از آنان هستي.
اين براي نفس بسيار ارضاء كننده است.
و من مي گويم كه تقريباً همه چنين مي كنند: برخي آشكارا چنين مي كنند و برخي هم فقط در درون به اين كار مي پردازند.
ولي لذت بردن از آن يكسان است.
به ندرت كساني پيدا مي شوند كه انتقاد نمي كنند و شكايت ندارند. اين ها كساني هستند كه نفسشان را انداخته اند.
وقتي كه بي نفس باشي، فايده اي در آن نيست ___ چرا بايد به خودت زحمت بدهي؟ ربطي به تو ندارد،
ديگر پاداشي برايت ندارد. اين نفس بوده كه از آن لذت مي برده و تغذيه مي شده.
بنابراين تاكيد من اين است: نفس را بينداز. با انداختن نفس درخواهي يافت كه تقريباً تمام دنيا ناپديد شده است.
تمام دنيايي كه دور نفس تنيده شده بود كاملاً ازبين مي رود و تو مردم را با چشماني تازه نگاه مي كني. اينك همان شخصي را كه پيش تر از او انتقاد مي كردي با ديده ي محبت نگاه مي كني و ميلي عظيم داري تا با او مهربان باشي و به او كمك كني.
اينك چشماني ديگر داري و چيزها را كاملاً متفاوت مي بيني. شايد ببيني كه اگر تو نيز در موقعيت او بودي مانند او رفتار
مي كردي. ديگر چيزي نيست تا از آن شاكي باشي.
با انداختن نفس، نگرش و رفتار تو بيشتر انساني و دوستانه خواهد بود. مردم را همانگونه كه هستند خواهي پذيرفت.
تو فقط بخشي از آنان را مي شناسي، تمامي زندگي آنان را نمي داني. و قضاوت كردن در مورد تمامي يك شخص از روي شناخت بخشي كوچك از او، كاري درست نيست. شايد آن يك بخش كوچك در تمامي زندگي او مناسب و به جا باشد.
ولي اوضاع چنين است: انتقاد كردن بسيار آسان است. به هوشمندي بسيار نيازي نيست.
من غالباً داستان ابله از تورگينف را بازگو كرده ام. در يك روستا، مردي جوان بسيار ناراحت است زيرا تمام مردم روستا فكر مي كنند كه او يك ابله است. روزي مردي خردمند از روستاي او گذر مي كرد و آن مرد جوان نزد او رفت و گفت، “به من كمك كنيد! من بيست وچهار ساعته مورد سرزنش هستم. هركاري كه بكنم از من انتقاد مي كنند. حتي اگر كاري هم نكنم باز هم از من انتقاد مي كنند. اگر حرف بزنم، مرا سرزنش مي كنند. اگر حرف نزنم بازهم مرا سرزنش مي كنند. نمي دانم چاره چيست.ِ”
مرد خردمند به او گفت، “نگران نباش…” در گوش او زمزمه كرد و راز را به او گفت….. ” يك ماه بعد من باز مي گردم. نتيجه را به من بگو.”
مرد جوان به بازار رفت و آن فورمول مرد خردمند را به كار بست.
شخصي گفت، ” چه غروب زيبايي است.”
و او گفت، “چه چيزي در آن زيباست؟ اثبات كن كه چه چيز زيبايي در آن هست!”
مردي كه گفته بود چه غروب زيبايي است يكه خورد. آن غروب زيبا بود، ولي چگونه آن را اثبات كند؟ آيا سندي وجود داشت؟ آيا مي دانيد زيبايي چيست؟ همه مي دانند ولي كسي نمي تواند آن را اثبات كند.
آن مرد ساكت ماند. همه شروع به خنديدن كردند، ” عجيب است، ما فكر مي كرديم اين مرد يك ابله است. او يك روشنفكر بزرگ است.”
فورمول آن مرد خردمند اين بود: از هرچيزي انتقاد كن: به سراسر دهكده برو و تماشا كن و هرگاه كسي چيزي گفت و كاري كرد از آن انتقاد كن.
به ويژه از چيزهايي انتقاد كن كه مردم آن را مسلم انگاشته اند و هيچكس در آن ها ترديدي ندارد. اگر كسي از واژه “خداوند” استفاده كرد، بي درنگ از او بپرس، ” خداوند كجاست؟ اين چه حرف بي معني است كه مي زني؟” و يا اگر كسي از “عشق” سخن گفت، فورا از او بخواه: “عشق چيست؟ عشق كجاست؟ آن را نزد همه نشان بده!” كسي خواهد گفت ، ” عشق در قلب است.” به او بگو، ” نه، چيزي در قلب نيست. مي تواني بروي و از يك جراح بپرسي. چيزي چون عشق در قلب وجود ندارد. قلب فقط يك دستگاه گردش خون است كه خون را پمپ مي زند و آن را تصفيه مي كند. چه ربطي به عشق دارد؟”
يك ماه بعد آن مرد خردمند به آن روستا بازگشت ولي اينك آن مرد جوان خودش مردي خردمند شده بود.
او پاي مرد خردمند را لمس كرد و گفت، ” تو خيلي بزرگي! آن حقه كار خودش را كرد و اينك تمام مردم فكر مي كنند كه من مردي خردمند هستم.”
پيرمرد به او گفت، ” فقط يك چيز را به ياد داشته باش: هيچ چيزي را خودت اعلام نكن تا كسي نتواند از تو انتقاد كند. بگذار ديگران بگويند. تو فقط انتقاد و شكايت كن. و هميشه حالت حمله داشته باش و هرگز در موضع دفاعي نباش.
حمله كن، تهاجم كن و از همه و هركس انتقاد كن و تمام اين مردم تو را خواهند پرستيد.”
و آن مرد جوان يك مرد خردمند شد.
براي انتقاد و شكايت به هوشمندي زياد نيازي نيست. و تو بسيار ارزان، خردمند و هوشمند خواهي شد.
يكي از استادان دانشگاه من كه منطق درس مي داد… ظرف چند روز دريافتم كه حتي اگر از يك كتاب خيالي، كه وجود خارجي هم نداشت نام مي بردم، او بي درنگ از آن انتقاد مي كرد: “آن را خوانده ام، چيزي در آن نيست.”
نزد معاون دانشگاه رفتم و قضيه را به او گفتم : “اين يك نادرستي آشكار است، زيرا او نخست آناني را كه واقعاً كتاب نوشته اند سرزنش مي كند. و من با ديدن اين رفتار او، من شك كردم كه او آن كتاب ها را نخوانده و فقط سعي دارد نشان بدهد كه بسيار كتاب خوان و باهوش است. بنابراين من نام چند كتاب غيرواقعي را بردم و او از آن ها نيز انتقاد كرد و گفت «هيچ چيز در آن كتاب ها نيست. آن نويسندگان هيچ چيز نمي دانند.» و آن نويسندگان وجود خارجي ندارند. آن كتاب ها ابداً وجود ندارند.”
معاون دانشگاه گفت، “اين عجيب است. من فكر مي كردم كه او مردي مسئول است.”
گفتم، “او را فرا بخوانيد و من به طور تصادفي وارد خواهم شد.” سپس نام چهار تا كتاب خيالي را نوشتم كه وجود خارجي نداشتند با نويسندگاني كه فقط تخيلي بودند. نام آن چند كتاب را به معاون دانشگاه دادم و گفتم” وقتي كه او اينجاست من وارد
مي شوم و صحبت خواهيم كرد و شما به طور اتفاقي از اين كتاب ها نام ببريد و ببينيد واكنش او چيست.”
و او كتاب ها را نام برد و آن استاد بي درنگ گفت، “وقتتان را تلف نكنيد. آنان نويسندگاني معمولي و پيش پاافتاده هستند و در كتاب هايي كه نوشته اند هيچ چيز اصيل يافت نمي شود.”
معاون دانشگاه باورش نمي شد. او گفت، “آيا مي دانيد كه اين چهار كتاب ابداً وجود خارجي ندارند؟ و اين چهار نويسنده هم ابداً وجود ندارند؟ چرا از آنان انتقاد مي كنيد؟”
و او در برابر معاون دانشگاه با لحني هراسان گفت، “وجود ندارند؟ پس من چگونه فكر كردم…؟”
من گفتم، “سعي نكن كسي را فريب بدهي، زيرا من در مورد كتاب هايي پرسيده بودم كه وجود نداشتند. اين فقط يك اثبات بود. من فقط مي خواستم به معاون نشان دهم كه يك استاد بايد دست كم صداقت داشته باشد تا اعلام كند كه كتابي را نخوانده است.”
به معاون دانشگاه گفتم، “اين مرد انتظار چه احترامي را از سوي ما دارد؟ احساس من اين است كه او هيچ چيز نخوانده و فقط كتاب ابله از تورگينف را خوانده است.” من آن كتاب را با خودم آورده بودم و داستان را براي معاون دانشگاه خواندم.
و گفتم، “اين مرد همان ابله اين داستان است. شما بايد به او اخطار كنيد كه اگر بار ديگر چنين اتفاقي در كلاس بيفتد، ما همگي او را طرد خواهيم كرد.
او حتي به كتابخانه هم نمي رود! انسان خردمند، انسان هوشمند بايد فروتن باشد.”
من پيش از آن ملاقات تمام سوابق را بازبيني كرده بودم. آن استاد هرگز به كتابخانه نرفته بود. او ده سال بود كه در آن دانشگاه تدريس مي كرد و در اين مدت حتي يك كتاب هم به نام او ثبت نشده بود.
و اين مرد آماده بود تا از همه انتقاد كند.
پرسش تو در اين مورد كه چرا ما چنين آماده ايم تا انتقاد كنيم بسيار ساده است. روانشناسي پشت آن اين است كه اين آسان ترين راه است، ارزان ترين راه براي اينكه اثبات كني فردي ويژه هستي و بيشتر مي داني. ولي درواقع فقط اثبات مي كني كه همان ابله كتاب تورگينف هستي و نه هيچكس ديگر!
در دنياي خرد، فروتن باش.
پيش از اينكه از كسي انتقاد كني، از هر سو به واقعيت نگاه كن، از تمامي جهات ممكن واقعيت را ببين. و تعجب خواهي كرد: موارد قابل انتقاد و شكايت بسيار اندك هستند. و اگر بيشتر توجه كني، هرچه كه مورد انتقاد است مورد قبول واقع مي شود و با سپاس هم مورد قبول قرار مي گيرد، زيرا آن موارد نبايد نفس تو را ارضاء كنند‘ بلكه فقط بايد به آن شخص در راهش كمك كند. ولي براي اين، بايد بسيار كار كني.
يكي از استادهاي من مقاله ي دكترايش را در مورد شانكاراShankara و برادلي Bradley نوشته بود. به او گفتم “من آن مقاله را خواندم و اينك، پيش از اينكه نظرم را بدهم، هر نكته ي ممكن را در مورد شانكارا و برادلي مطالعه مي كنم.”
او گفت، ” تو عجيب هستي. زيرا من آن مقاله را به بسياري از استادها نشان داده ام و آنان همگي نظرشان را داده اند.”
گفتم، “من نمي توانم نظرم را چنين ارزان بدهم. من به تمام منابعي كه شما استفاده كرده ايد نگاه خواهم كرد و ساير منابع را نيز كه شما استفاده نكرده ايد مطالعه خواهم كرد.” و تقريباً شش ماه طول كشيد تا من شانكارا و برادلي را مطالعه كردم.
وقتي كه نظرم را به او دادم، گفت : “خداي من، چه خوب شد كه تو يكي از ممتحين من نبودي‘ وگرنه من هرگز قادر نبودم دكترايم را بگيرم. من شش سال روي آن كار كردم و تو ظرف شش ماه تمام منابع مرا مطالعه كردي و حتي منابعي را كه من نديده بودم مطالعه كردي!”
گفتم، “مقاله شما نپخته است و توسط يك انسان غيرحرفه اي نوشته شده. شانكارا و برادلي فيلسوفان پخته ي شرق و غرب هستند. شما به اين دو نابغه به اندازه ي كافي احترام نگذاشته ايد. كار شما يك كار دفتري بوده. فقط چند كتاب از اين و چند كتاب از آن خوانده ايد و قطعاتي از اينجا و آنجا آورده ايد و مقاله ي دكترا نوشته ايد. مقاله ي شما حاوي يك نكته ي اصيل هم نيست. و يك مقاله تا وقتي كه حاوي نكته اي اصيل نباشد، لياقت درجه ي دكترا ندارد‘ فوقش اين است كه رساله اي زيباست.
مي توانيد همچون يك كتاب آن را چاپ كنيد‘ ولي نه به عنوان دانشنامه ي دكترا.”
ولي او مردي فروتن بود‘ نكته را پذيرفت و گفت، “حق با تو است. من خودم نيز احساس مي كنم كه نسبت به اين دو فيلسوف عدالت را رعايت نكرده ام. شش سال براي مطالعه تمام زندگي برادلي و تمام زندگي شانكارا كافي نبوده. اين دو اوج نبوغ هستند‘ شش سال كفايت نمي كند. ولي هيچكس اين نكته را به من نگفت‘ حتي ممتحنين نيز به اين نكته اشاره نكردند. ممتحنين اين را نخواهند گفت زيرا براي اينكه به اين اشاره كنند بايد آن را بخوانند و بايد عميقاً آن را مطالعه كنند. چه كسي به خودش زحمت مي دهد؟ شايد حتي برخي از شاگردان آنان به من نمره داده اند و ممتحنين حتي به آن نگاه هم نكرده اند.”
هيچكس زحمت تحسين كيفيات خوب را در ديگران به خودش نمي دهد. هيچكس حاضر نيست كمك كند تا آن كيفيات رشد كنند.
همه مي ترسند: اگر همه رشد كنند، پس او چي؟ تمام توجه او اين است كه نفس خودش بزرگتر شود و آسان ترين راه اين است كه از ديگران انتقاد كند و از همه چيز شكايت كند: منفي باش و نفي كردن را روش خودت كن. و براي اين، نيازي به هوشمندي نيست‘ هر احمقي مي تواند چنين كند.
ولي براي اينكه واقعاً منتقد باشي‘ بايد بسيار مهربان و پر از عشق باشي. و فرد بايد آماده باشد تا زمان، انرژي و هوشمندي صرف آن كند.
آنگاه ديگر عمل تو انتقاد نيست، دشمني نيست‘ بلكه توصيه اي دوستانه است‘ رويكردي همدردانه است.
همه در اينجا بايد بياموزند كه همدردي كنند. مراقبه ي شما نبايد سبب انتقاد كردن شما از ديگران شود، بلكه بايد سبب تحسين كردن شود.
و اگر به قدر كافي هوشمند باشي، مي تواني طوري تحسين كني كه هرآنچه كه مورد انتقاد است‘ بدون اينكه گفته شود، درك شود.

اوشو: زبان از يادرفته ي دل: فصل اول، پرسش چهارم

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

فرزانگان هميشه باهم كار كرده اند

.دوست ديگري پرسيده است:
چرا مرشدان در يك گروه باهم كار نمي كنند؟
سوال بسيار خوبي است: چرا فرزانگان و آنان كه حقيقت را شناخته اند باهم در يك گروه كار نمي كنند؟
مايلم بگويم كه فرزانگان هميشه باهم كار كرده اند. و مايلم اضافه كنم كه نه فقط فرزانگاني كه زنده هستند باهم كار مي كنند، بلكه آن فرزانگاني كه در بيست و پنج قرن پيش هم مرده اند، به فرزانگان زنده كمك مي كنند. بنابراين چنين نيست كه فقط فرزانگان معاصر باهم كار كنند. برعكس، وقتي از نظر تاريخي و سنتي در نظر گرفته شود، آنان هميشه باهم كارمي كرده اند.
اگر آنچه كه مي گويم حقيقت باشد، به اين دليل است كه من حمايت بودا، ماهاويرا، كريشنا و مسيح را دارم.
اگر آنچه من مي گويم حقيقت باشد، آنوقت سخنان آنان نيز در سخنان من مي آميزد. و اگر در سخنان من قوتي باشد،اين قوت فقط مال من نيست، بلكه نيروي تمام آناني است كه در گذشته از اين لغات استفاده كرده اند.
ولي كساني كه فرزانه نيستند، هرگز باهم كار نمي كنند. و قديس نماياني هستند كه هرگز مردماني واقعاً مذهبي نبوده اند، فقط به ظاهر چنين مي نمايد.
فقط مردمان بي مرام هستند كه مي توانند با آنان كار كنند، نه آن فرزانگاني كه حالا به آنان اشاره كردم.
چرا اين مردم نمي توانند باهم كار كنند؟ زيرا آنان توسط محو كردن نفس هايشان قديس نشده اند.
قديس نمايي آنان فقط راهي براي خوراك دادن به نفس هايشان است.
و وقتي نفس وجود داشته باشد، هيچگونه ملاقاتي ممكن نيست، زيرا نفس هميشه مي خواهد بالاتر از همه قرار بگيرد.
من در كنفرانسي حضور داشتم كه رهبران مذهبي بسياري در آنجا حاضر بودند. مراسمي عمده بود و بسياري از رهبران مذهبي مهم دعوت شده بودند. نامي از آنان نمي برم، زيرا شايد كسي آزرده شود، ولي مهم ترين مردم مذهبي هند در آنجا بودند.
كسي كه اين گردهمايي را ترتيب داده بود مي خواست كه همگي مدعوين در كنار هم روي جايگاه بنشينند
و از همانجا با مخاطبين سخن بگويند. ولي يك رهبر مذهبي خاص نمي خواست با ديگران بنشيند و از او كتباً پرسيدند : ” چه كسي بالا خواهد نشست و چه كسي پايين؟”
و او پاسخ داده بود، “من بالا خواهم نشست. من نمي توانم پايين تر از كسي بنشينم.”
كسي كه خودش مستقيماً اين حرف را بزند، دست كم صريح است، ولي كسي كه چنين پيامي را بفرستد انساني بسيار پيچيده و حيله گر است. او پيغامي فرستاد كه نمي تواند در كنار و هم سطح ديگران بنشيند. آن سكوي بزرگ كه آماده شده بود، بدون استفاده ماند و هر سخنران مي بايست به تنهايي بايستد و براي جمع سخنراني كند. و آن سكو براي صد نفر هم جا داشت!
ولي چگونه صد رهبر مذهبي مي توانند كنار هم بنشينند؟ در ميان آنان چند شانكاراچاريا shankaracharya بودند كه نمي توانستند هيچ كجاي ديگر به جز تخت سلطنت خودشان بنشينند! و اگر آنان نمي توانستند روي زمين بنشينند،
چگونه آن ديگر رهبران مذهبي مي توانستند روي زمين و زير تخت آنان بنشينند؟
انسان به شگفت مي آيد كه آيا اين مردم فكر مي كنند يك صندلي از صندلي ديگر بزرگتر است؟ و يا اينكه فكر مي كنند مقام انسان توسط صندلي اي كه اشغال مي كند اندازه گيري مي شود و يا اينكه ارتفاع آن صندلي چقدر بالا يا پايين باشد.
اين فقط نشان مي دهد كه چه چيزي براي آنان اهميت دارد.
دو رهبر مذهبي نمي توانند باهم ملاقات كنند، زيرا مشكلي بر مي خيزد كه چه كسي نخست بايد احترام بگذارد، زيرا كسي كه نخست احترام بگذارد به نوعي پايين تر از ديگري مي شود. اين تعجب آور است، زيرا كسي كه نخست اداي احترام كند، واقعاً فرد والاتري است. ولي اين سران مذهبي مي پندارند كه كسي كه نخست دستانش را به سينه بگذارد پايين تر مي شود.
زماني در جلسه اي با حضور يك رهبر مذهبي با اهميت شركت داشتم. يك سياستمدار مهم نيز در آن جلسه حضور داشت.
آن مرد مذهبي در بالاي منبري مرتفع نشسته بود و بقيه ي ما در پايين قرار داشتيم. جلسه شروع شد و آن سياستمدار گفت،
“من نخست مي خواهم بدانم كه چرا ما اين پايين نشسته ايم و شما در آن بالا نشسته ايد؟ اگر مي خواستيد سخنراني كنيد، قابل قبول بود. ولي اين يك جلسه است، مناظره خواهد بود و شما چنان بالا نشسته ايد كه ممكن نيست هيچ چيزي را بحث كرد. لطفاً پايين بياييد.”
ولي آن مرد “مذهبي” پايين نمي آمد. سپس سياستمدار گفت،
“اگر نمي توانيد پايين بياييد، اگر دليل خاصي وجود دارد، پس براي ما توضيح بدهيد.”
ولي آن مرد نتوانست پاسخ بدهد، او مي ترسيد.
در عوض، يكي از مريدانش گفت، “اين يك سنت است كه ايشان بايد هميشه در سطحي بالاتر بنشينند.”
سياستمدار گفت، “شايد او پيشواي تو باشد، ولي پيشواي ما نيست.” و خطاب به آن مرد گفت، ” و ما دست هايمان را روي هم بر سينه گذاشتيم تا به شما سلام بگوييم ولي شما اين كار را نكرديد __ بلكه براي ما بركت طلبيديد! اگر يك مرد مذهبي ديگري به ديدار شما آمده بود و شما همين كار را با او مي كرديد، آنوقت جنگي برپا مي شد.
شما نيز بايد دست هايتان را براي احترام به سينه بگذاريد.”
و پاسخ چنين بود، “او نمي تواند دست هايش را به نشانه ي احترام روي هم قرار دهد، سنت چنين نيست.”
موقعيت چنان زشت شده بود كه هرگونه بحثي ناممكن بود.
من به آن مرد مذهبي گفتم، “مي خواهم اجازه بگيرم كه چند كلام با اين سياستمدار سخن بگويم.”
او به من اجازه داد. او مي خواست اين واقعه زودتر پايان بگيرد تا جلسه بتواند شروع شود. همه چيز متوقف شده بود.
من از آن سياستمدار پرسيدم، “چرا نخستين چيزي كه ديديد اين بوده كه او بالاتر از ما نشسته است؟ و اگر بتوانم بپرسم، آيا توجه كرديد كه او بالاتر از ما نشسته است و يا ما وادار شده ايم تا از او پايين تر بنشينيم؟ __ زيرا ممكن بود كه از شما خواسته شود تا آن بالا بنشينيد، آنوقت فكر نمي كنم كه اين سوال مطرح مي شد! اگر همگي ما در اين پايين نشسته بوديم و شما در كنار او در آن بالا نشسته بوديد، گمان نمي كنم كه چنين سوالي را مطرح مي كرديد.
مشكل بالاتر نشستن او نيست، مشكل اين است كه شما پايين تر نشسته ايد.”
آن سياستمدار نگاهي به من كرد.او در آن زمان قدرت زيادي داشت و يكي از مهم ترين چهره هاي هندوستان بود.
او با دقت به من نگاه كرد، مردي بسيار با صداقت بود. گفت، “اين را مي پذيرم. هيچكس هرگز اين را به من نگفته بود.
آري، اين نفساني بودن زياد است.”
آن مرد مذهبي بسيار خوشحال شده بود و وقتي كه آنجا را ترك مي كرديم دستش را دور شانه ي من انداخت و گفت،
” تو پاسخ خيلي خوبي به او دادي.”
گفتم، “آن پاسخ فقط براي او نبود، منظورم تو نيز بودي.” و به او گفتم، ” متاسفم كه مي بينم او مردي باصداقت تر از تو است
و تو ابداً صداقتي نشان ندادي. او پذيرفت كه اين نفس او بوده، ولي تو حتي آن را قبول هم نكردي، در عوض با كمك پاسخ من، بيشتر به نفست خوراك دادي!”
مردمان مذهبي از اين نوع نمي توانند باهم كار كنند. تمام كار آنان انتقادكردن از ديگران است.
تمام تلاش آنان مخالفت با ديگري است. اگر دشمني وجود نداشته باشد، ابداً نمي توانند كار كنند.
تمام تلاش آنان در مخالفت با ديگران و نفرت از آنان است.
تمام اين رهبران مذهبي كه از اين سنت ها و مذاهب پيروي مي كنند فقط مي توانند جاهل اطلاق شوند، زيرا نخستين ويژگي يك فرزانه ي اصيل اين است كه او ديگر به هيچ مذهبي تعلق ندارد. نخستين نشانه ي يك فرزانه اين است كه او ديگر با هيچ سنت و مذهبي محدود و مقيد نيست. او هيچ قيدي ندارد، او به همه تعلق دارد.
و نخستين صفت او اين است كه نفس او، غرور او ازبين رفته است.
ولي اين ها راه هاي بادكردن و تغذيه كردن نفس هستند.
اين را به ياد بسپاريد: نفس با ثروت زياد راضي مي شود، نفس مي تواند از طريق رنج بردن بسيار ارضا شود و همچنين با جمع آوري دانش بسيار. اين ها نفس را باد مي كنند. اگر ترك دنيا كنم و رياضت بكشم، نفسم باد مي كند.
و كساني كه نفس هايشان راضي باشد هرگز نمي توانند باهم كار كنند.
نفس تنها عامل جداكننده است و بي نفسي تنها عامل اتحاد است.
پس هركجا كه بي نفسي وجود داشته باشد، همكاري و باهم بودن وجود دارد………….
فصل سوم از كتاب : طريق مراقبه

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

فرق بین خواستن ، میل داشتن و اشتیاق


باگوان عزیز
ممکن است لطفاٌ در مورد تفاوت بین خواستن، میل کردن و اشتیاق داشتن سخن بگویید؟

… معنی فرهنگ لغات این سه واژه باهم یکسان خواهند بود، ولی نه معنی وجودین آن ها. معنی وجودین آنها چنان با هم فرق دارد که شگفت آور است که این زبان دان ها و کارشناسان زبان و دستور زبان چه کارهایی می کنند!
خواستن wanting یک مفهوم روشن و قاطع در مورد اشیاء است و موضوع دارد: چه می خواهی؟ این مبهم نیست. یک خانه می خواهی، یک همسر می خواهی، فرزندانی می خواهی __ موضوع خواسته روشن است.
میل داشتن desiring مبهم است: موضوع میل روشن نیست: طالب قدرت هستی __ میل به احترام و اعتبار و افتخار داری، میل داری که بزرگترین انسان روی زمین باشی.
خواستن ساده است و امکانش هست که بتوانی به خواسته است برسی __ زیرا داشتن خانه و همسر و فرزندان غیرممکن نیست. درواقع، نداشتن آن ها غیرممکن است!
ولی میل داشتن مبهم است: احترام و آبرو یک شیئ نیست، بلکه یک فکر است، افتخاریک شیئ نیست، فقط یک فکر است؛ بزرگترین انسان دنیا شدن نیز یک شیئ نیست، بلکه یک مفهوم فکری است. و حتی بزرگترین مردم __ شاید دنیا فکر کند که بزرگترین هستند __ در ژرفای درونشان مردمانی ناشاد هستند.
برای نمونه، بنیانگذار انقلاب روسیه، لنین را می توان به یقین یک مرد بزرگ خواند، حتی دشمنان او در این مورد توافق دارند. ولی او پیوسته نگران بود و خجالت زده بود، زیرا پاهای کوتاهی داشت: بالاتنه اش بزرگتر بود و تناسبی با پاهایش نداشت. وقتی روی صندلی می نشست، پاهایش آویزان می ماندند و به زمین نمی رسیدند. پس او همیشه پاهایش را پنهان می کرد. همیشه خیلی نزدیک لبه ی میز می نشست. میز او همیشه با رومیزی پوشانده شده بود تا هیچکس پاهای آویزان او را نبیند. ولی چه دیگران این را می دیدند و چه نمی دیدند، او می دانست.
من فکر نمی کنم که این مشکلی بود __ ولی همین در ذهن او تولید یک عقده ی حقارت عمیق کرده بود. شاید همین عقده ی حقارت او بوده که او را وادار ساخت که یک انقلابی بزرگ در دنیا بشود: اگر پاهای طبیعی داشت، شاید یک انقلابی نمی شد.
میل چیزی مبهم است و اشتیاق داشتن longing کاملاٌ با خواستن و میل داشتن متفاوت است. خواستن و میل داشتن هردو به سر مربوط هستند: یکی برای چیزهای مشخص است و دیگری برای افکار مبهم. اشتیاق به قلب مربوط است و نه به ذهن. این قلب است که شوق چیزی را دارد و درد اشتیاق را احساس می کند. قلب کاری با پول و قدرت ندارد. شوق دل فقط برای عشق است… و در نهایت برای خداوند، که پاک ترین شکل عشق است، و نه هیچ چیز دیگر.
این تمرین خوبی است که روی واژگانی که به نظر شبیه هم می آیند تعمق کنید. به شما شفافیت می بخشد.
اشتیاق فقط یک تشنگی است و این زیباست. میل داشتن زشت است زیرا همیشه رقابتی است __ حسادت برای کسانی که آن را دارند، زمانی که تو آن را نداری. زشت است زیرا برای به دست آوردن آن می توانی به همه آسیب برسانی. خشن است. خواستن، معمولی است و خاکی __ طبقه ی متوسط است!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

افراد منحصربه فرد وجود دارند __ هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند

“… تمام مشکل تو اراده برای قدرتwill-to-power است.
در کارت می خواهی قدرتمند باشی. تو یک درمانگر هستی؛ در گروه درمانی خودت مایلی قدرتمند باشی. حتی اگر عشق بورزی، می خواهی بر زنی که دوستش داری سلطه داشته باشی. این تنش تو، مشکل تو، اگر به یک نکته تقلیل بیابد، همان اراده برای کسب قدرت است.
خوب است که آن را افشا کردی، زیرا هر زخمی که باز شود، شروع به خوب شدن می کند. اگر آن را درک کنی __ که مشکل تو اراده برای قدرت است __ آنوقت چیزی وجود ندارد که نگرانش باشی. آنوقت باید به درونش نظر کنی __ که چرا این اراده برای قدرت از اول برخاسته است؟ این از عقده ی حقارت برمی خیزد. می بایستی همیشه خودت را با دیگران مقایسه کرده باشی: کسی برتر است و من کهتر.
در طول قرون آموزش چنین بوده است: که مردمان فرادست وجود دارند و مردمان فرودست؛ و تمام این آموزش یک دروغ است. فقط افراد منحصربه فرد وجود دارند __ هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند. پس بگذار بر این واقعیت تاکید کنم:
من اعتقادی به برابری ندارم، منحصربه فردبودن را باور دارم. برابری مفهومی بسیار فقیر و گنگ است. “همه باهم برابر هستند” یک احساس مسطح بودن و بی مزگی می دهد. نه، گل مریم و گل سرخ و گل نیلوفر باهم برابر نیستند؛ طاووس ها و هدهدها نیز باهم برابر نیستند __ ولی تمامشان منحصربه فرد هستند.
مردم با این فکر زندگی کرده اند که یا تمامشان باهم برابر هستند و یا نابرابر! من مفهومی تازه به شما می دهم. برابری، نابرابری __ هردو دو روی یک سکه هستند. این سکه را کاملاٌ دور بینداز. هر فرد شخصیتی منحصربه فرد از خودش دارد: او نه برتر از دیگری است و نه کهتر.
تو مراقبه نکرده ای. این یکی از فجایعی است که برای تمام درمانگران رخ می دهد. چون در گروه های درمانی آنان یک مرشد-کوچولوmini-guru می شوند، فکر می کنند که نیازی به مراقبه کردن ندارند. آنان شروع می کنند به حل کردن مشکلات دیگران و ازیاد می برند که مشکلات خودشان در انتظار هستند تا حل بشوند. بنابراین شروع کن به مراقبه کردن؛ شروع کن به هشیارشدن که تو یک موجود منحصربه فرد هستی، درست همانگونه که دیگران چنین هستند. و زمانی که این فکر منحصربه فردبودن در تو جا افتاد، این نگرش داوری کردن را رها خواهی کرد. چه چیز برای داوری وجود دارد؟ __ مردم منحصربه فرد هستند.
فکر داوری کردن نسبت به دیگران بخشی از فلسفه ی قدیم بود که می گفت کسی برتر است و دیگری کهتراست: کسی قدیس است و دیگری گناهکار. آنوقت یقیناٌ مسئله ی قضاوت کردن پیش می آمد: برای اینکه کسی را قدیس بخوانی باید قضاوت کنی؛ وقتی کسی را گناهکار می خوانی باید قضاوت کرده باشی. و این داوری کردن فقط مختص دیگران نخواهد بود، در مورد خودت نیز خواهد بود.
وقتی قدیسی را می بینی، خودت را داوری می کنی: “من خیلی پایین تر هستم.” و وقتی کسی احساس کهتری کند، می خواهد که قوی شود، تا به خودش و به دنیا اثبات کند که “من حقیر نیستم.” با مفهوم منحصربه فردبودن تمام داوری ها ازبین می روند.
به یاد قصاب خیلی مشهوری افتادم. شهرت او در این بود که برای بیست سال متوالی حیوانات را برای پادشاه چین قصابی می کرد، ولی هرگز ابزار کارش را تغییر نداده بود. سلاح های او حتی پس از بیست سال کار مداوم، مانند روز اول تازه و نو مانده بودند. پادشاه پیر شده بود و قصاب هم پیر شده بود….
یک روز پادشاه در باغ قدم می زد. به مکان آن قصاب نزدیک شد و ابزارهای کارش را دید که بسیار تازه و نو در آنجا برق می زنند. از او پرسید، “چطوری ترتیب داده ای؟ تو آن ها را عوض نکرده ای، حتی آن ها را برق نینداخته ای؟”
قصاب گفت، “نیازی نیست __ زیرا وقتی حیوانی را تکه تکه می کنم، برای من یک مراقبه است. من مرید مرشدی هستم و از او سوال کرده بودم، او گفته بود،
“من حیرت کرده بودم که مرشدی که نیازاریnon-violence را آموزش می دهد مرا از ماندن در این حرفه منع نکرده است و برعکس به من می گوید که به قصابی ادامه بدهم. ولی او به من گفت،
” و به سبب آموزش های او __ وقار و مراقبه گونگی و احترام برای زندگی __ حیوانی که کشته می شود تقلا نمی کند، نمی جنگد و سعی نمی کند تا فرار کند. او بدون هیچگونه اصطکاک به تیغ های من اجازه می دهد تا کار کنند. برای همین است که این تیغ های من مانند روز اولشان نو و براق مانده اند. من کشتار می کنم ولی با قلب و با عشق.”
قصاب های دیگری هم در آن کاخ بودند و نمی توانستند باور کنند که او چگونه موفق به این کار شده است. آنان می دیدند که او نخست حیوان را درآغوش می گیرد و می بوسد و با او حرف می زند و به او می گوید، “حتی اگر من هم تو را نکشم، دیگری تو را خواهد کشت. بهتر این است که من تو را سر ببرم، زیرا با حرمتی عمیق و عشق و محبتی ژرف چنین خواهم کرد: پس جنگی بین ما وجود نخواهد داشت. اجازه بده، تا که آزار نبینی. سعی نکن فرار کنی.”
این قصاب ساده بعدها مرشد بزرگی شد. او عادت داشت به مردم بگوید، “من چیز زیادی نمی دانم. آنچه می دانم این است که اگر حتی یک حیوان را دوست داشته باشید، او درک می کند و حتی آماده است با خوشحالی در دستان شما کشته شود __ چون او را دوست دارید.”
او از مرشد خودش پرسیده بود، “آیا مرا قضاوت نمی کنی که کاری گناه آلود انجام می دهم؟”
مرشد گفته بود، “آنان که داوری می کنند زندگی را درک نمی کنند. کسی باید قصاب باشد؛ کسی باید هیزم شکن باشد، کسی باید دزد باشد __ زیرا مردم به انباشتن پول ادامه می دهند.”
یک دزد چیزی نیست جز یک سوسیالیست عملگرا!
ادارک عمیق سبب نگرش بدون قضاوت شما می شود: آنگاه کسی گناهکار نیست و کسی قدیس نیست. آنگاه تمام نکته این است: اگر یک گناهکار هستی، تا حد ممکن، به تمامی و شدت هرچه بیشتر گنهکار باش __ زیرا آنچه نهایتاٌ مهم است تمامیت و شدت است. اگر یک قدیس هستی، نیمه دل نباش: به شدت و در تمامیت وجودت یک قدیس باش، زیرا در نهایت، همین به حساب می آید: نه اینکه چه می کنی، بلکه چگونه انجامش می دهی: با مراقبه گونه بودن و در سکوت.
پراشانتام، نیازی نیست که نگران باشی که روزی بیدار شوی و ببینی که خیلی دیر شده است. هرگز خیلی دیر نیست. حتی اگر در آخرین نفس زندگی این را دربیابی همین کافی است. یک لحظه ی کوتاه از ادراک، وزین تر از یک عمر سوءتفاهم است: یک لحظه از ادراک،یک عمر سوءتفاهم را پاک می کند __ پس هرگز دیر نیست.
و نگران این نباش که روزی احساس کنی مرا از کف داده ای. نمی توانی مرا از کف بدهی __ هیچکس نمی تواند. زیرا من هیچ انتظاری از شما ندارم. من شما را همانگونه که هستید می پذیرم و همیشه شما را چنان که هستید خواهم پذیرفت. من هیچ قضاوتی ندارم، پس چگونه می توانی مرا از دست بدهی؟ ولی این چیزی است که شما در طول قرن ها توسط آن شرطی شده اید: پدر به پسر می گوید do not fail me ، مرشد به مرید می گوید آنان انتظار دارند که شما نوعی مشخص باشید و باید حتماٌ موفق باشید.
هرکاری که می کنی، با شدت انجامش بده. ولی نمی توانی مرا از دست بدهی زیرا من هیچ انتظاری ندارم؛ نمی توانید مرا ناکام کنید. من در طول سالیان بسیار با آدم های بسیاری کار کرده ام و سپس راه هایمان جدا شده است. من به آنان نمی گویم که به من خیانت کرده اند،فقط می گویم که راه هایمان ازهم جدا شده است __ زیرا مسئله ی خیانت درکار نیست. من هرگز درخواست وفادارماندن نکرده ام، پس چگونه می توانم بگویم که به من خیانت شده است؟ زندگی فقط ما را به نقطه ای آورده که نمی توانیم باهم باشیم.
قلب من هنوز برای آنان که به راه خودشان رفته اند سرشار از محبت است. هرکجا که هستند، برکات من همچون سایه آنان را تعقیب خواهد کرد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد

“… می توانم تشویش تو را برای تمامی بشریت و این سیاره ی زمین درک کنم، زیرا ما هرروز به یک فاجعه نزدیک تر و نزدیک تر می شویم.
دلیلش این است که آن فاجعه بسیار نزدیک می شود؛ حتی با میانگیرهایتbuffers نمی توانی آن را فراموش کنی__ و این دردناک است. وبیشتر آزار می دهد زیرا احساس می کنی که نمی توانی کمک کنی؛ هیچ کاری از تو برنمی آید. این فقط ورای ظرفیت هر فرد است که از آن مصیبت، از این فاجعه ی خودکشی دسته جمعی که تقریباٌ قطعی به نظر می رسد، جلوگیری کند. ولی من راهی از خودم دارم.
توبه این دلیل احساس ناتوانی می کنی زیرا چنین فکر می کنی که باید به دیگران کمک کنی تا درک کنند و این شغلی غیرممکن است. دنیا خیلی بزرگ است و مردم چنان پر از خشونت هستند که به نظر نمی رسد که آن مصیبت از بیرون وارد می شود، بلکه این خشونت انباشته شده در خود مردم است که این زمین را به انفجار خواهد کشاند.
ولی در مورد کمک کردن فکر نکن. آنوقت احساس ناتوانی نخواهی کرد و تنش نخواهی داشت. من احساس ناتوانی نمی کنم. من تنش ندارم. من هیچ تشویشی ندارم و من بیشتر از آنچه تو می توانی باشی از آن هشیار هستم __ زیرا رویکرد من کمک کردن به دیگران نیست، بلکه فقط بالابردن معرفت شما به والاترین اوج ممکن است…. چیزی که شما کاملاٌ قادر به آن هستید.
اگر ما فقط بتوانیم دویست انسان روشن ضمیر در دنیا ایجاد کنیم، دنیا می تواند نجات بیابد.
کاویشا در یک خانواده یهودی متولد شده، پس این داستان زیبا را درک می کند: در کتاب عهد عتیق اشاره شده که دو شهر سودومSodom و گوموراGomorrah وجود داشتند و هردو انحراف جنسی پیدا کردند. در گومورا همجنسبازی بسیار شایع بود و در سودوم مردم حتی در انحراف خود بیشتر سقوط کرده بودند: با حیوانات آمیزش می کردند. واژه ی انگلیسی سودومیsodomy (واژه مترادف و مخصوص آن bestiality است یعنی آمیزش با حیوانات م) از این می آید: از شهر سودوم. و خداوند تصمیم گرفت که تمام مردم این دو شهر را نابود کند.
او آن دو شهر را کاملاٌ ازبین برد __ واین خیلی عجیب است که آن دو شهر جمعیتی یکسان با جمعیت هیروشیما و ناکازاکی داشتند. هیروشیما و ناکازاکی توسط انسان نابود شدند، ولی داستان عهد عتیق این است که خداوند آن دو شهر منحرف را نابود کرد. آنچه می خواهم برایتان بگویم داستانی هاسیدیکHassidic (عرفان یهود م.) بر اساس نسخه ی عهد عتیق از نابودی آن دو شهراست.
یهودیت در تمامیت خود در هاسیدیسم شکوفا شده است. هاسیدیسم پدیده ای عصیانگر و اساساٌ مذهبی است. بجز مسیحیت، تمام ادیان چیزی زیبا به دنیا بخشیده اند __ با وجودی که آن مذاهب با آن چیز زیبا مخالف بودند!
محمدنیسم صوفیان را به دنیا بخشیده، باوجودی که محمدی ها صوفیان را کشته اند. بودیسم ذن را بخشیده، باوجودی که بوداییان ذن را بعنوان تعالیم اصیل گوتام بودا نمی پذیرند. هندویسم تانترا را بخشیده، ولی هندوها بسیار با تانترا مخالف هستند __ و این خود حقیقت آنان است. چیز بسیار عجیبی است… و همین مورد در مورد یهودیت نیز هست.
هاسیدیسم پدیده ای کوچک و عصیانگر است در داخل دنیای یهودیت. فردی که هاسیدیسم را پایه گذاشت بال شمتوفBaal Shemtov بود. او داستان هم می گفته و شما می توانید زیبایی و تفاوت را احساس کنید.
روزی کسی از او پرسید، “نظر شما در مورد سودوم و گومورا چیست؟”
و بال شم گفت، “آن داستان بطور کامل نوشته نشده است. من داستان کامل را برای شما می گویم.” و چنین گفت، “وقتی خدا اعلام کرد که می خواهد آن دو شهر را نابود کند، یک هاسید، یک عارف به او نزدیک شد و از خدا پرسید، “اگر در این شهر ها صدنفر باشند که تو را تجربه کرده باشند، با این صد نفر چه خواهی کرد؟ آیا آنان را نیز همراه با تمام شهر نابود خواهی کرد؟”
“خدا برای لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت، “نه، اگر صد روح بیدار در آن دو شهر وجود داشته باشد، به سبب وجود آن صد نفر آن دو شهر مصون خواهند بود، آن ها را خراب نخواهم کرد.”
عارف گفت، “اگر فقط پنجاه نفر باشند و نه صد نفر؟ آیا آن دو شهر و این پنجاه نفر را نابود خواهی کرد؟”
حالا خدا احساس کرد که توسط این عارف گیر افتاده است! گفت، “نه. من نمی توانم پنجاه روح بیدارشده را نابود کنم.” و هاسید گفت، “می خواهم که بدانی که فقط یک نفر هست که بیدار شده و شش ماه را در سودوم زندگی می کند و ششماه را در گومورا. در این مورد چه می گویی؟ آیا دو شهر را نابود خواهی کرد؟
خداوند گفت، “تو خیلی حقه باز هستی! این مرد کیست؟” هاسید گفت، “من هستم.”
” و خدا نتوانست او را انکار کند زیرا مسئله ی تعداد و کمیت نیست؛ مسئله ی کیفیت است: یک روح بیدار شده یا صد روح بیدار شده.
“انسان بیدار شده نمی تواند توسط جهان هستی نابود شود، زیرا انسان بیدار شده رویای قدیم خود جهان هستی است __ که به ستارگان دست بیابد.”
و در اینجا بال شم گفت که سودوم و گومورا هرگز نابود نشدند.
یهودیان از بال شم عصبانی هستند که او فقط این داستان را از خودش درآورده و تمام داستان در عهد عتیق موجود است. یهودیان هاسیدها را بعنوان یهودی اصیل نمی پذیرند. به همین ترتیب، انسان واقعاٌ مذهبی توسط مذهبیون محکوم می شود.
چه بال شم این داستان را ازخودش ساخته باشد و چه یک داستان واقعی را بیان کرده، من با او هستم. اول اینکه خدایی که به نابودکردن اعتقاد داشته باشد، خدا نیست. خدایی که نتواند مردم را از انحرافاتشان متحول کند، یک خدا نیست. با این داستان، بال شم تنها آن دو شهر را نجات نداده است، بلکه خداگونگی خدا را نیز نجات داده است: مهربانی او، عشق او و ادراک او را.
کاویشا، دنیا را تماٌماٌ فراموش کن. تو همان یک هاسید بشو، همان عارف. و اگر ما بتوانیم در سراسر دنیا فقط دویست نفر انسان روشن ضمیر خلق کنیم…. این عدد دقیقاٌ مانند عدد آن عارف بال شم است. وقتی او شروع کرد به صحبت و مذاکره با خدا، مسئله فقط دو شهر بود. دنیا بزرگتر شده و حالا مسئله ی تمام دنیا است __ پس من مذاکرات را با دویست نفر شروع می کنم! ولی مایلم به شما بگویم که حتی دویست نفر هم کفایت می کند، و دنیا نجات خواهد یافت، زیرا جهان هستی نمی تواند شکوفایی غایی خودش را نابود کند.
پس دنیا را ازیاد ببر؛ وگرنه تشویش بیهوده ایجاد می کند و بیداری خودت را نابود خواهد کرد، که تنها امکان نجات دادن دنیا است.
هرکسی که بخواهد به دنیا کمک کند باید دنیا را ازیاد ببرد و روی خودش تمرکز کند. معرفت خود را به چنان اوجی برسان که جهان هستی مجبور شود برای نابودکردن یا نجات دادن این دنیا، دوبار تفکر کند.
توده ها، اینگونه که هستند، اهمیتی ندارند، جهان هستی توجهی به آنان ندارد. درواقع، جهان هستی مایل است که تمام بشریت __ این بشریت فاسد __ نابود شود، تا تکامل بتواند باردیگر از ابتدا آغاز شود. چیزی به خطا رفته است….
ولی اگر تعداد اندکی اشخاص روشن ضمیر وجود داشته باشند، آنان بسیار وزین تر از میلیاردها میلیارد مردم روی زمین هستند. جهان هستی نمی تواند دنیا را نابود کند__ نه تنها به دلیل وجود آن تعداد روشن ضمیر، بلکه به این دلیل که به سبب روشن ضمیری آنان، توده های ناخودآگاه نیز تحت تاثیر قرار می گیرند، زیرا این قله های هیمالیایی از همان توده های ناآگاه برخاسته اند. آنان نیز دیروز ناآگاه بودند، امروز خودآگاهی یافته اند.و جهان هستی بسیار شکیبا است: اگر ببیند که اشخاص ناخودآگاه می توانند به تمامی آگاه شوند، آنوقت توده های مردم نیز که مطلقاٌ ناخودآگاه هستند، نیز چنین امکانی خواهند داشت.
این بستگی به افراد دارد و نه به جمعیت ها. توده ها چنان فاسد و گندیده هستند که نابودکردن آنان یک عمل مهرآمیز است. ولی ما باید اثبات کنیم که ازمیان این بشریت ناآگاه و تقریباٌ مرده، تعدادی گل نیلوفرآبی می توانند شکوفا شوند. آنوقت، فقط زمان بده، شاید گل های نیلوفرآبی بیشتری بیایند. برخی ممکن است فقط غنچه باشند، برخی شاید فقط در دانه باشند، ولی اگر حتی فقط یک انسان روشن ضمیر وجود داشته باشد، با وجود او تمامی بشریت باارزش می گردد، زیرا آن انسان این امید را نشان می دهد که هر انسان قادر به انجام همان معجزه هست.
پس کاویشا، کمک کردن را فراموش کن. نمی توانی کمک کنی؛ هیچکس نمی تواند کمک کند. ولی می توانی یک عارف شوی، یک هاسید و می توانی با خدا مجادله کنی که، من اینجایم. آیا مرا نابود خواهی کرد؟ و این مردمان خوابزده که در خواب راه می روند __ من نیز یکی از آنان بودم. این دیروز من بود. به این مردم باید فرداهایشان را داد. هرگونه امکان هست که هر انسانی بتواند یک گوتام بودا شود.”
این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است

“… بازیگوشی یکی از سرکوب شده ترین بخش های انسان ها است. تمام جوامع، فرهنگ ها و تمدن ها با بازیگوشی مخالف بوده اند، زیرا انسان بازیگوش هرگز جدی نیست. و تازمانی که فرد جدی نباشد، نمی تواند مورد سلطه قرار بگیرد، نمی توان او را جاه طلب ساخت، نمی توان او را وادار کرد که در پی قدرت، پول و اعتبار باشد.
آن کودک در هیچکس نمی میرد. چنین نیست که وقتی رشد می کنید آن کودک می میرد، او باقی است. هرآنچه که قبلاٌ بوده اید هنوز در شما هست و تا آخرین نفس در شما باقی خواهد ماند.
ولی جامعه همیشه از افراد غیرجدی وحشت دارد. مردمان غیرجدی برای پول و قدرت سیاسی جاه طلبی ندارند؛ آنان ترجیح می دهند از جهان هستی لذت ببرند. ولی لذت بردن از جهان هستی نمی تواند برای شما مایه کسب اعتبار و آبرو شود، نمی تواند شما را قدرتمند کند، نمی تواند نفس شما را ارضا کند؛ و تمام دنیای انسان برحول محور نفس می چرخد. بازیگوشی با نفس تو مخالف است __ می توانی آزمایش کنی و ببینی. فقط با کودکان بازی کن و درخواهی یافت که نفس تو ناپدید می شود، درخواهی یافت که باردیگر کودک شده ای. این تنها در مورد تو صدف نمی کند، برای همه چنین است.
چون کودک درون تو سرکوب شده، فرزندان خودت را نیز سرکوب خواهی کرد. هیچکس به فرزندانش اجازه نمی دهد تا برقصند و بخوانند و فریاد بکشند و بپرند. به دلایل بی اهمیت: شاید چیزی بشکند، شاید اگر در بیرون بدوند لباس هایشان در باران خیس بشود__ به این دلایل جزیی یک کیفیت بزرگ روحانی، بازیگوشی، تماماٌ نابود می شود.
کودک مطیع توسط والدین، آموزگاران و همگان تحسین می شود، و کودگ بازیگوش را سرزنش می کنند. شاید بازیگوشی او مطلقاٌ بی ضرر باشد، ولی او محکوم می شود زیرا خطر عصیانگری بالقوه وجود دارد. اگر کودک با آزادی تمام مجاز به بازیگوشی باشد و چنین رشد کند، یک موجود عصیانگر خواهد شد. به راحتی به اسارت در نمی آید؛ نمی توان به آسانی او را به ارتش کشاند تا مردم دیگر را نابود کند و یا خودش را ازبین ببرد.
کودک عصیانگر به جوانی عاصی تبدیل خواهد شد. آنوقت نمی توانی او را وادار به ازدواج کنی؛ آنوقت قادر نخواهی بود شغلی مشخص را بر او تحمیل کنی؛ آنگاه نمی توان او را وادار کرد که خواسته های برآورده نشده ی والدینش را برآورد. جوان عصیانگر راه خودش را دنبال می کند. او بر اساس خواسته های عمیق درون خودش زندگی می کند و نه بر اساس خواسته ها و افکار دیگران.
انسان عاصی در اصل طبیعی است. کودک مطیع تقریباٌ بی جان است؛ بنابراین والدینش بسیار خوشحال هستند، زیرا او همیشه تحت کنترل است.
انسان بطور عجیبی بیمار است: می خواهد دیگران را کنترل کند __ نفس شما با کنترل کردن دیگران ارضا می شود: تو انسانی ویژه هستی! و خود او نیز مایل است تحت کنترل باشد، زیرا وقتی تحت کنترل باشی دیگر مسئول نخواهی بود.
به تمام این دلایل، از همان ابتدا بازیگوشی سرکوب شده و له می گردد.
می پرسی، “یک پسربچه ی زیبا وجود دارد که مدت های زیاد است از او غفلت کرده ام. این پسربچه بازیگوش است، کنجکاو و مسرور __ ولی بیشتر اوقات من به او اجازه نمی دهم که کنترل را برهم بزند…” این ترس از چیست؟ این ترس توسط دیگران کاشته شده است: همیشه در کنترل باش، همیشه منضبط باش، همیشه به مسن تر از خودت احترام بگذار. همیشه از کشیشان و والدین اطاعت کن __ آن ها می دانند که چه چیز برای تو درست و خوب است! طبیعت تو هرگز اجازه ندارد تا حرف خودش را بزند.
آهسته آهسته، شروع می کنی به حمل یک کودک مرده در درونت. این کودک بی جان درونت حس شوخ طبعی تو را نابود می کند: نمی توانی از ته دل بخندی، نمی توانی بازی کنی، نمی توانی از چیزهای کوچک زندگی لذت ببری. چنان جدی می شوی که زندگی، بجای اینکه گسترده و منبسط شود، شروع می کند به تنگ و کوچک شدن.
همیشه در عجب بوده ام که چرا مسیحیت بزرگترین مذهب در دنیا شده است. بارها و بارها به این نتیجه رسیده ام که به دلیل آن صلیب و مسیح مصلوب است __ بسیار غمگین، بسیار جدی! طبیعی است… نمی توانی انتظار داشته باشی که مسیح روی صلیب لبخند بزند! و میلیون ها انسان شباهتی بین خودشان و مسیح روی صلیب پیدا کرده اند!
جدی بودن او، غمگین بودن او دلیلی بوده است که مسیحیت بیش از هر مذهب دیگر رواج یافته است.
من مایلم که کلیساها و معابد ما، مساجد و کنیساهای ما غیر جدی بشوند، بیشتر بازیگوش شوند: پر از خنده و شادی. این روحیه ی سالم تر، کامل تر و یکپارچه تری به بشریت خواهد بخشید.
ولی تو اینجا هستی… دست کم وقتی که سالک من هستی نیازی نیست تا صلیب خودت را بردوش بکشی. آن صلیب را دور بینداز. من به شما می آموزم که برقصید، آواز بخوانید و بازی کنید.
زندگی در هرلحظه باید یک خلاقیت پرارزش باشد. آنچه که خلق می کنید اهمیتی ندارد __ می تواند فقط ساختن قصرهای ماسه ای در ساحل باشد __ ولی هرکاری می کنید باید از بازیگوشی و شادمانی شما بیاید.
هرگز نباید اجازه بدهی که کودک درونت بمیرد. آن را تغذیه کن و نترس که از کنترل خارج شود. کجا می تواند برود؟ وحتی اگر از کنترل خارج شود__ خوب که چی؟
وقتی از کنترل خارج شوی چه می توانی بکنی؟ می توانی مانند انسان دیوانه ای برقصی، می توانی مانند دیوانه ها بالا و پایین بپری و بدوی… ممکن است مردم فکر کنند که دیوانه شده ای، ولی این مشکل آنان است. اگر تو از آن لذت می بری، اگر زندگیت از آن تغذیه می شود، آنوقت اهمیت ندارد، حتی اگر برای بقیه ی دنیا یک مشکل شود.
زمانی که در کالج بودم عادت داشتم صبح خیلی زود، ساعت سه یا چهار صبح برای پیاده روی بروم. درست کنار منزلم خیابانی بود با درختان خیزران و بسیار تاریک… و این بهترین مکان بود، زیرا به ندرت کسی را در آنجا می توانستم ملاقات کنم… فقط یک نگهبان منزل مردی ثروتمند مرا می دید
ولی یک روز __ این چیزی است که شاید تو آن را از کنترل خارج شدن بخوانی __ داشتم در طول خیابان آهسته می دویدم که به فکرم رسید خوب است که عقب عقب بدوم! در هندوستان خرافاتی وجود دارد که اشباح عقب عقب راه می روند، ولی من آن را کاملاٌ از یاد برده بودم و درهرحال کسی در آن خیابان نبود. پس شروع کردم به دویدن به سمت عقب. از آن بسیار لذت می بردم و صبحی بسیار خنک بود.
آنوقت مرد شیرفروش رسید و مرا دید… مردم از روستاهای کوچک شیر می آوردند و او قدری از همیشه زودتر آمده بود، پس قبلاٌ هرگز مرا ندیده بود. او که ظرف شیر را حمل می کرد ناگهان مرا دید. من می باید زیر سایه یک درخت خیزران بوده باشم و وقتی که او به سایه ام رسید که زیر تکه ای از نورمهتاب دیده می شد، من ناگهان بیرون آمدم و به سمت عقب می دویدم. او فریاد زد، “خدای من!” و ظرف های شیر را انداخت و فرار کرد.
بااین وجود من نفهمیدم که او از من می ترسد! فکر کردم از چیز دیگری وحشت کرده است. پس من هردوظرف شیر او را حالا خالی بودند برداشتم…. فکر کردم که دست کم باید ظرف های او را نجات بدهم. پس به دنبال او دویدم. او با دیدن من که به سمت او می دوم… هرگز ندیده بودم کسی به آن سرعت بدود. می توانست قهرمان دو دنیا باشد. خیلی تعجب کرده بودم. فریاد زدم، “صبر کن!” به عقب برگشت و بدون اینکه چیزی بگوید….
تمام این صحنه را آن نگهبان مرد ثروتمند دیده بود. او به من گفت، “تو او را خواهی کشت.”
گفتم، “فقط می خواهم ظرف های شیر را به او برگردانم.”
او گفت، “ظرف ها را اینجا پیش من بگذار. وقتی آفتاب طلوع کند، او نزد من خواهد آمد. ولی از این کارها نکن __ گاهی مرا هم می ترسانی، ولی چون من می دانم… سال هاست که تو را می بینم که کارهای عجیب و غریب می کنی، ولی گاهی می ترسم: فکر می کنم: کسی چه می داند که آیا واقعاٌ این تو هستی که به طرف من می آیی یا یک روح است که عقب عقب به سمت من می آید؟ گاهی دروازه را می بندم و به داخل می روم. من همیشه تفنگم را بخاطر تو پر و آماده نگه می دارم!”
گفتم، “باید یک چیز را بدانی: که اگر من یک روح باشم، تفنگ تو بیفایده است __ نمی توانی یک روح را با گلوله بکشی. پس هیچوقت از آن استفاده نکن، زیرا بر روح تاثیری نخواهد داشت؛ ولی اگر واقعاٌ انسانی باشد، تو را به جرم قتل دستگیر خواهند کرد.”
گفت، “درست است. هرگز به این فکر نکرده بودم که روح ها…” و همانجا در برابر من تمام گلوله هایش را درآورد و گفت، “گاهی ترس خیلی زیاد است… شاید به کسی شلیک کنم و او را بکشم.”
گفتم، “اول خوب به من نگاه کن و مطمئن بشو که من یک روح نیستم! تو گلوله ها را در آوردی و شاید من یک روح باشم که تو را ترغیب کرده ام!”
گفت، “چی؟…” و شروع کرد به گذاشتن گلوله ها در تفنگش!
گفتم، “تو این دو ظرف شیر را داشته باش.” و من تقریباٌ شش ماه در آن بخش از شهر ماندم و هر روز از آن نگهبان سوال می کردم، “آیا مرد شیرفروش آمد؟”
می گفت، “نیامده. ظرف ها هنوز منتظر او هستند و فکر می کنم که دیگر نخواهد آمد. شاید برای همیشه از دنیا رفته و یا آنقدر از اینجا ترسیده که هرگز به این خیابان برنخواهد گشت. من مراقب هستم و به نگهبان های شیفت های دیگر هم گفته ام… و ما این ظرف ها را در جلوی دروازه قرار می دهیم تا او بتواند ببیند که ظرف هایش اینجا هستند. ولی شش ماه گذشته و خبری از او نیست.”
گفتم، “این عجیب است.”
گفت، “هیچ هم عجیب نیست. با ناگهان ظاهر شدن و عقب عقب دویدن، تو می توانستی هرکسی را بکشی. چرا عقب عقب می دوی؟ من خیلی ها را می شناسم که آهسته می دوند، ولی به عقب دویدن؟…”
گفتم، “من از اینکه همیشه به سمت جلو بدوم خسته شده بودم. برای یک تغییر هم که شده سعی داشتم به عقب بدوم. نمی دانستم که در آن وقت این احمق سرخواهد رسید. هیچکس به این خیابان نمی آید. آن مرد شیرفروش شاید شایعه ای ساخته باشد. و شایعات مانند آتش وحشی پخش می شوند. حتی صاحب خانه ای که در آن زندگی می کردم به من گفت، “آنقدر زود برای پیاده روی نرو؛ فقط وقتی برو که آفتاب درآمده باشد، زیرا مردی در اینجا یک روح دیده است.”
گفتم، “چه کسی به تو گفته؟”
گفت، “زنم به من گفته و تمام همسایه ها می دانند. این خیابان پس از ساعت هشت خالی می شود.”
به او گفتم، “شاید باور نکنی، ولی روحی وجود ندارد. درواقع، این من بودم که عقب عقب می دویدم.”
گفت، “سعی نکن مرا گول بزنی.”
گفتم، “می توانی با من بیایی. ساعت سه صبح هیچکس آنجا نیست.”
گفت، “چرا باید ریسک کنم؟ ولی یک چیز قطعی است: اگر تو از رفتن دست برنداری باید از خانه ی من بروی. نمی توانی اینجا زندگی کنی.”
گفتم، “این خیلی عجیب است. حتی اگر خیابان پر از روح باشد، تو چرا باید اصرار کنی که من از اینجا بروم؟ نمی توانی مرا مجبور کنی. من اجاره می پردازم… تو به من رسید داده ای. و در دادگاه نمی توانی بگویی که به دلیل این است که این مرد به خیابانی می رود که روح ها در آنجا می دوند! هیچ دادگاهی این را ازتو قبول نمی کند.”
گفت، “منظورت این است که مرا به دادگاه خواهی برد؟ اگر اصرار کنی، می توانی در این خانه زندگی کنی. من اینجا را خواهم فروخت. از این خانه خواهم رفت.”
گفتم، “ولی من یک روح نیستم.”
گفت، “این را می دانم__ ولی قاطی شدن با ارواح؟ شاید روزی یک روح تو را تا خانه تعقیب کند! و من مردی زن و بچه دار هستم. نمی خواهم هیچ ریسکی بکنم.”
در اینجا تو نیازی به ترسیدن نداری: می توانی عقب عقب بدوی و اگر حتی یک روح واقعی باشی، کسی به تو توجهی نخواهد کرد. اگر نتوانی در اینجا بازیگوشی کنی، آنوقت در هیچ کجای دنیا نخواهی توانست بازیگوش باشی. تماماٌ به بازیگوشی خودت اجازه بده __ کنترل را رها کن؛ و زمانی که کودک درونت واقعاٌ زنده و رقصان باشد، خود مزه ی زندگی تو را تغییر خواهد داد: به تو یک حس شوخ طبعی خواهد داد، خنده ای زیبا و تمام سرسنگینی های تو را نابود می کند. از تو انسانی اهل دل خواهد ساخت.
انسانی که در سرش زندگی کند ابداٌ زندگی نمی کند. فقط انسانی که اهل دل است و آوازهایی را می خواند که قابل درک برای سر نیستند، و چنان می رقصد که هیچ ربطی به فضای بیرون تو ندارد… فقط به سبب سرشار بودنت… چنان انرژی زیادی در خود داری که می خواهی برقصی و آوازبخوانی و فریاد بزنی…. پس انجامش بده!
تو را بیشتر زنده خواهد ساخت. به تو فرصتی خواهد داد تا مزه ی واقعی زندگی را بچشی. انسان جدی قبل از مرگش مرده است. خیلی قبل از مرگش، تقریباٌ مانند یک جسد زندگی می کند.
زندگی فرصتی بسیار گرانبهاست، نباید در جدی بودن گم شود. جدی بودن را برای قبر نگه دار. بگذار جدی بودن در قبر سقوط کند و منتظر روز قیامت باشد. ولی قبل از اینکه وارد قبر بشوی، یک جسد نباش.
به یاد کنفوسیوس افتادم. یکی از مریدانش از او سوالی پرسید که نوعاٌ هزاران مرید آن را می پرسند: “ایا ممکن است چیزی در مورد اتفاقات پس از مرگ بگویید؟”
کنفوسیوس پاسخ داد: “تمام این فکر های پس از مرگ را می توانی پس از مردن، در قبر فکر کنی. هم اکنون، زندگی کن!”
زمانی برای زندگی کردن هست و زمانی برای مردن. آن ها را باهم قاطی نکن، وگرنه هردو را ازدست خواهی داد. هم اکنون، با تمامیت و شدت زندگی کن و وقتی که مردی، آنوقت به تمامی بمیر. بخش بخش نمیر: یک چشمت بمیرد و با چشم دیگر به اطراف نگاه کنی؛ یک دست بمیرد و با دست دیگر دنبال یافتن حقیقت باشی! وقتی می میری، با تمامیت بمیر. و تعمق کن که مرگ چیست. ولی هم اکنون، وقتت را برای چیزهایی که در دوردست هستند تلف نکن: این لحظه را زندگی کن. آن کودک می داند که چگونه با تمامیت و شدت زندگی کند و بدون ترس از اینکه از کنترل خارج شود.
شما در این معبد کاملاٌ اجازه دارید که خودتان باشید، بدون هیچگونه ممانعتی. من می خواهم این در تمام دنیا رخ بدهد. این تنها یک آغاز است. دراینجا شروع کن به زندگی با تمایمت و باشدت، لحظه به لحظه، با سرخوشی و بازیگوشی. و خواهی دید که هیچ چیز از کنترل خارج نخواهد شد، که هوشمندی تو تیزتر خواهد شد؛ که جوان تر خواهی شد و عشق تو عمیق تر خواهد شد. و وقتی به دنیای بیرون می روی، هرکجا بروی، تا حد ممکن زندگی را و بازیگوشی را و شادمانی را منتشر کن __ به تمام گوشه و کنار زمین.
اگر تمام دنیا شروع کند به خندیدن و شادمانی کردن و بازی کردن، انقلابی عظیم بوجود خواهد آمد. جنگ ها توسط انسان های جدی بوجود می آیند؛ کشتارها توسط انسان های جدی صورت می گیرد و خودکشی ها توسط انسان های جدی انجام می شوند __ تیمارستان ها پر از مردمان جدی است. فقط تماشا کن که جدی بودن چه آسیب هایی به انسان زده است و آنوقت از جدی بودنت بیرون خواهی زد و به آن کودک، که در درونت در انتظار است، اجازه خواهی داد تا بازی کند و آواز بخواند و برقصد.
تمام مذهب من از بازیگوشی تشکیل شده است.
این جهان هستی وطن ما است و ستارگان برادران و خواهران ما هستند؛ این اقیانوس ها و رودخانه ها و کوهستان ها دوستان ما هستند. در این کائنات که بسیار دوستانه است، تو مانند یک بودای سنگی نشسته ای __ من بودای سنگی را موعظه نمی کنم: می خواهم شما بوداهای رقصان باشید.
پیروان بودا این را دوست نخواهند داشت، ولی من اهمیت نمی دهم که دیگران چه فکر می کنند. من فقط به حقیقت اهمیت می دهم. اگر یک حقیقت نداند که چگونه برقصد، افلیج است؛ اگر یک بودا قادر به خندیدن نباشد، چیزی کسر دارد؛ اگر یک بودا نتواند با کودکان قاطی شود و بازی کند، به بیداری نزدیک شده است، ولی کاملاٌ بیدار نشده است. چیزی در او خفته است.
در ژاپن یک سری تصویر نه تایی وجود دارد که بسیار بااهمیت هستند. در تصویر اول مردی هست که گاو خودش را گم کرده است. همه جارا می گردد: در میان درختان و جنگل انبوه… ولی هیچ نشانی از گاو وجود ندارد.
در تصویر دوم او رد پای گاو را پیدا می کند. در سومی، به نظر می رسد که گاو در پشت درختان پنهان شده؛ فقط پشت گاو دیده می شود.
در چهارمی، او تقریباٌ به گاو رسیده است و تمام هیکل گاو مشخص است.
در پنجمی، او شاخ های گاو را در دست گرفته است. در ششمی او با گاو کشمکش می کند.
در تصویر هفتم او بر گاو چیره شده و روی آن نشسته است.
در هشتمی، آن دو به سوی خانه بازمی گردند.
در تصویر نهم، گاو در اصطبل خودش است و مرد مشغول نواختن فلوت است.
این نه تصویر یکی را کسر دارد. این ها از چین آمده اند و مجموعه ی چینی ده تصویر دارد. وقتی به ژاپن آورده شدند، دهمی را دور انداختند زیرا بسیار عصبانی کننده است __ و دهمین تصویر، بودای من است.
در تصویر دهم، گاو در اصطبل خودش است و آن بودا با یک بطری شراب روانه ی بازار شده است. ذهن ژاپنی فکر کرده که این خیلی زیاده روی است: مردم چه فکر خواهند کرد؟ یک بودا با بطری شراب؟ این برای ذهن معمولی مذهبی عصبانی کننده است، ولی به نظر من این یکی از تمام بقیه تصاویر مهم تر است. بدون آن تصاویر ناقص هستند.
وقتی کسی به بیداری می رسد، آنوقت باید فقط یک انسان معمولی باشد. رفتن به بازار با یک بطری شراب امری نمادین است: فقط یعنی که اینک دیگر نیازی نیست تا به مراقبه بنشیند؛ مراقبه اینک در قلب نشسته است؛ اینک نیازی به جدی بودن نیست. فرد آنچه را که می خواسته بیابد، یافته است؛ اینک زمان سرخوشی است؛ اینک زمان جشن گرفتن است.
وبجز در بازار در کجا می توانی جشن بگیری؟ برای مراقبه می توانی به جنگل و کوهستان بروی، ولی برای جشن و شادی باید به سمت بازار بروی. کجا می توانی یک دیسکو پیدا کنی؟!همیشه این دهمین تصویر را به یاد داشته باش. در نهمی توقف نکن __ نهمی زیباست، ولی ناقص است. یک گام بیشتر… فقط نواختن فلوت کافی نیست. مست شو! و دیوانه وار برقص!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

در جهان هستی هیچ چیز متضاد وجود ندارد، فقط مکمل ها هستند: اشو

“… تو هرگز نمی پرسی که چگونه می توان با دو چشم بود و چگونه می توان همزمان با دو دست و دو پا کار کرد. به یقین همین در مورد نکات عمیق تر زندگی صدق می کند: کارکردن و سکوت داشتن باهم. مشکل چیست؟ می توانی هیزم بشکنی __ البته صدای شکستن چوب وجود خواهد داشت، ولی تو می توانی ساکت بمانی. سکوت تو ربطی به آن صدا ندارد و با آن مختل نمی شود. درواقع، اگر تمام انرژی تو درگیر شکستن هیزم باشد، درخواهی یافت که ساکت هستی. برای همین است که می گویم: درهر کاری که می کنید، تمامیت داشته باشید. در این تمامیت همزمان سکوتتان را خواهید یافت.
می پرسی چگونه می توان هم با دوست بود و هم تنهابودن را داشت. آیا هرگز غرابت های طبیعت را دیده ای: دو نوزاد که چسبیده به هم به دنیا می آیند؟ تنها فایده ی آنان این است که در موزه ها یا کارناوال ها به نمایش گذاشته شوند. وگرنه زندگی آنان زندگی نیست __ خیلی به هم نزدیک هستند. برای دوستی یک نزدیکی لازم است و همچنین یک فاصله؛ درواقع، در یک زندگی با رابطه، شما همیشه نزدیک می آیید و دور می شوید __ بدون اینکه فردیت یکدیگر را ازبین ببرید.
تنهابودن، فردیت است. و فقط فردها می توانند دوست هم باشند. نمی توانی با کسی دوست باشی که با او هویت گرفته ای، این یک دوستی نیست. یا توسط دیگری تحت سلطه هستی و یا او را تحت سلطه داری. این رابطه بین مالک و مملوک است.
دوستان هرگز یکدیگر را تحت مالکیت در نمی آوردند. اساسی ترین چیز در دوستی، دادن آزادی به دیگری است تا خودش باشد. یک اعتماد وجود دارد، نیازی به چیرگی بر دیگری نیست، برای فردا، نیازی به زنجیر کردن او نیست __ توسط شرط ها. بین دو دوست فقط یک چیز وجود دارد که آن دو را به هم وصل می کند و آن اعتماد است، ولی این سبب چسبیدن آنان به هم نمی شود.
سوال تو بی معنی است، نمیدانی چه می پرسی. شاید این چیزی است که در دنیا اتفاق می افتد: حتی دوستی ها نیز به ازدواج می انجامند: انتظارات، توقعات…
در قرون وسطا، مردان طبقه ی بالا دراروپا چنان نگران عفت زنان خودشان بودند که یک قفلی را اختراع کرده بودند تا اگر بخواهند چند روزبه خارج شهر بروند، بتوانند اندام جنسی زنانشان را قفل بزنند. زن می توانست ادرار کند ولی نمی توانست آمیزش داشته باشد. آن قفل ها هنوز در موزه های اروپا قابل دیدن هستند __ اختراعی بزرگ!
یک جنگجو به میدان نبرد می رفت و بسیار نگران بود. عاقبت زنش را قفل زد. درست مانند یک کمربند بود که هیچ مردی قادر نباشد با زنش معاشقه کند. و آنوقت فکر کرد که شاید در حین جنگ کلید مخصوص را گم کند، پس نزد بهترین دوستش رفت و گفت، “من به جنگ می روم و شاید دو سه ماه طول بکشد تا برگردم. من به تو اعتماد دارم __ این کلید را نگه دار. من زنم را قفل کرده ام تا نتواند با هیچکش عشقبازی کند. وقتی برگردم، کلید را ازتو پس می گیرم.”
و سپس خیالش راحت شد که دیگر مشکلی وجود ندارد. وقتی که داشت از شهر خارج می شد، صدای پای اسبی را شنید که چهارنعل به دنبال او می آید، پس به عقب نگاه کرد و دید که دوستش با عجله نزدیک می شود. دوستش گفت، “صبر کن! تو کلید عوضی را به من داده ای!” فقط پنج دقیقه گذشته بود! این نوع دوستی است که در دنیا وجود دارد.
تعداد خیلی اندکی از مردم لذت دوست بودن را می شناسند. دوستی هیچ درخواست و توقعی ندارد __ و آنوقت مشکلی نیست: می توانی تنها باشی و می توانی سرشار از دوستی باشی. این یکی از بزرگترین تجارب روحانی است.
همچنین می پرسی که چگونه می توان در یک زمان هم هیجان داشت و هم آرامش. می توانی به دو راه این را آزمایش کنی: یا می توانی بطور هیجان انگیزی آرام باشی و یا بطور آرام هیجان داشته باشی. من هیچ مشکلی در آن نمی بینم. من هردو راه را آزموده ام __ کار می کند. آیا فکر می کنی که من در مورد شما هیجان ندارم؟ در مورد آینده شما، نیروی بالقوه ی شما و رشد شما؟ من همانقدر هیجان دارم که هر باغبانی در مورد گیاهانش هیجان دارد __ ولی این آرامش مرا مختل نمی کند.
این ها فقط دو بال یک پرنده هستند: به نظر باهم متضاد می آیند، ولی هردو برای پرواز پرنده مورد نیاز هستند.
و دانستن این راز تحول متضادها به مکمل ها یکی از مهم ترین رموز کیمیاگری است. بنابراین هرگاه دوچیز را می بینی که باهم متضاد هستند و هردو را می خواهی، فقط باید پیوندی را بیابی تا آن ها را از متضاد به مکمل تبدیل کند.
و تعجب خواهی کرد که بدانی در جهان هستی هیچ چیز متضاد وجود ندارد، فقط مکمل ها هستند __ ولی به نظر ما متضاد می آیند. درخت به بالا رشد می کند ولی ریشه هایش عمیق تر به زمین فرو می روند. اگر درخت هم یک فیلسوف بود این معما برایش پیش می آمد که چگونه این تضاد را حل کند که هم به بالا برود و همزمان به عمق بیشتر فرو رود؟ ولی چون درختان فیلسوف نیستند و مردمانی بسیار ساده هستند، همزمان هم به بالا می روند و هم عمیق تر به پایین می روند.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

برای اینکه خودت را بشناسی، نخست باید خودت باشی، وگرنه چگونه خواهی شناخت

“… “خودت را بشناس” یکی از بزرگترین جمله هایی است که توسط سقراط بیان شده است. ولی من همیشه فکر کرده ام که ناقص است. تا وقتی که جمله ی دیگری به آن اضافه نشود، کامل نخواهد بود و آن جمله این است: “توسط خودت.”
برای اینکه خودت را بشناسی، نخست باید خودت باشی، وگرنه چگونه خواهی شناخت.
نکته ی دوم: همچنانکه وارد دنیای رازها می شوی، که خودت باشی، دنیای شناخت خویش، به نقطه ای می رسی که آگاه می شوی واژه ی “خود”self سردرگم کننده است __ به این معنی که دو معنا دارد: معنی واقعی آن روح تو استsoul و معنی مجازی آن نفس تو است ego. و این چیزی است که مشکل تو را درست کرده است: هرگاه از واژه ی “خودت” استفاده می کنیم، معمولاٌ معنی نفس و منیت منظورمان است.
وقتی سقراط می گوید، “خودت را بشناس”، یا وقتی من می گویم “خودت باش”، ما از واژه ی “خود” به معنی نفس استفاده نمی کنیم. از آن به معنی روح یا آگاهی یا معرفت consciousness استفاده می کنیم. این نکته معمای تو را روشن می کند.
تو گیج شده ای چون به معنی زبانشناختی این واژه عادت کرده ای، و نه به تجربه ی هستی شناختی آن. زمانی که “خود” بعنوان روح برای تو حضور دارد، “خود” بعنوان نفس برایت غایب است. این دو معنی بسیار خطرناک هستند. تو یا می توانی روح باشی و یا نفس؛ و واژه ی “خود” برای هردو به کار رفته است. اگر بخواهی خودت را بشناسی باید بعنوان یک نفس __ ماهیتی جدا از جهان هستی __ غایب باشی. باید یک حضور خالص بشوی.
نفس همان شخصیت تو است، شخصی که هستی؛ و روح حضور تو است، یک شخص نیست.
پس وقتی اینجا با من هستی، احساس می کنی که وجود نداری: ” در مراقبه هایم، و در لحظاتی خوب در حضور شما، یک هشیاری درحال رشد را احساس می کنم: وقتی “خودم نیستم” این مطلقاٌ درست است. این فضای درست است، وقتی که خودت بدانی __ وقتی که تو نیستی و فقط نوعی “بودش” amnessوجود ندارد. “من” نیست بلکه فقط یک بودن و هستی است __ بدون مرزی برای آن، تنها اقیانوسی از احساس.
بنابراین تضادی وجود ندارد. در لحظات خوبی که داری درمی یابی که نیستی. حالا، قدری بیشتر صبر کن: عمیق تر وارد این احساس خودنبودن بشو، و تو ژرفای عظیم بودش وجود خویش را کشف خواهی کرد.
یکی از مرشدان تائوییست، هویی هی Hui Hiعادت داشت به مریدانش بگوید: “وقتی به دیدار من می آیید خودتان را در بیرون جا بگذارید.” و او یکی از آن قدیسانی نبود که شما عادت دارید در موردشان بشنوید. او عصایی بزرگ داشت و اگر مریدی با نفس خودش وارد می شد کتک خوبی دریافت می کرد!
بنابراین، مریدان از اینکه وارد اتاق مرشدشان بشوند خیلی می ترسیدند، مگر اینکه مراقبه شان کامل شده باشد، مگر اینکه مطلقاٌ روشن بوده باشند که حالا می توانند خودشان را در بیرون، جایی که کفش هایشان را در می آورند، جا بگذارند و وارد شوند…. و هرگاه مریدی بدون “خود”ش وارد می شد، مرشد او را با عشق فراوان در آغوش می کشید.
پریم پورنا، تا اینجا تو نیمی از روند را طی کرده ای __ که در لحظاتی خوش، در لحظاتی سرورانگیز، با نشستن در اینجا، با گوش دادن به من یا در حال مراقبه، خودت را پیدا نمی کنی. فقط قدری بیشتر صبر کن. وقتی تمام اثرهای خود ازبین رفت و تو فقط یک فضای خالص شدی، از تو، بودش، همچون قله های عظیم که ناگهان در اقیانوس برمی خیزند، برخواهد خاست.
چنین اتفاق می افتد که گاه گاهی ناگهان جزیره ای از اقیانوس برمی خیزد _ لحظه ای پیش در آنجا وجود نداشت و اینک وجود دارد. تعجب خواهید کرد که بدانید بزرگترین کوه های دنیا، هیمالیا، جوان ترین کوهستان ها هستند. در کتاب باستانی هندوان، ریگ ودا، هیچ اشاره ای به هیمالیا نشده است. بسیار عجیب است، زیرا این کتاب در نزدیکی های هیمالیا نوشته شده. آن ها به رودخانه ها اشاره کرده اند __ حتی یک رودخانه، ساراسواتیsaraswati، که از آن زمان تاکنون ازبین رفته است __ ولی اشاره ای به هیمالیا نشده است. هیمالیا بسیار جدید است و بسیار جوان و هنوز در حال رشدکردن است. هر سال یک فوت به ارتفاع آن افزوده می شود.
قدیمی ترین کوهستان دنیا ویندی آچال vindhyachalاست. روستایی که من در آن متولد شدم به ویندی آچال بسیار نزدیک است. کوهستانی بسیار سالخورده است؛ درست مانند یک پیرمرد؛ نمی تواند مستقیم بایستد؛ خم شده است.
داستان زیبایی در این مورد نقل شده است. یک مرد بزرگ روشن ضمیر، آگاستیا Agastya، به سمت جنوب سفر می کرد. و ویندیا خم شد تا پای آگاستیا را لمس کند و مرشد گفت، “ویندیا، در همین حالت بمان _ زیرا برای من آسان تر خواهد بود تا در این موقعیت از روی تو عبور کنم. وقتی که مستقیم ایستاده ای __ من سالخورده هستم…. برایم خیلی سخت است. و من بزودی از همین مسیر بازخواهم گشت. مریدانم پیوسته از من دعوت کرده بودند و اینک با دیدن اینکه مرگ نزدیک است، باید این درخواستشان را برآورده سازم. پس من به دیدار آنان می روم و زود برمی گردم __ پس به حالت مستقیم خودت برنگرد.”
آگاستیا در جنوب از دنیا رفت و هرگز بازنگشت؛ و ویندیا هنوز خم شده درانتظار است، تا آن مرشد بازگردد.
این داستان باید بخاطر حالت آن کوهستان ساخته شده باشد. ویندیا قدیمی ترین کوه دنیا است و در روزهای نخستین این سیاره، از اقیانوس بیرون آمد. و هیمالیا جوان ترین است __ در مقایسه با ویندیا یک کودک است.
اگر بتوانی در فضای “بی خودی” و بی نفسی و بی منیتی باقی بمانی، آنوقت امکان این هست که قله های هیمالیا از وجودت برخیزد. تو برای نخستین بار واقعیت خودت خواهی بود؛ و در عین حال آن را خواهی شناخت. واقعیت وجودت همان فانی نبودن و ابدی بودن است. از همان آغاز وجود داشته است و تا انتها وجود خواهد داشت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

اشو: تنهابودن/تنهایی

“… این رقص، این ترانه، این شعف، این عطر یقیناٌ همان چیزی است که آن را راز آشکارopen secret می خوانم. ولی این تنها شروع آن است، خیلی بیش از این ها هست. و من فقط می توانم شما را تا شروع آن ببرم، از آنجا تو باید عمیق تر وارد وجود خودت بشوی: مطلقاٌ تنها.
ولی این تنهابودنaloneness، تنهایی lonely نیست زیرا تو با چنان زیبایی و چنان سرور و چنان سروری احاطه شده ای که هرگز احساس تنهایی نخواهی کرد. تنها هستی ولی احساس تنهایی نخواهی کرد. و همین تنهابودن نیز یک خوشی عظیم می شود زیرا این آزادی است: آزادی از توده ها و دسته ها، آزادی از کلیسا و از مذاهب و از سیاست ها – آزادی از هرچه که قبلاٌ بخشی از زندگی تو بوده. تو خودت را کشف کرده ای.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که در درسترس همه هست. چنان نزدیک است که تو فقط باید دستت را کمی عمیق تر در درونت فرو ببری و آن را خواهی یافت.
ولی مردم در کتاب های مقدس باستانی و در فلسفه ها به دنبال آن می گردند… و آنچه می یابند فقط کلمات است. آن کلمات برای تو رقص نمی آورند، آن ها برای تو عطری نمی آورند، بلکه فقط بوی تعفن کتاب های کهنه را می آورند. آن ها می توانند نظام های قشنگ به شما بدهند، ولی هیچکدام پایه و اساس ندارند.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که همیشه آشکار بوده است که ملکوت خداوند در درون شماست. بااین وجود هیچکس در آنجا به دنبالش نمی گردد. شاید شما از یافتن خداوند وحشت دارید. شاید از مشعوف بودن و عاشق بودن و مسرور بودن می هراسید – زیرا این ها راه های خطرناکی در زندگی هستند. ولی چون خطرناک هستند، نوعی هیجان دارند: قلبت تندتر می تپد، شعله ی زندگیت روشن تر می سوزد، هر لحظه از زندگیت با تمامیت و شدت بیشتری سپری می شود.
بنابراین من آن را آشکار می خوانم زیرا برای همه شناخته شده است و بااین حال آن را راز می خوانم زیرا هیچکس سعی نمی کند آن را پیدا کند. این متضاد به نظر می رسد: “راز آشکار” ولی این تمامی تاریخ معرفت انسانی است: شاید از این واقعیت باخبر نباشید که شما از چیزهایی که مشتاق آن هستید می ترسید.
برای مثال همه می خواهند عاشق باشند – ولی تا یک اندازه ی مشخص. ورای آن، ترس شما را می فشارد… زیرا عشق چنان قوی است که به نظر می رسد اگر عمیق تر واردش بشوی امکان بازگشت وجود ندارد. عشق چنان قدرتمند است که نفس تو و شخصیت تو را بخار خواهد کرد – چیزهایی که با دقت بسیار پرورده ای وتمام زندگیت را بخاطر آن ها هدر داده ای.
مردم می گویند که می خواهند شعف را تجربه کنند – ولی این واقعیت را درک نمی کنند که نمی توان شعف را تجربه کرد. فقط وقتی که ناپدید بشوی شعف وجود خواهد داشت. و در تاریخ طولانی بشریت فقط اندکی از مردم قادربوده اند که قمار کنند. تمام گوتام بوداها قمارباز هستند، زیرا برای چیزی ناشناخته قمار می کنند و هرآنچه را که شناخته شده است به خطر می اندازند.
خرد معمولی بشری می گوید که نیمی قرص نان در دست بهتر از تمام قرص نان در دوردست است. ولی خرد کسانی که واقعاٌ شناخته اند می گوید: همه چیز را برای ناشناخته unknown و غیرقابل شناخت unknowableبه خطر بینداز __ زیرا نمی دانی که چقدر خوشی و چقدر عطر و چه مقدار زندگی در دسترست خواهد بود. فقط یک گام باید برداشت و آن این است که آماده باشی تا در آن غرق شوی و در آن ناپدید شوی.
و کاویشو، من می بینم که این دارد برای تو اتفاق می افتد. تو به سمت آن حرکت می کنی… قدری مردد. گاهی می بینم که تو در مرز آن هستی و آنوقت متوقف می شوی. نایست. چیزی برای ازدست دادن نداری. شخصیت تو چیزی جز رنج به تو نداده است؛ نفس تو چیزی جز درد به تو نبخشیده است؛ ذهن تو چیزی جز افکار توخالی به تو نداده است. پس چیزی برای ازدست دادن وجود ندارد. شاید قیدها، غل و زنجیرهایت را ازدست بدهی، ولی این ها ارزش نگه داشتن را ندارند، این ها لوازم تزیینی تو نیستند.
همه چیز را به مخاطره بگذار.
من منتظر تو بوده ام، و می بینم که تو به آن راز آشکار بسیار نزدیک شده ای… و تو می ایستی یا پس می کشی. این ترسی طبیعی است، شاید برایت خیلی زیاد باشد و بسیار ناگهانی. ولی به یاد بسپار: هیچکس نمی تواند از قبل برای این آماده بشود. همه باید بدون آماده شدن واردش شوند و هرکسی باید یک روز این جهش را انجام دهد، بدون فکر کردن. می توانی بعد از پریدن هرچقدر که بخواهی فکر کنی.
ضرب المثل می گوید: قبل از عمل فکر کن. من مایلم به تو بگویم: اول عمل کن، و آنگاه هر چقدر که بخواهی فکر کن. برای فکر کردن مطلقاٌ آزاد هستی…
وقتی فرد به آن راز آشکار نزدیک می شود، ذهن تولید ترس می کند: شاید دیوانه شوی. صبر کن… بیشتر فرورفتن در این خطرناک است، شاید عقلت را ازدست بدهی. ولی این چه نوع عقل سلیم است که شما دارید؟ چه گلی بر سر شما زده است؟ و چه عصاره ای به زندگی شما بخشیده است؟ و چه نوری به چشمانتان آورده است؟
پس وقتی که به مرز آن می رسی فکر نکن که دنیای راز آشکار شروع می شود: شهامتی گرد بیاور و بپر.
در زمان کودکیم، درست در مجاورت روستای ما یک رودخانه ی زیبا وجود داشت، و خوشی من در این بود که بالاترین نقطه را برای پریدن در آن رودخانه پیدا کنم. دوستانم که می دیدند من چقدر از این کار لذت می برم با من می آمدند و می دیدند که من پریده ام و هنوز زنده ام و در رودخانه شنا می کنم. آنان هرگونه تلاشی می کردند…
بیشتر آنان هندو بودند و هندوها یک کتاب مخصوص کوچک دارند به نام هانومان چالیساHanuman Chalisa. شما مجسمه و تصویر خدای میمونhanuman را دیده اید. هندوها می پندارند که اگر شما هانومان چالیسا را تکرار کنید، مانند آن خدای میمون قدرتمند می شوید: خدایی که کوهستان را در دست هایش حمل کرده بود.
من تعجب می کردم: آنان هانومان چلیسا را تکرار می کردند و جرات پیدا می کردند و با شدت می دودیدند… و درست در لب پرتگاه می ایستادند؛ گویی که دیواری نامریی در آنجا هست. من می گفتم، “چه اتفاقی افتاد؟”
می گفتند، “خیلی عمیق است… و شاید بی جهت دچار شکستگی استخوان بشویم و شاید هم بمیریم.”
ولی من می گفتم، “شما مرا دیده اید که پریده ام…”
می گفتند، “ما همیشه فکر می کردیم که تو استثنایی هستی.”
گفتم، “این عجیب است. بدن من مانند بدن شماست، چرا باید من استثنا باشم؟”
این کاری است که ما با بودا، ماهاویرا، آدینات، پاتانجلی و کبیر انجام داده ایم: آنان را دریک طبقه بندی جداگانه قرار داده ایم. “این ها مردمانی مخصوص هستند و ما مردمی معمولی.” ولی آنان نیز قبل از اینکه پرش کنند مردمانی معمولی بودند. این پرش است که آنان را فوق العاده ساخته؛ نه اینکه آنان موجوداتی خارق العاده بوده باشند. واقعیت درست عکس این است.
و من آهسته آهسته دوستانم را ترغیب کردم… چند نفر از آنان پریدند و گفتند، “واقعاٌ مشکلی نیست. ولی خیلی ترسناک می نمود… تقریباٌ مانند مرگ بود. ولی تو آنقدر اصرار کردی که ما احساس کردیم خیلی ترسو هستیم و ابداٌ زنده نیستیم. پس فکر کردیم که فوقش این است که می میریم – و وقتی کسی مرده باشد که دیگر مشکلی وجود ندارد…”
ولی وقتی که آنان پریدند… آنوقت شروع کردند به پریدن از نقاط حتی بالاتر. پل راه آهن بالاترین نقطه در کنار ساحل بود و یک مامور پلیس با مسلسل بطور شبانه روزی در آنجا مستقر بود، زیرا مردم از آن مکان برای خودکشی استفاده می کردند. مردم پس از امتحانات و دریافت نتیجه که مردود شده اند، دست به خودکشی می زدند؛ ویا کسی ورشکسته می شد و خودکشی می کرد.
وقتی ما از سایر نقاط بلند پریدیم، من نزد آن پلیس رفتم و گفتم، “من خودکشی نمی کنم، بنابراین جلوی مرا نگیر. اگر جلوگیری کنی، خودکشی خواهم کرد!”
او گفت، “عجیب است. اگر خودکشی نمی کنی پس چکار می کنی؟”
گفتم، “من فقط از پریدن در رودخانه لذت می برم. اینجا بلندترین نقطه است. و من دوستانم را با خودم آورده ام. می توانی ببینی.”
گفت، “ولی یادت باشد. هیچکس نباید بفهمد. و من نگران هستم. شاید تو برای خودکشی نپری، ولی خودکشی شاید اتفاق بیفتد. باوجودی که من سال هاست اینجا هستم، به فکر پریدن نیفتاده ام.”
گفتم، “اگر با فکر کردن شروع کنی… هیچکس نمی تواند بپرد. تمام راز در همین است: اول فکر نکن. ما اول می پریم و بعداٌ فکر می کنیم.”
گفت، “پس فایده ی فکر کردن چیست؟ وقتی پریده ای، پریده ای.”
پس به او گفتم، “نگران نباش و نیازی نیست از مسلسلت استفاده کنی.”
او کنجکاو شد و اجازه داد تا من بپرم. من پریدم درحالیکه دیگران هانومان چلیسا را تکرار می کردند و می لرزیدند، چون اینجا بلند ترین نقطه بود. تابستان بود و رودخانه عمق کمتری داشت. ولی وقتی پریدم و نگهبان دید که من کاملاٌ خوشحالم و برایش دست تکان دادم، گفت “خدای من! پس برسر مردمی که خودکشی می کنند چه می آید؟ و او از دوستانم پرسید، “شما اینجا چکار می کنید؟”
گفتند، “ما هانومان چلیسا می خوانیم! ما اول از هانومان کسب قدرت می کنیم… زیرا این پسر دیوانه است. ما از او پیروی نمی کنیم: ما مراسم خودمان را داریم. ما اول هانومان چلیسا می خوانیم و از خدا می خواهیم تا ما را نجات بدهد.” و آنان یکی بعد از دیگری پریدند. و تعجب خواهید کرد: وقتی آخرین پسر پرید و نگهبان دید که همگی زنده هستیم، او اسلحه اش را کناری گذاشت و هانومان چلیسا را گفت و داخل رودخانه پرید. و او گفت، “عجیب است. هیچکس نمرده است! و من دیده ام که مردم می میرند…”
گفتم، “چون آنان می خواستند که بمیرند. برای ما، این یک چالش برای زنده بودن است و برای آنان چنین نیست.”
راز آشکار یک مرز لطیف است. هرکسی نزدیک آن می آید و احساس می کند که اگر یک قدم دیگر بردارد دیوانه خواهد شد. من کاویشو را دیده ام که تقریباٌ به مرز رسیده و سپس خودش را پس کشیده است. آویرباوAvirbhava بی درنگ به لب مرز می رسد و سپس سعی می کند مرا متوقف کند. او این را به من نشان می دهد و نه هیچ چیز دیگر. او چشم هایش را می بندد… او می خواهد با بازکردن چشم های بزرگش مرا بترساند – ولی من هم می توانم چشم های بزرگم را باز کنم!
یک روز او چنان در لب حاشیه قرار داشت و از رسیدن آن لحظه چنان ترسیده بود که سرش را میان زانوهایش گذاشت و دست هایش را زیر پاهایش __ فقط برای اینکه از من دوری کند. گاهی شروع به گریستن می کند. ولی من ابداٌ اهمیتی نمی دهم: من به کارم ادامه می دهم! او گاهی فقط برای اینکه از من دوری کند در این طرف می نشیند و وقتی شهامت کافی پیدا کند، در این سمت می نشیند.
آری کاویشو، این راز آشکار است. امروز سعی کن وارد آن بشوی. من اینجا هستم؛ نگران نباش. من بیش از هرکس دیگر وارد آن شده ام: هیچ دیوانگی رخ نخواهد داد؛ هیچ جنونی اتفاق نخواهد افتاد، هیچ مرگی رخ نخواهد داد. فقط وقتی یک بار واردش شوی، آنوقت مطلقاٌ آسوده خواهی شد. آنوقت می توانی واردش بشوی و از آن خارج شوی؛ درست همانطور که به منزلت وارد می شوی و از آن خارج می شوی. برای ورود و خروج از خانه ات هرگز فکر نمی کنی که چطور وارد بشوی و چطور خارج شوی.
وجود درونی تو زندگی بزرگتر تو است. مرگ می تواند در بیرون رخ بدهد، ولی نه در درون. حتی وقتی که مردم می میرند، فقط در بیرون می میرند؛ درون جاودانه است.
و دیوانگی توسط فکرکردن رخ می دهد؛ دیوانگی هرگز نمی تواند توسط بی فکری رخ بدهد. بنابراین وقتی که آن لحظه فرا می رسد و ذهن خالی است و تمام افکار ناپدید شده اند و در درونت تونلی عمیق می بینی، برنگرد. مردم آهسته آهسته و اینچ به اینچ جلو می روند. شهامت پیدا کن! خداوند را قسطی تجربه نکن: آمریکایی نباش!”

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

چه بدانی و چه ندانی، نمی توانی بجز در اینک-اینجا در جای دیگری باشی

“… چه بدانی و چه ندانی، نمی توانی بجز در اینک-اینجا در جای دیگری باشی. هرکجا که باشی در اینک-اینجا هستی.
در هرزمان به تو فقط یک لحظه داده می شود __ و تو آن لحظه را به نقشه کشیدن یا نگران شدن برای آینده تلف می کنی؛ و آینده هرگز نمی آید. آنچه که می آید همیشه اینجا است، اکنون: یک سری از “اکنون ها” __ یک اکنون، اکنون دیگر…. _ ولی تو همیشه در اکنون زندگی می کنی.
آینده وجود ندارد __ پس چگونه می توانی نگران آینده باشی؟
به دلیل این نوع نگرانی و نقشه کشی برای آینده است که یک ضرب المثل خاص در تمام زبان های دنیا وجود دارد: “انسان به آرزوکردن و نقشه کشیدن ادامه می دهد و نگران آینده است؛ و خداوند به ناکام کردن او ادامه می دهد.” (مترادف فارسی آن: “آنچه دلم خواست، نه آن می شود/ آنچه خدا خواست، همان می شود.” م)
خدایی وجود ندارد که شما را ناکام کند. این خود نقشه کشیدن شماست که تخم ناکامی را می کارد. شما با نگرانی در مورد آینده، زمان حال را هدر می دهید؛ و آهسته آهسته، نگرانی از آینده ملکه ی وجودتان می شود. بنابراین، وقتی که آینده فرا می رسد، همچون زمان حال فرامی رسد؛ و به دلیل عادت نگرانی از آینده، آن لحظه را نیز در نگرانی هدر می دهید.
شما تمام عمر را به نگران شدن در مورد آینده ادامه می دهید. فقط وقتی دست برمی دارید که مرگ برسد و تمام امکانات برای آینده را با خودش ببرد. تمام زندگی را از کف داده اید: می توانستی زندگی کنی __ ولی فقط نقشه کشیدی.
با شدت و تمامیت در لحظه ی حال زندگی کن، زیرا لحظه ی بعدی از این لحظه زاده می شود. و اگر آن را با تمامیت و شادمانی زندگی کرده باشی می توانی مطلقاٌ یقین داشته باشی که لحظه ی بعد برکات و سرور بیشتری خواهد آورد.
شنیده ام: سه استاد فلسفه در ایستگاه راه آهن مشغول بحث کردن بودند. قطار در ایستگاه بود و چند دقیقه بعد آنجا را ترک می کرد، ولی آنان چنان سرگرم مباحثه بودند که قطار بدون آنان راه افتاد! سپس متوجه شدند و شروع کردند به دویدن به دنبال قطار… دو نفر از آنان توانستند به آخرین کوپه ی قطار سوار شوند و سومی در ایستگاه جا ماند. حالا قطار رفته بود و اشک در چشمان مرد جمع شده بود.
یک باربر در آنجا ایستاده بود و بادیدن آن منظره گفت، “چرا گریه می کنی؟ دست کم دو نفر از دوستانت سوار شدند.” استاد فلسفه گفت، “مشکل همین است. آنان برای بدرقه ی من آمده بودند!” آن دو نیز می باید در داخل قطار به گریه افتاده باشند!
جهان هستی نیز گاهی با مردم شوخی می کند. نیتین، از این عادت نقشه کشیدن دست بردارو از نگرانی برای آینده بازبایست. اگر فردا بیاید، آنجا خواهی بود؛ و اگر بدانی که چطور زندگی کنی، اگر بدانی چگونه با شادی و رقص زندگی کنی، فردای تو نیز سرشار از شعف و رقص خواهد بود.
این انسان رنجور است که برای آینده نقشه می کشد، چون زمان حال او چنان دردناک است که می خواهد از آن دوری کند، نمی خواهد آن را ببیند. او به فرداها می اندیشد: “روزهای خوش خواهند آمد!” او کاملاٌ ناتوان است که همین لحظه را به لحظه ای خوش تبدیل کند. این عادت کهنه و قدیمی که همه چیز را آینده حواله بدهی و همه چیز را به تعویق بیندازی و برای آینده زندگی کنی، تمامی زندگی را از دستت خواهد ربود. راه دیگری وجود ندارد.
می پرسی، ” آیا واقعاٌ امکان دارد که انسان همیشه در اینک-اینجا باشد؟” این تنها امکان است. نمی توانی جای دیگری باشی. آزمایش کن: سعی کن در فردا باشی. هیچکس تاکنون موفق نشده است __ نمی توانی در دقیقه ی بعدی به سر ببری. آیا می پنداری که می توانی بپری و به آینده برسی؟ یا که از امروز جهش کنی و به فردا برسی؟! حتی اگر برای فردا نقشه می کشی، آن نیز در اینک-اینجا انجام می شود؛ حتی اگر نگران آینده باشی، آن نیز در اینک –اینجا صورت می گیرد. نمی توانی جای دیگری باشی؛ هرکاری که انجام دهی، جهان هستی فقط این فضای اینک و اینجا را به تو اجازه می دهد.
به تو می گویم که من در اینک و اینجا زندگی می کنم. من نیز به نوعی سعی داشته ام به آینده دست بیابم __ ولی راهی وجود ندارد. نمی توانی به گذشته بروی، نمی توانی از زمان جلو بزنی و به آینده برسی. در دست های تو فقط زمان حال وجود دارد؛ درواقع، زمان حال تنها زمانی است که داری.
و “حال” واژه ای بسیار بامعنی است، زیرا این تمام زندگی تو است __ یک “حال” که از تولد تو تا مرگ تو کش آمده است. ولی همیشه “حال” است. و “اینجا” تنها فضای ممکن است. نمی توانی هیچ کجای دیگر جز “اینجا” باشی؛ هرکجا که باشی، آن مکان “اینجا” خواهد بود.
فقط در این مورد روشن باش، وگرنه زندگی مانند آب ازمیان دستانت می لغزد. به زودی دستانت خالی خواهند بود، و دیدار با مرگ با دستانی خالی یک شکست فاحش است. سرشار از خوشی، سکوت و متانت با مرگ خود دیدار کن. با دستانی پر از شعف با مرگ خود دیدار کن.
در آن شعف، خود مرگ می میرد. تو هرگز نمی میری… اینک-اینجای تو برای همیشه و همیشه ادامه خواهد داشت.
گ
زیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم