Tag Archives: باورهای محدودکننده

اين هم تازه ترين عكس پس إز پاسخ به مهدي

20120518-194129.jpg

Advertisements

2 Comments

Filed under MohsenKhatami, MyWritings, Photos, خنده و تفریح

Life Slide سرسره ی زندگی

این در میان نامه هایم بود امروز
تصویری بسیار عالی ودقیق
جالب است که گاه عزیزانی که در راه بالاآمدن از سمت راست هستند و یا آنان که تازه لذت سرخوردن را چشیده اند و می خندند، به کسانی که جلوتر هستند و در راه اصابت با “زمین”، می گویند که “تو نمی دانی!”
، من می دانم که زندگی چیست!”

آری آنچه بالا می رود، پایین هم می آیدWhat goes Up, Must Come Down

آری آنچه بالا می رود، پایین هم می آیدWhat goes Up, Must Come Down

This was in my inbox this morning. A wonderful Image of Physical Life.
The funniest thing is that often, those who are ‘climbing up’, or those ahead of them, who just found the ‘excitement’ of the ‘ride’ (material success), the ‘ laughing face’; would tell those who can see the approaching ‘end hole’ clearly, “you do not know what life is, or how to live! I know Life!”

1 Comment

Filed under Attitude, Bilingual دوزبانه, Education, Ego, MyWritings, نوشته هایم

مراقبه مرگ مطلق است

این را تازه تازه ترجمه کردم و تقدیم به عزیزان….

مراقبه مرگ مطلق است.
در گذشته، آنان که می دانسته اند، گفته اند که مراقبه مرگ است، مرگ تمامtotal death .
در مراقبه، نه تنها پوشش، بلکه همه چیز عوض می شود. ولی اگر رودخانه بخواهد که دریا شود، باید زندگیش را به خطر اندازد. درواقع، رودخانه وقتی که به دریا می پیوندد چیزی از دست نمی دهد؛ ابداٌ چیزی از دست نمی دهد، بلکه رشد می کند تا خود دریا شود. و زمانی که ذغال به الماس تبدیل می شود، چیزی از دست نمی دهد، رشد می کند تا به یک الماس تبدیل شود. ولی تا ذغال، ذغال باشد، از گم کردن خویش می ترسد. و تا زمانی که رودخانه یک رودخانه است، از اینکه از دست برود می ترسد. او چگونه می تواند بداند که در دیدار با دریا، چیزی از دست نخواهد داد، به خود دریا تبدیل می شود؟
در رابطه با مراقبه، انسان با چنین خطری روبه رو است. همین دوست می پرسد که اگر این خطر
بسیار روشن است، چرا فرد باید آن را ریسک کند؟
لازم است که این نکته را با عمق بیشتری درک کنیم.
حقیقت چنان است که هرچه بیشتر ریسک می کنیم، خطرناک تر زندگی می کنیم، زنده تر هستیم.
و هرچه بیشتر بترسیم، بیشتر مرده هستیم. درواقع مردگان ابداٌ با هیچ خطری روبه رو نیستند! بزرگترین خطری که مردگان مجبور نیستند با آن روبه رو شوند این است که آنان نمی توانند دوباره بمیرند. فقط کسی که زنده است می تواند بمیرد.
و هرچه بیشتر زنده باشد، با شدت بیشتری می تواند با مرگ دیدار کند.
تخته سنگی در جایی هست و گلی فصله بسیار کم از آن سنگ روییده است. سنگ می تواند به آن گل بگوید، “تو چقدر احمقی! چرا ریسک گل شدن را کرده ای؟ آیا نمی دانی که قبل از غروب خواهی پژمرد؟” واقعاٌ که در گل بودن، خطری بزرگ وجود دارد. ولی سنگ بودن خطری ندارد. وقتی که آن گل در غروب آفتاب پژمرد، آن سنگ در جای خودش محکم نشسته است. سنگ نباید با خطرهای بسیار روبه رو شود، زیرا که چندان هم زنده نیست!
فرد هرچه زنده تر باشد، خطر هم بزرگ تر است.
بزرگی خطر، برای انسان، به بزرگی زنده بودن اوست. هرچه او زنده تر باشد، خطر هم بیشتر است. مراقبه بزرگترین خطر موجود است، زیرا مراقبه دری است که به دستیابی آن ژرف ترین __ آن متعال__ هدایت می کند.
ولی این دوست می خواهد بداند که اگر خطر وجود دارد، چرا انسان ابداٌ باید دنبالش برود؟ من به شما می گویم که دقیقاٌ چون خطر وجود دارد باید بروید. و می گویم، جایی نروید که خطری وجود ندارد. اگر خطری نیست، هرگز نروید، زیرا هیچ چیز جز مرگ وجود ندارد. و اگر خطری درجایی هست، باید به آنجا بروید، زیرا امکان زندگی فراوان در آنجا وجود دارد.
ولی ما همگی خواهان امنیت هستیم. ما از خطرهای ناامنی می ترسیم، از آن ها فرار می کنیم،
خودمان را از آن ها پنهان نگه می داریم. و چنین است که در این معامله، ما زندگی را
می بازیم. انسان های بسیاری زندگی را در کوشش برای نجات آن، می بازند.
فقط کسانی که زندگی را نجات نمی دهند، آنان که در فراوانی زندگی می کنند،
آنان که خطرناک زندگی می کنند، آنان زندگی را زندگی می کنند.
خطر به واقع وجود دارد، و به همین دلیل است که باید برایش بروید. و این بزرگترین خطر ممکن است. صعود از اورست به این خطرناکی نیست. حتی رسیدن به ماه هم به خطرناکی این نیست، با اینکه به تازگی چند فضانورد در راه رسیدن به آن جان باختند. آن خطری بزرگ است، ولی آن خطر تنها به بدن محدود است؛ فقط بدن است که توسط مرگ تغییر پیدا می کند.
خطر مراقبه از خطر رفتن به ماه بیشتر است.
چرا ما اینهمه از خطر می ترسیم؟ تنها جهل است که در پشت سر تمام این ترس هاست. می ترسیم که به یک پایان برسیم، می ترسیم که ازبین برویم، می ترسیم که بمیریم. پس هرکاری می کنیم تا خودمان را محافظت کنیم، امن سازیم، قوی کنیم، و خود را ببندیم و از خطرها پنهان نگه داریم. ما هرکاری می کنیم تا از آن خطرات فرار کنیم، ما از هرگونه راه گریز که بشناسیم استفاده
می کنیم.

ادامه دارد…..

Leave a comment

Filed under Education, Mediatation, اشو ..., ترجمه هایم

هدیه به همگان: جدیدترین ترجمه

فصل اول از “کتاب کندالینی” یا در جست و جوی معجزه آسا را در اینجا برای استفاده ی عموم منتشر می کنم. همراه با مقدمه ی ای کوتاه…. همین الان ویرایش آن تمام شد و امیدوارم مفید افتد….
فصل یک
کندالینی، آن افعی خفته
من نمی دانم چرا شما اینجا آمده اید. شاید شما نیز نمی دانید. بیشتر ما چنان زندگی می کنیم که نمی دانیم چرا زندگی می کنیم، به کجا می رویم و چرا. ما از خود نمی پرسیم، چرا؟”. وقتی که تمام زندگی ما بدون پرسیدن این سوالات سپری می شود، تعجبی نخواهد بود اگر که همگی شما، بدون اینکه هدفتان را از این آمدن دانسته باشید، آمده باشید. شاید برخی از شما بدانند، ولی امکان آن بسیار کم است.
ما در چنان حالت خواب و چنان حالتی از ناهشیاری عمیق زندگی می کنیم، راه می رویم و می بینیم و می شنویم، که دیدن آنچه را که هست از کف می دهیم. آنچه را که گفته می شود نمی شنویم، آنچه را که هست نمی بینیم. ما آنچه را که گفته می شود نمی شنویم و آن هستی که تمام اطراف ما را __ چه در بیرون و چه در درون__ فراگرفته است لمس نمی کنیم.
پس تعجبی ندارد اگر شما ندانسته و بی خبر به اینجا آمده باشید.
ما نمی دانیم که چرا زنده هستیم. و بی خبریم که چه کار می کنیم__ تا درجه ای که حتی از نفس کشیدن خودمان هم بی خبریم.
ولی من می دانم که چرا اینجا هستم. و این چیزی است که مایلم با شما سهیم شوم.
طلب و جویش انسان در طول زندگانی های متعدد ادامه دارد و پس از جست و جوها در زندگانی های بیشمار است که ما لمحه ای از آنچه را که سرور bliss یا آرامش یا حقیقت یا خداوند یا موکشا moksha یا نیروانا nirvanaمی خوانیم به دست می آوریم__می توانید آن را هر چیزی بخوانید، با اینکه کلامی وجود ندارد که آن را بیان کند. فرد آن را پس از زندگانی های بسیار و بسیار کسب می کند. و آنان که آن را می جویند، می پندارند که پس از یافتن آن، تماماٌ از آن لذت خواهند برد، ولی آنان بسیار اشتباه می کنند. آنان پس از دستیابی به آن، در می یابند که این فقط آغاز یک تلاش دیگر است،
یک کوشش دیگر؛ و اینکه، استراحتی وجود ندارد.
تا دیروز آنان سخت می کوشیدند تا آن را پیدا کنند؛ اینک آنان در شتاب هستند تا آن را با دیگران سهیم شوند. اگر چنین نبود، بودا از شهرهای ما بازدید نمی کرد، ماهاویراMahavira بر در خانه هایمان
نمی کوفت، و مسیح ما را فرا نمی خواند. پس از تماس یافتن با آن متعالی، نوعی جدید از کار آغاز
می شود. درواقع، باوجودی که یافتن هرچیز بامعنا همراه با سرور و شعف است، سهیم کردن آن با دیگران بسیار شادی آورتر و مسرت انگیزتر خواهد بود. کسی که از نعمت سرور و خداگونگی برخوردار شده باشد، برای سهیم شدن آن با دیگران بی قرار می گردد. درست همانگونه که گلی
رایحه اش را پراکنده می کند، یا ابری که بارانش را فرو می بارد، یا موجی که با شتاب ساحل را در آغوش می کشد، به همین ترتیب، وقتی کسی چیزی را از فراسو درمی یابد، روحش تشنه است تا آن رایحه ی را در همه جا پراکنده سازد.
من از خودم خبر دارم که چرااینجا هستم. و این دیدار ما در اینجا وقتی می تواند با معنا باشد که شما نیز برای همین دلایل اینجا باشید و اگر من و شما بتوانیم در همین سطح با هم دیدار کنیم. وگرنه، چنانچه غالباٌ رخ می دهد، هیچ ملاقاتی نمی تواند صورت بگیرد، با اینکه ما در راه های خود باهم برخورد کرده باشیم. اگر شما به دلیلی که من اینجا هستم در اینجا حضور نداشته باشید، حتی با وجود نزدیکی جسمانی با یکدیگر، هیچ نقطه ی دیداری بین ما وجود نخواهد داشت.
من مایلم تا شما نیز آنچه را که من اینک می بینم ببینید. این چنان نزدیک است که ندیدن آن توسط شما مایه ی شگفتی است. و بسیاری از اوقات من شک می کنم که شما عمداٌ چشم ها و گوش های خودتان را بسته اید؛ وگرنه چگونه می توانید آن را ازکف بدهید؟ مسیح بارها و بارها گفته است که مردم چشم دارند ولی نمی بینند، و گوش دارند ولی نمی شنوند. نه تنها آنان که نابینا هستند، کور هستند و آنان که ناشنوا هستند کر هستند، بلکه حتی آنان که هم چشم دارند و هم گوش دارند، کور و کر هستند.
برای همین است که شما آنچه را که بسیار نزدیک است نمی بینید و نمی شنوید، چیزی که شما را
از همه طرف دربرگرفته است. موضوع چیست؟
تردیدی نیست که یک مانع کوچک بر سر دید شما قرار گرفته است. این یک مانع بزرگ نیست. مانند یک ذره غبار کوچک است که جلوی چشم را می گیرد و مانع دیدن یک کوهستان بزرگ می شود.
فقط یک تکه کوچک از غبار می تواند چشمانتان را نابینا کند. منطق می گوید که برای جلوگیری از دیدن یک کوهستان بزرگ، به یک مانع نیاز است. محاسبات ریاضی می گویند که برای جلوگیری از دیدن یک کوهستان بزرگ، آن مانع باید بزرگتر از خود آن کوهستان باشد. ولی در واقعیت، آن ذره ی غبار بسیار کوچک است و چشمان ما نیز کوچک هستند. ولی چون آن غبار چشم را می پوشاند، آن کوهستان پوشیده می شود و بنابراین برای دید ما نادیدنی خواهد شد.
به همین ترتیب، آنچه مانع دید درونی ما می شود، چیزی بزرگ مانند یک کوهستان نیست. درست مانند آن غبار کوچک است و این همان چیزی است که ما را نسبت به واقعیت نابینا ساخته است.
به سبب یک مانع کوچک، تمام حقایق زندگی برای ما پنهان باقی می ماند.
من در مورد چشمان جسمانی که با آن اشیاء را می بینیم حرف نمی زنم. این می تواند تولید سردرگمی زیاد کند….
خوب به یاد بسپارید: در جهان هستی، فقط آن حقیقتی که ما برایش یک حساسیت درونی برای دریافت، ادراک، پذیرش و برای زندگی کردن آن داریم، برای ما با معنی است. اگر من گوش نداشته باشم، حتی غرش امواج دریا که بسیار بلند و قوی است را نیز نمی توانم بشنوم. حتی اگر اقیانوس تا ابد به غریدن ادامه بدهد، من هرگز نمی توانم آن را بشنوم. فقط نداشتن گوش ها، آن صدای غرش را برای من به هدر خواهد داد. و اگر چشم نداشته باشم، حتی اگر خورشید به در خانه ام بیاید، آن را نخواهم دید.
و به همین ترتیب، اگر دست نداشته باشم، علیرغم میل زیادم به لمس کردن، هرگز نخواهم توانست
کسی را لمس کنم.
در مورد خداوند و سرور حرف و سخن بسیار است: تعداد زیادی کتب مذهبی در دنیا وجود دارند، میلیون ها نفر در معابد و مساجد و کلیساها به دعا و نیایش و آواز خواندن مشغول هستند، ولی علیرغم تمام این ها، به نظر می رسد که ما هیچ تماسی با خداوند نداریم، به نظر می رسد که او را نمی بینیم، نمی شنویم و تپش ضربان قلب او را در وجودمان احساس نمی کنیم.
به نظر می رسد که تمام این سخنان توخالی و پوچ باشند. شاید ما با این باور به حرف زدن در مورد خداوند ادامه می دهیم که شاید توسط حرف زدن بتوانیم یا او را بیابیم و یا تجربه ای از او به دست آوریم. ولی اگر یک انسان ناشنوا برای زندگانی های متعدد در مورد نت های موسیقی صحبت کند،
هیچ اتفاقی نخواهد افتاد؛ و اگر یک نابینا تا ابد از نور سخن بگوید، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
بااین وجود، این امکان هست که آنان قربانی این توهم شوند که آنان کر و کور نیستند. آنان توسط
حرف زدن در این موارد، می توانند به این باور برسند که می دانند که صوت چیست و نور چیست!
معابد و کلیساها و مساجدی که ما در تمام روی زمین ساخته ایم، در ایجاد این توهم و این فریب موفق بوده اند. مردمانی که در اطراف و در درون این بناها نشسته اند هیچ چیز جز توهمات را دارا نیستند. فوقش این است که به خدا باور داشته باشند، ولی نمی توانند او را بشناسند. و باور داشتن ارزش زیادتری از حرف زدن ندارد. اگر آن سخنان بقدر کافی متقاعد کننده باشند، ما باور می آوریم. اگر کسی با قدرت مباحثه کند و وجود خدا را اثبات کند و ما نتوانیم اثبات کنیم که او وجود ندارد، آنگاه احساس شکست خوردن می کنیم و شروع می کنیم به پذیرفتن خدا. ولی باور داشتن، شناختن نیست؛ ما هرچقدر هم که یک فرد نابینا را نسبت به وجود خدا متقاعد کنیم، او نمی تواند نور را بشناسد و نمی تواند ببیند.
من با این ادراک اینجا هستم که شناختنknowing ممکن هست.
تردیدی وجود ندارد که در درون ما مرکزی وجود دارد که خفته است __ مرکزی که هرازگاه، یک کریشنا به شناخت آن نایل آمده و شروع می کند به رقصیدن با شعف؛ مرکزی که یک مسیح آن را
می شناسد و از روی صلیب با گریه می گوید، “پدر، آنان را ببخش، زیرا که نمی دانند چه می کنند!”
و به یقین یک ماهاویرا آن مرکز را می شناسد. و به سبب همین مرکز است که یک گوتام سیدارتا، یک بودا __ فرد بیدار__ می شود. قطعاٌ مرکزی وجود دارد__ یک چشم، یک گوش __ که خفته است.
و من مخصوصاٌ در اینجا هستم تا به شما کمک کنم که این مرکز را بیدار کنید.
در اینجا یک لامپ برق وجود دارد که بر همگی ما نور می افشاند. اگر سیم آن را که به نیروگاه متصل است قطع کنید، از نورافشانی بازمی ایستد، با اینکه این لامپ هنوز هم همان است. اگر در مسیر جریان برق به این لامپ اختلال به وجود آید، بجای نور تاریکی در اینجا خواهیم داشت. این لامپ همان است، ولی چون جریان برق از آن عبور نمی کند، غیرفعال می گردد. و اگر جریان برق به آن نرسد،
این لامپ بیچاره چه می تواند بکند؟
در درون هریک از ما مرکزی هست که توسط آن مرکز، خداگونگیgodliness می تواند شناخته شود، ولی چون نیروی حیات به آن مرکز نمی رسد، در حال کمون، خفته و غیرفعال است. حتی اگر چشمان شما معمولی و سالم باشند، اگر نیروی حیاتی به آن ها نرسد و آن ها را فعال نکند، بی فایده خواهند بود.
دختری جوان توسط بستگانش نزد من آورده شد. او عاشق مرد جوانی شده بود. وقتی که خانواده اش از این موضوع و دیدار آن دو آگاه شدند، دیواری بین آن دو ساختند__ یک دیوار واقعی. ما می باید بکوشیم که دنیایی خلق کنیم که در آن هیچ دیواری بین زوج های عاشق وجود نداشته باشد. خانواده ی دختر مانع تمام تماس ها بین او و دوست پسرش شدند. آن دختر از خانواده ای محترم بود و عاشق او در خانه ی مجاور زندگی می کرد و و آن دو معمولاٌ از پشت بام خانه هایشان یکدیگر را ملاقات می کردند. بنابراین، یک دیوار واقعی بین دو خانه برپا شد تا مانع دیدارهای آن دو شود.
و روزی که آن دیوار ساخته شد، آن دختر ناگهان کور شد.
والدین او در ابتدا شک کرده بودند و فکر می کردند که او این کورشدن را تظاهر می کند. آنان به او توجهی نکردند و تهدید کردند که او را کتک خواهند زد. ولی کوری با تهدید معالجه نمی شود!
سپس پزشکان برای مشاوره دعوت شدند و گفتند که چشمان او اشکالی ندارند، ولی همچنین گفتند که او دروغ نمی گوید؛ او واقعاٌ قادر به دیدن نبود. پزشکان گفتند که آنان قادر نیستند کاری بکنند، و این نوعی کوری روانی است. نیروی حیاتی از رسیدن به چشمان او بازایستاده و با مانع روبه روش ده است.
برای همین او کور شده بود، با اینکه چشمان او مشکل جسمی نداشتند.
آنگاه او را نزد من آوردند. من سعی کردم تمام موقعیت را درک کنم. از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است و آیا در سطح ذهنی اتفاقی برایش رخ داده. او با به یاد آوردن داستانش گفت، “آنگاه ذهنم گفت که دیگر چشمانت بی فایده هستند، آن چشم ها اگر قرار نیست کسی را ببینند که دوست دارند ببینند، بهتر است که کلاٌ از دیدن دست بردارند. آن روز که آن دیوار ساخته شد، این یک فکر که من کور خواهم شد، تمام روز ذهنم را تسخیر کرده بود. حتی در خواب دیدم که کور شده ام__ زیرا اگر این افتخار از چشمان من گرفته شده بود که کسی را که دوست داشتتند ببینند، پس خوب است که آن ها قدرت دیدن را از دست بدهند.”
ذهن دختر جوان به کوری او رضایت داده بود، پس نیروی حیاتی از رسیدن به چشمان او بازایستاده بود. خود چشم ها مشکلی نداشتند، می توانستند ببینند، ولی آن انرژی که با آن می دیده اند، از رسیدن به چشم ها بازمانده بود.
وجود ما مرکزی دارد، پنهان در درونم ما، جایی که خداگونگی توسط آن مرکز شناخته می شود،
جایی که ما لمحه ای از حقیقت را در می یابیم و با انرژی حیاتی ازلی خود ارتباط برقرار می کنیم.
وجود ما مرکزی دارد، پنهان در درونم ما، جایی که خداگونگی توسط آن مرکز شناخته می شود،
جایی که ما لمحه ای از حقیقت را در می یابیم و با انرژی حیاتی ازلی خود ارتباط برقرار می کنیم.
ولی نیروی حیاتی ما به آن مرکز نمی رسد، در جایی سر راه آن بازمانده، جایی که درست نزدیک آن است.
درک روشن این نکته بسیار ضروری است، زیرا آنچه را که من مراقبه می خوانم، در طول این سه روز بیشترین تلاش ما خواهد بود: رساندن نیروی حیاتی به آن مرکز، جایی که آن گل می تواند شکوفا شود، آن شمع می تواند افروخته گردد، چشم سوم می تواند باز شود و آن حس برتر می تواند در دسترس قرار گیرد. از همین مرکز است که برخی، حقیقت یا خداگونگی یا هرآنچه را که می خواهید بنامیدش، دیده اند؛ جایی که همگان حق دارند همان را ببینند.
ولی برای یک بذر، چون که فقط یک بذر است، الزامی نیست تا یک درخت شود. هر بذر این حق را دارد که یک درخت باشد، ولی همه ی بذرها درخت نمی شوند. با اینکه بذر این توان را دارد که یک درخت شود، همچنین ضروری است که آن را در زمین کاشت و آن را تغذیه کرد. لازم است که آن بذر شکسته شود، بعنوان بذر ازهم فروپاشد و بمیرد، تا که بتواند یک درخت شود. فقط آن بذری که آماده ی فروپاشی و محو شدن در خاک باشد، به یک درخت تبدیل می شود. و اگر ما به درخت و بذر باهم نگاه کنیم و آن ها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، باور این مشکل است که چگونه یک بذر کوچک می تواند به یک درخت بزرگ تبدیل گردد. به نظر ناممکن می رسد.
این به نظر ناشدنی است که یک بذر کوچک بتواند به یک درخت بزرگ بدل شود. هرگاه ما به مردانی چون کریشنا یا بودا نگاه می کنیم، همیشه این احساس را داریم. با ایستادن در کنار کریشنا، این احساس راداشته ایم که غیرممکن است که مانند او باشیم. پس گفته ایم، “تو موجودی خدایی هستی، و ما فقط افرادی عادی هستیم، نمی توانیم مانند تو باشیم. تو یک آواتار avatarهستی، یک تجلی الهی، و ما فقط مردمانی حقیر هستیم که فقط به نوعی روی زمین می خزیم. در قدرت ما نیست که مانند تو باشیم.” هرگاه یک بودا، یک ماهاویرا را در سر راه خود ملاقات کرده باشیم، پاهایشان را لمس کرده و گفته ایم، “تو یک پیشوای الهیtirthankara هستی، یک تجلی خداوند، یک پسر خدا؛ و ما فقط مردمانی معمولی هستیم.” اگر یک بذر می توانست سخن بگوید، همین را به درخت می گفت، “تو الهی هستی و من فقط یک بذر معمولی هستم، چگونه می توانم مانند تو باشم؟” یک بذر چگونه می تواند باور کند که آن درخت عظیم در درون خودش پنهان است؟
ولی واقعیت این است که آنچه که امروز یک درخت تنومند است، زمانی یک بذر کوچک بود، و آن بذر کوچک امروز، فردا به یک درخت عظیم بدل خواد شد.
در درون هریک از ما امکاناتی نامحدود پنهان است. ولی تا زمانی که ما از آن ها بی خبر باشیم، هیچ کتاب مذهبی، هیچ انسان-خداgod-man ، هرچقدر هم که با صدای بلند آن را اعلام کند، نمی تواند وجود آن را اثبات کند. و باید که اینچنین باشد، زیرا باور داشتن به اینکه ما نمی دانیم، یک فریب محض است. برای ما بهتر است که بگوییم که نمی دانیم حقیقت چیست.
ولی به همان اندازه واقعیت هم دارد که برخی از انسان ها حقیقت را شناخته اند. و برخی دیگر این مردمان راشناخته اند و تمام زندگیشان به این وسیله متحول گشته است؛ گل های آسمانی در اطراف آنان شکوفا گشته است. ولی ما نمی توانیم فقط با پرستیدن آنان، آن تحول و دگرگونی را داشته باشیم.
شوربختانه، مذاهب در حد پرستش متوقف شده اند. ولی با پرستیدن، یک بذر چگونه می تواند یک درخت شود؟ همانطور که یک رودخانه نمی تواند با پرستش اقیانوس به آن تبدیل شود، این نیز ممکن نیست. و یک تخم پرنده، با پرستیدن پرنده هرگز نمی تواند بال هایش را در آسمان بگشاید. آن تخم مجبور است که پوسته اش را بکشند؛ باید نخست بعنوان یک تخم از بین برود. زمانی که یک جوجه برای نخستین بار از پوسته اش بیرون می آید، نمی تواند تصور کند که می تواند پرواز کند.
با دیدن مرغانی که در آسمان پرواز می کنند، نمی تواند باور کند که او نیز می تواند پرواز کند.
حتی با دیدن پرواز مادرش، حتی با اصرار مادرش برای به پروازدرآوردنش، آن جوجه اطمینان ندارد، می لرزد. او در کنار آشیانه می نشیند و شهامت گرد می آورد. چگونه کسی که هرگز قبلاٌ پروازکردن را نشناخته می تواند باور کند که می تواند پرواز کرده و در عرصه ی بی پایان آسمان سفر کند؟
من خوب می دانم که در این سه روز، شما نیز در کنار شاخه های درختان کاج در اینجا خواهید نشست و در شگفت خواهید بود که آیا سفر به ناشناخته ممکن است. هرچقدر هم که من با صدای بلند شما را ترغیب کنم که بپرید، جهش کنید، پرواز کنید، باور نخواهید داشت که پرواز امکان دارد. پرنده ای که هرگز قبلاٌ به پرواز درنیامده چگونه می تواند باور کند که پرواز کردن امکان دارد؟
بجز جهیدن راهی نیست. برای یک بار هم که شده باید بپرید، بدون اینکه بدانید که این چیست.
برای آغاز، باید جهشی به درون تاریکی وجود داشته باشد.
کسی می خواهد شنا یاد بگیرد. اگر بگوید که بدون آموختن شنا پایش را به درون رودخانه نخواهد گذاشت، خطایی نکرده است. به نظر درست و منطقی می آید __ چگونه قبل از یادگرفتن شنا، می تواند وارد آب شود؟ ولی مربی به او خواهد گفت که او نمی تواند بدون وارد شدن به رودخانه، شناکردن را بیاموزد. و این مباحثه بر سر شناکردن می تواند تا ابد ادامه داشته باشد. راه حل چیست؟ مربی بر سر نخست وارد شدن، اصرار خواهد ورزید، وگرنه شناکردن ممکن نخواهد بود. و حق با اوست.
درواقع، آموختن با ورود به رودخانه آغاز می شود. همه شناکردن را بلد هستند، نباید آنرا بیاموزند.
اگر شناکردن را آموخته باشید، آنگاه می دانید که این را نباید یادگرفت. همه شناکردن را بلد هستند، ولی نمی دانند که چگونه روشمند شنا کنند. فقط پس از ورود به رودخانه است که آن روش و آن قلق را خواهید دانست. در ابتدا دست ها و پاهایتان را به روشی مغشوش تکان می دهید؛ و همچنانکه ادامه
می دهی، با پشتکار، حرکات را با مهارت انجام می دهید. همه می دانند که چگونه دست و پاهایشان را حرکت بدهند، ولی وقتی که برای مدتی تمرین کنید، حرکات روشمند می شوند.
بنابراین، آنان که می دانند می گویند که شناکردن آموختنی نیست؛ به یادآوردنی است.
بنابراین، آنان که می دانند می گویند که تجربه ی خداگونگی، تجربه کردن حقیقت، یک یادآوری است. این چیزی نیست که ما امروز آن را یاد بگیریم. روزی که آن را بشناسید، خواهید گفت، “هی!
پس شناکردن این است! می توانستیم هر زمانی این کار را بکنیم، آن را می دانستیم. ولی هرگز آن شهامت را نداشتیم که بپریم، ما فقط در کنار رودخانه معطل بودیم.” پاگذاشتن در درون آب بسیار ضروری است، و زمانی که فرد در آب باشد، کار شروع می شود.
آن مرکزی که من در موردش حرف می زنم، در مغز ما پنهان است. اگر از متخصصین مغز بپرسی، خواهند گفت که فقط بخش بسیار کوچکی از مغز ما فعال است، بخش عمده ی آن غیرفعال باقی می ماند؛ و گفتن اینکه چه چیزی در آن بخش عمده پنهان است، دشوار است. حتی یک نابغه نیز از بخش کوچکی از مغز خود استفاده می کند_ باقی آن خفته و بدون استفاده باقی می ماند. مغز جایگاه چیزی است که ما آن را فراحسsuper sense یا حس ششمthe 6th sense ، یا چشم سومthe third eye می خوانیم. این مرکز بسته و خفته است، و زمانی که باز شود، ما زندگی را در ابعاد بسیار و تازه ای خواهیم دید. ماده ازبین خواهد رفت و حقیقت آشکار خواهد شد؛ شکل گم خواهد شد و بی شکلی هویدا خواهد شد؛ مرگ متوقف خواهد شد و دروازه ی بی مرگی گشوده خواهد گشت. ولی در این لحظه، آن مرکز که از آن دیده می شود بسته است. چگونه آن مرکز را فعال کنیم؟
همانطور که گفتم، تا زمانی که جریان برق به لامپ نرسد، غیرفعال خواهد بود. بگذارید که آن جریان برسد و آن لامپ زنده خواهد شد. لامپ همیشه منتظر است که جریان به آن برسد. ولی جریان برق به خودی خود نمی تواند روشنایی بدهد. حتی اگر برق توسط سیم ها رسیده باشد، نیاز به لامپ دارد. برای تجلی نور، هم به جریان برق و هم به لامپ، به طور مساوی نیاز هست. نیروی حیاتی در درون ما هست، ولی تا زمانی که به آن مرکز نرسد، نمی تواند خودش را متجلی سازد.
ما فقط اسماٌ زنده هستیم. آیا فکر می کنید که فقط نفس کشیدن، زندگی است؟ آیا فکر می کنید که هضم کردن خوراک، زندگی است؟ آیا فکر می کنید که زندگی، فقط از شب به رختخواب رفتن و صبح آن را ترک کردن، تشکیل شده است؟ آیا این که کودک رشد می کند و جوان و پیر شده و سپس می میرد، زندگی است؟ آیا زندگی فقط از زایش و مرگ تشکیل شده است؟
یا اینکه فقط برجای گذاشتن چند فرزند است؟
نه، حتی ماشین ها نیز می توانند چنین کنند. اگر نه که امروز، ماشین ها در فردا قادر هستند چنین کنند. کودکان در لوله های آزمایشگاهی به دنیا خواهند آمد. کودکی، جوانی، و سالخوردگی روندهای مکانیکی هستند. وقتی که یک ماشین ساخته می شود، از دوران جوانی و پیری عبور می کند. هر ماشین، کودکی، جوانی و پیری خود را دارد. حتی وقتی که یک ساعت مچی می خرید، همراهش یک تضمین نامه هست، که مثلاٌ برای ده سال کار خواهد کرد. آن ساعت جوان خواهد بود و سپس پیر می شود و سپس می میرد. هرماشین به دنیا می آید، زندگی می کند و می میرد.
پس آنچه که ما بطور معمول زندگی می خوانیم، چیزی بیشتر از یک ماشین نیست.
زندگی در واقع یک چیز بسیار متفاوت است.
اگر این لامپ مرده در مورد جریان برق چیزی نداند، فکر خواهد کرد که آنگونه که هست، زنده است. وقتی که باد بوزد و آن را تکان بدهد، خواهد گفت، “من زنده ام، زیرا حرکت می کنم!”
آن لامپ این تکان خوردن را به عنوان زندگی خودش خواهد گرفت. ولی اگر آن لامپ می توانست سخن بگوید، وقتی که برای نخستین بار جریان برق به او می رسید، چه می گفت؟ می گفت، “این فقط غیرقابل توصیف است! نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده است. تا لحظه ای پیش پر از تاریکی بودم و اینک همه نور هست و شعاع های آن به همه سو جاری اند.” آن بذر، روزی که به درختی تبدیل شده باشد، چه خواهد گفت، “نمی دانم چه اتفاقی برایم رخ داده است. نمی تواند بیان شود. من یک بذر خرده و ریز بودم و حالا نمی دانم که چه شده است. و بیان آنچه که در درونم رخ داده دشوار است.”
بنابراین، آنان که خداگونگی یا حقیقت را دریافته اند، نمی گویند که خودشان دریافته اند؛ فقط می گویند که آنان هیچ ارتباطی بین آنچه که بوده اند، و آنچه که شده اند، نمی یابند. می گویند، “اینک به جای آنچه که تاریکی بوده، نور هست. ما قبلاٌ همه خار بوده ایم و حالا همگی گل های شکوفا گشته ایم. قبلاٌ با مرگ منجمد بوده ایم، اینک از زندگی جاری شده ایم.” آنان می گویند، “نه، نه، ما درک نکرده ایم،
همه اش فیض و لطف است، این تحول توسط لطف جهان هستی درما رخ داده است و نه توسط
تلاش های خودمان.”
ولی این نه آن معنا نیست که تلاش جایی ندارد. این درست است که وقتی حقیقت را درمی یابی، احساس می کنی که توسط فیض بوده است، ولی برای رسیدن به آن فیض، نیاز به یک سفر پرتلاش هست.
آن تلاش چیست؟ به نوعی، آن تلاشی کوچک است و به نوعی دیگر، تلاشی عظیم است. آن تلاش کوچک است، به این معنی که آن مرکز زیاد دور نیست. فاصله بین مکانی که آن انرژی ذخیره شده و نقطه ای که چشمانت از آنجا زندگی را می بیند، زیاد نیست. این فاصله بیش از دو یا سه فوت نیست.
قامتمان در هرصورت ما بیش از پنج یا شش فوت نیست. بنابراین تمامی ساختار حیات ما در محدوده ی پنج یاشش فوت قرار دارد، تمامی این تشکیلات در این محدوده ی کوچک قرار دارد.
فضایی که انرژی حیاتی در آنجا ذخیره شده مانند یک کندا kundaیا برکهpool است که در نزدیکی مرکز جنسی قرار دارد، برای همین آن را کندالینیkundalini می خوانند، گویی که یک کندا یا برکه آب است. دلیل دیگری که آن را کندالینی خوانده اند این است که مانند یک افعی چنبره زده و خفته به نظر می رسد. اگر یک افعی خوابیده را دیده باشید، می دانید که چگونه به دور خودش حلقه زده و سرش در بالا قرار دارد. ولی اگر مزاحم آن افعی شوید، بیدار می شود، حلقه اش را باز می کند و سرش را بالا می آورد. دلیل دیگری که این انرژی را کندالینی خوانده اند این است که آن برکه ی حیات، یا بذر حیات، دقیقاٌ در نزدیکی مرکز جنسی قرار دارد و از اینجاست که زندگی در تمام جهات منتشر می شود.
یادآوری این نکته خوب است که آن لذت کوچکی که ما از سکس می بریم، لذت سکس نیست، بلکه درواقع از ارتعاشی برمی خیزد که همراه با سکس، در آن برکه ی انرژی حیاتی، رخ می دهد.
آن افعی خفته با عمل جنسی اندکی حرکت می کند و ما آن را تمامی لذت زندگی به حساب می آوریم.
ما کاملاٌ از این که زمانی تمام آن افعی بیدار شود و در تمامی وجودمان سفر کند و به مرکز نهایی در مغزمان برسد، بی خبریم. ما کاملاٌ از آن ناآگاه هستیم.
ما در نخستین پله از نردبام حیات زندگی می کنیم. پله های دیگر وجود دارند، پله هایی بزرگ تر که به خداگونگی منتهی می شوند. به نوعی دیگر، آن فاصله ی دو یا سه فوتی در بدن ما، یک فاصله ی بسیار زیاد است: فاصله ای بین طبیعت و خداگونگی، بین مرگ و جاودانگی. آن فاصله بسیار طولانی است. ولی در وجود ما همچنین فاصله ی کوتاهی هست که می توانیم در مراقبه آن را طی کنیم.
اگر مایلید که آن انرژی را که در درونتان خفته است بیدار کنید، باید خوب بدانید که خطر آن کمتر از بیدار کردن یک افعی خفته نیست. درواقع، بیدارکردن یک افعی خفته به خطرناکی آن نیست.
به این دلیل که در وحله ی اول، نود و هفت درصد از مارها ابداٌ سمی نیستند. پس می توانی به راحتی با نود و هفت درصد از مارها بازی کنی، بی خطر هستند. و اگر شخصی گاهی از نیش مار بمیرد، واقعاٌ به سبب آن نیش نیست، بلکه به سبب فکر نیش خوردن توسط مار است. این مارها سمی نیستند، پس نود و هفت درصد از مارها هیچکس را نمی کشند، با اینکه خیلی ها از نیش آنان می میرند. آنان به این علت می میرند که باور دارند اگر کسی توسط نیش مار گزیده شود باید بمیرد. و هرگاه باور کسی را تسخیر کرده باشد، یک واقعیت می شود.
بازی کردن با مارهای واقعاٌ زهرآگین به خطرناکی این کار نیست. زیرا فوقش این است که آن ها تو را از بدنت محروم می سازند. ولی بازی کردن با نیروی کندالینی که من از آن سخن می گویم، از این خطرناک تر است. هیچ خطری نمی تواند بالاتر از این باشد.
خطر کدام است؟ این نیز نوعی مرگ است. اگر انرژی درونی بیدار شود، تو از آنی که هم اکنون هستی خواهی مرد و یک فرد کاملاٌ جدید زاده خواهد شد __ فردی که قبل از بیداری این انرژی، هرگز نبوده ای. و همین ترس است که مانع بادیانت شدن افراد می گردد. این همان ترس است که اگر به یک بذر دست بدهد، مانع درخت شدن او می شود. حالا، بزرگترین ترسی که می تواند گریبانگیر یک بذر شود، این است که در دل خاک مدفون شود، با کود و آب آغشته شود و آنگاه بعنوان یک بذر بمیرد. بازهم این همان ترسی است که یک جوجه در درون تخم با آن مواجه است تا پوسته اش را بشکند. باید که بعنوان یک تخم بمیرد تا بتواند یک پرنده شود. به همین ترتیب، ما نیز در یک وضعیت ماقبل چیزی هستیم __تا که زاده شویم. ما همچون یک تخم مرغ هستیم که یک پرنده خواهد شد. ولی ما آن تخم مرغ را همه چیز انگاشته و در درونش آشیانه کرده ایم.
وقتی که آن انرژی برخیزد، تو دیگر وجود نخواهی داشت؛ راهی برای بقای تو وجود نخواهد داشت.
و اگر دچار وحشت شوی، سرنوشت تو همانی است که کبیرKabir در این دوبیتی زیبا توصیف
کرده است. کبیر سروده ای زیبا دارد. می گوید:
تنها کسی او را یافته است
که با شیرجه ای عمیق به دریا آن را جسته باشد.
ولی من، با نشستن بر لب ساحل و جست و جو کردن او،
ثابت کرده ام که احمقی بیش نیستم.
هر کسی که آن را یافته باشد، با جستن ژرفاها آن را یافته است. آنچه اساسی است، یک آمادگی برای غرق شدن است، یک آمادگی برای ازبین رفتن. اگر قرار باشد که با یک جمله آن را بیان کنیم__ باوجودی که واژه ای شاد نیست__ مرگ است، آمادگی برای مرگ. و کسی که از غرق شدن بترسد، البته باقی خواهد ماند، ولی فقط همچون یک تخم مرغ باقی خواهد ماند، هرگز پرنده ای با بال های گشاده در آسمان نخواهد شد. کسی که از غرق شدن بترسد، البته باقی خواهد ماند، ولی فقط همچون یک بذر، هرگز درخت تنومندی نخواهد شد که هزاران مسافر در زیر سایه اش آسوده شوند. ولی آیا باقی ماندن همچون یک بذر این ارزش را دارد؟ به راستی که این بدتر از مرگ است.
پس خطری بزرگ وجود دارد. خطر این است که آن شخص من دیروز بودم باقی نخواهم ماند؛ زمانی که آن انرژی بیدار شود، مرا کاملاٌ دگرگون خواهد ساخت. مراکز جدید بیدار خواهند شد، یک فردیت جدید به وجود خواهد آمد، تجربه های تازه رخ خواهند داد __ همه چیز جدید خواهد بود.
اگر برای چیزهای جدید آماده هستی، آنگاه باید شهامتی گردآوری تا از کهنه ها جدا شوی. ولی کهنه ها چنان به انواع راه ها گریبان ما را محکم گرفته اند و چنان با قدرت ما را محصور کرده اند که انرژی حیاتی نمی تواند به سر ما برسد، نمی تواند به سمت بالا بیاید.
سفر به خداگونگی، به سمت حقیقت، واقعاٌ سفری در ناامنی است. رهپویان زندگی و زیبایی، فقط در ناامنی شکوفا می گردند.
پس من باید چند نکته ی مهم در مورد این سفر برایتان بگویم، و چند نکته که خیلی مهم نیستند.
نخست، من امیدوارم که وقتی ما باردیگر فردا باهم ملاقات می کنیم و سفری به سوی بیداری نیروی حیاتی را آغاز می کنیم، شما همه چیز را به مخاطره اندازیدstake all و هیچ چیز را پس نگه ندارید. این یک قمار کوچک نخواهد بود. فقط کسی خواهد برد که همه چیزش را به مخاطره افکنده باشد.
حتی اگر ذره ای پس نگه داری، بازی را خواهی باخت. برای یک بذر امکان ندارد که بخشی از خودش رابعنوان بذر نگه بدارد و به باقی خود اجازه دهد که یک درخت شود. اگر آن بذر بمیرد، تماماٌ totally
می میرد، و اگر خودش را نگه بدارد، تماماٌ این کار را می کند. چیزی به عنوان مرگ ناقصpartial death وجود ندارد. بنابراین حتی اگر بخش کوچکی از خودتان را نگه بدارید، تمامی این زحمت
به هدر رفته است.
لطفاٌ خودتان را کاملاٌ، تماماٌ رها کنید. بسیاری اوقات، با نگه داشتن کوچکترین چیز، همه چیز از کف می رود.
شنیده ام که وقتی معادن طلا برای نخستین بار در ایالت کولورادوColorado کشف شد، تمام آمریکا به آنجا هجوم برد. این خبر شایع شده بود که اگر قطعه ای زمین در آنجا بخری، معدن های طلا در آنجا وجود دارند. مردم شروع کردند به خریدن زمین در کولورادو. یک میلیارد، تمام زمین هایش را فروخت و یک تپه ی کامل را با پول آن در کولورادو خرید. و ماشین های عظیم برای استخراج طلا در آنجا نصب کرد. درحالی که مردمان کوچک مشغول استخراج طلا در زمین های کوچک خود بودند، این مرد با استقرار ماشین آلات و به کمک فن آوری پیش رفته مشغول استخراج طلا بود.
او و مردانش سخت کوشیدند، ولی اثری از طلا وجود نداشت. و او سپس وحشتزده شد، زیرا او تمام دارایی اش را بر سر این ماجراجویی گذاشته بود. او چنان ترسیده بود که به خانواده اش گفت که آنان ورشکست شده اند. او تمام ثروت خودش را گذاشته بود و طلا در هیچ کجا یافت نمی شد.
سپس او در روزنامه ها آگهی گذاشت که می خواهد تپه اش را همراه با تمام ماشین آلات معدن یابی
به فروش برساند. خانواده اش گفتند، “ولی چه کسی آن ها را خواهد خرید؟ همه می دانند که این کوهستان طلا ندارد و تو میلیون ها را برای هیچ چیز به هدر داده ای. فقط یک انسان دیوانه به خرید
آن رضایت خواهد داد.” ولی آن مرد گفت، “کسی چه می داند، شاید یکی مثل من هم باشد.”
و به واقع یک خریدار پیش آمد. آن میلیاردر احساس کرد که می خواهد به آن شخصی که پیشنهاد خرید داده است هشدار بدهد که وارد یک ماجراجویی دیوانه وار می شود. ولی او بقدر کافی شهامت گردآوری نکرد، زیرا که فکر فروش نرفتن زمین مانعش می شد. پس عاقبت آن تپه به فروش رفت. ولی پس از اتمام معامله او به خریدار گفت، “به نظر می رسد که تو واقعاٌ دیوانه ای. آیا نمی بینی که من پس از ورشکست شدن است که دارم آن را می فروشم؟” آن مرد دیگر گفت، “نمی توانی بگویی که زندگی چگونه طی خواهد شد. شاید در جایی که تو گودبرداری کردی طلایی وجود نداشته، پس چگونه
می توانی بگویی که در جایی که گودبرنداشته ای طلا نیست؟” و آن مرد میلیاردر سرش را تکان داد و گفت، “این را نمی توانم بگویم.”
و معجزه رخ داد، چنانکه گاه رخ می دهد. طلا فقط یک فوت زیر محلی که آن مرد کنده بود یافت شد. آن صاحب قبلی اینک وقتی شنید که آن تپه پر از طلاست، دوبرابر رنجور شد. او به دیدار صاحب جدید رفت و خوش اقبالی او را تبریک گفت. ولی آن مرد گفت، “موضوع خوش اقبالی نیست. تو خودت را تماماٌ وقف آن نکرده بودی. تو قبل از اینکه خوب حفر کنی، برگشتی. باید کمی عمیق تر می رفتی.”

چیزهایی مانند این همه روزه در زندگی رخ می دهند. من افراد بسیاری را می شناسم که راهی یافتن حقیقت شده اند، ولی آنان تا آخر نمی روند و یا خودشان را تماماٌ به این جستار نمی دهند، بنابراین با ناکامی مواجه می شوند. بسیاری اوقات آنان حقیقت را فقط به فاصله ی یک اینچ از دست می دهند__ زمانی که حقیقت فقط در یک اینچی است، آنان برگشته اند. و گاهی من به روشنی می بینم که یک سالک درست وقتی که می رود که موفق شود، پشت می کند و برمی گردد.
پس به یاد داشته باشید که حتی یک ذره هم به خودتان رحم نکنید و همه چیزتان را به مخاطره بیندازید. و واقعاٌ، آیا ما برای حقیقت خیلی چیزها داریم که بپردازیم؟ ولی ما حتی در این نیز خسیس هستیم.
نه، خست کفایت نمی کند. بر دروازه ی حقیقت، جایی برای خست وجود ندارد. در آنجا، باید همه چیزمان را بدهیم. چنین نیست که ما خیلی چیزها داریم که باید بدهیم. موضوع این است که آیا ما هرآنچه را که داریم به مخاطره انداخته ایم یا نه __ زیرا به محضی که همه چیزمان را به مخاطره افکنده باشیم، آن مرکزی که نیروی حیاتی در آن اقامت دارد و به سمت بالا می آید را لمس می کنیم.
ولی چرا من بر مخاطره افکندن همه چیز اصرار می کنم؟
درواقع، نیاز آن ذخیره ی انرژی آرمیده در مرکز، به بیدارشدنش و آمدنش به کمک ما؛ فقط وقتی پدید می آید، که تمام انرژی هایمان را به سمت مراقبه سوق داده داده باشیم. فقط آنوقت است که نیروی حیات شروع می کند به بالا آمدن، و نه قبل از آن. تا قبل از این،نیروی حیاتی در آن برکه، یا کندالینی خفته است. تا زمانی که حتی بخش کوچکی از انرژی ما بدون استفاده باقی نماند، ما مجبور هستیم که به آن تکیه کنیم. منابع ذخیره در ما فقط وقتی مورد استفاده قرار می گیرند که هیچ انرژی باقی نمانده باشد. فقط آنوقت است که نیاز به نیروی حیاتی هست. آن مرکز فقط زمانی فعال می شود که ما همه چیزمان را به میان آورده باشیم. فقط آنوقت است که کشیدن انرژی از منابع ذخیره، از آن مرکز، فوریت پیدا می کند __ نه طور دیگر.
برای نمونه، از شما می خواهم که بدوید و شما شروع به دویدن می کنید. آنوقت از شما می خواهم که با تمام قدرت خود بدوید و شما با قدرت بیشتری می دوید. در واقعیت، شما هنوز تمام نیروی خود را صرف دویدن نکرده اید، بااینکه فکر می کنید که با تمام قدرت مشغول دویدن هستید. فردا در یک مسابقه ی دو استقامت و طولانی شرکت می کنید و درخواهید یافت که از سابق سریع تر می دوید، با تمام انرژی خود. ولی حتی این نیز تمام نیست. فردا کسی با هفت تیر شما را دنبال می کند و شما با بیشترین سرعت ممکن می دوید. ولی تعجب خواهید کرد: نمی دانستید که می توانید چنین سریع بدوید. حالا برای نجات جانت می دودی. این انرژی از کجا می آید؟ این انرژی هم انرژی خودت بود که در تو بصورت نهفته وجود داشته.
ولی حتی این انرژی هم برای مراقبه کافی نیست. حتی آن زمان که برای نجات جانت از دست مرد هفت تیر به دست، می دویدی، با تمام قدرت خود نمی دویدی. در مراقبه، باید خیلی بیش از این ها را پیش بگذاری. باید حد اعلی خود را پیش بگذاری. و لحظه ای که آن لحظه را لمس کردی که در آن تمامی انرژی ات در آن عمل ریخته شده، درخواهی یافت که با یک انرژی دیگر تماس یافته ای، که یک انرژی نهفته در درونت شروع به بیدار شدن کرده است.
آنگاه به یقین شما بیدارشدن این انرژی خارق العاده را تجربه خواهید کرد. گویی که ناگهان با یک جریان برق تماس پیدا کرده اید. احساس خواهید کرد یک انرژی در درونتان، خوابیده در مرکز جنسی، شروع کرده است به بالا آمدن. این انرژی مانند شعله ی آتش داغ است و درعین حال مانند نسیم بامدادی خنک است. مانند یک مشت خار خزنده است و درعین حال به نرمی یک گل.
و زمانی که آن انرژی سربلند کند، اتفاقات زیادی رخ خواهند داد. لطفاٌ زمانی که آن انرژی به سمت بالا حرکت می کند هیچ حرکت بازدارنده ای نکنید و خودتان را نگه ندارید. خود را کاملاٌ رها کنید، مانند فردی که خودش را به دست امواج رودخانه سپرده است و با جریان شناور است.
خلاصه اینکه: رهاشدن و آزادبودن، کلید است.
حالا، دومین نکته. اول اینکه باید همه چیز خود را به پیش بگذارید، و اگر به سبب این به مخاطره افکندن تمام، چیزی برایتان اتفاق افتاد، آنگاه باید خود را تماماٌ در دست های “آن چیز” بسپارید.
دومین نکته همین است: خودت را رها کن: فقط شناور باش، همانطور که شخص روی سطح آب شناور است __ با فقط شناوربودن، باید آماده باشی که هرکجا که جریان رودخانه می رود، بروی. این درست است که ما باید تا حدی مشخص آن را برانگیزانیم، ولی وقتی که آن انرژی بیدار شده است، ما فقط باید خودمان را به دست هایش بسپاریم، باید از خودمان رها شویم. نیروهای فراتر حاکم شده اند؛ دیگر نباید نگران باشیم. فقط باید شناور باشیم.
و سوم، همراه با حرکت رو به بالای این انرژی، وقایع زیادی رخ می دهند. لطفاٌ مراقب باشید که وقتی اتفاق می افتند شما نترسید، زیرا تجربه های تازه ترس آور هستند. زمانی که یک کودک زاده می شود، وقتی که از آن زهدان دنج بیرون می آید، وحشتزده می شود. روانشناسان به آن “روان زخم” trauma می گویند، یک تجربه ی زخم زننده، تجربه ای که کودک هرگز آن را فراموش نخواهد کرد، تجربه ای که تا آخر عمر با او خواهد ماند. ترس کودک از جدید؛ با این زایش آغاز می شود، زیرا او به مدت نه ماه در امنیت کامل در زهدان مادرش زندگی کرده بوده. او هیچ گونه نگرانی ندارد: مجبور نیست نفس بکشد، یا غذا بخورد یا گریه کند و یا کاری برای خودش بکند، مادر همه کارها را انجام می دهد.
کودک در موقعیت امنیت و راحتی مطلق بوده است. با بیرون آمدن از زهدان مادر، او با یک دنیای کاملاٌ جدید و عجیب برخورد می کند. این نخستین ضربه ی زندگی است؛ و از همینجاست، در همین آستانه ی زندگی است که ترس گریبانگیر او می شود.
برای همین است که همه از جدید می ترسند؛ به کهنه می چسبند و از تازه می هراسند. نخستین تجربه ی زندگی ما این است که چیز جدید ما را دچار مشکلات و دردسرهای بزرگ می سازد. زهدان مادر مکانی بسیار بهتر از این دنیا بود. برای همین است که بیشتر وسایل خانه که در زندگی روزانه از آن ها استفاده می کنیم، از طرح های زهدان مادر برگرفته شده: بالش ها، مبل های راحتی، اتوموبیل و
اتاق های نشیمن، همگی از روی زهدان مادر اقتباس شده اند. ما می خواهیم آن ها را تاحد ممکن مانند زهدان مادر، راحت درست کنیم، ولی ما واقعاٌ موفق نمی شویم.
پس نخستین تجربه ی بیرون آمدن از زهدان مادر ترس از جدید است.
تجربه ی بیدارشدن کندالینی، آن انرژی اولیه، تجربه ای است جدید، عظیم تر از تجربه ی نوزاد؛ زیرا تجربه ی زایش تنها در سطح بدن رخ می دهد، درحالیکه بیداری کندالینی در سطح روح رخ می دهد. بنایراین، یک زایش کاملاٌ تازه است. به همین دلیل بوده که ما شخصی را که این تجربه را طی کرده باشد، یک براهمینbrahmin می خوانده ایم. یک براهمین کسی است که دوبار زاده شده باشد: دوبار-زادtwice-born . همچنین او را دویجdwij نیز می خوانند، یعنی کسی که دو بار به دنیا آمده باشد.
بنابراین، وقتی که این انرژی بیدار می شود، یک زایش دیگر رخ می دهد. در این زایش، تو هردو هستی__ هم مادر و هم نوزاد. تو به تنهایی هردو هستی. بنابراین باید از یک رنج مضاعف عبور کنی: درد زایمان و زخم ناامنی__ باهم. به همین دلیل این می تواند تجربه ای هراس آور باشد. جدا از زخم ناامنی، باید همچنین بعنوان یک مادر درد زایمان را بکشی، زیرا که در اینجا، تو هم مادری و هم فرزند، به هم آمیخته. تو هردو هستی، ولی نه یک مادر جدا، و نه یک فرزند جدا. تو زاده می شوی و درعین حال می زایی، تولدت از طریق خودت رخ می دهد. پس درد آن می تواند بسیار شدید و قوی باشد.
من شکایت هایی دریافت کرده ام که شخصی در طول مراقبه داد و فریاد می زند و گریه می کند و او باید از این کارها پرهیز کند. نه، بگذازید داد بزند و فریاد بکشد و گریه کند. فقط او می داند که در دورن چه اتفاقی براو می افتد. زنی در حال زایمان گریه می کند و زنی دیگر، که هرگز زایمان را نشناخته، می آید و به او می گوید، “چرا گریه و زاری می کنی؟” چنین زنی می تواند این را بگوید، زیرا او هرگز دچار دردهای زایمان نشده است. مردها هرگز آن دردی را که زنان در طول زایمان می کشند نخواهند شناخت. آنان حتی نمی توانند فکر آن را بکنند، راهی برایشان وجود ندارد که این درد را احساس کنند.
ولی در مراقبه، زن و مرد یکسان هستند: به نوعی همگی آنان مادر خواهند شد. جدید را خواهند زایید. بنابراین درد و تشویش را نباید سرکوب کرد. ضرورتی وجود ندارد که کسی را که می افتد و روی زمین می غلتد و داد و فریاد می زند، از این کار بازداشت. هرچه که رخ می دهد، باید آزادانه به آن اجازه داد تا رخ بدهد. بگذارید رها شود، آن را سرکوب نکنید. هرنوع تجربه ای ممکن است. شاید کسی فکر کند که در حال صعود کردن است، و دیگری شاید فکر کند که دارد منبسط می شود، و بازهم کسی ممکن است فکر کند که منقبض می شود. انواع مختلف تجارب تازه ممکن هستند. نیازی نیست من آن ها را فهرست کنم. چیزهای زیادی ممکن است رخ بدهد، هرچیز تازه ای شاید رخ بدهد، و تجربه ی هر فردی ممکن است متفاوت باشد. پس نیازی نیست که نگران باشد و بترسید.
و اگر هرکسی چیزی برای گفتن دارد، باید ظهر مرا ببیند و با من بطور انفرادی صحبت کند.
آن را در میان خودتان بحث نکنید.
دلیلی هست برای اینکه آن موضوع را میان خودتان به بحث نگذارید. الزامی وجود ندارد که چیزی که برای یک نفر اتفاق می افتد، برای دیگران هم اتفاق بیفتد. و اگر تجربه ات را با کسی سهیم شوی که همان تجربه را نداشته است، او خواهد خندید و خواهد گفت که تو دیوانه ای. هرکسی معیار و پیمانه ی خودش است، برای همین است که هرکسی فکر می کند که حق با اوست و دیگران اشتباه می کنند. حتی اگر آن شخص به تو نخندد، با عدم اعتماد به تو خواهد گفت که او چنان تجربه هایی را نداشته است.
این تجربه چنان شخصی و ذهنی است که بهتر است با هیچکس دیگر درمیان گذاشته نشود. حتی نباید به زن یا شوهر خودتان آن را بگویید، زیرا در این خصوص، هیچ دو نفر صمیمی و بسیار نزدیک نیستند. و در این مورد، هیچکس نمی تواند دیگری را به آسانی درک کند؛ در این موارد ادراک بسیار مشکل است. هرکسی می تواند بگوید که تو دیوانه شده ای__ نه فقط تو، آنان حتی از یک مسیح یا یک ماهاویرا هم نگذشتند. روزی که ماهاویرا برهنه در کنار جاده ایستاد، باید او را دیوانه اعلام کرده باشند. ماهاویرا می دانست که برهنه بودن برای او به چه معناست، ولی آنان او را دیوانه اعلام کردند.
بنابراین، لازم است که آن ها را با دیگران مطرح نکنید. به علاوه، به محضی که با آنان سخن بگویی، آنان این خرد ساکت ماندن را نخواهند داشت، بی درنگ چیزی خواهند گفت. و این “چیزی” می تواند مانعی بر سر تجربه ی تو باشد. نظر آنان می تواند بعنوان یک پیشنهاد عمل کند، و همین می تواند مانعی بر سر تجربه ی تازه ی تو باشد. پس هرچه برای شما اتفاق می افتد، باید مستقیماٌ با من صحبت کنید و نه با هیچکس دیگر. من اینجا هستم تا شما بتوانید مشکلات خود را با من درمیان بگذارید.
قبل از اینکه فردا صبح برای مراقبه به اینجا بیایید، می توانید مایعاتی مانند چای یا شیر بنوشید،
ولی نه غذای جامد. صبحانه نخورید. چای، شیر یا هر مایع دیگر کفایت می کند. اگر بتوانید شیر یا چای هم نخورید، بهتر است: کار مراقبه را آسان تر خواهد کرد.
و باید پنج دقیقه قبل از ساعت 7:30 اینجا حاضر باشید.
بین ساعت 7:30 تا 8:30، اگر لزومی باشد قدری صحبت خواهیم کرد. من بجای سخنرانیdiscourse ، مباحثه discussionرا انتخاب کرده ام، زیرا سخنرانی یک رابطه ی بسیار غیرشخصی است، مانند سخن گفتن برای باد. پسT شما فردا خیلی به من نزدیک می نشینید و نه با فاصله. تا حدممکن نزدیک بیایید و می توانید هر سوالی را که در مورد سخنان امروز من دارید، بپرسید؛ و ما آن ها را به مدت یک ساعت به بحث می گذاریم. و آنوقت بین 8:30 تا 9:30 به مراقبه خواهیم نشست.
به یاد داشته باشید که با شکم خالی برای مراقبه بیایید، بدون اینکه غذای جامدی بخورید. حتی اگر مایعاتی هم ننوشید، بهتر است. ولی با زور هم گرسنه باقی نمانید، اگر نمی توانید روزه بگیرید، آنوقت کمی چای یا شیر بنوشید.
همچنین به یاد داشته باشید که با لباس های گشاد بیایید و خوب حمام کرده باشید. هیچکس نباید بدون حمام گرفتن بیاید، حمام گرفتن یک الزام است. و لباس ها باید تا حدممکن راحت باشند، ابداٌ نباید تنگ باشند، حتی اطراف خط کمر نباید تنگ باشد. قسمت کمر، همراه با باقی بدن، باید با پوشش گشاد و راحت پوشانده شود. و زمانی که به مراقبه می نشینیم، تمام بدن را راحت و شل نگه دارید.
حتی لباس های ما نیز در سطح بدن-ذهن خیلی شیطنت کرده اند، آن ها تعدادی از موانع را ایجاد
کرده اند. وقتی که انرژی شروع می کند به بالاآمدن، لباس ها در مناطق مختلف بر سر راهش مانع ایجاد می کنند.
یک نکته ی مهم دیگر که باید به یاد داشته باشید این است که شما باید نیم ساعت قبل از شروع مراقبه، وارد سکوت شده باشید. کسانی که می توانند، باید برای این سه روز که در اینجا هستند سکوت اختیار کنند. باید در سکوت کامل باشند. و دوستان دیگر باید مراقب باشند که اخلالی در این سکوت وارد نشود. هرچه تعداد کسانی که وارد سکوت شوند بیشتر باشد، بهتر است. خوب است اگر در تمام دوران این اردوگاه بتوانید ساکت باشید. هیچ چیز بهتر از این نیست.
اگر نمی توانید کاملاٌ ساکت باشید، آنوقت مراقب این باشید که تا حدممکن کمتر صحبت کنید. تا حدامکان کمتر کلام مصرف کنید، مانند وقتی که تلگراف می زنید. وقتی پیامی را توسط تلگرام می فرستید آن را با کمترین واژگان می نویسید_ شاید ده یا هشت کلکه__ زیرا برای هر کلمه باید پول بدهید.
حتی در زندگی هم باید برای هر کلامی که به کار می بری بپردازی؛ کلمات واقعاٌ پرهزینه هستند!
پس آنان که نمی توانند وارد سکوت کامل شوند، باید به حداقل تعداد کلمات شفاهی اکتفا کنند.
به همین منوال، استفاده از سایر اندام حسی باید به حداقل برسد. برای نمونه، از چشم ها کمتر و کمتر استفاده کنید. وقتی از آن ها استفاده می کنید، نگاه خود را به سمت زمین پایین بیاورید، یا اینکه آن را بالا ببرید و به آسمان نگاه کنید. ولی تا جایی که به زنان و مردان مربوط می شود، سعی کنید تا حد ممکن، کمتر آن ها را ببینید؛ زیرا بیشتر تصاویر ذهنی ما از چهره ی انسان ها شکل گرفته اند، نه از درختان، ابرها یا دریاها. به درختان و ابرها و دریاها نگاه کنید، آن ها فکری را درشما برنمی انگیزند. از سوی دیگر، چهره ها، بی درنگ انواع افکار را در ذهن شما برانگیخته می کنند. وقتی که پیاده روی می کنید، نگاه را پایین بیاورید و فاصله ی چهار فوتی خود را ببینید. و چشم ها را فقط نیمه باز کنید، تا بتوانید روی نوک بینی خود تمرکز کنید. این کافی است.
و به دیگران نیز کمک کنید تا آنان نیز هرچه کمتر ببینند و بشنوند.
چیزهایی مانند رادیو یا ترانزیستور باید خاموش باشند، در طول این اردوگاه نباید از آن ها استفاده شود. و اجازه ندهید که روزنامه ها وارد اردوگاه شوند.
هرچه به اندام های حسی خود استراحت بیشتری بدهید بهتر است. هرچه بیشتر استراحت کنید، انرژی بیشتری ذخیره می کنید که می تواند در مراقبه مصرف شود، وگرنه خود را ازپای خواهید انداخت. بیشتر ما از پاافتاده و مصرف شده هستیم، مانند کارتریج های مصرف شده. ما خودمان را در بیست وچهار ساعت کاملاٌ به مصرف می رسانیم، هیچ چیز ذخیره نمی کنیم. هرآنچه اندک که در طول خواب شبانه ذخیره می کنیم، درست پس از بلند شدن از تختواب در بامداد، هدرش می دهیم.
با خواندن روزنامه ها و شنیدن رادیو، این هدردادن آغاز می شود. ما هیچ مفهمومی از
صرفه جویی انرژی، و اینکه چگونه می توان مقدار زیادی از انرژی را ذخیره کرد، نداریم.
مراقبه به مقدار زیادی انرژی نیاز دارد. پس اگر آن را ذخیره نکنید، به زودی خسته و ازپاافتاده
می شوید. برخی افراد به من می گویند که پس از یک ساعت مراقبه خسته می شوند. ولی این مراقبه نیست که مسئول آن است. دلیل واقعی این است که شما تمام انرژی خود را به هدر داده اید و در نقطه ی کوفتگی به سر می برید. زمانی که فقط چشمانتان را متمرکز کرده و دارید چیزی را می بینید، هیچ فکر نمی کنید که مشغول صرف انرژی هستید. وقتی که گوش هایتان را کوک می کنید تا چیزی را بشنوید، بازهم انرژی مصرف می کنید. حتی وقتی که تفکر می کنید، انرژی مصرف می شود. و همچنین وقتی که حرف می زنید انرژی مصرف می شود. هرکاری که انجام دهیم، انرژی هزینه می کند.
بااین حال، در شب، ما مقداری انرژی ذخیره می کنیم، زیرا سایر فعالیت ها تعطیل هستند __ با اینکه حتی قدری انرژی در رویادیدن مصرف می شود. ولی این تفاوت دارد. به هرحال در طول شب مقداری انرژی ذخیره می شود و اینگونه است که ما در بامداد احساس تازگی می کنیم.
بنابراین، شما در این سه روز باید انرژی ذخیره کنید تا تماماٌ برای مراقبه مصرف شود. من تمام این آموزش ها را به شما می دهم تا که در این سه روزی که در پیش داریم مجبور نباشم آن ها را دوباره بگویم.
ما در برنامه مان یک ساعت سکوت در بعدازظهر را داریم. در آن زمان هیچ حرفی زده نمی شود.
در طول سخنرانی ها، من با شما توسط کلمات ارتباط برقرار می کنم؛ در بین ساعت سه و چهار، با شما توسط سکوت ارتباط می گیرم. پس تمام شما ساعت سه در اینجا خواهید بود؛ هیچکس نباید بعد از ساعت سه وارد شود. کسانی که دیر می آیند واقعاٌ نوعی اختلال است، واقعاٌ مضر خواهد بود.
من در اینجا خواهم نشست، ولی شما، در ساعت بین سه و چهار چه خواهید کرد؟ دوچیز را باید در خاطر داشت. هریک از شما در جایی خواهید نشست که من بتوانم دیده شوم. نه اینکه مجبور باشید به من نگاه کنید، ولی باید جایی را برای خودتان پیدا کنید که من از آنجا قابل رویت باشم. آنگاه چشمانتان را خواهید بست. اگر هریک از شما ترجیح بدهد که چشمانش را باز نگه دارد، می توانید چنین کنید.
ولی خوب است اگر چشمانتان را بسته نگه دارید.
این ساعت سکوت، فقط یک به انتظار نشستن ناشناخته است. نمی دانید که چه کسی خواهد آمد، ولی خواهد آمد. نمی دانید چه خواهید شنید، و بااین وجود خواهید شنید. نمی دانید چه خواهید دید، و بازهم خواهید دید. یک ساعت در سکوت خواهید نشست، فقط به انتظار میهمانی ناشناخته که قبلاٌ هرگز نه دیده و نه شنیده اید. ولی پذیرا باشید، برای تمام این ساعت، پذیرایی محض باشید. غیرفعال باشید، ولی پذیرای آن چه که هست، یا آنچه که خواهد آمد. فقط بگذار رخ بدهد. غیرفعال باشید، ولی هشیار و منتظر، انتظار دربیداری. و توسط این سکوت، من سعی خواهم کرد تا آنچه را برای گفتن دارم، به شما منتقل کنم. شاید شما چیزی را که توسط کلمات فهمیده نمی شود، توسط سکوت بفهمید.
بازهم شب ها به هر پرسشی که دارید پاسخ خواهم گفت.
و آنگاه یک ساعت مراقبه ی دیگر به دنیال خواهد آمد.
بنابراین ما 9 نشست در طول این سه روز خواهیم داشت. و از فردا صبح، شما باید شروع کنید به دادن همه چیزتان، تا که در نشست نهم__ آخرین__ شما واقعاٌ تمام نیرویتان را به کار بیندازید.
ولی در ساعات فراغت خود چه خواهید کرد؟
باید ساکت باشید. خیلی از مشکلات، فقط با ازمیان برداشتن مکالمات، برطرف می شوند. ساحلی وجود دارد، بروید و روی ساحل دراز بکشید و به امواج گوش بدهید. حتی در شب، کسانی که می توانند، باید با رختخواب های خود بروند و در آرامی روی ماسه ها بخوابند. زیر درختان هم می توانید بخوابید. ولی تنها باشید، گروه های دوستی و خانوادگی تشکیل ندهید. ممکن هست که برخی مردم تشکیل گروه بدهند و مسخره بازی درآورند. از آنان دوری کنید و تنها بمانید. بدانید که در این سه روز هریک از شما در اینجا تنهاست، زیرا اگر شما قرار است به دیدار حقیقت بروید، فقط می توانید تنها بروید، هیچکس با شما همراهی نخواهد کرد. هریک از شما باید بداند که زایری تنها است و باید آن را تنها طی کند. این سفری از تنهایی به تنهایی است. پس تنها باشید__ تنها، تا بیشترین حد.
و حالا این آخرین آموزش را به یاد داشته باشید: نق نزنید، در مورد هیچ چیزی شکایت نکنید. برای سه روز دست از شکایت کردن بردارید. اگر غذا بد است نق نزنید. اگر شب ها پشه ها نیشتان می زنند، بدخلقی نکنید. برای این سه روز بگذارید برای هرچه که ممکن است رخ بدهد، پذیرش مطلق وجود داشته باشد. البته پشه ها چیزی به دست می آورند، ولی شما بیشتر به دست خواهید آورد، بسیار بیشتر. اگر غذا بد باشد، شاید اندکی به بدن شما آسیب بزند، ولی اگر در موردش بدخلقی کنید و ناراحت بشوید بسیار بیشتر آسیب می زند. و برای این دلایلی وجود دارد: یک ذهن شاکی هرگز در آرامش نیست. شکایت های ما جزیی هستند، ولی آنچه را که از کف می دهیم زیاد است. پس بداخلاقی نکنید: برای سه روز روشن باشد که ابداٌ بدخلقی نخواهید کرد. آنچه که هست، هست. آن را مطلقاٌ بپذیرید. آنگاه این سه روز شگفت انگیز خواهند بود. اگر برای این سه روز در ورای امور جزیی قرار بگیرید، اگر همه چیز را بپذیرید، آنگونه که هست، و از آن لذت ببری، آنگاه تا آخر عمرتان از شکایت کردن بازخواهید ایستاد، زیرا آنوقت خواهید دانست که زندگی بدون غرغرکردن و بیزاری چقدر آرام و خوش است.
برای سه روز از تمام چیزهای جزیی دست بردارید. اگر هر سوالی دارید می توانید فردا صبح باخود بیاورید. و وقتی که سوالی می کنید، به یاد داشته باشید که چیزی باشد که منفعت مشترکی در آن باشد. می توانید هر چیزی را که به دل و ذهنتان می آید بپرسید، و آنچه که فکر می کنید لازم است.
من به شما گفتم که من چرا اینجا هستم. من نمی دانم شما چرا اینجا هستید، ولی من فردا صبح شما را با این امید ملاقات خواهم کرد که شما نیز برای همان دلیلی که من اینجا هستم، اینجا آمده باشید.
معمولاٌ عادت های ما بسیار زشت هستند. حتی اگر یک بودا هم به درخانه ی شما بیاید، احساس می کنید که می خواهید به او بگویید که دور شود، زیرا که ما فرض می کنیم که همه برای اینکه چیزی درخواست کنند می آیند. پس ما ازیاد می بریم، و زمانی که شخصی برای دادن می آید، به او می گوییم که دور شود. بنایراین، دچار یک اشتباه عظیم می شویم. به واقع اشتباهی بزرگ! من امیدوارم که شما چنین اشتباهی نکنید.

شما در این سه روز باید در اینجا محیطی را خلق کنید که چیزی واقعی بتواند رخ بدهد. این ممکن هست، و بستگی به یک یک شما دارد تا چنین فضایی را خلق کنید. ظرف سه روز، تمام این جنگل کاج می تواند از انرژی های اسرارآمیز آکنده شوند. تمام این درختان، هر دانه ماسه، اقیانوس و هوا،
می تواند با یک انرژی حیاتی جدید سرشار شوند. و همگی ما می توانیم در این خلقت همکاری کنیم.
و به یاد داشته باشید، هیچکس به هیچ وجه، نباید برایش تولید مانع کند. هیچ یک از افرادی که اینجا هستند نباید فقط یک تماشاچی باشند. و تمام ترس از اینکه دیگران چه بگویند را دور بریزید.
فقط آنوقت است که می توانیم به حقیقت برسیم.
آنکاه شما نباید کلمات کبیر را تکرار کنید، و می توانید بگویید، “من نترسیدم و جهش کردم.”

من از شما سپاسگزارم که در سکوت و با عشق فراوان مرا شنیدید. من به آن خداگونگی که در هریک از شما منزل دارد تعظیم می کنم. لطفاٌ درود مرا بپذیرید.

Leave a comment

Filed under Education, Energy, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Religion, Spirituality, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست…

خودبودن
باگوان عزيز، چرا هركس ميل دارد كسي كه نيست باشد؟
دليل روانشناختي اين تمايل چيست؟

نارندراNarendra ، همه از همان كودكي مورد سرزنش واقع شده اند. هرعمل كودك كه خودانگيخته و از روي تمايلاتش باشد، مورد پذيرش نيست. مردم، آن جمعيتي كه كودك در آن بايد رشد كند، مفاهيم و آرمان هاي خودش را دارد.
اين كودك است كه بايد با آن مفاهيم و آن آرمان ها خودش را وفق دهد. كودك موجودي ناتوان است.
آيا تاكنون در اين مورد انديشيده اي؟ ___ كودك انسان ناتوان ترين كودك در تمام خانواده ي حيوانات است.
تمام حيوانات مي توانند بدون حمايت والدين و جمعيت بقا يابند، ولي كودك انسان نمي تواند بدون حمايت ديگران زنده بماند، بي درنگ خواهد مرد. او ناتوان ترين مخلوق در دنيا است __ بسيار آسيب پذير و شكننده است.
طبيعي است كه كساني كه در قدرت هستند قادراند تا كودك را به هر ترتيب ممكن شكل بدهند.
بنابراين همه چيزي شده اند كه هستند، مخالف خودشان!
دليل روانشناختي اينكه هركسي ميل دارد آني باشد كه نيست، همين است.
همه در وضعيت شكاف شخصيتيschizophrenic به سر مي برند . هيچكس هرگز مجاز نبوده تا خودش باشد.
به هركس تحميل شده تا كسي باشد كه از بودن آن، خوشحال نيست.
بنابراين، همانطور كه شخص رشد مي كند و روي پاي خودش مي ايستد، شروع مي كند به تظاهركردن به خيلي چيزها كه ميل داشته در واقع بخشي از وجودش باشد. ولي در اين دنياي ديوانه، او از اين تمايل طبيعي منع شده است. به او تحميل شده تا مانند ديگري و ديگران باشد__ كسي كه او نيست. او اين را مي داند. همه اين را مي دانند __ كه به او تحميل شده كه پزشك شود يا مهندس شود، او با زور و فشار يك سياست كار شده يا يك جاني و يا يك گدا.
انواع فشارها در جامعه وجود دارد. در بمبئي مردمي وجود دارند كه تمام كسب آنان اين است كه كودكان را مي دزدند و آنان را افليج ، كور يا چلاق مي كنند و وادارشان مي كنند تا گدايي كنند و هرروز عصر، تمام پولي را كه جمع كرده اند به آنان بدهند. آري، به آنان خوراك داده مي شود و پناهگاهي دارند. از آنان همچون يك كالا بهره كشي مي كنند،
آنان موجودات انساني نيستند. اين يك افراط است، ولي اين به درجات كم يا زياد براي هر انسان روي مي دهد.
هيچكس با خودش راحت نيست.
در مورد يك جراح بسيار معروف شنيده ام كه در سن بازنشستگي بود. دانشجويان و همكاران بسياري داشت. در ميهماني بازنشستگي او، همه ي آنان جمع شده بودند و مي رقصيدند و آواز مي خواندند و خوش بودند. ولي او در گوشه اي تاريك غمگين ايستاده بود.
دوستي نزد او رفت و گفت، ” شما را چه مي شود؟ ما جشن گرفته ايم و شما در اين گوشه غمگين ايستاده ايد.
آيا نمي خواهيد بازنشسته شويد؟
شما هفتادوپنج سال داريد. پانزده سال پيش مي بايد بازنشسته مي شديد. ولي چون جراح بسيار قابلي هستيد، حتي در اين سن نيز كسي رقيب شما نيست. اينك با خيال راحت و با آسودگي بازنشسته شويد!”
او گفت، “در همين فكر بودم. اندوه من به اين سبب است كه والدينم مرا مجبور كردند كه جراح شوم. من مي خواستم يك آواز خوان بشوم و من عاشق اين بودم. حتي اگر يك آوازه خوان خيابان گرد مي شدم، دست كم خودم بودم. اينك يك جراح مشهور در دنيا هستم، ولي خودم نيستم. وقتي مردم مرا به عنوان يك جراح تحسين مي كنند، طوري گوش مي دهم كه گويي كس ديگري را تحسين مي كنند. من جايزه هايي برده ام و تشويق نامه هاي بسيار دارم ولي هيچكدام زنگ خوشحالي را در قلبم به صدا در نمي آورند ___ زيرا اين من نيستم. من فقط مي خواستم يك نوازنده ي فلوت باشم، حتي اگر مجبور مي شدم در خيابان گدايي كنم. ولي در آن صورت خوشبخت مي بودم.”
در اين دنيا فقط يك خوشبختي وجود دارد و آن خودبودن است.
و چون هيچكس خودش نيست، همه تلاش دارند تا پنهان كنند __ نقاب ها، تظاهرها و نفاق ها. آنان از آنچه كه هستند شرمگين اند.
ما اين دنيا را يك بازار كرده ايم نه يك باغ زيبا تا هركس مجاز باشد گل وجود خويشتن را به آن باغ آورد. ما گل مريم را وادار ساخته ايم تا گل سرخ به بار آورد ___ حالا گل مريم ازكجا گل سرخ بياورد؟ آن گل هاي سرخ، مصنوعي خواهند بود و گل هاي مريم، در اعماق دلشان خواهند گريست و شرمسار خواهند بود كه ” ما به قدر كافي شهامت نداشته ايم تا برعليه جمعيت عصيان كنيم.
آنان گل هاي مصنوعي را بر ما تحميل كرده اند و ما گل هاي واقعي خودمان را داريم كه عصاره هايمان براي آن جاري هستند. ولي قادر نيستيم تا گل هاي واقعي خود را نشان بدهيم.”
به شما همه چيز آموخته اند، ولي نياموخته اند تا خودتان باشيد.
اين زشت ترين نوع جامعه است زيرا همه را رنجور ساخته است.
در مورد يك استاد ادبيات در دانشگاه شنيده ام كه از دانشگاه بازنشسته مي شد. تمام استادهاي دانشگاه و دوستانش گردهم آمده بودند تا بازنشستگي او را جشن بگيرند. ولي ناگهان متوجه شدند كه او گم شده است.
يكي از دوستانش كه وكيل بود درپي او رفت… شايد به باغ رفته باشد.
ولي آنجا چه مي كرد؟ زير درختي نشسته بود.
اين وكيل نزديك ترين و قديمي ترين دوست او بود. از او پرسيد، “اينجا چه مي كني؟”
او گفت، ” اينجا چه مي كنم؟ يادت مي آيد پنجاه سال پيش را؟__ نزد تو آمدم و گفتم كه مي خواهم زنم را به قتل برسانم؟
و تو گفتي« چنين كاري نكن وگرنه پنجاه سال در زندان خواهي بود.» در اين فكر هستم كه اگر به حرف تو گوش نداده بودم، امروز از زندان بيرون آمده بودم و آزاد بودم.
من چنان خشمگين هستم كه گاهي اوقات ميل پيدا مي كنم …. چرا دست كم، تو را نكشم؟! اينك من هفتادوپنج سال دارم.
حتي اگر مرا به پنجاه سال زندان محكوم كنند، نمي توانند مرا پنجاه سال در زندان نگه دارند. من ظرف پنج يا هفت سال خواهم مرد. ولي تو يك دوست نبودي، تو ثابت كردي كه بزرگترين دشمن من هستي!”
بودن آنگونه كه نمي خواهي باشي، بودن با كسي كه نمي خواهي با او باشي و انجام كاري كه نمي خواهي انجام بدهي، پايه و اساس تمام مصيبت هاي شماست.
و جامعه از يك سو ترتيبي داده كه همه رنجور باشند و از سويي ديگر همان جامعه از شما انتظار دارد كه رنج خود را نشان ندهيد ___ دست كم نه در حضور جمع، نه آشكارا. اين يك امر خصوصي است!
جامعه رنج را آفريده است ___ و اين در واقع، به همه مربوط است، نه اينكه يك امر خصوصي باشد. همان جامعه كه تمام دلايل مصيبت را در تو خلق كرده، نهايتاً به تو مي گويد، “رنج تو مربوط به خودت است، ولي وقتي بيرون مي آيي، با لبخند بيرون بيا. چهره ي مصيبت بارخودت را به مردم نشان نده!”
و اين را آداب معاشرت و فرهنگ مي خوانند. اين در اساس، نفاق است.
و تا زماني كه فرد تصميم نگيرد كه، “من خودم خواهم بود، به هر قيمتي. چه مورد سرزنش باشم، چه قبولم نكنند و به من احترام نگذارند…..
همه چيز خوب است ولي من نمي توانم تظاهر كنم كه كس ديگري هستم.” اين تصميم و اين اعلام ___ اين اعلام آزادي، آزادي از وزنه ي جمع، ___ به وجود طبيعي تو، به فرديت تو زايشي دوباره مي بخشد.
آنگاه نيازي به نقاب نداري. آنگاه مي تواني به سادگي خودت باشي، درست همانطور كه هستي.
ولحظه اي كه بتواني فقط خودت باشي، آرامشي عظيمي كه وراي ادراك است تو را فرا خواهد گرفت.
ا

وشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل اول، پرسش دوم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند.

اوشوي عزيز: من از اينكه با شما هستم بسيار خوشحال و خوشبختم. مرشد عزيزم: من از شما بسيار سپاسگزارم زيرا هنوز هم براي همگي ما كه مي خواهيم از منبع بي پايان شما بنوشيم، در دسترس هستيد.
بهره بردن از عشق و محبت شما چنان بركتي است كه من هرگز كلامي نخواهم يافت تا از شما
براي تمام كارهايي كه براي ما مي كنيد سپاسگزاري كنم.
من به زودي به آن دنياي ديوانه ي بيرون بازخواهم گشت، جايي كه شما فقط در قلب من خواهيد بود.
گاهي فكر مي كنم كه آيا بازهم ارزش آن را دارد كه در بيرون كار كنم و آموزش هاي شما را منتشر كنم؟
در عجبم كه آيا هنوز هم نقشه و ميلي داريد كه كاري براي اين دنياي ديوانه انجام دهيد‘
يا اينكه مي خواهيد فقط با سالكين خود بمانيد. آيا مي توانيد چيزي در اين مورد بگوييد؟

اين پرسش در خودش پرسش هاي بسيار دارد.
نخست: سپاسگزاري واقعي هرگز قادر نيست براي بيان خودش واژه اي بيابد.
آن سپاسگزاري كه بتوان براي بيانش، واژه بيابي، فقط تشريفاتي است ___ زيرا هرچيزي كه دل آن را احساس كند،
بي درنگ به وراي واژگان، مفاهيم و زبان مي رود.
مي تواني آن را زندگي كني، مي تواند از چشمانت بدرخشد، مي تواند همچون رايحه اي از تمامي وجودت پراكنده شود.
مي تواند موسيقي سكوتت شود‘ ولي نمي تواني آن را بازگو كني.
لحظه اي كه آن را بگويي، يك چيز اساسي بي درنگ خواهد مرد. كلمات فقط مي توانند حامل مردگان باشند، نه تجارب زنده.
بنابراين قابل درك است كه تو سپاسگزاري كردن را دشوار مي يابي.
اين مشكل تو نيست‘ مشكل تجربه ي سپاسگزاربودن است.
و چه بركت يافته اند آنان كه چنين تجاربي، وراي كلام دارند. آنان كه چيزي جز كلام و واژگان نمي شناسند نفرين شده اند.
دوم: مي گويي كه به زودي دور مي شوي و من فقط در قلب تو خواهم بود.
اگر من در قلب تو باشم، راهي نيست كه از من دور شوي. مي تواني از حضور جسماني من دور شوي، ولي اگر حضور مرا در قلب خودت احساس كني‘ حضور جسماني من ديگر اهميتي ندارد. تو از حضور روحاني من آگاه گشته اي.
حضور فيزيكي تنها يك نقطه ي آغاز است ___ اگر بتواند تو را به حضور روحاني هدايت كند‘ كارش را انجام داده است.
اينك هركجا كه بروي، من در قلب تو خواهم تپيد. مهم نيست كه اينجا باشي يا در سياره اي دور دست.
عشق تنها پديده اي است كه فضا، فاصله و زمان را نابود مي كند. نيروي شيميايي عشق هنوز كشف نشده است.
فيزيكدان ها به فضا و زمان توجه دارند و هنوز اين نكته را درك نكرده اند كه در جهان هستي چيزي بيشتر هست كه در آن، فضا و زمان هردو ازبين مي روند.
عشق پديده اي است كه نه فضا و نه زمان و نه فاصله مي شناسد. شايد علم هرگز قادر به درك آن نباشد.
شايد اين وراي محدوده ي علم باشد. ولي خارج از محدوده ي شعر و مذهب نيست. خارج از محدوده ي مراقبه نيست.
خارج از محدوده هيچ كس كه آماده باشد در عشق محو گردد نيست.
آنگاه علم پژواكي در دوردست ها مي ماند و عشق، تنها واقعيت مي شود.
مردماني چون شانكارا، بوسانكBosanquet و برادلي كه مي گفتند دنيا يك توهم است‘ حرفهاي بي معني نمي زدند.
دنيا از فضا و زمان تشكيل شده است ___ ولي اين اشخاص كوشيدند تا اثبات كنند كه دنيا يك سراب و توهم است.
آنان در حول محورتوهمي بودن دنيا، يك نظام فلسفي ساختند.
همان تلاش آنان شكستشان مي دهد : اگر دنيا يك توهم است، آنوقت چه نيازي است كه اثبات كني كه توهم است؟
اگر چيزي وجود ندارد، وجود ندارد.
ولي اگر شانكارا مي خواست از اتاقش خارج شود، از ميان در خارج مي شد، نه از وسط ديوار! ديوار واقعي است.
اگر برادلي مي خواست نهار بخورد، سنگ نمي خورد! زيرا وقتي كه نان، توهم باشد و سنگ هم توهم باشد‘ چه تفاوتي هست؟ هر دو رويا هستند.
اين اشخاص تلاش كردند چيزي را اثبات كنند كه در وجود خودشان تجربه نكرده اند. اين يك تجربه ي عاشقانه نبود ، بلكه فقط منطق بوده. براي همين است كه هزاران فيلسوف كوشيده اند به دنيا اثبات كنند كه همه چيز توهم است، ولي هيچكس متقاعد نشده است. حتي خود آنان نيز متقاعد نشده اند.
به ياد داستاني افتادم:
يك فيلسوف بودايي را به درگاه پادشاهي بردند. مردم مي گفتند كه او بزرگترين منطق داني است كه تاكنون شناخته شده.
و او مروج اين نظريه بود كه همه چيز توهم است‘ همه چيز از همان ماده اي درست شده كه روياها از آن درست شده اند.
ولي پادشاه مردي بسيار عملگرا بود.او گفت، “صبر كنيد.اعلام كنيد كه تمام مردم بايد به خانه هايشان بروند و درها را ببندند. تمام مغازه ها بايد بسته شوند زيرا فيل ديوانه ي ما وارد خيابان ها خواهد شد.”
سپس آن فيلسوف را تنها در خيابان گذاشتند و فيل را آزاد كردند. فيلسوف بيچاره مي گريست و فرياد مي زد” نجاتم بدهيد!
هيچ چيز توهمي نيست ___ دست كم اين فيل توهم نيست!” و آن فيل واقعاً ديوانه بود.
با ديدن اين وضعيت‘ نگهبان ها نگذاشتند كه فيل به آن مرد حمله كند و او را به بارگاه آوردند.
پادشاه از او پرسيد: ” حالا در مورد فلسفه ات چه مي گويي؟” مرد فيلسوف گفت: “فيل توهم است، فيلسوفي كه مي گريست و فرياد مي كشيد، توهم است و پادشاهي كه او را نجات داد نيز توهم است __ همه چيز توهم است و غيرواقعي. ولي لطفاً مرا دوباره آنجا نگذاريد. زيرا اين يك فلسفه است. من حاضرم بحث كنم، ولي با فيل وحشي نمي توان بحث كرد. اگر فيلسوفاني داريد، آنان را بياوريد و من به ايشان ثابت مي كنم كه دنيا غيرواقعي است.”
اين فيلسوف ها چيزي را مي گويند كه قدري از حقيقت در آن هست.
ولي آنان سعي داشتند كه آن را اثبات كنند‘ اينجاست كه به خطا رفته اند.
عشق را نمي توان اثبات كرد، فقط مي توان تجربه اش كرد.
و در عشق، تمام آنچه كه از فضا و زمان تشكيل شده به نظر مي رسد كه از جنس روياست.
اين يك مباحثه نيست، يك فلسفه نيست.
مي تواني نزديك كسي نشسته باشي، بدن هاي شما مي توانند يكديگر را لمس كنند و بااين حال مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد.
و مي توانيد صدها كيلومتر ازهم دور باشيد و بااين وجود، عشق مي تواند شما را چنان به هم نزديك كند كه بتوانيد در يكديگر ذوب شويد.
بنابراين به ياد بسپار: اگر مرا در دلت احساس كني، من با تو مي آيم. هركجا كه بروي با تو خواهم آمد __ و بدون بليط!،
زيرا آنان هنوز راهي پيدا نكرده اند كه بدانند كه شخص مسافر كسي را در قلب خوش پنهان كرده است.
سوم: دنيا البته كه ديوانه است. و چنين نيست كه ناگهان ديوانه شده باشد. هميشه چنين بوده است.
من نه بدبين هستم و نه خوشبين. فقط واقع بين هستم.
من مي دانم كه تغييردادن تمام اين دنياي ديوانه ممكن نيست. حتي اگر من بتوانم مردم خودم را، سالكينم را تغيير بدهم،
همين نيز يك اميد بسيار زياد است.
پس من نمي خواهم كه تو يك مامور تبليغ شوي و تلاش كني اين مردم ديوانه را تغيير بدهي.
خودت را تغيير بده و به ساير همسفرها كمك كن ___ به آنان شهامت بده، به هر ترتيب ممكن. لحظاتي از تاريكي وجود دارند و لحظاتي از ترس و واهمه وجود دارند. لحظاتي هستند كه فرد احساس مي كند شايد بهتر بود اين راه را انتخاب نمي كرد __ زيرا اين راه با تمام دنياي ديوانه مخالف است.
سالم ماندن در اين دنياي ناسالم، ناگزير با آن مخالفت دارد.
پس به آن تعداد اندكي كه به سمت سلامت مي روند كمك كن و هرگز تقاضاي ناممكن نكن.
اين ممكن است ___ تغيير دادن چندهزار سالك در سراسر دنيا. و اگر اين چندهزار سالك متحول شوند، شايد همين، نيرويي مغناطيسي و يك نيروي جاذبه شود تا ميليون ها نفر را به سمت خود بكشد.
ولي تو بايد از خودت شروع كني. اگر بتواني خودت را عوض كني، همين نيز خيلي زياد است و اگر بتواني به آنان كه در راه هستند كمك كني، همين نيز براي مهر و عشق تو كافي است.
در آن دنياي ديوانه نيز مردمان بسياري هستند كه نمي خواهند چنين كه هستند باشند، مايل اند متحول شوند و اگر شخصي را يافتي كه مشتاق تحول بود، به او كمك كن.
ولي هرگز خودت را بر كسي تحميل نكن، زيرا اگر كسي بخواهد ديوانه بماند، اين حق مادرزادي اوست.
مزاحم او نشو، او پيشاپيش در زحمت زياد هست. فقط او را تنها بگذار و بگذار ديوانگي اش را زندگي كند.
برايش بركت بطلب كه ” آن را به تمامي زندگي كن.” شايد با تماماً ديوانه بودن، از آن بيرون بيايد.
مشكل مردمان ديوانه اين است كه هميشه ديوانگي خودشان را ناقص زندگي مي كنند، هميشه چيزي را سركوب مي كنند و هرگز كارهايي را كه مي خواهند انجام دهند، با تماميت انجام نمي دهند.
اگر به آنان آزادي كامل داده شود، مي توانند از اين ديوانگي بيرون بيايند.
دست كم مردم من بايد به همه اجازه دهند كه خودشان باشند: بدون قضاوت كردن، بدون سرزنش كردن، بدون اينكه آنان را ديوانه يا گناهكار بخوانند. بدون اينكه آنان را به جهنم بفرستند. فقط بايد پذيرا باشند
انسان باعشق، ديگران را، همانطور كه هستند مي پذيرد‘ بدون انتظار هيچگونه تغيير.
اشو، زبان از يادرفته ي دل: فصل سوم، پرسش نخست

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

جبر یا اختیار؟

كسي پرسيده است:
آيا اعمال انسان مقيد به اعمال زندگاني هاي گذشته ي اوست و اگر چنين است، در اين زندگاني چه كاري از عهده ي شخص بر مي آيد؟
پرسش اين است: “اگر ما توسط كردارها و ارزش هاي زندگاني هاي گذشته مان كنترل مي شويم، حالا چه مي توانيم بكنيم؟”
اين پرسشي مناسب است. اگر درست باشد كه شخص مطلقاً در قيد كردارهاي گذشته اش است، پس از دست خودش چه برمي آيد؟ در حال حاضر چه مي تواند بكند؟ و اگر درست باشد كه او ابداً در قيد اعمال گذشته اش نيست، پس فايده ي هركاري در چيست؟ __ زيرا اگر در قيد اعمال گذشته اش نباشد، فردا نيز در قيد اعمال امروز خود نخواهد بود. پس اگر امروز كار خيري انجام دهد، امكان نخواهد داشت كه فردا از آن عمل خيرش نفعي ببرد. و اگر كاملاً در قيد اعمال گذشته اش باشد، هيچ معنايي در كارهاي امروزش وجود نخواهد داشت __ زيرا قادر نيست هيچ كاري انجام دهد، كاملاً مقيد خواهد بود.
از سوي ديگر، اگر كاملاً هم آزاد باشد، هيچ عملي فايده نخواهد داشت، زيرا هرعملي كه فردا انجام دهد،
از قيد آن آزاد خواهد بود و اعمال گذشته اش بر او بي تاثير خواهند بود. براي همين است كه انسان نه كاملاً مجبور است و نه كاملاً آزاد: يكي از پاهايش بسته شده و پاي ديگر آزاد است.
روزي كسي از حضرت علي پرسيد، “آيا انسان آزاد است و يا در جبر اعمالش است؟”
علي گفت، “يكي از پاهايت را بلند كن.”
آن مرد آزاد بود كه يكي از پاهايش را بلند كند. پس پاي چپش را بلند كرد.
آنگاه علي گفت، “حالا پاي ديگرت را بلند كن.”
و مرد پاسخ داد، “آيا ديوانه شده اي؟ نمي توانم حالا آن ديگري را بلند كنم.”
علي پرسيد، “چرا؟”
مرد پاسخ داد، “فقط يكي را در هر لحظه مي توانم بلند كنم.”
علي گفت، “زندگي انسان هم همين است. هميشه دو پا داري، ولي فقط مي تواني يكي از آن ها را در يك زمان از زمين بلند كني، يكي از آن ها هميشه در قيد است.”
براي همين است مي توانيد با كمك پايي كه آزاد است پاي ديگر را روي زمين محكم نگه داريد.
ولي اين امكان نيز هست كه با كمك پايي كه مقيد است، پاي ديگر را آزادانه حركت بدهيد.
هر عملي كه در گذشته انجام داده ايد، انجام داده ايد. آزاد بوديد كه انجام دهيد، انجامش داده ايد. بخشي از شما محكم شده ودر قيد است، ولي بخش ديگر شما هنوز آزاد است. آزاد هستيد تا عكس آنچه را كه انجام داده ايد عمل كنيد. مي توانيد كاري را كه در گذشته كرده ايد با انجام معكوس آن خنثي كنيد. مي توانيد با انجام كاري متفاوت، آن را نابود كنيد. مي توانيد با انجام عملي بهتر آن را مرخص كنيد.
اين در توان انسان است كه تمام شرطي شدگي هاي گذشته اش را بشويد وپاك كند.
تا ديروز خشمگين بودي، آزاد بودي كه خشمگين باشي. البته، كسي كه هر روز در طول بيست سال گذشته خشمگين بوده است، مجبور است كه خشمگين باشد. براي مثال، دو نوع مردم وجود دارند: يك نوع كه در طول بيست سال گذشته پيوسته خشمگين بوده و يك روز صبح بيدار مي شود و نمي تواند دم پايي هايش را كنار تختخوابش پيدا كند و نوعي ديگر كه در بيست سال گذشته خشمگين نبوده و صبح از خواب بيدار
مي شود و نمي تواند دم پايي هايش را كنار تختش پيدا كند ___ در اين موقعيت كداميك بيشتر احتمال خشمگين شدن دارند؟ خشم در مرد اولي برمي خيزد، كسي كه در بيست سال گذشته مدام عصباني بوده است.
به اين معني او در جبر است، زيرا وقتي كه چيزي مطابق دلخواهش نباشد، عادت بيست ساله ي عصبانيت
بي درنگ او را خشمگين مي سازد. او به اين معنا در جبر است كه بيست سال شرطي شدگي، او را به سمت چيزي سوق خواهد داد كه هميشه انجام داده است. ولي آيا او چنان مجبور است كه هيچ امكاني برايش نيست كه خشمگين نشود؟
نه، هيچكس هرگز چنين در جبر نيست. اگر او در همين لحظه آگاه شود، آنوقت مي تواند متوقف شود.
اين امكان هست كه به خشم اجازه ي آمدن نداد. امكان دارد كه خشم متحول شود. و اگر شخص چنين كند،
آن عادت بيست ساله ممكن است كه واقعاً يك مشكل باشد، ولي قادر نخواهد بود كه او را كاملاً باز بدارد ___ زيرا اگر كسي كه آن عادت را ايجاد كرده با آن مخالفت كند، آنوقت آزادي دارد كه كاملاً آن را نابود كند. فقط با آزمايش كردن با آن بارها و بارها مي تواند از آن عادت رها شود.
اعمال گذشته شما را مقيد مي سازند، ولي كاملاً شما را مجبور نمي كنند. اعمال شما را در بند نگه مي دارند، ولي به طور كامل. آن ها زنجيرهاي خود را دارند، ولي زنجيرها مي توانند گسسته شوند، هيچ زنجيري نيست كه نتواند گسسته شود. و چيزي كه قابل گسسته شدن نباشد، زنجير خوانده نمي شود.
زنجيرها شما را در قيد نگه مي دارند، ولي در ذات تمام زنجيرها اين امكان هست كه مي توانند گسسته شوند. اگر زنجيري باشد كه نتواند گسسته شود، نمي توانيد آن را زنجير بخوانيد. تنها آنچه كه شما را در بند نگه
مي دارد و همچنين مي تواند گسسته شود مي تواند زنجير خوانده شود.
كردارهاي شما به اين معني زنجير هستند كه آن زنجيرها مي توانند گسسته شوند. آگاهي انسان هميشه آزاد است. شما هميشه آزاد هستيد تا از راه هايي كه طي كرده ايد و قدم هايي كه برداشته ايد بازگرديد.
بنابراين گذشته شما را محدود مي كند، ولي آينده ي شما كاملاً آزاد است. يك پا در بند است و پاي ديگر آزاد است. پاي گذشته بسته شده است و پاي آينده آزاد است. اگر بخواهي مي تواني پاي آينده را نيز در همان جهتي برداري كه پاي گذشته در بند بوده است. آنوقت كاملاً در جبر خواهي بود. و اگر مايل باشي، مي تواني پاي آينده را در جهتي مخالف با پاي گذشته برداري، اين در اختيار خودت است.
آن حالتي كه در آن هردو پا آزاد هستند، موكشا moksha نام دارد، اشراق.
و پايين ترين درجه ي جهنم آن حالتي است كه در آن هردوپا در بند باشند.
به اين دليل نيازي نيست كه از گذشته بترسي يا از زندگاني هاي پيشين وحشت داشته باشي، زيرا كسي كه آن اعمال را انجام داده هنوز هم آزاد است تا اعمال ديگري انجام دهد.

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

آیا کائنات مرا دوست دارد؟


آیا کائنات مرا دوست دارد؟

این سوالی اشتباه است. باید طور دیگری پرسیده شود، “آیا تو کائنات را دوست داری؟” زیرا کائنات یک شخص نیست. نمی تواند تو را دوست داشته باشد. مرکزی ندارد، یا که می توانی بگویی، “همه جا مرکز آن است.” ولی پدیده ای غیرشخصی است. یک پدیده ی غیرشخصی چگونه می تواند تو را دوست داشته باشد؟
ولی وقتی تو عشق می ورزی، کائنات پاسخ می دهد __ مطلقاٌ پاسخ می دهد. اگر یک قدم به سمت کائنات برداری، کائنات هزار و یک قدم به سمت تو می آید؛ ولی این یک پاسخ است.
باید درک کنید که لائوتزو چه می گوید: که طبیعت جهان هستی زنانه است. یک زن منتظر می ماند، هرگز کاری را شروع نمی کند. مرد است که باید برود و آغاز کند. مرد باید بیاید و اظهار عشق کند و خواستگاری کند و ترغیب کند. جهان هستی زنانه است __ منتظر می ماند. این تویی که باید اظهار عشق کنی؛ تو باید از آن خواستگاری کنی، تو باید رابطه را آغاز کنی و آنگاه کائنات بر تو می بارد __ به روش های بی نهایت می بارد و به راه های بی نهایت ارضاء می کند. درست مانند یک زن: وقتی او را ترغیب کردی او بطور عظیمی بارش می کند. هیچ مردی نمی تواند مانند یک زن عاشق باشد. مرد همیشه یک عاشق ناتمام است: هرگز تمام وجودش در عشق نیست. یک زن کاملاٌ در عشق است، عشق تمام زندگیش است، هر نفسش است. ولی او منتظر می ماند. او هرگز آغازکننده نیست؛ هرگز تو را تعقیب نمی کند __ و اگر زنی تو را تعقیب کرد __ هرچقدر هم که زن زیبایی باشد __ از او خواهی ترسید. به نظر زنانه نمی آید. او بسیار خشن خواهد بود و تمام زیبایی اش به زشتی بدل می گردد. زن منفعل است. این واژه ی منفعل passive و انفعالpassivity را به یاد داشته باشید. کائنات مادر است. همیشه بهتر است خداوند را “مادر” بخوانی تا “پدر”. پدر زیاد با ربط نیست. کائنات مادر است: زنانه، در انتظار تو است __ برای همیشه. همیشه در انتظار تو است __ ولی این تو هستی که باید به در بکوبی. اگر در بزنی درخواهی یافت که بی درنگ به رویت باز می شود. ولی تو باید در بزنی. ولی اگر در نزنی به ایستادن کنار دروازه ادامه می دهی. جهان هستی آن را باز نخواهد کرد؛ او خشن نیست. حتی در عشق هم خشن نیست. برای همین است که می گویم پاسخ خواهد داد.
ولی سوال را اشتباه نپرس. نپرس که آیا کائنات مرا دوست دارد؟ کائنات را دوست بدار و درخواهی یافت که عشق تو چیزی نیست. کائنات به تو عشقی بی نهایت خواهد بخشید، عشق تو را با پاسخی بی نهایت برخواهد گرداند. ولی این یک پاسخ responseاست. کائنات هرگز آغازکننده نیست؛ صبر می کند. و این زیباست که صبر می کند؛ وگرنه تمام زیبایی عشق ازبین می رفت.
ولی این سوال برمی خیزد، ربطی با ذهن شما دارد. ذهن انسان چنین عمل می کند: همیشه می پرسد، “آیا دیگری مرا دوست دارد؟” زن، همسر می پرسد، “آیا شوهرم مرا دوست دارد؟” مرد همیشه می پرسد، “آیا زنم، همسرم مرا دوست دارد؟” فرزندان به این فکر می کنند: “آیا پدر مرا دوست دارد؟ آیا مادر مرا دوست دارد؟” و والدین به این فکر می کنند که آیا فرزندان آنان را دوست دارند. شما همیشه در مورد دیگری سوال می کنید. یک سوال اشتباه می پرسی. در جهتی اشتباه حرکت می کنی. به دیوار برخورد خواهی کرد: دری نخواهی یافت. احساس آزردگی خواهی کرد، زیرا با دیوار برخورد خواهی کرد. خود همان شروع اشتباه است. باید همیشه بپرسی، “آیا زنم را دوست دارم؟”، “آیا شوهرم را دوست دارم؟”، “آیا فرزندانم را دوست دارم؟” ” آیا پدرم را دوست دارم؟”، “آیا مادرم را دوست دارم؟” ولی همیشه از خودت شروع کن __ آیا تو عشق می ورزی؟
و این است آن راز: اگر عاشق باشی، ناگهان می دانی که همه عاشق تو هستند. اگر عاشق زنت باشی، او تو را دوست خواهد داشت؛ اگر شوهر را دوست داشته باشی، او تو را دوست خواهد داشت.، اگر فرزندانت را دوست داشته باشی، آنان تو را دوست خواهند داشت. شخصی که از دل خودش عشق بورزد از همه جا پاسخ دریافت می کند. عشق هرگز نمی تواند بی ثمر باشد. شکوفا خواهد شد.
ولی باید درست شروع کنی: در مسیر درست، وگرنه همه این سوال را دارند، “آیا دیگری مرا دوست دارد؟” و آن دیگری نیز همین سوال را دارد. آنوقت هیچکس عشق نمی ورزد، آنوقت عشق فقط یک افسانه می شود، آنوقت عشق از روی زمین ناپدید می گردد __ چنین که شده است. عشق ازبین رفته است، فقط در شعر شاعران وجود دارد __ افسانه ها و تخیلات و رویاها . هم اکنون واقعیت مطلقاٌ از عشق خالی است، زیرا با یک سوال خطا شروع کردی.
آن سوال را مانند یک بیماری ترک کن. آن را رها کن و از آن فرار کن و همیشه بپرس، “آیا من عشق می ورزم؟” و این یک کلید خواهد شد. با آن کلید می توانی هر دلی را باز کنی و با آن کلید، رفته رفته چنان هنرمندی می شوی که می توانی خود جهان هستی را با آن کلید بگشایی. آنوقت یک نیایش می شود. فقط اینطور بپرس، “آیا کائنات به تو دعا می کند؟” آنوقت به نظر احمقانه می آید: مسخره به نظر خواهد آمد: “آیا کائنات به تو نیایش می کند؟” آن را نخواهی پرسید؛ ولی نیایش چیزی نیست جز والاترین شکوفایی عشق.
تو به کائنات نیایش می کنی و آنوقت از همه جا نهرهای عشق را می یابی که به سمت تو جریان دارند. احساس ارضاشدن می کنی. کائنات خیلی دارد که به تو بدهد، ولی برای آن، تو باید باز باشی. و آن بازبودن فقط وقتی ممکن است که تو عشق بورزی: آنوقت باز می شوی. وگرنه بسته باقی خواهی ماند. و حتی کائنات نیز در برابر بسته بودن تو ناتوان است.

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, Information, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

خنده والاترين پديده ي روحاني: اشو

باگوان عزيز:
خنديدن با شما تجربه اي بس زيبا، پاك و رهاكننده اي است.
ظرف چند ثانيه تمامي سنگيني ها و افكار را مي زدايد.
مي خواهم با شما اين طريق را، درحال رقص، خندان و خندان طي كنم.
آن چيست كه در شما مي خندد؟
در ما چه چيزي مي خندد و مايل است كه بخندد؟
تفاوت بين خنده ي يك بودا و خنده ي يك مريد در چيست؟

اين تنها جايي است كه تفاوتي وجود ندارد.
براي همين است كه خنده والاترين پديده ي روحاني است:
كيفيت خنده ي مرشد و مريد دقيقاً يكي است، همان ارزش را دارد. ابداً تفاوتي وجود ندارد.
در هرچيز ديگر تفاوت وجود دارد: مريد، مريد است، درحال آموختن است
و در تاريكي دست و پا مي زند.
مرشد پر از نور است، تمام دست و پا زدن ها متوقف شده است،
بنابراين هر عمل اين دو، باهم تفاوت خواهد داشت.
ولي چه در تاريكي باشي و چه در نور تمام، خنده مي تواند به تو بپيوندد.
تاريكي نمي تواند خنده را منحرف كند، نمي تواند آن را آلوده سازد و نه نور مي تواند
آن را غني تر سازد.
به نظر من، خنده والاترين كيفيت روحاني است، جايي كه جاهل و عارف با هم ديدار مي كنند.
و اگر يك سنتa tradition بسيار جدي باشد، و مريد و مرشد هرگز نخندند، اين به آن معني است كه در آن سنت، هيچ امكان ديدار وجود ندارد، يك خط جدايي وجود دارد.
يكي از پيشكش هاي من به مذهب، يك احساس شوخ طبيعي است كه در هيچ مذهب ديگري وجود ندارد.
و يكي از اظهارات اساسي در مورد آن اين است كه مي گويم خنده والاترين كيفيت روحاني است.
دنيايي بس عجيب است. همين چند روز پيش، دادگاهي در آلمان به نوعي به نفع من و عليه دولت راي داده است، ولي به نوعي ديگر آن قاضي نمي توانسته رويكرد مرا به زندگي درك كند. دولت سعي داشت ثابت كند كه من انساني مذهبي نيستم، زيرا خود من گفته ام كه مذهب مرده است، خودم گفته ام كه من مردي جدي نيستم!
و قاضي گفته، “آن گفته ها در يك كنفرانس خبري اظهار شده، نمي تواند جدي گرفته شود!
و ما آن فضايي را كه او اين جملات را در آن گفته نمي دانيم. بايد از كتاب هاي نوشته شده اش جملاتي را بياوريد. من او را انساني مذهبي مي دانم و آموزش هاي او را يك مذهب مي دانم. وهرچه او مي گويد، هركاري كه مي كند، كاري جدي است.”
باوجودي كه ما دعوا را برديم، نه آن قاضي توانست بفهمد و نه دولت.
من جداً غيرجدي هستم، ولي اين وراي ادراك دادگاه ها است. من يك مذهبي غيرمذهبي هستم، ولي قرار نيست دادگاه ها كوآن هاkoans را درك كنند. دولت فكر مي كرد كه با اشاره به اين نكته كه من گفته ام مردي جدي نيستم، همين كافي است و ثابت مي كند كه من انساني غيرمذهبي هستم، زيرا تمام انسان هاي مذهبي، جدي هستند.
نيمي از اين درست است: تاكنون تمام مردم مذهبي غيرجدي بوده اند. و به سبب همين جدي بودن آنان است كه بشريت دچار تحول نشده است. اگر تمام انسان هاي مذهبي، به عوض اينكه فقط
در مورد باورها حرف بزنند و چيزهايي را به بحث بكشانند كه قابل اثبات نيست،
فقط مي خنديدند…. اگر گوتام بودا و كنفوسيوس و لائوتزو و موسي و زرتشت و مسيح …..همگي مي توانستند گردهم آيند و بخندند، معرفت انساني جهشي كوانتومي مي كرد.
جدي بودن آنان بر قلب بشريت سنگيني مي كند.
خنده در مردم توليد گناه مي كند: وقتي كه مي خندي، احساس مي كني خطايي مرتكب شده اي.
خنده در سالن سينما خوب است، ولي نه در كليسا.
در كليسا، تو تقريباً وارد قبرستاني مي شوي كه مسيح بيچاره هنوز روي صليب آويزان است. بيست قرن… مي توانيد اينك او را پايين بياوريد.
يهوديان او را فقط براي شش ساعت به صليب كشيدند، و مسيحيان بيست قرن است كه او را
به صليب بسته اند. و با ديدن آن مرد بر روي صليب، خنديدن كاري دشوار است!
تمام مذاهب خنديدن را دشوار كرده اند.
حس شوخ طبيعي توسط هيچ مذهبي به عنوان يك كيفيت مذهبي تشخيص داده نشده است.
من خنده را برترين كيفيت روحاني اعلام مي كند. و اگر ما بتوانيم در هر سال، براي يك ساعت، تاريخي مشخص و زماني مشخص را تعيين كنيم كه در آن، تمام دنيا بخندد،
فكر مي كنم كمك كند تا تاريكي، خشونت و حماقت ها ازبين بروند __ زيرا خنده تنها ويژگي انساني است كه هيچ حيوان ديگري آن را ندارد.
هيچ حيواني قادر به خنديدن نيست، و هرگاه اين مذاهب فردي را يك قديس سازند، او همچون يك حيوان مي شود، خنده را ازدست مي دهد. او از نردبان تكامل سقوط مي كند و به بالاتر صعود نمي كند.
خنده يك زيبايي چندين بعدي دارد: مي تواند تو را آسوده سازد، مي تواند ناگهان به تو احساس سبكي بدهد، مي تواند بار دنيا را از تو بگيرد، ولي تجربه اي زيباست. مي تواند همه چيز را در زندگيت عوض كند. همان لمس كردن خنده مي تواند زندگيت را چيزي با ارزش براي زندگي كردن سازد، چيزي كه براي آن شاكر باشي.
بنابراين ، تاجايي كه به خنده مربوط مي شود، مريد و مرشد فقط در آن نقطه با هم ديدار
مي كنند. براي همين است كه چنين تازه كننده و جوان كننده است.

اوشو : انتقال چراغ

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

چون علم دانشي بدون عشق است هميشه در خدمت مرگ قرار دارد، نه در خدمت زندگي

اوشوي عزيز، در غرب مردم بسياري مشغول آفرينش علم يا فن آوري اشراق هستند.
يقين است كه نياز و جود دارد، ولي شما اين امكان را چگونه مي بينيد؟
آيا بدون رسيدن به حالت اشراق، اين مشغوليتي غيرمسئولانه است؟
آيا روش آريكا Arica رويكردي معتبر است؟

نخستين واساسي ترين نكته اي كه بايد به ياد داشت اين است كه اشراق هرگز نمي تواند فن آوري technology داشته باشد. طبيعت آن چنين است كه غير ممكن است. ولي غرب شيفته ي فن آوري است، بنابراين هرچه كه به چنگ غرب بيفتد، آن را به فن آوري تنزل مي دهد. فن آوري يك وسواس شده است. براي دنياي بيرون، علم رويكردي معتبر است، ولي ناقص است‘ تنها رويكرد نيست بلكه فقط يكي از رويكردهاست. شعر همانقدر معتبر است كه علم هست. علم، دانش بدون عشق است و خطرش در همين است.
چون علم دانشي بدون عشق است هميشه در خدمت مرگ قرار دارد، نه در خدمت زندگي.
بنابراين، تمام پيشرفت هاي علمي، انسان را به سوي يك خودكشي جهاني پيش مي برد. روزي وقتي كه انسان خودكشي كرد __ جنگ جهاني سوم ___ سوسك ها خواهند پنداشت، “براي بقا يافتن، ما مناسب ترين هستيم.” يك داروين، يك سوسك/داروين اثبات خواهد كرد، “ما مناسب ترين هستيم، زيرا كه بقا يافته ايم.” __ اصل بقاي شايسته ترين گونه!
انسان دست به خودكشي زده است، خودش را نابود كرده است.
دانش بدون عشق خطرناك است، زيرا خود ريشه اش مسموم است.
عشق تعادل را نگه مي دارد، هرگز به دانش اجازه نمي دهد زياد پيشروي كند، بنابراين هرگز مخرب نمي شود. علم، دانش بدون عشق است ___ خطرش در همين است.
يكي از روش هاي معتبر است: شيئ ، ماده را مي توان بدون عشق شناخت، نيازي به عشق ندارد. ولي زندگي فقط ماده نيست، زندگي سرشار از چيزي بسيار ماورايي است. آن چيز ماورايي است كه كسر است. و آنگاه علم، رفته رفته و خودكار به فن آوري تبديل مي شود. و چيزي مكانيكي مي شود. بيشتر وسيله اي مي شود براي بهره كشي از طبيعت و دستكاري كردن طبيعت. علم از همان آغاز در اين فكر بوده كه چگونه طبيعت را فتح كند. اين فكري احمقانه است.
ما از طبيعت جدا نيستيم، چگونه مي توانيم آن را فتح كنيم؟ ما طبيعت هستيم، پس چه كسي مي خواهد چه كسي را فتح كند؟ ___ مسخره است. با اين حماقت، علم بسيار ويرانگر گشته است: تمام طبيعت ازبين رفته است، جو زمين مسموم شده است: هوا، آب، درياها همه چيز آلوده شده است. تمام هماهنگي طبيعت درحال نابودي است، محيط زيست انسان پيوسته در حال نابودشدن است.
لطفاً به ياد داشته باشيد __ كافي است، بيشتر از كافي است!
علم را متوجه درون نكنيد. اگر كاربرد روش علمي براي طبيعت بيروني چنين فاجعه آور بوده، براي طبيعت درون بيشتر فاجعه آفرين خواهد بود__ زيرا به سمت امور ظريف تر حركت مي كني. حتي براي طبيعت بيروني نيز به نوعي متفاوت از دانش نياز است، دانشي كه در عشق ريشه داشته باشد. ولي براي دروني ترين هسته ي وجود، براي آن ظريف ترين و آن ماورايي، ابداً به دانش نيازي نيست. به معصوميت نياز است، معصوميتي همراه با عشق ___ آنگاه درون را خواهي شناخت ، آنگاه وجود داخلي خودت را خواهي شناخت.
ولي غرب شيفته ي فن آوري است. به نظر مي آيد كه فن آوري درمورد طبيعت موفق گشته است: “ما قوي تر شده ايم.” ما قوي تر نشده ايم! تمام اين فكر فقط يك دروغ است: ما قوي تر نشده ايم. ما هر روز ناتوان تر مي شويم، زيرا منابع طبيعي در حال تمام شدن هستند. دير يا زود زمين تهي خواهد شد، چيزي در آن نخواهد روييد. ما قوي تر نمي شويم، ما هر روز ضعيف تر و ضعيف تر و ضعيف تر مي شويم. ما در بستر مرگ قرار گرفته ايم.
شيوه اي كه انسان با طبيعت رفتار مي كند، بشريت بيش از پنجاه سال ديگر ___ شصت سال و يا نهايتاً صد سال، كه چيزي نيست ___ دوام نخواهد داشت. اگر جنگ جهاني سوم واقع نشود، آنگاه ما مرتكب يك خودكشي آهسته مي شويم.
ظرف يكصد سال بشريت ازبين خواهد رفت، حتي اثري از آن باقي نخواهد ماند. و انسان نخستين موجودي نيست كه محو خواهد شد: حيوانات بسيار ديگري ، حيواناتي بسيار قوي از روي زمين محو شده اند. آن ها روي زمين مي گشتند، حاكم زمين بودند، بزرگتر از فيل بودند. آن ها ديگر در هيچ كجا يافت نمي شوند. آن ها فكر مي كرده اند كه خيلي قوي شده اند: آن ها قوي هيكل بودند، با انرژي عظيم. ولي زمين نتوانسته بود براي آن ها خوراك فراهم كند.
آن ها بزرگ و بزرگتر و بزرگتر شدند، ولي لحظه اي فرارسيد كه ديگر زمين نمي توانست براي آن ها خوراك فراهم كند __ آن ها مجبور شدند كه بميرند.
براي انسان نيز چنين روي مي دهد: او مي پندارد كه قوي و قوي تر مي شود. انسان مي تواند به كره ي ماه برسد…. ولي او زمين را نابود مي كند. او تمامي امكان زندگي در آينده را ازبين برده است. بشريت به آهستگي درحال محو شدن است.
لطفاً فن آوري خود را متوجه درون نكنيد: به اندازه ي كافي خسارت زده ايد! اشراق نمي تواند به سطح فن آوري تنزل يابد.
پس نخستين نكته: سفر دروني، سفري معصومانه است، به دانش ربطي ندارد، يقيناً به علم مربوط نيست و مطلقاً با فن آوري نسبتي ندارد. بيشتر به عشق، معصوميت و به سكوت تعلق دارد. مراقبه در واقع يك تكنيك نيست.
چون شما چيزي جز تكنيك را درك نمي كنيد، من عبارت “تكنيك” را به كار مي برم. وگرنه، مراقبه ابداً يك تكنيك نيست. مراقبه چيزي نيست كه انجامش بدهي. مراقبه حالتي است كه دست مي دهد، درست مانند عشق. مراقبه چيزي است كه مي تواني در آن باشي، ولي نمي تواني انجامش بدهي. با انجام دادن، متوقف مي شود.
بي عملي non-doingچگونه مي تواند فن آوري داشته باشد؟ فن آوري در مورد عمل كردن مصداق دارد: بايد عملي انجام دهي. مراقبه كاري نيست كه انجامش بدهي. مراقبه وجود دارد، تنها زماني كه انجام دهنده رفته است و تو كاملاً آسوده هستي و هيچ كاري نمي كني، در يك رهاشدگي و استراحت عميق….. مراقبه در اينجا وجود دارد. آنگاه مراقبه شكوفا مي گردد.
مراقبه يعني شكوفايي وجود تو. ربطي به شدن becoming ندارد.
مراقبه يك دستاورد نيست، يك بهترشدن نيست، بلكه فقط بودن آن چيزي است كه پيشاپيش هستي. چه تكنيكي مورد نياز است؟ مردم احمق هستند، براي همين است كه بايد در مورد تكنيك سخن گفت! اگر درك كني، نيازي به هيچ چيز نيست.
فقط كافي است كه ساكت باشي و فقط خودت باشي و در هيچ جهتي حركت نكني، ابداً حركت نكني و آنگاه بركت را خواهي ديد، مراقبه را خواهي شناخت. وقتي كه اين مراقبه چنان جريان خودانگيخته اي شود كه حتي نيازي نداشته باشي در گوشه اي در حالتي خاص بنشيني، وقتي كه نيازي نداشته باشي براي آن به گوشه اي خلوت در خانه بروي كه كسي مزاحمت نباشد، وقتي كه اين مراقبه در بازار نيز در تو وجود داشته باشد، در حال حرف زدن، راه رفتن، كاركردن و غذاخوردن نيز در تو وجود داشته باشد، وقتي كه هميشه در وجودت باشد و حتي در حال خوابيدن نيز در تو وجود داشته باشد__ آن را احساس مي كني و مانند نفس كشيدن يا تپش قلبت شده باشد ___ اين چيزي است كه كبير آن را ساهاج سامادي يا سرور خودانگيخته مي خواند.
اين به تكنيك نيازي ندارد، فقط به خودانگيختگي نياز دارد، فقط به طبيعي بودن نياز دارد، فقط به ساده بودن نياز دارد.
بنابراين به شما مي گويم: خوشا به حال جاهلان، زيرا كه ملكوت الهي از آن ايشان است.
معصوم و نادان شويد. دانش آلوده باقي نمانيد.
ولي در غرب چنين روي مي دهد: اينك آنان مي كوشند كه ذهن را دستكاري كنند و مكانيسم هايي براي دستكاري كردن ذهن ايجاد مي كنند. اين از علم بسيار خطرناك تر خواهد بود. زيرا وقتي كه بداني ذهن انسان را چگونه دستكاري كني، او را به سطح يك دستگاه خودكار تنزل داده اي: اين چيزي است كه اتفاق خواهد افتاد. وقتي كه بداني انسان و ذهنش قابل دستكاري شدن هستند و مي توان آن را تماماً دستكاري كرد، آنگاه تمامي آزادي انسان و فرديت او ازبين خواهد رفت. آنگاه مي توان بدون اطلاع تو در سرت الكترود كار گذاشت و تو را از دهلي، از مسكو و از واشنگتن دستكاري كرد… از پايتخت. مي توان فقط با امواج راديويي تو را دستكاري كرد. مي توان به تمامي كشور فرمان داد و هيچكس نخواهد ديد كه اين فرمان از كجا آمده است ___ از درون خودت آمده است. يك الكترود وجود دارد و فقط از طريق امواج راديويي مي توان به تو دستور داد و تو اطاعت خواهي كرد. تمام آزادي انسان ازبين خواهد رفت.
مي توان هرلحظه تو را هيپنوتيزم كرد. مي توان هرلحظه روانت را به هر طريق گردش داد و تو باور خواهي كرد، بسيار واقعي خواهد نمود ___ و اين از درون خودت خواهد آمد.
آنگاه از دهلي، از مسكو، از واشنگتن، از لندن و از پايتخت ها….. نيازي به نگهداري نيروي پليس و نيروي قضايي نيست: اين ها بسيار پرهزينه و غيراقتصادي هستند. اين ها همچون گاري دستي هستند__ نيازي به اين ها نيست. فن آوري بهتري در دسترس است، نيازي نيست اين تعداد مردم را براي ايجاد و حفظ قانون نگه داشت، حتي نيازي به كشيش نيست تا به تو اخلاق و دين بياموزد. دستورات فقط از پايتخت صادر مي شوند: كه شما همگي خوشبخت هستيد ___ و همه احساس خوشبختي خواهند كرد‘ كه همگي شما راضي هستيد __ و همه احساس رضايت خواهند كرد. شايد در حال مرگ باشي، شايد از گرسنگي در حال تلف شدن باشي، ولي احساس رضايت خواهي كرد! شايد از درد و رنج در بستر مرگ قرار داشته باشي، ولي اگر تلقيني صادر شود كه تو خوشبخت هستي و مرگ وجود ندارد، باور خواهي كرد كه خوشبخت هستي و مرگي وجود ندارد! و اين از درون خودت خواهد آمد.
اين چيزي است كه دلگادو Delgado پيشنهاد مي كند كه روزي انجام دهد و او مي گويد، “آنگاه انسان خوشبخت خواهد بود و هيچكس بدبخت نخواهد بود.” __ ولي اين خوشبختي واقعي نخواهد بود.
سپس مكانيسم هايي وجود دارند كه با استفاده از تحريك الكتريكي مي توانند در ذهنت امواج آلفا ايجاد كنند. اين خطرناك است، زيرا به تو اجازه نخواهد داد كه واقعيت را ببيني. و اين امواج آلفا از بيرون خلق مي شوند، واقعي نخواهند بود، حقيقي نخواهند بود. و خداوند ناپديد خواهد شد، آنگاه نيازي به خداوند نخواهد بود. تو بدبخت نيستي، پس چرا به دنبال خوشبختي باشي؟ و تو جزم ها را باور خواهي داشت __ هرگونه جزمي كه وجود داشته باشد و سياست كارها و كشيشان تو از آن پيروي مي كنند ___ تو آن جزم ها را باور خواهي داشت، آن ها را به طور مطلق باور خواهي داشت __ ترديدي وجود نخواهد داشت.
شك كردن از ميان خواهد رفت. اين گامي بسيار خطرناك است.
مراقبه نبايد به سطح فن آوري تنزل يابد و اشراق را نمي توان تنزل داد. اشراق يعني هشياري، مشاهده گري. اشراق نه به بدن مربوط است و نه به ذهن، به ماورا تعلق دارد. بدن را مي توان با مكانيسم هايي دستكاري كرد، ذهن را نيز مي توان توسط روش هايي دستكاري كرد، ولي روح تو در فراسوي اين ها قرار دارد و با هيچ مكانيسمي نمي توان آن را دستكاري كرد.
پرسيده اي، ” در غرب مردم بسياري مشغول آفرينش علم يا فن آوري اشراق هستند”
اين ها مردمي جنايتكار هستند. مردمي خطرناك هستند، از آنان پرهيز كنيد. اين ها همان مردمي هستند كه دويست سال پيش فن آوري را ايجاد كردند. آنان طبيعت را نابود كردند و اينك به سمت آگاهي consciousness روي آورده اند. آنان اين را نيز ازبين خواهند برد.
اينك نهضتي در سراسر جهان براي حفاظت از محيط زيست طبيعي ايجاد شده است، براي حفظ “طبيعي بودن” طبيعت. ولي اين در واقع بسيار دير است. اينك هيچ كاري نمي توان كرد.
و به نظر مي رسد اين مردمي كه طرفدار محيط زيست شده اند، قدري خل هستند، گونه اي ديگر از “شاهدان يهوه” Jehova Witnesses__ متعصبيني كه مذبوحانه براي چيزي ناممكن مي جنگند. پيش از اينكه بلاي فن آوري به سمت آگاهي انسان روي آورد، آن را متوقف كنيد. آن را در نطفه متوقف كنيد.
و مي گويي، “… . يقين است كه نياز و جود دارد….” چنين نيست، مطمئناً چنين نيست. نيازي وجود ندارد. …. “… ولي شما اين امكان را چگونه مي بينيد؟” امكانش نيز وجود ندارد.
ولي انسان موجودي خطرناك است: هرچه چيزي ناممكن تر باشد، او بيشتر جذب آن مي شود و برايش چالش دارد. اين چيزي است كه ادموند هيلاري Edmond Hillary پس از رسيدن به قله ي اورست بيان كرد. كسي از او پرسيد، “اصلاً چرا چنين تلاشي كرديد؟ فايده اش چيست؟ چرا؟” ادموند هيلاري پاسخ داد” مجبور بودم، زيرا اورست در آنجا وجود داشت. چون وجود داشت مي بايست آن را فتح مي كردم. آن قله همچون يك چالش وجود داشت.” براي نفس انسان، هرچيز غيرقابل فتح يك چالش است. چون امكاني وجود ندارد، طبيعي است كه هرگز اتفاق نمي افتد. ولي خود همين ناممكن بودن، براي اين مردم ديوانه و شيفته كه مي خواهند هرچيزي را به تكنيك تنزل دهند، يك چالش مي شود. آنان قادر نيستند براي اشراق يك فن آوري خلق كنند. اين در واقعيت ابداً ممكن نيست. ولي آنان مي توانند يك فن آوري بيافرينند كه ذهن را دستكاري كند و حتي مردم را فريب بدهد و توهمي از اشراق ايجاد كند.
اين چيزي است كه با مواد مخدر روي داده است. مواد مخدر فن آوري اشراق شده اند. و مرشد مواد مخدر، جينزبرگGinsberg ، طوري سخن مي گويد كه گويي تمامي عرفاي دنيا يك چيز را گفته اند و سعي داشته اند به شما همان منظر و نگرشي را بدهند كه ال اس ديLSD يا سايلوسيبين psilocybin يا ماري وانا marijuanaبه شما مي دهد.
اين بي معني است! هيچ موادمخدري نمي تواند اشراق را به تو بدهد، ولي مواد مخدر مي توانند توهمي از اشراق را بيافرينند.
“… آيا بدون رسيدن به حالت اشراق، اين مشغوليتي غيرمسئولانه است؟”
فقط كساني كه اشراق را نشناخته اند مي توانند چنين كوششي بكنند. آنان كه اشراق را شناخته اند حتي نمي توانند به فكر اين امكان بيفتند. و اين غيرمسئولانه است.
“… آيا روش آريكا Arica رويكردي معتبر است؟”
روش آريكا يك فن آوري است، تكنيك است، دانش بدون عشق است __ بنابراين خطر وجود دارد. مردم را به آدم آهني تبديل مي كند.
هميشه به ياد داشته باش: هدف، آزادي است، موكشا‘ رهايي مطلق هدف است. مي تواني مردم را به آدم هاي آهني تبديل كني: آنان كمتر در رنج خواهند بود. درواقع، اگر يك آدم آهني كامل باشي، چگونه مي تواني رنج ببري؟ يك ماشين هرگز رنجور نيست ___ البته هرگز خوشحال هم نيست، ولي هيچگاه در رنج نيست.
روش آريكا يا هر روش ديگري كه بدون عشق باشد، خطرناك است. و بارديگر تميزدادن آن بسيار دشوار است زيرا همين روش را مي توان با عشق استفاده كرد. و آنگاه بامعني خواهد بود و همين روش را مي توان بدون عشق انجام داد و آنگاه خطرناك خواهد شد. و اين بسيار مشكل است كه از بيرون ببيني كه آيا اين روش با عشق انجام مي گيرد و يا بدون عشق.
روش آريكا از مكاتب مختلف گزيده شده است: صوفي، گرجيف، تبتي، هندي و ژاپني. يك ملغمه است. تكنيك هايي را از تمام دنيا انتخاب كرده اند. نخست اينكه آن ها از مكاتب مختلف برگزيده شده اند، هماهنگي در آن وجود ندارد، مركزيت ندارد.
مثل چيزي است كه روي هم انباشته شده باشد ___ مانند يك جمع نامتجانس از مردم است، نه يك خانواده ___ زيرا كه تكنيك ها از مكاتب متفاوت مي آيند.
يك تكنيك صوفي بايد هم با تكنيك ذن تفاوت داشته باشد. هردو عمل مي كنند، هردو كار مي كنند، ولي در نظام هاي خودشان كار مي كنند، نمي توانند در نظام ديگري كار كنند. مثل اين است كه قطعه اي از يك اتوموبيل را برداري و بخواهي آن را به اتومبيل ديگري با مدلي متفاوت نصب كني. كار نمي كند و تعجب خواهي كرد: “چرا كار نمي كند؟”
در اتومبيل اول كار مي كرد، زيرا هماهنگي وجود داشت، براي آن اتومبيل ساخته شده بود.
يك روش ذن در فلسفه ي ذن كار مي كند، يك روش صوفي در فلسفه ي تصوف كار مي كند و يك روش تبتي در نظام عرفاني بودايي كار مي كند. يك روش يوگا در نظام پاتانجلي كار مي كند. نمي تواني فقط اين روش ها را از هر كجا جمع كني. مثل اين است كه بخواهي با قطعاتي از يك رولزرويس و چند قطعه از يك لينكلن و چند قطعه از يك كاديلاك و چند قطعه از يك فيات، يك اتومبيل جديد درست كني. اتومبيلت خطرناك خواهد بود. اول اينكه به هيچ كجا نخواهد رفت ___ و تو خوش اقبال هستي كه حركت نخواهد كرد. اگر حركت كند تو بيشتر بداقبال خواهي بود. آريكا ملغمه اي از مكاتب مختلف است. آريكا بسيار طمعكار است و مركزيتي در آن وجود ندارد. يك اركستر نيست، سروصدايي بازاري است.
نخستين نكته: اگر زياد با اين روش كار كني، به مركز خودت نخواهي رسيد. تجارب بسياري در پيرامون خواهي داشت، ولي هرگز به مركز وجودت دست نخواهي يافت. و تمام تجارب تو از يك خانواده نخواهد بود، بلكه تكه پاره خواهد بود. و اين خطرناك است، مي تواني به تكه هاي مختلف تقسيم شوي.
دوم: عشقي وجود ندارد، زيرا مركزي وجود ندارد __ و عشق فقط از مركز برمي خيزد. اين مجموعه از روش هاي مختلف بي روح است، روحي در آن وجود ندارد. بنابراين مي تواني در روش ها بسياربسيار كارآمد شوي، و بااين وجود خواهي ديد كه قلبت جريان ندارد. كارآمد خواهي شد ولي مسرور نخواهي گشت. شايد كمتر رنجور بشوي، تنش كمتري داشته باشي، شايد قادر شوي بيشتر خودت را كنترل كني، شايد نفسي قوي تر پيدا كني، ولي روح نخواهي داشت.
تمامي روش ها وقتي معتبر هستند كه در فضاي خودشان به كار گرفته شوند. ولي آريكا هنوز هيچ فلسفه اي ندارد، هماهنگي در آن نيست. و روش ايجاد هماهنگي اين نيست، راهش درست متضاد اين است.
درواقع، بوديسم وقتي زاده شد كه بودا به اشراق رسيد. نخست مركز آمد و سپس او شروع كرد به ايجاد روش خودش: روشي كه به مردمي كه به اشراق نرسيده اند كمك كند تا به آن مركزي برسند كه او رسيده است. نخست مركز آمد و سپس پيرامون.
در مورد جلال الدين رومي نيز همينطور بود: او نخست خودش به اشراق رسيد. و وقتي به اشراق رسيد به سماع پرداخت __ ولي سماع او براي رسيدن به اشراق نبود، او هرگز قبلاً در اين مورد چيزي نمي دانست. او فقط سماع را بسيار دوست داشت و احساس آرامش بسيار مي كرد. اين يك تصادف بود. وقتي كه سماع مي كرد به اشراق رسيد وقتي كه به اشراق رسيد شروع كرد به اين فكر كه چگونه به مردم كمك كند __ اول مركز آمد. سپس روش هاي تصوف را شروع كرد. همينطور هم با پاتانجلي اتفاق افتاد.
ولي آريكا كاملاً فرق دارد. هيچ موجود به اشراق رسيده اي در مركز وجود ندارد، البته شخصي بسيار زرنگ هست كه روش هاي مختلف را از منابع متفاوت و جهت ها و سنت هاي مختلف گردآوري كرده است __ ولي مركزي در آن وجود ندارد. اين فقط پيرامون است. بنابراين مردمي كه اين روش را انتخاب مي كنند دير يا زود احساس مي كنند كه گير كرده اند. شما را تا حد مشخصي جلو مي برد، ولي ناگهان خواهيد ديد كه رشدي وجود نخواهد داشت. و همچون كوير خشك خواهيد شد…. زيرا تا زماني كه عشق جاري نباشد، گل ها نخواهند روييد، درختان رشد نخواهند كرد و نهرها جاري نخواهند شد
شكوفايي غايي هميشه با عشق وجود دارد.

تكنولوژي درون: از توهم تا واقعيتاز كتاب طريق عشقThe Path of Love اوشو

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم