Category Archives: Ontology

Who, Why & How of this Existence… including self=God Realization….

…اشو: عشق را فقط مي توان بخشید


……………. زندگي را سرشار از عشق كنيد. ولي خواهيد گفت، “ما هميشه عشق مي ورزيم.”
و من به شما مي گويم كه شما به ندرت عشق مي ورزيد.
شايد اشتياق عشق را داشته باشيد، ولي بين او دو تفاوتي بس عظيم وجود دارد.
عشق ورزيدن و نياز به عشق داشتن دوچيز كاملاً متفاوت هستند.
بيشتر ما در تمام زندگي همچون كودكاني باقي مي مانيم، زيرا همه دنبال عشق هستند.
عشق ورزيدن چيزي بسيار اسرارآميز است و اشتياق عشق را داشتن چيزي بسيار بچه گانه.
كودكان خردسال عشق مي خواهند، وقتي مادر به آنان عشق مي دهد، رشد مي كنند. آنان همچنين از ديگران نيز عشق مي خواهند و خانواده به آنان عشق مي دهد. سپس وقتي بزرگ شدند، اگر شوهر باشند، از زنانشان عشق مي خواهند و اگر زن باشند، از شوهرانشان عشق مي خواهند.
و هركس كه خواهان عشق باشد در رنج است، زيرا عشق چيزي نيست كه بتوان آن را خواست.
عشق را فقط مي توان داد. در خواستن عشق، تضميني وجود ندارد كه بتواني آن را به دست آوري.
و اگر آن شخصي كه از او تقاضاي عشق داري، او نيز از تو انتظار عشق را داشته باشد، مشكل ايجاد خواهد شد.
مانند ملاقات دو گدا است كه باهم و از هم، گدايي مي كنند.
در تمام دنيا زنان و شوهران مشكلات ازدواج را دارند و تنها دليل آن اين است كه هردو از هم توقع عشق دارند، ولي قادر به دادن عشق نيستند.
قدري در اين مورد فكر كن __ نياز پيوسته تو براي عشق.
مي خواهي كسي دوستت داشته باشد و اگر عاشقت باشد، احساس خوبي داري. ولي آنچه كه نمي داني اين است كه ديگري فقط به اين دليل دوستت دارد كه مي خواهد تو عاشق او باشي. درست مانند اين است كه كسي براي صيد ماهي طعمه بگذارد:
او طمعه را براي خوراك دادن به ماهي پرتاب نمي كند، براي صيد ماهي پرتاب مي كند.
او نمي خواهد آن خوراك را به ماهي بدهد، او فقط براي اين چنين مي كند كه آن ماهي را صيد كند.
تمام افرادي كه در اطرافتان مي بينيد كه عاشق هستند فقط طعمه مي اندازند تا عشق به دست آورند.
براي مدتي طعمه را مي اندازند، تا وقتي كه آن ديگري شروع كند به اين احساس كه امكان گرفتن عشق از اين شخص وجود دارد. آنگاه او نيز قدري عشق نشان خواهد داد تا زماني كه به اين نتيجه برسند كه هردو گدا هستند!
آنان اشتباهي اساسي مرتكب شده اند: هريك مي پنداشته كه ديگري پادشاه است.
و به زمان خودش هريك تشخيص مي دهد كه هيچ عشقي از ديگري دريافت نمي كند، آنگاه اصطكاك شروع مي شود.
براي همين است كه زندگي زناشويي به نظر جهنم مي آيد، زيرا همه ي شما خواهان عشق هستيد،
ولي نمي دانيد چگونه عشق بدهيد. اين اساس تمام دعوا هاست. تا زماني كه چيزي كه من مي گويم اتفاق نيفتد، رابطه ي بين زن و شوهر هرگز هماهنگ نخواهد شد، مهم نيست كه چقدر آن را تنظيم كنيد و چه نوع ازدواجي داشته باشيد و مهم نيست كه قوانين اجتماعي چه بگويند.
تنها راه بهتر ساختن رابطه اين است كه درك كنيد عشق چيزي دادني است و نمي توان آن را درخواست كرد.
عشق را فقط مي توان داد. هرآنچه كه دريافت مي كني تنها يك بركت است، پاداش عشق ورزي نيست.
عشق را فقط بايد داد و هرآنچه كه دريافت مي كني فقط يك بركت است، يك پاداش نيست.
و حتي اگر هيچ چيز دريافت نكني، هميشه خوشحال هستي كه قادر به دادن عشق بوده اي.
اگر زن و شوهر به جاي درخواست عشق شروع كنند به دادن عشق، زندگي مي تواند برايشان بهشت شود.
و دنيا چنان اسرارآميز است كه اگر آنان از خواستن عشق دست بردارند و بيشتر عشق بدهند، عشق بيشتري دريافت خواهند كرد و اين راز را تجربه خواهد كرد. و هرچه بيشتر عشق بورزند، كمتر درگير سكس مي شوند…………..

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

خنده والاترين پديده ي روحاني: اشو

باگوان عزيز:
خنديدن با شما تجربه اي بس زيبا، پاك و رهاكننده اي است.
ظرف چند ثانيه تمامي سنگيني ها و افكار را مي زدايد.
مي خواهم با شما اين طريق را، درحال رقص، خندان و خندان طي كنم.
آن چيست كه در شما مي خندد؟
در ما چه چيزي مي خندد و مايل است كه بخندد؟
تفاوت بين خنده ي يك بودا و خنده ي يك مريد در چيست؟

اين تنها جايي است كه تفاوتي وجود ندارد.
براي همين است كه خنده والاترين پديده ي روحاني است:
كيفيت خنده ي مرشد و مريد دقيقاً يكي است، همان ارزش را دارد. ابداً تفاوتي وجود ندارد.
در هرچيز ديگر تفاوت وجود دارد: مريد، مريد است، درحال آموختن است
و در تاريكي دست و پا مي زند.
مرشد پر از نور است، تمام دست و پا زدن ها متوقف شده است،
بنابراين هر عمل اين دو، باهم تفاوت خواهد داشت.
ولي چه در تاريكي باشي و چه در نور تمام، خنده مي تواند به تو بپيوندد.
تاريكي نمي تواند خنده را منحرف كند، نمي تواند آن را آلوده سازد و نه نور مي تواند
آن را غني تر سازد.
به نظر من، خنده والاترين كيفيت روحاني است، جايي كه جاهل و عارف با هم ديدار مي كنند.
و اگر يك سنتa tradition بسيار جدي باشد، و مريد و مرشد هرگز نخندند، اين به آن معني است كه در آن سنت، هيچ امكان ديدار وجود ندارد، يك خط جدايي وجود دارد.
يكي از پيشكش هاي من به مذهب، يك احساس شوخ طبيعي است كه در هيچ مذهب ديگري وجود ندارد.
و يكي از اظهارات اساسي در مورد آن اين است كه مي گويم خنده والاترين كيفيت روحاني است.
دنيايي بس عجيب است. همين چند روز پيش، دادگاهي در آلمان به نوعي به نفع من و عليه دولت راي داده است، ولي به نوعي ديگر آن قاضي نمي توانسته رويكرد مرا به زندگي درك كند. دولت سعي داشت ثابت كند كه من انساني مذهبي نيستم، زيرا خود من گفته ام كه مذهب مرده است، خودم گفته ام كه من مردي جدي نيستم!
و قاضي گفته، “آن گفته ها در يك كنفرانس خبري اظهار شده، نمي تواند جدي گرفته شود!
و ما آن فضايي را كه او اين جملات را در آن گفته نمي دانيم. بايد از كتاب هاي نوشته شده اش جملاتي را بياوريد. من او را انساني مذهبي مي دانم و آموزش هاي او را يك مذهب مي دانم. وهرچه او مي گويد، هركاري كه مي كند، كاري جدي است.”
باوجودي كه ما دعوا را برديم، نه آن قاضي توانست بفهمد و نه دولت.
من جداً غيرجدي هستم، ولي اين وراي ادراك دادگاه ها است. من يك مذهبي غيرمذهبي هستم، ولي قرار نيست دادگاه ها كوآن هاkoans را درك كنند. دولت فكر مي كرد كه با اشاره به اين نكته كه من گفته ام مردي جدي نيستم، همين كافي است و ثابت مي كند كه من انساني غيرمذهبي هستم، زيرا تمام انسان هاي مذهبي، جدي هستند.
نيمي از اين درست است: تاكنون تمام مردم مذهبي غيرجدي بوده اند. و به سبب همين جدي بودن آنان است كه بشريت دچار تحول نشده است. اگر تمام انسان هاي مذهبي، به عوض اينكه فقط
در مورد باورها حرف بزنند و چيزهايي را به بحث بكشانند كه قابل اثبات نيست،
فقط مي خنديدند…. اگر گوتام بودا و كنفوسيوس و لائوتزو و موسي و زرتشت و مسيح …..همگي مي توانستند گردهم آيند و بخندند، معرفت انساني جهشي كوانتومي مي كرد.
جدي بودن آنان بر قلب بشريت سنگيني مي كند.
خنده در مردم توليد گناه مي كند: وقتي كه مي خندي، احساس مي كني خطايي مرتكب شده اي.
خنده در سالن سينما خوب است، ولي نه در كليسا.
در كليسا، تو تقريباً وارد قبرستاني مي شوي كه مسيح بيچاره هنوز روي صليب آويزان است. بيست قرن… مي توانيد اينك او را پايين بياوريد.
يهوديان او را فقط براي شش ساعت به صليب كشيدند، و مسيحيان بيست قرن است كه او را
به صليب بسته اند. و با ديدن آن مرد بر روي صليب، خنديدن كاري دشوار است!
تمام مذاهب خنديدن را دشوار كرده اند.
حس شوخ طبيعي توسط هيچ مذهبي به عنوان يك كيفيت مذهبي تشخيص داده نشده است.
من خنده را برترين كيفيت روحاني اعلام مي كند. و اگر ما بتوانيم در هر سال، براي يك ساعت، تاريخي مشخص و زماني مشخص را تعيين كنيم كه در آن، تمام دنيا بخندد،
فكر مي كنم كمك كند تا تاريكي، خشونت و حماقت ها ازبين بروند __ زيرا خنده تنها ويژگي انساني است كه هيچ حيوان ديگري آن را ندارد.
هيچ حيواني قادر به خنديدن نيست، و هرگاه اين مذاهب فردي را يك قديس سازند، او همچون يك حيوان مي شود، خنده را ازدست مي دهد. او از نردبان تكامل سقوط مي كند و به بالاتر صعود نمي كند.
خنده يك زيبايي چندين بعدي دارد: مي تواند تو را آسوده سازد، مي تواند ناگهان به تو احساس سبكي بدهد، مي تواند بار دنيا را از تو بگيرد، ولي تجربه اي زيباست. مي تواند همه چيز را در زندگيت عوض كند. همان لمس كردن خنده مي تواند زندگيت را چيزي با ارزش براي زندگي كردن سازد، چيزي كه براي آن شاكر باشي.
بنابراين ، تاجايي كه به خنده مربوط مي شود، مريد و مرشد فقط در آن نقطه با هم ديدار
مي كنند. براي همين است كه چنين تازه كننده و جوان كننده است.

اوشو : انتقال چراغ

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, MyTranslations, Ontology, Osho, Politicians, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

چون علم دانشي بدون عشق است هميشه در خدمت مرگ قرار دارد، نه در خدمت زندگي

اوشوي عزيز، در غرب مردم بسياري مشغول آفرينش علم يا فن آوري اشراق هستند.
يقين است كه نياز و جود دارد، ولي شما اين امكان را چگونه مي بينيد؟
آيا بدون رسيدن به حالت اشراق، اين مشغوليتي غيرمسئولانه است؟
آيا روش آريكا Arica رويكردي معتبر است؟

نخستين واساسي ترين نكته اي كه بايد به ياد داشت اين است كه اشراق هرگز نمي تواند فن آوري technology داشته باشد. طبيعت آن چنين است كه غير ممكن است. ولي غرب شيفته ي فن آوري است، بنابراين هرچه كه به چنگ غرب بيفتد، آن را به فن آوري تنزل مي دهد. فن آوري يك وسواس شده است. براي دنياي بيرون، علم رويكردي معتبر است، ولي ناقص است‘ تنها رويكرد نيست بلكه فقط يكي از رويكردهاست. شعر همانقدر معتبر است كه علم هست. علم، دانش بدون عشق است و خطرش در همين است.
چون علم دانشي بدون عشق است هميشه در خدمت مرگ قرار دارد، نه در خدمت زندگي.
بنابراين، تمام پيشرفت هاي علمي، انسان را به سوي يك خودكشي جهاني پيش مي برد. روزي وقتي كه انسان خودكشي كرد __ جنگ جهاني سوم ___ سوسك ها خواهند پنداشت، “براي بقا يافتن، ما مناسب ترين هستيم.” يك داروين، يك سوسك/داروين اثبات خواهد كرد، “ما مناسب ترين هستيم، زيرا كه بقا يافته ايم.” __ اصل بقاي شايسته ترين گونه!
انسان دست به خودكشي زده است، خودش را نابود كرده است.
دانش بدون عشق خطرناك است، زيرا خود ريشه اش مسموم است.
عشق تعادل را نگه مي دارد، هرگز به دانش اجازه نمي دهد زياد پيشروي كند، بنابراين هرگز مخرب نمي شود. علم، دانش بدون عشق است ___ خطرش در همين است.
يكي از روش هاي معتبر است: شيئ ، ماده را مي توان بدون عشق شناخت، نيازي به عشق ندارد. ولي زندگي فقط ماده نيست، زندگي سرشار از چيزي بسيار ماورايي است. آن چيز ماورايي است كه كسر است. و آنگاه علم، رفته رفته و خودكار به فن آوري تبديل مي شود. و چيزي مكانيكي مي شود. بيشتر وسيله اي مي شود براي بهره كشي از طبيعت و دستكاري كردن طبيعت. علم از همان آغاز در اين فكر بوده كه چگونه طبيعت را فتح كند. اين فكري احمقانه است.
ما از طبيعت جدا نيستيم، چگونه مي توانيم آن را فتح كنيم؟ ما طبيعت هستيم، پس چه كسي مي خواهد چه كسي را فتح كند؟ ___ مسخره است. با اين حماقت، علم بسيار ويرانگر گشته است: تمام طبيعت ازبين رفته است، جو زمين مسموم شده است: هوا، آب، درياها همه چيز آلوده شده است. تمام هماهنگي طبيعت درحال نابودي است، محيط زيست انسان پيوسته در حال نابودشدن است.
لطفاً به ياد داشته باشيد __ كافي است، بيشتر از كافي است!
علم را متوجه درون نكنيد. اگر كاربرد روش علمي براي طبيعت بيروني چنين فاجعه آور بوده، براي طبيعت درون بيشتر فاجعه آفرين خواهد بود__ زيرا به سمت امور ظريف تر حركت مي كني. حتي براي طبيعت بيروني نيز به نوعي متفاوت از دانش نياز است، دانشي كه در عشق ريشه داشته باشد. ولي براي دروني ترين هسته ي وجود، براي آن ظريف ترين و آن ماورايي، ابداً به دانش نيازي نيست. به معصوميت نياز است، معصوميتي همراه با عشق ___ آنگاه درون را خواهي شناخت ، آنگاه وجود داخلي خودت را خواهي شناخت.
ولي غرب شيفته ي فن آوري است. به نظر مي آيد كه فن آوري درمورد طبيعت موفق گشته است: “ما قوي تر شده ايم.” ما قوي تر نشده ايم! تمام اين فكر فقط يك دروغ است: ما قوي تر نشده ايم. ما هر روز ناتوان تر مي شويم، زيرا منابع طبيعي در حال تمام شدن هستند. دير يا زود زمين تهي خواهد شد، چيزي در آن نخواهد روييد. ما قوي تر نمي شويم، ما هر روز ضعيف تر و ضعيف تر و ضعيف تر مي شويم. ما در بستر مرگ قرار گرفته ايم.
شيوه اي كه انسان با طبيعت رفتار مي كند، بشريت بيش از پنجاه سال ديگر ___ شصت سال و يا نهايتاً صد سال، كه چيزي نيست ___ دوام نخواهد داشت. اگر جنگ جهاني سوم واقع نشود، آنگاه ما مرتكب يك خودكشي آهسته مي شويم.
ظرف يكصد سال بشريت ازبين خواهد رفت، حتي اثري از آن باقي نخواهد ماند. و انسان نخستين موجودي نيست كه محو خواهد شد: حيوانات بسيار ديگري ، حيواناتي بسيار قوي از روي زمين محو شده اند. آن ها روي زمين مي گشتند، حاكم زمين بودند، بزرگتر از فيل بودند. آن ها ديگر در هيچ كجا يافت نمي شوند. آن ها فكر مي كرده اند كه خيلي قوي شده اند: آن ها قوي هيكل بودند، با انرژي عظيم. ولي زمين نتوانسته بود براي آن ها خوراك فراهم كند.
آن ها بزرگ و بزرگتر و بزرگتر شدند، ولي لحظه اي فرارسيد كه ديگر زمين نمي توانست براي آن ها خوراك فراهم كند __ آن ها مجبور شدند كه بميرند.
براي انسان نيز چنين روي مي دهد: او مي پندارد كه قوي و قوي تر مي شود. انسان مي تواند به كره ي ماه برسد…. ولي او زمين را نابود مي كند. او تمامي امكان زندگي در آينده را ازبين برده است. بشريت به آهستگي درحال محو شدن است.
لطفاً فن آوري خود را متوجه درون نكنيد: به اندازه ي كافي خسارت زده ايد! اشراق نمي تواند به سطح فن آوري تنزل يابد.
پس نخستين نكته: سفر دروني، سفري معصومانه است، به دانش ربطي ندارد، يقيناً به علم مربوط نيست و مطلقاً با فن آوري نسبتي ندارد. بيشتر به عشق، معصوميت و به سكوت تعلق دارد. مراقبه در واقع يك تكنيك نيست.
چون شما چيزي جز تكنيك را درك نمي كنيد، من عبارت “تكنيك” را به كار مي برم. وگرنه، مراقبه ابداً يك تكنيك نيست. مراقبه چيزي نيست كه انجامش بدهي. مراقبه حالتي است كه دست مي دهد، درست مانند عشق. مراقبه چيزي است كه مي تواني در آن باشي، ولي نمي تواني انجامش بدهي. با انجام دادن، متوقف مي شود.
بي عملي non-doingچگونه مي تواند فن آوري داشته باشد؟ فن آوري در مورد عمل كردن مصداق دارد: بايد عملي انجام دهي. مراقبه كاري نيست كه انجامش بدهي. مراقبه وجود دارد، تنها زماني كه انجام دهنده رفته است و تو كاملاً آسوده هستي و هيچ كاري نمي كني، در يك رهاشدگي و استراحت عميق….. مراقبه در اينجا وجود دارد. آنگاه مراقبه شكوفا مي گردد.
مراقبه يعني شكوفايي وجود تو. ربطي به شدن becoming ندارد.
مراقبه يك دستاورد نيست، يك بهترشدن نيست، بلكه فقط بودن آن چيزي است كه پيشاپيش هستي. چه تكنيكي مورد نياز است؟ مردم احمق هستند، براي همين است كه بايد در مورد تكنيك سخن گفت! اگر درك كني، نيازي به هيچ چيز نيست.
فقط كافي است كه ساكت باشي و فقط خودت باشي و در هيچ جهتي حركت نكني، ابداً حركت نكني و آنگاه بركت را خواهي ديد، مراقبه را خواهي شناخت. وقتي كه اين مراقبه چنان جريان خودانگيخته اي شود كه حتي نيازي نداشته باشي در گوشه اي در حالتي خاص بنشيني، وقتي كه نيازي نداشته باشي براي آن به گوشه اي خلوت در خانه بروي كه كسي مزاحمت نباشد، وقتي كه اين مراقبه در بازار نيز در تو وجود داشته باشد، در حال حرف زدن، راه رفتن، كاركردن و غذاخوردن نيز در تو وجود داشته باشد، وقتي كه هميشه در وجودت باشد و حتي در حال خوابيدن نيز در تو وجود داشته باشد__ آن را احساس مي كني و مانند نفس كشيدن يا تپش قلبت شده باشد ___ اين چيزي است كه كبير آن را ساهاج سامادي يا سرور خودانگيخته مي خواند.
اين به تكنيك نيازي ندارد، فقط به خودانگيختگي نياز دارد، فقط به طبيعي بودن نياز دارد، فقط به ساده بودن نياز دارد.
بنابراين به شما مي گويم: خوشا به حال جاهلان، زيرا كه ملكوت الهي از آن ايشان است.
معصوم و نادان شويد. دانش آلوده باقي نمانيد.
ولي در غرب چنين روي مي دهد: اينك آنان مي كوشند كه ذهن را دستكاري كنند و مكانيسم هايي براي دستكاري كردن ذهن ايجاد مي كنند. اين از علم بسيار خطرناك تر خواهد بود. زيرا وقتي كه بداني ذهن انسان را چگونه دستكاري كني، او را به سطح يك دستگاه خودكار تنزل داده اي: اين چيزي است كه اتفاق خواهد افتاد. وقتي كه بداني انسان و ذهنش قابل دستكاري شدن هستند و مي توان آن را تماماً دستكاري كرد، آنگاه تمامي آزادي انسان و فرديت او ازبين خواهد رفت. آنگاه مي توان بدون اطلاع تو در سرت الكترود كار گذاشت و تو را از دهلي، از مسكو و از واشنگتن دستكاري كرد… از پايتخت. مي توان فقط با امواج راديويي تو را دستكاري كرد. مي توان به تمامي كشور فرمان داد و هيچكس نخواهد ديد كه اين فرمان از كجا آمده است ___ از درون خودت آمده است. يك الكترود وجود دارد و فقط از طريق امواج راديويي مي توان به تو دستور داد و تو اطاعت خواهي كرد. تمام آزادي انسان ازبين خواهد رفت.
مي توان هرلحظه تو را هيپنوتيزم كرد. مي توان هرلحظه روانت را به هر طريق گردش داد و تو باور خواهي كرد، بسيار واقعي خواهد نمود ___ و اين از درون خودت خواهد آمد.
آنگاه از دهلي، از مسكو، از واشنگتن، از لندن و از پايتخت ها….. نيازي به نگهداري نيروي پليس و نيروي قضايي نيست: اين ها بسيار پرهزينه و غيراقتصادي هستند. اين ها همچون گاري دستي هستند__ نيازي به اين ها نيست. فن آوري بهتري در دسترس است، نيازي نيست اين تعداد مردم را براي ايجاد و حفظ قانون نگه داشت، حتي نيازي به كشيش نيست تا به تو اخلاق و دين بياموزد. دستورات فقط از پايتخت صادر مي شوند: كه شما همگي خوشبخت هستيد ___ و همه احساس خوشبختي خواهند كرد‘ كه همگي شما راضي هستيد __ و همه احساس رضايت خواهند كرد. شايد در حال مرگ باشي، شايد از گرسنگي در حال تلف شدن باشي، ولي احساس رضايت خواهي كرد! شايد از درد و رنج در بستر مرگ قرار داشته باشي، ولي اگر تلقيني صادر شود كه تو خوشبخت هستي و مرگ وجود ندارد، باور خواهي كرد كه خوشبخت هستي و مرگي وجود ندارد! و اين از درون خودت خواهد آمد.
اين چيزي است كه دلگادو Delgado پيشنهاد مي كند كه روزي انجام دهد و او مي گويد، “آنگاه انسان خوشبخت خواهد بود و هيچكس بدبخت نخواهد بود.” __ ولي اين خوشبختي واقعي نخواهد بود.
سپس مكانيسم هايي وجود دارند كه با استفاده از تحريك الكتريكي مي توانند در ذهنت امواج آلفا ايجاد كنند. اين خطرناك است، زيرا به تو اجازه نخواهد داد كه واقعيت را ببيني. و اين امواج آلفا از بيرون خلق مي شوند، واقعي نخواهند بود، حقيقي نخواهند بود. و خداوند ناپديد خواهد شد، آنگاه نيازي به خداوند نخواهد بود. تو بدبخت نيستي، پس چرا به دنبال خوشبختي باشي؟ و تو جزم ها را باور خواهي داشت __ هرگونه جزمي كه وجود داشته باشد و سياست كارها و كشيشان تو از آن پيروي مي كنند ___ تو آن جزم ها را باور خواهي داشت، آن ها را به طور مطلق باور خواهي داشت __ ترديدي وجود نخواهد داشت.
شك كردن از ميان خواهد رفت. اين گامي بسيار خطرناك است.
مراقبه نبايد به سطح فن آوري تنزل يابد و اشراق را نمي توان تنزل داد. اشراق يعني هشياري، مشاهده گري. اشراق نه به بدن مربوط است و نه به ذهن، به ماورا تعلق دارد. بدن را مي توان با مكانيسم هايي دستكاري كرد، ذهن را نيز مي توان توسط روش هايي دستكاري كرد، ولي روح تو در فراسوي اين ها قرار دارد و با هيچ مكانيسمي نمي توان آن را دستكاري كرد.
پرسيده اي، ” در غرب مردم بسياري مشغول آفرينش علم يا فن آوري اشراق هستند”
اين ها مردمي جنايتكار هستند. مردمي خطرناك هستند، از آنان پرهيز كنيد. اين ها همان مردمي هستند كه دويست سال پيش فن آوري را ايجاد كردند. آنان طبيعت را نابود كردند و اينك به سمت آگاهي consciousness روي آورده اند. آنان اين را نيز ازبين خواهند برد.
اينك نهضتي در سراسر جهان براي حفاظت از محيط زيست طبيعي ايجاد شده است، براي حفظ “طبيعي بودن” طبيعت. ولي اين در واقع بسيار دير است. اينك هيچ كاري نمي توان كرد.
و به نظر مي رسد اين مردمي كه طرفدار محيط زيست شده اند، قدري خل هستند، گونه اي ديگر از “شاهدان يهوه” Jehova Witnesses__ متعصبيني كه مذبوحانه براي چيزي ناممكن مي جنگند. پيش از اينكه بلاي فن آوري به سمت آگاهي انسان روي آورد، آن را متوقف كنيد. آن را در نطفه متوقف كنيد.
و مي گويي، “… . يقين است كه نياز و جود دارد….” چنين نيست، مطمئناً چنين نيست. نيازي وجود ندارد. …. “… ولي شما اين امكان را چگونه مي بينيد؟” امكانش نيز وجود ندارد.
ولي انسان موجودي خطرناك است: هرچه چيزي ناممكن تر باشد، او بيشتر جذب آن مي شود و برايش چالش دارد. اين چيزي است كه ادموند هيلاري Edmond Hillary پس از رسيدن به قله ي اورست بيان كرد. كسي از او پرسيد، “اصلاً چرا چنين تلاشي كرديد؟ فايده اش چيست؟ چرا؟” ادموند هيلاري پاسخ داد” مجبور بودم، زيرا اورست در آنجا وجود داشت. چون وجود داشت مي بايست آن را فتح مي كردم. آن قله همچون يك چالش وجود داشت.” براي نفس انسان، هرچيز غيرقابل فتح يك چالش است. چون امكاني وجود ندارد، طبيعي است كه هرگز اتفاق نمي افتد. ولي خود همين ناممكن بودن، براي اين مردم ديوانه و شيفته كه مي خواهند هرچيزي را به تكنيك تنزل دهند، يك چالش مي شود. آنان قادر نيستند براي اشراق يك فن آوري خلق كنند. اين در واقعيت ابداً ممكن نيست. ولي آنان مي توانند يك فن آوري بيافرينند كه ذهن را دستكاري كند و حتي مردم را فريب بدهد و توهمي از اشراق ايجاد كند.
اين چيزي است كه با مواد مخدر روي داده است. مواد مخدر فن آوري اشراق شده اند. و مرشد مواد مخدر، جينزبرگGinsberg ، طوري سخن مي گويد كه گويي تمامي عرفاي دنيا يك چيز را گفته اند و سعي داشته اند به شما همان منظر و نگرشي را بدهند كه ال اس ديLSD يا سايلوسيبين psilocybin يا ماري وانا marijuanaبه شما مي دهد.
اين بي معني است! هيچ موادمخدري نمي تواند اشراق را به تو بدهد، ولي مواد مخدر مي توانند توهمي از اشراق را بيافرينند.
“… آيا بدون رسيدن به حالت اشراق، اين مشغوليتي غيرمسئولانه است؟”
فقط كساني كه اشراق را نشناخته اند مي توانند چنين كوششي بكنند. آنان كه اشراق را شناخته اند حتي نمي توانند به فكر اين امكان بيفتند. و اين غيرمسئولانه است.
“… آيا روش آريكا Arica رويكردي معتبر است؟”
روش آريكا يك فن آوري است، تكنيك است، دانش بدون عشق است __ بنابراين خطر وجود دارد. مردم را به آدم آهني تبديل مي كند.
هميشه به ياد داشته باش: هدف، آزادي است، موكشا‘ رهايي مطلق هدف است. مي تواني مردم را به آدم هاي آهني تبديل كني: آنان كمتر در رنج خواهند بود. درواقع، اگر يك آدم آهني كامل باشي، چگونه مي تواني رنج ببري؟ يك ماشين هرگز رنجور نيست ___ البته هرگز خوشحال هم نيست، ولي هيچگاه در رنج نيست.
روش آريكا يا هر روش ديگري كه بدون عشق باشد، خطرناك است. و بارديگر تميزدادن آن بسيار دشوار است زيرا همين روش را مي توان با عشق استفاده كرد. و آنگاه بامعني خواهد بود و همين روش را مي توان بدون عشق انجام داد و آنگاه خطرناك خواهد شد. و اين بسيار مشكل است كه از بيرون ببيني كه آيا اين روش با عشق انجام مي گيرد و يا بدون عشق.
روش آريكا از مكاتب مختلف گزيده شده است: صوفي، گرجيف، تبتي، هندي و ژاپني. يك ملغمه است. تكنيك هايي را از تمام دنيا انتخاب كرده اند. نخست اينكه آن ها از مكاتب مختلف برگزيده شده اند، هماهنگي در آن وجود ندارد، مركزيت ندارد.
مثل چيزي است كه روي هم انباشته شده باشد ___ مانند يك جمع نامتجانس از مردم است، نه يك خانواده ___ زيرا كه تكنيك ها از مكاتب متفاوت مي آيند.
يك تكنيك صوفي بايد هم با تكنيك ذن تفاوت داشته باشد. هردو عمل مي كنند، هردو كار مي كنند، ولي در نظام هاي خودشان كار مي كنند، نمي توانند در نظام ديگري كار كنند. مثل اين است كه قطعه اي از يك اتوموبيل را برداري و بخواهي آن را به اتومبيل ديگري با مدلي متفاوت نصب كني. كار نمي كند و تعجب خواهي كرد: “چرا كار نمي كند؟”
در اتومبيل اول كار مي كرد، زيرا هماهنگي وجود داشت، براي آن اتومبيل ساخته شده بود.
يك روش ذن در فلسفه ي ذن كار مي كند، يك روش صوفي در فلسفه ي تصوف كار مي كند و يك روش تبتي در نظام عرفاني بودايي كار مي كند. يك روش يوگا در نظام پاتانجلي كار مي كند. نمي تواني فقط اين روش ها را از هر كجا جمع كني. مثل اين است كه بخواهي با قطعاتي از يك رولزرويس و چند قطعه از يك لينكلن و چند قطعه از يك كاديلاك و چند قطعه از يك فيات، يك اتومبيل جديد درست كني. اتومبيلت خطرناك خواهد بود. اول اينكه به هيچ كجا نخواهد رفت ___ و تو خوش اقبال هستي كه حركت نخواهد كرد. اگر حركت كند تو بيشتر بداقبال خواهي بود. آريكا ملغمه اي از مكاتب مختلف است. آريكا بسيار طمعكار است و مركزيتي در آن وجود ندارد. يك اركستر نيست، سروصدايي بازاري است.
نخستين نكته: اگر زياد با اين روش كار كني، به مركز خودت نخواهي رسيد. تجارب بسياري در پيرامون خواهي داشت، ولي هرگز به مركز وجودت دست نخواهي يافت. و تمام تجارب تو از يك خانواده نخواهد بود، بلكه تكه پاره خواهد بود. و اين خطرناك است، مي تواني به تكه هاي مختلف تقسيم شوي.
دوم: عشقي وجود ندارد، زيرا مركزي وجود ندارد __ و عشق فقط از مركز برمي خيزد. اين مجموعه از روش هاي مختلف بي روح است، روحي در آن وجود ندارد. بنابراين مي تواني در روش ها بسياربسيار كارآمد شوي، و بااين وجود خواهي ديد كه قلبت جريان ندارد. كارآمد خواهي شد ولي مسرور نخواهي گشت. شايد كمتر رنجور بشوي، تنش كمتري داشته باشي، شايد قادر شوي بيشتر خودت را كنترل كني، شايد نفسي قوي تر پيدا كني، ولي روح نخواهي داشت.
تمامي روش ها وقتي معتبر هستند كه در فضاي خودشان به كار گرفته شوند. ولي آريكا هنوز هيچ فلسفه اي ندارد، هماهنگي در آن نيست. و روش ايجاد هماهنگي اين نيست، راهش درست متضاد اين است.
درواقع، بوديسم وقتي زاده شد كه بودا به اشراق رسيد. نخست مركز آمد و سپس او شروع كرد به ايجاد روش خودش: روشي كه به مردمي كه به اشراق نرسيده اند كمك كند تا به آن مركزي برسند كه او رسيده است. نخست مركز آمد و سپس پيرامون.
در مورد جلال الدين رومي نيز همينطور بود: او نخست خودش به اشراق رسيد. و وقتي به اشراق رسيد به سماع پرداخت __ ولي سماع او براي رسيدن به اشراق نبود، او هرگز قبلاً در اين مورد چيزي نمي دانست. او فقط سماع را بسيار دوست داشت و احساس آرامش بسيار مي كرد. اين يك تصادف بود. وقتي كه سماع مي كرد به اشراق رسيد وقتي كه به اشراق رسيد شروع كرد به اين فكر كه چگونه به مردم كمك كند __ اول مركز آمد. سپس روش هاي تصوف را شروع كرد. همينطور هم با پاتانجلي اتفاق افتاد.
ولي آريكا كاملاً فرق دارد. هيچ موجود به اشراق رسيده اي در مركز وجود ندارد، البته شخصي بسيار زرنگ هست كه روش هاي مختلف را از منابع متفاوت و جهت ها و سنت هاي مختلف گردآوري كرده است __ ولي مركزي در آن وجود ندارد. اين فقط پيرامون است. بنابراين مردمي كه اين روش را انتخاب مي كنند دير يا زود احساس مي كنند كه گير كرده اند. شما را تا حد مشخصي جلو مي برد، ولي ناگهان خواهيد ديد كه رشدي وجود نخواهد داشت. و همچون كوير خشك خواهيد شد…. زيرا تا زماني كه عشق جاري نباشد، گل ها نخواهند روييد، درختان رشد نخواهند كرد و نهرها جاري نخواهند شد
شكوفايي غايي هميشه با عشق وجود دارد.

تكنولوژي درون: از توهم تا واقعيتاز كتاب طريق عشقThe Path of Love اوشو

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

انتقاد كردن از ديگران و شكايت كردن از زندگي احساس خوبي به تو مي دهد

………چرا من اينقدر دوست دارم از ديگران انتقاد و از زندگي شكايت كنم؟

همه اين را دوست دارند. انتقاد كردن از ديگران و شكايت كردن از زندگي احساس خوبي به تو مي دهد.
با انتقادكردن از ديگران، احساس برتري مي كني. با شكايت كردن از ديگران، احساس مي كني كه بالاتر از آنان هستي.
اين براي نفس بسيار ارضاء كننده است.
و من مي گويم كه تقريباً همه چنين مي كنند: برخي آشكارا چنين مي كنند و برخي هم فقط در درون به اين كار مي پردازند.
ولي لذت بردن از آن يكسان است.
به ندرت كساني پيدا مي شوند كه انتقاد نمي كنند و شكايت ندارند. اين ها كساني هستند كه نفسشان را انداخته اند.
وقتي كه بي نفس باشي، فايده اي در آن نيست ___ چرا بايد به خودت زحمت بدهي؟ ربطي به تو ندارد،
ديگر پاداشي برايت ندارد. اين نفس بوده كه از آن لذت مي برده و تغذيه مي شده.
بنابراين تاكيد من اين است: نفس را بينداز. با انداختن نفس درخواهي يافت كه تقريباً تمام دنيا ناپديد شده است.
تمام دنيايي كه دور نفس تنيده شده بود كاملاً ازبين مي رود و تو مردم را با چشماني تازه نگاه مي كني. اينك همان شخصي را كه پيش تر از او انتقاد مي كردي با ديده ي محبت نگاه مي كني و ميلي عظيم داري تا با او مهربان باشي و به او كمك كني.
اينك چشماني ديگر داري و چيزها را كاملاً متفاوت مي بيني. شايد ببيني كه اگر تو نيز در موقعيت او بودي مانند او رفتار
مي كردي. ديگر چيزي نيست تا از آن شاكي باشي.
با انداختن نفس، نگرش و رفتار تو بيشتر انساني و دوستانه خواهد بود. مردم را همانگونه كه هستند خواهي پذيرفت.
تو فقط بخشي از آنان را مي شناسي، تمامي زندگي آنان را نمي داني. و قضاوت كردن در مورد تمامي يك شخص از روي شناخت بخشي كوچك از او، كاري درست نيست. شايد آن يك بخش كوچك در تمامي زندگي او مناسب و به جا باشد.
ولي اوضاع چنين است: انتقاد كردن بسيار آسان است. به هوشمندي بسيار نيازي نيست.
من غالباً داستان ابله از تورگينف را بازگو كرده ام. در يك روستا، مردي جوان بسيار ناراحت است زيرا تمام مردم روستا فكر مي كنند كه او يك ابله است. روزي مردي خردمند از روستاي او گذر مي كرد و آن مرد جوان نزد او رفت و گفت، “به من كمك كنيد! من بيست وچهار ساعته مورد سرزنش هستم. هركاري كه بكنم از من انتقاد مي كنند. حتي اگر كاري هم نكنم باز هم از من انتقاد مي كنند. اگر حرف بزنم، مرا سرزنش مي كنند. اگر حرف نزنم بازهم مرا سرزنش مي كنند. نمي دانم چاره چيست.ِ”
مرد خردمند به او گفت، “نگران نباش…” در گوش او زمزمه كرد و راز را به او گفت….. ” يك ماه بعد من باز مي گردم. نتيجه را به من بگو.”
مرد جوان به بازار رفت و آن فورمول مرد خردمند را به كار بست.
شخصي گفت، ” چه غروب زيبايي است.”
و او گفت، “چه چيزي در آن زيباست؟ اثبات كن كه چه چيز زيبايي در آن هست!”
مردي كه گفته بود چه غروب زيبايي است يكه خورد. آن غروب زيبا بود، ولي چگونه آن را اثبات كند؟ آيا سندي وجود داشت؟ آيا مي دانيد زيبايي چيست؟ همه مي دانند ولي كسي نمي تواند آن را اثبات كند.
آن مرد ساكت ماند. همه شروع به خنديدن كردند، ” عجيب است، ما فكر مي كرديم اين مرد يك ابله است. او يك روشنفكر بزرگ است.”
فورمول آن مرد خردمند اين بود: از هرچيزي انتقاد كن: به سراسر دهكده برو و تماشا كن و هرگاه كسي چيزي گفت و كاري كرد از آن انتقاد كن.
به ويژه از چيزهايي انتقاد كن كه مردم آن را مسلم انگاشته اند و هيچكس در آن ها ترديدي ندارد. اگر كسي از واژه “خداوند” استفاده كرد، بي درنگ از او بپرس، ” خداوند كجاست؟ اين چه حرف بي معني است كه مي زني؟” و يا اگر كسي از “عشق” سخن گفت، فورا از او بخواه: “عشق چيست؟ عشق كجاست؟ آن را نزد همه نشان بده!” كسي خواهد گفت ، ” عشق در قلب است.” به او بگو، ” نه، چيزي در قلب نيست. مي تواني بروي و از يك جراح بپرسي. چيزي چون عشق در قلب وجود ندارد. قلب فقط يك دستگاه گردش خون است كه خون را پمپ مي زند و آن را تصفيه مي كند. چه ربطي به عشق دارد؟”
يك ماه بعد آن مرد خردمند به آن روستا بازگشت ولي اينك آن مرد جوان خودش مردي خردمند شده بود.
او پاي مرد خردمند را لمس كرد و گفت، ” تو خيلي بزرگي! آن حقه كار خودش را كرد و اينك تمام مردم فكر مي كنند كه من مردي خردمند هستم.”
پيرمرد به او گفت، ” فقط يك چيز را به ياد داشته باش: هيچ چيزي را خودت اعلام نكن تا كسي نتواند از تو انتقاد كند. بگذار ديگران بگويند. تو فقط انتقاد و شكايت كن. و هميشه حالت حمله داشته باش و هرگز در موضع دفاعي نباش.
حمله كن، تهاجم كن و از همه و هركس انتقاد كن و تمام اين مردم تو را خواهند پرستيد.”
و آن مرد جوان يك مرد خردمند شد.
براي انتقاد و شكايت به هوشمندي زياد نيازي نيست. و تو بسيار ارزان، خردمند و هوشمند خواهي شد.
يكي از استادان دانشگاه من كه منطق درس مي داد… ظرف چند روز دريافتم كه حتي اگر از يك كتاب خيالي، كه وجود خارجي هم نداشت نام مي بردم، او بي درنگ از آن انتقاد مي كرد: “آن را خوانده ام، چيزي در آن نيست.”
نزد معاون دانشگاه رفتم و قضيه را به او گفتم : “اين يك نادرستي آشكار است، زيرا او نخست آناني را كه واقعاً كتاب نوشته اند سرزنش مي كند. و من با ديدن اين رفتار او، من شك كردم كه او آن كتاب ها را نخوانده و فقط سعي دارد نشان بدهد كه بسيار كتاب خوان و باهوش است. بنابراين من نام چند كتاب غيرواقعي را بردم و او از آن ها نيز انتقاد كرد و گفت «هيچ چيز در آن كتاب ها نيست. آن نويسندگان هيچ چيز نمي دانند.» و آن نويسندگان وجود خارجي ندارند. آن كتاب ها ابداً وجود ندارند.”
معاون دانشگاه گفت، “اين عجيب است. من فكر مي كردم كه او مردي مسئول است.”
گفتم، “او را فرا بخوانيد و من به طور تصادفي وارد خواهم شد.” سپس نام چهار تا كتاب خيالي را نوشتم كه وجود خارجي نداشتند با نويسندگاني كه فقط تخيلي بودند. نام آن چند كتاب را به معاون دانشگاه دادم و گفتم” وقتي كه او اينجاست من وارد
مي شوم و صحبت خواهيم كرد و شما به طور اتفاقي از اين كتاب ها نام ببريد و ببينيد واكنش او چيست.”
و او كتاب ها را نام برد و آن استاد بي درنگ گفت، “وقتتان را تلف نكنيد. آنان نويسندگاني معمولي و پيش پاافتاده هستند و در كتاب هايي كه نوشته اند هيچ چيز اصيل يافت نمي شود.”
معاون دانشگاه باورش نمي شد. او گفت، “آيا مي دانيد كه اين چهار كتاب ابداً وجود خارجي ندارند؟ و اين چهار نويسنده هم ابداً وجود ندارند؟ چرا از آنان انتقاد مي كنيد؟”
و او در برابر معاون دانشگاه با لحني هراسان گفت، “وجود ندارند؟ پس من چگونه فكر كردم…؟”
من گفتم، “سعي نكن كسي را فريب بدهي، زيرا من در مورد كتاب هايي پرسيده بودم كه وجود نداشتند. اين فقط يك اثبات بود. من فقط مي خواستم به معاون نشان دهم كه يك استاد بايد دست كم صداقت داشته باشد تا اعلام كند كه كتابي را نخوانده است.”
به معاون دانشگاه گفتم، “اين مرد انتظار چه احترامي را از سوي ما دارد؟ احساس من اين است كه او هيچ چيز نخوانده و فقط كتاب ابله از تورگينف را خوانده است.” من آن كتاب را با خودم آورده بودم و داستان را براي معاون دانشگاه خواندم.
و گفتم، “اين مرد همان ابله اين داستان است. شما بايد به او اخطار كنيد كه اگر بار ديگر چنين اتفاقي در كلاس بيفتد، ما همگي او را طرد خواهيم كرد.
او حتي به كتابخانه هم نمي رود! انسان خردمند، انسان هوشمند بايد فروتن باشد.”
من پيش از آن ملاقات تمام سوابق را بازبيني كرده بودم. آن استاد هرگز به كتابخانه نرفته بود. او ده سال بود كه در آن دانشگاه تدريس مي كرد و در اين مدت حتي يك كتاب هم به نام او ثبت نشده بود.
و اين مرد آماده بود تا از همه انتقاد كند.
پرسش تو در اين مورد كه چرا ما چنين آماده ايم تا انتقاد كنيم بسيار ساده است. روانشناسي پشت آن اين است كه اين آسان ترين راه است، ارزان ترين راه براي اينكه اثبات كني فردي ويژه هستي و بيشتر مي داني. ولي درواقع فقط اثبات مي كني كه همان ابله كتاب تورگينف هستي و نه هيچكس ديگر!
در دنياي خرد، فروتن باش.
پيش از اينكه از كسي انتقاد كني، از هر سو به واقعيت نگاه كن، از تمامي جهات ممكن واقعيت را ببين. و تعجب خواهي كرد: موارد قابل انتقاد و شكايت بسيار اندك هستند. و اگر بيشتر توجه كني، هرچه كه مورد انتقاد است مورد قبول واقع مي شود و با سپاس هم مورد قبول قرار مي گيرد، زيرا آن موارد نبايد نفس تو را ارضاء كنند‘ بلكه فقط بايد به آن شخص در راهش كمك كند. ولي براي اين، بايد بسيار كار كني.
يكي از استادهاي من مقاله ي دكترايش را در مورد شانكاراShankara و برادلي Bradley نوشته بود. به او گفتم “من آن مقاله را خواندم و اينك، پيش از اينكه نظرم را بدهم، هر نكته ي ممكن را در مورد شانكارا و برادلي مطالعه مي كنم.”
او گفت، ” تو عجيب هستي. زيرا من آن مقاله را به بسياري از استادها نشان داده ام و آنان همگي نظرشان را داده اند.”
گفتم، “من نمي توانم نظرم را چنين ارزان بدهم. من به تمام منابعي كه شما استفاده كرده ايد نگاه خواهم كرد و ساير منابع را نيز كه شما استفاده نكرده ايد مطالعه خواهم كرد.” و تقريباً شش ماه طول كشيد تا من شانكارا و برادلي را مطالعه كردم.
وقتي كه نظرم را به او دادم، گفت : “خداي من، چه خوب شد كه تو يكي از ممتحين من نبودي‘ وگرنه من هرگز قادر نبودم دكترايم را بگيرم. من شش سال روي آن كار كردم و تو ظرف شش ماه تمام منابع مرا مطالعه كردي و حتي منابعي را كه من نديده بودم مطالعه كردي!”
گفتم، “مقاله شما نپخته است و توسط يك انسان غيرحرفه اي نوشته شده. شانكارا و برادلي فيلسوفان پخته ي شرق و غرب هستند. شما به اين دو نابغه به اندازه ي كافي احترام نگذاشته ايد. كار شما يك كار دفتري بوده. فقط چند كتاب از اين و چند كتاب از آن خوانده ايد و قطعاتي از اينجا و آنجا آورده ايد و مقاله ي دكترا نوشته ايد. مقاله ي شما حاوي يك نكته ي اصيل هم نيست. و يك مقاله تا وقتي كه حاوي نكته اي اصيل نباشد، لياقت درجه ي دكترا ندارد‘ فوقش اين است كه رساله اي زيباست.
مي توانيد همچون يك كتاب آن را چاپ كنيد‘ ولي نه به عنوان دانشنامه ي دكترا.”
ولي او مردي فروتن بود‘ نكته را پذيرفت و گفت، “حق با تو است. من خودم نيز احساس مي كنم كه نسبت به اين دو فيلسوف عدالت را رعايت نكرده ام. شش سال براي مطالعه تمام زندگي برادلي و تمام زندگي شانكارا كافي نبوده. اين دو اوج نبوغ هستند‘ شش سال كفايت نمي كند. ولي هيچكس اين نكته را به من نگفت‘ حتي ممتحنين نيز به اين نكته اشاره نكردند. ممتحنين اين را نخواهند گفت زيرا براي اينكه به اين اشاره كنند بايد آن را بخوانند و بايد عميقاً آن را مطالعه كنند. چه كسي به خودش زحمت مي دهد؟ شايد حتي برخي از شاگردان آنان به من نمره داده اند و ممتحنين حتي به آن نگاه هم نكرده اند.”
هيچكس زحمت تحسين كيفيات خوب را در ديگران به خودش نمي دهد. هيچكس حاضر نيست كمك كند تا آن كيفيات رشد كنند.
همه مي ترسند: اگر همه رشد كنند، پس او چي؟ تمام توجه او اين است كه نفس خودش بزرگتر شود و آسان ترين راه اين است كه از ديگران انتقاد كند و از همه چيز شكايت كند: منفي باش و نفي كردن را روش خودت كن. و براي اين، نيازي به هوشمندي نيست‘ هر احمقي مي تواند چنين كند.
ولي براي اينكه واقعاً منتقد باشي‘ بايد بسيار مهربان و پر از عشق باشي. و فرد بايد آماده باشد تا زمان، انرژي و هوشمندي صرف آن كند.
آنگاه ديگر عمل تو انتقاد نيست، دشمني نيست‘ بلكه توصيه اي دوستانه است‘ رويكردي همدردانه است.
همه در اينجا بايد بياموزند كه همدردي كنند. مراقبه ي شما نبايد سبب انتقاد كردن شما از ديگران شود، بلكه بايد سبب تحسين كردن شود.
و اگر به قدر كافي هوشمند باشي، مي تواني طوري تحسين كني كه هرآنچه كه مورد انتقاد است‘ بدون اينكه گفته شود، درك شود.

اوشو: زبان از يادرفته ي دل: فصل اول، پرسش چهارم

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

فرزانگان هميشه باهم كار كرده اند

.دوست ديگري پرسيده است:
چرا مرشدان در يك گروه باهم كار نمي كنند؟
سوال بسيار خوبي است: چرا فرزانگان و آنان كه حقيقت را شناخته اند باهم در يك گروه كار نمي كنند؟
مايلم بگويم كه فرزانگان هميشه باهم كار كرده اند. و مايلم اضافه كنم كه نه فقط فرزانگاني كه زنده هستند باهم كار مي كنند، بلكه آن فرزانگاني كه در بيست و پنج قرن پيش هم مرده اند، به فرزانگان زنده كمك مي كنند. بنابراين چنين نيست كه فقط فرزانگان معاصر باهم كار كنند. برعكس، وقتي از نظر تاريخي و سنتي در نظر گرفته شود، آنان هميشه باهم كارمي كرده اند.
اگر آنچه كه مي گويم حقيقت باشد، به اين دليل است كه من حمايت بودا، ماهاويرا، كريشنا و مسيح را دارم.
اگر آنچه من مي گويم حقيقت باشد، آنوقت سخنان آنان نيز در سخنان من مي آميزد. و اگر در سخنان من قوتي باشد،اين قوت فقط مال من نيست، بلكه نيروي تمام آناني است كه در گذشته از اين لغات استفاده كرده اند.
ولي كساني كه فرزانه نيستند، هرگز باهم كار نمي كنند. و قديس نماياني هستند كه هرگز مردماني واقعاً مذهبي نبوده اند، فقط به ظاهر چنين مي نمايد.
فقط مردمان بي مرام هستند كه مي توانند با آنان كار كنند، نه آن فرزانگاني كه حالا به آنان اشاره كردم.
چرا اين مردم نمي توانند باهم كار كنند؟ زيرا آنان توسط محو كردن نفس هايشان قديس نشده اند.
قديس نمايي آنان فقط راهي براي خوراك دادن به نفس هايشان است.
و وقتي نفس وجود داشته باشد، هيچگونه ملاقاتي ممكن نيست، زيرا نفس هميشه مي خواهد بالاتر از همه قرار بگيرد.
من در كنفرانسي حضور داشتم كه رهبران مذهبي بسياري در آنجا حاضر بودند. مراسمي عمده بود و بسياري از رهبران مذهبي مهم دعوت شده بودند. نامي از آنان نمي برم، زيرا شايد كسي آزرده شود، ولي مهم ترين مردم مذهبي هند در آنجا بودند.
كسي كه اين گردهمايي را ترتيب داده بود مي خواست كه همگي مدعوين در كنار هم روي جايگاه بنشينند
و از همانجا با مخاطبين سخن بگويند. ولي يك رهبر مذهبي خاص نمي خواست با ديگران بنشيند و از او كتباً پرسيدند : ” چه كسي بالا خواهد نشست و چه كسي پايين؟”
و او پاسخ داده بود، “من بالا خواهم نشست. من نمي توانم پايين تر از كسي بنشينم.”
كسي كه خودش مستقيماً اين حرف را بزند، دست كم صريح است، ولي كسي كه چنين پيامي را بفرستد انساني بسيار پيچيده و حيله گر است. او پيغامي فرستاد كه نمي تواند در كنار و هم سطح ديگران بنشيند. آن سكوي بزرگ كه آماده شده بود، بدون استفاده ماند و هر سخنران مي بايست به تنهايي بايستد و براي جمع سخنراني كند. و آن سكو براي صد نفر هم جا داشت!
ولي چگونه صد رهبر مذهبي مي توانند كنار هم بنشينند؟ در ميان آنان چند شانكاراچاريا shankaracharya بودند كه نمي توانستند هيچ كجاي ديگر به جز تخت سلطنت خودشان بنشينند! و اگر آنان نمي توانستند روي زمين بنشينند،
چگونه آن ديگر رهبران مذهبي مي توانستند روي زمين و زير تخت آنان بنشينند؟
انسان به شگفت مي آيد كه آيا اين مردم فكر مي كنند يك صندلي از صندلي ديگر بزرگتر است؟ و يا اينكه فكر مي كنند مقام انسان توسط صندلي اي كه اشغال مي كند اندازه گيري مي شود و يا اينكه ارتفاع آن صندلي چقدر بالا يا پايين باشد.
اين فقط نشان مي دهد كه چه چيزي براي آنان اهميت دارد.
دو رهبر مذهبي نمي توانند باهم ملاقات كنند، زيرا مشكلي بر مي خيزد كه چه كسي نخست بايد احترام بگذارد، زيرا كسي كه نخست احترام بگذارد به نوعي پايين تر از ديگري مي شود. اين تعجب آور است، زيرا كسي كه نخست اداي احترام كند، واقعاً فرد والاتري است. ولي اين سران مذهبي مي پندارند كه كسي كه نخست دستانش را به سينه بگذارد پايين تر مي شود.
زماني در جلسه اي با حضور يك رهبر مذهبي با اهميت شركت داشتم. يك سياستمدار مهم نيز در آن جلسه حضور داشت.
آن مرد مذهبي در بالاي منبري مرتفع نشسته بود و بقيه ي ما در پايين قرار داشتيم. جلسه شروع شد و آن سياستمدار گفت،
“من نخست مي خواهم بدانم كه چرا ما اين پايين نشسته ايم و شما در آن بالا نشسته ايد؟ اگر مي خواستيد سخنراني كنيد، قابل قبول بود. ولي اين يك جلسه است، مناظره خواهد بود و شما چنان بالا نشسته ايد كه ممكن نيست هيچ چيزي را بحث كرد. لطفاً پايين بياييد.”
ولي آن مرد “مذهبي” پايين نمي آمد. سپس سياستمدار گفت،
“اگر نمي توانيد پايين بياييد، اگر دليل خاصي وجود دارد، پس براي ما توضيح بدهيد.”
ولي آن مرد نتوانست پاسخ بدهد، او مي ترسيد.
در عوض، يكي از مريدانش گفت، “اين يك سنت است كه ايشان بايد هميشه در سطحي بالاتر بنشينند.”
سياستمدار گفت، “شايد او پيشواي تو باشد، ولي پيشواي ما نيست.” و خطاب به آن مرد گفت، ” و ما دست هايمان را روي هم بر سينه گذاشتيم تا به شما سلام بگوييم ولي شما اين كار را نكرديد __ بلكه براي ما بركت طلبيديد! اگر يك مرد مذهبي ديگري به ديدار شما آمده بود و شما همين كار را با او مي كرديد، آنوقت جنگي برپا مي شد.
شما نيز بايد دست هايتان را براي احترام به سينه بگذاريد.”
و پاسخ چنين بود، “او نمي تواند دست هايش را به نشانه ي احترام روي هم قرار دهد، سنت چنين نيست.”
موقعيت چنان زشت شده بود كه هرگونه بحثي ناممكن بود.
من به آن مرد مذهبي گفتم، “مي خواهم اجازه بگيرم كه چند كلام با اين سياستمدار سخن بگويم.”
او به من اجازه داد. او مي خواست اين واقعه زودتر پايان بگيرد تا جلسه بتواند شروع شود. همه چيز متوقف شده بود.
من از آن سياستمدار پرسيدم، “چرا نخستين چيزي كه ديديد اين بوده كه او بالاتر از ما نشسته است؟ و اگر بتوانم بپرسم، آيا توجه كرديد كه او بالاتر از ما نشسته است و يا ما وادار شده ايم تا از او پايين تر بنشينيم؟ __ زيرا ممكن بود كه از شما خواسته شود تا آن بالا بنشينيد، آنوقت فكر نمي كنم كه اين سوال مطرح مي شد! اگر همگي ما در اين پايين نشسته بوديم و شما در كنار او در آن بالا نشسته بوديد، گمان نمي كنم كه چنين سوالي را مطرح مي كرديد.
مشكل بالاتر نشستن او نيست، مشكل اين است كه شما پايين تر نشسته ايد.”
آن سياستمدار نگاهي به من كرد.او در آن زمان قدرت زيادي داشت و يكي از مهم ترين چهره هاي هندوستان بود.
او با دقت به من نگاه كرد، مردي بسيار با صداقت بود. گفت، “اين را مي پذيرم. هيچكس هرگز اين را به من نگفته بود.
آري، اين نفساني بودن زياد است.”
آن مرد مذهبي بسيار خوشحال شده بود و وقتي كه آنجا را ترك مي كرديم دستش را دور شانه ي من انداخت و گفت،
” تو پاسخ خيلي خوبي به او دادي.”
گفتم، “آن پاسخ فقط براي او نبود، منظورم تو نيز بودي.” و به او گفتم، ” متاسفم كه مي بينم او مردي باصداقت تر از تو است
و تو ابداً صداقتي نشان ندادي. او پذيرفت كه اين نفس او بوده، ولي تو حتي آن را قبول هم نكردي، در عوض با كمك پاسخ من، بيشتر به نفست خوراك دادي!”
مردمان مذهبي از اين نوع نمي توانند باهم كار كنند. تمام كار آنان انتقادكردن از ديگران است.
تمام تلاش آنان مخالفت با ديگري است. اگر دشمني وجود نداشته باشد، ابداً نمي توانند كار كنند.
تمام تلاش آنان در مخالفت با ديگران و نفرت از آنان است.
تمام اين رهبران مذهبي كه از اين سنت ها و مذاهب پيروي مي كنند فقط مي توانند جاهل اطلاق شوند، زيرا نخستين ويژگي يك فرزانه ي اصيل اين است كه او ديگر به هيچ مذهبي تعلق ندارد. نخستين نشانه ي يك فرزانه اين است كه او ديگر با هيچ سنت و مذهبي محدود و مقيد نيست. او هيچ قيدي ندارد، او به همه تعلق دارد.
و نخستين صفت او اين است كه نفس او، غرور او ازبين رفته است.
ولي اين ها راه هاي بادكردن و تغذيه كردن نفس هستند.
اين را به ياد بسپاريد: نفس با ثروت زياد راضي مي شود، نفس مي تواند از طريق رنج بردن بسيار ارضا شود و همچنين با جمع آوري دانش بسيار. اين ها نفس را باد مي كنند. اگر ترك دنيا كنم و رياضت بكشم، نفسم باد مي كند.
و كساني كه نفس هايشان راضي باشد هرگز نمي توانند باهم كار كنند.
نفس تنها عامل جداكننده است و بي نفسي تنها عامل اتحاد است.
پس هركجا كه بي نفسي وجود داشته باشد، همكاري و باهم بودن وجود دارد………….
فصل سوم از كتاب : طريق مراقبه

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

ده غیرفرمان اوشو

ده “غيرفرمان” اوشو
” اول: آزادي.
دوم: منحصربه فرد بودن هر انسان.
سوم: عشق.
چهارم: مراقبه.
پنجم: جدي نبودن.
ششم: بازيگوشي.
هفتم: خلاقيت.
هشتم: حساس بودن.
نهم: سپاسگزاري.
دهم: احساسي از رمزآلودگي.
اين ده “غيرفرمان”، نگرش اساسي مرا نسبت به واقعيت، نسبت به آزادي انسان از انواع بردگي هاي روحاني بيان مي كنند.”

Leave a comment

Filed under Education, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

همه جویای حقیقت هستند: همه کس در جست و جوی خداوند است، همه طالب معجزات هستند

“……..همه جویای حقیقت هستند: همه کس در جست و جوی خداوند است، همه طالب معجزات هستند و رازهای منبع زندگی. و اوضاعی یکسان است: ماهی جوان تر از ماهی مسن تر می پرسد: “آن چیز که اقیانوس نام دارد چیست؟ من در موردش خیلی می شنوم.”
و ماهی مسن تر می گوید، “تو در آن هستی.”
و طبیعتاٌ ماهی جوان تر گفت، “ولی این آب است ومن در جست وجوی اقیانوس هستم.” او چنان ناکام شده بود که گفت، “بهتر است دور شوم و برای یافتن حقیقت به جایی دیگر بروم و اقیانوس را پیدا کنم.”
خداوند آن اقیانوسی است که شما در آن هستید، زیرا خداوند نام دیگری است برای زندگی. شما هر لحظه خداوند را با تنفس هایتان به درون و بیرون می کشید. این خداوند است که در قلب شما می تپد. این خداوند است که در خون شما جاری است. خداوند مغزاستخوان شماست و استخوان ها و هوشمندی شما و خود آگاهی شماست. ولی چون ماهی در اقیانوس زاده شده ___ بسیار نزدیک است __ فکر می کند که این فقط آب است.
این فقط هوا است که شما تنفس می کنید. و مردم درست مانند آن ماهی در جست و جو هستند و هرگز نخواهند یافت __ تا زمانی که از جست و جو بازایستند و فقط به آنچه که خود هستند نظر کنند، و اینکه آگاهی شان چیست و زندگی شان چیست. و تعجب خواهند کرد که نیازی نبوده به جایی بروند. هرآنچه که آنان در بیرون و محیط اطراف در پی آن بودند، در درونی ترین هسته وجودشان در خودشان وجود داشته است.
تمامی جهان هستی خداوند است. این مذاهب هستند که این کذب را درست کرده اند که خداوند دنیا را خلق کرده است و بنابراین این فکر را داده اند که خدا و دنیا دو چیز هستند و بنابراین آنان باید در پی خداوند باشند.
من مایلم این دوگانگی را کاملاٌ نابود کنم. خداوند خالق نیست، بلکه خود خلقت است. او در درختان وجود دارد و در رودخانه ها و در ماه و در خورشید و در تو.
بجز خداوند هیچ چیز وجود ندارد.
جوینده همان جستنی است و صیاد همان صید. و ناظر همان منظر است. و لحظه ای که این را دریابی، چنان آسودگی عمیقی خواهد آمد و چنان آرامش عمیقی بر تو نازل می شود که قبلاٌ در خواب هم نمی دیدی. چشمانت چنان شفافیتی خواهند یافت که در همه جا زیبایی خواهی دید: یک زیبایی وصف نانشدنی، یک خیر عظیم.در کوچکترین چیز این زندگی تپش کائنات را احساس خواهی کرد. این دنیا پرستشگاه ما است و این خدای ما است و ما بخشی از آن هستیم. پرستنده از پرستیدنی جدا نیست. درک این وحدت زنده، دیانت واقعی است.”

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

در آگاهی کیهانی فقط می توانی در آزادی ملاقات کنی، در عشق خالص.

“… در آگاهی کیهانی فقط می توانی در آزادی ملاقات کنی، در عشق خالص. خود همین فکر نخواستن رهاکردن آنان، ضد-آزادی است. می خواهی در آگاهی کیهانی آنان را تصاحب کنی و در دست بگیری: جایی که فردیت ها ازبین رفته است. این ها نخستین مردمانی هستند که ناپدید می شوند. آنان از دستان تو خواهند لغزید.
و تاجایی که به من مربوط می شود، مشکلی نیست. تو قادر به تشخیص من خواهی بود، زیرا بین من و تو مسئله ی تصاحبگری وجود ندارد. هرچه دوستی تو غیرتصاحبگرتر باشد، امکان اینکه هسته ی اساسی فرد را تشخیص بدهی بیشتر است، زیرا شکل خارجی ازبین خواهد رفت. فقط هسته ی اساسی وجود خواهد داشت که بدون بدن است. فقط توسط آزادی و توسط عشق است که امکان تشخیص دادن وجود دارد.
می پرسی، “… آیا بازهم قادر هستیم که دوستان خودمان را تشخیص بدهیم؟”
تو هشیار نیستی: شخصی امروز دوست است، فردا دشمن تو خواهد بود؛ کسی دیروز دشمن تو بود و امروز دوست تو شده است. دوستان به دشمنان تبدیل می شوند و دشمنان به دوستان. تازمانی که دوستی تو پیشاپیش ابدی نباشد __ در اینک-اینجا __ نباشد، قادر به تشخیص آنان نخواهی بود.
هرآنچه را که بتوانی اکنون ابدی کنی __ در اینک-اینجا __ قادر خواهی بود در آخرت تشخیص بدهی.
و این خوب است. در مورد مردی شنیده ام که هشت بار ازدواج کرده بود. حالا تشخیص داده شدن توسط هشت زن، همزمان در آگاهی کیهانی… آن مرد سعی خواهد کرد که به نوعی به همین دنیا برگردد! او چنان آگاهی کیهانی را نخواهد خواست: جایی که هشت زن او را شکنجه بدهند!
هرچیزی که در اینجا خالص باشد، در هردنیایی که باشی خالص باقی خواهد ماند. بنابراین دوستی را کاملاٌ از ناخالصی ها پاک کن و به عشق فقط همچون یک سپاسگزاری نگاه کن و نه یک توقع و درخواست. تمام روابطی که براساس توقع و انتظارات هستند محو خواهند شد. فقط خالص ترین روابط __ فقط لذت محض از فردیت دیگری __ به یاد آورده خواهد شد و تشخیص داده می شود. و این خوب است، زیرا تو زندگانی های بسیار را زندگی کرده ای: شوهران بسیار داشته ای و همسران زیاد داشته ای، دوستان زیاد داشته ای و دشمنان زیاد…. معامله کردن با هریک از آنان بطور جداگانه دشوار بوده است. در آن آگاهی کیهانی، هزاران زندگانی و روابط آن ها تو را له و نابود خواهد کرد.
حتی الهییون مسیحی نیز در مورد روز قیامت نگران شده اند. برتراند راسل وقتی کتاب چرا یک مسیحی نیستم را می نوشت این سوال را شروع کرد. او به تمام کذب های الهیات مسیحی اشاره کرد. و یکی از اکاذیب این نظریه روز قیامت است.
برتراندراسل یک ریاضی دان بود. او نمی توانست تصور کند که چگونه میلیون ها میلیون انسان می توانند ظرف یک روز قضاوت شوند. و نیمی از آنان زنانی هستند که با جیغ و فریاد به دنبال شوهرانشان می گردند… و همگی آنان در زندگی های پیشین خود شوهران بسیاری داشته اند و باهم دعوایشان خواهد شد ونزاع درخواهد گرفت! آنان خداوند را دیوانه خواهند کرد! برتراندراسل می گوید، “برای همین است که روز قیامت همیشه به تعویق می افتد. هرگز اتفاق نخواهد افتاد.”
تمام مردمی که در قبرها هستند… و این رقم کوچکی نیست: هرکجا که نشسته باشی دست کم هشت نفر در زیر آن دفن شده اند. و خداوند تمام این مردگان را از قبرهایشان بیدار خواهد کرد؟ نخست اینکه بیدارکردن اینهمه مردم از قبرهایشان زمان زیادی را خواهد گرفت، یک روز کافی نخواهد بود. و مردمانی که برای قرن ها در قبرها خوابیده اند…. حتی بیدار کردن شخصی که همین دیشب فقط برای شش یا هشت ساعت خوابیده نیز کار سختی است. بیدارکردن کسانی که میلیون ها سال است که خفته اند کار آسانی نخواهد بود!
و آنوقت تمام آن جمعیت چنان بزرگ خواهد بود که یک گردهمآیی عظیم خواهد بود. و همه شتاب دارند تا پیدا کنند… زیرا در هزار زندگانی تو هزار زن خواهی داشت و هر یک از زن های تو هزار شوهر خواهند داشت __ نه فقط تو. آن روز چنان دعوایی برپا خواهد شد که هیچکس زحمت قضاوت را نخواهد کشید. و خدا چطوری از پس آن برخواهد آمد؟
من با برتراند راسل موافق هستم که روز قیامت اتفاق نخواهد افتاد زیرا که از نظر ریاضی غیرممکن است.
خوب است که تمامش را ازیاد ببری: تنها خالص ترین به یاد خواهند ماند __ و شما چیزهای زیادی ندارید که خالص باشند. بنابراین منتظر آخرت نباش. اگر می خواهی کسی را تشخیص بدهی، رابطه ات را با آن شخص خالص کن. به او آزادی مطلق بده و توسط او نیز تحت سلطه درنیا. مطلقاٌ آزاد بمان. فقط دو آزادی، دو تنهابودن، دو مراقبه کننده که بدون هیچ دلیلی غیر از خوشی محض باهم دیدار می کنند قادر به تشخیص یکدیگر خواهند بود.
ولی آروپ، در مورد من می توانی یقین داشته باشی: چه تو مرا تشخیص بدهی و چه ندهی، من تو را به یاد خواهم داشت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

فرق بین خواستن ، میل داشتن و اشتیاق


باگوان عزیز
ممکن است لطفاٌ در مورد تفاوت بین خواستن، میل کردن و اشتیاق داشتن سخن بگویید؟

… معنی فرهنگ لغات این سه واژه باهم یکسان خواهند بود، ولی نه معنی وجودین آن ها. معنی وجودین آنها چنان با هم فرق دارد که شگفت آور است که این زبان دان ها و کارشناسان زبان و دستور زبان چه کارهایی می کنند!
خواستن wanting یک مفهوم روشن و قاطع در مورد اشیاء است و موضوع دارد: چه می خواهی؟ این مبهم نیست. یک خانه می خواهی، یک همسر می خواهی، فرزندانی می خواهی __ موضوع خواسته روشن است.
میل داشتن desiring مبهم است: موضوع میل روشن نیست: طالب قدرت هستی __ میل به احترام و اعتبار و افتخار داری، میل داری که بزرگترین انسان روی زمین باشی.
خواستن ساده است و امکانش هست که بتوانی به خواسته است برسی __ زیرا داشتن خانه و همسر و فرزندان غیرممکن نیست. درواقع، نداشتن آن ها غیرممکن است!
ولی میل داشتن مبهم است: احترام و آبرو یک شیئ نیست، بلکه یک فکر است، افتخاریک شیئ نیست، فقط یک فکر است؛ بزرگترین انسان دنیا شدن نیز یک شیئ نیست، بلکه یک مفهوم فکری است. و حتی بزرگترین مردم __ شاید دنیا فکر کند که بزرگترین هستند __ در ژرفای درونشان مردمانی ناشاد هستند.
برای نمونه، بنیانگذار انقلاب روسیه، لنین را می توان به یقین یک مرد بزرگ خواند، حتی دشمنان او در این مورد توافق دارند. ولی او پیوسته نگران بود و خجالت زده بود، زیرا پاهای کوتاهی داشت: بالاتنه اش بزرگتر بود و تناسبی با پاهایش نداشت. وقتی روی صندلی می نشست، پاهایش آویزان می ماندند و به زمین نمی رسیدند. پس او همیشه پاهایش را پنهان می کرد. همیشه خیلی نزدیک لبه ی میز می نشست. میز او همیشه با رومیزی پوشانده شده بود تا هیچکس پاهای آویزان او را نبیند. ولی چه دیگران این را می دیدند و چه نمی دیدند، او می دانست.
من فکر نمی کنم که این مشکلی بود __ ولی همین در ذهن او تولید یک عقده ی حقارت عمیق کرده بود. شاید همین عقده ی حقارت او بوده که او را وادار ساخت که یک انقلابی بزرگ در دنیا بشود: اگر پاهای طبیعی داشت، شاید یک انقلابی نمی شد.
میل چیزی مبهم است و اشتیاق داشتن longing کاملاٌ با خواستن و میل داشتن متفاوت است. خواستن و میل داشتن هردو به سر مربوط هستند: یکی برای چیزهای مشخص است و دیگری برای افکار مبهم. اشتیاق به قلب مربوط است و نه به ذهن. این قلب است که شوق چیزی را دارد و درد اشتیاق را احساس می کند. قلب کاری با پول و قدرت ندارد. شوق دل فقط برای عشق است… و در نهایت برای خداوند، که پاک ترین شکل عشق است، و نه هیچ چیز دیگر.
این تمرین خوبی است که روی واژگانی که به نظر شبیه هم می آیند تعمق کنید. به شما شفافیت می بخشد.
اشتیاق فقط یک تشنگی است و این زیباست. میل داشتن زشت است زیرا همیشه رقابتی است __ حسادت برای کسانی که آن را دارند، زمانی که تو آن را نداری. زشت است زیرا برای به دست آوردن آن می توانی به همه آسیب برسانی. خشن است. خواستن، معمولی است و خاکی __ طبقه ی متوسط است!
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

کلام سکوت ادراک

“… رازهایی وجود دارند که من هرگز در موردشان سخن نمی گویم. نه اینکه نمی خواهم در موردشان حرف بزنم، ولی خود طبیعت آن ها __ نمی توان در موردشان حرف زد. باید وقتی که ساکت هستم به آن ها گوش بدهی. باید در میان فاصله ی واژگانی که به کار می برم به آن ها گوش بدهی. کلام نمی تواند به آن ها اشاره کند، ولی سکوت پیوسته آن ها را فریاد می زند. فقط نیاز داری که درست به آن ها گوش بدهی __ درست همانطور که یک زبان را درک می کنی چون آن را آموخته ای.
سکوت نیز یک زبان است، زبان جهان هستی: درختان از آن استفاده می کنند، ستارگان از آن استفاده می کنند و کوهستان ها از آن استفاده می کنند و عرفا از آن استفاده می کنند. من آنچه را که بتواند گفته شود می گویم؛ همچنین توسط سکوتم، آنچه را که نمی توان گفته شود می گویم. حالا این بستگی به تو دارد که بتوانی یک زمزمه ی ساکت را بگیری و بگذاری در ژرفای وجودت رخنه کند __ زیرا تنها در آنجاست که معنی کامل آن برتو آشکار خواهد شد. ذهن تو ناتوان است و بی کفایت. ذهن هیچ راهی برای درک سکوت ندارد؛ ذهن فقط زبان را درک می کند: تنها کلام را میفهمد؛ ولی بی کلام….
نمی توانی از ذهن شکایت کنی __ این ورای ظرفیت ذهن است. درست مانند این است: چشمان من نور را می بینند، گوش هایم نمی توانند نور را ببینند. این به آن معنی نیست که من باید از گوش هایم شاکی باشم: “شما چرا نور را نمی بینید؟” آن ها برای این کار ساخته نشده اند. آن ها می توانند به موسیقی گوش بدهند. ذهن می تواند کلام را درک کند. اگر می خواهی چیزی را درک کنی که ورای کلام است، آنوقت باید به ورای ذهن بروی: باید وارد فضایی بشوی که بی ذهنی نام دارد. این فضا درست در بالای ذهن قرار دارد و ورای آن. فقط بی ذهنی است که سکوت را درک می کند؛ کلام را به آنجا راهی نیست.
می گویی، ” آیا ما باید شبانه بیاییم و آن ها دریافت کنیم؟” مسئله این نیست که در شب بیایی و یا در روز که آن ها را بگیری، زیرا من آن ها را پنهان نمی کنم؛ من پیوسته هر صبح و هر عصر آن ها را به سمت شما پرتاب می کنم. ولی شما فقط کلام را جمع می کنید و بی کلام را __ فاصله ها را __ رها می کنید.
فقط در تصوف کتابی هست که می توانم آن را مقدس بخوانم. نمی توانم انجیل را مقدس بخوانم، و نمی توانم گیتا را مقدس بخوانم. ولی این کتاب صوفیان را می توانم مقدس بخوانم __ به یک دلیل ساده: زیرا هیچ چیز در آن نوشته نشده است. خالی است. این کتاب یک هزار سال است که از مرشد به مرید رسیده است و فقط وقتی به مرید داده می شود که او آماده باشد تا آنچه را که نوشته نشده بخواند.
وقتی که برای نخستین بار توسط یک عارف داده شد….. او درحال مرگ بود و این برای تمام مریدانش یک معما شده بود: تمام کتابخانه ی او در دسترس مریدان بود ولی او یک کتاب را زیر بالش خود نگه می داشت. او فقط وقتی آن کتاب را می خواند که درها بسته و قفل شده باشند و هیچکس در اطراف نباشد. فقط آنوقت بود که او کتاب را بیرون می آورد و ساعت ها آن را مطالعه می کرد. طبیعی است که کنجکاوی زیادی در مورد آن کتاب وجود داشت. برخی حتی در پشت بام مخفی می شدند و آجرهای سقف را حرکت می دادند تا ببینند چه خبر است. ولی نتوانسته بودند راز آن کتاب را پیدا کنند.
بارها و بارها از او سوال می کردند و او می گفت، “وقتی زمانش برسد، آن کتاب را به شما خواهم داد.”
و روز مرگش فرا رسید و تمام مریدان جمع شده بودند و حالا فقط چند ساعت از عمر او باقی مانده بود. آنان قدری خجالت می کشیدند تا در مورد آن کتاب از او سوال کنند: “حالا که می روی، دست کم چیزی در مورد آن کتاب به ما بگو.” چنین درخواستی از یک مرشد در حال مرگ رفتاری نجیبانه نبود.
ولی یکی از آنان طاقت نیاورد و گفت، “مرشد، یک چیز را فراموش کرده ای: آن کتاب!”
مرشد گفت، “ازیاد نبرده ام. زیر بالش من است و قبل از اینکه نفس آخر را بکشم آن را به جانشین خودم خواهم داد.”
و یکی از مریدانش را صدا زد __ هیچکس حتی فکرش را هم نمی کرد که این مرد جانشین آن مرشد باشد. او یقیناٌ مردی عجیب بود و بسیار ساکت. او هیچ دوستی نداشت و هرگز در نمازهای جماعت شرکت نمی کرد و هرگز به کتابخانه نمی رفت تا به کتاب های مقدس باستانی نگاه کند.؛ ولی او ساعت ها در زیر درخت در کنار رودخانه می نشست. گاهی اوقات تمام شب را روی چمن دراز می کشید و به ستارگان نگاه می کرد. همه فکر می کردند که او قدری خل است. او هرگز از مرشد سوالی نپرسیده بود.
در آنجا دانشمندان بزرگی وجود داشتند که حتی از خود مرشد هم بیشتر دانش اندوخته بودند و با تمام کتب مقدس باستانی خوب آشنا بودند. ولی مرشد آن مرد عجیب و ساکت را __ کسی که به ستارگان چشم می دوخت و دوستی نداشت ولی چشمانش همچون کودکان معصوم بود و قلبش پر از ترانه های ناخوانده بود __ صدا زد.
او کتاب را بیرون کشید، به آن مرد داد و گفت، “این کتاب چیزی نمادین است. هرکس آن را دریافت کند، جانشین خواهد بود. پس به یاد بسپار، خیلی دقت کن، اجازه نده هیچکس دیگر آن را بخواند. فقط تو می توانی آن را بخوانی و قبل از اینکه بمیری باید آن را به دست شخصی مناسب بسپاری، کسی که قادر به خواندن آن باشد.”
این کتاب اینگونه برای هزار سال دست به دست گشته است__ و این کتاب کاملاٌ خالی است. همین پنجاه سال پیش، وقتی که آخرین جانشین می خواست آن را به چاپ برساند، نتوانست برای آن ناشری پیدا کند __ زیرا وقتی آن را به هرکس نشان میداد آنان نگاهی به کتاب می انداختند و می گفتند، “ولی چیزی در آن نیست که چاپ بشود. فقط یک دفتر یادداشت است و هیچ چیز در آن نوشته نشده است.” ولی حالا چاپ شده است: یک ناشر باجرات در انگلیس آن را به نام کتاب هیچی Book of Nothingچاپ کرده است. ولی آنان قدری آن را نابود کرده اند زیرا یک مقدمه برایش نوشته اند: تمام تاریخچه ی کتاب را __ که در طول هزار سل چند عارف آن را در اختیار داشته اند و چگونه از یک مرشد به مرشد بعدی دست به دست رسیده و اینکه برای نخستین بار چاپ می شود. ولی ذهن انسان اینگونه کار می کند: هرکتاب باید یک مقدمه داشته باشد، پس آن کتاب نیز نیاز به مقدمه دارد: و داخل کتاب هیچ چیز نیست: هزار صفحه ی خالی.
و آنان چنین کتابی را با چاپ کردنش نابود کرده اند، زیرا اینک مردم آن را بعنوان یادداشت استفاده می کنند و چیزهایی در آن می نویسند. این برای چنین مقصودی نبوده است. منظور این بوده که مرشد باید آن را به مریدی بدهد که بتواند فاصله ی بین واژگان را درک کند؛ زمانی که واژگان و خطوط بی معنا شده باشند، فقط کاغذ سفید… فقط با تماشا کردن آن تو نیز خالی بشوی. فقط با نگاه کردن به آن از ذهن به بی ذهنی برسی __ و ناگهان آن صفحه ی سپید دری را از اسرار هستی برویت بگشاید.
دواگیت، سعی کن به سکوت من گوش بدهی. در دنیا هیچ سخنوری را پیدا نخواهی کرد که مانند من سخن بگوید. درست در میان جمله، یک فاصله وجود دارد. این عمدی است؛ اهمیت دارد، معنی آن بیش از تمام لغات است. درواقع، من از تمام لغات استفاده می کنم تا بتوانم یک فاصله ایجاد کنم. وگرنه چگونه می توانم یک فاصله خلق کنم؟
به این فاصله ها گوش بده، به سکوتم گوش بسپار، به سکوت درختان و ستارگان گوش بسپار __ زیرا سکوت در انحصار هیچکس نیست، نه هندو است و نه محمدی و نه مسیحی؛ سکوت تنها چیزی است که توسط هیچکس به انحصار درنیامده است __ و آنگاه قادر خواهی بود تا اسراری را که می خواهم در موردشان صحبت کنم درک کنی. ولی تنها واژگان قادر به بیان آن ها نخواهند بود.
و در آخر می پرسی، ” باگوان عزیز عزیز، “درک کردن” یعنی چه؟
این واژه ی انگلیسیunderstanding قدری عجیب است، ولی بااهمیت. هروقت چیزی را می دانی، تو روی آن ایستاده ای و آنچه که می دانی در زیر تو ایستاده است: تو بالاتر رفته ای. به عبارت دیگر: همانطور که آگاهی تو بالاتر می رود، چیزهای بیشتری در زیر قرار می گیرند. چیزهایی که در پایین قرار بگیرند، آن ها را درک کرده ای. چیزهایی که دربالای تو ایستاده اند، باید برای درک آن ها بازهم بالاتر بروی__ فقط بالاتر است که پایین تر را درک می کند، پایین تر نمی تواند بالاتر را درک کند.
پس نکته ی اساسی این است که تو باید تا حدممکن در آگاهی خود بالاتر بروی. و همچنانکه تو به دورانداختن دانش غیرلازم__ که بار اضافه است__ ادامه می دهی، آگاهی و معرفت تو به بالاتررفتن ادامه می دهد. هرچیز وام گرفته شده یک بار است و یک مانع. تو باید چنان سبک باشی که بتوانی همچون یک عقاب پرواز کنی و به آسمان های دوردست صعود کنی.
نخستین فردی که روی کره ی ماه راه رفت… وقتی از سفر بازگشت، از او پرسیده شد که اولین نظرش و احساسش چه بود؟ او که روی ماه ایستاده بود و از آنجا به آسمان و به زمین نگاه کرده بود، نخستین فکری که به نظرش آمده چه بود؟ و پاسخ او بسیار اهمیت دارد.
او گفت، “اولین فکر من این بود: زمین عزیز من! برای نخستین بار درک کردم که آمریکایی وجود ندارد و روسیه ای وجود ندارد و چینی وجود ندارد و هندوستانی وجود ندارد. یک زمین بیشتر وجود ندارد: زمین من! هیچ خطی وجود نداشت، هیچ تقسیمی وجود نداشت، این ها همگی ساخته ی انسان هستند. و عجیب ترین چیزی که دیدم این بود که زمین درست مانند ماه به نظر می رسد و می درخشد.” زمین هشت بار از ماه بزرگتر است، پس فقط دیدن یک ماه که هشت برابر بزرگتر باشد با نوری که هشت برابر بیشتر است…. و خود ماه فقط همچون یک صحرای خشک به نظر می رسید، بدون یک قطره آب، بدون یک گیاه و سبزی و هیچ موجود زنده در هیچ کجا… فقط سکوت. و من این سکوت را سکوت مرگ می خوانم. زمین ما نیز ساکت است، ولی وقتی که باد از میان درختان می گذرد… و زندگی هست… و پرندگانی که می خوانند؛ و نور هست. و وقتی در سکوت نیمه ی شب، مرغ شب می خواند، آیا فکر می کنی که سکوت را برهم می زند؟ نه، عمق آن سکوت را بیشتر می کند؛ آن را آهنگین تر می کند. و وقتی مرغ شب خاموش می شود سکوت شب از قبل عمیق تر می شود. این سکوت زنده است. همیشه به یاد داشته باش، هر کیفیتی که زندگی در آن نباشد، ارزش داشتن را ندارد. یک قدیس تا زمانی که نتواند برقصد، یک قدیس نیست؛ فقط یک فسیل بی جان است.
وقتی که شروع کنی به دیدن که حتی حقیقت، مراقبه، زیبایی یا فضیلت همگی آواز خودشان را دارند __ خوانده شده یا خوانده نشده __ آنوقت وارد دنیای رازها شده ای. مرگ رازی در خود ندارد، مرگ یک خیابان بن بست است. زندگی یک روند همیشه جاری است، برای همیشه و همیشه. فقط معرفت خویش را بالا ببر و ادراک تو گسترده تر خواهد شد و بالاتر خواهد رفت. زمانی که ادراک تو به بالاترین نقطه می رسد، همه چیز در زیر آن قرار دارد. این دقیقاٌ معنی ادراک و فهمیدن است. اینک تو درک می کنی.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم