یک مشکل قراردادی است که توسط دیگران ایجاد شده:اشو

“… لذت بردن چنان مداوم محکوم شده است که تو از یاد برده ای که این یکی از بزرگترین دروغ ها است. می گویی ” به نظر می رسد که هرگاه در درونم احساس خوشی و بهبود داشته ام، همیشه به دنبال آن موجی از سرزنشگری خود وجود داشته است….”
این موج سرزنشگری خود از شرطی شدگی تو می آید، به احتمال زیاد از شرطی شدگی مسیحی یا کاتولیک. فقط هرچیزی را محکوم کن! __ و هروقت چیزی را نزد کودکان محکوم می کنید، آنان ظرفیت این را ندارند که برعلیه آن مباحثه کنند. آنان به والدین خود اعتماد دارند و اگر سرزنشگری را ببینند، آنان هنر سرزنش کردن خودشان را فرا می گیرند.
ولی طبیعت به تو لحظاتی از سرخوشی و لذت را می دهد و نمی توانی در برابر آن مقاومت کنی. تو در دو قایق نشسته ای: یکی از شرطی شدگی های تو تشکیل شده و دیگری قایق طبیعی تو است که با خودت آورده ای __ زندگی تو. نمی توانی کاملاٌ لذت را رها کنی، ولی یک کار می توانی بکنی __ و این کاری است که همه می کنند __ نیمه دل باش!
وقتی مردم احساس سرخوشی و لذت می کنند، خودشان را نگه می دارند؛ در موقعیت عجیبی هستند. برای همین است که فکر می کنی داری توسط آن خفه می شوی…. یک تنش است. شرطی شدگی های تو می گوید، “از آن راه نرو،” و تمام طبیعت تو به آن راه می رود. در عمق وجودت مایلی از آن راه بروی زیرا خیلی لذت بخش است و زیباست. ولی ذهنت می گوید، “گوش بده: از آن راه نرو، گناه است، عذابش را خواهی کشید: فقط برای لحظه ای خوشی تا ابد در جهنم خواهی سوخت. در موردش فکر کن. صبر کن.”
بنابراین همیشه بین نگرش لذت بردن و ضد لذت متزلزل هستی. این به تو احساس خفگی می دهد.
تعداد اندکی از مردم هستند که تمام شرطی شدگی هایشان را رها کرده اند و مسیر طبیعی زندگیشان را دنبال می کنند. آنان مردمانی خوشحال هستند که می رقصند و آواز می خوانند و لذت می برند. مردمان مذهبی آنان را محکوم می کنند: “این ها گناهکاراند، بخور و بنوش و خوش باش تمام مذهب آنان است. آنان رنج زیاد خواهند برد.”
مردمان اندکی هم هستند که امیال طبیعی خودشان را کاملاٌ رها کرده اند و در شرطی شدگی های اجتماعی خود جا افتاده اند. آنان هیچ خوشی احساس نمی کنند و ترانه ی زندگی شان گم شده است. آنان احساس می کنند افلیج هستند، نمی توانند برقصند. فقط یک کار می توانند بکنند؛ تمام انرژی آنان که می توانست در ابعاد زیادی تقسیم شود فقط در یک چیز متمرکز شده است: محکوم کردن کسانی که که هنوز لذت می برند.
این مردم را قدیس می خوانند. تمام کار و بار آنان از صبح تا شام این است که دیگران را محکوم کنند. آهسته آهسته محکوم کردن تنها لذت زندگی آنان می شود. هرچه بیشتر محکوم کنند، خودشان را بیشتر مقدس، برتر،الهی و روحانی احساس می کنند و دیگران مادی گرا می شوند. آنان فقط یک تسلی دارند: که پس از مرگ در بهشت خواهند بود و از هرچیز که در اینجا محروم شده اند در آنجا لذت خواهند برد. و تمام مردم دیگر که در پی لذات هستند برای ابد در جهنم عذاب خواهند کشید!
حتی آموزگارانی چون مسیح از این مفاهیم حمایت کرده اند. لازاروس از مسیح پرسید، “می گویی ، ولی چگونه تو را باور کنم؟ ما در اینجا گرسنگی می کشیم و تابستان داغی است و دو سه سال است که باران نباریده است. چاه ها خشک شده اند، حتی آب نیز به سختی تهیه می شود.”
مسیح به او گفت، “نگران نباش لازاروس، به زودی خواهی دید: پس از مرگ روی زانوان خدا خواهی نشست. و این مرد ثروتمند که امروز برای دیگر مردم ثروتمند و مقتدر این شهر میهمانی می دهد، در جهنم گرسنه و تشنه خواهد بود. و آنان از آنجا صدا خواهند زد، و این سرنوشت ابدی آنان خواهد بود. حتی اگر هم بخواهی بدهی، نمی توانی چیزی به آنان ببخشی. هیچ چیز از بهشت به جهنم برده نمی شود. تو تمام لذات را خواهی داشت و نصیب آنان فقط درد و رنج خواهد بود. پس مسئله فقط چند سال است. ارزش دارد که این چند سال را رنج بکشی و آنوقت تا ابد در خوشی ها لذت ببری.”
برای تسلیت دادن به فقرا… و فقرا همیشه در اکثریت بوده اند: آنان مشتریان واقعی مذاهب هستند. مذاهب باید به آنان تسلی بدهند و آنان این را دریافته اند __ تمام مذاهب در دنیا __ همان تسلی: پس از مرگ….
مشکل اینجاست که طبیعت بسیار قدرتمند است، شرطی شدگی ها نمی توانند آن را بطور کامل نابود کنند، فقط می توانند آن را مسموم کنند. و سورابی، این چیزی است که تو از آن در رنج هستی: مسمومیت توسط شرطی شدگی: هروقت احساس شادمانی و سلامت داری، در پی آن موجی از محکوم کردن خودت وجود دارد. احساس خوشی و سلامتی چه اشکالی دارد؟ به کسی آزار نمی رسانی. شادمانی و نشاط چیزی کمیquantitative نیست که تو آن را گرفته باشی، پس دیگران نمی توانند آن را احساس کنند! تو کسی را محروم نکرده ای. درواقع، با سلامت و نشاط، تو می توانی همین را در دیگران اشاعه بدهی.
بودن در کنار انسانی که بانشاط ، سالم و سرحال است می تواند این کیفیات را به دیگران سرایت دهد. چرا باید احساس سرزنشگری خود داشته باشی؟ کار خطایی نکرده ای. فقط ببین که شرطی شدگی های تو باید دورانداخته شوند__ و می توانند دورانداخته شوند زیرا بخشی از طبیعت و ذات تو نیستند، آن ها توسط جامعه برتو تحمیل شده اند. این ها قراردادی هستند. و هرچه نشاط و خنده ی تو عمیق تر می شود، سرزنشگری تو نیز عمیق تر می گردد!
رقص تو و نشاط تو و آوازخوانی تو به کسی آسیبی نمی رساند. شاید کسی را شفا بدهد، ولی ضرری به کسی نخواهد رساند. این پرندگان آواز می خوانند ولی خودشان را سرزنش نمی کنند. آنان هر یکشنبه برای اعتراف نزد کشیش کاتولیک نمی روند که، “پدر، مرا ببخش. من این هفته بازهم آواز خواندم. نتوانستم مقاومت کنم __ وقتی خورشید طلوع می کند و عطر گل ها پخش می شود… من سعی خودم را می کنم، ولی ناتوان هستم، من پرنده ی کوچکی هستم، نه خیلی توانمند…. بنابراین تمام هفته را آواز خواندم. حالا مرا ببخش و از خدا بخواه که مرا عفو کند!”
درختان نزد کشیش نمی روند: آنان می رقصند و از خورشید لذت می برند. آنان از باد و باران لذت می برند__ از شما هم لذت می برند. آنان می باید هرروز صبح و عصر منتظر شما باشند، زیرا ما همگی به هم متصل هستیم. و وقتی شما می رقصید و پایکوبی می کنید، آیا فکر می کنی که این درختان ناراحت می شوند؟ آن ها لذت می برند.
انسان تنها حیوان احمق در دنیا است و کشیشان نقطه ی ضعف شما را یافته اند. نقطه ضعف شما این است که ذهن شما را می توان با هر آشغالی پر کرد، چه آن را بخواهید و چه نخواهید. مردم پیوسته به ذهن های یکدیگر آشغال می ریزند __ مردم را نمی بینید که در سکوت بنشینند…………..
مردم پیوسته وراجی می کنند و انواع زباله ها را به سر دیگران می ریزند و از شما دعوت می کنند تا زباله های خود را به سرشان بریزید. و آن زباله ها بخشی از ذهن شما می شوند.
وگرنه آیا نمی بینی سورابی، که نشاط تو به دیگری ضرری نمی زند؟ چرا باید احساس سرزنش کنی؟ این فقط زباله هایی است که والدین تو و کشیش ها بر تو تحمیل کرده اند.
آواز خواندن تو، خنده ی تو و نشاط تو __ اگر کاری هم بکند، چیزی خوب خواهد بود. چرا باید به دنبال آن احساس سرزنش خود بکنی؟ این فقط کشیشان مرده ی تو هستند، قرن هایی از مردمان مرده که اینک در قبرهایشان لذت می برند و آسوده اند و چنین مفاهیمی را به شما داده اند. فقط قدری هشیاری، و در خواهی یافت که سرزنشگری خودت بی محتوا است.
اگر به کسی آسیبی می رساندی قابل درک بود، اگر با کسی خشونت بورزی و عصبانی بشوی، سرزنش خود قابل درک است و معقول.
ولی این در مورد شادمانی و نشاط و خنده و آواز و رقص صدق نمی کند__ پس فقط آن را تماشا کن. و وقتی احساس می کنی سرزنشگری خود وارد شده، دیوانه وارتر برقص. آن انرژی را که صرف سرزنش خودت می کنی برای تشدید نشاط و شادمانی به کار بگیر. برای ذهن شرطی شده ات روشن کن که اگر در کارت اخلال کند، تو همان کار را با شدت بیشتری انجام خواهی داد.
اگر پس از خندیدن احساس سرزنش می کنی، آنوقت برو و یک ساعت بخند تا این سرزنشگری احمق احساس خستگی کند و بگوید، “این زن ارزشش را ندارد، باید یک کاتولیک دیگر را پیدا کنم!”
از من می پرسی، ” آیا نقطه ای هست که آن ها ازبین بروند، یا اینکه همچون سایه ای لذات مرا تعقیب خواهند کرد؟”
بستگی به تو دارد. می تواند در همین لحظه ازبین برود؛ ولی اگر انتخاب کنی، می تواند باقی بماند. میهمان خودت است. فقط این میهمان را با چمدان هایش بیرون بینداز و برای همیشه با او خداحافظی کن. برایش روشن کن: “به عقب بازنگرد، جای دیگری برو __مسیحیان زیادی در اطراف هستند، وارد کله ی دیگری شو. کار من با تو تمام است!”
آزمایش کن! تمام چمدان ها و اسباب هایش را جمع کن و از پنجره بیرون بینداز. این تصمیم تو بوده که میهمان را پذیرفته ای. فراموش نکن که میزبان تو هستی و او فقط یک میهمان است و او فقط می تواند با اجازه ی تو باقی بماند. و چه میهمانان زشتی! وقتی من می توانم میهمانان زیبایی به تو بدهم… قدری خوش سلیقه باش!
آن میهمانانی که تاکنون در سرت حمل کرده ای بیماری هستند؛ تو را ناخوش می کنند. آن ها به تو اجازه نمی دهند که بخندی، به تو اجازه ی رقصیدن نمی دهند و نمی گذارند که جشن بگیری و خوش باشی. پس چه اجازه ای به تو می دهند؟ فقط اینکه جدی باشی و غمگین: مصیبت زده باشی. نکته را نگاه کن: وقتی که مصیبت زده نباشی، خودت را سرزنش نمی کنی!
این توطئه ای است که توسط مذاهب برعلیه هریک از شما چیده شده است. رنجور بودن کاملاٌ درست است، غمگین بودن کاملاٌ درست است! مذهب تو هیچ چیز ندارد در این مورد بگوید. ولی خندیدن، خوش بودن، از زیبایی و سرور و شعف مست بودن… و بلافاصله مذهب شروع می کند به محکوم کردن تو.
مذاهب عملاٌ این زمین را به یک جهنم تبدیل کرده اند. اگر شما را تنها بگذارند، بدون هیچ اخلالی از سوی مذاهب، همین زمین می توانست یک بهشت باشد. دست کم در این معبد خداوند باید به یاد داشته باشی که در بهشت هستی؛ و در اینجا آموزش ها متفاوت است: اگر رنجور باشی، مورد سرزنش خواهی بود؛ اگر شادمان باشی، مورد تحسین خواهی بود __ هدیه ای برای خودت تهیه کن!
وقتی کسی را می بینی که با نشاط است، او را تحسین کن، هدیه ای به او بده __ فقط یک شاخه گل کافی است. شاید اینگونه بیاموزی که شادمانی را می توان تحسین کرد. نیازی به محکوم کردنش نیست.
سورابی، مشکل تو بسیار ساده است، یک مشکل قراردادی است که توسط دیگران ایجاد شده. این مشکل تو نیست، از وجود طبیعی خودت نیامده است. پس همین امروز، وقتی که نوبت آوازخوانی و رقصیدن رسید، به یاد داشته باش: اگر این سرزنشگری خود وارد شد، بیرونش بینداز. و راه بیرون انداختنش این است که بپری و بدوی و لذت ببری! آن را با مسرت خودت بکش.
این احساس دارد مسرت تو را می کشد. تو هرگونه حقی داری که آن را با مسرت خودت بکشی __ با شعف خودت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s