کلام سکوت ادراک

“… رازهایی وجود دارند که من هرگز در موردشان سخن نمی گویم. نه اینکه نمی خواهم در موردشان حرف بزنم، ولی خود طبیعت آن ها __ نمی توان در موردشان حرف زد. باید وقتی که ساکت هستم به آن ها گوش بدهی. باید در میان فاصله ی واژگانی که به کار می برم به آن ها گوش بدهی. کلام نمی تواند به آن ها اشاره کند، ولی سکوت پیوسته آن ها را فریاد می زند. فقط نیاز داری که درست به آن ها گوش بدهی __ درست همانطور که یک زبان را درک می کنی چون آن را آموخته ای.
سکوت نیز یک زبان است، زبان جهان هستی: درختان از آن استفاده می کنند، ستارگان از آن استفاده می کنند و کوهستان ها از آن استفاده می کنند و عرفا از آن استفاده می کنند. من آنچه را که بتواند گفته شود می گویم؛ همچنین توسط سکوتم، آنچه را که نمی توان گفته شود می گویم. حالا این بستگی به تو دارد که بتوانی یک زمزمه ی ساکت را بگیری و بگذاری در ژرفای وجودت رخنه کند __ زیرا تنها در آنجاست که معنی کامل آن برتو آشکار خواهد شد. ذهن تو ناتوان است و بی کفایت. ذهن هیچ راهی برای درک سکوت ندارد؛ ذهن فقط زبان را درک می کند: تنها کلام را میفهمد؛ ولی بی کلام….
نمی توانی از ذهن شکایت کنی __ این ورای ظرفیت ذهن است. درست مانند این است: چشمان من نور را می بینند، گوش هایم نمی توانند نور را ببینند. این به آن معنی نیست که من باید از گوش هایم شاکی باشم: “شما چرا نور را نمی بینید؟” آن ها برای این کار ساخته نشده اند. آن ها می توانند به موسیقی گوش بدهند. ذهن می تواند کلام را درک کند. اگر می خواهی چیزی را درک کنی که ورای کلام است، آنوقت باید به ورای ذهن بروی: باید وارد فضایی بشوی که بی ذهنی نام دارد. این فضا درست در بالای ذهن قرار دارد و ورای آن. فقط بی ذهنی است که سکوت را درک می کند؛ کلام را به آنجا راهی نیست.
می گویی، ” آیا ما باید شبانه بیاییم و آن ها دریافت کنیم؟” مسئله این نیست که در شب بیایی و یا در روز که آن ها را بگیری، زیرا من آن ها را پنهان نمی کنم؛ من پیوسته هر صبح و هر عصر آن ها را به سمت شما پرتاب می کنم. ولی شما فقط کلام را جمع می کنید و بی کلام را __ فاصله ها را __ رها می کنید.
فقط در تصوف کتابی هست که می توانم آن را مقدس بخوانم. نمی توانم انجیل را مقدس بخوانم، و نمی توانم گیتا را مقدس بخوانم. ولی این کتاب صوفیان را می توانم مقدس بخوانم __ به یک دلیل ساده: زیرا هیچ چیز در آن نوشته نشده است. خالی است. این کتاب یک هزار سال است که از مرشد به مرید رسیده است و فقط وقتی به مرید داده می شود که او آماده باشد تا آنچه را که نوشته نشده بخواند.
وقتی که برای نخستین بار توسط یک عارف داده شد….. او درحال مرگ بود و این برای تمام مریدانش یک معما شده بود: تمام کتابخانه ی او در دسترس مریدان بود ولی او یک کتاب را زیر بالش خود نگه می داشت. او فقط وقتی آن کتاب را می خواند که درها بسته و قفل شده باشند و هیچکس در اطراف نباشد. فقط آنوقت بود که او کتاب را بیرون می آورد و ساعت ها آن را مطالعه می کرد. طبیعی است که کنجکاوی زیادی در مورد آن کتاب وجود داشت. برخی حتی در پشت بام مخفی می شدند و آجرهای سقف را حرکت می دادند تا ببینند چه خبر است. ولی نتوانسته بودند راز آن کتاب را پیدا کنند.
بارها و بارها از او سوال می کردند و او می گفت، “وقتی زمانش برسد، آن کتاب را به شما خواهم داد.”
و روز مرگش فرا رسید و تمام مریدان جمع شده بودند و حالا فقط چند ساعت از عمر او باقی مانده بود. آنان قدری خجالت می کشیدند تا در مورد آن کتاب از او سوال کنند: “حالا که می روی، دست کم چیزی در مورد آن کتاب به ما بگو.” چنین درخواستی از یک مرشد در حال مرگ رفتاری نجیبانه نبود.
ولی یکی از آنان طاقت نیاورد و گفت، “مرشد، یک چیز را فراموش کرده ای: آن کتاب!”
مرشد گفت، “ازیاد نبرده ام. زیر بالش من است و قبل از اینکه نفس آخر را بکشم آن را به جانشین خودم خواهم داد.”
و یکی از مریدانش را صدا زد __ هیچکس حتی فکرش را هم نمی کرد که این مرد جانشین آن مرشد باشد. او یقیناٌ مردی عجیب بود و بسیار ساکت. او هیچ دوستی نداشت و هرگز در نمازهای جماعت شرکت نمی کرد و هرگز به کتابخانه نمی رفت تا به کتاب های مقدس باستانی نگاه کند.؛ ولی او ساعت ها در زیر درخت در کنار رودخانه می نشست. گاهی اوقات تمام شب را روی چمن دراز می کشید و به ستارگان نگاه می کرد. همه فکر می کردند که او قدری خل است. او هرگز از مرشد سوالی نپرسیده بود.
در آنجا دانشمندان بزرگی وجود داشتند که حتی از خود مرشد هم بیشتر دانش اندوخته بودند و با تمام کتب مقدس باستانی خوب آشنا بودند. ولی مرشد آن مرد عجیب و ساکت را __ کسی که به ستارگان چشم می دوخت و دوستی نداشت ولی چشمانش همچون کودکان معصوم بود و قلبش پر از ترانه های ناخوانده بود __ صدا زد.
او کتاب را بیرون کشید، به آن مرد داد و گفت، “این کتاب چیزی نمادین است. هرکس آن را دریافت کند، جانشین خواهد بود. پس به یاد بسپار، خیلی دقت کن، اجازه نده هیچکس دیگر آن را بخواند. فقط تو می توانی آن را بخوانی و قبل از اینکه بمیری باید آن را به دست شخصی مناسب بسپاری، کسی که قادر به خواندن آن باشد.”
این کتاب اینگونه برای هزار سال دست به دست گشته است__ و این کتاب کاملاٌ خالی است. همین پنجاه سال پیش، وقتی که آخرین جانشین می خواست آن را به چاپ برساند، نتوانست برای آن ناشری پیدا کند __ زیرا وقتی آن را به هرکس نشان میداد آنان نگاهی به کتاب می انداختند و می گفتند، “ولی چیزی در آن نیست که چاپ بشود. فقط یک دفتر یادداشت است و هیچ چیز در آن نوشته نشده است.” ولی حالا چاپ شده است: یک ناشر باجرات در انگلیس آن را به نام کتاب هیچی Book of Nothingچاپ کرده است. ولی آنان قدری آن را نابود کرده اند زیرا یک مقدمه برایش نوشته اند: تمام تاریخچه ی کتاب را __ که در طول هزار سل چند عارف آن را در اختیار داشته اند و چگونه از یک مرشد به مرشد بعدی دست به دست رسیده و اینکه برای نخستین بار چاپ می شود. ولی ذهن انسان اینگونه کار می کند: هرکتاب باید یک مقدمه داشته باشد، پس آن کتاب نیز نیاز به مقدمه دارد: و داخل کتاب هیچ چیز نیست: هزار صفحه ی خالی.
و آنان چنین کتابی را با چاپ کردنش نابود کرده اند، زیرا اینک مردم آن را بعنوان یادداشت استفاده می کنند و چیزهایی در آن می نویسند. این برای چنین مقصودی نبوده است. منظور این بوده که مرشد باید آن را به مریدی بدهد که بتواند فاصله ی بین واژگان را درک کند؛ زمانی که واژگان و خطوط بی معنا شده باشند، فقط کاغذ سفید… فقط با تماشا کردن آن تو نیز خالی بشوی. فقط با نگاه کردن به آن از ذهن به بی ذهنی برسی __ و ناگهان آن صفحه ی سپید دری را از اسرار هستی برویت بگشاید.
دواگیت، سعی کن به سکوت من گوش بدهی. در دنیا هیچ سخنوری را پیدا نخواهی کرد که مانند من سخن بگوید. درست در میان جمله، یک فاصله وجود دارد. این عمدی است؛ اهمیت دارد، معنی آن بیش از تمام لغات است. درواقع، من از تمام لغات استفاده می کنم تا بتوانم یک فاصله ایجاد کنم. وگرنه چگونه می توانم یک فاصله خلق کنم؟
به این فاصله ها گوش بده، به سکوتم گوش بسپار، به سکوت درختان و ستارگان گوش بسپار __ زیرا سکوت در انحصار هیچکس نیست، نه هندو است و نه محمدی و نه مسیحی؛ سکوت تنها چیزی است که توسط هیچکس به انحصار درنیامده است __ و آنگاه قادر خواهی بود تا اسراری را که می خواهم در موردشان صحبت کنم درک کنی. ولی تنها واژگان قادر به بیان آن ها نخواهند بود.
و در آخر می پرسی، ” باگوان عزیز عزیز، “درک کردن” یعنی چه؟
این واژه ی انگلیسیunderstanding قدری عجیب است، ولی بااهمیت. هروقت چیزی را می دانی، تو روی آن ایستاده ای و آنچه که می دانی در زیر تو ایستاده است: تو بالاتر رفته ای. به عبارت دیگر: همانطور که آگاهی تو بالاتر می رود، چیزهای بیشتری در زیر قرار می گیرند. چیزهایی که در پایین قرار بگیرند، آن ها را درک کرده ای. چیزهایی که دربالای تو ایستاده اند، باید برای درک آن ها بازهم بالاتر بروی__ فقط بالاتر است که پایین تر را درک می کند، پایین تر نمی تواند بالاتر را درک کند.
پس نکته ی اساسی این است که تو باید تا حدممکن در آگاهی خود بالاتر بروی. و همچنانکه تو به دورانداختن دانش غیرلازم__ که بار اضافه است__ ادامه می دهی، آگاهی و معرفت تو به بالاتررفتن ادامه می دهد. هرچیز وام گرفته شده یک بار است و یک مانع. تو باید چنان سبک باشی که بتوانی همچون یک عقاب پرواز کنی و به آسمان های دوردست صعود کنی.
نخستین فردی که روی کره ی ماه راه رفت… وقتی از سفر بازگشت، از او پرسیده شد که اولین نظرش و احساسش چه بود؟ او که روی ماه ایستاده بود و از آنجا به آسمان و به زمین نگاه کرده بود، نخستین فکری که به نظرش آمده چه بود؟ و پاسخ او بسیار اهمیت دارد.
او گفت، “اولین فکر من این بود: زمین عزیز من! برای نخستین بار درک کردم که آمریکایی وجود ندارد و روسیه ای وجود ندارد و چینی وجود ندارد و هندوستانی وجود ندارد. یک زمین بیشتر وجود ندارد: زمین من! هیچ خطی وجود نداشت، هیچ تقسیمی وجود نداشت، این ها همگی ساخته ی انسان هستند. و عجیب ترین چیزی که دیدم این بود که زمین درست مانند ماه به نظر می رسد و می درخشد.” زمین هشت بار از ماه بزرگتر است، پس فقط دیدن یک ماه که هشت برابر بزرگتر باشد با نوری که هشت برابر بیشتر است…. و خود ماه فقط همچون یک صحرای خشک به نظر می رسید، بدون یک قطره آب، بدون یک گیاه و سبزی و هیچ موجود زنده در هیچ کجا… فقط سکوت. و من این سکوت را سکوت مرگ می خوانم. زمین ما نیز ساکت است، ولی وقتی که باد از میان درختان می گذرد… و زندگی هست… و پرندگانی که می خوانند؛ و نور هست. و وقتی در سکوت نیمه ی شب، مرغ شب می خواند، آیا فکر می کنی که سکوت را برهم می زند؟ نه، عمق آن سکوت را بیشتر می کند؛ آن را آهنگین تر می کند. و وقتی مرغ شب خاموش می شود سکوت شب از قبل عمیق تر می شود. این سکوت زنده است. همیشه به یاد داشته باش، هر کیفیتی که زندگی در آن نباشد، ارزش داشتن را ندارد. یک قدیس تا زمانی که نتواند برقصد، یک قدیس نیست؛ فقط یک فسیل بی جان است.
وقتی که شروع کنی به دیدن که حتی حقیقت، مراقبه، زیبایی یا فضیلت همگی آواز خودشان را دارند __ خوانده شده یا خوانده نشده __ آنوقت وارد دنیای رازها شده ای. مرگ رازی در خود ندارد، مرگ یک خیابان بن بست است. زندگی یک روند همیشه جاری است، برای همیشه و همیشه. فقط معرفت خویش را بالا ببر و ادراک تو گسترده تر خواهد شد و بالاتر خواهد رفت. زمانی که ادراک تو به بالاترین نقطه می رسد، همه چیز در زیر آن قرار دارد. این دقیقاٌ معنی ادراک و فهمیدن است. اینک تو درک می کنی.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s