چه بدانی و چه ندانی، نمی توانی بجز در اینک-اینجا در جای دیگری باشی

“… چه بدانی و چه ندانی، نمی توانی بجز در اینک-اینجا در جای دیگری باشی. هرکجا که باشی در اینک-اینجا هستی.
در هرزمان به تو فقط یک لحظه داده می شود __ و تو آن لحظه را به نقشه کشیدن یا نگران شدن برای آینده تلف می کنی؛ و آینده هرگز نمی آید. آنچه که می آید همیشه اینجا است، اکنون: یک سری از “اکنون ها” __ یک اکنون، اکنون دیگر…. _ ولی تو همیشه در اکنون زندگی می کنی.
آینده وجود ندارد __ پس چگونه می توانی نگران آینده باشی؟
به دلیل این نوع نگرانی و نقشه کشی برای آینده است که یک ضرب المثل خاص در تمام زبان های دنیا وجود دارد: “انسان به آرزوکردن و نقشه کشیدن ادامه می دهد و نگران آینده است؛ و خداوند به ناکام کردن او ادامه می دهد.” (مترادف فارسی آن: “آنچه دلم خواست، نه آن می شود/ آنچه خدا خواست، همان می شود.” م)
خدایی وجود ندارد که شما را ناکام کند. این خود نقشه کشیدن شماست که تخم ناکامی را می کارد. شما با نگرانی در مورد آینده، زمان حال را هدر می دهید؛ و آهسته آهسته، نگرانی از آینده ملکه ی وجودتان می شود. بنابراین، وقتی که آینده فرا می رسد، همچون زمان حال فرامی رسد؛ و به دلیل عادت نگرانی از آینده، آن لحظه را نیز در نگرانی هدر می دهید.
شما تمام عمر را به نگران شدن در مورد آینده ادامه می دهید. فقط وقتی دست برمی دارید که مرگ برسد و تمام امکانات برای آینده را با خودش ببرد. تمام زندگی را از کف داده اید: می توانستی زندگی کنی __ ولی فقط نقشه کشیدی.
با شدت و تمامیت در لحظه ی حال زندگی کن، زیرا لحظه ی بعدی از این لحظه زاده می شود. و اگر آن را با تمامیت و شادمانی زندگی کرده باشی می توانی مطلقاٌ یقین داشته باشی که لحظه ی بعد برکات و سرور بیشتری خواهد آورد.
شنیده ام: سه استاد فلسفه در ایستگاه راه آهن مشغول بحث کردن بودند. قطار در ایستگاه بود و چند دقیقه بعد آنجا را ترک می کرد، ولی آنان چنان سرگرم مباحثه بودند که قطار بدون آنان راه افتاد! سپس متوجه شدند و شروع کردند به دویدن به دنبال قطار… دو نفر از آنان توانستند به آخرین کوپه ی قطار سوار شوند و سومی در ایستگاه جا ماند. حالا قطار رفته بود و اشک در چشمان مرد جمع شده بود.
یک باربر در آنجا ایستاده بود و بادیدن آن منظره گفت، “چرا گریه می کنی؟ دست کم دو نفر از دوستانت سوار شدند.” استاد فلسفه گفت، “مشکل همین است. آنان برای بدرقه ی من آمده بودند!” آن دو نیز می باید در داخل قطار به گریه افتاده باشند!
جهان هستی نیز گاهی با مردم شوخی می کند. نیتین، از این عادت نقشه کشیدن دست بردارو از نگرانی برای آینده بازبایست. اگر فردا بیاید، آنجا خواهی بود؛ و اگر بدانی که چطور زندگی کنی، اگر بدانی چگونه با شادی و رقص زندگی کنی، فردای تو نیز سرشار از شعف و رقص خواهد بود.
این انسان رنجور است که برای آینده نقشه می کشد، چون زمان حال او چنان دردناک است که می خواهد از آن دوری کند، نمی خواهد آن را ببیند. او به فرداها می اندیشد: “روزهای خوش خواهند آمد!” او کاملاٌ ناتوان است که همین لحظه را به لحظه ای خوش تبدیل کند. این عادت کهنه و قدیمی که همه چیز را آینده حواله بدهی و همه چیز را به تعویق بیندازی و برای آینده زندگی کنی، تمامی زندگی را از دستت خواهد ربود. راه دیگری وجود ندارد.
می پرسی، ” آیا واقعاٌ امکان دارد که انسان همیشه در اینک-اینجا باشد؟” این تنها امکان است. نمی توانی جای دیگری باشی. آزمایش کن: سعی کن در فردا باشی. هیچکس تاکنون موفق نشده است __ نمی توانی در دقیقه ی بعدی به سر ببری. آیا می پنداری که می توانی بپری و به آینده برسی؟ یا که از امروز جهش کنی و به فردا برسی؟! حتی اگر برای فردا نقشه می کشی، آن نیز در اینک-اینجا انجام می شود؛ حتی اگر نگران آینده باشی، آن نیز در اینک –اینجا صورت می گیرد. نمی توانی جای دیگری باشی؛ هرکاری که انجام دهی، جهان هستی فقط این فضای اینک و اینجا را به تو اجازه می دهد.
به تو می گویم که من در اینک و اینجا زندگی می کنم. من نیز به نوعی سعی داشته ام به آینده دست بیابم __ ولی راهی وجود ندارد. نمی توانی به گذشته بروی، نمی توانی از زمان جلو بزنی و به آینده برسی. در دست های تو فقط زمان حال وجود دارد؛ درواقع، زمان حال تنها زمانی است که داری.
و “حال” واژه ای بسیار بامعنی است، زیرا این تمام زندگی تو است __ یک “حال” که از تولد تو تا مرگ تو کش آمده است. ولی همیشه “حال” است. و “اینجا” تنها فضای ممکن است. نمی توانی هیچ کجای دیگر جز “اینجا” باشی؛ هرکجا که باشی، آن مکان “اینجا” خواهد بود.
فقط در این مورد روشن باش، وگرنه زندگی مانند آب ازمیان دستانت می لغزد. به زودی دستانت خالی خواهند بود، و دیدار با مرگ با دستانی خالی یک شکست فاحش است. سرشار از خوشی، سکوت و متانت با مرگ خود دیدار کن. با دستانی پر از شعف با مرگ خود دیدار کن.
در آن شعف، خود مرگ می میرد. تو هرگز نمی میری… اینک-اینجای تو برای همیشه و همیشه ادامه خواهد داشت.
گ
زیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s