فرق ماموريت داشتن و مامور تبليغ بودن

اوشوي عزيز: من هميشه هرگاه از كنار منزلت رد مي شوم، مي خواهم برقصم و آواز بخوانم، ولي آنگاه اشك به چشمانم مي آيد و احساسي قوي مرا دربرمي گيرد و مي خواهم براي همه فرياد بزنم، «بيدار شويد! اوشو اينجاست. در دسترس همه است!»
من براي هرآنچه كه از تو گرفته ام سپاسگزارم. و گاهي نگه داشتن تمام اين ها براي شخص خودم
دشوار است __ ولي من به ماموريت تبليغي نمي روم. چه كنم؟
داشتن يك ماموريت mission و يك مامور تبليغ بودن missionary ، دو چيز متفاوت هستند.
يك مامور تبليغ براساس ذهن عمل مي كند.
و ماموريت داشتن، تجربه ي لبريز شدن دل است.
تمايز اين دو دشوار است، ولي غيرممكن نيست. كسي كه مامور تبليغ است مي كوشد مردم را به چيزي متقاعد كند كه خودش به آن اعتقاد ندارد ___ زيرا چيزهايي كه او مايل است مردم را به آن ها معتقد كند، تجربه ي خودش نيستند.
يك مامور تبليغ فقط يك ماشين محاسب است كه دانشي را از يك نسل به نسل ديگر منتقل مي كند.
ولي ماموريت داشتن چيزي كاملاً متفاوت است. مسيح يك مامور تبليغ نيست. ولي پاپ لهستاني، هست.
مسيح يك ماموريت دارد. گوتام بودا يك ماموريت دارد. ماموريت داشتن يعني كه تو چيزي را تجربه كرده اي و اين خلاف مهر و عشق انساني است كه آن را با ديگران سهيم نشوي. مسئله ي گرواندن ديگران به يك دين خاص نيست، مسئله سهيم شدن است. بنابراين، ضرري وجود ندارد. اگر اين تجربه ي خودت است، آن را از پشت بام فرياد كن. اگر از دلت مي آيد، پس جلويش را نگير ___ زيرا هرچه بيشتر آن را منتشر كني‘ بيشتر ريشه مي گيرد. درست مانند يك درخت است: درخت شاخه هايش را در آسمان دور دست منتشر مي كند و در زير زمين، ريشه ها ژرف تر منتشر مي شوند.
اگر تجربه اي داري كه احساس مي كني قادر است تشنگي بسياري را فرو نشاند، آنگاه مخاطره كن __ فريادش بزن، آوازش بخوان، برقصش، هركاري كه مي تواني انجام بده. حتي اگر تمام دنيا فكر كند كه تو ديوانه اي، نگران نباش.
هرچه تجربه ات را بيشتر سهيم شوي در دلت عميق تر مي شود و قوي تر خواهد شد‘ فرديت تو به نيرويي عظيم تبديل خواهد شد. ولي هرگز يك مامور تبليغ نشو.
يك مامور تبليغ، يك مزدور است: خدمتكاري بيچاره __ درست مانند هر خدمتكار ديگر. او مزدي مشخص دريافت مي كند تا پيام انجيل را منتشر كند. او ذره اي به پيام توجه ندارد‘ تمام توجه او به مزدش است.
اگر كس ديگري حاضر باشد دوبرابر آن مزد را به او بدهد، او آماده است تا عليه انجيل سخن بگويد.
شنيده ام كه در يك كليسا، اسقفي بسيار نگران بود زيرا كه يكي از مسن ترين و ثروتمندترين اعضاي كليسا عادت داشت در حين موعظه به خواب برود __ درست مانند سوراج پراكاش! __ ولي در آنجا مثل اينجا خوابيدن و خروپف كردن مجاز نبود. و آن پيرمرد عادت داشت خروپف كند.
اسقف بسيار ناراحت بود زيرا آن مرد عادت داشت هميشه در جلوي او بنشيند.
عاقبت اسقف راهي پيدا كرد. آن پيرمرد عادت داشت هميشه با نوه اش كه پسربچه ي كوچكي بود به كليسا بيايد. روزي اسقف آن پسربچه را در گوشه اي تنها يافت و به او گفت، “آيا مي تواني كاري براي من بكني؟ من هر يكشنبه پنجاه سنت به تو مي دهم.”
پسر گفت، ” چه كاري؟”
اسقف گفت، “كار زيادي نيست. هروقت پدربزرگت شروع كرد به خروپف كردن، به او سقلمه اي بزن و بيدارش كن. خوابيدن او اشكالي ندارد، ولي مشكل اين است كه وقتي او خروپف مي كند تمام جمعيت از خواب بيدار مي شوند!”
پسر بچه گفت، ” قبوله، پول را قبلاً مي گيرم.” اسقف گفت، ” قبلاً مي گيري؟ تو ديگر كي هستي؟!
آيا مرا قبول نداري؟”
پسر گفت، ” معامله، معامله است. مسئله قبول داشتن نيست. اين ربطي به دين ندارد. فقط پنجاه سنت به من بده و يكشنبه ي آينده ببين چه مي كنم.”
و يكشنبه ي بعد پسربچه كارش را عالي انجام داد: نگذاشت پيرمرد بخوابد.
هروقت صداي خروپفش بلند مي شد، او را مي زد تا از خواب بيدار شود.
او به پسر بچه نگاه مي كرد و مي گفت، “تو را چه مي شود؟”
ولي پسر به او نگاه نمي كرد و تمام توجهش به موعظه ي اسقف بود و به اطراف كاملاً بي اعتنا بود.
وقتي بيرون آمدند پيرمرد گفت، “اي شيطان! چرا چنين كردي؟ من تمام شب را به سبب سن زيادم نمي خوابم. اين تنها وقتي در هفته است كه مي توانم بخوابم و تو مرا بيدار مي كردي. چه اتفاقي افتاده؟
در ذهنت چه مي گذرد؟ و تو چقدر مذهبي به نظر مي رسيدي! طوري گوش مي دادي كه گويي مي فهمي او چه مي گويد.”
پسر گفت، “مسئله مذهب درميان نيست. من براي اين كار پنجاه سنت دريافت مي كنم. اسقف براي اين هفته ي گذشته پنجاه سنت به من داده بود. و الان هم نزد او مي روم تا پنجاه سنت هفته ي بعد را بگيرم.”
پيرمرد گفت، ” صبر كن. من يك دلار به تو مي دهم به شرطي كه كاري با من نداشته باشي!”
پسرك گفت، ” قبوله، پيشاپيش پرداخت كن.”
يكشنبه ي بعد اسقف بسيار در حيرت بود. پسرك كاري با پيرمرد نداشت و صداي خروپف او همچنان بلند بود. با ايما و اشاره سعي كرد به پسرك يادآوري كند، ولي پسرك به همه جا نگاه مي كرد،
جز به اسقف!
اسقف فكرد كرد، ” حتماً چون پنجاه سنت را نگرفته كارش را انجام نمي دهد!”
پس از مراسم پسرك را در گوشه اي يافت و گفت، ” موضوع چيست؟ آيا پنجاه سنت هم مرا قبول نداري؟ بيا اين هم پنجاه سنت!”
پسرك گفت، ” مسئله اين نيست. پدربزرگم به من يك دلار مي دهد كه مزاحمش نشوم. حالا اگر بازهم مايلي… به خودت مربوط است!” اسقف گفت، ” من مردي فقير هستم اگر به اين ترتيب به تو پرداخت كنم و پدربزرگت دوبرابرش كند… او مردي ثروتمند است!”
پسر بچه گفت، ” معامله، معامله است. اگر نمي تواني بيش از يك دلار بدهي، آنوقت نه تنها پدربزرگم خروپف خواهد كرد‘ بلكه من نيز خرناس خواهم كشيد و آنوقت اغتشاش واقعي را خواهي ديد. آنوقت نه تنها بايد براي پدربزرگم پول بدهي، بلكه مجبوري براي من هم بدهي! جداگانه: پنجاه سنت براي من و يك دلار براي پدربزرگم!”
يك مامور تبليغ، نوكري بيچاره است. مسيحيت به او مزد مي دهد و او مسيحيت را باور دارد.
اگر ديگري به او بيشتر بدهد، براي او تبليغ خواهد كرد.
ولي انساني كه يك ماموريت دارد، پديده اي كاملاً متفاوت است __ نمي تواني او را تغيير بدهي.
مي تواني او را مصلوب كني، ولي نمي تواني او را تغيير بدهي.
اوشو، زبان از يادرفته ي دل : فصل دوم پرسش پنجم

Leave a comment

Filed under Attitude, Education, Ego, FactScience, IntellectualSkills, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s