فرزانگان هميشه باهم كار كرده اند

.دوست ديگري پرسيده است:
چرا مرشدان در يك گروه باهم كار نمي كنند؟
سوال بسيار خوبي است: چرا فرزانگان و آنان كه حقيقت را شناخته اند باهم در يك گروه كار نمي كنند؟
مايلم بگويم كه فرزانگان هميشه باهم كار كرده اند. و مايلم اضافه كنم كه نه فقط فرزانگاني كه زنده هستند باهم كار مي كنند، بلكه آن فرزانگاني كه در بيست و پنج قرن پيش هم مرده اند، به فرزانگان زنده كمك مي كنند. بنابراين چنين نيست كه فقط فرزانگان معاصر باهم كار كنند. برعكس، وقتي از نظر تاريخي و سنتي در نظر گرفته شود، آنان هميشه باهم كارمي كرده اند.
اگر آنچه كه مي گويم حقيقت باشد، به اين دليل است كه من حمايت بودا، ماهاويرا، كريشنا و مسيح را دارم.
اگر آنچه من مي گويم حقيقت باشد، آنوقت سخنان آنان نيز در سخنان من مي آميزد. و اگر در سخنان من قوتي باشد،اين قوت فقط مال من نيست، بلكه نيروي تمام آناني است كه در گذشته از اين لغات استفاده كرده اند.
ولي كساني كه فرزانه نيستند، هرگز باهم كار نمي كنند. و قديس نماياني هستند كه هرگز مردماني واقعاً مذهبي نبوده اند، فقط به ظاهر چنين مي نمايد.
فقط مردمان بي مرام هستند كه مي توانند با آنان كار كنند، نه آن فرزانگاني كه حالا به آنان اشاره كردم.
چرا اين مردم نمي توانند باهم كار كنند؟ زيرا آنان توسط محو كردن نفس هايشان قديس نشده اند.
قديس نمايي آنان فقط راهي براي خوراك دادن به نفس هايشان است.
و وقتي نفس وجود داشته باشد، هيچگونه ملاقاتي ممكن نيست، زيرا نفس هميشه مي خواهد بالاتر از همه قرار بگيرد.
من در كنفرانسي حضور داشتم كه رهبران مذهبي بسياري در آنجا حاضر بودند. مراسمي عمده بود و بسياري از رهبران مذهبي مهم دعوت شده بودند. نامي از آنان نمي برم، زيرا شايد كسي آزرده شود، ولي مهم ترين مردم مذهبي هند در آنجا بودند.
كسي كه اين گردهمايي را ترتيب داده بود مي خواست كه همگي مدعوين در كنار هم روي جايگاه بنشينند
و از همانجا با مخاطبين سخن بگويند. ولي يك رهبر مذهبي خاص نمي خواست با ديگران بنشيند و از او كتباً پرسيدند : ” چه كسي بالا خواهد نشست و چه كسي پايين؟”
و او پاسخ داده بود، “من بالا خواهم نشست. من نمي توانم پايين تر از كسي بنشينم.”
كسي كه خودش مستقيماً اين حرف را بزند، دست كم صريح است، ولي كسي كه چنين پيامي را بفرستد انساني بسيار پيچيده و حيله گر است. او پيغامي فرستاد كه نمي تواند در كنار و هم سطح ديگران بنشيند. آن سكوي بزرگ كه آماده شده بود، بدون استفاده ماند و هر سخنران مي بايست به تنهايي بايستد و براي جمع سخنراني كند. و آن سكو براي صد نفر هم جا داشت!
ولي چگونه صد رهبر مذهبي مي توانند كنار هم بنشينند؟ در ميان آنان چند شانكاراچاريا shankaracharya بودند كه نمي توانستند هيچ كجاي ديگر به جز تخت سلطنت خودشان بنشينند! و اگر آنان نمي توانستند روي زمين بنشينند،
چگونه آن ديگر رهبران مذهبي مي توانستند روي زمين و زير تخت آنان بنشينند؟
انسان به شگفت مي آيد كه آيا اين مردم فكر مي كنند يك صندلي از صندلي ديگر بزرگتر است؟ و يا اينكه فكر مي كنند مقام انسان توسط صندلي اي كه اشغال مي كند اندازه گيري مي شود و يا اينكه ارتفاع آن صندلي چقدر بالا يا پايين باشد.
اين فقط نشان مي دهد كه چه چيزي براي آنان اهميت دارد.
دو رهبر مذهبي نمي توانند باهم ملاقات كنند، زيرا مشكلي بر مي خيزد كه چه كسي نخست بايد احترام بگذارد، زيرا كسي كه نخست احترام بگذارد به نوعي پايين تر از ديگري مي شود. اين تعجب آور است، زيرا كسي كه نخست اداي احترام كند، واقعاً فرد والاتري است. ولي اين سران مذهبي مي پندارند كه كسي كه نخست دستانش را به سينه بگذارد پايين تر مي شود.
زماني در جلسه اي با حضور يك رهبر مذهبي با اهميت شركت داشتم. يك سياستمدار مهم نيز در آن جلسه حضور داشت.
آن مرد مذهبي در بالاي منبري مرتفع نشسته بود و بقيه ي ما در پايين قرار داشتيم. جلسه شروع شد و آن سياستمدار گفت،
“من نخست مي خواهم بدانم كه چرا ما اين پايين نشسته ايم و شما در آن بالا نشسته ايد؟ اگر مي خواستيد سخنراني كنيد، قابل قبول بود. ولي اين يك جلسه است، مناظره خواهد بود و شما چنان بالا نشسته ايد كه ممكن نيست هيچ چيزي را بحث كرد. لطفاً پايين بياييد.”
ولي آن مرد “مذهبي” پايين نمي آمد. سپس سياستمدار گفت،
“اگر نمي توانيد پايين بياييد، اگر دليل خاصي وجود دارد، پس براي ما توضيح بدهيد.”
ولي آن مرد نتوانست پاسخ بدهد، او مي ترسيد.
در عوض، يكي از مريدانش گفت، “اين يك سنت است كه ايشان بايد هميشه در سطحي بالاتر بنشينند.”
سياستمدار گفت، “شايد او پيشواي تو باشد، ولي پيشواي ما نيست.” و خطاب به آن مرد گفت، ” و ما دست هايمان را روي هم بر سينه گذاشتيم تا به شما سلام بگوييم ولي شما اين كار را نكرديد __ بلكه براي ما بركت طلبيديد! اگر يك مرد مذهبي ديگري به ديدار شما آمده بود و شما همين كار را با او مي كرديد، آنوقت جنگي برپا مي شد.
شما نيز بايد دست هايتان را براي احترام به سينه بگذاريد.”
و پاسخ چنين بود، “او نمي تواند دست هايش را به نشانه ي احترام روي هم قرار دهد، سنت چنين نيست.”
موقعيت چنان زشت شده بود كه هرگونه بحثي ناممكن بود.
من به آن مرد مذهبي گفتم، “مي خواهم اجازه بگيرم كه چند كلام با اين سياستمدار سخن بگويم.”
او به من اجازه داد. او مي خواست اين واقعه زودتر پايان بگيرد تا جلسه بتواند شروع شود. همه چيز متوقف شده بود.
من از آن سياستمدار پرسيدم، “چرا نخستين چيزي كه ديديد اين بوده كه او بالاتر از ما نشسته است؟ و اگر بتوانم بپرسم، آيا توجه كرديد كه او بالاتر از ما نشسته است و يا ما وادار شده ايم تا از او پايين تر بنشينيم؟ __ زيرا ممكن بود كه از شما خواسته شود تا آن بالا بنشينيد، آنوقت فكر نمي كنم كه اين سوال مطرح مي شد! اگر همگي ما در اين پايين نشسته بوديم و شما در كنار او در آن بالا نشسته بوديد، گمان نمي كنم كه چنين سوالي را مطرح مي كرديد.
مشكل بالاتر نشستن او نيست، مشكل اين است كه شما پايين تر نشسته ايد.”
آن سياستمدار نگاهي به من كرد.او در آن زمان قدرت زيادي داشت و يكي از مهم ترين چهره هاي هندوستان بود.
او با دقت به من نگاه كرد، مردي بسيار با صداقت بود. گفت، “اين را مي پذيرم. هيچكس هرگز اين را به من نگفته بود.
آري، اين نفساني بودن زياد است.”
آن مرد مذهبي بسيار خوشحال شده بود و وقتي كه آنجا را ترك مي كرديم دستش را دور شانه ي من انداخت و گفت،
” تو پاسخ خيلي خوبي به او دادي.”
گفتم، “آن پاسخ فقط براي او نبود، منظورم تو نيز بودي.” و به او گفتم، ” متاسفم كه مي بينم او مردي باصداقت تر از تو است
و تو ابداً صداقتي نشان ندادي. او پذيرفت كه اين نفس او بوده، ولي تو حتي آن را قبول هم نكردي، در عوض با كمك پاسخ من، بيشتر به نفست خوراك دادي!”
مردمان مذهبي از اين نوع نمي توانند باهم كار كنند. تمام كار آنان انتقادكردن از ديگران است.
تمام تلاش آنان مخالفت با ديگري است. اگر دشمني وجود نداشته باشد، ابداً نمي توانند كار كنند.
تمام تلاش آنان در مخالفت با ديگران و نفرت از آنان است.
تمام اين رهبران مذهبي كه از اين سنت ها و مذاهب پيروي مي كنند فقط مي توانند جاهل اطلاق شوند، زيرا نخستين ويژگي يك فرزانه ي اصيل اين است كه او ديگر به هيچ مذهبي تعلق ندارد. نخستين نشانه ي يك فرزانه اين است كه او ديگر با هيچ سنت و مذهبي محدود و مقيد نيست. او هيچ قيدي ندارد، او به همه تعلق دارد.
و نخستين صفت او اين است كه نفس او، غرور او ازبين رفته است.
ولي اين ها راه هاي بادكردن و تغذيه كردن نفس هستند.
اين را به ياد بسپاريد: نفس با ثروت زياد راضي مي شود، نفس مي تواند از طريق رنج بردن بسيار ارضا شود و همچنين با جمع آوري دانش بسيار. اين ها نفس را باد مي كنند. اگر ترك دنيا كنم و رياضت بكشم، نفسم باد مي كند.
و كساني كه نفس هايشان راضي باشد هرگز نمي توانند باهم كار كنند.
نفس تنها عامل جداكننده است و بي نفسي تنها عامل اتحاد است.
پس هركجا كه بي نفسي وجود داشته باشد، همكاري و باهم بودن وجود دارد………….
فصل سوم از كتاب : طريق مراقبه

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s