فراموش نکن که این عشق است که همچون شیری می غرد… اشو

“….به یاد مجسمه ای از بودا افتادم که دوستی از ژاپن برایم فرستاده بود. یک مجسمه ی معمولی نبود، بلکه مفهوم سامورایی گوتام بودا بود. در یک دست او مشعلی فروزان قرار داشت و در دست دیگر شمشیری برهنه. و زیبایی و اعجاب مجسمه در این بود: نیمی از صورت او توسط آن مشعل روشن شده بود __ باصفا، ساکت، آرام؛ و نیم دیگر صورتش به همان تیزی شمشیری بود که در دست نگه داشته بود.
سکوت نیز می تواند یک آواز باشد.
عشق نیز می تواند یک شمشیر باشد.
این تجربه های بزرگ زندگی __سکوت یا عشق یا سرور __ فقط به یک معنا محدود نیستند. آن ها تمام طیف رنگین کمان را شامل می شوند: تمام رنگ های میان سپید و سیاه نیز به آن ها تعلق دارند. عشق می تواند همچون گل سرخ نرم باشد، و عشق می تواند همچون گلوله سخت باشد __ این ها جنبه های مختلف یک چیز هستند. انسان فقط باید یک چیز را به یاد داشته باشد: که تمام این ها از یک فضای عاشقانه بیرون بیایند. انقلاب تو باید از فضایی عاشقانه بیرون بیاید؛ عصیان تو باید طعم عشق را داشته باشد. آنگاه پدیده ای کاملاٌ متفاوت است: دیگر چیزی سیاسی نیست، شروع می کند یک بعد معنوی به خود گرفتن.
می توانم درک کنم، سارجانو: تو مرا خیلی دوست داری. نمی توانی تحمل کنی که مذاهب و کلیساهای سازمان یافته در دنیا با من چه می کنند. نمی توانی طاقت بیاوری؛ برای عشق تو ناممکن است که تحمل کنی که سیاستمداران و کاغذبازها با من چه می کنند.
من فقط سکوت و عشق را به مردم آموزش داده ام و با من چنان رفتار شده که گویی یک قاتل هستم.
دادستان ایالت اورگان در آمریکا در یک مصاحبه ی مطبوعاتی گفته بود، “ما نمی توانستیم باگوان را در زندان نگه داریم زیرا هیچ مدرکی علیه او نداریم که مجرم باشد.” و همین شخص، در دادگاه فدرال فهرست بلندبالایی از جرایم را ساخته بود و از وکلای من باج خواهی کرد و آنان را تهدید کرده بود. آنان در زندان به دیدار من آمدند و اشک در چشمانشان بود و آنان وکلای حرفه ای بودند و آنگونه که شما نگران من هستید، نگران من نبودند.
ولی آن دوازده روزدر زندان های آمریکا…. آنان بدون هیچ حکم بازداشت مرا دستگیر کردند. و طوری که آن قاضی رفتار کرد… آنان حتی به من اجازه نمیدادند که به وکلای خود خبر بدهم که بازداشت شده ام، آنان حتی بطور شفاهی نیز اشاره نمی کردند که دلیل بازداشت من چیست. نخستین قاضی که نزد او حاضر شدم یک قاضی زن بود. سه روز تمام دادستان آمریکا از من بازجویی می کرد و نتوانست چیزی را برعلیه من اثبات کند. در روز سوم در جمله ی پایانی خودش پذیرفت که “من نمی توانم هیچ چیز را علیه باگوان اثبات کنم و چیز دیگری برای گفتن ندارم.” با این وجود بازهم آن قاضی به من اجازه نداد با سپردن وثیقه آزاد شوم.
حتی زندانبان هم باورش نمی شد که چه اتفاقی درحال رخ دادن است. او وسایل مرا باخودش آورده بود و فکر می کرد که من آزاد می شوم. آنان نه حکم بازداشت مرا داشتند و نه دلیلی برای این کار می توانستند نشان دهند. دادستان سه روز تمام گوش می داد و حتی یک نکته نیز وجود نداشت که مرا مجرم یا خاطی معرفی کند.
وقتی که با سپردن وثیقه مخالفت شد، زندانبان به من گفت، “من در تمام عمر چنین بی عدالتی ندیده ام. دلیل مخالفت با سپردن وثیقه ی تو را هرگز هیچکس نخواهد فهمید.” دلیلش این بود که دولت آن زن قاضی را تهدید کرده بود، “اگر باگوان را با وثیقه آزاد کنی، همیشه یک قاضی ایالتی باقی خواهی ماند و هرگز به مقام قاضی فدرال نخواهی رسید. و اگر با وثیقه مخالفت کنی به زودی به مقام قاضی فدرال خواهی رسید.” و ظرف سه هفته آن زن ارتقاء مقام یافت.
وکلای من تمام این ها را تماشا می کردند و آخرین چیزی که آنان نتوانستند باور کنند این بود که دادستان کل خواهان برگزاری دادگاه نبود. او به وکلای من گفت، “ما می دانیم و شما هم می دانید که ابداٌ موردی وجود ندارد __ شما در دادگاه برنده خوهید شد. ولی ما مختار هستیم که به او وثیقه ندهیم و این پرونده را برای ده سال، دوازده سال به تعویق بیندازیم… پس باید انتخاب کنید. اگر برای دادگاه اصرار کنید، آنوقت از ما گله نداشته باشید. شما می توانید برنده شوید ولی باگوان می تواند تا بیست سال در بازداشت باقی بماند. اگر بخواهید بدون دادگاه آزاد شود، باید دست کم به دو جرم اعتراف کند. این انتخاب روشنی است برای شما.”
وکلای من برای دوازده روز از یک زندان به زندان دیگر می دویدند __ زیرا آنان مرتب زندان مرا عوض می کردند و سعی داشتند بطور غیرمستقیم مرا بکشند.
آنان مرا در یک سلول با مردی نگه داشته بودند که بزودی از بیماری تبخال و ایدز می مرد. آن سلول برای دونفر ساخته شده بود ولی شش ماه بود که کسی جز آن مرد از آن استفاده نکرده بود زیرا دکتر دستور داده بود که او باید تنها بماند. آنان مرا در آن سلول انداختند. و وقتی که در حضور پزشک و افسر زندان و افسر ایالتی مرا به آن سلول منتقل می کردند، او __ که تقریباٌ روزهای آخر زندگیش را شمارش می کرد __ به من گفت،”باگوان، تو مرا نمی شناسی، ولی من تو را در تلویزیون دیده ام و عاشق تو شده ام.”
“وارد سلول نشو و فقط کنار در بایست، زیرا من از بیماری تبخال و ایدز رنج می برم و بزودی خواهم مرد. و این ها تو را عمداٌ به این سلول انداخته اند __ زیرا شش ماه است که کسی را به این سلول نیاورده اند. همه چیز در این سلول آلوده است. تو فقط نزدیک در بایست و در بزن، زیرا ساعت ها طول می کشد تا کسی جواب درزدن را بدهد.”
یک ساعت طول کشید تا زندانبان آمد. از او پرسیدم، “شش ماه است که کسی در این سلول زندانی نشده است. تو خوب می دانی که این مرد در حال مردن است… چرا مرا در اینجا زندانی کرده ای؟”
بلافاصله جای مرا تغییر داد. آنان هیچ پاسخی نداشتند. از پزشک زندان پرسیدم، “تو باید سوگند بقراط برای نجات جان انسان ها را خورده باشی. اگر شرف داری و به آن سوگند وفادار هستی… تو حتی جنایتکاران را نیز از بودن در این سلول مانع شده بودی… تو آنجا حاضر بودی و هیچ چیز نگفتی.”
او به من گفت، “ما هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. دستورات از بالا می آید که انواع روش های غیرمستقیم باید به کار گرفته شود تا اگر شخص بمیرد، ما مسئول نباشیم.”
وقتی درنیمه شب وارد زندان دیگری شدم، مامور ایالتی از من خواست که تحت نام “دیوید واشنگتن” در آنجا ثبت نام کنم! گفتم، “ولی این اسم من نیست.”
گفت، “ما این را نمی دانیم. این دستوری است که ما از بالا دریافت کرده ایم: تو نمی توانی نام خودت را روی برگه ثبت نام بنویسی. در این زندان تو را به نام دیوید واشنگتن خواهیم شناخت.
گفتم، “می بینم که روی کت تو با حروف زیبا نوشته شده دیوان عدالت ایالات متحده. دست کم این کت را دربیاور. این چه نوع عدالت است؟ __ و آیا فکر می کنی من احمق هستم که نتوانم بازی شما را ببینم؟ __ اگر من تحت نام دیوید واشنگتن امضا کنم، شما می توانید مرا بکشید و هیچکس حتی اثری از من نخواهد یافت که کجا ناپدید شده ام، زیرا من هرگز وارد زندان شما نشده ام!”
گفتم، “من نام هیچکس دیگر را نخواهم نوشت. ولی اگر تو خسته شده ای __ می توانم ببینم که تمام روز کار کرده ای و حالا نیمه شب است __ می توانی مرا روی همین نیمکت در اینجا رها کنی. من صبر می کنم. یا می توانی یک کاربکنی: می توانی برگه را خودت پر کنی و من آن را امضا می کنم.”
او نتوانست یک راهکار ساده را درک کند. او برگه را پر کرد با نام دیوید واشنگتن و چیزهای دیگر. تمامش ساختگی بود: نام پدر و محل تولد و آدرس اقامت … همگی ساختگی بودند __ ولی من امضای خودم را کردم (امضای مخصوصی که بیشتر شبیه یک تابلوی نقاشی است م) او نگاهی به آن امضا انداخت و گفت، “این یعنی چی؟”
گفتم، “باید معنی دیوید واشنگتن بدهد! و تو فردا در روزنامه ها و تلویزیون خواهی دید… امضای من در تمام دنیا شناخته شده است.”
وکلای من دایم پیگیر بودند و از یک شهر به شهر دیگر می دویدند و از یک زندان به زندان دیگر. آنان نگران بودند که اگر من آن دو جرم را نپذیرم، دادگاه به قیمت شکنجه من و شاید مرگ من تمام شود. و اگر قرار باشد من بیست سال در بازداشت باشم، برنده شدن در دادگاه چه فایده دارد؟ آنان درحالیکه اشک در چشمانشان بود نزد من آمدند و گفتند، “ما از شما چیزی را خواهیم خواست که نباید بخواهیم. ما اینجا هستیم که از شما دفاع کنیم و از بیگناهی شما دفاع کنیم، ولی دولت از ما باج می خواهد.” و آنوقت به من گفتند که راهکار دولت چیست.
و همان دادستان فدرال این موضوع را روشن کرده بود، “اگر باگوان را زنده می خواهید باید بلافاصله دو جرم را قبول کنید… و ظرف پانزده دقیقه باگوان باید آمریکا را ترک کند.”
با دیدن اشک های آنان و فکر کردن به میلیون نفر از مردم من در سراسر دنیا که تلفن می زدند و پیوسته نامه می نوشتند و گل می فرستادند __تمام زندان ها پر از گل شده بود … زندانبان ها از من می پرسیدند، “با این همه گل چکارکنیم؟ کجا آن ها را نگه داریم؟ ما جا نداریم.”
به آنان گفتم، “نیازی به نگرانی نیست؛ من آدمی جدی نیستم، می توانم هر جرمی را که بخواهند قبول کنم. بیرون از دادگاه تمام رسانه های خبری دنیا منتظر هستند و بیرون از دادگاه خواهم گفت که من تحت سوگند به حقیقت دروغ گفته ام. دولت مرا وادار به دروغ گفتن کرده است.” آنان از یک سو تو را وادار می کنند که سوگند بخوری که دروغ نگویی و از سوی دیگر از تو باج خواهی می کنند تا دروغ بگویی!
پس گفتم، “نگران نباشید” __ من پذیرفتم، بدون اینکه حتی بدانم کدام دو جرم را پذیرفته ام. و آنان نگفتند که اگر این جرم ها را بپذیرم یک جریمه ی سنگین هم خواهد داشت __ چهارصدهزار دلار که حدود شش میلیون روپیه است __ و نمی توانم تا پنج سال دیگر وارد آمریکا شوم. و پانزده سال حبس تعلیقی هم وجود داشت __ تا حتی اگر هم پس از پنج سال برگردم و دولت فکر کند که من جرمی مرتکب شده ام، باید برای ده سال به زندان بروم و هیچ دادگاهی هم تشکیل نخواهد شد.
این ها رفتارهای حفاظتی آنان است، تا نتوانم به دادگاه عالی رجوع کنم و استیناف بدهم. این باج خواهی آنان است. بنابراین آنان تا پانزده سال از ورود من به آمریکا ممانعت کرده اند.
و وکلای من کاملاٌ حق داشتند: وقتی که زندان را ترک کردم، یک بمب را در زیر صندلی من در آنجا یافتند. یک بمب ساعتی بود. حالا، هیچکس قادر نیست یک بمب ساعتی را در زندان کار بگذارد: غیر از زندانبان ها و دولت.
پرونده ظرف پنج دقیقه فیصله یافت، چون من پذیرفته بودم __ مسئله ی بحث کردن وجود نداشت و من گفتم، “هر جرمی که بگویند، من مرتکب شده ام! نیازی به هدرددادن وقت دادگاه نیست. فقط حکم را اعلام کنید.” مردم من بلافاصله چهارصدهزاردلار را تهیه کردند و ظرف ده دقیقه من از دادگاه بیرون آمدم. هواپیمای من آماده بود، بنابراین ظرف پانزده دقیقه می توانستم آمریکا را ترک کنم.
تعجب کرده بودم که چرا آنان اینهمه عجله دارند؟ چرا پانزده دقیقه؟ وکلای من گفتند، ” آنان نگران این هستند که اگر شما دو روز یا پنج روز دیگر اینجا بمانید، شاید به دادگاه بالاتری استیناف بدهید که تحت باج خواهی قرار داشتید __ برای همین است که باید فوراٌ از آمریکا خارج شوید.”
این ها دولت های مردم سالار هستند. این ها مردمی هستند که می گویند ارزش های آنان دموکراسی، آزادی، آزادی بیان و آزادی افراد برای خودبودن است. پس می توانم درک کنم که تو این سیاستمداران، این پاپ ها و این شانکاراچاریاها را “حرامزاده” بخوانی. فقط چنین است که عشق تو به من خیلی زیاد است و عشق تو به آزادی، فردیت و احترام به زندگی خیلی زیاد است.
تمام آموزش های مرا می توان به یک مفهوم ساده تقلیل داد: احترام به زندگی و آزادی.
پس سارجانو، نیازی نیست نگران باشی. باید این احساس را داشته باشی که من بگویم این عشق نیست. این هم عشق است __ عشق بر روی آتش، عشق مشتعل شده. و عشق باید بیاموزد که فقط یک گل سرخ نباشد. باید بداند که وقتی زمانش فرا برسد، می تواند یک شمشیر هم بشود.
از من می پرسی، “آیا می گویی که این عشق نیست؟” نه، من این را نخواهم گفت.

زیرا که در پشت اشک های غیبت
خاطره ای باصفا هست
و یک حضور همیشگی در مرکز قلبم و در پاهایم،
در تمام جهات این زمین
کلام و سکوت: در آغوش گرفتن ها و ترانه ها.
ولی بیش از همه، در مرکز لبخند غمگین من، گاهی رنگ آمیزی شده با غضب.

عشق همچنین می داند که چگونه همچون یک شیر غرش بزند.
عشق فقط یک شعر شیرین نیست.
اگر عشق تنها یک شعر شیرین بود، نمی توانست در این دنیای دیوانه زنده بماند. عشق باید بقدر کافی قوی باشد __ قوی تر از نفرت، قوی تر از خشم __ عشق باید غرش شیر باشد.
“پس آیا می گویی که این عشق نیست؟” نه، سارجانو، این عشق است در خلوص خود، در اصالت محض خود، در پاکی مطلقش.

زیرا که فریاد می کشم: “ای حرامزادگان!”
زیرا که نمی توانم بپذیرم، در سکوت یا با شادمانی
که آنان بر دهانت قفل می زنند و پاهایت را به زنجیر می کشند.
آیا می گویی که این عشق نیست؟

من درهای بیست ویک کشور را زده ام، ولی هیچ کشوری بقدر کافی شجاع نبود تا حتی یک روادید جهانگردی برای سه یا چهارهفته به من بدهد.
در یونان به من یک ویزای چهارهفته ای دادند، ولی اسقف اعظم یونان شروع کرد به هیاهوی زیاد و به رییس جمهور و نخست وزیز تلگراف زد و به صاحب خانه ای که در آن اقامت داشتم نامه های تهدید آمیز فرستاد که اگر او می خواهد خانه اش را نجات بدهد، باید مرا از آنجا بیرون بیندازد. گفته بود که اگر من ظرف سی و شش ساعت بیرون انداخته نشوم، تمام خانه را با افراد آن زنده به آتش خواهد کشید. و او اسقف اعظم قدیمی ترین کلیسای یونان است. او نماینده ی عیسی مسیح است!
دولت یونان ترسیده بود. آنان هیچ دلیلی در دست نداشتند…. زیرا من حتی در مدت دوهفته از خانه بیرون نرفته بودم. یک روز بعد از ظهر خوابیده بودم که پلیس وارد شد. منشی حقوقدان من، آناندو به افسران پلیس گفت، “بنشینید، فنجانی چای بنوشید تا من او را بیدار کنم.”
ولی آنان او را از ایوان چهار فوتی روی شن ها انداختند و از آنجا او را کشان کشان به اداره ی پلیس بردند: او سعی داشت از این اقدام دولت جلوگیری کند.
و وقتی جان مرا از خواب بیدار کرد صداهایی شنیدم که گویی دینامیت منفجر شده است. پلیس از تمام جهات به ساختمان سنگ پرتاب می کرد و درها و پنجره های زیبا و قدیمی را نابود می کردند… و آنان دینامیت هم داشتند. آنان گفتند، “باید همین حالا او را بیدار کنید وگرنه خانه را با دینامیت منفجر می کنیم.”
بدون حکم بازداشت… بدون هیچ دلیلی برای این رفتار غضب آلود…. فقط به این خاطر که اسقف اعظم به دولت گفته بود که اگر من مجاز باشم در یونان بمانم، اخلاقیات، مذهب، فرهنگ و همه چیز آنان در خطر خواهد بود! فقط در دو هفته من اذهان جوانان یونانی را فاسد خواهم کرد! من حتی از خانه بیرون نرفته بودم و با کسی ملاقات نداشتم. کسانی که به دیدار من آمده بودند همگی از خارج از یونان آمده بودند.
ولی من در شگفت بودم: آنان این اخلاقیات و این مذهب و این فرهنگ را بیش از دو هزار سال است که ساخته اند…. این چه نوع فرهنگ و چه نوع اخلاقیات است که بتواند ظرف دو هفته توسط یک فرد نابود شود؟! اگر اینهمه سست و ناتوان است، مستحق نابود شدن هم هست!
دولت آمریکا به حکومت های تمام دنیا اعلام کرده بود که نباید به من اجازه ی ورود به کشور بدهند، حتی بعنوان یک جهانگرد. یک کشور کوچک، اروگوئه، در آمریکای جنوبی، بسیار خوشحال بود که من به آنجا می روم زیرا رییس جمهور آنجا کتاب های مرا خوانده بود و حتی در خواب هم نمی دید که من به آنجا بروم. پس او گفت، “ما هرگونه تلاش می کنیم تا به شما زمین بدهیم تا بتوانید در اینجا مرکزی ایجاد کنید. زیرا نه تنها ما از وجود شما و مریدانتان بهره مند می شویم، بلکه هزاران زایر نیز خواهند آمد… و ما کشور فقیری هستیم __ یک منفعت اقتصادی هم هست.” و او بی درنگ یک ویزای یک ساله ی اقامت برای من صادر کرد.
ولی وقتی رییس جمهور آمریکا، رونالد ریگان از این موضوع باخبر شد __ سفیر آمریکا در اروگوئه به او خبر داده بود __ او رییس جمهور اروگوئه را تهدید کرد: “باگوان باید ظرف سی و شش ساعت آنجا را ترک کند. وگرنه شما باید تمام وام هایی را که در گذشته دریافت کرده اید پس بدهید؛ و تمام وام هایی که قرار است در دو سال آینده دریافت کنید __ میلیاردها دلار __ به شما پرداخت نخواهد شد. پس این انتخاب شما است.”
حالا، اروگوئه نه می تواند وام های گذشته را پس بدهد و نه قادر است که از وام های میلیاردی که در آینده خواهد آمد صرفنظر کند، زیرا تمام برنامه ریزی اقتصاد کشور بر اساس آن وام ها انجام شده. تمام اقتصاد کشور ازهم خواهد پاشید.
وقتی که رییس جمهور این را به من گفت اشک در چشمانش جمع شده بود، “آمدن شما به کشورما دست کم مرا از یک چیز آگاه کرد: که ما کشوری مستقل نیستیم. ما در یک توهم به سر می بردیم.”
“شما باید اینجا را ترک کنید. این کار غیرقانونی است __ زیرا شما یک ویزای قانونی برای اقامت یکساله دارید و شما هیچ جرمی مرتکب نشده اید.” و من فقط برای یک ماه در آنجا بودم.
سپس او گفت، “من از اینکار متاسف هستم. این را برخلاف وجدانم انجام می دهم.”
رییس جمهور آمریکا حتی این مقدار هم آماده نبود تا قبول کند که من فقط کشور اروگوئه را ترک کنم. هواپیمای من در فرودگاه بود… گفتم، “مشکلی نیست؛ می توانم کشور شما را ترک کنم، من نمی خواهم کشور شما اینهمه به زحمت بیفتد.”
او گفت، “ولی رییس جمهور آمریکا اصرار دارد که شما باید از این کشور اخراج بشوید. نباید بدون اخراج قانونی از این کشور خارج شوید. من وادار شده ام تا عملی غیرقانونی انجام دهم: نخست اینکه بدون هیچ دلیلی بخواهم از کشورم خارج شوید و دوم اینکه باید شما را از کشور اخراج کنم. ولی من مطلقاٌ ناتوان هستم. بااین وجود، من یک چیز می خواهم: که در پاسپورت شما نباید مهر اخراج از اروگوئه زده بشود. ما یک فرودگاه کوچک هم داریم. پس هواپیمای خود را به آن فرودگاه ببرید و عصر که شد بدون اطلاع ما از آنجا پرواز کنید؛ تا ما بتوانیم بگوییم که او بدون اطلاع ما رفته است. وقتی برای اخراج کردن او باقی نمانده بود.!”
ولی او در اشتباه بود. وقتی هواپیمای جت ما به آن فرودگاه کوچک وارد شد __ سفارت آمریکا می بایست همه چیز را تحت نظر می داشته __ سفیر آمریکا با تمام ماموران ویژه و مهر های اخراج آنجا حاضر بودند. مدتی در آنجا معطل شدم زیرا آنان باید تمام برگه ها را پر می کردند؛ و وقتی کشور را ترک می کردم، گفتم ، “مهم نیست….” درواقع، پاسپورت من یک سند تاریخی شده است. من بدون هیچ دلیلی از کشورهای زیادی اخراج شده ام.
وقتی اروگوئه را ترک کردم، رییس جمهور آنجا بلافاصله به آمریکا دعوت شد و رونالد ریگان مبلغ سی وشش میلیون دلار بعنوان “نشانه ای از دوستی”به او هدیه داد. این یک پاداش بود، زیرا من ظرف سی وشش ساعت از آن کشور اخراج شده بودم: دقیقاٌ سی شش میلیون دلار: یک میلیون دلار برای هر ساعت! درواقع، من باید از این حکومت ها درخواست کنم که پورسانت مرا بپردازند: شما بخاطر من میلیاردها دلار می گیرید __ دست کم باید دو درصد به من بدهید!
آمریکا به تمام کشورها خبر داده بود ….من این مدرک را دیده ام. تمام این مدارک یک چیز را می گویند: “این مرد خطرناک است. می تواند اخلاقیات کشورتان و فرهنگ شما را فاسد کند. او می تواند جوانان شما را به فساد بکشاند. می تواند مذهب کشور شما را تخریب کند.”
دنیای عجیبی است. یک روز پارلمان آلمان تصمیم گرفت که من نباید اجازه ی ورود به آنجا را داشته باشم__ نه تنها من نباید مجاز به ورود به آلمان باشم، بلکه هواپیمای من نیز اجازه ندارد در هیچ فرودگاهی به زمین بنشیند؛ حتی برای سوختگیری. من نمی توانم درک کنم که چگونه می توانم با نشستن در هواپیما برای پانزده دقیقه اخلاقیات یک کشور را فاسد کنم!
در انگلستان من اجازه نداشتم به مدت شش ساعت در شب در سالن فرودگاه بمانم__ چیزی که حق من بود. آنجا یک فرودگاه بین المللی بود و خلبان های من ساعات پرواز خودشان را تمام کرده بودند و بیشتر از آن نمی توانستند به پرواز ادامه بدهند __ این برخلاف قانون بود.
فقط برای پیشگیری از مخالفت آنان برای اقامت شبانه ی ما در فرودگاه __ زیرا می توانستند بگویند که سالن فرودگاه برای مسافران هواپیماهای شخصی نیست و فقط برای پروازهای تجاری است __ ما دو بلیط برای پرواز تجاری هم خریداری کردیم برای پرواز فردا صبح.
ولی مامور فرودگاه پرونده ای در دست داشت و هر دقیقه با نخست وزیر تلفنی صحبت می کرد، “حالا چه بگویم؟ حالا باید چکار کنم؟” ___ زیرا تاکنون با چنین موردی روبه رو نشده بود. گفتن اینکه “نشستن شما در سالن فرودگاه اخلاقیات کشور ما را ازبین می برد” به نظر معقول نمی آید! و عاقبت او نزد من آمد و گفت، “بحث کردن فایده ای ندارد. آنان تصمیم گرفتند که فقط درصورتی می توانید بمانید که برای شش ساعت در زندان باشید. ما نمی توانیم اجازه بدهیم که در هیچ کجای دیگر بمانید.” پس بدون هیچ جرمی من باید شش ساعت در زندان انگلیس می ماندم.ُ
دادستان کل آمریکا بارها و بارها در مصاحبه های مطبوعاتی اعلام کرده بود، “من نمی خواهم نام باگوان را باردیگر بشنوم و نمی خواهم هیچ رسانه ی خبری افکار او را گزارش کند. می خواهم او کاملاٌ ساکت شود.”
راهکار آنان برای به سکوت کشاندن من این است: که من نباید اجازه داشته باشم وارد هیچ کشوری بشوم و هیچ سالکی نباید مجاز باشد به هندوستان بیاد. برای همین است که من الزام پوشیدن رداهای نارنجی و تسبیح مخصوص را برای شما کنار گذاشته ام، وگرنه مجاز نخواهید بود وارد هندوستان شوید. اینک آنان نمی توانند تشخیص دهند که چه کسی سالک من است و چه کسی نیست. اینک تمام دنیا سالک من است.
آن غضب الهی که در من فریاد می کشد
و آواز آتشین خود را می خواند
برای هزاران هزار قلب
که عاشق دیدار تو هستند
ولی مرزهای ترس و کاغذبازی و گذرنامه ها و رفتارهای نقاب گونه مانع دیدارشان می شود.
سارجانو این را خوب درک می کند __ او اهل ایتالیا است. او وسایر سالکان ایتالیایی یک سال است که سعی دارند یک ویزای سه هفته ای توریستی برای من تهیه کنند…. و یک سال گذشته است. زیرا که پاپ تحریم کرده است که باگوان نباید وارد خاک ایتالیا شود. این ترسوها رهبران مذهبی شما هستد. و همین حالا، سارجانو بازهم برای پیگیری رفته که چند هفته ی دیگر باید صبر کند؟ آنان گفته اند، “چون یک سال گذشته است، آن تقاضانامه دیگر معتبر نیست. یک تقاضای دیگر بدهید.” پس او یک تقاضانامه ی دیگر داده و من فکر می کنم که بازهم یک سال طول بکشد __ تا بازهم از اعتبار ساقط شود!
وقتی پاپ در هندوستان بود، همه با او مخاف بودند: هندوها، محمدی ها، جین ها، بوداییان __ هرکجا می رفت با مخالفت مردم روبه رو می شد. در تمام کشور من تنها کسی بودم که با مخالفان او مخالفت می کردم و به آنان می گفتم، “این زشت است و این فقط ناتوانی را نشان می دهد. از او استقبال کنید و از او برای یک مناظره ی عمومی و آشکار دعوت کنید. وقتی وارد هر شهری بشود باید در یک مناظره ی عمومی در مورد اصول و اساس مذهب شرکت کند؛ این چیزی ارزشمند خواهد بود. این کشور ده هزار سال است که تمام نبوغ خود را به تجارب روحانی و مذهبی اختصاص داده است. مذهب در هیچ کجای دیگر دنیا چنین با شدت و تمامیت مورد اکتشاف نبوده است. مسیحیت در برابر بودیسم چنان بچگانه است که نیازی به مخالفت با پاپ نیست. این فرصت خوبی است که او خودش به اینجا آمده است، و اگر او مجبور شود که در سراسر کشور با بحث های روشنفکرانه روبه رو شود، فکر می کنم که هرگز دوباره به اینجا برنگردد.”
می توانم خشم تو را علیه کاغذبازی، پاسپورپ بازی و رفتارهای نقاب گونه درک کنم.
اگر من آن سوال ابدی خودم را بپرسم
آیا می گویی که این عشق نیست؟
سارجانو، پاسخ ابدی من این است که تو مرا خیلی زیاد دوست داری.

چون که می خواهم برسرشان فریاد بکشم که دوستت دارم، دوستت دارم
و چون که می خواهم همگی آنان نیز تو را دوست بدارند
تا آزاد بشوند؛
تو را دوست بدارند و تو را ملاقات کنند:
در زیر هر درخت، در هر کشور، در هر خیابان این زمین
و چون که می خواهم هر کشتی شکسته
دست تو را بگیرد و یا سکوت بی پایانت را بشنود.

اگر تو را ملاقات نمی کردم اینک مرده بودم و خویش را از یاد برده بودم.
پس برای تمام آنان که در فراموشی روحشان مرده اند
و تو را ندیده اند، گریه می کنم؛
و بارها و بارها در برابر صورت آنان که سعی دارند تو را به زنجیر بکشند و نگذارند که تشنگان و گمگشتگان با تو دیدار کنند:
فریاد می کشم: “ای حرامزادگان!”
پس آیا می گویی که این عشق نیست؟
زیرا که هنوز فریاد از سکوت رساتر است.

سارجانو، در اینجا با تو موافق نیستم. سکوت همیشه بلند تر از فریاد است. فریاد آغازی دارد و پایانی دارد؛ سکوت جاودانه است.
سکوت فریاد تمام جهان هستی است.
ولی من مانع فریادزدن تو نمی شوم، زیرا مردمانی که توبرسرشان فریاد می کشی چنان ناشنوا هستند که اگر تاحدممکن بلند برسرشان فریاد بکشی، عملی محبت آمیز نسبت به آنان انجام داده ای؛ و آنان چنان دیوانه هستند که نمی توانند سکوت را درک کندد.
سکوت را فقط کسانی درک می کنند که بدانند سکوت چیست، کسانی که سکوت را تجربه کرده باشند. شاید فریاد تو به ذهن های مجنون سیاستمدارها و کاغذبازها و الهیدان ها و رهبران مذهبی برسد__ زیرا خود آنان سرشار از صداهای جنون آمیز هستند. آنان نمی دانند سکوت چیست. اگر آنان سکوت را می شناختند، از من استقبال می کردند.
نخستین فردی که در خارج از آمریکا برعلیه بازداشت من اعتراض کرد یک مرشد ذن اهل ژاپن بود. او بلافاصله به رونالد ریگان تلفن زده بود و پس از آن با من تلفنی تماس گرفت و گفت، “من به ریگان تلفن زده ام و به او گفته ام که مرتکب گناه بزرگی شده است و به سبب آن رنج خواهد کشید.” او هرگز مرا ملاقات نکرده بود، ولی در صومعه ی او کتاب های مرا بعنوان کتاب های مقدس تدریس می کنند. مریدان او ذن را از طریق کتاب های من می شناسند. ذن در ژاپن متولد شده است، ولی او در کلام من بیانی بهتر و عمیق تر و معنادارتر یافته است، بنایراین بجای اینکه کتاب های مقدس ژاپنی را به شاگردانش تدریس کند، از روی کتاب های من به مریدانش درس می دهد.
من به او تلفنی گفتم، “من سپاسگزارم که شما اعتراض کردید، ولی نیازی نبود که به او بگویید که او گناهی مرتکب شده و باید توبه کند.”
او گفت، “من خشمگینم، و من اهل سکوت هستم. من تمام عمرم فقط مراقبه کرده ام و هیچ کار دیگری انجام نداده ام. ولی با دیدن شما در تلویزیون که با دستبند و در زنجیر بودید و با شما مانند قاتلین رفتار می کردند، دیگر نتوانستم ساکت بمانم.” و پیش بینی آن پیرمرد اهل ذن درست در آمد. رونالد ریگان و دادستان عالی آمریکا، آقای میزMeese، هردو درحال سقوط هستند. ماجرای ایران گیتIran-gate کار آنان ها تمام می کند.
و همین امروز نیلام خبری را آورد که در کاخ سفید، دختررونالد ریگان و شوهرش هردو یک شبح دیده اند که فکر می کنند روح لینکلن است. ولی چرا لینکلن باید لباس قرمز بپوشد؟ حالا حتی رونالد ریگان هم از بودن در کاخ سفید وحشت دارد __ زیرا مردم زیاد دیگری هم آن شبح را دیده اند، حتی سگ او هم وقتی دیگران شبح را می بینند شروع به پارس کردن می کند. به نظر می رسد که یکی از سالکین قدیمی با آنان شوخی می کند! بزودی کاخ سفید تبدیل به کاخ اشباح می شود و کسی حاضر نیست در آنجا زندگی کند. فقط سالکان مرده از زندگی در کاخ سفید لذت خواهند برد!
ولی کار رونالد ریگان و آقای میز تمام است؛ آنان هیچ آینده ای ندارند. پس خشمگین نباش. حتی اگر فریاد بزنی، فریاد تو باید از عشق باشد از روی محبت __ تا که ناشنوا بتواند آن را بشنود و نابینا بتواند آن را ببیند.
زیرا که قلب در اغتشاش است و غضب هوش را تیزتر می سازد
مانند شمشیری که زنجیرها را قطع کند و سرهای طفیلان را ببرد
و درهای شهود را بگشاید تا وارد شود.

دیگر طاقت این را ندارم:
ترس ها و شرارت های آنان را که تصمیم می گیرند
که چه چیز درست است و چه چیز غلط.
و نه ترس های آنان را تحمل دارم که از آواز ها و رقص ها و موسیقی دل انگیز می ترسند
زمانی که موجود زنده ای با تو دیدار می کند.
پس ای عشق من،
آیا می گویی که این عشق نیست؟
بازهم می گویم، سارجانو: این عشق زیادی است. فقط در خشم و غضب خودت فراموش نکن که این عشق است که همچون شیری می غرد. در اساس این عشق است. آنان هرکاری که کرده اند و هرکاری که می کنند فقط به دلیل ناآگاهی است. نمی توانی زیاد از آنان عصبانی باشی: آنان به مهربانی و دلسوزی بیشتر نیاز دارند.
حالا، اینجا و همه جا این چیزها اتفاق می افتند….. ما این زمین و محوطه را از سال 1974 در اختیار داشته ایم __ آن را خریداری کرده ایم. ولی دولت آن را به نام ما منتقل نکرده است. پس ما پول را پرداخته ایم و زمین هنوز به نام مالک اولیه است.
شهرداری پونا از ما مالیات مطالبه می کند و ما مالیات را می پردازیم.
چون من برای پنج سال به آمریکا رفته بودم، یکی از ساختمان ها توسط مردم ما تخریب شده است __ زیرا دیگر فایده ای نداشته. یک سالن کافی بود. وقتی قبلاٌ اینجا بودم، ده هزار نفر در اینجا گردهم می آمدند. بزودی آنان بازخواهند گشت…. پس ما دوباره آن ساختمان را بنا کرده ایم. این ساختمانی قدیمی است و ما دوباره آن را سرجای خودش می سازیم. ولی شهرداری چنان از اینکار عصبانی شده که ما را تهدید کرده که در روز بیست و هشتم فوریه با بلدوزرهایشان خواهند آمد و این ساختمان نوپا را تخریب خواهند کرد. و اینجا پرستشگاه ما است.
پس بیست و هشتم این ماه یک جشن بزرگ خواهیم داشت! شما باید در تمام طول راه روی زمین دراز بکشید و موسیقدیدان ها می نوازند و رقصنده ها می رقصند و به آنان خواهیم گفت، “نخست باید با بولدوزر از روی مردم ما رد شوید و آنوقت می توانید تمام محوطه را خراب کنید __ چون ما دیگر اینجا نیستیم، دیگر برای ما فایده ای ندارد. ولی تاوقتی شما تمام این مردم را در زیر ماشین های خود له نکنید نمی توانید یک قدم وارد زمین معبد بشوید.”
حالا خواهیم دید که شهردار چقدر جگر دارد!
ما خشن نخواهیم بود: ما آوازهای عاشقانه خواهیم خواند و موسیقی خواهیم نواخت و با شادی خواهیم رقصید. بگذار تمام دنیا بداند که خوش بودن و آرام بودن و عاشق بودن و خشونت نکردن یک جرم است. شاید این کار معرفت تمام بشریت را بالا ببرد.
پس باید برای آن جشن بزرگ آماده باشید. و سارجانو، این فرصت خوبی خواهد بود برای شما تا بیاموزید که می توانید بخاطر حقیقت جان بدهید __ با رقص و آواز و با خوشی بدون خشم؛ فقط با عشق و محبت.”

گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s