ذهن استخواني خشك و بي آب است. ذهن يك كامپيوتر زنده است، روح تو نيست.

“… آنان كه توسط ذهن روشنفكر نزد من مي آيند فقط فكر مي كنند كه نزد من آمده اند، آنان هرگز وارد نشده اند.
تو به اين دليل جذب شدي كه گفته هاي مرا روشنفكرانه پذيرفته بودي. تو هرگز عاشق من نشده بودي، بلكه فقط عاشق حرف ها و بحث هاي من بودي. به دليل اين شروع اشتباه، ده سال گذشته است و تو هنوز يك اينچ هم حركت نكرده اي.
تو فكر مي كني كه لحظاتي از اعتماد، عشق و پذيرابودن داشته اي. آن لحظات، فقط تخيلات تو بوده اند، زيرا لحظاتي از اعتماد هرگز وجود ندارند. وقتي كه اعتماد مي آيد، هرگز نمي رود. لحظاتي از عشق هرگز وجود ندارند __ وقتي كه عشق فرا مي رسد، باقي مي ماند، هميشه و براي هميشه.
لحظاتي از بازبودن هرگز وجود ندارند __ و اگر تو يك لحظه از بازبودن را شناخته بودي، هرگز دوباره خودت را نمي بستي. زيرا وقتي كه بسته باشي، در تاريكي هستي: جدا از جهان و جدا ازهرآنچه كه ارزشمند است. براي چه خودت را ببندي؟ اگر لحظه اي از بازبودن را نشناخته باشي، مي تواني بسته باقي بماني. زماني كه لحظه اي از بازبودن را بچشي، بازگشت غيرممكن است.
بنابراين، نخستين چيزي كه مي گويي اين است، “من نخست توسط ذهن به سمت شما جذب شدم.” تو هنوز هم توسط ذهن جذب شده اي. و ذهن هرگز پلي ايجاد نمي كند، وقتي كه توسط ذهن جذب شوي، عاشق ذهن خودت شده اي. تو از من، براي جدل هاي خودت، فلسفه ي خودت، مذهب خودت، به عنوان يك حامي استفاده مي كني و خودت را فريب مي دهي كه عاشق من شده اي.
ذهن هرگز عاشق نمي شود، ذهن دشمن و قاتل عشق است. ذهن چنان نفس مدار egocentric است كه هميشه هرآنچه را كه حمايتش مي كند و تغذيه اش مي كند، به خود جذب مي كند.
من در اين ده سال تو را تماشا مي كردم و واقعاً متحير بودم. تو در ميان عاشقان بسيار قرار داري __ خوشي آنان را مي بيني، ترانه هايشان را مي شنوي، رقصشان را مي بيني و خنده هايشان را مي شنوي __ ولي هيچ چيز در درون تو منقلب نمي شود، زيرا همه چيز به سر تو مي رود. و در وجود تو، سر، سطحي ترين چيز است.
بنابراين چنين نيست كه “در ابتدا” توسط ذهن جذب من شده باشي. من مي ترسم كه تو تا پايان هم توسط ذهنت جذب شده باشي. خوب است كه از اين آگاه هستي، زيرا آنگاه امكاني براي تغيير وجود دارد.
مي گويي، ” من عاشق سخنان شما شدم.” آن را مي توانستي ازطريق يك ضبط صوت هم گوش بدهي. آيا فكر مي كني كه مي تواني عاشق يك ضبط صوت شوي؟ تو چنان عاشق نفس خودت هستي كه مي تواني هرآنچه را كه آن را حمايت و تغديه مي كند و آن را قوي تر مي سازد، جمع آوري كني __ و اينجا مكاني نيست كه نفس تو را قوي تر سازد! اينجا مكاني است كه بايد نفس را گم كني و اميدوار باشي كه دوباره آن را پيدا نكني.
رويكرد ذهني تو به من، ده سال از زندگي تو را نابود كرده است، مي تواند ده زندگاني تو را هم نابود كند.
“اينك تقريباً ده سال است كه مرا مشرف به سلوك كرده ايد… “من هرگز هيچ كس را به سلوك مشرف نمي كنم give sannyas، __ اين شما هستيد كه مشرف مي شويد take sannyas .
فقط حيله ي ذهن را ببين: اين تويي كه اين تشرف را گرفته اي، من آن را به تو نداده ام.و تو هرلحظه مي تواني آن را رها كني، زيرا اين تويي كه آن را دريافت كرده اي. اگر من آن را داده بودم، آنوقت فقط من مي توانم آن را پس بگيرم، تو نمي تواني آن را رها كني.
اين من نبودم كه بردرتو كوفته باشم و گفته باشم كه ،” نيتين، لطفاً سالك شو.” تو نزد من آمدي. تو درخواست تشرف كرده اي، باوجودي كه خوب مي دانستي كه اين تشرف هيچ چيز را در تو عوض نخواهد كرد. تو به دنبال همسرت به اينجا آمدي __ آن زن يك سالك اصيل است، او عاشق سخنان من نيست.
وقتي كه عاشق من باشي، مهم نيست كه من چه مي گويم. براي قلب عاشق، كلام هيچ اهميتي ندارد، بلكه حضور معشوق، عشق او، آمادگي فراوان او براي سهيم كردن __ اين رويكردي كاملاً متفاوت است.
ولي من مشكل تو را مي دانم: تو يك حسابدار قسم خورده ي بيچاره هستي. كسي نشنيده است كه حسابدار عاشق باشد و عاشقان هرگز حساب نمي كنند. ذهن تو سرشار از حساب ها و حسابداري است: چقدر دريافت كرده اي! تو بايد در درونت تمام سوابق را نگه داشته باشي. ولي راه عشق اين چنين نيست. بنابراين تو نخست بايد تمامي مفاهيم كاذب را به دور بيندازي. يكي اينكه تو در ابتدا توسط ذهن آمده بودي. من بارديگر تاكيد مي كنم: تو هنوز هم به سبب ذهن است كه اينجا هستي. تو ذهني تعليم ديده داري.
دوم اينكه، مي گويي “مرا مشرف كرديد.” اين سرزنش كردن بي جهت من است. اين تويي كه مشرف شدي، تو درخواست كردي. اگر اين مفاهيم غلط ازبين بروند، آنگاه امكاني براي دگرگوني وجود دارد. و تو همچنين به طور ناخودآگاه از آنچه مي گويم خبرداري، زيرا كه مي گويي، “مي ترسم كه هنوز هم توسط ذهن با شما پيوند داشته باشم.”
ذهن هرگز پيوند نمي دهد، هميشه جدا مي كند.
اگر تمامي شما كه اينجا هستيد، در ذهن هايتان محصور باشيد، آنوقت پنج هزار نفر در اينجا حضور دارند. ولي همگي شما توسط قلب هايتان، در حال رقصيدن و آوازخواندن و جشن گرفتن باشيد، آنگاه فقط يك آگاهي وجود خواهد داشت.
ذهن جدا مي كند، به ويژه ذهن يك حسابدارقسم خورده. تو توسط حسابداري خودت فاسد شده اي. تو يك حسابدار خوب هستي، ذهني خوب داري، عقلي تيز داري__ ولي در راه سلوك اينها بي فايده هستند. تو به آن ها چسبيده اي. تو به اين دليل با من هستي كه فكر مي كني من با تو موافق هستم. بايد تمام اين را عوض كني: اين تويي كه بايد با من موافق باشي، من نبايد با تو توافق داشته باشم. و وقتي مي گويم كه اين تويي كه بايد با من موافق باشي، اين توافقي ذهني نيست، بلكه فقط توافقي قلبي است. وقتي قلب تو با من موافق باشد، يك هماهنگي و يك پل وجود خواهد داشت و امور تغييري اسرارآميز و معجزه گون خواهند داشت.
مي گويي، ” در اين سال ها فقط چند مورد بوده كه من احساسي از عشق، اعتماد و بازبودن را تجربه كرده ام…….” اين مطلقاً اشتباه است! تو سعي داري به خودت تسلي بدهي، زيرا كه مردم اينجا در اعتماد و عشق و پذيرابودن زندگي مي كنند و تو مايل نيستي همچون يك گداي مطلق به نظر بيايي كه هيچ لحظه اي از عشق و اعتماد و بازبودن را تجربه نكرده است.
زيرا كه اصل اساسي در مورد عشق، اعتماد يا بازبودن اين است كه اين ها مي آيند، ولي هرگز نمي روند. چرا شخص بايد سرور عشق را وانهد و به رنج بي عشقي سقوط كند؟ شخصي كه زيبايي عشق را شناخته باشد، چرا بايد به ذهنش بازگردد، به رياضيات و به محاسباتش برگردد؟
من نمي گويم كه تو بايد شغل حسابداريت را ترك كني. ذهن مي تواند آن را انجام دهد، ولي تو نمي تواني با ذهنت با من متصل باشي. اگر بتواني اين فكرها را دوربريزي، ضربه اي احساس خواهي كرد__ كه تو حتي لحظه اي هم از عشق و اعتماد و بازبودن را تجربه نكرده اي __ ولي اين ضربه ارزشي عظيم خواهد داشت. تو را شفا خواهد داد. اين ضربه تو را بيدار خواهد ساخت.
مي گويي، “معمولاً ذهنم به ميان مي آيد و به اين لحظات پايان مي دهد.”ذهن چنين قدرتي ندارد كه به عشق پايان بدهد، اين فقط نشان مي دهد كه تو چيزي از عشق و اعتماد نشناخته اي. وقتي مردم عاشق مي شوند، ذهنشان هرچقدر هم كه بزرگ باشد، اين عشق است كه پيروز مي شود، نه ذهن.
ذهن استخواني خشك و بي آب است. ذهن يك كامپيوتر زنده است، روح تو نيست. وتا وقتي كه از قلب شروع نكني، نمي تواني به وجود being برسي، قلب دروازه ي وجود است. ذهن به تو اجازه نمي دهد از آن بيرون بروي __ فقط از ترس اينكه به قلب بربخوري، كه پر از عصاره است، بسيار زيباست و بسيار دوست داشتني و عاشق است. ذهن از ديدار تو با قلب وحشت دارد و براي همين است كه تو را پس مي كشد.
مي تواني از ذهن به عنوان يك ابزار استفاده كني، ولي نمي تواند ارباب تو باقي بماند و نيتين، ذهن هنوز ارباب تو است. تو جمله اي از صوفيان آورده اي كه آن را درك نمي كني. تنها شخص زنده در روي زمين كه مي تواند اين را بفهمد آجيت ساراسواتي Ajit Saraswati است! او در همين دامي است كه تو در آني __ او نيز توسط ذهنش به من روي آورد. چون من چيزهايي مي گفتم كه او شهامت گفتن آن ها را نداشت، يا به قدر كافي قدرت بيان نداشت كه بگويد، او به من نزديك و نزديك تر شد و با گوش دادن، بيشتر و بيشتر، قوه ي بيان پيدا كرد و از من پرسيد، “بسياري از باشگاه هاي روتاريRotary يا لاينزLions از من خواسته اند تا در مورد شما صحبت كنم __ آيا بايد بروم؟”
من هرگز مردم را منع نمي كنم: مي دانستم كه اين براي او يك سقوط خواهد بود. گفتم، “اگر از تو دعوت كرده اند، مي تواني بروي.” و او شروع كرد به سخن گفتن در باشگاه هاي روتاري در پونا و خولاپور Kholapur و شولاپور Sholapur __ درجاهاي مختلف. او با من به آمريكا هم آمده بود و وقتي كه دريافت مي تواند از همان كلام استفاده كند و به همان ترتيب مباحثه كند، به پونا بازگشت.
در معبد جشني برگزار بود و همه فكر كرده بودند كه او مستقيماً از آنجا مي آيد و بايد مزه اي از آنجا را با خودش آورده باشد __ پس آنان از او خواستند تا سخن بگويد. و به من خبر دادند كه: “ما چنان حيرت كرديم كه او در مورد شما حرف نمي زد، او از خودش سخن مي گفت __ و او هيچ نمي داند.”
و از وقتي كه من به اينجا آمده ام، او براي ديدار نيامده است، حتي يك بار هم براي ديدن من نيامده ست __ و او تقريباً بيست سال است كه با من در ارتباط است. ولي آن ارتباط از همان نوع است كه تو داري: ارتباطي ذهني. اينك او يك طوطي شده است. او در مكاني كه درس مي دهد كلاس هاي كوچكي گذاشته است و حتي نام مرا هم به زبان نمي آورد و چنان آموزش مي دهد كه گويي خودش تجربه كرده است.
زرين از او پرسيده، “تو براي ديدن باگوان نيامده اي؟”
او گفت، “من بسيار او را دوست دارم. او در قلب من است، نيازي نيست براي ديدار او بيايم.”
آيا حيله گري ذهن را مي بيني؟ اين يعني كه عشاق بايد از ديدن يكديگر دست بردارند، زيرا چه فايده دارد؟! “من خيلي تو را دوست دارم. تو در قلب من هستي، نيازي به ديدن تو نيست!”
در معبد، اين يك جوك شده است __ اگر كسي بخواهد از ديدن ديگري طفره برود، مي گويد، “من خيلي تو را دوست دارم. تو در قلب من هستي، نيازي نيست همديگر را ببينيم.” چه راه خوبي!
آناندو به من گفت كه او به يكي از سالكان علاقمند شده است، ولي او بسيار از آن مرد اكراه دارد و بنابراين به او گفته” من خيلي تو را دوست دارم. تو در قلب من هستي، نيازي نيست همديگر را ببينيم!”
تو شعري از صوفيان را مي خواني، “دوستت دارم، چه بدانم، چه ندانم.” اين جمله اي بسيار اسرارآميز است و فقط يك عارف مي تواند چنين بگويد __ نه تو، نيتين! تو حتي معني آن را هم درك نمي كني. عارف صوفي مي گويد، “دوستت دارم، چه بدانم، چه ندانم.” او اين مفهوم را بيان مي كند كه درختان چه ريشه هايشان را بشناسند و چه نشناسند، آن ريشه ها، خود زندگي آن ها هستند، كه بدون آن ريشه ها نمي توانند باقي باشند. عارف صوفي در مورد خداوند مي گويد كه،”من بايد عاشق تو باشم، وگرنه چرا زنده هستم؟ بدون عشق تو كه پيوسته مرا تغذيه مي كند، زندگي ناممكن است.”
ولي او مردي فروتن است. مي گويد، “مهم نيست كه من بدانم يا ندانم، ولي يك چيز قطعي است: عشق بايد رخ داده باشد، زيرا كه من هنوز زنده ام. نه تنها من بايد عاشق تو باشم، تو نيز عاشق من هستي __ چه بدانم، چه ندانم.” آنان كه اين را بدانند به اشراق مي رسند. آنان كه ندانند __ آنان نيز از همان منبعي تغذيه مي شوند كه هر گوتام بودا تغذيه مي شود، ولي تو نمي تواني اين را در مورد من بگويي.
من يك خداي نامريي نيستم و عشق چيزي نيست كه از در عقب وارد شود، كه گاهي آن را بشناسي و گاهي نشناسي. عشق از در اصلي وارد مي شود و همچون يك سيل مي شود. تو را غرق مي كند: چگونه مي تواني از شناخت آن بازبماني؟
شايد عشق تنها چيزي باشد كه صدايي نمي كند، سخن نمي گويد، ولي بااين وجود، شنيده مي شود. عشق، دانش تو نمي شود، ولي بااين حال دانستني است بسيار والاتر از دانش. عشق تو به من به سبب سخناني است كه به شما مي گويم. تو در اين سخنان، پژواكي از مفاهيم خودت را مي شنوي، ولي در اساس، عشق تو به آن مفاهيم خودت است. چون من نيز آن را بيان مي كنم _ شايد تو چنان روشن نبوده اي، برايت مبهم بوده اند، جملات من آن ها را روشن كرده اند ___ تو مي پنداري كه عشق را، اعتمادت را به من مديون هستي. ولي اين ها همگي بازي هاي ذهن هستند. خوب بدان كه تو هرگز عاشق كسي جز خودت نبوده اي.
“آيا امكاني در من مي بينيد كه از ذهن به قلبم جهش كنم و همانجا بمانم. آيا براي من امكان شناخت عشق وجود دارد؟” اين حق مادرزادي همه است __ ولي فرد بايد آن را طلب كند. و عشق چنان ارزشمند است كه تا آن را طلب نكني، آن را به كف نخواهي آورد.
هرگونه امكاني براي تو هست كه از سر به قلب منتقل شوي __ و من مي خواهم اضافه كنم كه از قلب هم به وجود منتقل شوي __ زيرا قلب تنها يك ايستگاه مياني است. مي تواني قدري در آنجا تامل كني، قطار را عوض كني، مي تواني ناشتايي بخوري و قبل از اينكه قطاري ديگر از ايستگاه حركت كند، قدري در آنجا استراحت كني.
قلب هدف نيست، قلب تنها وسيله اي است براي رسيدن به وجود. تمام اين ها براي تو ممكن هستند، نيتين، درست همانگونه كه براي هركس ديگر ممكن هستند. ولي تو بايد مفاهيمت را در نظمي درست برقرار كني. شايد آزرده كند، شايد دردناك باشد __ تمام عمل هاي جراحي دردناك هستند __ ولي اگر به قدر كافي شهامت داشته باشي، مي تواني از عمل جراحي عبور كني و از آن شفا پيدا كني، سالم تر و تمام تر شوي.
تو به دليل وجود همسرت اينجا آمدي، فقط او را دنبال كردي. و در اعماق وجودت سعي كردي با او رقابت كني __ ولي ذهن نمي تواند در هيچ رقابتي با دل برنده باشد. ولي هيچ چيز از دست نرفته است، حتي اگر پس از ده سال هم واقعيت را ببيني، آن دگرگوني رخ خواهد داد.
بزرگترين مشكل در زندگي اين است كه با مفاهيم غلط به زندگي كردن ادامه بدهي. آنگاه چنان سرشار از مفاهيم غلط خواهي بود كه حقيقت هيچ فضايي براي خودش نخواهد داشت. نخست مفاهيم غلط را ازبين ببر. براي آن ميهمان فضا را بيافرين و زماني كه فضاي تو آماده باشد __ سكوت تو، آرامشت، خلوصت __ آن ميهمان بدون هيچ تاخيري خواهد آمد. او درست در بيرون در ايستاده است. او براي زندگاني هاي متعدد منتظر بوده است تا تو در را بگشايي و بگذاري كه آفتاب و باد و باران وارد شوند، زيرا خداوند همراه آفتاب و باران و باد وارد مي شود. و تمامي آشغال هايي را كه در درونت انباشته كرده اي بيرون بريز.
لحظه اي كه فضادار spacious شده باشي، هيچ كارديگري نبايد انجام دهي __ آن فضا پر از حضور الوهيت خواهد شد. و آنگاه بزرگترين گنجينه هاي زندگي را خواهي داشت: عشق را خواهي شناخت، پذيرابودن را خواهي شناخت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s