دیوانگی‌ات را جشن بگیر

“…. دیوانگی‌ات را جشن بگیر!… زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید.
چند معیار باید درنظر گرفته شوند: اگر دیوانگی تو برایت شادمانی بیشتر، هوشمندی بیشتر، سکوت بیشتر، آرامش بیشتر، ادراک بیشتر می‌‌آورد؛ اگر دیوانگی تو تاریکی ها را می‌زداید__ تاریکی حسادت‌ها، خشم، غضب، خشونت، ویرانگری؛ اگر دیوانگی تو نوری فراراهت می‌شود…. آنوقت تمامی بوداهای دنیا دیوانه بوده ‌اند. و بهتر است که همنشین خوبان دیوانه چون گوتام‌بودا،لائوتزو، کبیر، نانک، ماهاویرا باشی تا که به جمعیت میلیون ها انسان متعلق باشی که همه فکر می‌کنند دیوانه نیستند.
فرد باید بسیار روشن و قاطع باشد: اگر حق با گوتام‌بودا است، آنوقت تمام دنیا دیوانه است؛ و اگر حق با تمام دنیا باشد، آنوقت البته که گوتام‌بودا دیوانه است.
یک چیز قطعی است: که بوداها در اقلیتی بسیار جزیی قرار دارند، بنابراین اگر مسئله‌ی رای دادن در کار باشد، آنان شکست خواهند خورد __ هر شخص دیوانه‌ای می‌تواند آنان را شکست دهد. ولی خوشبختانه هنوز به فکر مردم نرسیده است که اشراق باید توسط رای‌گرفتن تعیین شود! اگر دو نفر نامزد رسیدن به‌اشراق باشند، و هرکس که رای بیشتری بیاورد به اشراق خواهد رسید، آنوقت یک چیز قطعی است: فردی که واقعاٌ به اشراق رسیده است هرگز برای دنیا شناخته شده نخواهد بود، زیرا غیرممکن است که بتوانی تصور کنی یک گوتام‌بودا برای اشراق به رقابت بپردازد. خود فکر رقابت‌کردن برای معرفت یک بودا چیزی بی‌ربط است.
بنابراین باید به یاد داشته باشی: مردم تو را دیوانه خواهند خواند: ناراحت نشو. اگر ناراحت بشوی نشان می‌دهد که هنوز چیزی در تو عاقل است، چیزی در تو هنوز به توده ها تعلق دارد، تماماٌ دیوانه نیستی.
ناراحت نشو؛ برعکس، شاکرانه آن را بپذیر که برکت دیوانه شدن را یافته ای. بسیار غریب است که فقط مردم عاقل می‌توانند بپذیرند که دیوانه‌اند. در طول تمام تاریخ بشری، هیچ فرد دیوانه‌ای نپذیرفته است که دیوانه است. می‌توانی به هر تیمارستانی بروی و یک نفر را نخواهی یافت که فکر کند دیوانه است.
یکی از دوستان خلیل جبران دیوانه شد و جبران برای عیادت او به تیمارستان رفت. دوستش روی نیمکتی در چمن‌ها نشسته بود. خلیل جبران احساس شفقت بسیاری کرد. مرد دیوانه خندید و گفت، “اینقدر احساس شفقت نداشته باش.” خلیل جبران نتوانست بفهمد که چرا دوستش اینهمه از این احساس او خشمگین است.
دوستش گفت، “من برای تمام کسانی که بیرون از اینجا هستند احساس شفقت می‌کنم. تمام دنیا دیوانه است. تنها معدود افرادی که دیوانه نیستند در این تیمارستان نگه داشته شده اند، فقط برای مسائل امنیتی. چه کسی به تو اجازه داد وارد شوی؟ ما دیوانه نیستیم و ما به شفقت شما نیازی نداریم.”
من از تیمارستان های زیادی دیدار داشته ام و هرگز حتی یک نفر را نیافته ام که دیوانگی خودش را پذیرفته باشد، زیرا پذیرفتن اینکه دیوانه هستی به این معنی است که به‌قدرکافی عاقل هستی که بتوانی دیوانگی خودت را ببینی.
این سوال را ویمال پرسیده است و درست در کنارش نارندرا Narendraنشسته است. پدراو بیماری عجیبی داشت: او شش ماه از سال را دیوانه بود و شش ماه از سال عاقل بود __ یک تعادل بزرگ برای لذت بردن از هر دو دنیا!
هروقت که عاقل بود همیشه مریض بود و بداخلاق. وزنش کم می‌شد و تمام عفونت ها به سراغش می‌‌آمدند و تمام سیستم ایمنی بدنش ازکار می‌افتاد. و در آن شش ماه که دیوانه بود، سالم‌ترین فردی بود که می‌توانستید بیابید: نه مرضی و نه عفونتی … همیشه خوشحال و سرحال بود.
خانواده‌اش در زحمت بودند. هروقت که او خوشحال بود، همیشه خانواده‌اش پریشان بودند، زیرا خوشحالی او نشانه‌ی این بود که دیوانه است. اگر سراغ پزشک نمی‌رفت و از سلامتی خودش لذت می‌برد __ دیوانه بود.
هرگاه که دیوانه بود صبح بسیار زود ساعت چهار از خواب بیدار می‌شد و تمام همسایه ها را از خواب بیدار می‌کرد: “چه می‌کنید؟ برای پیاده روی صبحگاهی بروید، به رودخانه بروید و شنا کنید، در بسترهایتان چه می کنید؟”
تمام همسایگان تحت شکنجه بودند… ولی او لذت می برد. او میوه و شیرینی برمی داشت و می‌گفت، “می‌توانید به مغازه‌ی من بیایید و پولتان را بگیرید.” نارندارا بسیار کوچک بود و برادرانش حتی از او کوچکتر بودند. حتی کوچکترین فرزند هم باید مراقب او بود تا پول ندزدد. ولی چه تحت مراقبت بود و چه نبود، او به توزیع میوه و شیرینی ادامه می داد و به مردم می‌گفت، “شاد باشید! چرا اینقدر غمگین نشسته‌اید؟” طبیعی است که آنان باید به انواع مردم پول می‌دادند.
وضعیتی بسیار عجیب بود. معمولاٌ کودکان پول می‌دزدند و پدرها و پدربزرگ ها مانع می‌شوند. در خانه‌ی نارندرا وضعیت درست برعکس بود: پدرش عادت داشت پول بدزدد و بچه ها مادرشان را خبر می ‌کردند: “بازهم پول برداشت!”
و تا وقتیکه مادر برسد، او رفته بود _- به بازار می‌رفت تا میوه و شیرینی یا هرچیز دیگر را بصورت عمده بخرد! او توجهی به مقادیر کم نداشت: عمده می خرید و پخش می کرد. و همه عاشق این کارش بودند، ولی همگی شکنجه نیز می شدند.
زمانی چنین رخ داد که وقتی دیوانه بود فرار کرد. او فقط به ایستگاه قطار رفته بود و قطار آنجا بود و او در آن نشست. اتفاقات یکی پس از دیگری رخ داد… و او به آگراAgra رسید.
در هندوستان یک شیرینی وجود دارد که نامش طوری است که می تواند مشکل‌آفرین باشد و این برای او تولید مشکل کرد. او احساس گرسنگی می کرد. پس به فروشگاه رفت و پرسید که آن شیرینی چیست و مرد گفت که کاجاkhaja است. کاجا در هندی دو معنی دارد: یکی نام شیرینی است و دیگری یعنی “بخورش”… پس او آن را خورد.
فروشنده باورش نمی‌شد و گفت، “چه می‌کنی؟” و او گفت، “کاری را که گفتی کردم.”
پس او را به دادگاه کشاند و گفت، “این مرد عجیب است. اول اسم شیرینی را پرسید و وقتی گفتم کاجا، شروع کرد به خوردن آن.”
حتی قاضی هم خنده اش گرفت و گفت، “این واژه دو معنی دارد. ولی این مرد به نظر دیوانه می‌آید _ زیرا به نظر خیلی خوشحال و سالم است.” او حتی در دادگاه هم از همه چیز لذت می‌برد __ هیچ نشانی از ترس و وحشت در او نبود. او را برای شش ماه به یک تیمارستان محکوم کردند و او با خوشحالی می گفت، “فقط شش ماه؟”
او را به لاهور فرستادند. در آن زمان لاهور جزیی از هندوستان بود __ و فقط با یک تصادف… پس از چهار ماه ماندن در آنجا یک روز او تصادفاٌ مقداری ماده ی پاک کننده را که برای دستشویی ها به‌کار می بردند تماماٌ سرکشید و حالش به هم خورد. پانزده روز تمامنمی ‌توانست چیزی بخورد… ولی آن ماده تمام سیستم او را پاک کرد و بنابراین سرعقل آمد!
و آنوقت دوران مشکلاتش آغاز شد. نزد مدیر رفت و گفت، “من با نوشیدن آن ماده پانزده روز است که چیزی نخورده ام و تمام سیستم من پاکسازی شده است و من عاقل شده ام.”
مدیر گفت، “مزاحم من نشو. زیرا هر دیوانه ای فکر می‌کند که عاقل است.”
او بسیار سعی کرد تا مدیر را قانع کند ولی مدیر به او گفت، “اوضاع اینجا همیشه همینطور است. هر دیوانه ای فکر می کند که عاقل شده است.”
او به من می‌گفت که آن دو ماه واقعاٌ برایش دشوار بوده. آن چهار ماه اول کاملاٌ قشنگ بود: “کسی پایم را می‌کشید و دیگری موهایم را می چید __ کاملاٌ راحت بودم. چه کسی ناراحت می‌شد؟ کسی روی سینه ام می نشست: خوب که چی؟! ولی وقتی عاقل شدم و همین اعمال تکرار می‌شد، دیگر تحمل نداشتم که کسی روی سینه ام بنشیند و دیگری موهایم را بچیند و دیگری نصف سبیلم را بتراشد….”
آنان همگی دیوانه بودند و او تنها کسی بود که در میان آنان عاقل شده بود. هیچ انسان دیوانه ای هرگز نمی‌پذیرد که دیوانه است. لحظه‌ای که دیوانگی اش را بپذیرد، عقلانیتش شروع می‌کند به رشدکردن.
آناند ویمال، اینکه پذیرفته‌ای که نهایتاٌ دیوانگی بزرگی به سراغت آمده است، برای تمام کسانی که از قبل دیوانه شده اند و یا در راه دیوانه شدن هستند لحظه‌ای برای شادمانی کردن است.
در اینجا مردم در مراحل متفاوتی از دیوانگی هستند. ولی به همین راضی نشو. شاد باش!ولی به یاد داشته باشد که هنوز هم مراحل دیوانه تری وجود دارند. لحظه‌ای فراخواهد رسید که شروع می‌کنی به حرف زدن با درختان و بازی کردن با سنگ ها و مجادله کردن با اقیانوس…. زیرا همین فکری که تو از این ها جدا هستی ازبین رفته است. اینک تمامی این جهان هستی یک اندام زنده است.
و چنین نیست که وقتی با یک درخت صحبت کنی به تو پاسخی نمی‌دهد؛ اگر بقدر کافی دیوانه باشی یک مکالمه وجود خواهد داشت. شاید یک بار مجبور باشی از جانب خودت صحبت کنی و بار دیگر ازجانب آن درخت __ زیرا درخت نمی تواند حرف بزند ولی می توانی درک کنی که او چه می‌خواهد بگوید.
فقط این معیار اساسی را به یاد داشته باش __ که شادمانی تو، سرور تو باید رشد پیدا کند؛ هوشمندی تو و شفافیت تو باید رشد کند؛ عشق تو باید خالص تر و خالص تر شود… و این ادراک تو باید به تو بینشی از زندگانی های گذشته و زندگانی های آینده ات را بدهد. باید بخشی از جاودانگی شوی __ که از آغاز تا پایان منتشر شده ای. طبیعی است که مردم اطراف تو فکر می‌کنند که تو دیوانه هستی. ولی من به تو می‌گویم: تو برای نخستین بار عاقل شده‌ای.
انسان در حالت معمولی خود دیوانه است. هرکاری که انجام بدهد __ می‌توانی ببینی… که از روی دیوانگی انجام می‌دهد. دیوانگی تو آن جنون معمولی انسانی نیست؛ دیوانگی تمام عرفا، تمام شعرا و تمام آفرینندگان است: این جنونی است که فقط برای انسان های برکت یافته رخ می‌دهد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Information, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s