تو از یک بیماری به نام “آلمان” رنج می بری!

“… تو از یک بیماری به نام “آلمان” رنج می بری! دو جنگ جهانی از همین بیماری سرچشمه گرفت. این برتری نژادی نبود که سبب این جنگ ها شد، بلکه یک احساس حقارت عمیق بود. برای پوشاندن آن، آنان سخت کوشیدند که برتر باشند.
فقط انسانی که از عقده ی حقارت رنج می برد، الزاماٌ سعی می کند که برتر باشد. فقط ملتی که از یک عقده ی حقارت عمیق در رنج است سعی می کند ملتی برتر از همه باشد.
این یکی از تعجب انگیزترین واقعیت هاست که هندوستان هرگز نکوشیده کشوری را فتح کند. در طول ده هزار سال تاریخ هند، هیچ اثری از تعرض و تهاجم وجود ندارد؛ و دلیلش این است که هندوستان هرگز از عقده ی حقارت در رنج نبوده است. مهاجمان آمدند و هند را فتح کردند. گروه های کوچک از مردمان ابتدای، سرزمین پهناوری را بدون دشواری زیاد تحت سلطه درآورند و دلیلش ساده بود: زیرا معرفت هندی حتی از اسارت هم نمی ترسید. حتی اسارت هم نمی توانست آن را حقیر کند، برتری آن مربوط به رشد درون و تکامل معرفت آن بوده است.
دلیل دیگری برای اسارت دو هزار ساله ی هندوستان وجود ندارد؛ و مهاجمین گروه ها و قبایل کوچکی بوده اند که می توانستند بدون هیچ مشکلی توسط این قاره ی پهناور درهم شکسته شوند. این ترسو بودن نبود: دلیل ساده اش این است که اگر از عقده ی حقارت در رنج نباشی، میل به جنگیدن، میل به برتری وجود ندارد.
در آلمان چه اتفاقی افتاد؟ در آلمان میلیون ها یهودی زندگی می کردند که این فکر را حمل می کردند که آنان قوم برگزیده ی خدا و برتر از بقیه هستند. و آنان کیفیاتی دارند: آنان هوشمند تر هستند و به سهولت ثروتمند می شوند… و آلمانی ها همیشه خودشان را با همسایگان یهودی خودشان مقایسه می کردند. آن همسایگان یهودی ثروتمند بودند و با هوش: چهل درصد از جوایز نوبل را برده بودند و باقی دنیا شصت درصد را داشتند.
سه مرد بزرگ این قرن (بیستم. م) که ذهن مردم را در تسلط دارند همگی یهودی هستند: کارل مارکس یهودی بود، زیگموند فروید یهودی بود و آلبرت اینشتن یک یهودی بود.
آلمان ها که تحت سایه ی یهودیان زندگی می کردند شروع کردند به این احساس که خودشان حقیر هستند. و زمانی که احساس حقارت کنی، نمی توانی با حقارت خودت باقی بمانی: یک درد دایم است و پیوسته به یاد می آوری که مردمان دیگر از تو برتر هستند. باید به نوعی اثبات کنی که از یهودیان برتر هستی.
این است علت اینکه مردی دیوانه چون آدلف هیتلر توانست ترتیبی بدهد که روشنفکران بزرگ آلمان پیروان او شوند __ زیرا او قول داده بود که از شر تمام یهودیان خلاص شود. این فقط نمادین بود. با خلاص شدن از شر یهودیان دیگر کسی باقی نمی ماند که آنان را به یاد حقارت خودشان بیندازد و با خلاص شدن از شر قومی که برگزیدگان خدا هستند، آنان به یقین اثبات می کردند که در واقع قوم نوردیک آریایی آلمان Nordic German Aryans نژاد برتر در دنیا است.
هیچکس عمیقاٌ وارد روانشناسی این دو جنگ جهانی نشده است، ولی این یکی از اساسی ترین نکات است: که آلمانی ها سخت می کوشیدند تا از عقده ی حقارت خودشان خلاص شوند. مردم در سراسر دنیا حیرت کرده بودند که آدلف هیتلر چگونه توانست آلمانی ها را متقاعد کند که شکست آلمان در جنگ جهانی اول به سبب وجود یهودیان بوده است. به نظر هیچ رابطه ای وجود ندارد.
این چنان فکر مسخره ای است که حتی یک فرد عقب مانده نیز خواهد پرسید که چرا یهودیان باید دلیل این شکست باشند. آنان به کشور خیانت نکردند: آنان دست در دست آلمان ها با دشمن جنگیدند و تمام سلاح های مرگبار را تولید کردند و بزرگترین دانشمندان آنان در خدمت جنگ بودند و پسرانشان به میدان نبرد رفته بودند __ چرا ناگهان هیتلر شروع کرد به گفتن اینکه “یهودیان سبب شکست ما شدند و تازمانی که آنان کاملاٌ از آلمان پاک نشوند، آلمان هرگز برنده نخواهد شد”؟
در ظاهر هیچ ربطی وجود ندارد و هیچ دلیلی در دست نیست ، تقریباٌ مانند این است که او بگوید، “ما در جنگ جهانی اول شکست خوردیم چون مردم خمیردندان مصرف می کنند!” رابطه ی یهودیان با شکست آلمان دقیقاٌ مانند این رابطه است.
ولی با نگاهی عمیق تر در روانشناختی، حق با آدلف هیتلر است. آنان به سبب وجود یهودیان همیشه در حقارت به سر برده بودند. آنان هرگز تهاجمی نشده بودند __ انسان حقیر چگونه می تواند تهاجمی شود؟ آنان هرگز خودباور نبودند __ انسان حقیر چگونه می تواند خودش را باور داشته باشد؟ آنان از پیش می دانستند که شکست خواهند خورد، زیرا که مردمانی حقیر هستند. آدلف هیتلر می خواست ثابت کند، “ما برتر هستیم.” و تنها راهش این بود که شش میلیون یهودی را بکشد. او شش میلیون یهودی را همراه با میلیون ها نفر از سایر کشورها به کشتن داد. این یک کمک عظیم به نفس آلمانی بود: “حالا دیگر کسی نمی تواند بگوید که ما حقیر هستیم!”
لطیفه، این مشکل فردی تو نیست؛ این مشکلی است که آلمان قرن ها با خودش حمل کرده است. تقریباٌ بخشی از ناخودآگاه جمعی آنان شده است، ولی با کشتن یهودیان، یا کشتن هرکس دیگر نمی توانی از آن خلاص شوی.
می توانی وانمود کنی که برتر هستی؛ حتی می توانی باور کنی که برتر هستی. حتی می توانی به دنیای بیرون ثابت کنی که برتر هستی؛ ولی در عمق وجود، خوب می دانی که برتر نیستی.
هیچکدام از این پوشش ها کمکی نخواهند کرد. بنابراین وقتی نزد من می آیی و شروع می کنی به مراقبه کردن، آهسته آهسته آن پوشش ها ناپدید می شوند، زیرا آن ها توسط ذهن خلق شده اند، و سپس آن شرطی شدگی عمیق حقارت به سطح می آید.
تنها راه خلاص شدن از آن فقط تماشاکردن آن است__ بگذار به سطح بیاید، آن را سرکوب نکن. اگر سرکوبش کنی، مجبور خواهی بود که با آن زندگی کنی. بگذار به سطح بیاید و تو فقط یک تماشاچی باقی بمان؛ و این مفهوم حقارت فقط یک فکر است و تو آن ذهنی نیستی که فکر می کند.
تو آن وجودی هستی که تماشا می کند.
وجود تو نه برتر است و نه کهتر.
فقط هست: مقایسه ای نمی شناسد.
یهودیان رنج بیهوده برده اند زیرا موسی به آنان این مفهوم را داد که آنان قوم برگزیده ی خدا هستند. او باید چنین می کرد؛ می توانم ناتوانی او را درک کنم. یهودیان در مصر بودند و موسی سعی داشت آنان را وادار به انقلاب برعلیه بردگی کند.
حالا، مردمی که برای قرن ها تحت اسارت بوده اند حتی نمی توانند تصور کنند که می توانند برعلیه ارباب هایشان شورش کنند، خود همین فکر هم وحشتناک است. آن ارباب ها آنان را کتک زده و کشته اند __ با آنان همچون حیوانات رفتار کرده اند __ برای مدت های طولانی. مشکل موسی این بود: “چگونه مفهومی در یهودیان بوجود آورد که آنان قادر به انقلاب هستند؟”
او فکری زیبا اختراع کرد: که آنان قوم برگزیده ی خداوند هستند؛ و مردمی که از اسارت رنج برده اند، کتک خورده و کشته شده بودند، بی درنگ این فکر را پذیرفتند. یک تسلی بسیار عالی بود. ولی هیچکس این سوال را مطرح نکرد که اگر آنان قوم برگزیده ی خداوند هستند پس چرا در اسارت اند؟! خیلی متضاد به نظر می آید، ولی چنان تسلی بخش بود که وقتی آن را پذیرفتند، شهامت یافتند. موسی نخست ترتیبی داد که آنان این فکر را بپذیرند: “شما قوم برگزیده ی خداوند هستید.” سپس به آنان گفت، “حالا انقلاب کردن برای شما بسیار آسان است __ هیچکس نمی تواند مانع شما شود.”
حقارت آنان توسط “برگزیده بودن توسط خداوند” پوشش داده شده بود و حالا مفهوم “قوم برگزیده” بعنوان یک پایه برای انقلاب علیه مصریان به کار گرفته می شد. در آن زمان این راهکار خوبی بود. یهودیان شورش کردند و سرزمین مصر را ترک کردند.
سپس موسی فکر دیگری به آنان داد که “خداوند برای شما سرزمین مخصوصی درنظر دارد: اسراییل. پس ما به سمت سرزمین موعود اسراییل پیش خواهیم رفت.” فکر نمی کنم او هیچ فکری در سر داشت که آنان به کجا می روند، زیرا برای او و مردمش چهل سال طول کشید که در صحرا سرگردان باشند وسرزمین اسراییل را جست و جو کنند. هیچ کشوری حاضر نبود به آنان پناه دهد. آن سرزمین موعود هیچ جای مخصوصی نبود: یک صحرا بود.
اگر این چیزی است که خدا برای قوم برگزیده اش درست کرده، آنوقت او باید قدری دیوانه باشد. ولی موسی باید در جایی اعلام می کرده که “یافتیم!” سه چهارم از مردمی که از ابتدا همراه او بودند در راه مرده بودند، از گرسنگی و بیماری __ و خداوند ابداٌ توجهی نکرده بود. مردم خودش که به دنبال یافتن سرزمین موعود او بودند! و آن سرزمین هم بسیار سخت بود. مردمانی که به اسراییل رسیدند تقریباٌ نسل سوم یا چهارم بودند: پدرانشان از مصر شروع کرده بودند و نسل سوم یا چهارم وارد سرزمین موعود شده بودند.
نخستین خلاء نسل ها را موسی احساس کرد: این ها مردمی نبودند که او آنان را برای انقلاب ترغیب کرده بود. او خیلی پیر شده بود، شاید نزدیک صدسال داشت: خسته، فرسوده… پس او فقط گفت، “اینجا همان سرزمین است،” تا به نوعی مردمانش را ساکن کند و سامان دهد. ولی آن مردم تعجب کرده بودند، زیرا آن سرزمین یک کویر بی حاصل و خشک بود. عصر دیگری از دشواری ها، از آن سرزمین خشک آغاز شد. و موسی بسیار خسته بود و قدرت ابداع جوانی هایش را ازدست داده بود. او یهودیان را در آنجا رها کرد وگفت، “شما از این زمین مراقبت کنید. یک قبیله ی کوچک از شما جایی در صحرا گم شده است، من برای یافتن آنان می روم.”
آن قوم به سرزمین کشمیر در هندوستان رسیده بودند. و موسی به کشمیرKashmir رسید، ولی نتوانست مدت زیادی زنده بماند_شاید یک یا دو سال __ و در کشمیر ازدنیا رفت. اگر او می توانست تمام قومش را به کشمیر بیاورد، آنوقت چیزی بود و می توانست بگوید، “خداوند اینجا را برای شما آفریده است.” کشمیر بسیار زیباست، شاید زیباترین منطقه در روی زمین باشد. و شاید به این دلیل بوده که وقتی آن قبیله ی گمشده وقتی به آنجا رسیدند فکر کردند: “اینجا باید اسراییل باشد و دیگران نیز باید به اینجا بیایند.” __ پس آنان در آنجا ساکن شدند.
امروزه تمام مردم کشمیر محمدی هستند. آنان توسط محمدیان مجبور شدند از یهودیت به اسلام بگروند. ولی می توانی صورت هایشان، رنگ پوست و بینی هایشان را ببینی __ و می توانی مطلقٌا یقین کنی که این ها یهودی هستند. یهودیان مانند هر نژاد دیگر، ویژگی های ظاهری خودشان را دارند. موسی در کشمیر از دنیا رفت.
اسراییل فقط یک سرزمین لم یزرع بود، فرصتی وجود نداشت و چالشی برای هوشمندی در آنجا نبود و یهودیان برای قرن ها در اسارت بودند. بنابراین، آنان هرگز هوشمندی را نشناخته بودند.
ذهن چیزی شبیه به زمین است. اگر برای قرن ها چیزی در زمین کاشته نشود، قوی تر و قوی تر می شود و اگر تخمی در آن بکاری، بهترین محصول را خواهد داد. نخست، یهودیان برده بودند، هوشمندی آنان هرگز به کار برده نشده بود، یک نیروی بالقوه باقی مانده بود. سپس در اسراییل هم فرصتی برای استفاده از آن وجود نداشت __ آنان شروع کردند به پخش شدن در سراسر اروپا، هرکجا که فرصتی وجود داشت.
آنان اثبات کردند که از همه برتر هستند، زیرا نیروی بالقوه ی بزرگی داشتند که برای قرن ها از آن استفاده نشده بود. آنان ثروتمندترین نژاد در دنیا شدند. چنین نبود که آنان قوم برگزیده ی خدا بودند؛ این فقط اختراع خالص یک ذهن انقلابی بود __ موسی را باید نخستین انقلابی دنیا خواند.
در آن فضا کاملاٌ خوب بود، ولی زمان تغییر می کند و فضای معانی تغییر می کند: همان چیزی که به یهودیان کمک کرد تا ثروتمند تر و باهوش تر شوند، اینک برایشان یک نفرین شد، زیرا همه از آنان متنفر بودند، همه به آنان حسودی می کردند: به هوشمندی و ثروتشان حسادت می ورزیدند.
هیتلر به آسانی آلمانی ها را متقاعد کرد که: “تقصیر یهودیان است. خود حضور آنان سبب شکست ما است.” و مردی مانند مارتین هایدگر، یکی از فیلسوفان برنده ی جایزه ی نوبل و شاید مشکل ترین فیلسوف جهان… او هرگز کتابی ننوشت که کامل شده باشد: کتابی را شروع می کرد و نخستین جلد آن چاپ می شد ولی تا آن زمان __ او بسیار باهوش بود __ کار دیگری را شروع می کرد.
کامل کردن کتاب برایش کافی نبود. او تنها انسانی است که هیچکدام از کتاب هایش کامل نیستند. او فقط تا حد مشخصی پیش می رفت و ناگهان فکر بزرگتری به نظرش می رسید… پروژه ی قدیمی را رها می کرد و سرگرم پروژه ی جدید می شد. ولی حتی کتاب های ناقص او سندی بر هوشمندی عظیم او هستند.
فیلسوفان در عجب هستند که چه می شد اگر او این کتاب ها را کامل می کرد، زیرا او وارد ابعادی تازه می شد که هرگز لمس نشده بودند، جایی که هیچ دریانوردی به آنجا نرسیده بود __ سرزمین های بکر که هیچ فیلسوفی به آن ها نپرداخته بود. و بینش او چنان عمیق است که برای فهمیدن او باید از یک هوشمندی بسیار بالا برخورد باشی، وگرنه نمی توانی درک کنی که او چه می گوید.
حتی مارتین هایدگر پیرو هیتلر شد، به دلیل همان حقارت آلمانی. و هایدگر وعده داد و به قولش عمل کرد __ تقریباٌ برای پنج سال او به راضی کردن و متقاعد کردن آلمانی ها ادامه داد که “به یقین ما نژاد برتر هستیم، ما فقط از آن آگاه نیستیم: آدلف هیتلر ما را از آن آگاه ساخته است.” ولی باردیگر آلمان شکست خورد و تمام عقده ی حقارت پوشیده شده سر باز کرد.
لطیفه، این تنها مشکل تو نیست، مشکل تمام نژاد آلمان است و راه خلاصی از آن این است که با آن هویت نگیری.
هیچکس برتر نیست.
هیچکس حقیر نیست. همه منحصربه فرد هستند.
زیرا نمی توانی دو نفر را مانند هم پیدا کنی؛ نمی توانی گل مریم را با گل سرخ مقایسه کنی، این ها دو گل متفاوت هستند. نمی توانی دو انسان را با هم مقایسه کنی، این ها دو گل متفاوت هستند. ولی این مسئله ی اعتقاد روشنفکرانه نیست، مسئله ی هشیاربودن است و نابودکردن هویت گیری.
سعی نکن برتر باشی، فقط سعی کن خودت باشی. تو کهتر نیستی، ولی به یاد داشته باش: هیچکس دیگر کهتر نیست. تو برتر نیستی.
ارسطو برای انسان ها مشکل درست کرده است. او یکی از اساسی ترین مشکلات را در ذهن بشر خلق کرده است. زیرا او فقط می دانست که: یا برتر هستی و یا کهتر. در همه چیز “یا این و یا آن” بود: یا سفید هستی و یا سیاه؛ یا گناهکار هستی و یا قدیس.
او هرگز به خودش زحمت نداد تا به رنگین کمان نگاه کند و به تمام طیف رنگ ها در بین سیاه و سفید. و هر رنگ زیبایی خودش را دارد، رقص خودش را دارد و مکان خودش را در جهان هستی دارد، جایی که هیچ رنگ دیگری نمی تواند آن را بگیرد.
رویکرد من این است که هر فرد موجودی منحصر به خودش است. من می خواهم خود مفهوم مقایسه کردن را ازبین ببرم. تو خودت هستی و من خودم هستم، نه من از تو برتر هستم و نه تو از من پست تری. فقط چنین است که من اینگونه هستم و تو آنگونه. ولی این باید از مراقبه ی تو برخیزد. آنچه من می گویم از مراقبه ی خودم است و تو نباید آن را باور کنی __ باید آن را تجربه کنی. و آن روز خواهی دید که تو فقط خودت هستی.
برای نمونه، لطیفه، به یک چیز فکر کن: در جنگ جهانی سوم همه مرده اند و فقط لطیفه زنده مانده است… آیا او فکر می کند که پست تر است؟ از چه کسی پست تر است؟ آیا احساس برتری می کند؟ ولی برتر نسبت به کی؟ همگی مرده اند و تو نمی توانی خودت را با مردگان مقایسه کنی و از آنان برتر باشی و یا پست تر.!
و در حقیقت، ما همگی تنها هستیم، همانقدر تنها که لطیفه خودش را پس از جنگ جهانی سوم تنها احساس می کند. حتی در همین لحظه همه تنها هستند، فقط خودش است. یک هشیاری ساده و پذیرفتن خود بعنوان خود، همانگونه که هست، کافی است و تمام مشکل ازبین می رود. وگرنه تو را شکنجه خواهد داد: مانند یک زخم در تمام زندگیت باقی خواهد ماند.
می گویی، “وقتی به لحظاتی نگاه می کنم که احساس دوری از شما، از عشقم و بقیه هستی را دارم، معمولاٌ سایه های مقایسه و حسادت را می بینم؛ و وقتی عمیق تر می روم، معمولاٌ با یک احساس ناامنی عمیق و احساس حقارت روبه رو می شوم”
کاملاٌ خوب است که عمیق تر وارد احساس ها بشوی، ولی یک چیز را به یاد داشته باش: آن کسی که عمیق تر می رود، آن کسی که با حقارت ها، حسادت و ناامنی ها روبه رو می شود، از آن ها جدا است. نمی تواند با آن ها یکی باشد، وگرنه چگونه می تواند احساس حقارت یا ناامنی یا حسادت کند؟
تو آن شاهدthe witness هستی، پس، همچنانکه عمیق تر می روی با چیزهای زیادی برخورد می کنی که سرکوفته شده اند، با چیزهایی که برای هزاران سال توسط نژاد تو سرکوب گشته است، یا اینکه تمام بشریت آن ها را سرکوب کرده است…. ولی تو همچون یک آینه خالص هستی.
وقتی عمیق تر می روی، آن آینه حسادت را بازتاب می کند، ولی آینه حسادت نیست؛ آینه ناامنی را بازتاب می کند، ولی آینه ناامنی نیست؛ آینه حقارت را بازتاب می کند، ولی آینه حقارت نیست. آن آینه با هیچ چیز هویت نمی گیرد __ آینه فقط خالی است: ساکت، تمیز. تو آن آینه ای.
در مراقبه تشخیص می دهی که آن آینه هستی. هرچیز دیگر در تو بازتاب دارد، ولی وقتی یک گاو وحشی به درون آینه نگاه می کند، آینه یک گاو وحشی نمی شود. وقتی که گاو وحشی برود، آینه باردیگر خالی است، حتی وقتی که آن گاو وحشی به آینه نگاه می کرد نیز آینه خالی بود. یک آینه ی کوچک نمی تواند آن حیوان بزرگ را در خودش جای بدهد!
شاید کودکان خردسال را مشاهده کرده باشی که برای نخستین بار یک آینه را می بینند: کودکان خیلی خردسال که چهاردست و پا می روند…. فقط جلویشان یک آینه بگذار و آنان از اینکه پسر دیگری را می ببینند خیلی تعجب خواهند کرد. با چشمانی شگفت زده نگاه خواهند کرد. و مطلقاٌ یقین است که آنان به پشت آینه می روند تا آن پسر دیگر را پیدا کنند که کجا پنهان شده است! آنان آینه را لمس می کنند تا ببینند و حیرت می کنند که آن پسر دیگر هم آینه را لمس می کند! آنوقت تنها راه این است که به پشت آینه بروند تا آن پسر را پیدا کنند. هرکودکی به پشت آینه خواهد رفت تا آن دیگری را که درآنجا پنهان شده پیدا کند.
یک آینه فقط یک پدیده ی بازتاب کننده است: تو نیز چنان هستی. یک آینه باش، آنوقت تمام این مشکلات، هرچه که نامشان باشد، شروع به ناپدیدشدن می کنند __ آن ها فقط بازتاب هستند. نیازی نیست از شر آن ها خلاص شوی. خود همین مفهوم آزادشدن از آن ها و خلاص شدن از شر آن ها، این را قبول می کند که آن ها در وجود تو یک واقعیت هستند.
یک آینه برایش مهم نیست که آیا یک گاو وحشی به آن نگاه می کند یا یک الاغ به آن نگاه می کند. اهمیتی ندارد، این کیفیت آینه را ابداٌ تغییر نخواهد داد. شاید بزرگترین نابغه به آن نگاه کند و یا احمق ترین فرد به آن نگاه کند؛ آینه یکسان باقی می ماند. بازتاب ها، کیفیت و وجود آن را تغییر نخواهند داد.
تو یک آینه هستی.
این آینه را کشف کن و خلاص شدن از حسادت، ناامنی و حقارت برایت مهم نباشد. هزاران مشکل وجود دارد، اگر شروع کنی به تلاش برای خلاصی از آن ها، شاید به هزاران زندگانی نیاز داشته باشی. به سبب وجود مشکلات بسیار زیاد بود که شرق زندگانی های متعدد را باور کرد، زیرا یک زندگی کافی نیست. وقت زیادی نداری.
اگر بشماری، نیمی از زندگیت را در خواب و غذاخوردن و حمام گرفتن و تراشیدن صورت تلف می کنی…اگر این ها را در یک زندگی هفتاد ساله روی هم بگذاری زمان خیلی زیادی خواهد شد. رفتن بر سر یک شغل احمقانه، تماشای فیلم ها، بازی فوتبال و جنگیدن با زنت و نگرانی در مورد هزار و یک چیز که هرگز رخ نمی دهد، و یادآوری چیزهای کهنه که رخ داده…. فقط بشمار و تعجب خواهی کرد که اگر بتوانی در هفتاد سال، هفت دقیقه برای مراقبه پیدا کنی.
طبیعتاٌ، شرق چنین اختراع کرد که مشکلات در یک زندگی نمی توانند حل بشوند: وقت نداری، به زندگانی های زیادی نیاز داری. ولی هیچکس عمیق تر از این نرفته است. که در یک زندگی نمی توانی مشکلات را حل کنی، ولی مشکلات بسیاری را ایجاد خواهی کرد. و در زندگی دوم مشکلات بسیار بیشتر خواهند شد: مشکلات زندگی اول بعلاوه ی مشکلات زندگی دوم __ و بازهم برای مراقبه همان هفت دقیقه را خواهی داشت! اگر چنین نگاه کنی، حتی اگر هزار زندگی هم داشته باشی از مشکلات خلاص نخواهی شد. مشکلات رشد خواهند کرد و بزرگتر خواهند شد و ضخیم تر می گردند و تو بیشتر در چنگ آنان خواهی بود…. این نگرشی غلط است.
من نمی گویم که زندگانی های آتی وجود ندارند. می گویم که این مفهوم برای مردم جاذبه داشت زیرا آنان به زمان نیاز داشتند. مفهوم درست است ولی نباید به این دلیل قبول شود که تو برای حل مشکلات نیاز به زمان داری. مشکلات تو می تواند در همین لحظه حل شود نیازی نیست منتظر فردا باشی.
پس از این به بعد، لطیفه، تو یک آینه ی آلمانی باش! نمی گویم که یک آینه ی هندی باش، زیرا نمی توان به آینه هندی اعتماد کرد! نمی توانی به هیچ چیز ساخت هند اعتماد کنی. مردم در هند چیزهایی می سازند و رویش می نویسند “ساخت آمریکا”
زمانی در بمبئی یک ساعت به من هدیه دادند. به آن نگاه کردم؛ مطلقاٌ صنعت هندی بود، ولی در پشت ساعت نوشته شده بود”ساخت آمریکا”made in USA ! از مردی که آن را به من هدیه داده بود سوال کردم، “آیا مطمئن هستی که این ساعت ساخت آمریکا است؟”او خنده ای کرد و گفت، “آمریکا یعنی Ulhasnagar Sindhi Association انجمن اولاسنگر سندی! اولاسنگر منطقه ای نزدیک به پونا است!”
سندی ها مردمانی بسیار باهوش هستند……
برای همین است که می گویم یک آینه آلمانی باش. فقط بیشتر و بیشتر در کیفیت آینه گون خود مستقر شو: و تمام این بیماری هایی که از آن یاد می کنی ظرف یک ثانیه ازبین خواهند رفت.
من چنین معجزاتی را باور دارم.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s