برای اینکه خودت را بشناسی، نخست باید خودت باشی، وگرنه چگونه خواهی شناخت

“… “خودت را بشناس” یکی از بزرگترین جمله هایی است که توسط سقراط بیان شده است. ولی من همیشه فکر کرده ام که ناقص است. تا وقتی که جمله ی دیگری به آن اضافه نشود، کامل نخواهد بود و آن جمله این است: “توسط خودت.”
برای اینکه خودت را بشناسی، نخست باید خودت باشی، وگرنه چگونه خواهی شناخت.
نکته ی دوم: همچنانکه وارد دنیای رازها می شوی، که خودت باشی، دنیای شناخت خویش، به نقطه ای می رسی که آگاه می شوی واژه ی “خود”self سردرگم کننده است __ به این معنی که دو معنا دارد: معنی واقعی آن روح تو استsoul و معنی مجازی آن نفس تو است ego. و این چیزی است که مشکل تو را درست کرده است: هرگاه از واژه ی “خودت” استفاده می کنیم، معمولاٌ معنی نفس و منیت منظورمان است.
وقتی سقراط می گوید، “خودت را بشناس”، یا وقتی من می گویم “خودت باش”، ما از واژه ی “خود” به معنی نفس استفاده نمی کنیم. از آن به معنی روح یا آگاهی یا معرفت consciousness استفاده می کنیم. این نکته معمای تو را روشن می کند.
تو گیج شده ای چون به معنی زبانشناختی این واژه عادت کرده ای، و نه به تجربه ی هستی شناختی آن. زمانی که “خود” بعنوان روح برای تو حضور دارد، “خود” بعنوان نفس برایت غایب است. این دو معنی بسیار خطرناک هستند. تو یا می توانی روح باشی و یا نفس؛ و واژه ی “خود” برای هردو به کار رفته است. اگر بخواهی خودت را بشناسی باید بعنوان یک نفس __ ماهیتی جدا از جهان هستی __ غایب باشی. باید یک حضور خالص بشوی.
نفس همان شخصیت تو است، شخصی که هستی؛ و روح حضور تو است، یک شخص نیست.
پس وقتی اینجا با من هستی، احساس می کنی که وجود نداری: ” در مراقبه هایم، و در لحظاتی خوب در حضور شما، یک هشیاری درحال رشد را احساس می کنم: وقتی “خودم نیستم” این مطلقاٌ درست است. این فضای درست است، وقتی که خودت بدانی __ وقتی که تو نیستی و فقط نوعی “بودش” amnessوجود ندارد. “من” نیست بلکه فقط یک بودن و هستی است __ بدون مرزی برای آن، تنها اقیانوسی از احساس.
بنابراین تضادی وجود ندارد. در لحظات خوبی که داری درمی یابی که نیستی. حالا، قدری بیشتر صبر کن: عمیق تر وارد این احساس خودنبودن بشو، و تو ژرفای عظیم بودش وجود خویش را کشف خواهی کرد.
یکی از مرشدان تائوییست، هویی هی Hui Hiعادت داشت به مریدانش بگوید: “وقتی به دیدار من می آیید خودتان را در بیرون جا بگذارید.” و او یکی از آن قدیسانی نبود که شما عادت دارید در موردشان بشنوید. او عصایی بزرگ داشت و اگر مریدی با نفس خودش وارد می شد کتک خوبی دریافت می کرد!
بنابراین، مریدان از اینکه وارد اتاق مرشدشان بشوند خیلی می ترسیدند، مگر اینکه مراقبه شان کامل شده باشد، مگر اینکه مطلقاٌ روشن بوده باشند که حالا می توانند خودشان را در بیرون، جایی که کفش هایشان را در می آورند، جا بگذارند و وارد شوند…. و هرگاه مریدی بدون “خود”ش وارد می شد، مرشد او را با عشق فراوان در آغوش می کشید.
پریم پورنا، تا اینجا تو نیمی از روند را طی کرده ای __ که در لحظاتی خوش، در لحظاتی سرورانگیز، با نشستن در اینجا، با گوش دادن به من یا در حال مراقبه، خودت را پیدا نمی کنی. فقط قدری بیشتر صبر کن. وقتی تمام اثرهای خود ازبین رفت و تو فقط یک فضای خالص شدی، از تو، بودش، همچون قله های عظیم که ناگهان در اقیانوس برمی خیزند، برخواهد خاست.
چنین اتفاق می افتد که گاه گاهی ناگهان جزیره ای از اقیانوس برمی خیزد _ لحظه ای پیش در آنجا وجود نداشت و اینک وجود دارد. تعجب خواهید کرد که بدانید بزرگترین کوه های دنیا، هیمالیا، جوان ترین کوهستان ها هستند. در کتاب باستانی هندوان، ریگ ودا، هیچ اشاره ای به هیمالیا نشده است. بسیار عجیب است، زیرا این کتاب در نزدیکی های هیمالیا نوشته شده. آن ها به رودخانه ها اشاره کرده اند __ حتی یک رودخانه، ساراسواتیsaraswati، که از آن زمان تاکنون ازبین رفته است __ ولی اشاره ای به هیمالیا نشده است. هیمالیا بسیار جدید است و بسیار جوان و هنوز در حال رشدکردن است. هر سال یک فوت به ارتفاع آن افزوده می شود.
قدیمی ترین کوهستان دنیا ویندی آچال vindhyachalاست. روستایی که من در آن متولد شدم به ویندی آچال بسیار نزدیک است. کوهستانی بسیار سالخورده است؛ درست مانند یک پیرمرد؛ نمی تواند مستقیم بایستد؛ خم شده است.
داستان زیبایی در این مورد نقل شده است. یک مرد بزرگ روشن ضمیر، آگاستیا Agastya، به سمت جنوب سفر می کرد. و ویندیا خم شد تا پای آگاستیا را لمس کند و مرشد گفت، “ویندیا، در همین حالت بمان _ زیرا برای من آسان تر خواهد بود تا در این موقعیت از روی تو عبور کنم. وقتی که مستقیم ایستاده ای __ من سالخورده هستم…. برایم خیلی سخت است. و من بزودی از همین مسیر بازخواهم گشت. مریدانم پیوسته از من دعوت کرده بودند و اینک با دیدن اینکه مرگ نزدیک است، باید این درخواستشان را برآورده سازم. پس من به دیدار آنان می روم و زود برمی گردم __ پس به حالت مستقیم خودت برنگرد.”
آگاستیا در جنوب از دنیا رفت و هرگز بازنگشت؛ و ویندیا هنوز خم شده درانتظار است، تا آن مرشد بازگردد.
این داستان باید بخاطر حالت آن کوهستان ساخته شده باشد. ویندیا قدیمی ترین کوه دنیا است و در روزهای نخستین این سیاره، از اقیانوس بیرون آمد. و هیمالیا جوان ترین است __ در مقایسه با ویندیا یک کودک است.
اگر بتوانی در فضای “بی خودی” و بی نفسی و بی منیتی باقی بمانی، آنوقت امکان این هست که قله های هیمالیا از وجودت برخیزد. تو برای نخستین بار واقعیت خودت خواهی بود؛ و در عین حال آن را خواهی شناخت. واقعیت وجودت همان فانی نبودن و ابدی بودن است. از همان آغاز وجود داشته است و تا انتها وجود خواهد داشت.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s