انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است.

“… انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است. براي يافتن يك دروغ زياد نبايد تلاش كني. تمام جامعه آماده است تا انواع دروغ ها را به تو بدهد __ ولي حقيقت يك جست و جوي فردي است.
دروغ ها اختراع جامعه هستند.
بنابراين هرگاه حقيقت كشف شود، دردسر ايجاد خواهد شد. شما تمام زندگيتان را در دروغ به سر برده ايد __ دروغ هاي قشنگ __ و ناگهان در مي يابيد كه تمام زندگيتان فروپاشيده است.
براي برگزيدن حقيقت، نخست بايد براي يافتنش سخت بكوشي. دوم، وقتي كه آن را يافتي، همچنين ناگهان درمي يابي كه تمامي جامعه برعليه تو است __ تمام دنيا با تو مخالف است.
اگر بخواهي براساس حقيقت خودت زندگي كني، بايد با تمام دنيا روبه رو شوي: شايد شغلت را از دست بدهي، شايد همسرت از تو طلاق بگيرد، شايد والدينت تو را ترك كنند، كشيش ها تو را محكوم خواهند كرد، سياستمداران با تو مخالفت خواهند كرد. ناگهان خودت را در اين دنياي پهناور تنها خواهي يافت. تو مجبوري به هزارويك راه به اين جامعه متكي باشي، و جامعه مايل است تا تو براساس دروغ هايش زندگي كني __ دردسر از اينجاست.
ولي اين فقط از بيرون است كه يافتن حقيقت در زندگي تو توليد اغتشاش مي كند. تا جايي كه به دنياي درونت مربوط است، وقتي كه حقيقت را پيدا كني، براي نخستين بار به وطن رسيده اي، راحت، آسوده و قدرتمند هستي __ به قدري قوي كه به تنهايي قادر هستي با تمام دنيا روبه رو شوي. آن مشكلات پيش پاافتاده هستند. آنچه كه با حقيقت پيدا مي كني، چنان گنجينه اي است كه وقتي آن را يافتي حاضر نيستي آن را با هيچ دروغي معاوضه كني.
بنابراين، درست است كه دردسر وجود دارد. ولي اين فقط نيمی از حقيقت است: فقط شامل بيرون است __ و آن نيز به اين سبب است كه خودت با حقيقت خو نگرفته اي. زماني كه قدرت و نيروي حقيقت را ببيني، آنگاه تمام دنيا به نظر ناتوان خواهد رسيد. مي تواني با آن بجنگي، راه خودت را بسازي، مي تواني براساس نور خودت زندگي كني و آنوقت برايت دردسر نخواهد بود. شايد براي ديگران دردسر باشد.
من اين را با قدرت و مرجعيت خودم به تو مي گويم: براي من دردسر وجود ندارد…. و تمام دنيا دچار دردسر است. اين من هستم كه بايد دچار دردسر باشم، ربطي به آن ها ندارد!
ولي حقيقت چنان قدرتي دارد، چنان نيروي عظيمي از خودش دارد كه نيازي نيست نگرانش باشي. چرا مردم ديگر نگران هستند؟ چرا دردسر مي آفرينند؟ آنان به اين سبب نگرانند و مشكل آفريني مي كنند كه حقيقت تو، آنان را از دروغ هاي خودشان آگاه مي سازد، و آنان خواهان اين نيستند. آگاه شدن از دورغ هاي خود و با آن ها ادامه ي زندگي دادن، بزرگترين تجربه ي شكنجه است، آنان مي خواهند تو را حذف كنند.
تو يك بيگانه گشته اي، يك خارجي. تو خداي آنان را باور نداري، بهشت و دوزخ آنان را باور نداري، به انواع خرافاتي كه برايشان بسيار ارزشمند است اعتقادي نداري. ولي دروغ هاي آنان در برابر حقيقت تو همچون تاریكي در برابر نور شروع مي كند به ازبين رفتن.
تو آن نور را يافته اي: اينك تمام تاريكي دنيا نمي تواند به نور آسيبي بزند. فقط شعله اي كوچك از نور، از تمام تاريكي هاي جهان قوي تر است.
ولي البته آنان كه در تاريكي زندگي مي كنند و به آن عادت كرده اند و زندگيشان را برآن اساس شكل داده اند، اين را بسيار انقلابي خواهند يافت.
و مردم نمي خواهند تغيير كنند __ زيرا هر تغيير يعني آموختن زندگي از نو: هر تغيير تولدي جديد است. آنان به راحتي به این زندگي خو گرفته اند، آنان با جمعيت اطرافشان و با تمام خرافاتش زندگي مي كرده اند، صاحب احترام و حرمت بوده اند. حقيقت تو به يقين آنان را آگاه مي سازد كه تمام زندگيشان را در كاخ هاي ماسه اي زندگي كرده اند، فقط نسيمي از حقيقت كافي است تا آن را از هم بپاشد. براي نجات كاخ هاي ماسه اي خود، آنان انواع دردسرها را برايت فراهم مي كنند.
ولي انسان اهل حق قادر است تمام دردسرها را بپذيرد، زيرا آنچه كه در درونش دارد، چنان زيبا، جاودانه، عظيم و وجدآور است كه چه كسي به اين دردسرهاي جزيي اهميت مي دهد؟ شايد شغل از دست برود، شايد همسرت فرار كند، شايد والدين از ارث محرومت كنند……تمام اين ها در مقايسه با آنچه در درون يافته اي بي معني هستند.
آن مردم نمي دانند كه تو در درون چه داري __ دردسر از اينجا ناشي مي شود. ولي مشكل از تو نيست. فقط در ابتدا است كه ناگهان احساس مي كني از زندگي راحت در جامعه و دنج بودن در ميان جمعيت بيرون كشيده شده اي. ولي هرچه بيشتر و بيشتر از گرماي درونت هشيار شوي، به جمعيت نيازي نخواهي داشت. خودت كفايت مي كني. حقيقت چنان تغذيه اي است، چنان دستيابي والايي است كه اينك مي تواني به راحتي تمام زندگيت را برايش فدا كني، زيرا چيزي را بزرگتر از زندگي يافته اي: خود منبع حيات را يافته اي، منبعي كه تمام زندگي ها از آن سرچشمه مي گيرد.
بنابراين نگران دردسر نباش. به سبب همين دردسر است كه ميليون ها انسان هرگز به حقيقت فكر نمي كنند. احساس مي كنند بهتر است جمعيت گوسفندان را دنباله روي كنند و هرگز همچون شير غرش نكنند.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s