اشو: دانستن آینده

“… کار من این است: گرفتن هرآنچه که در شما کاذب است.
من نمی توانم چیزی به شما بدهم. فقط می توانم بگیرم __ زیرا آنچه را که نیاز داری، پیشاپیش داری. ولی آن چیز چنان با دروغ های بسیار و چنان با انواع اکاذیب و خرافات پوشیده شده که باوجودی که کار اساسی من آفرینش است، نودونه درصد کار من تخریب است.
برای آفریدن آنچه که تو پیشاپیش داری __ هشیار کردن تو از آن __ تمام چیزهای کاذب باید برداشته شوند. و شما خیلی آشغال دارید! ذهن شما پر از اثاثیه ی گندیده است…
من در بخشی از هندوستان به نام ساغرSagar زندگی می کردم، در خانه ی ثروتمندترین مرد آن شهر. کار او جمع آوری انواع چیزها بود. هرچیزی که وارد بازار می شد باید به منزل او می آمد: چه او نیاز داشت و چه نداشت! خانه ی او پر بود از چیزهای مطلقاٌ بی مصرف و منسوخ شده: چیزهای غیرلازم! حتی رفت و آمد هم در خانه ی او مشکل شده بود.
اتاقی که من در آن بودم پر بود از اثاثیه. وسایلی که متعلق به اعصار مختلف بودند، دوره ی ویکتوریا…. رادیوهای مختلف…. در آن زمان تلویزیون هنوز به آن شهر نیامده بود ولی یک دستگاه تلویزیون در اتاقش بود.
گفتم، “منظور از این دستگاه تلویزیون چیست؟”
گفت، “یک روز تلویزیون هم خواهد آمد.”
گفتم، “آیا به یک چیز فکر کرده ای؟ که اتاقی را که به من داده ای __ و تو اتاقی را برای من انتخاب کرده ای که تمام گنج های تو در آن است __ حتی حرکت کردن در آن اتاق در روز روشن هم سخت است و انسان باید خیلی مراقب باشد که به چیزی برخورد نکند!”
به او گفتم، “تو آن اتاق را نابود کرده ای.”
او گفت، “چه می گویی؟ من آن را تزیین کرده ام.”
گفتم، “تزیین تو چیزی جز نابودی نیست.”
لغت انگلیسی “روم”room (اتاق) خیلی بااهمیت است. فقط به معنی “جادار بودن” roominess و “فضاداشتن” spaciousness است. هرچه اثاثیه ی بیشتری در اتاق بگذاری بیشتر آن را ازبین برده ای. آنوقت دیگر اتاق نیست، تبدیل به یک انبار شده است.
از او پرسیدم، “آیا اتاق دیگری در این خانه داری؟”
گفت، “این بهترین اتاق است. اگر این را انبار بخوانی، آنوقت از اتاق های دیگر بیشتر ناراضی خواهی بود. آن ها بیشتر پر هستند. من در این اتاق چیزهای جدید را نگه می دارم. این اتاق میهمان است.”
گفتم، “عجب اتاق میهمان خوبی درست کرده ای!”
ذهن های شماهمیشه مرا به یاد این اتاق میهمان می اندازد __ پر از آشغال و چیزهای بیهوده: چنان سرشار از اثاثیه که فضایی حتی برای خودتان وجود ندارد.
زندگی مراقبه چنین است: ایجاد فضا در تو. هرچیز بی معنی را که دیگران به تو داده اند بیرون بریز. فقط وقتی از وجود واقعی خویش هشیار خواهی شد که ذهن تماماٌ خالی باشد. از یک سو ذهن خالی خواهد شد و درعین حال از وجود تو، وجود خالص خودت پر می شود.
رشدکردن به فضا نیاز دارد. معرفت و آگاهی تو درحال گرسنگی کشیدن است. به آن آسمانی ببخش تا در آن پرواز کند __ و این در اختیار تو است، زیرا هرآنچه را که در ذهن داری، خودت جمع آوری کرده ای. حالا نمی دانی چگونه از آن ها خلاص شوی. مراقبه فقط تکنیکی است برای خلاص شدن از آن. بزرگترین روز در زندگیت زمانی خواهد بود که سکوتی عمیق تو را دربرگیرد.
آری، رام فقیر، احساس تو درست است: ” در سی و هفت سالگی احساس می کنم که زندگی جدیدی را شروع می کنم.” تو زندگی جدید را آغاز کرده ای__ ولی فکر نکن که قبل از این یک زندگی قدیم هم داشته ای. تو مرده بودی. زیرا جمله ات چنین معنی می دهد که زندگی قدیم تمام شده و زندگی جدیدی شروع شده است.
می خواهم به تو بگویم: زندگی همیشه جدید است، فقط مرگ است که قدیمی است. و من تو را صدا زده بودم، “لازاروس، از قبرت بیا بیرون.” و این دیر نیست. سی و هفت سالگی دیر نیست. تو فقط نیمی از زندگیت را هدر داده ای؛ نیمی دیگر هنوز هست. و این نیمه را می توانی چنان با شدت و تمامیت زندگی کنی که هیچ زندگی ناکرده وجود نداشته باشد.
حتی فقط یک لحظه که با شدت و تمامیت زندگی کرده شود، مساوی است با ابدیت. وگرنه می توانی برای ابد به زندگی نباتی ادامه بدهی و هیچ مزه ای از زندگی و شهد زندگی نچشیده باشی. این یک آغاز است. بگذار بگوییم که تو اکنون متولد شده ای….
رام فقیر، آن سی و هفت را درست همانطور ازیاد ببر که وقتی در بامداد بیدار می شوی و تمام رویاها و کابوس های شب را فراموش می کنی. نه اینکه وقتی وجود داشتند تو آن سال ها را زندگی نکرده ای، در آن زمان واقعی بودند. کاملاٌ تازه از نو آغاز کن.
می گویی، “… احساس می کنم که زندگی جدیدی را شروع می کنم.” تو نخستین زندگیت را شروع کرده ای. “چیزی نمی دانم…” این شروعی بزرگ است، زیباترین آغاز است __ زیرا هیچ چیز ندانستن یعنی که تو ذهن را کنار گذاشته ای؛ چیزی ندانستن یعنی که نفس رها شده است؛ یعنی که چشمانت دوباره تازه شده اند، معصوم و سرشار از شگفتی. می توانی باردیگر آواز پرندگان را درک کنی و بار دیگر رنگ های اعجاب انگیز گل ها را ببینی و باردیگر در ساحل گوش ماهی ها را جمع آوری کنی. انسانی که از قبر خودش درآمده باشد این جهان هستی را چنان زیبا و جذاب و اغواگر می یابد که نیازی به یافتن هیچ خدایی ندارد. او خداوند را در گل ها، در پرندگان، در درختان و در مردم یافته است. درواقع، هیچ خدایی بجز این زندگی آوازخوان، این زندگی رقصنده، این سبزینه ها و این گل های رنگین وجود ندارد.
خداوند یک خالق نیست __ خداوند خلاقیت است و تمام جهان هستی پیوسته در کار خلق کردن است. آن مفهوم کهنه که خدا جهان را در شش روز آفرید و روز هفتم را استراحت کرد و هنوز هم در استراحت است…. یکشنبه ی او هنوز نیامده است! گمان نمی کنم دوشنبه ی او هیچگاه فرا برسد! تمام این فکر احمقانه است. این هستی زیبا نمی تواند ظرف شش روز خلق شده باشد.
من یک خیاط داشتم که مرد خوبی بود و محمدی بود. به سفری طولانی می رفتم، پس از او خواستم، “می خواهم لباسم شنبه عصر آماده باشد و از حالا شش روز وقت داری و به من کلک نزن!” زیرا بنا به دلایلی در تمام دنیا نمی توان به حرف خیاط ها اعتماد کرد. این بخشی از پیشه ی آنان است.
او گفت، “اگر بخواهی آن را شش روزه آماده می کنم. ولی قبل از اینکه چنین بخواهی، نگاهی به دنیا بینداز.”
گفتم، “منظورت چیست؟”
گفت، “منظورم این است که خداوند این دنیا را در شش روز آفرید __ چه آشفته بازاری! آنوقت به من نگو که آستین ها بلند هستند؛ یا ردا کوتاه است و یا یقه ات تنگ است __ یک خرابکاری خواهد شد. اگر خدا نتواند در شش روز کاری بکند…. من یک پیرمرد بیچاره بیشتر نیستم.”
پس به او گفتم، “باشه، سر فرصت کار کن. ولی لباس هایم نباید خراب از کار دربیاید. می توانم سفرم را عقب بیندازم.” ولی تمام این فکر که خدا این دنیا را ظرف شش روز خلق کرده مطلقاٌ بدون سند و مدرک است. حتی یک شاهد عینی هم وجود ندارد! زیرا اگر یک شاهد عینی وجود می داشت، به این معنی است که دنیا قبلاٌ وجود داشت. و این فکر احمقانه هم هست زیرا مسیحیان فکر می کنند که خدا این دنیا را دقیقاٌ در چهارهزار و چهار سال پیش از تولد مسیح آفریده است. حتماٌ هم در روز دوشنبه اول ژانویه شروع شده! ولی شخص تعجب می کند که قبل از آن چکار می کرده است…. تمام ابدیت پیش از آن تاریخ!
این چه نوع خدا و چه جور خالقی است؟ و اگر او اینهمه صبر کرده است، چه الزامی داشته که آن موقع دنیا را خلق کند و مردم را بی جهت رنج بدهد؟ می توانست قدری بیشتر صبر کند. مردمی که این داستان را باور دارند __ وباید هم باور داشته باشند زیرا در کتاب مقدسشان است__ نمی توانند حتی یک دلیل بیاورند که چرا او ناگهان تصمیم به خلق دنیا گرفت. و اگر سبب خلقت دنیا از بیرون باشد، به این معنی است که دنیا ازقبل وجود داشته است. باید از درون وجود خودش آمده باشد. بنابراین من مایلم تا تمام ساختار این داستان را عوض کنم.
به نظر من خداوند خود خلقت است: همیشه اینجا بوده است و همیشه اینجا خواهد بود. خداوند شخصی جدا از هستی نیست؛ خداوند در هر ذره وجود دارد، در هر سلول و در هر اتم از این جهان هستی. او خود هستی و زندگی ما است و عشق ما و حقیقت ما.
رام فقیر، تو با شروعی بزرگ آغاز کرده ای: با چیزی ندانستن. هیچ چیز نمی تواند از این بزرگتر باشد. در این ندانستن، گل های بسیار بسیار زیادی شکوفا خواهند شد، در این ندانستن فروتنی اصیل رشد خواهد کرد؛ در این ندانستن تو سپاسگزاری عمیقی خواهی یافت…. انسان دانش آلوده با غبار بسیار زیاد پوشیده شده است __ و غبارهای کثیف. آینه ی او با چنان لایه های ضخیمی از دانش پوشیده شده که دیگر قادر به بازتاب نیست.
ندانستن یعنی که تمام غبارها برداشته شده و آینه ات تمیز است. اینک می توانی دورترین ستارگان را بازتاب بدهی.
” چیزی نمی دانم و ذهنی پیچیده ندارم؛ مانند کودکان هستم: رویاها و جاه طلبی ها درحال شکسته شدن است و آینده تماماٌ ناشناخته.
زیبایی آینده در همین است، اگر شناخته شده بود، بسیار زشت می بود. اگر می دانستی که فردا صبح همسرت تو را می بوسد… خود همان بوسه یک شکنجه ی کافی است! ولی اینکه آن را از قبل بدانی؟! نمی توانی تمام شب را بخوابی زیرا که فردا صبح خواهد آمد!
اگر آینده را می دانستی، زندگی تمام ماجراجویی اش، تمام شعف و رازهایش را از دست می داد. این همان ناشناخته است که تو را هرلحظه به تعجب وا می دارد و بازهم به تعجب وامی دارد. انسانی که همه چیز را در آینده بداند __ فقط به مصیبت او فکر کن: او می داند که سی سال دیگر در تاریخی مشخص “خواهم مرد”. او می داند که در تاریخی مشخص “ازدواج خواهم کرد” او می داند که پس از ازدواج چه اتفاقی خواهد افتاد… هر روز یک مشاجره، هر روز یک جنگ!
باابن وجود، مردم عجیب هستند و نزد ستاره شناس ها یا کف بین ها می روند تا درمورد آینده بدانند. آنان از دانستن گذشته راضی نیستند. این بقدر کافی آنان را شکنجه داده است، رنج کافی برده اند __ بااین وجود رنج بیشتری را می خواهند!
در کلکته که بودم یک ستاره شناس را نزد من آوردند. او در آن منطقه از کشور مشهور بود. من با انسان بسیار خوبی زندگی می کردم __ به ندرت می توان با چنین انسانی برخورد کرد __ نام او سوهان لعل دوگارSohanlal Dugar بود. ما در جیپورJaipur به طرز عجیبی با هم آشنا شده بودیم. من برای جمعی سخنرانی می کردم واو جزو حاضرین بود. من نمی دانستم که او کیست __ یکی از ثرومندترین مردان کشور بود و به یقین ثروتمندترین فرد در کلکته. پس از شنیدن سخنانم، با یک بسته بزرگ اسکناس نزد من آمد و پای مرا لمس کرد و آن بسته اسکناس را کنار پای من قرار داد. گفتم، “من عشق و احترام تو را می پذیرم، ولی نیازی به آن پول ندارم. اگر وقتی به پول نیاز داشتم… می توانی آدرس خودت را برایم بنویسی.”
وقتی که هدیه اش را رد کردم __ او تقریباٌ هفتادو پنج یا هشتاد سال داشت __ اشک های درشتی از چشمانش جاری شد. گفتم، “آیا تو را آزرده ام؟”
او گفت، “تو رنج و فقر مرا درک نمی کنی. من یکی از ثروتمندترین مردم این کشور هستم، ولی من فقط پول دارم و نه هیچ چیز دیگر. پس وقتی کسی پول مرا رد می کند، مرا رد کرده است. من چیز دیگری ندارم به تو بدهم. می توانی فقط آن را بپذیری و جلوی چشم من آن را آتش بزنی __ این به خودت مربوط است. وقتی که آن را پذیرفتی، به من ربطی ندارد که با آن چه بکنی، ولی نمی توانی آن را رد کنی. من مردی بسیار فقیر هستم، زیرا هیچ چیز دیگر غیر از پول ندارم.”
موقعیت دشواری بود: من پول را قبول کردم و به سازمانی که آن سخنرانی را ترتیب داده بود دادم، ولی آن پیرمرد یکی از بهترین دوستان من شد. در آن زمان تفاوت سنی ما خیلی زیاد بود.
او گفت، “اگر تو واقعاٌ پول را پذیرفته باشی، هروقت به کلکته می آیی باید در منزل من بمانی.”
گفتم، “مشکلی نیست، در منزل تو می مانم.”
او واقعاٌ یک روح بزرگ بود. خانه اش یک کاخ بود و تهویه مطبوع مرکزی داشت. در آن زمان کلکته پایتخت هند بود، قبل از دهلی نو؛ و کاخ فرماندار سلطنتی هم در آنجا بود. هیچ پشه و مگسی در آن خانه وجود نداشت. بااین وجود، وقتی من غذا می خوردم او به روش قدیم هندوستان، با بادبزنی از جنس خیزان روبروی من می نشت و آن را حرکت می داد. گفتم، “اینجا مگس و پشه ای نیست و تهویه مطبوع هم کار می کند و واقعاٌ سرد است. این باد زدن واقعاٌ غیرضروری است، فقط کنار من بنشین.”
او گفت، “نه، چون من یک قمارباز هستم. من امروز ثروتمندترین هستم، ولی شاید فردا نباشم. شاید این کاخ از دست برود و این تهویه مطبوع هم برود. ولی تو به من قول داده ای که در منزل من بمانی. پس من توجهی به این کاخ و تهویه مطبوع ندارم. پس تنها این بادبزن است که تو را خنک نگه می دارد و پشه ها را می راند. گفتم، “این نگرانی زیادی در مورد آینده است. وقتی اتفاق افتاد می توانی چنین کنی، ولی حالا؟”
گفت، “من زندگیم براساس ستاره شناسی و کف بینی قرار دارد. و من بهترین ستاره شناس خودم را فراخوانده ام تا جدول تولد تو را و کف دست تو را ببیند.”
نمی توانستم آن پیرمرد را بیازارم پس گفتم، “باشد، هروقت که آمد….”
ستاره شناس آمد و من به او گفتم، “من اعتقادی به ستاره شناسی ندارم. حتی اگر درست باشد، من مایلم علمی را که آینده ی مردم را به آنان نشان بدهد نابود کنم. آینده باید ناشناخته باقی بماند. ولی نیاز به نابود کردن نیست، زیرا این علمی تقلبی است و من به تو ثابت خواهم کرد که تقلبی است.”
او گفت، “تو نمی دانی… من بزرگترین ستاره شناس در بنگال هستم. خواهم دید که چگونه اثبات می کنی.” او خیلی چیزها در مورد آینده ی من گفت و سپس مزد خودش را طلب کرد. دستمزد او هزار روپیه بود. و من قبلاٌ به سوهان لعل دوگار گفته بودم که تو به او چیزی نمی پردازی و من خودم با او به توافق می رسم.
پس آن پیرمرد ساکت ماند. ستاره شناس بازهم از من خواست که دستمزدش را بدهم. گفتم، “تو باید می دانستی که این مرد به تو پولی نخواهد داد. تو حتی این آینده ی نزدیک را هم نمی دانی __ که این مرد تا پنج دقیقه ی دیگر تقاضای تو را رد خواهد کرد!…. و حالا در مورد تمام زندگی آینده ی من سخن می گویی. تو حتی در مورد زندگی خودت هم نمی دانی که هزار روپیه از دستت رفته است. این دلیل من است که این علمی کاذب است. تو می توانی مردم را گول بزنی زیرا مردم به دانستن آینده خیلی علاقه دارند. تو درک نمی کنی که اگر آنان آینده را می دانستند، زندگی تمام شور وشوقش را از دست می داد. وقتی زاده می شدی، می توانستی کارت کوچکی با خودت بیاوری که تمام وقایع زندگی روی آن چاپ شده بود. آنوقت فکر می کنی که آن زندگی ارزش زندگی کردن را داشت؟”
زندگی هیجان و شعف دارد زیرا که آینده ناشناخته است. ناشناخته بودن آینده زیباترین پدیده است، انسان حتی لحظه ی بعدی خودش را نمی داند.
رام فقیر، می گویی، ” احساس می کنم که دارید مرا لخت می کنید؛ آیا کار شما همین است؟”
تکرار می کنم: آری، این کار من است. لحظه ای که لخت شوی، به وطن رسیده ای.
تمام دروغ ها ریخته شده اند، تمام پوشش ها و نقاب ها انداخته شده اند و تو فقط خودت هستی، یک معرفت برهنه.
آری، این حرفه ی من است.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s