اشو: تنهابودن/تنهایی

“… این رقص، این ترانه، این شعف، این عطر یقیناٌ همان چیزی است که آن را راز آشکارopen secret می خوانم. ولی این تنها شروع آن است، خیلی بیش از این ها هست. و من فقط می توانم شما را تا شروع آن ببرم، از آنجا تو باید عمیق تر وارد وجود خودت بشوی: مطلقاٌ تنها.
ولی این تنهابودنaloneness، تنهایی lonely نیست زیرا تو با چنان زیبایی و چنان سرور و چنان سروری احاطه شده ای که هرگز احساس تنهایی نخواهی کرد. تنها هستی ولی احساس تنهایی نخواهی کرد. و همین تنهابودن نیز یک خوشی عظیم می شود زیرا این آزادی است: آزادی از توده ها و دسته ها، آزادی از کلیسا و از مذاهب و از سیاست ها – آزادی از هرچه که قبلاٌ بخشی از زندگی تو بوده. تو خودت را کشف کرده ای.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که در درسترس همه هست. چنان نزدیک است که تو فقط باید دستت را کمی عمیق تر در درونت فرو ببری و آن را خواهی یافت.
ولی مردم در کتاب های مقدس باستانی و در فلسفه ها به دنبال آن می گردند… و آنچه می یابند فقط کلمات است. آن کلمات برای تو رقص نمی آورند، آن ها برای تو عطری نمی آورند، بلکه فقط بوی تعفن کتاب های کهنه را می آورند. آن ها می توانند نظام های قشنگ به شما بدهند، ولی هیچکدام پایه و اساس ندارند.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که همیشه آشکار بوده است که ملکوت خداوند در درون شماست. بااین وجود هیچکس در آنجا به دنبالش نمی گردد. شاید شما از یافتن خداوند وحشت دارید. شاید از مشعوف بودن و عاشق بودن و مسرور بودن می هراسید – زیرا این ها راه های خطرناکی در زندگی هستند. ولی چون خطرناک هستند، نوعی هیجان دارند: قلبت تندتر می تپد، شعله ی زندگیت روشن تر می سوزد، هر لحظه از زندگیت با تمامیت و شدت بیشتری سپری می شود.
بنابراین من آن را آشکار می خوانم زیرا برای همه شناخته شده است و بااین حال آن را راز می خوانم زیرا هیچکس سعی نمی کند آن را پیدا کند. این متضاد به نظر می رسد: “راز آشکار” ولی این تمامی تاریخ معرفت انسانی است: شاید از این واقعیت باخبر نباشید که شما از چیزهایی که مشتاق آن هستید می ترسید.
برای مثال همه می خواهند عاشق باشند – ولی تا یک اندازه ی مشخص. ورای آن، ترس شما را می فشارد… زیرا عشق چنان قوی است که به نظر می رسد اگر عمیق تر واردش بشوی امکان بازگشت وجود ندارد. عشق چنان قدرتمند است که نفس تو و شخصیت تو را بخار خواهد کرد – چیزهایی که با دقت بسیار پرورده ای وتمام زندگیت را بخاطر آن ها هدر داده ای.
مردم می گویند که می خواهند شعف را تجربه کنند – ولی این واقعیت را درک نمی کنند که نمی توان شعف را تجربه کرد. فقط وقتی که ناپدید بشوی شعف وجود خواهد داشت. و در تاریخ طولانی بشریت فقط اندکی از مردم قادربوده اند که قمار کنند. تمام گوتام بوداها قمارباز هستند، زیرا برای چیزی ناشناخته قمار می کنند و هرآنچه را که شناخته شده است به خطر می اندازند.
خرد معمولی بشری می گوید که نیمی قرص نان در دست بهتر از تمام قرص نان در دوردست است. ولی خرد کسانی که واقعاٌ شناخته اند می گوید: همه چیز را برای ناشناخته unknown و غیرقابل شناخت unknowableبه خطر بینداز __ زیرا نمی دانی که چقدر خوشی و چقدر عطر و چه مقدار زندگی در دسترست خواهد بود. فقط یک گام باید برداشت و آن این است که آماده باشی تا در آن غرق شوی و در آن ناپدید شوی.
و کاویشو، من می بینم که این دارد برای تو اتفاق می افتد. تو به سمت آن حرکت می کنی… قدری مردد. گاهی می بینم که تو در مرز آن هستی و آنوقت متوقف می شوی. نایست. چیزی برای ازدست دادن نداری. شخصیت تو چیزی جز رنج به تو نداده است؛ نفس تو چیزی جز درد به تو نبخشیده است؛ ذهن تو چیزی جز افکار توخالی به تو نداده است. پس چیزی برای ازدست دادن وجود ندارد. شاید قیدها، غل و زنجیرهایت را ازدست بدهی، ولی این ها ارزش نگه داشتن را ندارند، این ها لوازم تزیینی تو نیستند.
همه چیز را به مخاطره بگذار.
من منتظر تو بوده ام، و می بینم که تو به آن راز آشکار بسیار نزدیک شده ای… و تو می ایستی یا پس می کشی. این ترسی طبیعی است، شاید برایت خیلی زیاد باشد و بسیار ناگهانی. ولی به یاد بسپار: هیچکس نمی تواند از قبل برای این آماده بشود. همه باید بدون آماده شدن واردش شوند و هرکسی باید یک روز این جهش را انجام دهد، بدون فکر کردن. می توانی بعد از پریدن هرچقدر که بخواهی فکر کنی.
ضرب المثل می گوید: قبل از عمل فکر کن. من مایلم به تو بگویم: اول عمل کن، و آنگاه هر چقدر که بخواهی فکر کن. برای فکر کردن مطلقاٌ آزاد هستی…
وقتی فرد به آن راز آشکار نزدیک می شود، ذهن تولید ترس می کند: شاید دیوانه شوی. صبر کن… بیشتر فرورفتن در این خطرناک است، شاید عقلت را ازدست بدهی. ولی این چه نوع عقل سلیم است که شما دارید؟ چه گلی بر سر شما زده است؟ و چه عصاره ای به زندگی شما بخشیده است؟ و چه نوری به چشمانتان آورده است؟
پس وقتی که به مرز آن می رسی فکر نکن که دنیای راز آشکار شروع می شود: شهامتی گرد بیاور و بپر.
در زمان کودکیم، درست در مجاورت روستای ما یک رودخانه ی زیبا وجود داشت، و خوشی من در این بود که بالاترین نقطه را برای پریدن در آن رودخانه پیدا کنم. دوستانم که می دیدند من چقدر از این کار لذت می برم با من می آمدند و می دیدند که من پریده ام و هنوز زنده ام و در رودخانه شنا می کنم. آنان هرگونه تلاشی می کردند…
بیشتر آنان هندو بودند و هندوها یک کتاب مخصوص کوچک دارند به نام هانومان چالیساHanuman Chalisa. شما مجسمه و تصویر خدای میمونhanuman را دیده اید. هندوها می پندارند که اگر شما هانومان چالیسا را تکرار کنید، مانند آن خدای میمون قدرتمند می شوید: خدایی که کوهستان را در دست هایش حمل کرده بود.
من تعجب می کردم: آنان هانومان چلیسا را تکرار می کردند و جرات پیدا می کردند و با شدت می دودیدند… و درست در لب پرتگاه می ایستادند؛ گویی که دیواری نامریی در آنجا هست. من می گفتم، “چه اتفاقی افتاد؟”
می گفتند، “خیلی عمیق است… و شاید بی جهت دچار شکستگی استخوان بشویم و شاید هم بمیریم.”
ولی من می گفتم، “شما مرا دیده اید که پریده ام…”
می گفتند، “ما همیشه فکر می کردیم که تو استثنایی هستی.”
گفتم، “این عجیب است. بدن من مانند بدن شماست، چرا باید من استثنا باشم؟”
این کاری است که ما با بودا، ماهاویرا، آدینات، پاتانجلی و کبیر انجام داده ایم: آنان را دریک طبقه بندی جداگانه قرار داده ایم. “این ها مردمانی مخصوص هستند و ما مردمی معمولی.” ولی آنان نیز قبل از اینکه پرش کنند مردمانی معمولی بودند. این پرش است که آنان را فوق العاده ساخته؛ نه اینکه آنان موجوداتی خارق العاده بوده باشند. واقعیت درست عکس این است.
و من آهسته آهسته دوستانم را ترغیب کردم… چند نفر از آنان پریدند و گفتند، “واقعاٌ مشکلی نیست. ولی خیلی ترسناک می نمود… تقریباٌ مانند مرگ بود. ولی تو آنقدر اصرار کردی که ما احساس کردیم خیلی ترسو هستیم و ابداٌ زنده نیستیم. پس فکر کردیم که فوقش این است که می میریم – و وقتی کسی مرده باشد که دیگر مشکلی وجود ندارد…”
ولی وقتی که آنان پریدند… آنوقت شروع کردند به پریدن از نقاط حتی بالاتر. پل راه آهن بالاترین نقطه در کنار ساحل بود و یک مامور پلیس با مسلسل بطور شبانه روزی در آنجا مستقر بود، زیرا مردم از آن مکان برای خودکشی استفاده می کردند. مردم پس از امتحانات و دریافت نتیجه که مردود شده اند، دست به خودکشی می زدند؛ ویا کسی ورشکسته می شد و خودکشی می کرد.
وقتی ما از سایر نقاط بلند پریدیم، من نزد آن پلیس رفتم و گفتم، “من خودکشی نمی کنم، بنابراین جلوی مرا نگیر. اگر جلوگیری کنی، خودکشی خواهم کرد!”
او گفت، “عجیب است. اگر خودکشی نمی کنی پس چکار می کنی؟”
گفتم، “من فقط از پریدن در رودخانه لذت می برم. اینجا بلندترین نقطه است. و من دوستانم را با خودم آورده ام. می توانی ببینی.”
گفت، “ولی یادت باشد. هیچکس نباید بفهمد. و من نگران هستم. شاید تو برای خودکشی نپری، ولی خودکشی شاید اتفاق بیفتد. باوجودی که من سال هاست اینجا هستم، به فکر پریدن نیفتاده ام.”
گفتم، “اگر با فکر کردن شروع کنی… هیچکس نمی تواند بپرد. تمام راز در همین است: اول فکر نکن. ما اول می پریم و بعداٌ فکر می کنیم.”
گفت، “پس فایده ی فکر کردن چیست؟ وقتی پریده ای، پریده ای.”
پس به او گفتم، “نگران نباش و نیازی نیست از مسلسلت استفاده کنی.”
او کنجکاو شد و اجازه داد تا من بپرم. من پریدم درحالیکه دیگران هانومان چلیسا را تکرار می کردند و می لرزیدند، چون اینجا بلند ترین نقطه بود. تابستان بود و رودخانه عمق کمتری داشت. ولی وقتی پریدم و نگهبان دید که من کاملاٌ خوشحالم و برایش دست تکان دادم، گفت “خدای من! پس برسر مردمی که خودکشی می کنند چه می آید؟ و او از دوستانم پرسید، “شما اینجا چکار می کنید؟”
گفتند، “ما هانومان چلیسا می خوانیم! ما اول از هانومان کسب قدرت می کنیم… زیرا این پسر دیوانه است. ما از او پیروی نمی کنیم: ما مراسم خودمان را داریم. ما اول هانومان چلیسا می خوانیم و از خدا می خواهیم تا ما را نجات بدهد.” و آنان یکی بعد از دیگری پریدند. و تعجب خواهید کرد: وقتی آخرین پسر پرید و نگهبان دید که همگی زنده هستیم، او اسلحه اش را کناری گذاشت و هانومان چلیسا را گفت و داخل رودخانه پرید. و او گفت، “عجیب است. هیچکس نمرده است! و من دیده ام که مردم می میرند…”
گفتم، “چون آنان می خواستند که بمیرند. برای ما، این یک چالش برای زنده بودن است و برای آنان چنین نیست.”
راز آشکار یک مرز لطیف است. هرکسی نزدیک آن می آید و احساس می کند که اگر یک قدم دیگر بردارد دیوانه خواهد شد. من کاویشو را دیده ام که تقریباٌ به مرز رسیده و سپس خودش را پس کشیده است. آویرباوAvirbhava بی درنگ به لب مرز می رسد و سپس سعی می کند مرا متوقف کند. او این را به من نشان می دهد و نه هیچ چیز دیگر. او چشم هایش را می بندد… او می خواهد با بازکردن چشم های بزرگش مرا بترساند – ولی من هم می توانم چشم های بزرگم را باز کنم!
یک روز او چنان در لب حاشیه قرار داشت و از رسیدن آن لحظه چنان ترسیده بود که سرش را میان زانوهایش گذاشت و دست هایش را زیر پاهایش __ فقط برای اینکه از من دوری کند. گاهی شروع به گریستن می کند. ولی من ابداٌ اهمیتی نمی دهم: من به کارم ادامه می دهم! او گاهی فقط برای اینکه از من دوری کند در این طرف می نشیند و وقتی شهامت کافی پیدا کند، در این سمت می نشیند.
آری کاویشو، این راز آشکار است. امروز سعی کن وارد آن بشوی. من اینجا هستم؛ نگران نباش. من بیش از هرکس دیگر وارد آن شده ام: هیچ دیوانگی رخ نخواهد داد؛ هیچ جنونی اتفاق نخواهد افتاد، هیچ مرگی رخ نخواهد داد. فقط وقتی یک بار واردش شوی، آنوقت مطلقاٌ آسوده خواهی شد. آنوقت می توانی واردش بشوی و از آن خارج شوی؛ درست همانطور که به منزلت وارد می شوی و از آن خارج می شوی. برای ورود و خروج از خانه ات هرگز فکر نمی کنی که چطور وارد بشوی و چطور خارج شوی.
وجود درونی تو زندگی بزرگتر تو است. مرگ می تواند در بیرون رخ بدهد، ولی نه در درون. حتی وقتی که مردم می میرند، فقط در بیرون می میرند؛ درون جاودانه است.
و دیوانگی توسط فکرکردن رخ می دهد؛ دیوانگی هرگز نمی تواند توسط بی فکری رخ بدهد. بنابراین وقتی که آن لحظه فرا می رسد و ذهن خالی است و تمام افکار ناپدید شده اند و در درونت تونلی عمیق می بینی، برنگرد. مردم آهسته آهسته و اینچ به اینچ جلو می روند. شهامت پیدا کن! خداوند را قسطی تجربه نکن: آمریکایی نباش!”

Leave a comment

Filed under Education, Ego, FactScience, Information, Mediatation, MyTranslations, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s