اشو: بازتابي از عشق واقعي

“…. عشقي كه مي آيد و مي رود فقط بازتابي است از عشق واقعي. ماه تمام كه در درياچه بازتاب دارد، دقيقاً همچون ماه به نظر مي آيد، ولي آن بازتاب به آساني با مختصر نسيمي مختل مي گردد. آن بازتاب به هزاران تكه ي نقره فام در سراسر درياچه شكسته مي شود و چون درياچه بارديگر ساكن مي شود، آن بازتاب دوباره همچون ماه به نظر مي آيد.
ولي ماه واقعي در آسمان، با باد و تغيير فصل ها و هيچ چيز ديگر مختل نمي شود. حتي در روز نيز وجود دارد، باوجوديكه به سبب نور شديد خورشيد قابل ديدن نيست.
عشق نيز دقيقاً در همين موقعيت است. عشق واقعي فقط “عشق-بودن”being love است، عشق واقعي يك رابطه نيست، موقعيت وجودين تو است. عشق واقعي هيچ ربطي به هيچ كس ندارد، تو به سادگي سرشار از عشقي. بسياري مي توانند آن عشق را سهيم شوند، آنان كه تشنه اند مي توانند از آن سيراب شوند.
اين حالت “عشق بودن”، اوج والاي معرفت است كه مي تواني آن را حالت بيداري يا اشراق بخواني، موقعيت گوتام بودا. بودا عشق نمي ورزد __ او عشق هست. او از جانب خودش هيچ كاري نمي كند __ فقط حضورش عشق را تشعشع مي كند. اين عشق به شخص بخصوصي متوجه نيست، درست همانگونه كه شعاع آفتاب متوجه هيچ گياه يا درخت بخصوصي نيست، بلكه به هر آنچه كه پذيراي آن باشد مي تابد.
عشق به عنوان حالتي از بودش، فقط يك پذيرا بودن است. مي تواني تا آنجا كه ممكن است از آن برداشت كني، فراوان و سرشار است. انساني در چنين موقعيت، حتي اگر تنها نشسته باشد، به تشعشع آن ادامه مي دهد. اين عشق در انواع مختلف عشق بازتاب دارد، ولي اين ها فقط بازتاب هايي هستند.
“عشقي بين زن و مرد وجود دارد __ فعال، پراحساس و بازيگوشانه و عشقي نيز بين مرشد و مريد وجود دارد __ منفعل، خنك و ساكت…” عشق ميان دوستان مي تواند تجلي هاي بسيار داشته باشد، ولي اين ها پيوسته در تغيير هستند. اين تجلي ها بايد هم تغيير كنند، زيرا فقط بازتاب هستند و سايه، و در زمان خودشان، سبب رنج بسيار خواهند شد.
وقتي كه ماه در درياچه بازتاب دارد، شادماني هست، زيبايي هست و وقتي كه با باد برهم مي خورد و يا فقط با تكه سنگي كه در درياچه فرو بيفتد، رفته است، شكسته مي شود. و تو با تجربه هاي خودت مي داني كه روابط عاشقانه ات با دوستان، با شوهرها، با همسران و با مرشدان، همگي شكننده هستند. هر مورد جزيي كه پيش آيد، تمامي آن عشق ناپديد مي گردد. نه تنها ناپديد مي شود، بلكه به ضد خودش بدل مي شود. دوستان دشمن مي شوند. زنان و شوهران نيازي ندارند كه دشمن شوند، زيرا پيشاپيش دشمن هستند! مريدان به مرشدانشان خيانت مي كنند. هميشه يهوداهايي وجود دارند كه مرشدان خود را بفروشند.
ما با تمام اينگونه عشق ها آشنا هستيم، تمام اين عشق ها مشروط هستند. حتي عشق والدين به فرزندانشان نيز مشروط است: اگر مطيع آنان باشي، اگر عصيانگر نباشي، اگر هماني شوي كه آنان بخواهند، مورد عشق والدين هستي. ولي اگر راه خودت را بروي، مطرود مي شوي، از ارث محرومت مي كنند.
ولي اين بازتاب ها نشان مي دهند كه واقعيتي بايد وجود داشته باشد كه بازتاب دارد. بدون چيزي واقعي، نمي تواني هيچ بازتابي داشته باشي.
در انسان به اشراق رسيده، عشق خود طبيعت او مي شود، همان دم اوست، خود تپش قلب او است. هركجا كه باشد، بارش عشق او پيوسته جاري است. اين عشقي نامشروطunconditional love است __ چيزي از او طلب نمي كند، بنابراين نمي تواند مختل شود. و تا زماني كه اين عشق را نشناسي، فقط در مورد عشق، رويا ديده اي. تمامي آن بازتاب ها چيزي جز رويا نيستند و آن عشق ها، باخودشان، رنج ها، مصيبت ها و تشويش هاي عظيم مي آورند. در فواصلي، لحظاتي از خوشي به تو مي دهند __ آن لحظات چيزي جز تسلي نيستند.
عشق واقعي، رضايتي عظيم از وجود خودت است، عشق واقعي جاافتادن انرژي هايت در مركز وجودت است. اين متمركز بودن، به انرژي هاي تو يك دگرگوني كيمياگرانه مي بخشد. آنگاه هركجا كه باشي __ با درختان، با اقيانوس، با كوهها، با ستارگان، با مردم، با حيوانات، با پرندگان __ كاري نمي تواني بكني، عشق به سادگي از وجودت تشعشع دارد. اين عشق خود زندگي تو است. نمي تواني مانعش شوي. مانع شدن از آن يعني خودكشي.
از اين “روابط عاشقانه” فقط يك چيز بياموز: كه چيزي اصيل و واقعي و جاودانه بايد وجود داشته باشد كه در آينه ي روابط بازتاب دارد. تاوقتي كه آن عشق را نشناخته باشي، رنج بسيار خواهي برد و هيچ چيزي هم به دست نخواهي آورد. و اين عشق، قابل شناختن است، زيرا ظرفيت غريزي تو است، تو با آن بذر زاده شده اي. فقط بايد قدري از آن مراقبت كني، و آن بذر شروع به رشدكردن خواهد كرد. به زودي پر از گل خواهي شد __ بهار فرا رسيده است. و وقتي كه آن بهار بيايد، هرگز نمي رود. تا آخرين لحظه با تو خواهد بود.
داستاني بسيار زيبا در مورد گوتام بودا وجود دارد. او به مريدانش خبر داد كه در روزي مخصوص، شب ماه تمام كه در پيش است، او از اين دنيا خواهد رفت. وقتي كه ماه تمام ناپديد شود، او نيز از ميان خواهد رفت.
اين تصادفي نادر است كه گوتام بودا در شب ماه تمام زاده شد، در شب ماه تمام به اشراق رسيد و در شب ماه تمام از دنيا رفت.
هزران نفر از مريدان از هرگوشه و كنار شتافتند تا براي آخرين بار با او ديدار كنند. اندوهي عظيم بر همگان حاكم بود ولي آنان اشك هايشان را نگه داشته بودند تا رفتنش را دشوار نسازند. و بودا از آنان پرسيد، “اگر هر سوالي داريد __ زيرا كه من فردا در اينجا نخواهم بود __ اگر در قلبتان هنوز پرسشي هست كه آن را فاش نكرده ايد، همين حالا بپرسيد. قبل از اينكه بروم، مي خواهم كه تمام مريدانم هشيار باشند و بدون هيچ پرسش. مايلم تا مريدانم همه پاسخ باشند، نه پرسش.”
هيچكس چيزي نگفت. فقط آناندا گفت، “تو چهل و دو سال است كه هر روز و هر روز پيوسته به سوال هاي ما پاسخ داده اي __ ما هيچ پرسشي نداريم. ما فقط گردآمده ايم تا وقتي كه در معرفت كيهاني محو مي شوي، كنار تو باشيم.”
“ما از روزگاران قديم تاكنون شنيده ايم كه هرگاه مردي بيدار مي ميرد و بدنش را ترك مي كند، معرفتش در سراسر كائنات پخش مي شود. ما فقط مي خواهيم كنار تو باشيم و مزه اي از معرفت تو را بچشيم.”
و سپس بودا گفت، “خوب، پس با شما وداع مي كنم. من در چهار مرحله مي ميرم: نخست بدنم را ترك مي كنم، سپس ذهنم را ترك مي كنم، بعد از آن قلبم را ترك مي گويم و در چهارمين مرحله، تورياTurya ، در اقيانوس جهان هستي ناپديد مي گردم.”
چشمانش را بست و درست در همان لحظه مردي دوان دوان آمد و گفت، “من بايد چيزي از او بپرسم. من سي سال است كه اين را به تاخير انداخته ام. در اين سي سال، بودا بارها به شهر من آمده بود و من هميشه فكر كردم كه اين بار نزدش خواهم رفت و سوالم را خواهم پرسيد. ولي هر بار كاري پيش مي آمد… و من به تاخير مي انداختم. فقط حماقت انساني __ برايم ميهمان آمده بود، سرگرم مشتريان بودم، مراسم عروسي بود و بايد شركت مي كردم. پس من به تعويق انداختن ادامه دادم، با اين فكر كه عجله اي نيست و بار ديگر كه بيايد، آنوقت از او خواهم پرسيد. ولي بازهم زنم بيمار مي شد، گاهي خودم بيمار بودم…… و سي سال چنين گذشت. همين حالا شنيدم كه بودا دارد مي ميرد. حالا ديگر نمي توانم به تعويق بيندازم. هيچ دليلي نمي تواند مانع من شود.” ولي آناندا گفت، “تو قدري دير آمده اي. او سفر دورني اش را شروع كرده است: او تا اينجا دو گام پيش رفته است: مي توانيم بدنش را ببينيم كه كاملاً ساكت شده است و در مورد انداختن ذهنش…….. اين فقط يك ذهن خالي است، بايد آن را انداخته باشد. شايد قدري طول بكشد كه قلبش را نيز بيندازد، زيرا اين قلب او بود كه عشق او را، سرورش را و سكوتش را تشعشع مي كرد. او چهل و دو سال سخن گفت و اين تقصير تو است كه در اين سي سال فرصتي نيافتي، اين مشكل تو است.”
ولي بودا بازگشت. تنفس او كه رفته بود، بارديگر بازگشت، قلبش دوباره شروع به تپش كرد. چشمانش را باز كرد و گفت، “آناندا، آيا مي خواهي كه نسل آينده به ياد بياورد كه وقتي كه انساني تشنه سررسيده بود، عشق بودا چنان كوچك بود كه نتوانست دو گام بازگردد؟ و من هنوز زنده ام __ من هميشه مورد سرزنش قرار مي گيرم. مانعش نشو، بگذار سوالش را بپرسد.”
آن مرد براي نخستين بار بود كه بودا را مي ديد و آن هم در موقعيتي بسيار عجيب: هزاران نفر در سكوت نشسته بودند و چشمانشان پر از اشك بود. و بودا تقريباً بي جان بود: او دو گام به دورن رفته بود، فقط دو گام ديگر باقي بود و او بخشي از اقيانوس معرفت مي گشت.
ولي انساني كه عشق هست، حتي در چنين موقعيتي نيز عشق را تشعشع مي كند. آناندا و ساير مريدان باورشان نمي شد كه براي مردي معمولي، كه حتي مريد هم نيست، كسي كه سي سال به تعويق انداخته….. ولي عشق و مهر بودا بي نهايت است. او از مرد خواست تا سوالش را بپرسد، ولي مرد چنان منقلب شده بود كه سوالش را ازياد برد.
مرد گفت، “من همينقدر ارضا شدم و كافي است. همين عشق تو پاسخ تمامي سوالات من است. تو نيمه جان بودي و فقط براي اينكه پاسخ مردي معمولي را بدهي كه سوالش را براي سي سال به تعويق انداخته، بازگشتي. همين براي من كفايت مي كند.”
او پاي بودا را لمس كرد و گفت، “بگذار من آخرين مريد تو باشم، مرا مشرف كن. من آمده بودم تا سوالي بپرسم، ولي اينك سوالي وجود ندارد __ در برابر عشق تو، تمامي پرسش ها ازبين مي روند. و من نمي خواهم اين فرصت را كه به دست تو مشرف شوم از كف بدهم.”
بودا آن مرد را مشرف كرد. و بازهم پرسيد، “آيا كسي هست كه بازهم پرسشي را نگه داشته باشد؟ زيرا ديگر برايم دشوار خواهم بود…اگر از مرحله ي سوم بگذرم، اگر قلب را پشت سر بگذارم و به معرفت خالص وارد شوم، بازگشتن از مرحله ي چهارم، حتي اگر هم بخواهم، برايم دشوار خواهد بود. پس لطفاً، اگر سوالي داريد، خجالت نكشيد، بپرسيد.”
آنان گفتند، “ما هم اكنون هم از اينكه اين مرد بي جهت شما را مختل ساخته متاسفيم. اين لحظه اي نيست كه شما را آزار دهيم، اين لحظه اي است كه بايد ساكت بود __ چنان ساكت كه وقتي كه معرفت شما پراكنده مي شود، بخشي از آن، جزيي از وجود ما گردد.”
بودا وداع گفت و وارد مرحله ي چهارم شد.
داستاني بسيار نمادين است. تا اين جا مطلقاً تاريخي است. ولي در مشرق زمين، سنت چنين است كه آنچه را كه نمي توان به راه هاي معمولي بيان كرد، مي توان به صورت تمثيل گفت، با داستان. ادامه ي داستان چنين است:
وقتي بودا مرد، درختاني كه مرده بودند، درختاني كه برگ هايشان خشك و پژمرده شده بودند، سبز شدند، گياهان و بوته ها خارج از فصل شروع كردند به گل دادن. مرگ او تاثيري عميق برجاي گذاشته بود __ مردماني كه ده ها سال با او بودند و به اشراق نرسيده بودند، درجا به اشراق رسيدند.
درست همانوقت كه او بدنش را ترك كرد و معرفتش از زندان بيرون آمد، در همه جا منتشر گشت. هركس كه پذيرا بود، برطبق پذيرابودنش، ارضا شد. حتي درختان نيز ناآگاه نبودند. وقتي كه او درحال مردن بود، پرندگان ساكت بودند، و زماني كه مرد، شروع كردند به خواندن نواهاي پرشور.
هرگاه انساني بيدار مي ميرد، تمام دنيا بارشي از عشق را احساس مي كند، بارشي از معرفت، از سرور، از آرامش.
بنابراين وقتت را فقط در بازتاب ها هدر نده. آن بازتاب ها خوب هستند، همچون انگشت هايي كه ماه را نشانه رفته اند. از آن بازتاب ها استفاده كن تا آنچه را كه بازتاب شده است بيابي و آنگاه ازاين سرزمين عجيب مردمان ديوانه، راهي وطن خواهي شد.
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, MyTranslations, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s