اشو:کار من سبکبار ساختن شماست، گرفتن بارهای اضافی شماست تا بتوانید پرواز کنید

“… نه تنها ممکن است که تو خودت را کمتر و کمتر بشناسی؛ هرچه بیشتر اینجا باشی و به من نزدیک تر شوی، دانش تو بیشتر بخار می شود و معصوم تر می شوی. نه اینکه شناخت نداشته باشی، بلکه پر از شگفتی می شوی __ درست مانند کودکی که از همه چیز در شگفت است. این آزادی مطلق است و رهایی از ذهن.
از قول سقراط نقل شده که گفته است: “وقتی جوان بودم فکر می کردم همه چیز را می دانم؛ وقتی قدری بالغ شدم متوجه شدم که خیلی چیزها است که نمی دانم. وقتی قدری مسن تر شدم در عجب بودم، زیرا در زمان جوانی بیشتر می دانستم __ و اینک هر روز کمتر و کمتر می دانم. و عاقبت، قبل از مرگم، می گویم که هیچ نمی دانم.”
روزی که او اعلام کرد، “من هیچ نمی دانم…” در یونان معبدی هست به نام دلفیDelphi و یک پیشگو در آنجا بود که عادت داشت در حالت خلسه خیلی چیزها را پیشگویی کند. روزی که سقراط اعلام کرد که “من هیچ نمی دانم،” همان روز، همان ساعت، در دلفی، آن پیشگو اعلام کرده بوده که سقراط خردمندترین مرد دنیا است.
مردمی که برای شنیدن آن پیشگو از آتن آمده بودند نزد سقراط دویدند تا به او خبر بدهند، زیرا این افتخار از سوی آن پیشگو هرگز نصیب کسی نشده بود: “خردمندترین مرد دنیا!”
وقتی سقراط آن خبر را شنید خندید و گفت، “قبلاٌ بودم، وقتی خیلی جوان بودم، وقتی خیلی مغرور بودم، وقتی که خیلی نفسانی بودم. ولی اینک هیچ چیز نمی دانم.”
ولی مردم گفتند، “آن پیشگو هرگز خطا نمی کند.”
آنان با سرعت به معبد دلفی برگشتند و گزارش دادند: “این بار تو اشتباه می کنی، زیرا خود سقراط این را انکار می کند و می گوید که هیچ چیز نمی داند.”
پیشگو حالا خندید و گفت، “همین دلیلی است که من او را خردمندترین مرد دنیا اعلام کنم. فقط خردمند ترین مرد است که شهامت و معصومیت و تواضع این را دارد که اعلام کند که من هیچ نمی دانم.”
پرادیپا، شما همگی اینجا هستید تا بیشتر و بیشتر ندانید، بلکه کمتر و کمتر بدانید. کار من این نیست که شما را با دانش بیشتر سنگین کنم؛ کار من سبکبار ساختن شماست، گرفتن بارهای اضافی شماست تا بتوانید پرواز کنید. پس چیزی که برای تو اتفاق افتاده دقیقاٌ چیزی است که انتظارش می رود. اینجا یک مدرسه ی عرفانی است: آنان که از دروازه های بی دروازه ی این مدرسه ی عرفانی وارد می شوند باید با این درک روشن وارد شوند که وقتی بازمی گردند مانند کودکان خردسال دوباره زاده خواهند شد و هیچ چیز نخواهند دانست. ولی هیچ ندانستن، آغاز شناختن خویشتن است. شما چنان چیزهای زیادی می دانید که شناختن خود را ازیاد برده اید. وقتی هیچ چیز ندانی، تمام ظرفیت دانستن به سمت خویشتن بازمی گردد و شناخت خویش تنها خرد اصیل است: خردی که آزادکننده است، خردی که تو را از جاودانگی خودت هشیار می سازد، خردی که تو را آگاه می کند که تو یک جزیره نیستی، بلکه بخشی از کل هستی….”
گزیده ای از کتاب “روح عصیانگر” سخنان اوشو در فوریه 1987

Leave a comment

Filed under Education, Ego, Information, Mediatation, MyTranslations, Ontology, Osho, Psychology, اشو ..., به زبان پارسی, ترجمه هایم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s