تو نيز روح آزادي!

تو نيز روح آزادي!

آري، من روح آزادم:

خوش وقت منم!
زيرا كه آزادم!
از گذشته هايم:
از شرايطم، از كهنه شرطي شدگي هايم
از قيدهايم و از زنجيرها بر بال هايم!
سبك، رها، آزاد!

چرا تو نه؟!
آيا كه مي پنداري كه تو جسمي؟
فقط؟
يا كه آن جان و آن جانان،
همان انديشه اي؟
انديشه اي الهي:
كه از خودش بر من و تو دميد!
“مابقي: استخوان و ريشه…”؟

حال كه تو نيز روحي و فقط انرژي:
__ وزن تو ضربدر مجذور شعاع نور!
چرا كه آزاد نه؟
چرا رها نه؟
چرا سنگين؟
چرا چنين غمگين؟
چرا كه تو “خدا” نباشي؟
چرا خود را “خدا” نداني؟
چرا جسم و جانت يكي نشود؟
چرا از اين محدوديت ها رها نشوي؟
چرا آزاد نباشي؟
و بهاي آزادي:
همان “من پاييني” توست!
همان كه “وادارنده به پليدي است، اگر خدايم رحمتي نكند!”
همان كه مي پنداري هستي، و آن هم نيستي!
همان كه ما را سنگين به “من” كرده!
همان كه ما را “بنده” ساخته!
اسير هوا، اسير هوس!

كم بهايي نيست اين!
و بهتر از اين معامله،
نه!
بپرداز و وارد شو
نيست شو و هستي ياب!
هست شو و مست شو:
مست شو و “جمع” شو:
كه “اندك اندك، جمع مستان مي رسند!”
نوش باد و نوش جان،
زآن باران رحمت، اي عزيز!

روح آزاد
اينك اينجاي پونه: هند
جمعه 23 خرداد 1382 = 13 جون 2003

Leave a comment

Filed under Attitude, MyWritings, نوشته هایم, به زبان پارسی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s